شبکه افق - 21 مرداد 1405

محمد ص، سخنگوی خداوند تا ابد (پیامبر صلح، چرا فرمانده جنگ بود؟)

نشست (قرآن، "نسخه برای عمل" یا "کتاب مقدس برای تبرک"؟؟) - رحلت رسول اکرم ص - سپاه پاسداران انقلاب اسلامی - 1404

بسم‌الله الرحمن الرحیم

البته بنده حرفی را که من بدانم و شما ندانید، ندارم؛ ولی با توجه به شرایط فعلی می‌توان در مورد تأکیدات و ترجیحات سخن گفت.

نکته اول این که در طول تاریخ – البته شاید نه، بلکه حتماً همین‌طور است- در طول تاریخ هیچ وقت جبهه حق، یعنی با شمول همه انبیاء(علیهم‌السلام) با یک چنین دشمنانی مواجه نبوده است؛ یعنی اگر شما مجموع فرعون، نمرود و همه طواغیت تاریخ را روی هم بگذارید، امکانات آن‌ها، تجهیزات آن‌ها و قدرت مادی و رسانه‌ای آن‌ها، همه با هم به اندازه آن چیزی که ما امروز استکبار جهانی می‌گوییم و در رأس آن آمریکا و صهیونیسم قرار دارد، نبوده است؛ یعنی آن‌ها یک چنین امکاناتی را در اختیار نداشتند. اما در عین حال فاصله قدرت مادی بین آن‌ها و جبهه انبیاء همیشه فاصله بسیار زیادی بوده است؛ یعنی همین حرف‌هایی را که الان می‌زنند و می‌گویند آقا، مگر شما دیوانه شده‌اید که با این‌ها درافتاده‌اید؟ عین این حرف‌ها را در همان موقع به انبیاء می‌زدند؛ یعنی خیلی جالب می‌شد اگر بیش از ۱۰۰ آیه قرآن را که کاملاً با شرایط الان ما تطبیق می‌کند و دقیقاً بیانگر همان حرف‌هایی است که در آن زمان دوستان، دشمنان و آن کسانی که در خط وسط کار می‌کنند و وسط دوتا صندلی می‌نشینند می‌زدند، بررسی می‌کردیم. هم آن کسانی که در شرایط سخت پیوسته مؤمن‌تر شدند و هم آن کسانی که در همان شرایط کافر شدند - مسلمانانی که کافر شدند- و هم آن کسانی که می‌گفتند دیدید وعده‌های خدا به رسول او درست بود؟ و در همان صحنه یک عده از مسلمانان و رزمنده‌ها همان مسائل را می‌دیدند و می‌گفتند: دیدید خدا و پیامبر سر ما کلاه گذاشتند و ما را در چه هچلی انداختند؟ یعنی عین مسائلی که الان ما در جناح‌های مختلف داخل و خارج داریم و حرف‌هایی که می‌زنند، می‌خواهند عده‌ای را بخرند و تطمیع کنند، عده‌ای را می‌ترسانند و تهدید و ارعاب و جنگ روانی راه می‌اندازند، همه این‌ها وجود داشته است، گرچه این ابزارها، امکانات و سلاح‌ها نبوده است.

پیامبر اکرمی که استاد معنویت و اخلاق است و لطیف‌ترین روح را دارد که فرشتگان بر او نازل می‌شوند و دیگر لطیف‌تر و بااحساس‌تر از این انسانی وجود نداشت و بین همه پیامبرها باز روح او از همه لطیف‌تر است و به همین دلیل هم خاتم‌الانبیا است و چیزهایی را می‌بیند که هیچ‌کسی نمی‌دید، همین انسانی که مظهر اخلاق است، شما ببینید در جبهه چطور فرماندهی می‌کند؛ او یک سپهسالار است و چقدر دقیق و منظم است.

بعضی از مستشرقان غربی می‌گویند که رسول خدا در بین نوابغ یک نابغه استثنایی است؛ ولی در این که از یک جامعه عقب‌مانده و متعصب که بچه‌های خود را زنده‌به‌گور می‌کردند، از این‌ها ظرف بیست سال مردمی را بسازد که در ایثارگری با هم رقابت می‌کنند و یکی می‌گوید: من نمی‌خورم، تو بخور! سهم من برای تو باشد! این یک نبوغ است؛ او چگونه یک همچین جامعه‌ای را به یک همچین جامعه‌ای تبدیل کرده است، آن هم در میان آن ملتی که اصلاً آن‌ها نه ایران بودند و نه روم بودند و اصلاً تمدنی نداشتند؟ او چگونه آن موجودات وحشی و جاهلی را ساخت که بعد از پنجاه سال ابرقدرت جهان شدند و دو ابرقدرت یعنی ایران و روم را شکست دادند؟ و همین تفکر صد سال بعد، صد و پنجاه سال نشده، مرکز علم و تمدن و صنعت دنیا شد. این تفکر چه کارها که کرده است!

بعد در مفاهیم معرفتی، اخلاقی، معنوی، خانواده، سیاست و روابط بین‌الملل، او در همه‌چیز سخن گفته است و همه حرف‌های او هم تا الان حرف‌های معقولی است. بیخود نیست که این‌ها به او می‌گویند پیامبر است؛ پیامبر که نیست، ولی واقعاً فوق‌العاده است؛ آن کسانی که اسلام را قبول ندارند، این‌گونه سخن می‌گویند.

بعد حالا به این تعبیر او دقت بکنید؛ می‌گوید انسانی که استاد عرفان و اخلاق و این مسائل است، چگونه یک فرمانده دقیق، منظم، پیچیده و با ضریب هوشی فوق‌العاده است! بعضی از این مستشرقان جنگ‌های پیامبر را از بدر و احد تا فتح مکه بررسی کرده‌اند؛ چند مشخصه وجود دارد که این‌ها برای شما و برای کسانی که می‌خواهند فرمانده یا مدیر باشند، الگو و درس است؛ خواهش می‌کنم به این نکته دقت کنید:

یک) از طرفی روابط او با نیروهای او بر پایه انسانیت، رحمت، تواضع، مدارا، جوانمردی و صلح بود؛ یعنی نیروهای او از او نمی‌ترسیدند و احساس کراهت نداشتند، بلکه نیروهای تحت امر او عاشق او بودند. ببینید ما در زمان جنگ واقعاً این‌گونه فرمانده‌ها را دیدیم. فرمانده پایگاه ما اول به ماها که بسیجی‌های ساده‌ای بودیم گفت نظافت دستشویی و مستراح‌ها با من است! یعنی به نیروهای خود گفت من مسئول نظافت مستراح‌های پایگاه هستم و هیچ‌کس حق ندارد به آن دست بزند! او فرمانده ما بود و می‌رفت دستشویی را تمیز می‌کرد. این‌ها کسانی بودند که وقتی در عملیات به ما می‌گفتند به سمت تیربار بروید، بچه‌ها واقعاً می‌رفتند، نه این که بگویند خود تو برو. وقتی برای نیروهای گردان در واحد غذا می‌آوردند ما یک مدتی در چند عملیات در واحد اطلاعات و عملیات بودیم، می‌گفت غذا و میوه و هر امکاناتی که هست، بهترین‌های آن‌ها را در ابتدا به بچه‌ها بدهید و از رده‌های پایین هم به سمت بالا شروع کنید؛ یعنی اول به نیروهای ساده بدهید، بعد به فرمانده دسته و بعد به فرمانده گردان تا بالا بیاید. آن وقت گاهی ته جعبه مثلاً پوسیده‌های سیب و میوه باقی می‌ماند، خودش به بچه‌های فرماندهی می‌گفتند این سهم ما است و ما باید این‌ها را تمیز کنیم بخوریم.

ا فرمانده‌ای داشتیم که کفش و پوتین بچه‌ها را می‌شست؛ او متواضع بود، اما ضعیف نبود؛ همین انسان وقتی که دستور می‌داد این کار باید انجام بشود، چنان محکم، قاطع و دقیق بود که همه از او حساب می‌بردند؛ این که انسان بتواند هم در اوج محبت و تواضع باشد و هم یک فرمانده قاطع باشد، بسیار مهم است؛ چون ببینید، بعضی افراد قاطعیت را با تکبر اشتباه می‌گیرند؛ دقت می‌کنید؟ تکبر غیر از قاطعیت است؛ این که یک فرمانده هم متواضع باشد و هم قاطع باشد، این خیلی مهم است؛ وگرنه افرادی هستند که متکبر هستند و در عین حال هم بی‌عرضه هستند؛ یا بعضی افراد گمان می‌کنند متواضع بودن معنای آن این است که اگر نتوانید درست فرماندهی کنید، متواضع هستید؛ گمان آن‌ها این است که متواضع یعنی بی‌عرضه!

