با “شک” نمی توان پیروز شد ( بت آمریکا شکست، بت پرستان باور نمی کنند)
جنبش مردمی خیابان ها - میدان تختی - 1405
بسمالله الرحمن الرحیم
خدمت برادران و خواهران عزیز سلام عرض میکنم. همچنین از ریاست دانشکده که لطف فرمودند و از دوستانی که جلسه را تدارک دیدند، تشکر میکنم.
دوستان عنوانی که برای این جلسه مرقوم فرمودند، ممکن است موهوم این معنا باشد که مراد از اسلام شیعی در اینجا، مثلاً مقولهای در برابر اسلام سنی است! در حالی که موضوع بحث و آنچه که الآن خدمت شما عرض خواهیم کرد، بحث مقایسه دو مذهب رسمی نیست. چنانکه اگر دوستان تعابیری را که از امام و رهبری که دوستان در اینجا نصب کردهاند ملاحظه بفرمایند، در این دو بند ملاحظه میشود که مسئله، تفکیک بین دو نوع رویکرد به مذهب و دین است، چه اسلام سنی و چه اسلام شیعی.
بحث سنی و شیعه، بحث جداگانهای است که باید در حوزههای الهیاتی، کلامی، فقهی، حدیثی، تاریخی و تفسیری در آنجا بین علما به روش درست صورت بگیرد و نباید به ادبیاتهای تکفیری کوچه و خیابانی آلوده بشود. اما آنچه که الآن ما درباره آن به این معنا صحبت میکنیم که شیعه و سنی، یعنی هر نوع مسلمانی اعم از این که شیعه یا سنی باشد، به دو زیرمجموعه تقسیم میشود. یک رویکرد به دین اسلام و به مذهب تشیع، رویکردی است که از نگاه قرآن و سنت، نظری و عملی به مفاهیم و زندگی نگاه میکند و مذهب را به نحوی درهم میآمیزد که حتماً یک بخش آن نیز مناسک و شعائر است.
اما در مدل دوم از اسلام و همینطور از تشیع، کل دیانت و مذهبی بودن آن، صرفاً در بخشی از مناسک بطور گزینشی تجلی میکند؛ مثل زیارت و عزاداری. این بخش از مناسک و عمدتاً مستحبات را به کل هویت دین یا مذهب تبدیل میکند و بعد بخشهایی را که محکمات معارف اسلامی و شیعی است، هسته اصلی واجبات و محرمات است، منطق دینی و مذهبی برای زندگی و مرگ است و با مقولات فردی و اجتماعی، عبادی و غیر عبادی از جمله اجتماعی، سیاسی، حقوقی، اقتصادی، خانواده، سبک زندگی، تمدنسازی و این قبیل مسائل سر و کار دارد، همه اینها را به مسائل حاشیهای و حتی غیر مرتبط و نامربوط به دین و مذهب تبدیل میکنند و دایره دین و مذهب را خودشان برای خودشان تعیین میکنند. نه با ملا، عالم و مجتهد کار دارد و نه با وظایف انقلابی جامعهسازانه بطور ویژه امر به معروف و نهی از منکر که مفهوم انقلاب و جهاد از درون همین بیرون میآید. امر به معروف و نهی از منکر یعنی بیطرف نبودن و نظارت دائمی بر وضعیت اجتماعی، چه اقتصاد آن، چه اخلاق آن، فرهنگ عمومی آن، مناسبات سیاسی آن، نحوه مدیریت قدرت و ثروت و رسانه و منزلت در جامعه. اسلام و تشیع درباره همه اینها حرف و حکم دارد.
اخلاق اسلامی علاوه بر اخلاق فردی، راجع به اخلاق در مناسبات اجتماعی، اخلاق در بازار، اخلاق در سیاست، اخلاق در خانواده، اخلاق در میدان تفریح و ورزش، اخلاق در همه جا، اخلاق در پارلمان، در هنر و در روابط بینالملل و مفهوم عدالت است. هیچکدام از اینها از نظر اینها اصالتاً ربطی به مذهب ندارند و اینها جزء هسته اصلی دین و مذهب اسلام و تشیع نیستند. بخشی از مناسک ظاهری را که البته آنها هم در جای خودشان مهم هستند، به همه مذهب تبدیل میکنند و بعد به تکفیر و تفسیق دیگران، یعنی حتی هممذهبیهای خودشان و حتی کسانی که هم بیش از آنها به مناسبات، احکام و مسائل مذهب واقف و مطلع هستند و هم بیش از آنها عمل کردهاند و میکنند، شروع میکنند. به تعبیر امام(ره) یک اسلامی که در اینجا نوشتهاید اسلام ابوسفیانی و اسلام ملاهای کثیف درباری است - که امام این تعابیر را به کار برده است و کسی جز امام جرأت نداشت این حرفها را بزند - و اسلام سازشکاران است، همین تعابیر را به شکل دیگری در درون جامعه شیعه هم میتوانید داشته باشید.
آنچه که به نام اسلام آمریکایی در برابر اسلام ناب و به نام تشیع انگلیسی در برابر تشیع علوی و اهلبیتی تقسیمبندی میشود، چنان که از تعابیر امام و رهبری روشن است، آن، موضوع بحث این جلسه است. در اینجا هم تعابیری که از رهبری زدهاند، تعبیر مناسبی بود که ایشان در اینجا میگویند بحث ما بحث شیعه و سنی نیست؛ مسئله این است که برای نجات، رهایی و عزت امت اسلام، دشمن اصلی کیست؟ دشمن اصلی وهابیهای تکفیری در بین اهل سنت و این شیعیان انگلیسی در بین جامعه شیعه، سایر مذاهب اسلامی است و هیچ دشمن دیگری ندارند؛ نه با آمریکا و نه با صهیونیسم؛ یعنی نه تکفیریها علیه صهیونیسم چیزی میگویند و علیه اسرائیل موضع میگیرند، بلکه میگویند مثلاً دشمن اصلی، شیعه و رافضی است! یا اصلاً سنیهایی که تکفیری نیستند! چنانکه این تکفیریها خیلی از علمای سنی را در عراق و سوریه اعدام کردند. این شیعه انگلیسی هم همین را میگوید؛ میگوید اسرائیل دشمن ما نیست، آمریکا و انگلستان، اینها دشمنان امت نیستند، دشمن ما فقط سنی است، نمیگویم تکفیری، بلکه کل سنی. این در دوست و دشمنسازی آنها است.
در نوع مذهب آنها هم در هیچکدام از این دو نوع، نه سنی تکفیری و نه شیعه انگلیسی با این که ظاهراً به یکدیگر فحش میدهند، ولی هیچکدام از آنها نه با ظلم جهانی کار دارند و نه با استبداد و دیکتاتورهای حاکم بر جهان اسلام کار دارند. یعنی میبینید آن تکفیریها با رژیمهای عربی فاسد درگیر نمیشوند، شعار آن را هم میدهند اما درگیر نمیشوند. اگر شما واقعاً تکفیری، وهابی و جهادی هستید، چرا با حکومت اردن، امارات، مراکش، مغرب و این همه جاها که نه اسلام است، نه آزادی است، نه دمکراسی غربی است، نه اسلام شرقی است و هیچی نیست، با اینها درگیر نمیشوید؟ آیا در آنجا حکم جهاد نیست؟ چرا با آمریکا، انگلستان و اسرائیل که اشغالگر هستند درگیر نمیشوید؟ عین این کار را شیعه انگلیسی انجام میدهد؛ در زمان شاه با شاه درگیر نمیشوند، در عراق در حوزه نجف و کربلا با صدام درگیر نمیشوند، الآن که درگیری با اسرائیل میشود میگوید اصلاً اسرائیل به ما چه ربطی دارد؟ دشمن آن کیست؟ سنی، یعنی اکثریت مسلمانها. بعد شیعه انقلابی را هم تکفیر میکند و میگوید اینها هم...
