بسمالله الرحمن الرحیم
خدمت خواهران و برادران عرض سلام میکنم.
وقتی ما آیاتی را در سوره آل عمران، که حضرت امام رضا(ع) در ذیل آن آیات به تفاوت درجات انسانها اشاره کردند، میخوانیم و این که ما در دنیا همه کنار هم هستیم و مثل هم هستیم، ولی مثل هم نیستیم. قرآن میفرماید که شماها در شرایط خاص چند دسته میشوید. علت آن هم این است که ما قبلاً طوری زندگی و رفتار کردهایم که در شرایط خاص، کنشها و واکنشهای ما متفاوت است یعنی در شرایط واحد، بعضی از ما فاسد میشویم و بعضی از ما فاسد نمیشویم. هر دو نفر ما فقیر هستیم. من که فقیر هستم خیانت میکنم و او که فقیر است خیانت نمیکند. هر دو نفر ما ثروتمند هستیم؛ من مرفه هستم ولی خیانت میکنم، او مرفه است ولی خیانت نمیکند. ما دو نفر هستیم و هر دو نفر ما بیمار هستیم؛ من یک جور واکنش نشان میدهم و او یک جور واکنش نشان میدهد. هر دو نفر ما سالم هستیم و باز همینطور است. زن یا مرد، دو زن در یک شرایط واحد، آنها دوتا نوع واکنش را نشان میدهند و دو مرد هم همینطور هستند. معنی آن این است که جنسیت، طبقه، سن، زمان، مکان و شرایط، اینها همه اثر دارد، اما آن چیزی که اصل مسئله است خود انسان است. این که ما بگوییم من چون فقیر بودم این کار را کردم او هم بگوید من چون مرفه بودم اینطور شدم، این حرفها فقط تا حدودی و در حد زمینه درست است ولی اصل مسئله وقتی است که ما میبینیم افرادی در شرایط تقریباً یکسان، تصمیمها و انتخابهای آنها یکسان نیست. شرایط آنها مثل هم است اما انتخابهای آنها مثل هم نیست. این نشان میدهد که آن انتخابگر اصلی خود انسان است. آن آیاتی که ما قبلاً به آنها اشاره کردیم به این تقسیمبندی توجه داشت و توجه ما را جلب میکرد، تا این که به آیه ۱۵۸ سوره آل عمران رسیدیم. این که در جنگ احد مسلمانان نافرمانی کردند و میخواستند بایستند ولی فرار کردند و قرآن در آیه قبل فرمود علت اصلی آن سبک زندگیهای شما است. شما قبلاً طوری زندگی کردهاید که در اینجا نمیتوانید مقاومت بکنید. آن کس که مقاومت میکند قبلاً جور دیگری زندگی کرده است. یعنی نوع رفتار و کارهایی که ما قبلاً کردهایم، اینها تأثیر میگذارد در این که وقتی ما سر یک دوراهی خدمت و خیانت قرار میگیریم، در یک شرایط هستیم یکی خدمت میکند و یکی خیانت میکند. تو خدمت میکنی و من خیانت میکنم. برای چه تو مقاومت میکنی و من خیانت میکنم؟ خداوند در قرآن میفرماید برای این که شما قبلاً یک کارهایی کردهاید تو خودت را کمکم آماده خیانت کردهای و او آماده مقاومت کرده است. حالا میوهاش را داده است وگرنه این از مدتها قبل داشته خیس میخورده است. قبلاً ما یک غلطهایی در زندگی خود میکنیم و بعد میخواهیم آدمهای خوبی باشیم ولی در لحظات خاص نمیتوانیم آدمهای درستی باشیم و تصمیمهای غلط میگیریم، با این که خود ما هم نمیخواهیم. حتی ما پیشبینی هم نمیکنیم و قبلاً باور نمیکردیم اگر ما در این شرایط قرار بگیریم این کارها را میکنیم و خودمان هم گاهی نمیدانیم.
قرآن در آن آیه قبلی یعنی آیه ۱۵۵ آل عمران فرمود که شما خودتان، خودتان را ضعیف و آسیبپذیر بار میآورید و در شرایط حساسی که باید مسایل مالی، جانی و ناموسی را انتخاب کنید، انتخابهای غلط میکنید و بعد هم خودتان پشیمان میشوید. علت آن این است که ما خودمان را ضعیف بار آوردهایم یعنی در طول ماهها و سالها یک جوری زندگی میکنیم و بیتقواییهایی که نشان میدهیم، بیصبریها، اشتباهاتی که میکنیم، گناهان کوچک کوچک و ظلمهای کوچک کوچکی که انجام میدهیم و همه آن را هم یک جوری توجیه میکنیم یا میگوییم مهم نیست یا میگوییم من مجبور بودم این کار را بکنم و خودمان هم میدانیم مجبور نبودهایم، کمکم خودمان به دست خودمان، خودمان را مجبور میکنیم که خیانت هم بکنیم.