بعد می‌گوید پیامبر اکرم(ص) می‌فرمود که مؤمن بودن، مجاهد بودن و شهادت‌طلب بودن لازم است، اما کافی نیست. ایشان چنان ستون منظمی تشکیل می‌داد که می‌گوید اصلاً در جزیرة‌العرب، عرب‌ها اصلاً با این چیزها آشنا نبودند؛ خود ایشان هم که به سربازی نرفته بود تا این‌ها را ببیند؛ ولی به نیروهای خود چنان می‌گفت باید منظم باشید که وقتی سان می‌دید- نقل شده است و این روایتی است که مستشرقین نقل می‌کنند- پیامبر یک چوب کوچک در دست خود گرفته بود و ستون را که رد می‌شد، مثلاً می‌دید شکم یک نفر جلو آمده است، آرام با چوب به شکم او می‌زد که یعنی به داخل برو، درست و منظم بایستید و صاف بایستید؛ در موقع اسب‌سواری باید چگونه سوارکاری کنید، آب را چگونه باید بین لشکر تقسیم کنید و مسئولیت هر کس باید مشخص باشد. چند نفر از خانم‌ها مانند "ام‌ایمن" و دیگران می‌آمدند و می‌گفتند آقا، ما هم می‌خواهیم به جبهه بیاییم و کمک کنیم. ایشان می‌فرمود: بیایید، «عَلَى بَرَکَةِ اللَّهِ». این «عَلَى بَرَکَةِ اللَّهِ» را هم خراب کردند؛ «عَلَى بَرَکَةِ اللَّهِ»، خانم‌ها، به برکت خدا بیایید! بعضی از این خانم‌ها حتی در آنجا مجروح‌ها را پانسمان می‌کردند، آب می‌آوردند و کارهای دیگر انجام می‌دادند؛ در عین حال اگر شرایطی پیش می‌آمد، می‌جنگیدند. همین خانم ام‌ایمن دو نفر از دشمنان را زد و کشت؛ بعد پیامبر فرمود: «حَبَّذَا»! به او آفرین گفت و یک مدال به او داد و گفت: این شیرزن را ببینید که چگونه آن‌ها را زد.

ما خانمی داریم که در جنگ دست او قطع شده و جانباز است. می‌گوید در اوج جوانمردی، نیروهای خود را به‌گونه‌ای تربیت می‌کرد که اگر آب کم بود، دعوا بر سر آب خوردن نباشد، بلکه دعوا بر سر آب نخوردن باشد؛ او با اخلاق خود این افراد را این‌گونه تربیت کرده بود که وقتی به این شخص آب می‌دهند، بگوید: نه، آب را به او بدهید؛ وقتی می‌خواهند مجروح را به عقب ببرند، می‌گوید: «اول او را ببرید، نه من را». تمام رزمنده‌های آن‌ها می‌دانستند که ما برای نجات مستضعفان و مظلومان می‌جنگیم، نه برای خودمان؛ ما برای برتری‌جویی و آقایی نمی‌جنگیم؛ ما به دنبال مساوات هستیم؛ ما با ستم و تجاوز رودررو هستیم. مراتب و رده‌بندی فرماندهی وجود داشت مثلاً این که چه کسی مسئول دسته یا گروهان است، می‌گفت: از او اطاعت کنید و نظم داشته باشید اما در عین حال همه با یکدیگر برادر بودند.

ببینید ما در زمان جنگ، فرمانده‌های ما اصلاً درجه نداشتند؛ فکر می‌کنم در دنیا فقط جنگ ما این‌گونه بود؛ در جنگ هیچ‌کس درجه نداشت و بعد از جنگ درجه دادند. در جنگ همه به یکدیگر «برادر» می‌گفتند؛ هیچ‌کس به هیچ‌کس نمی‌گفت: فرماند!، این تعابیر در فیلم‌ها است؛ در عین حال مراتب به‌گونه‌ای بود که در فلان نبرد، پیامبر(ص) فرمود: فلانی فرمانده شما است؛ اگر او شهید شد، تو فرمانده هستی؛ اگر تو شهید شدی، او فرمانده است و به همین ترتیب. یعنی از ابتدا فرمانده‌ها آماده بودند که قرار است ما شهید بشویم و بعد از او چه کسی است و بعد چه کسی است؛ بعد می‌فرمود: اگر نفر سوم هم شهید شد، فرمانده بعدی را دیگر خودتان انتخاب کنید مانند جنگ با رومی‌ها؛ همه را در یک قالب و در یک سطح، یکسان و برادر قرار می‌داد؛ همه با هم مهربان و با الفت بودند، اما در عین حال معلوم بود چه کسی فرمانده چه کسی است؛ در عین حال در هر نیرویی کسانی را قرار می‌داد تا مخفیانه گزارش بیاورند که این شخص چگونه فرماندهی می‌کند، ولی نه در جلوی جمع.

سؤال می‌کند او چه می‌کرد که به رزمندگان خود چنان نیروی معنوی می‌داد که از هیچ چیزی نمی‌ترسیدند؟ یعنی پیاده چند ماه در بیابان‌ها راه می‌افتادند تا تازه به ارتش امپراتوری روم برسند که ابرقدرت غرب است و صدها هزار جنگنده دارد؛ آن وقت این‌ها در راه - می‌گوید گاهی هر دانه خرما بین چند نفر تقسیم می‌شد، کفش‌های آن‌ها پاره شده بود و این برگ‌های خرما را به کف پاهای خود بسته بودند تا پاهای آن‌ها نسوزد، آب نداشتند و در راه اسب‌های آن‌ها مردند- با این وضعیت تازه می‌روند تا بجنگند، با چه کسی؟ با روم! می‌گوید او این انرژی معنوی را چگونه در این افراد ایجاد کرده است، آن هم به گونه‌ای که منافع شخصی هم در ذهن آن‌ها نباشد؟ ما این‌ها را در انقلاب و در جنگ دیدیم ما خودما این بچه‌ها را دیدیم. همین مسائلی را که راجع به اصحاب پیامبر می‌گویند، ما آن‌ها را دیدیم؛ می‌گوید این فرمانده چگونه این افراد را هم به‌شدت معنوی و اخلاقی و هم به‌شدت شجاع بار می‌آورد؟ ابتکارات جنگی، فرمانده‌ای که خلاقیت و مدیریت نظامی داشته باشد؛ در هر جنگ - چون هفتاد- هشتاد جنگ به او تحمیل شد - می‌گوید در هر جنگی حداقل یک ابتکار تازه و در بعضی جنگ‌ها چند ابتکار به کار برده است که اصلاً برای اولین بار رخ می‌داد و عرب‌ها اهل این چیزها نبودند و با آن مأنوس نبودند؛ در جنگ‌های عرب و قبایل رسم این بود که چوب و چماق و چاقو بردار، به این سمت بدو، به سمت آن بدو، آن‌ها بدوند و در نهایت معلوم شود چه کسی برد و چه کسی باخت. او بود که به آن‌ها یاد داد چگونه در دو صف یا سه صف، به شکل مثلث یا شکل‌های دیگر قرار بگیرند، کدام افراد بروند، در کدام زاویه باشند، چه زمانی بیایند و چه زمانی نیایند؛ یعنی برای اولین بار عقلانیت نظامی از او دیده شد؛ به نیروهای خود می‌گفت: با تعصب و کورکورانه نجنگید؛ به نیروهای خود می‌گفت: با عصبانیت نجنگید، چون انسان وقتی عصبانی است، عقل او درست کار نمی‌کند. وقتی می‌ترسید، تصمیم نگیرید؛ وقتی در محاصره هستید می‌ترسید تصمیم نگیرید، قرآن می‌فرماید: «إِذْ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ»، یعنی از شدت ترس، قلب‌های شما به حلق‌های شما رسیده بود، چشم‌های شما دودو می‌زد و میخکوب شده بود و این‌قدر از دشمن ترسیده بودید؛ ولی حواس خدا هست که چشم‌های ما چطوری شده و از ترس قلب‌مان توی حلق‌مان آمده! ترسیده‌ایم یا خوشحال هستیم؛ همه این‌ها دارد ثبت می‌شود و ما داریم دیده می‌شویم و شنیده می‌شویم.