ببینید این دو ظاهراً با هم دشمن هستند ولی یک مسیر را میروند. هر دوی اینها هر کدام به یک شیوه، مانع و منکر ضرورت تشکیل تمدن معاصر اسلامی هستند؛ تکفیریها با وحشیگری و یک فقه سوپرمنجمد که اکثر فقهای مذاهب اهل سنت هم آن را قبول ندارند و آنها هم آنها را قبول ندارند، اینها هم همینطور، شیعه هستند ولی از نوع اخباری، ضد اجتهاد، قشری و سطحینگر. به اخبار و روایات، حتی به روح، جهت و اغلب اخبار و روایات و به نص بسیاری از روایات کاری ندارند و گزینش میکنند. به سند آن هم کاری ندارند. به نسبت روایات با سایر روایات و با قرآن کریم هم کاری ندارند و بدون عقل وارد احادیث میشوند و گزینش میکنند و با ضعیف و قوی هم کاری ندارند. دقیقاً همان حالتی که جریانهای حنبلی و نوحنبلی و اهل حدیث در بین اهل سنت دارند که این جریانهای تکفیری و وهابی از درون آنها بیرون آمدهاند، اینها در شیعه همان موضع را دارند؛ یک نگاه افراطی اخباری منتهی از نوع جدید آن. منتهی اخباریهای قدیم باز به همه روایات اعتنا میکردند، اما اینها به همه آن هم اعتنا نمیکنند بلکه گزینش میکنند و به همه اعتنا نمیکنند. یعنی هر جا که منافع این نوع سنی تکفیری یا این نوع شیعه انگلیسی تأمین میشود، اینها به بخشی از مناسک و بخشی از روایات میچسبند. هر جا که منافع آنها نیست و وظایف آنها در آن است و باید از جان، مال، آبرو، آسایش و راحتی بگذری، در آنجا نه اینها اخباری هستند و نه آنها اهل حدیث هستند! در اینگونه جاها اجتهادهای شخصی میکنند و به مرجع، مجتهد و هیچچیزهایی هم خیلی کاری ندارند. همان تکفیریها با علمای بزرگ اهل سنت کاری ندارند و خودشان تصمیم میگیرند که مذهب چه باشد، هم اینها خودشان تشخیص میدادند مثلاً چگونه عزاداری بکنند یا نکنند. فقها و مجتهد، حکم جهاد بدهند، این تشخیص میدهد که نباید بدهد! فلان کار را ما تشخیص میدهیم که باید انجام بدهد. خودشان تصمیم میگیرند. این دو جریان شیعه انگلیسی و سنی تکفیری وهابی خیلی شباهت دارند. با این که ظاهراً اینها باید از همه بیشتر علیه یکدیگر باشند، این دوتا گاهی فحشهایی به یکدیگر میدهند ولی دقیقاً مثل دو لبه یک قیچی عمل میکنند؛ و آن قیچی که میخواهد مفهوم تمدن جدید اسلامی و امت واحده اسلامی را قلع و قمع و آن را قطع کند، اجازه نمیدهد دین، مذهب، اسلام و تشیع، مبنای سبک زندگی بشود. با عقل و عقلانیت اسلامی و شیعی کاری ندارد، با اخلاق اسلامی کاری ندارد، با اخلاق شیعه اهلبیت کاری ندارد. بسیاری از وظایفی که برای نوع زندگی در روایات ما هست، اینها اصلاً کاری ندارند و میگویند اینها مربوط به عصر غیبت نیست، مربوط به عصری است که خود آقا میآیند و بعداً این کارها را انجام میدهند! ما فعلاً کاری که از ما برمیآید فقط عزاداری، زیارت و تکفیر است! حداقل کاری را که از ما برمیآید انجام بدهیم. حتی امر به معروف و نهی از منکر، مبارزه و انقلاب هیچ. زیارت آن هم زیارت شیعی و اهلبیتی نیست. میگوید شاه بر ایران حاکم باشد، صدام بر عراق حاکم باشد، یا آمریکاییها یا انگلیسیها بر عراق و بر عربستان حاکم باشند، ما زیارت خودمان را برویم! ما به هیئت برویم، عزاداری کنیم و سینه بزنیم. اصلاً مهم نیست که پوتینهای سربازهای آمریکایی و انگلیسی و اینها در مکه، مدینه، نجف و کربلا باشد یا نباشد، اصلاً اینها مهم نیست. یعنی یک اسلام ساختگی گزینشی با ابعاد دو در سه که فقط خودشان در آن جا میشوند و با بخش عظیم و اعظم قرآن و روایات هم کاری نداشتند. البته ادعا نمیکنند که اینها غلط هستند، میگویند معصوم باید بیاید و اینها را هم معنا کند و هم عمل کند. تقریباً کل قرآن را تعطیل میکنند، جز سر خاک میت یا وقتی که کسی میخواهد به مسافرت برود، بالای سر او بگیرند یا هنگامی که از خانه میخواهد بیرون برود؛ کلاً کارکرد و فونکسیون قرآن در اینگونه جاها است. با روایت هم که عرض کردم چگونه برخورد میکنند. مستحبات درجه سه را اوجب واجبات میکنند و با بسیاری از واجبات و محرمات کاری ندارند. در عبادات فردی عمل میکنند اما غیر از آن دیگر کاری ندارند. یک اسلام و تشیع اینگونه بنا شده است.
این اسلام آمریکایی و تشیع انگلیسی که امام(ره) گفت، این خود دو شاخه دارد. حالا غیر از مسئله وهابی و متحجران، باز امام دو شاخه از اسلام آمریکایی برای آن تعریف کرد که یکی از آنها این تیپها یعنی جریان تحجر بودند و یکی از آنها اسلام لیبرال و غربزده بود؛ آن هم اسلام آمریکایی است. در واقع دو شاخه از اسلام آمریکایی و دو شاخه از مذهب انگلیسی - در اینجا با شیعه و سنی کاری نداریم - دو شاخه از اینها وجود دارد. یعنی همان تفکر که آمدند اسلام را از صحنه حذف کنند، یک بار از در مذهبی وارد شدند و قشریگری، املی، راحتطلبی و عافیتپرستی و اینها اصول دین آنها شد؛ اصول دین آنها تکفیر است و فروع دین آنها هم قمهزنی است. قمه میزند که سرش خونی بشود ولی حتی حاضر نیست به جنگ داعش برود، میترسد! طرف تکفیری و وهابی داعشی گفته من میخواهم حرم امام حسین را خراب کنم، به آنجا نمیرود! بلکه یک گوشهای میایستد و قمه میزند تا یک تکه در اینجاها خونی بشود و خون روی سر و صورت بیاید و این کارها بشود، بعد هم برود پانسمان کند و به بیمارستان برود، بعد از آن هم که به بهشت میرود! ولی جهاد و فداکاری نه. آقا آمریکاییها آمدند و عراق را گرفتند، انگلیسیها و آمریکا آمدند، به حرم هم میشود رفت؟ به زیارت میشود رفت؟ آیا میتوانیم سینه بزنیم؟ قمه بزنیم؟ آمریکاییها و انگلیسیها بله میگذارند. ما تشکر میکنیم، فرقی نمیکند. پیش از آن هم حاضر بودند زیر بساط صدام باشند، در ایران هم زیر سایه شاه بودند. اینها اینگونه هستند.