حالا این آیه بعدی میفرماید یک منطقی در ذهن شماها هست که با این که شما مؤمن هستید اما این منطق، منطق کفار است ولی شما گویا آن را قبول دارید، چون بر این اساس تصمیم میگیرید. راجع به آن کسانی که پیامبر را در جنگ احد تنها گذاشتند و نافرمانی کردند و برای غنیمت، آنها پایین آمدند و این بقیه هم در این پایین فرار کردند و پیامبر ماند و چند نفری. حالا بعد آیاتی آمد؛ بعد که اینها توبه کردند و معذرتخواهی کردند که ما واقعاً قصد نداشتیم و... خداوند فرمود اینها را خداوند عفو میکند و میبخشد. اینها منافق و خائن نیستند، اینها ضعیف هستند و خودشان را ضعیف بار آوردهاند. او طوری زندگی کرده است که نمیتواند هزینه بدهد. به جای سخت که میرسد، نمیخواهد دزدی کند ولی میکند؛ نمیخواهد خیانت کند ولی میکند؛ نمیخواهد رشوه بدهد و بگیرد ولی میکند. بعد از آن هم بدش میآید، بعد توجیه هم میکند و بعد هم شرمنده میشود و پشیمان هم میشود. میگوید بعد شما نمیخواستید از دشمن فرار کنید ولی کردید. حالا این آیه خیلی عجیب است. من این منطقی را که قرآن میگوید میبینم خود ماها غالباً طرز فکر ما همین است. میفرماید: «أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ. یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا» یعنی ای آن کسانی که ایمان آوردهاید! «لَا تَکُونُوا کَالَّذِینَ کَفَرُوا» یعنی مثل کافران به زندگی نگاه نکنید و کافرانه زندگی نکنید. شما مسلمان هستید اما طرز فکر شما مثل کفار است. ای مؤمنان! مثل کافران زندگی نکنید. اگر کسی از بیرون نگاه بکند نمیفهمد شما کافر هستید یا مؤمن هستید. یعنی خیلی از ماها- غیر از گاهی عبادتی، نمازی، حرمی، چیزی، اینها را کنار بگذارید - زندگی ما در بازار، در خانواده و در جاهای مختلف، اگر کسی از بیرون نگاه بکند نمیفهمد که ما مسلمان هستیم یا کافر هستیم! چون مثل کافران داریم زندگی میکنیم.
قرآن میفرماید ای آن کسانی که ایمان آوردهاید! چرا مثل کسانی زندگی میکنید که ایمان ندارند؟ شما میگویید یک چیزهایی را قبول دارید؛ میگویید رزق دست خداست، مرگ دست خداست، حیات دست خداست ولی یک جوری زندگی میکنید که انگار هیچکدام از اینها دست خدا نیست. حرفهای شما مؤمنانه است، اداهای شما مؤمنانه است و کارهای شما کافرانه است. شما در بازار مثل کافران معامله میکنید یعنی عقیده نداریم رزق دست خدااست. ما فکر میکنیم که اگر دروغ نگوییم، کلاهبرداری نکنیم و گران نفروشیم، گرسنه میمانیم. این منطق کفار است. قرآن میفرماید شما هم بسمالله میگویید، هم نماز میخوانید، هم میگویید خدا و هم وقتی دارید معامله میکنید عین کافران و کفار هستید. وقتی ازدواج و زندگی در خانواده است، عین کفار زندگی میکنید. نه خدا سرمان میشود، نه اخلاق و نه حق و باطل، هیچی!