می‌گوید ایجاد آمادگی همیشگی و دائمی در نیروهای او از ویژگی‌های او بود؛ اجازه نمی‌داد در نیروهایش هرج و مرج به وجود بیاید؛ جنگ و گریز داشت، ولی هم جنگ او و هم عقب‌نشینی‌های تاکتیکی او حساب‌شده بود. عقب‌نشینی‌های او فرار تلقی نمی‌شد؛ فرار نبود، از سر ترس نبود، بلکه از سر عقل بود. عقب‌نشینی می‌کرد تا بلافاصله بیاید و ضربه بعدی را وارد کند.

در سرایا و غزوات، نیروهای خود را در میان درگیری‌ها و عملیات‌ها تمرین می‌داد؛ تمرین ورزش تیراندازی؛ شنیده‌اید که در اسلام همه قمارها حرام است، مگر سه قمار: قمار جنگی؛ یعنی شرط‌بندی بر سر تیراندازی، شنا و اسب‌سواری؛ فرمود: این سه جا اشکال ندارد، قمار هم بزنید یعنی در حقیقت قمار نیست. فرمود: به تمام بچه‌های خود آموزش رزمی بدهید یعنی در مورد نیروهای خود وضعیت این‌گونه نبود که منفعل بنشینند تا چه زمانی دشمن حمله کند و آنگاه تازه به فکر بیفتند. نیروهای خود را تا قبل از این که عملیات بعدی آغاز بشود، آموزش می‌داد؛ هم آموزش روانی و هم آموزش نظامی.

می‌گوید اعراب جاهلی خوی جنگجویی، بیابان‌گردی، سلحشوری و خشونت داشتند، اما هرگز در هیچ جنگی سازماندهی منظمی نداشتند؛ اصول جنگی نبود، اطاعت از فرماندهی، حرکت منظم، سازماندهی، تاکتیک، طرح و برنامه و استراتژی وجود نداشت؛ همه این‌ها برای نخستین بار از محمد دیده شد.

می‌گوید تعجب نکنید که چگونه این کسانی که همیشه از روم و ایران توسری می‌خوردند، توانستند دو ابرقدرت جهان را له کنند؛ با این که عده آن‌ها خیلی کمتر بود، چگونه توانستند؟ برای این که ایشان به آن‌ها آموزش داد که چگونه می‌شود با گروه‌های کوچک، نیروهای ده قبیله را شکست داد؛ هم به لحاظ روحی و معنوی، هم به لحاظ سازماندهی و هم به لحاظ شجاعت. این رزمندگان مسلمانی که آمده بودند تا با امپراتوری ساسانی و با ایران بجنگند، رستم فرخزاد فرمانده ایرانی‌ها بود؛ این‌ها ابرقدرت بودند دیگر؛ ایران و روم خیلی از کشورها را زیر سلطه داشتند، مانند آمریکا و شوروی زمان ما بودند؛ هر دو قدرت به این عرب‌ها مسلط بودند؛ این عرب‌های این منطقه، یک عده نوکر ایرانی‌ها بودند و یک عده نوکر آن‌ها بودند و بقیه هم به راهزنی، باج‌گیری و بیابان‌گردی مشغول بودند. این دفعه که این‌ها آمدند، رستم فرخزاد ملاقاتی با نماینده مسلمانان دارد که یک جوان حزب‌اللهی و بسیجی بود؛ به او می‌گوید: چه کار داری که به اینجا آمده‌ای؟ این نیروهای تو چیست که برداشتی و به اینجا آورده‌ای؟ او گفت: ما آمده‌ایم تا انسان‌ها را از بندگی بندگان رها کنیم؛ همه بشریت با هم مساوی هستند و همه فقط باید بندگان خدا باشیم. هیچ‌کس بنده فرد دیگری نیست؛ دوران خدایی شما تمام شد. گفت: شما را که ما می‌شناسیم؛ شما همیشه در این حاشیه بوده‌اید و شما توسری‌های محکمی هم از ما خورده‌اید؛ گاهی هم برای دله‌دزدی آمده‌اید؛ باز حالا به نام پیامبر و خدا و این حرف‌ها آمده‌اید؟ گفت: نه، ما آن‌ها نیستیم؛ ما با آن عرب‌هایی هم که قبلاً بودند جنگیده‌ایم؛ آن‌ها طاغوت‌های عرب بودند! ما به همان دلیلی که با طاغوت‌های عرب جنگیدیم، با طاغوت‌های روم و فارس هم می‌جنگیم. بعد گفت: ببین، ما آمده‌ایم که برنگردیم. ما یا شهید می‌شویم، یا شما را شکست می‌دهیم؛ ما آن‌ها نیستیم. گفت: چه می‌خواهید؟ هرچه می‌خواهید بگو؛ این شعارها را نده؛ هرچه می‌خواهی بگو تا به تو بدهیم و جلوی تو بریزیم، بردار و برو. گفت: نشنیدی چه گفتم؟ ما آن عرب‌ها نیستیم. آن‌ها هم با ما جنگیدند. ما از مرگ نمی‌ترسیم؛ به شیوه‌ای می‌جنگیم که تا به حال کسی با شما این‌طور نجنگیده است. او را به داخل کاخ بردند که فرش‌های طلا در خیمه و آنجا گسترده شده بود؛ گفتند: برق این‌ها او را بگیرد، این عرب بیابانی به اینجا آمده است. این شخص هم عمداً فرش طلا را کنار زد و روی خاک نشست! در ابتدا هم که آمد، دید همه در برابر پادشاه تعظیم می‌کردند و به حالت رکوع خم شده بودند، پیوسته به او اشاره کردند که تعظیم کن؛ گفت: نه، ما به محمد هم تعظیم نمی‌کنیم. او به ما آموخت که ما فقط در برابر خداوند رکوع می‌کنیم. ما از شما چیزی برای خود ما نمی‌خواهیم ما می‌گوییم دست از سر مظلومان و مستضعفان بردارید؛ بگذارید ملت‌ها خود آن‌ها سرنوشت خود را انتخاب کنند؛ ما با قدرت‌ها و حکومت‌ها درگیر هستیم ما هیچ ملتی را نمی‌توانیم به هیچ کاری مجبور بکنیم و مجبور نمی‌کنیم. در خود حجاز هم پیامبر به ما اجازه نداد با کسی با شمشیر بجنگیم و بگوییم تو باید مسلمان بشوی! این‌گونه نبوده است. ما فقط جلوی آن کسانی که شمشیر می‌کشند، شمشیر می‌کشیم.

حالا این مستشرق می‌گوید او چگونه به این افراد یک چنین روحیه و قدرتی داد؟ جنگ انقلابی و همگانی، جنگ مردمی؛ جنگی که در آن مرد، زن و کودک همه آماده نبرد بودند، یعنی بسیج معنوی می‌شدند؛ زن‌های آن‌ها هم به آن‌ها کمک می‌کردند و بچه‌های آن‌ها هم مسابقه می‌گذاشتند که ما می‌خواهیم بیاییم و شهید بشویم، مانند زمان جنگ خود ما؛ چقدر شناسنامه دستکاری شد! کسانی که زیر سن قانونی بودند و نمی‌توانستند بروند، می‌دانید چقدر شناسنامه دستکاری شد؟ در خانه ما دو - سه شناسنامه دستکاری شد؛ خیلی از خانه‌ها و خانواده‌هایی که رزمنده داشتند همین‌گونه بودند؛ گریه می‌کردند و پارتی‌بازی می‌کردند تا به آنجا بیایند و در عملیات شرکت کنند.