پس یک اسلام آمریکایی و مذهب انگلیسی دوتا شاخه دارد؛ یک شاخه جریان تحجر که درباره آن الآن کمی صحبت کردم و باز صحبت خواهم کرد، یک جریان آن هم دین لیبرالیستی و دین لیبرالیزهشده، تحت عنوان اسلام روشنفکری و تحت عنوان نواندیشی دینی است و آن هم به شکل دیگری حذف اسلام و تشیع و حذف دین و مذهب از عرصه و صحنه زندگی، تربیت، حاکمیت، مدیریت و عدالت اجتماعی است. منتهی این از در روشنفکری وارد میشود. شاخه دوم آن از در نواندیشی و روشنفکربازی به این معنی وارد میشود؛ جریانهایی که تحت عنوان کلام جدید شروع کردند و الهیات لیبرال پروتستان را ترجمه کردند و سعی کردند ادبیات شیعی و عرفانی برای آن دست و پا کنند. قدمهای اول آن را قبل از مشروطه، امثال میرزا ملکم و اینها برداشتند، قدمهای بعدی آن را در زمان رضاخان و رژیم شاه کسانی برداشتند؛ ترکیبی از عرفان شیعی و تصوف - تصوفی که با مذهب خاصی کاری ندارد و با همه مذاهب سازگار میشود، صلح کل - با معرفتشناسی شکاک و نسبیگرای نیمقرن یا یک قرن اخیر در غرب، ترکیبی از اینها؛ یعنی یک آش شلمشوربایی به عنوان روشنفکری معنوی، دینی، مذهبی و اسلامی در جهان اسلام - همهجا نه فقط ایران، در ایران مدل شیعی آن بود - درست شد که از مبانی پوزیتیویستی تجربهگرا، گاهی معرفتشناسی، بعد به تدریج جلوتر که آمدند معرفتشناسی نسبیگرا وقتی که ما جلوتر آمدیم، معرفتشناسی نسبیگرا و معرفتشناسی شکاکیت مطرح گردید که حق چیست و باطل چیست؟ اصلاً امکان داوری وجود ندارد که حق چیست و باطل چیست؛ هر کسی یک تفسیر و یک قرائت از خود او دارد و همه هم دارند، حتی درست و محترم هستند. از اسلام هر تفسیری را میتوان کرد و همه آنها هم محترم هستند؛ حالا او سنتی است، این بنیادگرا است، آن متجدد است و اشکالی ندارد. پس ما سه اسلام داریم: اسلام تجدد، اسلام بنیادگرا و اسلام متجدد و اسلام سنتی. اشکالی ندارد و ما نباید داوری بکنیم. حتی میتوان نبوت را از دین حذف کرد و گفت نبوت یک امر بشری است. این قرآن هم که میآید، الفاظ آن کار خود پیامبر است و کتاب او است و کلمات الهی نیست؛ معنای او متعلق به خدا است. بعد از یک مدتی هم همان حرفی را که در غرب راجع به انجیل گفتند، اینها راجع به قرآن گفتند. کسب و کار آنها دیگر گرفته بود، اما حالا کساد شده است. حالا کسب و کار آنها کساد شده است، ولی دو دهه پیش یعنی دهه هفتاد، اوج آمد و رفت این افراد تحت عنوان نواندیشی دینی بود که حالا بیشتر آنها باز خودشان یا در لندن هستند یا در واشنگتن هستند، یا خودشان هم رفتهاند. این هم یک نوع اسلام آمریکایی و مذهب انگلیسی بود که معرفتشناسی مادی یا شکاک غرب را ترکیب میکرد که حق و باطل چیست؟
اصلاً دین یعنی چه؟ دین یک مسئله شخصی و درونی است. اصلاً کفر و ایمان معنا ندارد و مرزی بین حق و باطل وجود ندارد. امکان داوری وجود ندارد، همه حق هستند و هر کسی یک تفسیری دارد؛ اینگونه. بنابراین مرز عدل و ظلم کجا است؟ اصلاً دین یک امر سیاسی نیست و کاری به سیاست و امر به معروف و جهاد ندارد. ببینید، باز اینها هم از یک در دیگر آمدند و باز اینها هم به همینجا رسیدند. این موضوع خیلی جالب است. یعنی جریان متحجر به اسم مذهب و مناسک دینی و تشرع و حب به اهلبیت شروع میکند و انتهای آن به چه چیزی میرسد؟ به اینجا میرسد که ما هیچ وظیفه اسلامی برای ساختن یک جامعه هرچه اسلامیتر، عادلانهتر و اخلاقیتر نداریم. ما اصلاً برای اصلاح جامعه خود ما یا جامعه جهانی وظیفهای نداریم. اسلام ربطی به سیاست، حکومت و قانون ندارد. اخلاق ربطی به بازار و اقتصاد ندارد. همه اینها را تفکیک کند و انتهای آن مذهبی بماند که کل اصول و فروع او همین زیارت، سینهزنی و قمهزنی است و هیچ چیز دیگری در آن نیست! یعنی تمدنسازی اسلامی، انقلاب اسلامی، نظامسازی و سبک زندگی اسلامی نفی میشود.
ببینید، این یک شاخه از اسلام آمریکایی و تشیع انگلیسی است. از در حب ولایت و با اهلبیت و ولایتی بودن و مذهب و اصالت، اینها برای خودشان یک امام حسین و یک امام زمان دیگر درست کردهاند، عاشورا و تاسوعای خودشان را دارند و نیمه شعبان خودشان را دارند و کاری هم ندارند که چه اتفاقی دارد میافتد! آنها نیمه شعبان را چراغانی کنند و در عاشورا و تاسوعا سینه بزنند و سیاه بپوشند. کل مذهب همین است و وظیفه دیگری ندارند!
خط دوم اسلام آمریکایی و مذهب انگلیسی با ادبیات روشنفکرانه و نواندیشی، مفاهیم لیبرالیستی را با پوشش مذهب و بخصوص عرفان مذهبی جا میاندازد. بین تصوف و شریعت فاصله افتاده است. از همین خلأیی که از قبل در سنت مباحث تصوف و عرفانی وجود داشته است، با افراط و تفریط، گاهی هم نبوده است و در یک مواردی کسانی فکر میکردند بین عرفان و شریعت تعارض هست، ولی گاهی هم بود و از اول هم بود. بعد بخصوص انگلیسیها در قرن نوزدهم اینها را کشف کردند و در جهان شیعه روی آن سوار شدند. اسلام فقط عرفان و معنویت است و بقیه آن عرضی است و کاری به هیچ چیزی ندارد. آنها گفتند اسلام فقط حب و زیارت و حب اهلبیت و زیارت است و اینها هم گفتند اسلام فقط عرفان است. عقاید و معارف چیست؟ نه، اینها ربطی به روح دین و مذهب ندارد. اصلاً در حوزه عقاید و معارف نمیتوان داوری کرد، نمیتوان به یقین رسید، همه چیز مشکوک است، همه چیز نسبی است، هر کسی برداشت و قرائت خودش را دارد و داوری نمیتوان کرد. پس ما از خیر حق و باطل در حوزه عقاید و معارف بگذریم. چیزی به نام معارف حقه که سابقاً میگفتند، وجود ندارد. مهم نیست شما به چه چیزی معتقد هستید و اصلاً مهم نیست شما چه دین و مذهبی دارید! این از عقاید و معارف و مبانی نظری دین و مذهب؛ اینگونه کنار زدند.