حالا اینجا در مورد آن کسانی است که میگفتند اگر ما در احد کنار پیامبر میماندیم و اگر این اشتباه را کرده بودیم، مرده بودیم! ما اگر فلان جا، فلان عملیات، فلان جبهه و فلان صحنه خطر میرفتیم خب ما کشته میشدیم. دیدی نرفتیم زنده ماندیم؟ همین منطق در اغلب ما وجود دارد. بارها دیدهاید مثلاً میگوید فلانی رفت فلان جا، اگر نمیرفت الآن زنده بود. ما اصلاً همیشه این را میگوییم و در ذهن ماست. قرآن میگوید این، منطق کفر است؛ همین چیزی که ما میگوییم. حتی در جبهه یادم است گاهی مثلاً رفقای صمیمی، خیلی از رفقایم را شهادت آنها را دیدیم و خون آنها بر سر و صورت ما پاشید، بعد ما به عقب میآمدیم و میگفتیم که واقعاً شهادت توفیق میخواهد؛ ما کنار فلانی بودیم، خدا او را انتخاب کرد رفت و شهید شد ما توفیق نداشتیم. بعد بعضی از ما در دل ما میگفتیم که خدا خیلی رحم کرد! اگر من یک کمی آنطرفتر بودم، به جای این که این تیر به این بخورد، الآن به من خورده بود. خدا رحم کرد که این آنجا بود نه من. از جمله یک بار خودم کاملاً یادم است در عملیاتی، دشت بود یعنی خاکریز و اینها نبود و باید سنگر میکندند و بچهها میرفتند در زمین سوراخ میکردند. ما یک وقتی رسیدیم که آتش خیلی سنگین بود و فرصت کندن نبود. ما مدام دنبال یک سوراخی میگشتیم که برویم آن داخل تا ترکش نخوریم که آتش سبک بشود و بعد بچهها جلو برویم. دیدم یک سوراخی و سنگری کندهشده هست و هیچ کس هم نیست. گفتم عجب! خدا این را برای ما درست کرده؛ پریدم داخل آن. بعد از یکی دو دقیقه بعد دیدم یک کسانی آمدند گفتند آقا جا خواستیم، جانشین نخواستیم! گفتم حالا بیا با همدیگر باشیم! گفت بابا! ما یک ساعت است داریم اینجا را میکَنیم، ما دو نفر هستیم و خودمان هم اینجا، جا نمیشویم! ما رفتیم یک لحظه مثلاً نمیدانم چه کار کنم، آمدیم و دیدیم آقایان آمدند داخل. آمدند سه نفری هر کار کردیم دیدیم نمیشود. طبیعی است که من باید بیرون بروم. من رفتم بیرون صدمتر آنطرفتر یک جایی گودالی بود پیدا کردم به نظرم نمیدانم حالا چقدر گذشت، نیم ساعت، ده دقیقه، الآن یادم نیست ولی یادم میآید داشتم میآمدم که داشتیم میرفتیم جلو، از کنار همان جا که رد شدم، یک کسی از رزمندهها در آنجا گفت برادر فلانی! گفتم بله. گفت تو همان نیستی که از داخل سنگر آمدی بیرون؟ گفتم بله. گفت تو تا آمدی بیرون، دو دقیقه نشد خمپاره درست رفت داخل همان سنگر و آن دو برادر شهید شدند و آنها تکهتکه شدند شهید شدند! بعد به او گفتم: عجب! خدا واقعاً... ما توفیق نداشتیم! بعد توی دلم گفتم که خدا رحم کرد این دو تا ما را از آنجا بیرون کردند! خدا به ما رحم کرد! من میخواستم به زور آنجا بمانم! دیدی نزدیک بود به زور آنجا بمانم الآن من هم شهید شده بودم! یعنی به زبان یک چیزی میگوییم ولی در قلب ما منطق کفار است، حتی گاهی در خط مقدم! اینها هم در خط مقدم بودند. اینها هم رزمنده بودند و در جنگ احد کنار پیامبر بودند. یک لحظه زبان میگوید مرگ و زندگی دست خدا است ولی عمل میگوید نه دست خدا نیست.