می‌گوید کسی که توانست کاری بکند که از پیر، جوان، زن و مرد، همه گفتند می‌خواهیم فداکاری بکنیم و ما می‌خواهیم برای حق هزینه بدهیم، این هم شاخه دیگری از نبوغ این انسان بوده است؛ در جنگ احزاب و خندق، دشمنان انبوه می‌آمدند تا این‌ها را نابود کنند و او به زیباترین شیوه از همه تاکتیک‌ها استفاده کرده است؛ خندق یک تاکتیک ایرانی بوده است؛ جالب است وقتی نیروهای دشمن و مشرکان می‌آیند تا به مدینه حمله کنند، برای اولین بار می‌بینند کانال‌هایی کنده شده است که نمی‌شود به راحتی از آن رد شد؛ بعد می‌گویند: این‌ها چیست؟ یک نفر که گویا قبلاً با ایران رفت‌وآمد داشته است می‌گوید: این‌ها سبک ایرانی‌ها است؛ این‌ها می‌ترسند و می‌روند پشت گودال‌ها پنهان می‌شوند! عرب این‌طوری نیست. بیا بجنگیم هرکسی مُرد، هر کسی کشت، هر کسی رفت. این حقه‌بازی‌ها و مدام کانال کندن، این‌ها سبک‌های ایرانی‌ها است.

پیامبر نگفت این یک تاکتیک ایرانی است و ایرانی‌ها هم زرتشتی هستند، پس از این یک تاکتیک زرتشتی استفاده نکنیم! بلکه پیامبر فرمود تاکتیکی اگر بر خلاف اخلاق، حقوق و احکام اسلام نباشد و به جبهه حق کمک کند، ولو از کافر، بت‌پرست، مشرک، کمونیست، غرب یا شرق باشد، آن را یاد بگیرید.

می‌دانید سلمان حداقل در دو جنگ شیوه‌های ایرانی را به کار گرفت؛ یکی در جنگ خندق که بزرگ‌ترین جنگ و بزرگ‌ترین خطر برای مدینه بود که پیامبر(ص) به سلمان فرمود: نیروها را به گروه‌های ده‌نفره تقسیم کن و به آن‌ها یاد بده در ایران چگونه کانال می‌کنیم تا در آنجا بکنند؛ و خود پیامبر هم در خندق مشغول کندن کانال شدند؛ بعد هر گروهی می‌گفت: سلمان به گروه ما بیاید؛ پیامبر فرمود: «سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ»؛ سلمان در گروه خودم است و او از اهل بیت ماست. و از جمله در آنجاها نقل شده است که ایشان روزی بر شانه سلمان زدند و فرمودند: مردم تو یعنی ایرانی‌ها، زمانی که شما عرب‌ها به زودی با این‌ها سر اسلام می‌جنگید- چون فتح ایران بعد از پیامبر اتفاق افتاد- روزی خواهد رسید که همشهری‌های این شخص یعنی ایرانی‌ها می‌آیند تا به شما عرب‌ها اسلام یاد بدهند؛ آن‌ها به خاطر اسلام با شما می‌جنگند. شما برای تنزیل می‌جنگید و آن‌ها برای تأویل یعنی تفسیر درست اسلام می‌جنگند.

نگاه دنیا به این منطقه است؛ حتی آن‌هایی که از ایران خوش‌شان نمی‌آید همه می‌گویند: این‌ها نمی‌ترسند و به نیابت از همه ما نمی‌ترسند! در حالی که همه واقعاً می‌ترسند و حالت طبیعی آن هم ترسیدن است؛ و لذا در خود ایران هم خیلی از افراد در حکومت و خارج از حکومت می‌ترسیدند و می‌ترسند؛ بعضی افراد که چهل و هفت سال در حکومت جمهوری اسلامی بودند یا سال‌ها حضور دارند، همین‌ها هم می‌ترسند؛ آن وقت انسان به یاد آیات سوره آل‌عمران، احزاب و توبه می‌افتد که در جنگ احزاب- که بزرگ‌ترین لشکرکشی کفر بود و ده هزار نیرو آمدند- گفتند: ما به خود مدینه می‌رویم و کار این‌ها را یکسره می‌کنیم و پیامبر را یا می‌کشیم یا او را اسیر و ذلیل می‌کنیم؛ و شهر را در محاصره گرفتند؛ آن‌قدر گرسنگی فشار آورد که پیامبر فرمود: من سه روز است که غذا نخورده‌ام؛ و برای دفاع از مدینه خندق می‌کندند و از تاکتیک ایرانی استفاده کردند که سلمان آن را پیشنهاد داد و پیامبر فرمود: بسیار خوب است، خود شما هم فرماندهی کن. در بزرگ‌ترین نبرد با اسلام که این جنگ هم اتفاقاً در نهایت به درگیری نظامی تبدیل نشد و دشمن ترسید و عقب‌نشینی کرد و رفت، فرمانده خط که تکنیک جنگ یعنی خندق و کانال را آموزش می‌داد، یک ایرانی بود؛ این هم یک افتخار بزرگ است؛ و قهرمان نبرد، علی بن ابی‌طالب(ع) بود که رفت و پهلوان‌ها و قهرمان‌های آن‌ها را از پا درآورد؛ این شخص آمد در میدان و با اسب‌های خود از خندق و کانال عبور کردند-که چیز بسیار عجیبی بوده است-آمدند این طرف و به مسلمانان می‌گفتند: جلو بیایید مسلمانان ترسیدند، همین رزمنده‌ها؛ بعد این شخص مسخره می‌کرد و می‌گفت: مگر شما نمی‌گویید می‌خواهید به بهشت بروید؟ بیایید، من می‌خواهم شما را به بهشت بفرستم - این‌ها عین تعابیر اوست - بیایید، من می‌خواهم شما را به بهشت بفرستم؛ برای چه نمی‌خواهید به بهشت بروید؟ مگر نمی‌گویید بهشت و حورالعین و این مسائل وجود دارد؟ می‌خواهم شما را به آنجا بفرستم تا لذت ببرید؛ هیچ‌کس جلو نمی‌آمد؛ علی بلند شد؛ پیامبر(ص) فرمود: شما بنشین؛ دوباره آن شخص سخن خود را تکرار کرد و باز هم کسی بلند نشد-که خیلی عجیب است- علی بار سوم که بلند شد، پیامبر فرمود: شما برو! پیامبر(ص) شمشیر خود را به علی(ع) داد و عمامه خود را بر سر علی بست و فرمود: برو؛ و او رفت. فرمودند: این صحنه، صحنه نبرد این دو نفر نیست، بلکه این نبردِ کل اسلام با کل کفر است! یعنی در این نبرد، نتیجه این نبرد سرنوشت ما را تعیین می‌کند.

حالا ببینید همین آیات قرآن را که با صوت و لحن می‌خوانند و ما اصلاً گوش نمی‌کنیم و توجه نداریم که چه می‌گوید؟ الان این آیات به ما چه ارتباطی دارد؟ اغلب افراد همین را نمی‌دانند؛ همین که یک نفر با صدای خوش می‌خواند، تمام توجه‌ها به تجوید، صدای خوش، ضربدری خواندن و حفظ کردن از آخر به اول و از اول به آخر معطوف شده است! همه این‌ها مقدمه است؛ اصل این همه تلاش برای چیست؟ برای این که ببینیم چه می‌گوید؟ آیا واقعاً این‌ها سخنان خداست؟ واقعاً خدا این‌ها را برای چه گفته است؟ به ما چه ربطی دارد؟ قضایای هزار و چندصد سال پیش یا قبل از آن، چند هزار سال پیش در زمان انبیاء را برای چه به ما می‌گویی؟ آیا صرفاً جهت اطلاع قصه می‌گویی؟ آیه ۱۷۳ سوره آل‌عمران را با شرایط همین الان که ما در آن هستیم مقایسه کنید: «أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ* الَّذِینَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ»؛ آن کسانی که به مردم گفتند: دشمن آمده است؛ مسلمانان دیشب چون به سخن پیامبر عمل نکردند، شکست خوردند؛ ده‌ها شهید از جمله حمزه و دیگران به شهادت رسیدند و پیامبر تا مرز شهادت مجروح شد، به طوری که خیلی از افراد گفتند پیامبر شهید شد و اسلام تمام شد و پیامبر از دست رفت و فرار کردند؛ و می‌دانید که در منابع آمده است که یک عده گفتند: «هنوز آن‌ها به مدینه نیامده‌اند و وارد شهر نشده‌اند تا ما را اسیر کنند، نامه‌ای مبنی بر این که ما غلط کردیم بنویسیم و دسته‌جمعی امضا کنیم تا بگوییم ما فریب پیامبر را خوردیم و ما واقعاً فکر کردیم این شخص پیامبر است، پس ما را ببخشید. فکر کردیم این فرد پیامبر است، ما را ببخشید! حالا که دارید می‌آیید و شهر را می‌گیرید، نیایید که یک وقت ما را قتل‌عام کنند و زن و بچه ما و خود ما را، همه را از بین ببرند؛ بگوییم ما به شما پناهنده می‌شویم و ملحق شده‌ایم و ما اشتباه کردیم.