ما اگر به قرآن رجوع هم بکنیم، چیز مشخصی گیر نمیآید، چون هر کسی ممکن است یک برداشت دیگری بکند. چرا برداشت تو عمل بشود و برداشت من نشود؟ همینطوری تکثیر قرائات و نفی امکان داوری از طریق یک ضربه معرفتشناختی و اپیستمولوژیک به مبانی معرفت که در غرب اتفاق افتاد. و امروز بعد از چند دهه، شما در حوزه فلسفه علم پستمدرن میبینید که ریشههای علم را هم زده است. دیگر حرفهای پوزیتیویستی در غرب خریدار ندارد. هنوز در کشورهایی مثل ما خریدار دارد، چون روشنفکران و دانشگاهیان ما معمولاً ۳۰ - ۴۰ سال تأخیر فاز دارند. اصلاً هشتاد سال پیش اینها پوزیتیویست بودند. حالا پوزیتیویسم در آنجا یک چیز مسخره موزهای شده است؛ یعنی تجربهگرایی افراطی که باید آزمایشگاهی باشد. حالا اینها جزء موزه شده است. آنجا موزه است و کسی این حرفها را نمیزند. ولی در کشورهایی مثل ما، دانشگاهی و روشنفکر ما هنوز فکر میکند اشیایی که در موزه است، در بورس است. بورس و موزه را اشتباه گرفتهاند. اینها را هم برمیدارند و به اینجا میآورند و میفروشند؛ معمولاً هم به اسم خودشان میفروشند و نمیگویند هم از کجا برداشتهاند. هر چند وقت یکبار شما میبینید یکی از اینها لو میرود که در کجا و چگونه از کجا کتاب دزدیده و مقاله دزدیده است و به اسم خود او هم داده است.
این دوتا تفسیر از دین و مذهب همیشه توجیهگر وضع موجود است. یعنی زمانی که آمریکا حاکم باشد میگوید اشکالی ندارد. در کشورهای کمونیستی باشد میگویند حکومت بیدین و لامذهب است؛ میگوید اشکالی ندارد، حالا ما مذهبی هستیم و من شخصاً در دل من مذهبی هستم. او مبارزه لازم نیست بکند. شاه میآید، صدام میآید، هر کسی بیاید؛ مگر این که علی بیاید. اگر علی بیاید یا کسانی که بخواهند این خط، یعنی خط عدالت و حقیقت را ادامه دهند، با اینها مبارزه میکنند.
امام(ره) میگفت، میگفت اینها خیلی جالب است؛ زمان شاه که فسق و فجور و فحشا از در و دیوار بالا میرفت، به اینها میگفتیم که نهی از منکر و اعتراض بکنیم، میگفتند: «نه، تقیه است و ما وظیفهای نداریم». به امام میگفتند تارکالصلاه! اینها به امام(ره) و به روحانیون مبارز، وهابی، بیدین و... میگفتند. بعد که انقلاب شد، ما به زندان و شکنجه رفتیم، مردم آمدند و انقلاب شد و حکومت تشکیل گردید. ما گفتیم که میخواهیم در این حکومت تا جایی که میتوانیم به اسلام عمل کنیم. معصوم هم نیستیم و ادعای صددرصدی هم نداریم؛ ما باید زور خود را بزنیم و به وظیفه خود عمل کنیم. یکباره همینهایی که آن زمان که کثافتکاری و فحشا از زمین بالا میرفت میگفتند ما وظیفهای نداریم و تقیه میکنیم، شروع کردند و ذرهبین گذاشتند که در اینجا یک گوشهای ما دیدیم خلاف شرع بوده است، پس شما بیدین هستید و اصلاً حکومت نباید موضعگیری بکند. میگفت چگونه شد شما که سیاست را از دین جدا میدانستید، چگونه حالا از ما هم سیاسیتر شدهاید؟ چگونه آن زمان خفهخون گرفته بودید و حالا همه چیز و همه را تکفیر میکنید؟
جمعبندی کنم: ما دو دین و مذهب به این معنا داریم و به شیعه و سنی آن کاری نداریم. یکی دین و مذهبی است که باطن آن اتفاقاً شرک است. تمام تلاش آن این است که ظاهر دینی، عقاید مذهبی و عقاید ماوراءالطبیعی به اسم ولایت یا به اسم معنویت باشد؛ اسم اعتقاد به خدا (و قبلاً خدایان در ادیان دیگر خدایان و در اسلام خدا) و اسم اعتقاد به معاد و توجیه اعتقاد به معاد، همه اینها به عنوان توجیه باشد. یکسری مقدساتی باشد که بگویند ما به اینها اعتقاد داریم؛ اعتقاد به نیروهای غیبی و ماوراءالطبیعه و مبدأ و معاد را تحریف کنند و همه این عقاید در خدمت توجیه وضع موجود درمیآید. چون کسی که گفت امر به معروف و نهی از منکر یعنی انتقاد و جهاد و مبارزه نباشد، دارد میگوید وضع موجود هر وقت و هر جا که هست همان خوب است و باید ادامه پیدا کند و هیچ اشکالی وجود ندارد!
مکتب میگوید چه زمانی که حکومت دست مردم نیست و چه زمانی که آمد، در هر صورت شما وظیفه داری نظارت کنی. همین الان هم شما وظیفه داری نظارت کنی و انتقاد کنی. امر به معروف و نهی از منکر مثل نماز، روزه و حج است. جزء فروع دین تو است؛ یعنی چه؟ یعنی آیا شما میتوانید بگویید که من امروز نماز نمیخوانم؟ نمیتوانید بگویید. نمیتوانید هم بگویید من امروز به وضعیت جامعه کاری ندارم، انتقاد نمیکنم، پیشنهاد نمیکنم، موضع نمیگیرم و من بیطرف هستم. نمیتوانید بگویید. اینها هم میگویند میتوان گفت. یعنی آنها بخشی از دین را خود تعطیل کردهاند برای توجیه وضع موجود به اسم غیب، به اسم معنویت، به اسم تصوف و اهلمعنا، به اسم روشنفکری و نواندیشی، به اسم ولایت و حب به اهلبیت؛ هر کدام به یک اسمی. به اسم دین به مردم بباورانند که همان وضعی که هست خوب است. هیچ اشکالی نه شما دارید و نه دیگران. همه اشکالات با یک زیارت و یک حلقه صوفیانه برطرف میشود و همه آن توجیه و تمام است. ربا بخور، دزدی بکن، خیانت بکن و بعد یک آش نذری بدهی، عین روز اولی که از مادر تو به دنیا آمدهای پاک هستی!