قرآن میفرماید اولاً نگاه و منطق مؤمن و کافر به زندگی، مرگ، اقتصاد، خانواده، سیاست و همه چیز باید متفاوت باشد. اداهای شما با کفار فرق میکند ولی کارهای ما عین آنها است. او دروغ میگوید ما هم میگوییم! او حرص و حسادت دارد ما هم داریم! او خیانت میکند ما هم میکنیم! ما اسمهای مذهبی میگذاریم و توجیه میکنیم. خداوند میفرماید ای مؤمنان! مثل کافران نباشید. ایمان یک امر قراردادی و لفاظی نیست؛ ایمان یک حقیقت و یک سبک زندگی است. نگاه شما به همه چیز باید تغییر کند و باید با آنها متفاوت بشوید. نگاه آنها صددرصد مادی است. کافر هیچ چیزی را جز محاسبات مادی نمیفهمد. مؤمن محاسبات مادی دارد اما زیر سایه محاسبات معنوی و توحیدی؛ یعنی عالم ماده را هم مأمور خدا میداند. اگر آب در ۱۰۰ درجه میجوشد هم به خواست خداست وگرنه نمیجوشد. اصلاً آبی نخواهد بود که بجوشد. اراده خدا است که این کارها میشود؛ ولی این کارها میشود. محاسبه مادی داشته باش، ولی قرآن میفرماید اصل محاسبات ما نباید مادی باشد. باید چرتکه بیندازی اما فقط چرتکه نینداز وگرنه مثل کفار میشود. ممکن است اسباب... بله، همه چیز از طریق اسباب است؛ اما چه کسی سبب را سبب قرار داد؟ خدا آتش را سبب سوزاندن قرار داد. هر چیزی را سبب چیزی قرار داد. همان خدا وقتی اراده کند، میتواند او سبب این نمیشود. وقتی آتش میسوزاند، اراده خداست و وقتی آتش را نمیسوزاند و ابراهیم را نمیسوزاند، آن هم اراده خداست. کفار فقط اولی آن را قبول دارند؛ مؤمن هم اولی را قبول دارد و هم دومی را. حالا این اصل اول است.
«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَکُونُوا کَالَّذِینَ کَفَرُوا». ای مؤمنان! فرق شما با کفار چیست؟ غیر از بعضی ظواهر، کنش و واکنشها، تصمیمها و انتخابهای شما با آن کسانی که این حرفها را قبول ندارند چه فرقی دارد؟ شما که اینها را قبول دارید با آنها چه فرقی دارید؟ مثل آنها نباشید. انتخابهای شما و ترجیحات شما فرق کند. کدام منطق کفار؟ حالا این که قرآن میگوید منطق کفار است، خود من بارها بر اساس همین منطق تصمیم گرفتهام. بیشتر شماها هم مثل من هستید. چه کار کنیم مثل کفار میشویم؟ «قَالُوا لِإِخْوَانِهِمْ»؛ کفار به رفقای خود، فامیلهای خود و آشنایان خود، «إِذَا ضَرَبُوا فِی الْأَرْضِ»؛ وقتی یک سفری میروند (آنها مثلاً مؤمن بودند، فامیل این آنطرفی و او آنطرفی، یکی از آشنایان، رفقا و فامیلهای آنها به یک سفر کاری، مأموریتی، یک کار جهادی، خدمتی یا چیزی رفته و مرده! تصادف کرده مرده است؛ فلان جا رفته، سکته کرده یا مثلاً زیر برف مانده است. «إِذَا ضَرَبُوا فِی الْأَرْضِ»؛ یک سفر کاری میرود و برنمیگردد. «أَوْ کَانُوا غُزًّى»؛ یا مجاهد و رزمندهای است که به جبهه و عملیات رفته و شهید شده است. اینها چه میگویند؟ منطق کفر! میگوید: «لَوْ کَانُوا عِنْدَنَا مَا مَاتُوا وَمَا قُتِلُوا»؛ اینها اگر نرفته بودند و به حرف ما عمل کرده بودند، اگر به جبهه نمیرفت الآن زنده بود و کشته نمیشد. ما گفتیم نرو. به او گفتیم نرو، آنجا خطرناک است خب رفت و کشته شد. اگر به فلان مأموریت و فلان کار نمیرفت، رفته وسط بیابان تا مثلاً به محرومان آب برساند، رفته است یک خدمتی، کاری، اردوی جهادی یا چیزی انجام دهد، رفته است یک کار علمی و عملی به نفع جامعه انجام دهد، میگویند مرده است یا کشته شده است. منطق کفر این است. قرآن میفرماید اینها میگویند: «لَوْ کَانُوا عِنْدَنَا مَا مَاتُوا وَمَا قُتِلُوا» اگر اینها پیش ما مانده بودند و نرفته بودند، اگر به جبهه نرفته بود، اگر در جنگ احد اینها مثل ما فرار میکردند و نمیماندند، حالا زنده بودند. دیدید ما فرار کردیم زنده ماندیم؟ اینها ایستادند، مردند و کشته شدند. «لَوْ کَانُوا عِنْدَنَا مَا مَاتُوا» اگر آنها کنار ما مانده بودند و به حرف ما عمل میکردند، مثل ما نمیمردند «وَمَا قُتِلُوا» کشته نمیشدند و شهید نمیشدند. خداوند میفرماید: آیا شما مثل آنها فکر میکنید؟ یعنی فکر میکنید کسانی که نرفتند، مثلاً زمان عملیات به جبهه نرفتند، زنده میمانند و آنهایی که رفتند همه کشته میشوند؟ مگر کور هستید؟ نگاهی به دور و بر خود بیندازید. اکثر کسانی که آن زمان میتوانستند به جبهه بروند و نرفتند، الآن مردهاند خیلی از آنها مردهاند! خیلی از کسانی هم که به جبهه و عملیات رفتند، زنده هستند و نمردهاند. چطور باز میگویی اگر به جبهه نمیرفتند، الآن زنده بودند؟ این موضوع بسیار مهمی است. همین الآن یواشکی توی دل خودتان ببینید همین حرف غالباً در ذهن ما نیست؟ که میگوییم اگر او آن کار را نکرده بود، الآن زنده بود! اگر به آنجا رفته بودند، الآن من کشته شده بودم! این منطق را حضرت عباسی هر کس در دل خودش! من که خودم گفتم. ما همین را قبول داریم.