می‌دانید در جنگ احزاب که بزرگ‌ترین نیروی دشمن شهر مدینه را محاصره کرد و ترسوها ترسیدند و به آن‌ها فشار آمد، یک عده گفتند قبل از این که هنوز شهر سقوط بکند، نامه‌ای بنویسیم و به آن‌ها بگوییم ما با شما هستیم و در این میان در اینجا گیر افتاده‌ایم؛ نامه‌ای به آن‌ها نوشتند که اگر با هم هماهنگ باشیم، ما خودمان حاضر هستیم به شما کمک کنیم و پیامبر را در نیمه‌شب بازداشت کنیم و تحویل شما بدهیم! ما خودما پیامبر یعنی رهبرمان را به شما تحویل می‌دهیم، شما با ما کاری نداشته باشید، شهر هم در اختیار شما باشد و ما غلط کردیم! مگر همین الان در همین‌جا کسانی نیستند که همین حرف‌ها را می‌زنند؟ نه این که صرفاً در ذهن آن‌ها باشد، بلکه اصلاً به زبان می‌آورند و می‌گویند! می‌گوید یک عده از داخل و پشت جبهه به خانواده‌های رزمنده‌ها و به این افراد حزب‌اللهی و شهروندانی که تا آخر پای پیامبر ایستادند، می‌گفتند: «إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ»؛ دیگر کار شما تمام است؛ دیگر شکی نداریم؛ «إِنَّ»، شکی وجود ندارد؛ با همه قدرت خود آمده‌اند. عین همین الان که بزرگ‌ترین لشکرکشی خود را دارند انجام می‌دهند؛ می‌گویند: آی، ما آمدیم! یک عده هم از داخل می‌گویند: آی آمدند! بدبخت شدیم! «إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ»؛ دشمن تمام قوای خود را تجمیع کرده است این بار دیگر مانند دفعات گذشته نیست. این‌ها در احد ما را شکست دادند، هفتاد شهید از بزرگان ما مانند حمزه و دیگران به شهادت رسیدند، پیامبر هم مجروح است و اصلاً دیگر دشمن آمده است و دارد وارد شهر می‌شود. «فَاخْشَوْهُمْ» برای چه نمی‌ترسید؟ آیا شعور سیاسی ندارید؟ عقل ندارید؟ برای چه از آمریکا، اسرائیل، متحدان و نوکرهای آن‌ها نمی‌ترسید؟ برای چه ایستاده‌اید و همین‌طور نگاه می‌کنید تا بیایند؟ آمدند! «فَاخْشَوْهُمْ» بترسید! «فَزَادَهُمْ إِیمَانًا»؛ قرآن می‌فرماید مؤمنان و انقلابیون به جای این که بترسند، ایمان آن‌ها افزوده شد؛ یعنی شعارهای خود را محکم‌تر و قوی‌تر سر دادند؛ «وَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ»؛ هر کس که می‌خواهند باشند و هر چه می‌خواهند همراه خود بیاورند، خدا برای ما کافی است.

من خواهش می‌کنم به این آیات قرآن، مخصوصاً آیاتی در سوره نساء، توبه، آل‌عمران و احزاب توجه کنید؛ مفاهیم آن‌ها بسیار زیباست، یعنی اصلاً انسان تصور می‌کند این آیات همین الان نازل شده است؛ فکر می‌کند درباره همین آمریکا و اسرائیل و این کشورهای همسایه و نوکرهای آن‌ها است؛ فکر می‌کند درباره خود ما و شما سخن می‌گوید. بسیار زیباست: «إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ»؛ همه هجوم آورده و آمده‌اند و این بار مانند گذشته نیست؛ «فَاخْشَوْهُمْ»؛ تکان بخورید، گذشته را جبران کنید، خود را اصلاح کنید، تسلیم بشوید، درست مذاکره کنید، معذرت‌خواهی کنید، کمی کوتاه بیایید، سخت‌گیری را کم کنید و مدام در این میان فریاد مرگ بر آمریکا سر ندهید! «فَزَادَهُمْ إِیمَانًا»؛ می‌بینند این افراد از قبل محکم‌تر شعار می‌دهند «ایمان، جهاد، شهادت‌ تنها ره سعادت».

«وَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ»؛ خدا برای ما کافی است». آن‌ها می‌گویند: ما هم خدا را قبول داریم، مگر ما مسلمان نیستیم؟ پاسخ می‌دهد: شما به ظاهر مسلمان هستید، ولی در حقیقت مسلمان نیستید؛ شما در گذشته مسلمان بودید، اما الآن مسلمان نیستید کسی که نمی‌تواند به خداوند اعتماد کند، مسلمان نیست؛ «حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَکِیلُ»؛ وکیلی بهتر از خدا وجود ندارد که بشود به او وکالت داد و امور را به او واگذار کرد؛ ما می‌گوییم خدایا! ما برای تو می‌جنگیم، هر چه پیش آید خوش آید.

یکی دیگر از مباحث، مسئله ریزش‌ها است؛ حداقل دو نوع ریزش داریم که از تهدیدها و آسیب‌ها به شمار می‌روند؛ آن ریزش‌هایی که حق با آن‌ها نیست، یعنی علت ریزش آن افراد خود آن‌ها هستند، این‌گونه ریزش‌ها طبیعی است، بلکه اتفاقاً نشانه خوبی هم هست که ناخالصی در وجود آن‌ها آشکار شده است؛ فردی قبلاً انقلابی بوده است و حالا منافق شده است. در دهه ۶۰ جزو مجاهدین بودند، بعد جزو قاعدین شدند و حالا جزو خائنین شده‌اند. این ریزش‌ها بسیار خوب است و اصلاً اشکالی ندارد. این‌ها خطر محسوب نمی‌شوند، بلکه نشان می‌دهند که نهضت خط اصلی خود را در مسیر حفظ کرده است و این افراد خودشان را کنار می‌کشند. اما ریزش‌هایی هم وجود دارد که مقصر آن‌ها ما هستیم؛ یعنی بخشی از مردم هستند که واقعاً نه ضد انقلاب هستند و نه ضد دین هستند، و اگر شرایط خاصی پیش بیاید، حاضر هستند فدایی انقلاب هم بشوند. شما الآن در همین قضایای سال ۱۴۰۱ و حوادث جاری، بسیار از افراد و خانواده‌هایی را می‌بینید که اصلاً معلوم است مذهبی نیستند، حتی پوشش کاملی هم ندارند و اهل مسائل مذهبی نیستند، ولی محکم به میدان می‌آیند و شعار می‌دهند؛ و بسیار از همین افراد را من اکنون می‌بینم که طرفدار رهبری شده‌اند و از ایشان دفاع می‌کنند و می‌گویند: این شخص یک مرد واقعی و نماد هویت ایران است و از کوروش و داریوش یاد می‌کنند.

آن مسیری را که پیامبر اکرم(ص) و امیرالمؤمنین(ع) طی کردند، به ما می‌آموزد که همیشه شما درست عمل کنید و از درون خود مطمئن باشید تا ریزش‌ها به خاطر عملکرد شما و عملکرد ما نباشد؛ اما اگر شما درست عمل کردید و با این حال ریزشی رخ داد، اهمیتی ندارد؛ قرآن کریم در جایی می‌فرماید: افسوس نخورید که چرا بعضی افراد با شما برای حضور در جبهه و عملیات نیامدند؛ فرمود: این‌ها اگر هم همراه شما می‌آمدند، اهل نبرد نبودند؛ این افراد تنها روحیه شما را تضعیف می‌کردند و مدام در دل شما شک و هراس می‌انداختند؛ پس بهتر که نیامدند؛ با همان تعداد کمتری که هستید اما ایمان واقعی دارید حرکت کنید که قطعاً پیروز می‌شوید.