قضا و قدر را به معنای فاسد توجیه کردند که این وضعی که در دنیا هست، اراده خدا است. این کاری بود که معاویه در جهان اسلام راه انداخت. او معنای قضا و قدر را عوض کرد و تحریف نمود. معنای قضا و قدر این بود که شما به خدا و به منطق حاکم بر عالم شک نکن و اعتماد داشته باش، اما به وظیفه خودت عمل کن. اینها گفتند قضا و قدر به این معنا است که شما اصلاً هیچ وظیفهای نداری و هر اتفاقی که میافتد خدا خواسته است! به این معنای دوم، خدا میخواهد که این کار میشود1 گفت هر چه میشود قسمت شما است و من قسمت شما هستم؛ خدا من را قسمت شما کرده است. اعتراض به من، اعتراض به خدا است! مکتب علوی چه بود؟ امر به معروف و نهی از منکر مثل نماز بر همه واجب است. او با یک تعریف از قضا و قدر، مسئولیت اجتماعی، دین سیاسی و دینِ امر به معروف و نهی از منکر را حذف کرد. یک تعریف دیگر از قضا و قدر داریم که نظام عالم درست است و به فرمان خدا شما هم عمل کنید. همه عالم دارد به فرمان خدا عمل میکند؛ از ریگ بیابان تا موج دریا، تا پرندههای در آسمان، تا سیارات در عمق کهکشانها، همه چیز تحت قضا و قدر الهی دارد به امر خدا عمل میکند. توی انسان ماندهای و به تو واگذار کردهایم؛ تو هم به امر خدا به وظیفه تو عمل کن. وظیفه تو هم یک جایی مبارزه با ظلم است. این قضا و قدر کجا و این قضا و قدر کجا؟ به این قضا و قدر مدل دو، امروز اسلام آمریکایی و تشیع انگلیسی میگوییم. آن زمان همین اسلام معاویه و دستپخت معاویه بود که این نوع عقیده به قدر، تقدیر، جبر و اینها را در جهان اسلام حاکم کردند به این معنا که هیچ کس هیچ مسئولیت اجتماعی و سیاسی ندارد، هیچ کس انتقاد نکند و جبر به این معنا که هر چه اتفاق میافتد باید اتفاق میافتاده است و شما مسئولیت اجتماعی ندارید. یک اسلام و تشیع بدون انقلاب، بدون مبارزه و بدون عدالتخواهی. امر به معروف و نهی از منکر را هم به یک معنای مبتذلی تعریف کردهاند.
ببینید الآن متأسفانه کاری کردهاند که وقتی شما میگویید امر به معروف و نهی از منکر، مثلاً کسانی که میخواهند یککمی روشنفکر باشند، فاصله میگیرند. کلمه امر به معروف و نهی از منکر متأسفانه در خیلی از جاها یک مفهوم متحجرانه تعریف شد، در حالی که حتی با ملاکهای جهان امروز و جهان سکولار هم مترقیترین مفهوم است. منتها با اسمهای دیگری میگویند؛ مثلاً مسئولیت بشری، مسئولیت هنرمند و مسئولیت روشنفکری. اینها در بورس فلسفه، ادبیات، هنر، سینمای مدرن و پستمدرن همواره بوده است. باطن آن چیست؟ همان امر به معروف و نهی از منکر خودمان است.
امر به معروف و نهی از منکر یعنی مسئولیت تو به عنوان یک روشنفکر، یک دانشگاهی، یک هنرمند و یک فعال سیاسی در جامعه. آیا تو نسبت به سرنوشت مردم و جامعه خود تو مسئول هستی یا نه؟ اگر بگویی آری، این همان امر به معروف و نهی از منکر است. ولی در طول تاریخ آن را مبتذل کردند و به صورتی درآوردند که از نهی از منکر فقط همان خودِ منکرِ آن میماند؛ روشِ منکر. دین و مفهوم معنویت آن از مفاهیم اجتماعی آن تفکیک میشود. اسلام ناب و تشیع علوی، یعنی اسلام ناب محمدی و تشیع علوی، معنویتی را تعریف میکند که در پشت خود ابعاد اجتماعی هم دارد. وظیفه داری وضعیت را تغییر بدهی؛ وضعیت کشورت، جامعهات، خودت و خانوادهات تا جهان را. چیزهایی را که باطل است باید بروی و مبارزه کنی تا نابود بشود و ضعیف بشود و آنچه را که حق میدانی باید جانشین او بشود؛ از بازار و اقتصاد تا سبک زندگی و تا روابط بینالملل. این دین توحیدی، دین حقیقی است. خصوصیت آن این است که هیچ وقت وضع موجود را صددرصد تأیید نمیکند. میگردد اگر معروف باشد تأیید میکند و اگر منکر باشد انتقاد میکند. مسئولیت اجتماعی دارد و بیاعتنا نمیشود. اینها اسم این را گذاشتهاند اسلام سیاسی و اسلام ایدئولوژیک. آنها گفتند از این نوع اسلام، تروریسم و خشونت بیرون میآید. چون هدف آنها همان اسلامی بود که در سه شاخه تعریف کردم.
دینی که انبیاء آوردند، از همان اولی که ظاهر شدند، کاملاً باصفا، به تعبیر روشنفکران مسلمان ما، صفا و زلالی در آن بود و هیچ تغییری نکردند. آنها همیشه جهش بودند و به فساد، ظلم، گناه و تبعیضهای طبقاتی و اجتماعی اعتراض بودند. آنها طغیان علیه ستم بودند، تسلیم در برابر خدا و عصیان در برابر صاحبان قدرت و ثروت بودند. اینها برعکس آن را کردند. گفتند: مگر اسلام به معنای تسلیم نیست؟» چرا. تسلیم در برابر قدرتها. اسلام تسلیم در برابر حق است، نه در برابر باطل. اینها گفتند اسلام تسلیم مطلق به وضع موجود در دنیا است.
امام(ره) میگفت نه، باید مبارزه کرد. گفتند شما وهابی هستید. چنانکه وهابیها باز به این مبارزان میگویند شما رافضی و مشرک هستید. آنها هم میگویند «مشرک هستید» و اینها هم میگویند «رافضی» و اینها هم میگویند «وهابی». دین از نظر اینها نباید در برابر ظلم هیچ طغیانی بکند. این طرف میگوید دین نباید در برابر قوانین این عالم که تجلی اراده خداوند است طغیان بکند؛ باید در برابر خدا تسلیم بشود. و بعد کدام پیامبر آمده است که این طغیان را نکرده است؟ حضرت موسی(ع) که این صهیونیستها این دین را به یک ضددین تبدیل کردند دینی که برای نجات بشر بنیاسرائیل آمد، آن را به ضددین تبدیل کردند تحریف که حضرت موسی آمد و در برابر سه سمبل ظلم ایستاد.
قرآن میفرماید: سه سمبل: فرعون بود که بزرگترین سمبل قدرت سیاسی زمان بود، قارون بود که بزرگترین سرمایهدار زمان بود و بلعم باعورا بود که بزرگترین روحانی دین اسلام بود که امروز به آن تشیع انگلیسی و اسلام آمریکایی میگوییم؛ حالا اسم او این است و آن موقع اسم دیگری دارد: اسلام بلعم باعورا! بلعم باعورا هم کسی نبوده است ای آقایان؛ یک آدم عارف، روحانی و مذهبی بوده است. در بعضی روایات هست که او مستجابالدعوه بوده است و در اوج عرفان اینها بود. بعد خداوند در قرآن میفرماید که کار یک چنین تیپ آدمهای معنوی به جایی رسید که «أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ»؛ "اخلاد" یعنی برای همیشه خلود و برای همیشه به زمین چسبیدن. «أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ» یعنی آدمی از اوج عرفان آمد و بعد عرفان را ابزاری برای توجیه ظلم کرد. گفت: «علیه ظالم حرف نزنید، دین سیاسی نیست». «أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ»، برای همیشه به خاک و به دنیا چسبید. ماندن در دنیا را قصد دائم کرد؛ این تعبیر قرآن راجع به او است. حضرت موسی(ع) با هر سه تا از اینها درگیر شد؛ در برابر وضع موجود در عرصه اقتصاد، سیاست، فرهنگ و مذهب با هر سه تا درگیر شد. یعنی حضرت موسی(ع) فرمود: «نه اقتصاد قارونی، نه سیاست فرعونی و نه مذهب بلعم باعورایی؛ هیچکدام». او با همه و با هر سه تا از آنها درگیر شد. این دین توحیدی است. نگفت ما آمدیم که من بگویم فقط به خدا اعتقاد داشته باشید و مهربان باشید؛ نه، گفت این روشی که قبطیها با سبطیها انجام میدهند، یعنی تبعیض نژادی و ظلم، این با توحید نمیسازد. ما چون دین داریم و ولایت داریم، با اینها باید درگیر بشویم. مبارزه با تبعیض نژادی، جزء گریزناپذیر و تفکیکناپذیر این مذهب شد. هیچ نژادی بر هیچ نژادی نباید تسلط داشته باشد و هیچ قومی نباید اسیر کسی باشد. یک مکتب اجتماعی از درون مکتب عرفانی توحیدی و مکتب عقیدتی توحیدی بیرون آمد که طاغوتپرستی با خداپرستی سازگار نیست. پولپرستی فرهنگ سرمایهداری با خداپرستی سازگار نیست. شما باید تصمیم بگیرید که طلاپرست هستید یا خداپرست هستید؟ اینهایی که الآن در بازار ما در اقتصاد میگویند ما مذهبی هستیم، ولی مسئله رباخواری، گرانفروشی، احتکار و قالب کردن جنس قلابی به طرف مقابل در معاملات ما اشکال ندارد و اینها با مذهب سازگار میشوند! این دعوا از اینجا شروع میشود؛ مشکل از اینجا شروع میشود که آیا میشود هم مذهبی بود و هم کلاهبرداری کرد؟ میشود هم عزادار امام حسین(ع) بود و هم ربا خورد؟ میشود هم به زیارت خانه خدا رفت و مراسم و مناسک مذهبی را انجام داد، ولی با اسرائیل، آمریکا و اینها ساخت؟ این، سؤال اصلی است. تفاوت این دو دین و این دو مذهب در اینجا آشکار میشود.
این روایتی است که از اصحاب سیدالشهدا(ع) نقل شده است. محرم نیز دوتا محرم است؛ یک محرم که پایان آن نفی مسئولیت است و یک محرم که محصول آن، ساختن انسانهایی مانند اصحاب سیدالشهدا(ع) است. آن عزاداری واقعی آن است که از دل این عزاداری، مجاهد کربلایی بیرون بیاید. مانند چه کسی بشوید؟ مانند یاران حسین؛ که من عرض میکنم آن لحظهای که سیدالشهدا(ع) فرمودند: «هدف اصلی آنها من هستم و من از شما میخواهم بروید. از اینجا بروید و امشب من را تنها بگذارید. اینها من را میخواهند، فقط من در اینجا کشته خواهم شد. هر کس هم با من بماند کشته خواهد شد. بروید. شما پیش خداوند هم مسئول نیستید، زیرا من خودم میگویم بروید.» بعد اصحاب چه پاسخها و سخنرانیهای زیبایی کردند!
اگر محصول تشیع، مذهب، عزاداری، روضهخوانی، عرفان، تصوف، معنویت، روشنفکری و آزادگی تو اینها بشود، آن اسلام ناب و تشیع درست است. چی شد؟ یکی یکی از خواب بلند شدند و سخن گفتند. من عبارت دو نفر از آنها را عرض میکنم. یکی خطاب به سیدالشهدا میگوید: «وَاللَّهِ لَا نُفَارِقُکَ»؛ به خدا سوگند، از تو یک میلیمتر فاصله نخواهیم گرفت. «وَلَکِنَّ أَنْفُسَنَا لَکَ الْفِدَاءُ»؛ همه جان ما فدای توست، هر چه داریم فدای توست. ما هر چه داریم فردا صبح پیش پای تو خواهیم ریخت. خواهی دید؛ شما خواهی دید که ما فردا چه خواهیم کرد. این رگ گردن و گلوی ما و این پیشانیهای ما فدای توست. «نَقِی بِنُحُورِنَا وَجِبَاهِنَا وَأَیْدِینَا»؛ ما اول دستهای خود را جلو میآوریم تا به شما تیر نخورد. دستهای ما بریده میشود، بعد پیشانیهای خود را میآوریم تا تیر و سنگ به پیشانی ما بخورد. سر ما را خرد میکنند؛ بعد این رگ گردن و گلوی خود را میآوریم تا آن شمشیرها اول گلوی ما را پاره کنند. ما هرگز شما را تنها نخواهیم گذاشت. «فَإِذَا نَحْنُ قُتِلْنَا کُنَّا وَفَیْنَا وَقَضَیْنَا مَا عَلَیْنَا»؛ فردا هنگامی که ما در عاشورا با همه شکنجههایی که خواهیم دید کشته بشویم، تازه ما به حداقل وظیفه خود عمل کردهایم. تازه کمترین کاری را که میتوانستیم بکنیم انجام دادهایم. «فَإِذَا نَحْنُ قُتِلْنَا کُنَّا وَفَیْنَا»؛ ما فردا تازه حداقل وفا را نشان خواهیم داد و کار ما این است.
سیدالشهدا(ع) فرمودند: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَکْرَمَنَا بِنَصْرِکَ»؛ سپاس خدای را! من کسی را مانند شما ندیدهام و وجود ندارد. بعد هنگامی که سیدالشهدا فرمودند: «من شما را منع نمیکنم که بمانید و اجازه میدهم بروید.»، ولی الآن که این حرفها را گفتید، سیدالشهدا(ع) آنها را دعا کردند و بعد یاران سیدالشهدا این را گفتند؛ این جمله باید محصول فرهنگ کربلا و محرم بشود: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَکْرَمَنَا بِنَصْرِکَ»؛ سپاس خدای را که به ما اجازه دادی تا پیش چشم شما تکهتکه بشویم. سپاس خدای را که به ما کرامت داد تا به تو کمک کنیم و در کنار تو بمانیم. این همه اکرام و شرف! خدایا سپاس. «شَرَّفَنَا بِالْقَتْلِ مَعَکَ»؛ خدا چنین شرف و شرافتی به ما داد که ما در کنار شما کشته بشویم. چه توفیقی از این بالاتر؟ «أَوَلَا نَرْضَى أَنْ نَکُونَ مَعَکَ فِی دَرَجَتِکَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ»؛ معنی آن این است که آقا! آیا میخواهید ما را از سر خودتان باز کنید؟ میگویید بروید، بروید؛ میخواهید ما را از سر خودتان باز کنید؟ فرمودند: ما چگونه تن بدهیم به این که در مقام شما و در محضر رسولالله، در مقامات معنوی شما با شما شریک نباشیم؟ بعد از این بود که سیدالشهدا(ع) فرمودند: «وَاللهِ لَقَدْ بَلَوْتُهُمْ». در آنجا آمده است که آمدند و حضرت زینب(س)، سیدالشهدا(ع) را صدا کردند. سیدالشهدا به داخل خیمه رفتند که فقط حسین و زینب هستند. یکی از اصحاب میگوید: من فهمیدم که حضرت زینب صدا کردند و میدانستم نگران هستند. من نیز به دنبال سیدالشهدا یواشکی رفتم. اینها در خیمه با هم سخن میگفتند و من صدا را شنیدم؛ زیرا دیدم اهلبیت نگران هستند و خانوادهها و بچهها نگران هستند. حضرت زینب(س) از حسین(ع) پرسیدند: از این همه که به شما خیانت شد. از بین این همه به اصطلاح شیعه و این همه نامههایی که نوشتند، همگی فرار کردند و خیانت کردند. آیا به همین عدهای که ماندند هم امیدی وجود دارد؟ شما به همینها هم اعتماد دارید؟ سیدالشهدا فرمودند: «وَاللهِ لَقَدْ بَلَوْتُهُمْ»؛ آره به خدا، آنها را امتحان کردم. «فَمَا وَجَدْتُ فِیهِمْ إِلَّا الْأَشْوَسَ الْأَقْعَسَ»؛ من هیچ چیزی جز محکم بودن، اقتدار، یقین و صلابت در اینها ندیدم. اینها دیگر تا آخر خواهند ماند. «یَسْتَأْنِسُونَ بِالْمَنِیَّهِ دُونِی اسْتِینَاسَ الطِّفْلِ إِلَى مَحَالِبِ أُمِّهِ»؛ امام حسین(ع) به حضرت زینب(س) میگویند. فرمودند: میدانی چقدر اینها عاشق شهادت هستند؟ مانند کودک نوزادی که عاشق سینه مادر خود است. کودک شیرخوار چه نگاهی به سینه مادر دارد که شیر میخورد؛ اینها چنین نگاهی به مرگ و شهادت دارند. خاطر من از بابت اینها جمع است.
بعد از این بود که او سریع پیش یاران و اصحاب آمد و گفت: آقا! زینب به ما شک کرده است. از بس خیانت دیدهاند، زینب به ما شک کرده است. زینب دارد از اباعبدالله میپرسد که آیا ما هم تا آخر هستیم یا نه. بعد از این بود که اینها آن صحبتها را شروع کردند که اگر ما هفتاد بار و هفتصد بار کشته بشویم، بسوزیم و دوباره زنده بشویم، ما پای شما هستیم.
سؤال: فرمودند در مسئله امر به معروف و نهی از منکر اگر از وضع موجود راضی نباشیم، باید از بسیاری از خطوط قرمز نظام عبور کنیم و سیاستهای زیادی را مورد نقد قرار دهیم.
جواب استاد: خیر، سیاستهای زیادی را باید مورد نقد قرار بدهیم، اما اینها خط قرمزهای نظام نیستند. نقد، یکی از وظایف شرعی و انقلابی ماست. خط قرمز، توهین، شائبه، تهمت و دروغ است و یکی هم اگر در یک جایی بعد از شنیدن همه نظرات، یک چیزی به عنوان پرچم کشور بالا رفت که: «سیاست ما این است»، بعد از آن دیگر در ملأ عام و در رسانهها تخریب آن را شروع کنی، این غلط است. برای مثال، الآن موضع هستهای ایران در برابر تمام جهان، دشمنان، آمریکا و چند کشور قدرت که همه آنها بمب اتم دارند و به بقیه اجازه هستهای غیر تسلیحاتی هم نمیدهند چون میخواهند هنوز همینطور ارباب دنیا بمانند، ارباب انرژی و قدرت باشند و همه را با بمب اتم میترسانند و خودشان بمب اتم دارند و بقیه غیر نظامی آن را هم نباید داشته باشند. الآن موضع نظام در برابر اینها چیست؟ این که در ملأ عام شروع کنی به تضعیف کردن، این خدمت به دشمن میشود. این موضوع یک یا دو مورد از مواضع اینگونه است. تازه آن هم نقد شده است، جوابها داده شده است و اجماع اجتماعی وجود دارد. وگرنه چه کسی گفته است انتقاد از مسئولان خط قرمز نظام است؟ اصلاً اینطور نیست. روش انتقاد و روش امر به معروف و نهی از منکر البته باید اخلاقی باشد و توهین، تهمت، شایعه و دروغ نباشد.
سؤال: نظر شما در مورد شیوههای امر به معروف چیست؟
جواب استاد: اینها مورد به مورد فرق دارند. اگر افرادی طبق ضوابط اسلامی عمل میکنند، کار جهادی بزرگی انجام میدهند؛ اگر نه، سر خود و بیحساب و کتاب باشد، غلط است.
سؤال: علتی که در زمینه امر به معروف و نهی از منکر به صورتی که جامعه ما امر به منکر میکند محکوم شدهایم، چیست؟
جواب استاد: جامعه امر به منکر نمیکند. بخشهایی از جامعه هستند که خود اهل منکرات هستند و دل آنها میخواهد بقیه هم مانند آنها بشوند. اما یک بخشی از جامعه هم اینطور نیستند و همه مانند هم نیستند؛ یک عده هم بیتفاوت هستند.
سؤال: جهاد در گذشته حضور در جبهه و نبرد روبرو بود؛ امروز که به صورت مجازی است، نظر درست چیست؟
جواب استاد: امروز هم جهاد در عرصه مجازی یک جهاد است. شما باید از کلمه حق و ارزشها دفاع کنید؛ گاهی با سلاح در عرصه فیزیکی است و گاهی با توسعه علوم علمی، فرهنگ، هنر، رسانه و اینها است.
سؤال: درست است که اشیاء به اضدادشان شناخته میشوند، ولی خود تشیع را تعریف نکردید. بحث مرجئه نیمهتمام ماند؛ خوارج را توضیح دادید و مرجئه را فراموش کردید.
جواب استاد: راست میگویند. مرجئه کسانی بودند که میگفتند همه چیز حلال است و هر گناهی هم انجام دادی عیب ندارد.» اصلاً این خطی بود که معاویه ایجاد کرد. معاویه دو فرهنگ را به اسم دین رایج کرد: یکی جبرگرایی که میگفت: هر کاری من با شما میکنم، خواست خدا است. خدا خواسته است این کارها بشود! راضی باشید، تسلیم باشید و اعتراض و امر به معروف و نهی از منکر نکنید.
کار دوم او هم این بود که این اهلبیت، اسلام آنها همه آن انفاق، ایثار، تقوا و اسلام سخت است. ما یک اسلام آسان معرفی میکنیم؛ اسلامی که حال بکن و برو! مرجئه میگفتند: «هر سبک زندگیای که میخواهی داشته باشی داشته باش، چون در هر صورت مسلمان هستی. در هر صورت خدا تو را دوست دارد. هر کاری میخواهی بکن برو حال و حول خودت را بکن! این فکر مرجئه بود. خوارج میگفتند: هر کس یک گناه هم بکند، کافر است! خوارج و مرجئه دو قطب افراط و تفریط بودند. خوارج میگفتند هر کس گناه میکند کافر است و حتی گناه کوچک هم گاهی کفر است! مرجئه میگفتند: گناه بزرگ هم عیبی ندارد، خدا کریم است و هر طور هر کاری میخواهی بکن! که بعد بعضی از متفکران اسلامی میگویند: مشکل الآن ما این است که جامعه ما ظاهراً اسم آن شیعه است، ولی باطن آن مرجئه است. موقع عزاداری شیعه هستی، به زیارت اهلبیت هم میروی، اما در سبک زندگی، بازار، خانواده و اینها، هر کس هر کاری دلش میخواهد میکند و بعد هم میگوید: حبّ اهلبیت داریم! پیغمبر و اهلبیت اینها را درست میکنند! این که تشیع اصلی را تعریف نکردیم؟ چرا دیگر، وقتی که این سه - چهار جریان را گفتیم، معلوم میشود که جریان اصلی چیست.
سؤال: امروزه وظیفه ما چیست؟ با وجود این همه افکاری که وارد جامعه شده است، چطور تشخیص دهیم؟ وقتی به ما میگویند چه زمانی علما و دانشمندان ما را به این باور رساندند که اینها حق است، از نظر شما این افکار تا چه حد و چه وقت وارد افکار ما شده است و چگونه خود را ایمن کنیم که به شکاکیت نرسیم؟
جواب استاد: ایمن شدن در برابر شکاکیت با ارتقای سطح معارف و تعمیق معرفت دینی است. پیامبر(ص) فرمودند: کسی که حداقل در هفته یک روز را و چند ساعت را برای رشد معارف اسلامی خود نگذارد، نمیتواند دینی زندگی کند و دینی فکر بکند. هر کاری که میکنید، یک بخش آن را باید برای مطالعه اسلامی بگذارید.
سؤال: فرمودند حلقههایی تشکیل شده است که هر کس از تجربیات زندگی خود میگوید و یک راهنما دارند که یکجورهایی مرید او به حساب میآیند؛ از خودشان شنیدم، اصول و بابهای خاصی دارند، آیا قانونی هستند یا نه؟ آیا شرکت در این محافل مشکلی ندارد؟
جواب استاد: ببینید من این گروه خاص را که میگویید نمیشناسم اما حلقههای معنوی فعال شدهاند که اینها از یک خلائی استفاده میکنند. خلاء معنویت و اخلاق در زندگی همه هست. گاهی هم متأسفانه عرفان و معنویت اسلامی درست تبیین نمیشود. بعد یک عدهای این وسط مغازه باز میکنند و حق و باطل را مخلوط میکنند. هیچ کدام از این حلقههای به اصطلاح عرفانی صددرصد باطل نمیگویند. در تمام اینجور جلسات و محافل، حرفهای حساب و ناحساب مخلوط میشود؛ منتهی از حرفهای حق و نیازهای واقعی شروع میکنند، بعد که جلو میروی، نیازهای کاذب، پاسخهای غلط و سؤالهایی با پیشفرضهای غلط مطرح میشود که دیگر طرف قدرت تشخیص را ندارد چون نه سواد درست دینی و معرفتی دارد و به لحاظ عرفانی و اخلاقی هم مقدس میشود، زودی یک عده میخواهند عقل طرف را تعطیل کنند.
دو – سهتا خصوصیت بگویم برای تشخیص این که این حلقهها کدام یک از آنها خراب هستند و کدامها درست هستند؟ ملاکهای متعددی دارد و دو- سه مورد از آنها راحت فهمیده میشود: ۱- رابطه شما را با همه قطع میکنند. برای مثال میگوید: هر چیزی داشتی فقط پیش خودم میآیی! در حالی که اگر تو داری به سوی خدا هدایت میکنی، اصلاً این حرف را نباید بزنی. بگو شما برو با همه صحبت کن، هر چه میگویند بگو؛ نظر من را هم بدان، نظر او را هم بدان! یعنی میخواهد عقل شما را تعطیل کند. مثلاً میگوید دیگر این کتابها را نباید بخوانی، به فلان روحانی محلهات دیگر نباید رجوع کنی، به فلانجا نباید بروی فقط پیش خودم بیا! کسی که میخواهد خودش را مطلق کند و راه هر سؤالی را میبندد، این اولین دلیلی است که اینها جریانهای مشکوکی هستند.
دلیل دوم: به جای این که آنها را به خدا و حق دعوت کند، به خودش دعوت میکند! یعنی ته آن که شما از جلسات اینها بیرون میآیی، باید نگاه کنی آیا توجه تو به خداوند بیشتر شده است و این فرد در این وسط محو شده است؟ یا نه، تمام توجه تو به این فرد معطوف شده است؟ در این وسط کمکم خدا کمرنگ شده و حق کمرنگ شده است. این هم یک راه است.
راه سوم تشخیص: طرف در زندگی خصوصی خود اهل تقوا هست یا نیست؟ چون برخی از آنها به اسم معرفت و عرفان و اینها، بعد میروی میبینی خودش، شهوتباره است، مانند آدمهای معمولی مثل ما اهل شکم است، جاهطلب است و ریاستطلب است. اینها آدمهای استاد اخلاق نیستند. استاد اخلاق کسی است که میتواند از شهوات خود بیش از ما بگذردو تقوا دارد. اینها سهتا مشخصه.
مشخصه چهارم: به آیات و روایات، به شریعت و به نقل الهی معمولاً دعوت نمیکنند. میگویند آنها مال عوام است! و آنها مال نمیدانم چیست! واجب و حرام را یا کمرنگ میکنند یا تغییر میدهند و یک واجب و حرام مندرآوردی درست میکنند! اینها برخی از مشخصاتی است که اینها را بشناسید.
سؤال: یک چیزی هم فرمودند و نوشتند با تأیید فرمایش آنها در مورد این که هزار سال در جنگ است. من اضافه میکنم از سال ۶۳ هجری با اسلام امامت در ستیز هستند و یکی از نشانههای آن "سرجون رومی" مستشار یزید است که در منتهیالآمال آمده است. اینها از قدیم با توطئههای آشکار و پنهان با اسلام شیعی در ستیز بودهاند و الآن همان تجربیات گذشته را ادامه میدهند.
استاد: درست است، فرمایش شما درست است. و مادر یزید که مسیحی بود، معلم سرخانه یزید، مسیحی و رومی بود و هیئت و شبکهای از این رومیهای امپراتوری روم مسیحیها، اینها دایه یزید بودند و معاویه یزید را داد آنها بزرگ کردند؛ و لذا یزید از بچگی بیشتر با فرهنگ مسیحی بزرگ شد. وقتی که شراب میخورد، به او گفته بودند آقا! شراب در اسلام حرام است. گفته بود من به شریعت مسیحی شراب میخورم! مسخره میکرد، اصلاً نه مسیحی واقعی بود و نه مسلمان بود و دچار فساد اخلاقی بود. متشکرم، عذر میخواهم وقت شریف شما را گرفتم. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
هشتگهای موضوعی