میگوید اگر در بازار دروغ نگفته بودم و گران نمیفروختم، الآن گرسنه و بیچاره بودم. من آن دزدی را کردم و حالا وضع من خوب شد! خوب میشود. اگر اختلاس نکنم و رشوه نخورم فلان میشود! اگر فلان بیناموسی را نکنم، فلان کار انجام نمیشود. قرآن میفرماید این منطق کافران است. دو خطای بزرگ در آن وجود دارد: یکی این که خیال میکنی اگر آن کار را انجام دهی، آن کار انجام نمیشود و اگر آن کار را انجام دهی، آن کار انجام میشود. همیشه اینطور نیست. آن مواردی هم که اینطور است، خدا میفرماید: ما اراده کردهایم اینطور باشد. شما اگر در خانه خودتان هم... اصلاً ما مشغول گناه باشیم، در وسط گناه میمیریم. آن را هم خدا اراده کرده است. خدا میفرماید: پیش ما میآیید و با اعمال خود محشور میشوید. در وسط یک عبادت هم بروی، هر دو را خدا اراده کرده است. آیا اسباب دخالت ندارد؟ مثلاً این که بنده در معرض خطر بروم یا نروم، در این که بمیرم یا زنده باشم اثر ندارد؟ چرا اثر دارد اما آن هم به امر خدا است. عکس آن هم که اتفاق میافتد، به امر خدا است. آیا شما بیمارانی را ندیدهاید که تمام پزشکان آنها را جواب میکنند و میگویند این بیمار قطعاً میمیرد؟ خود آن پزشک چند سال است که مرده و آن بیمار زنده است و زندگی میکند. من میشناسم. ما در فامیل خودمان یک بیمار داشتیم؛ البته الآن هر دوی آنها مردهاند، خدا آنها را رحمت کند. ولی این قضیه برای بیست سال پیش است. یکی از فامیلهای ما پزشک بود، پزشک متخصص و خیلی خوبی هم بود. یک نفر دیگر مریض شده بود آن بیمار در بیمارستان بود. ایشان گفت: کار او دیگر تمام است و امکان ندارد زنده بماند، قطعی است! مثلاً اگر خیلی زور بزند دو - سه روز دیگر زنده است. حتی برای آن بیمار قبر تهیه کردند در همین حرم برای آن بیمار قبر گرفتند. ده- پانزده سال از آن ماجرا گذشت. آن پزشک فوت کرد و آن بیمار ده- پانزده سال بعد زنده ماند. بعداً گفت حالا شما فعلاً بروید، من ده -پانزده سال دیگر میآیم! عکس آن را هم شما دیدید چقدر از همین اطرافیان و آشنایان ما مردهاند و شاید بعداً خود ما هم یکی از آنها بشویم. آیا ندیدهاید کسانی را که میگوییم من دیروز او را دیدم، حال او بسیار خوب، سرحال و همه چیز او خوب بود؛ پرونده پزشکی او پاک بود و آزمایشهای او همگی سالم بود اصلاً چطوری مرد؟» ما نمیدانیم چطوری مرد، ولی خدا میفرماید ما میدانیم. ما هم از طریق اسباب عادی هنگامی که متولد میشوید، میمیرید و کشته میشوید، هم هنگامی که به شیوه غیرعادی. ما دوستانی داشتیم که در دهتا عملیات شرکت کردند که در هر عملیات باید ده بار شهید میشدند! یعنی واقعاً باید شهید میشدند، ولی هنوز زنده هستند. کسانی هم بودند که یادم میآید در زمان جنگ پول میدادند تا به سربازی نروند یا مثلاً به خارج بروند. جوان هم بود و خانواده او هم پولدار بودند. الآن که من با شما صحبت میکنم، 28 سال از مرگ او میگذرد!
خداوند میفرماید آیا شما نمیفهمید که مرگ و زندگی شما به اراده خداست؟ میگوید: اگر گفتند به جبهه برو، اگر بروم زودتر میمیرم و اگر نمیرفتم بیشتر عمر میکردم. میفرماید: این منطق کفر است. چرا شما مثل کافران تحلیل میکنید؟ و این باعث میشود که بترسید. میگویند بیایید با دشمنان خدا و دشمنان اسلام بجنگید؛ بیایید درگیر شوید و در راه اسلام فداکاری کنید. میگویید نه، اگر بیایم میمیرم و کشته میشوم! میفرماید: شما مثل آنها نباشید: «لِیَجْعَلَ اللَّهُ ذلِکَ حَسْرَةً فِی قُلُوبِهِمْ» حسرت این نگاه کافرانه را بر قلب دشمنان خود بگذارید. دشمنان محاسبه میکنند که شما هم مثل آنها فکر میکنید؛ آنها اینطوری محاسبه میکنند. به همین دلیل میگویند اگر ما میترسیم، این مسلمانان هم مثل ما هستند و اینها هم باید بترسند. قرآن میفرماید مثل آنها فکر نکنید تا این حسرت بر دل دشمنان شما بماند که چرا شما نمیترسید و آنها میترسند. اصلاً اگر کسی عقیده داشته باشد که مرگ و زندگی من در دست خداست و هر وقت اراده کند من میروم، دیگر از چه میترسید؟ قرآن میفرماید اگر کسی واقعاً باور کند که روزی او در دست خدا است، دیگر نه رشوه میگیرد، نه خیانت میکند، نه کلاهبرداری میکند، نه دزدی میکند و نه گرانفروشی؛ چون عقیده ندارید که روزیتان دست خدا است، این کارها را انجام میدهد. شما خیال میکنید اگر دروغ نگویید و خیانت نکنید، گرسنه میمانید و میمیرید. میفرماید: شیطان به شما وعده فقر میدهد. شیطان در ذهن تو میاندازد که اگر به فرمان خدا عمل کنی، از گرسنگی میمیری. اگر راست بگویی، اگر صادق و امانتدار باشی، از گرسنگی میمیری. خداوند میفرماید: امتحان کنید ببینید از گرسنگی میمیرید یا نمیمیرید. در بازار راست بگو و دروغ نگو، ببین آیا گرسنه میمانی یا مشتریهایت بیشتر میشوند و روزی تو افزایش مییابد؟ برای خدا خطر کن، جان، مال و آبروی خود را به خطر بینداز و ببین خدا با تو چه معاملهای میکند؛ قبل از آخرت، در همین دنیا. تو آبروی خود را بده، ببین خدا چگونه به تو آبرو میدهد؛ که اگر سگدو میزدی، چنین آبرویی پیدا نمیکردی. زندگی و آبروی تو را جدا از آخرت تأمین میکند. تو دنبال آن نرو، دنبال خدا باش و به حرف او عمل کن. یک بار خدا را امتحان کن. قرآن میفرماید: امتحان کنید ببینید من راست میگویم یا نه. چرا امتحان نمیکنید؟ شما همه را امتحان میکنید، یک بار هم خدا را امتحان کنید. شش ماه کلاهبرداری نکنیم، دروغ نگوییم و گرانفروشی نکنیم تا ببینیم چه میشود. یک بار خدا را امتحان کنید.
میفرماید: شما با منطق مؤمنانه که مرگ و زندگی در دست او است عمل کنید و حسرت زندگی کافرانه را بر دل کافران و دشمنان خود بگذارید. بعد میفرماید: «وَاللَّهُ یُحْیِی وَیُمِیتُ» خداوند شما را متولد میکند و به دنیا میآیید. الله شما را از این دنیا میبرد و اراده میکند چه زمانی بمیرید و وارد عوالم بعدی بشوید. همه چیز به اراده الله است. «وَاللَّهُ یُحْیِی وَیُمِیتُ»؛ خدا شما را زنده میکند و میمیراند. قرآن میفرماید: آیا این موضوع را باور دارید یا باور ندارید؟ کافران باور ندارند و شما هم مثل آنها تصمیم میگیرید. قرآن به ما میگوید: شما هم که از مرگ میترسید و مثل آنها هستید. «وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ» و خدا به دقت شما را تحت نظر دارد. خداوند به سبک زندگی شما کاملاً بصیر است و همه چیز را به دقت میبیند. خدا میداند شما چگونه زندگی میکنید و تصمیمهایی که میگیرید موحدانه است یا کافرانه؟
این آیه به کسانی که از مرگ میترسند، میفرماید: حتی اگر از مرگ هم میترسی، اصلاً به این بستگی ندارد که اگر تو به جبهه نروی زنده میمانی و اگر به جبهه بروی میمیری! اینجوری نیست و عکس هر دوی آنها ممکن است. خدا همه چیز را دقیق میبیند. بصیر یعنی به دقت میبیند. او میداند شما با چه مبانیای چه تصمیمهایی میگیرید و همهی اینها ثبت میشود. اگر اینگونه باشد، شما شجاع و شهادتطلب هستید و دیگر از مرگ نمیترسید. آنگاه میتوانید دنیا را اصلاح کنید. امام(ره) میفرمود: ملتی که از مرگ میترسد، نمیتواند انقلاب و اصلاح کند و نمیتواند از ذلت بیرون بیاید. چون از مرگ میترسید، هرچه در برابر استبداد، استعمار، غرب و شرق به شما بگویند، تسلیم میشوید. میفرماید: مثل کافران نباشید و نترسید؛ این محاسبات غلط را انجام ندهید.
خب این اتفاق چه بود؟ این حرف را چه کسی میزد؟ وقتی در جنگ احد آنها فرار کردند، پیامبر را در وسط معرکه رها کردند و رفتند، علی(ع) و چند نفر دیگر باقی ماندند و به پشت جبهه آمدند، جریانهای نفوذی و منافقان شروع به پخش شایعه کردند. چون گفتند همه شهید شدهاند! هفتاد نفر، حمزه و دیگران همگی شهید شدهاند. اینها در پشت جبهه شروع به جوّسازی کردند، روحیه مردم را تضعیف نمودند و همه را ترساندند که دیدید؟ این حرف آنها بود. گفتند ما گفتیم نروید. ما که گفتیم نروید، دیدید رفتند همه آنها کشته شدند؟ اگر نرفته بودند، الآن مثل ما زنده بودند! یعنی شایعه، جنگ روانی، جنگ نرم و جنگ سرد. مگر همین الآن وجود ندارد؟ همین الآن در فضای مجازی و ماهوارهها مدام عیناً همین حرفها را میزنند. دقیقاً همان حرفها است و دارد تکرار میشود. پس یک، این شعار که «لَوْ کَانُوا عِنْدَنَا مَا مَاتُوا وَمَا قُتِلُوا» را همین الآن هم میگویند. زمان انقلاب یک عده به امام(ره) میگفتند اگر در برابر شاه نمیایستادید، کشته نمیدادیم! در جنگ میگفتند اگر در برابر صدام نمیایستادید، کشته نمیدادیم، نمیمردند و کشته نمیشدند! همین الآن هم همان است. یعنی میخواهند بگویند اینها تقصیر پیامبر است؛ این تقصیر توست که باعث شدی ما را به کشتن دادی، وارد سیاست و درگیری کردی، کشته دادیم، فشار آمد، تحریم شد، ترور شد. این جنگ شایعات را همان موقع هم در مدینه ایجاد کردند و الآن هم همین وجود دارد.
دیگر این که ادبیات آنها دلسوزانه است؛ یعنی میگویند ما برای شما غصه میخوریم. من یادم است در یک عملیاتی کور شده بودم یعنی چشمهای من تا مدتها نمیدید و صورت من سوخته بود. یکی از بستگان ما که خود او هم الآن مرده است، خدا او را ببخشد و بیامرزد، این شخص به اسم عیادت پیش من آمده بود و از اول تا آخر به امام(ره) متلک میگفت یا میگفت خوردید؟ بخورید! آقای خمینی چطوری جواب میدهد؟ الآن تو کور شدهای و تا آخر عمرت نمیبینی. حالا چشمهای ما درست شد خودش فوت کرد. دیگر نمیبینی، آقای خمینی چطوری جواب میدهد؟ این همه جوانها کشته شدهاند. اگر نمیرفتند، اگر این جبهه و انقلاب نبود، اینها کشته نمیشدند! اگر این کار را نمیکردید، این اتفاق نمیافتاد! ظاهر آن دلسوزی است.
دیگر این که این منطق مادی است. میگوید مرگ و کشته شدن خسارت است. اولاً نمیداند که مرگ قانون الهی است و همه شما میمیرید. کسی اینجا نمیماند. الآن همه شما تا چند وقت دیگر میمیرید؛ فقط من نمیمیرم! همه شما میمیرید. حالا بروید بخندید خوشحال بشوید. یک نفر اینجا نمیماند. قرآن می فرماید این منطق مادی است خیال میکند مرگ، پایان و نابودی است در حالی که مرگ پایان نیست. مؤمن از مرگ نه متنفر است و نه میترسد. مرگ مرحلهای برای عبور از عالم طبیعت و ورود به عوالم بالاتر است. ما داریم برای ملاقات با خدا میرویم.
میفرماید: اینها از مرگ میترسند و دیگران را با ادبیات دلسوزانه از مرگ میترسانند، بعد میفرماید کسانی که اینگونه صحبت میکنند: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَکُونُوا کَالَّذِینَ کَفَرُوا»؛ ظاهر شماها و اداها و حرفهای شما اسلامی و مذهبی است، اما کافر هستید. منافق کافری است که ادای مؤمن را درمیآورد. قلب ما کافر است، ذهن ما کافر است، اما زبان ما مؤمن است و ادای ما مؤمنانه است. میفرماید کسی که زندگی مادی و این دنیا هدف او و آخر خط اوست، معلوم است که شهادت را خسارت میداند و میخواهد فرار کند.
حضرت امیر(ع) در همین جنگ میفرماید: من چنان به قلب صف دشمن میزدم با این امید که دیگر برنگردم. دشمن را تا انتها میشکافتم، دوباره محاصره را میشکستم و دوباره به وسط محاصره برمیگشتم؛ هر لحظه منتظر بودم شهید بشوم. در آخر هم دیدم دهها زخم برداشتم ولی شهید نشدم. یک وقتی به پیامبر(ص) میفرمایند: شما فرموده بودید من شهید میشوم، چند عملیات گذشت و من هنوز شهید نشدهام. فرمودند: نگاه تو به شهادت چیست؟ صبر تو در برابر شهادت چطوری است؟ حضرت امیر(ع) فرمودند: شهادت جای صبر نیست، بلکه جای شوق است. من عاشق و منتظر شهادت هستم؛ نه این که اگر شهادت آمد، بالاخره من آن را تحمل کنم، نه. بلکه من دنبال آن میدوَم. این آیه میفرماید که اگر واقعاً عقیده داشته باشیم، اصلاً اینگونه که الآن زندگی میکنیم، زندگی نمیکنیم. از فقر، مرگ، بیماری و گمنامی نمیترسیم. ولی ما الآن از همه اینها میترسیم. این آیه میفرماید: علت این که میترسید و آرامش ندارید، برای این است که محاسبات شما هم مثل کافران، محاسبات مادی است. میگویید خدا، ولی به خدا اعتماد ندارید. این حرف امام بود. امام(ره) میفرمود: همه مردم خدا را قبول دارند، ولی به خدا اعتماد ندارند. همه میگویند ما خدا را قبول داریم، ولی به صورت کلی؛ اما به این سخنان خدا نمیتوانیم اعتماد کنیم. میفرماید مرگ و زندگی شما در دست ماست، اما ما نمیتوانیم باور و اعتماد کنیم. مثلاً اگر خطر کنیم و به جایی برویم، میگوییم مرگ ما در دست دشمن است. خدا را قبول داریم که میفرماید در بازار کلاهبرداری نکنید تا روزی شما را زیاد کنم؛ میگوییم دست شما درد نکند و احترام شما محفوظ است، اما واقعیت این است که ما نمیتوانیم دنبال تو راه بیفتیم. ما با ریسمان خدا نمیتوانیم به داخل چاه برویم، ولی با ریسمان شیطان میرویم. یعنی هرچه او وعده میدهد ما میپذیریم، هرچه خدا وعده میدهد قبول نمیکنیم.
هشتگهای موضوعی