می‌دانید در جنگ احد بعد از این که مسلمانان شکست خوردند و عده زیادی شهید و مجروح شدند و فرار کردند، در حالی که لشکریان ابوسفیان داشتند برمی‌گشتند، عده‌ای از آن‌ها گفتند: ما در بدر شکست خوردیم، اما در احد این‌ها را زدیم لت‌وپار کردیم. چرا داریم بازمی‌گردیم؟ به داخل مدینه برویم و کار آن‌ها را یکسره کنیم و فتنه را از ریشه بخشکانیم. پیامبر اکرم(ص) فرمود: آن کسانی که در عملیات پیشین حضور نداشتند، من نمی‌خواهم بیایند و هرگز اجازه نمی‌دهم بیایند؛ تنها همان کسانی که در عملیات حاضر بودند و الآن هم بسیاری از آن‌ها مجروح هستند، زخم‌های خود را ببندند، مانع خونریزی بشوند و در همان نقطه مجدداً برای عملیات آماده شوند. این خلاف با قواعد رسمی جنگ‌ها در دنیاست؛ در دنیای مادی می‌گویند: آن کسانی که تا الآن در نبرد نبوده‌اند، حالا به میدان بیایند؛ دشمن که یک پیروزی مقدماتی به دست آورده است قصد دارد به شهر حمله کند و کار را تمام کند، پس همه باید حاضر شوند؛ حتی ممکن است بگویند نیروهای مجروح دیگر به میدان نیایند» پیامبر(ص) دقیقاً برعکس این قاعده عمل کرد؛ فرمودند: تنها کسانی که در مرحله قبلی عملیات ایستادگی کردند وارد میدان شوند، حتی اگر مجروح باشند؛ این موضع یعنی چه؟ یعنی ما رزمنده باایمان و مجاهد می‌خواهیم، ما گلادیاتور نمی‌خواهیم؛ ما بر پایه ایمان می‌جنگیم. بعد پیامبر(ص)، امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) را همراه با یک نفر دیگر مأمور ساختند و فرمودند: به پشت خطوط دشمن بروید و اوضاع را بررسی کنید تا ببینید ماجرا چیست؛ آیا واقعاً قصد ورود به شهر را دارند یا صرفاً ادعا و رجزخوانی است؟. علی(ع)به همراه عمار یا فرد دیگری که الآن نام او را به خاطر ندارم، در آن شرایط دشوار آماده حرکت شدند؛ مردم، مسلمانان و حتی برخی از رزمندگانی که مجروح و جانباز شده بودند به علی گفتند: کجا می‌روی؟ آیا می‌دانی اگر در چنگال این افراد بیفتی تو را تکه‌تکه خواهند کرد؟ این اقدام عاقلانه به نظر نمی‌رسد؛ هرچند پیامبر چنین دستوری داده‌اند، اما از دیدگاه محاسبات نظامی کار صحیحی نیست؛ در آن لحظه علی بن ابی‌طالب همین آیه شریفه را تلاوت کرد: ««حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَکِیلُ»؛ من به ذات پروردگار اعتماد کامل دارم و یاری خدا برای من بس است؛ قدرت خداوند یک امر اعتباری نیست، بلکه یک حقیقت عینی است. به امیرالمؤمنین(ع) گزارش می‌دهند: عده‌ای دسته دسته از جمع ما جدا می‌شوند و به معاویه پناهنده می‌شوند؛ فردی که تا دیروز رزمنده، مؤمن و فرمانده سپاه بود، حالا به جبهه مخالف رفته‌اند. امیرالمؤمنین(ع) در پاسخ چه فرمودند؟ فرمودند: درباره این کسانی که می‌پرسید چرا از ما بریدند، «مُسْرِعُونَ إِلَیْهَا وَعَلِمُوا أَنَّ النَّاسَ عِنْدَنَا فِی الْحَقِّ سَوَاءٌ»؛ آیا می‌دانید چرا با شتاب به آن سو رفتند؟ این افراد زیاده‌خواهی دارند و سهم بیشتری طلب می‌کنند؛ آن‌ها می‌خواهند هم در ظاهر مذهبی و انقلابی باشند و هم از منافع مادی بهره‌مند شوند؛ این‌ها در پی دستیابی به رانت، سوءاستفاده و امتیازات ویژه هستند؛ این افراد از اجرای عدالت توسط من به خشم آمده‌اند و سهم ویژه می‌خواهند؛ «عَلِمُوا أَنَّ النَّاسَ عِنْدَنَا فِی الْحَقِّ سَوَاءٌ»؛ چون به درستی دریافتند که حقوق تمام آحاد جامعه نزد ما کاملاً برابر است و هیچ امتیاز اضافی به آن‌ها داده نمی‌شود، از صف ما جدا شده و به سوی دشمن می‌روند؛ به جهنم! بگذارید بروند؛ این افراد چه فایده‌ای برای ما دارند؟». می‌پرسند: «سوابق گذشته او چه می‌شود؟»؛ شمر هم سوابق فراوانی داشت؛ آیا می‌دانید شمر در گذشته جانباز بود؟ از سرداران سپاه علی بود؟ اهل نماز شب بود؟ شانزده مرتبه پیاده به سفر حج رفته بود و حاضر نشد سوار بر اسب شود؟ شمر در جنگ صفین در زمره سرداران امیرالمؤمنین قرار داشت و در رکاب حسن و حسین علیه معاویه شمشیر زد؛ بیست سال بعد- او در دهه نخست انقلابی بود و بیست سال بعد- تبدیل به سردار سپاه یزید شد و سر از پیکر مطهر امام حسین(ع) جدا کرد؛ او حتی نذر کرده بود که اگر غائله حسین فروکش کند مسجدی بسازد و آن مسجد را هم بنا کرد!

از سوی دیگر، آیا می‌دانید چه تعداد از شهدای کربلا در گذشته از دشمنان علی بودند؟ آیا آگاهی داشتید؟ دو تن از شهدای والامقام کربلا پیش از آن در زمره خوارج قرار داشتند و با علی جنگیدند و حتی قصد ترور امیرالمؤمنین(,) را داشتند، ولی بعداً هدایت شدند و به این سو آمدند؛ شمر از این سو به جبهه باطل رفت.

زهیر چگونه شخصیتی بود؟ همان زهیری که هنگام اقامه نماز توسط سیدالشهدا، پیش روی امام حسین ایستاد تا تیرها بر پیکر او بنشیند و به شهادت برسد، پیش‌تر هوادار معاویه و دشمن سرسخت علی بود؛ یعنی در اردوگاه مخالفان قرار داشت؛ چنین فردی از اردوگاه باطل به مسیر حق پیوست، در حالی که شمر و امثال او از جبهه حق به سوی باطل رفتند. آیا ما خودمان نظیر همین رویدادها را به چشم ندیده‌ایم؟ آیا شما با چنین صحنه‌هایی روبرو نشده‌اید؟ از دهه‌های ۵۰ و ۶۰ تا دهه‌های ۸۰ و ۹۰ تا الآن چه اتفاقاتی افتاده؟ پس چرا تعجب می‌کنید؟ این تحولات همیشه در تاریخ جریان داشته است؛ حضرت امیر(ع) می‌فرمایند: چنانچه دنیاطلبان از کنار ما پراکنده شوند هیچ باکی نیست، بگذارید بروند چرا که حق با ماست؛ این مشکل به خود این افراد بازمی‌گردد و عیب از آنان است، نه از مسیر ما؛ اما اگر خداجویان و انسان‌های صالح از ما فاصله گرفتند، آنگاه باید ریشه نقص را جستجو کنیم؛ در چنین حالتی باید عملکرد خود را اصلاح کنیم و مانع از دست رفتن این افراد شویم. یکی از چهره‌هایی که پناهنده شد، از کارگزاران حکومت حضرت امیر بود؛ او اهل دزدی نبود، ولی حضرت امیر به او فرمودند: شما شایستگی انجام این مسئولیت را نداری؛ انسان بدی نیستی، ولی توانایی تداوم بخشیدن به این امر خطیر در وجود تو نیست و او را به دلیل عدم برخورداری از لیاقت لازم کنار گذاشتند؛ او در گذشته جزو چهره‌های شاخص هم به حساب می‌آمد؛ مدتی قهر پیشه کرد و در جلسات شرکت ننمود؛ پس از گذشت یک یا دو ماه نزد حضرت امیر آمد و عرض کرد: با اجازه شما، از آنجا که جمعی از خویشاوندان ما در شام و نزد معاویه ساکن هستند- همچون ساکنان کشورهای غربی در روزگار ما- اگر اجازه بفرمایید، حالا که رسماً وظیفه‌ای بر دوش ندارم، عازم سفر شوم تا با بستگان خودم دیدار کنم؛ آن‌ها از خویشان نزدیک من هستند و سالیان درازی است که آن‌ها را ندیده‌ام؛ بیشتر خاندان ما به آن دیار هجرت کرده‌اند؛ من اجازه می‌خواهم سفری بروم و پس از صله رحم مجدداً برگردم. علاوه بر این، در جریان اوضاع آنجا قرار خواهم گرفت تا ببینم مخالفان و ضد انقلاب‌ها آن‌جا چه اقداماتی انجام می‌دهند و تازه‌ترین اخبار، تحلیل‌ها و گزارش‌ها را برای شما می‌آورم! حضرت امیر(ع) روحیات او را به خوبی می‌شناختند و می‌دانستند که او دگرگون شده و دیگر آن انسان سابق نیست و برای رفتن همیشگی خود نقشه می‌کشد؛ حتی این احتمال وجود داشت که او از این دیار برای دشمنان اطلاعات ببرد، نه این که از آنجا برای حکومت اسلامی خبر بیاورد! با این حال فرمودند: می‌توانی بروی، من مانع سفرت نمی‌شوم؛ همین که آن شخص به راه افتاد، مالک اشتر سراسیمه نزد حضرت امیر(ع) آمد و گفت: من این فرد را خوب می‌شناسم و خود شما هم او را می‌شناسید؛ او با هدف فتنه‌انگیزی رهسپار شده است؛ مقصد او صرفاً دیدار با بستگان یا سکونت عادی نیست، بلکه او می‌رود تا رسماً به صفوف دشمن ملحق گردد؛ او از برکناری توسط شما کینه به دل دارد، اجازه ندهید برود. مالک اشتر گفت: اجازه ندهید برود؛ او را در همین‌جا دستگیر کنید. حضرت امیر فرمودند: برای چه نگذارم برود؟ بگذار برود. مالک عرض کرد: او به آنجا می‌رود و علیه ما فعالیت می‌کند. حضرت فرمودند: بگذار انجام بدهد؛ ما به وظیفه خود عمل می‌کنیم. حضرت امیر این تعبیر را فرمودند: «خداوند می‌خواهد انسان‌ها باطن خود را آشکار کنند؛ همه باید حقیقت وجودی خود را نشان بدهند.

می‌دانید این یک آیه قرآن است که خداوند می‌فرماید: «من باطن شما را بیرون می‌کشم و کاری می‌کنم که اجازه نمی‌دهم فرد منافق، در حالت نفاق از دنیا برود؛ منافق باید کفر خود را آشکار کند و بعد برود؛ یعنی باید صریحاً بگوید کافر است. خداوند در قرآن می‌فرماید: من باطن شما را خارج می‌کنم و بیرون می‌کشم؛ شما نمی‌توانید تا پایان تظاهر و بازیگری کنید، بلکه بالاخره باید چهره واقعی خود را نشان بدهید. این انسان‌های بزرگی که وقتی ما کودک بودیم آن‌ها در دوران انقلاب و جنگ برای ما الگو بودند، سرانجام کار آن‌ها به کجا کشید؟ بعضی از آن‌ها در پایان کار حرف‌هایی زدند که یک عمر با آن حرف‌ها مبارزه کرده بودند. قرآن می‌گوید آن کسانی که وارد سیاست می‌شوند ولی معنویت و تقوا، یعنی ریشه‌های معنوی قوی ندارند، در میانه راه می‌بُرند؛ حتی اگر بسیار انقلابی باشند؛ زیرا در برخی موقعیت‌ها محاسبات مادی دیگر پاسخگو نیست و انسان تنها باید انگیزه الهی داشته باشد؛ در آنجا کسانی که از بنیه معنوی برخوردار هستند، یعنی انگیزه‌های آن‌ها توحیدی است و تقوا دارند، باقی می‌مانند و دیگران باقی نمی‌مانند. هر کس باید حقیقت خود را نشان بدهد؛ ما نمی‌توانیم انسان‌ها را به اجبار در جبهه خود نگه داریم؛ اما باید مراقب باشیم که افراد صالح را حذف نکنیم. ما باید آن‌ها را تحمل کنیم حتی اگر زبان آن‌ها تند است، اعتراض می‌کنند یا انتقاد دارند، باید آن‌ها را حفظ کنیم. من کسی را صرفاً به خاطر این که با من اختلاف نظر دارد یا نقد می‌کند، طرد نمی‌کنم. کسانی که تملق می‌گویند و چاپلوسی می‌کنند، منافق هستند. این افرادی که بیش از اندازه موافقت می‌کنند، مصداق این کلام امیرالمؤمنین هستند که فرمودند: «کَثْرَةُ الْوِفَاقِ نِفَاقٌ». این کسانی که هر سخنی می‌گویی تأیید می‌کنند، منافق هستند؛ زیرا ممکن نیست در همه مسائل تا این حد وحدت نظر وجود داشته باشد. امام خمینی می‌فرمودند: این منافقین به نجف نزد من آمدند و در ده جلسه فقط قرآن و نهج‌البلاغه خواندند؛ من از این جهت به آن‌ها مشکوک شدم که دیدم این‌ها بیش از حد اظهار تدین می‌کنند؛ به خود گفتم این رفتار عادی نیست؛ من که مرجع تقلید هستم این‌قدر تظاهر مذهبی ندارم، ولی آن‌ها مدام آیه و نهج‌البلاغه می‌خواندند». بعد از اتمام آن جلسات، مرحوم آقای دعایی که قبل از انقلاب با سازمان مجاهدین خلق همکاری می‌کرد و طرفدار آن‌ها بود حتی خود ایشان می‌گفت: هنگامی که امام آن‌ها را رد کرد، من ناراحت شدم و گریه کردم که چرا امام بهترین نیروها را طرد کرد؟ و بعداً متوجه حقیقت شدند، به امام(ره) عرض کردند: این افراد در ده جلسه آمدند و صحبت کردند؛ نظر شما چیست که فتوا بدهید مردم به آن‌ها کمک کنند چون مجاهد هستند؟ امام فرمودند: خیر؛ این‌ها همان حرف‌هایی را که مادیون و کمونیست‌ها می‌زنند، با برچسب مذهبی پذیرفته‌اند». البته امام در آن جلسات با آن‌ها وارد بحث نمی‌شد، بلکه آن‌ها سخن گفتند و ایشان شنیدند. بعد امام فرمودند: «من از همان ابتدا به این دلیل به آن‌ها مشکوک شدم که دیدم بسیار مذهبی‌نمایی می‌کنند؛ این همه تظاهر، به نفاق و ریاکاری شبیه است». سپس امام این حکایت را بیان کردند که: یک فرد یهودی تازه مسلمان نزد یکی از مراجع و علمای شهر رفت و مدام برای او از آیات قرآن و معارف دینی سخن گفت؛ آن عالم رو به او کرد و گفت: ببین، من کی هستم؟ آیا مرا می‌شناسی؟ او گفت: بله، شما عالم دینی و مرجع تقلید هستید. عالم پرسید: تو کیستی؟ گفت: من یهودی بودم و خداوند لطف کرد و به تازگی مسلمان شدم. آن عالم گفت: پس چرا تو این‌قدر از من مسلمان‌تر شده‌ای و این‌قدر ادعای دینداری داری؟ مالک اشتر اصرار کرد: اجازه ندهید برود؛ او به معاویه ملحق می‌شود و علیه شما و ما فعالیت خواهد کرد؛ علاوه بر این، اطلاعات داخلی را هم همراه خود می‌برد. حضرت فرمودند: ما نمی‌توانیم همه افراد را به اجبار در کنار خود نگه داریم؛ بگذار ماهیت واقعی خود را آشکار کنند. حضرت امیر در این زمینه فرمودند: از رفتن این افراد و پراکنده شدن آنان اندوهگین مباش؛ اینان در پی منافع نامشروع و لذت‌های حرام دنیوی هستند و با شتاب به سوی دنیا می‌دوند: «مُسْرِعُونَ إِلَیْهَا»؛ با سرعت به دنبال منافع شخصی خود حرکت می‌کنند و با دین و خدا کاری ندارند؛ به ظاهر آراسته و محاسن آن‌ها نگاه مکن؛ این که محاسن دارد، نماز می‌خواند و به زیارت می‌رود، صرفاً از روی عادت و ظاهر کار است، در حالی که در باطن کافر است؛ این افراد با حکومت ما سازگاری ندارند، زیرا در این حکومت حقوق همه مردم برابر است و آنان در واقع از عدالت و مساوات می‌گریزند؛ «فَوَاللَّهِ مَا أَرَدْتُهُمْ إِلَّا عَلَى إِقَامَةِ حَقٍّ وَلَا یُرِیدُهُمْ غَیْرِی إِلَّا عَلَى بَاطِلٍ»؛ می‌دانید که هم من خواهان حضور مردم هستم و هم معاویه؛ هر دو به یک معنا به دنبال جذب مردم هستیم؛ اما تفاوت در هدف است؛ به خدا سوگند من مردم را برای اقامه حق، توحید و عدالت می‌خواهم، ولی او مردم را «عَلَى بَاطِلٍ» در مسیر باطل، فساد، ستم و غارت می‌خواهد؛ هر دو طرف از مردم و مردم‌سالاری سخن می‌گویند، اما معاویه در پی سوءاستفاده و سوار شدن بر دوش مردم است، در حالی که ما می‌خواهیم مردم را به سوی خدا هدایت کنیم و به حقوق واقعی آن‌ها برسانیم.

اگر می‌خواهید بدانید جنگ روانی تا چه اندازه تأثیرگذار بوده است، ببینید چگونه پیروزی قطعی در جنگ صفین به ماجرای حکمیت تبدیل شد و حکمیت به ترور امیرالمؤمنین، تسلط معاویه بر کل جهان اسلام و براندازی حکومت امام حسن منتهی گردید؛ یعنی در قالب یک جنگ روانی همراه با دروغ، شایعه‌پراکنی، ارعاب، ترور و تطمیع برخی از فرماندهان، توانستند پیروز شوند. بعضی از سرداران امیرالمؤمنین(ع) که در سه جنگ بزرگ در رکاب حضرت علی شمشیر زده بودند، پس از شهادت ایشان گفتند: دیگر بس است! تا کی جنگ جنگ تا پیروزی؟ ما کلاً از زمان پیامبر تا الآن مدام در نبرد بوده‌ایم؛ بسه دیگه! یک کم زندگی کنیم و حال کنیم؛ این درگیری‌ها که تمام شدنی نیست و دشمنان دست‌بردار نیستند، پس ما ول کنیم! خب آنان تسلیم شدند و هویت خودشان را در ازای پول، زنان، مقامات حکومتی و زمین فروختند!

معاویه نامه‌های آن سرداران را برای امام حسن(ع) فرستاد و نوشت: این افراد همان سرداران سپاه تو هستند که قبلاً با من می‌جنگیدند، اما الآن به من نامه نوشته و قیمت خیانت خودشان را مشخص کرده‌اند! تو با تکیه بر چنین افرادی می‌خواهی با من بجنگی؟ کار به جایی رسید که حضرت امام حسن(ع) سه فرمانده را برای مقابله با سپاه دشمن اعزام کردند، اما دو تن از آنان خیانت کردند و به سپاه معاویه ملحق شدند و گفتند: حالا دور، دوران این‌هاست و کار تمام شده!

اگر می‌خواهید عمق جنگ روانی را در طول تاریخ بشناسید، به یاد آورید که درباره امیرالمؤمنین که نخستین مسلمان عالم بود و خود می‌فرمود: ««أَنَا أَوَّلُ مَنْ سَجَدَ عَلَى الْأَرْضِ»؛ من نخستین فردی از این امت هستم که برای خدا بر زمین سجده کرد.

هنگامی که در محراب به شهادت رسید، نیمی از مسلمانان جهان که در سرزمین‌های غربی اسلام و در قلمرو معاویه می‌زیستند، با تعجب گفتند: مگر علی در مسجد چه کار می‌کرد؟ مگر او نماز می‌خواند؟ شستشوی مغزی تا حدی بود که وقتی کاروان اسرای کربلا را از عراق به کاخ یزید در دمشق منتقل کردند، مردم و حتی برخی از نزدیکان دربار نمی‌دانستند که این اسرا فرزندان پیامبر هستند، بلکه فکر می‌کردند آنان خروج‌کنندگان بر حکومت اسلامی هستند. اوضاع به گونه‌ای بود که هنگام سخنرانی حضرت زینب(س) و امام سجاد(ع) در کاخ یزید و در برابر ژنرال‌ها، مقامات، اشراف و خانواده یزید که جشن پیروزی برپا کرده بودند، یکی از حاضران با دیدن دختر امام حسین(ع)، یعنی حضرت فاطمه(س) به یزید گفت: این دختر را به عنوان کنیز به من ببخش! که آن‌جا حضرت زینب(س) و اهل‌بیت برآشفتند و فریاد اعتراض سر دادند که او از خاندان پیامبر است؛ آن مرد با تعجب پرسید: مگر این افراد با پیامبر نسبتی دارند؟ شخصی به او گفت: این دختر حسین است، نوه علی و دختر پیامبر است. همان فردی که آن درخواست را مطرح کرده بود، رو به یزید کرد و گفت: آیا تو فرزندان پیامبر را به اسارت گرفته‌ای؟! این خیلی عجیب بوده که ببینید جنگ روانی و شستشوی مغزی بوده که تا این حد هم نمی‌دانستند. حتی زمانی که حکومت اموی به دست بنی‌عباس و با همراهی نیروهای ایرانی و خراسانی با شعارهای علوی سرنگون شد. شعارهای بنی‌عباس هم شیعی و علوی بود که در واقع کودتا کردند. وقتی بنی‌امیه سقوط کرد و بنی‌عباس جهان اسلام و شام را گرفتند مردم شام می‌گفتند ما فکرر می‌کردیم اهل‌بیت پیامبر تنها معاویه و یزید هستند به بنی‌عباس می‌گفتند ما نمی‌دانستیم شام اهل بیت هستید! ببینید جنگ رسانه‌ای و عملیات روانی همیشه بوده است تازه آن موقع آن‌ها قوی‌تر بودند چون آن زمان نه اینترنت نه ماهواره بوده! ده‌ها سال روی منبرها ««بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ»» درود بر پیامبر، و مرگ و لعن بر علی! یعنی یکی دو نسل را کاملاً با این فرهنگ در صدر اسلام تربیت کردند. این که شما می‌بینید این جریانات انحرافی تا همین الآن ادامه دارد و همین الان این‌هایی که در سوریه آمده‌اند صریح می‌گویند ما شیعه معاویه هستیم ببینید جنگ تبلیغاتی چقدر قوی بوده که هزار و چند صد سال پیش، هنوز اثرات آن باقی مانده است؛ به طوری که هنوز عده‌ای معاویه خلیفه رسول‌الله و خادم بزرگ اسلام خال‌المؤمنین است! با رومی‌ها جنگید، بزرگترین نیروی دریایی دنیا را به نام اسلام را درست کرد، همین کارها را کرده‌اند.

برای این که متوجه شوید جنگ روانی چگونه شکست را پیروزی، پیروزی را شکست و جای شهید و جلاد را عوض می‌کند آیا تا حالا از خودتان پرسیدید که برای چه در زمان امام حسین(ع) همه مردم حتی همه شیعیان نگاه کردند؟! یعنی شیعه‌هایش هم قالتاق بودند! این چطور شیعه‌ای است که از بین ده‌ها هزار شیعه، در شهری که بیست سال پیش حکومت علی(ع) بوده و عدالت علی را چشیدید همین حسن(ع) و حسین(ع) و زینب(س) در همین شهر بودند و بیست سال قبل، به مردم خدمت می‌کردند. حالا همه چطوری ایستادند و نگاه می‌کنند؟ این‌ها همه عبرت‌های تاریخی است.

من فهرست چند کتاب را در این زمینه برای شما ذکر می‌کنم؛ بخش عمده‌ای از این مستندات تاریخی و روایی در آثاری همچون سیره ابن‌هشام، سیره ابن‌اسحاق، صحیح بخاری و بحارالانوار است که من این‌ها را از جاهای پراکنده خدمت شما عرض کردم.

والسلام علیکم ورحمه الله و برکاته



نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha