شبکه افق - 4 خرداد 1405

قرآن اینجا، اکنون (۵۲) : ۱-وحی، ثبات و تحول، مهم و اهم، مصلحت و عدالت، زمین و آسمان ۲- تاویل، تفسیر و تحریف در قرآن

بسم‌الله الرحمن الرحیم

در خود اسلام یک راهی طراحی شده است که وقتی تزاحم پیش می‌آید، "تزاحم" یعنی دو مصلحت مزاحم یکدیگر هستند. هر دو آن‌ها جداجدا خوب هستند، ولی الان با هم قابل جمع نیستند. علت آن هم این است که احکام دینی ما و احکام اسلام مثل احکام مسیحیت و هندوئیسم و بودیسم و ایسم و انواع ایسم‌ها و مذاهب و ادیان، چه سکولار، چه دینی، چه معنوی و عرفان‌ها و این‌ها نیستند؛ دستورات آن نه زمینی محض و نه آسمانی محض است بلکه دستوراتی آسمانی برای اجرا در زمین است. بنابراین از یک بُعد یعنی منشأ آن و هدف آن آسمانی است، و از یک بعد یعنی سنخیت و نوع این قوانین زمینی است. احکام اسلام از این جهت کاملاً زمینی است. بنابراین احکام اسلام به این مصالح و مفاسد و آثار و نتایج واقعی روی زمین کار دارد و به همین علت است که ما احکام ثابت و احکام متغیر داریم. اما این که کدام یک از این مصالح چند درجه مهم است، این را هم خود اسلام بیان کرده است. دین‌شناس یعنی کسی که بر قرآن و سنت مسلط است، می‌فهمد که همه روایت‌ها، همه عبادت‌ها، همه ثواب‌ها، همه معروف‌ها، همه منکرها، همه آیات و همه احادیث هم‌سطح نیستند و اهمّ و مهم دارند. اگر او بیرون و جامعه را نشناسد، ولو افقه فقها باشد ولی بیرون را نشناسد، این شخص در مصداق و موضوع اشتباه می‌کند و نمی‌فهمد که الان در بیرون چه حکمی بدهد و بیرون چه معنایی دارد؛ این را نمی‌فهمد و تطبیق آن مشکل دارد. اگر او این دو را داشته باشد ولی ترسو باشد، تشخیص آن‌ها را می‌دهد، ولی ترس مانع از این می‌شود که حکم را درست بیان و اعلام بکند. اگر خدای نکرده این آدم دین‌شناس طمع‌کار باشد و در مال مردم، جان مردم و ناموس مردم طمع داشته باشد و اهل دنیا باشد، این شخص ممکن است مفهوم را هم درست تشخیص بدهد و مصداق را هم درست تشخیص بدهد، حتی ترس هم نداشته باشد، اما چون اهل دنیا است می‌گوید این شرعاً مهم‌تر است و آن مهم‌تر نیست.

این که کجا تقیه کردن واجب است و کجا تقیه حرام است، یک بخش آن ممکن بود واقعاً به تشخیص افراد باشد، یک بخش آن ممکن است تشخیص مفاهیم یا تشخیص مصادیق باشد و یک بخش آن هم این است که یک افرادی ترسو هستند. فتوا و حکمی که فقیه ترسو گاهی می‌دهد با فقیه شجاع فرق می‌کند. فقیهی که تهذیب نفس کرده است با آن فقیهی که تهذیب نفس نکرده است فرق می‌کند.

اوایل انقلاب از زمان امام فیلمی پخش می‌کردند به نام "صحرا" بود، حالا یاد من نیست. یکی از آقایان به امام پیام داده بود و گفته بود: آقا! این چه تلویزیون اسلامی شد که بنده با این سن من وقتی این فیلم را می‌بینم تحریک می‌شوم، جوان‌ها در این مملکت چه می‌کنند؟ امام(ره) گفته بودند که بگویید فیلم را بیاورند تا من ببینم چیست که تحریک می‌شوند. امام فیلم را دیده بود و این‌ها، و بعد پیام داده بود که به آقا بگویید یک مقداری بیشتر تهذیب نفس بفرمایید! حالا چهار خانم در اینجا هستند، جنابعالی چگونه با دیدن این‌ها تحریک می‌شوی؟ مثل این که آستانه تحریک شما خیلی پایین است. امام گفته بودند که یک مقدار بیشتر تهذیب نفس بفرمایید، این‌ها اشکال شرعی ندارد. یا چرا یک فقیهی برای شاه انگشتر حرز فرستاد؟ از آن طرف هم امام گفت که امروز در این شرایط تقیه حرام است «وَلَوْ بَلَغَ مَا بَلَغَ». حتی اگر شما را بگیرند و اعدام هم بکنند، الان وقت تقیه نیست چون اصل اسلام در خطر است. پس یک) این تشخیصی که آقا کدام مصلحت مهم‌تر است؟

دو) آیا مفاهیم اسلامی را می‌شناسد یا اصلاً نمی‌شناسد؟ آیا این همه آیات و روایات وقتی این فتوا را می‌دهی در ذهن تو هست یا اصلاً آن‌ها را ندیده گرفته‌ای؟ آیا اصلاً بعضی از این روایات را دیده‌ای؟ آیا در تشخیص مصداق شعور سیاسی و اجتماعی داری و می‌فهمی در بیرون چه اتفاقی دارد می‌افتد یا نمی‌فهمی؟ آیا نمی‌فهمی قضیه کاپیتولاسیون خلاف شرع است، فروختن اسلام و عزت مسلمین است، و با آیه نفی سبیل، و با آیه چه و... منافات دارد؟ چرا این‌ها را نمی‌فهمی؟ پس بعضی‌ها واقعاً در مفاهیم اسلامی درست جامع نیستند و با یک سری آیات و احادیث خاصی محدود، فقط برداشت‌های قشری فقهی دارند؛ اخلاق اسلامی را نمی‌دانند، کلام و عقاید اسلامی را نمی‌دانند و با قرآن آشنا نیستند. یک عده‌ای هم در مفاهیم وارد هستند اما درست تطبیق نمی‌دهند و نمی‌فهمند در بیرون چه اتفاقی دارد می‌افتد.

آیا می‌دانید اختلاف شیخ فضل‌الله نوری با مرحوم آخوند "صاحب کفایه" و میرزای نائینی بر سر چه بود؟ در نجف فتوا دادند هر کس جلوی اجرای عدالت و آزادی و مشروطه را بگیرد «مُفْسِدٌ فِی ٱلْأَرْضِ» است! «مُفْسِدٌ فِی ٱلْأَرْضِ» یک میلی‌متر تا حکم اعدام فاصله دارد. هر دو طرف هم از بزرگان اسلام هستند. شیخ فضل‌الله به بعضی از بزرگان نامه نوشت که: «آقا! در حکم که ما با هم یکی هستیم، منتها فرق من با شما این است که من در تهران و وسط معرکه هستم و دارم می‌بینم چه دارد می‌شود، ولی شما از درون نجف دارید این حرف را می‌زنید. آن شعارها را که من قبول دارم، اما الان چه کسانی دارند این شعارها را می‌دهند و از آن چه استفاده‌ای دارند می‌کنند؟ من دارم روی زمین آن را می‌بینم، ولی شما بر روی هوا دارید این حرف را می‌زنید.»

در بعضی موارد هم مسئله تشخیص مصداق نیست؛ بلکه شخصیت طرف است! شهید مطهری(ره) می‌گوید فتوای آخوند شهری بوی شهر می‌دهد و فتوای آخوند روستایی بوی روستا می‌دهد. یعنی نوع تربیت تو، مطالعات تو، فضای تو، حساسیت‌های تو، شرایط تو، ذهنیات تو و اخلاق تو، این‌ها تاثیر دارد. الان می‌آیند راجع به آب مسئله‌ای را سوال می‌کنند، می‌گویم استفتا در فتوا خیلی نقش دارد. این که چگونه استفتا کنی، ببین می‌شود شما راجع به یک موضوع واحد دو جور استفتا کنی و دو فتوای ضد هم بگیری. این به نوع استفتای تو مربوط است. طبیعی هم هست، او از آن طرف نگاه می‌کند و می‌گوید اگر صورت مسئله این است، جواب آن این است. اما تو می‌توانی صورت مسئله را گزینشی انتخاب کنی و با تعابیر و تفسیر خودت انتخاب کنی؛ فقیه را به اشتباه بیندازی که این الان موضوع کدام حکم است؟ آیا این موضوع حکم الف است یا حکم ب است؟ آیا این موضوع است یا آن موضوع است؟ و او را در موضوع به اشتباه بیندازی یا در مقام تزاحم او را به اشتباه بیندازی که نفهمد کدام مهم است و کدام مهم‌تر است؟

یک مواردی هم که هست، مسائل تقوا، تهذیب نفس و ترس است. چرا مرحوم علامه وقتی می‌خواست بر طهارت و نجاست میزان دلو آبی که برمی‌داری در بحث آب چاه و این‌ها حکم بدهد، چرا اول گفت: چاه خانه من را پر کنید و بعد فتوا داد؟ حداقل دو احتمال دارد: یک، نکند پشت ذهن من موقع آن لحظه‌ای که می‌خواهم فتوا بدهم، پشت چهارتا پرده این باشد که آی آقاجان! مواظب باش خودت هم چاه داری‌ها، اگر حکمی بدهی یا فتوایی بدهی که بعد مجبور بشوی چاه نداشته باشی و برای تهیه آب در زحمت بیفتی، این هم ضمناً مد نظر باشد که ما یک همچین مصلحت نظامی هم داریم. بعضی وقت‌ها اسم آن را مصلحت نظامی می‌گذارند. مصلحت نظام یک چیز است و مصلحت‌بافی یک چیز دیگر است.

آن‌هایی هم که به امام(ره) می‌گفتند چرا با صدام می‌جنگی، چرا می‌گویی شاه باید برود، و چرا می‌گویی اسرائیل باید از بین برود، آن‌ها هم می‌گفتند مصلحت نظام این‌ها نیست؛ اما امام می‌گفت: نخیر، مصلحت همین است. اصلاً مصلحت ما هم سکولار نیست، بلکه شرعی است. مصلحت با فایده‌گرایی سکولار دنیوی فرق می‌کند. مصلحت را هم خود اسلام گفته است. اگر کسی بر آیات و روایات مسلط باشد و مجتهد واقعی باشد، این شخص کاملاً می‌فهمد که اسلام کدام مصلحت را مهم و کدام را مهم‌تر می‌داند.

چرا علی بعد از پیغمبر درگیر نمی‌شود، اما چرا ۲۵ سال بعد که به حکومت می‌رسد و سه جنگ به او تحمیل می‌شود درگیر می‌شود، ولو هزاران مسلمان از دو طرف کشته بشوند؟ فرق این دو چیست؟ فرق شرایط امام حسن(ع) و امام حسین(ع) چیست؟ فرق معاویه با یزید چیست؟ در این ۱۰ سال چه، در این ۲۰ سال چه اتفاقی می‌افتد از زمان صلح امام حسن تا زمان کربلا؟ در این ۲۰ سال چه تغییراتی اتفاق افتاد؟ این را باید بفهمی. نه این که بگویند آقا مثلاً امام حسن اصلاً اخلاق آن‌ها اخلاق صلح بود و امام حسین اصلاً خلقاً اهل جنگ بود! این توهین به اهل بیت(ع) است.

پس مصالحی هست، حدود این مصالح و درجه این مصالح را خود اسلام بیان کرده است؛ فلان مصلحت این‌قدر درجه، فلان مصلحت این‌قدر درجه، و ما باید اشراف داشته باشیم.

اگر مواردی هم در قرآن و حدیث دیدیم که بیان نشده است چه مصلحتی و چه ارزشی چقدر مصلحت دارد، فرض کنیم بیان نشده است، در اینجا هم خود اسلام عقل را گفته است. تجربه، مشورت، کارشناسی، شعور اجتماعی و تدبیر، همه این‌ها حکم اسلام است؛ این‌ها که سکولاریسم نیست.

اصل آن این است که پیامبر فرمودند، این را که روایتی از پیامبر است شیعه و سنی نقل کرده‌اند، که «إِذَا ٱجْتَمَعَتْ» وقتی دو حریم و دو ارزش با هم جمع شد و مجبوری یکی از آن‌ها را انتخاب کنی، «تُدْرَأُ ٱلْحُرُمَاتُ ٱلصُّغْرَى لِلْکُبْرَى»، آن ارزشی که کوچک‌تر است، اهمیت آن کمتر است و فایده آن کمتر است، باید فدای آن ارزش بزرگ‌تر بشود، تا وقتی که این تزاحم از بین برود. اگر بشود هر دو آن را اجرا کرد، آن وقت باید هر دو آن را اجرا کنی. این اصل اسلامی است. دوتا امر محترم، حالا یا واجب هستند یا حرام هستند یا هر چه؛ امر دائر بین دو حکم اسلامی است که باید یکی از آن‌ها را رها کنیم تا آن یکی بشود اجرا بشود، آن کدام مهم‌تر است؟ در مسائل شخصیِ شخصی خودت تشخیص می‌دهی، حالا شعور تو چقدر است، عقل تو چقدر است، اگر مشورت بکنی، این‌ها فایده آن و ضرر آن را در زندگی‌ات می‌بینی. یک دفعه می‌بینی خانواده‌ات بی‌دلیل متلاشی شد. فعل حرامی هم انجام نداده‌ای‌ها، ولی خانواده متلاشی شد؛ برای این که تو ظاهراً فعل حرامی را انجام نداده‌ای اما چون عقل تو کم است یا اخلاق تو بد است، چهار- پنج خلاف شرع مرتکب شده‌ای و خود تو نفهمیده‌ای. حالا نفهمیده‌ای عیب ندارد و در جهنم عذاب نمی‌شوی، ولی خانواده تو را از دست داده‌ای. نتیجه دنیوی آن را داری می‌بینی دیگر، همین است، دو دو تا چهار تا. این‌ها سنت‌الله است. حالا پشت آن هم بیفتی، یک جایی می‌شکنی یا می‌میری، این‌ها سنت‌الله است. می‌خواهی آدم خوبی باش، می‌خواهی آدم بدی باش! می‌خواهد کسی تو را هول بدهد یا خودت خودت را بیندازی، فرقی نمی‌کند. فلان ضرر را می‌کنی، فلان جا ورشکست می‌شوی، فلان تورم بالا می‌رود؛ برای این‌ها دیگر لازم نیست آیه و حدیث بگوید چه کار کن تا تورم نشود. وظیفه تو این است که بفهمی مهم کدام است و اهم کدام است، کدام را فعلاً رها کنی و کدام را بچسبی که ضرر آن کمتر باشد.

در مسائل احکام فردی، اگر حکم شرعی باشد، مجتهد می‌گوید. در مسائل اجتماعی و حکومتی دیگر باز نه هر مجتهدی، بلکه رهبر و ولی‌امر، او تشخیص بدهد که الان امت اسلامی بین دوتا مصلحت یا بین دوتا مفسده گیر کرده است. با رعایت همه جوانب، کارشناسی، مشورت، عقل، تجربه و توجه به قرآن و حدیث که در ارزش‌ها کدام مهم هستند و کدام مهم‌تر، با همه این شرایط بالاخره تصمیم می‌گیری. آیا این تصمیم صددرصد درست است؟ نمی‌دانیم، خود او هم نمی‌داند و لازم هم نیست بداند. مگر مجتهد وقتی حکم می‌دهد باید یقین داشته باشد که حتماً این مطابق با لوح محفوظ و واقعاً حکم نفس‌الامری الهی است؟ ما نمی‌دانیم، ما وظیفه ما را انجام می‌دهیم. من باید این مقدار مطالعه، فکر، سوال، مشورت و تحقیق می‌کردم، کردم. حالا این که واقعاً حکم خدا همین است یا نه، من چه می‌دانم؟ من به وظیفه من عمل کرده‌ام.

مرحوم آخوند در کفایه تعبیر خیلی قشنگی دارد و حجیت را بحث می‌کند که اعتبار حجیت چه زمانی بر ما تمام می‌شود؟ می‌گوید اصلاً بحث مطابقت با واقع و نفس‌الامر که واقعاً حکم خدا در اینجا چیست ملاک نیست، برای این که ما چه می‌دانیم حکم واقعی خدا چیست! ما بشر هستیم، ما باید تحقیق عقلی و نقلی و زحمت‌مان را به روش درست بکشیم و به هر چه که رسیدیم آن حجت می‌شود.

لذا می‌گوید حجیت به مفهوم منجزیت و معذریت است. یعنی چه؟ یعنی اگر خطا کردی، تو کار تو را انجام داده‌ای و تحقیق تو را کرده‌ای، این معذر است و عذر داری. اگر حکم‌الله را درست تشخیص دادی، در اینجا هم منجز است و وظیفه تو روشن شد و بالفعل عمل می‌کنی. این است که در روایات ما می‌گویند مجتهدی یا قاضی‌ای که عادل است و شرایط آن را دارد، حتی اگر او خطا بکند، یک پاداش دارد؛ برای این که تلاش او را کرده است، حالا معصوم نیست و خطا می‌کند. اگر به نتیجه هم برسد و حکم درست بدهد دوتا پاداش دارد: یکی برای تلاش صادقانه و علمی او، دوم برای این که توانسته است حکم واقعی خدا را به بشر برساند. در هر صورت پاداش دارد. از آن طرف کسی که متخصص نیست و وارد نیست، حتی اگر تیر را اشتباهاً به هدف بزند و در خال بزند و حکم درست بدهد، این شخص گناهکار است و قاضی جهنمی است. می‌گویند کسی که حق ندارد قضاوت بکند، قضاوت کرد و اتفاقاً شانسی درست درآمد. بگوید خب الحمدلله حالا ما که الکی گفتیم ولی حق به حق‌دار رسید! حق به حق‌دار رسید ولی جنابعالی جهنمی هستی؛ چون تو از کجا می‌دانستی و با کدام ملاک رفتی؟ با کدام حجت؟ پس این که این کوچک‌تر را برای بزرگ‌تر رها کنیم، این مفهوم کوچک و بزرگی به شرع و به عقل مربوط است و به این تشخیص.

نکته دوم در جمع‌بندی و نکته آخر، آن خطر هم، خطر تشخیص غلط و اجتهاد نادرست است؛ حالا یا نادرست نظری یا نادرستی که منشأ آن اخلاق و رذیلت‌های نفسانی و شخص است، این‌ها در اینجا پیدا می‌شود. بسا که نمی‌فهمی چه مهم است و چه اهم است، و اهم را قربانی مهم می‌کنی. بله آن کاری هم که تو گفتی آن هم حکم شرعی است، ولی در اینجا حکم الهی چیز دیگری بود و باید چیز دیگری را می‌گفتی، گرچه آن خود آن مستقلاً آن هم درست است. اصلاً عمده قضایای این متحجرین و مقدس‌مآب‌ها و این تیپ‌ها همین‌جا پیش می‌آید. همه آن‌ها یک آیه یا حدیثی در دست‌شان هست. همین جریان شیعه انگلیسی هم که شما می‌بینید، یا این وهابی‌ها و اسلام آمریکایی، همه آن‌ها آیه و حدیث در دست آن‌ها است. دروغ هم نمی‌گویند، می‌گویند آقا! این حدیث را ندیده‌اید؟ آقا! این را دیده‌ایم، ولی ۱۰۰۰ حدیث و آیه دیگر را هم دیده‌ایم. عقل را هم گفتند حجت است، بفهم کجا چه چیزی است. او همان یکی را می‌چسبد. تشخیص اهم و مهم؛ گاهی واجب را رها می‌کند و مستحب را می‌گیرد، حرام را رها می‌کند و مکروه را می‌گیرد، و انحرافات بزرگی پیش می‌آید. این قضایایی که ما واجب را برای مستحب ترک می‌کنیم، همین است.

آن عرضی هم که بنده کردم که بعضی‌ها فهمیدند چه می‌گوییم ولی شروع به تهمت کردند، قضیه همین دهه گرفتن دهه محسنیه؛ که اصلاً ما داشتیم حرف علماء و بزرگان و مراجع را می‌گفتیم، اصلاً یک چیز دیگر می‌گفتیم اما گفتند که آقا! این منکر حضرت محسن است! بعد یکی آن روز می‌گفت که: «آقا! فرزندان به‌ دنیا ‌نیامده اهل بیت هم، همه آن‌ها در حکم معصوم هستند! گفتم: این‌ها را از کجا درمی‌آوری؟ کجای اسلام ما همچین چیزی داریم؟ دست‌کم چندین نفر از فرزندان مستقیم ائمه معصوم هستند که یک نمونه آن که همه شما می‌دانید، جعفر کذاب است. جعفر کذاب کیست؟ فرزند امام هادی است، عموی امام زمان است، کذاب است، خائن است، شراب‌خوار است، فرزند امام معصوم است. این‌طوری که هر کسی فرزند ائمه باشد... ما کی همچین حرفی زدیم؟ بحث این بود که این روایت را ندیدی که در مورد حضرت محسن گفتند؟ چرا این را گفتند؟ هزارتا روایت دیگر هم گفتند، خود امیرالمؤمنین(ع) هم این کارها را هم می‌کردند، مثلاً گفتند راهپیمایی و عزاداری‌های خیابانی فقط برای سیدالشهداء است، کسی مخالف فاطمیه صدیقه طاهره نیست. گفتند آقا دهه گرفتن آنچه که توصیه شده است، مخصوص شخص سیدالشهداء(ع) است. اگر شما شروع کنید در مورد همه دسته راه بیندازید، لوث می‌شود و این عاشورا و دهه محرم که ما در مورد آن نص شرعی داریم، تحت‌الشعاع قرار می‌گیرد. دسته‌راه‌اندازی مخصوص سیدالشهداء(ع) باشد. مثلاً لخت نشوید سینه بزنید. بعد می‌گویند آقا اسلام در کجا گفته است که لخت شدن حرام است؟ بعد بعضی از افراد، این قضیه لخت شدن هنگام سینه‌زدن را به امری تبدیل می‌کنند که حداکثر مستحب است و بنده اصلاً نمی‌فهمم برای چه چیزی مستحب است؛ ما اصلاً چنین دلیلی، نه عقلی و نه شرعی، نداریم. حالا اصلاً فرض کنید ما روایت داریم که لخت بشوید و به سینه بزنید؛ ما اصلاً روایت نداریم که به این شیوه‌ها عزاداری بکنیم. اصل عزاداری و اصل «بُکاء» در روایات ما هست. در سنت عملی بعضی از اهل‌بیت(ع) هم در حد این که به سینه خود بزنند یا لباس سیاه بپوشند، وجود دارد و حداکثر چیزها همین‌ها است. اما «بُکاء»، «تَواکی»، عزاداری، ثواب، اشک، مرثیه و مانند این‌ها، همه رسیده است و واجب هم است و منافع دنیوی و اخروی دارد. غیر از عبادات اخروی آن، همین اشک‌ها و همین عزاداری امام حسین(ع)، شاه را به پایین کشید. امام حسین(ع) با این، صدام را به نابودی کشید. امام حسین(ع)، اسرائیل را به کنج برده است؛ همین عزاداری‌ها. اما یک وقت بگویید که این، لین است، باید معنای حرف را بفهمند که معنای آن حرف چیست و این چیست و آن در آن شرایط چیست. بعد در این شرایط به اسم دهه محسنیه فحش و افشاگری می‌نامند و این نوار را می‌برند و پخش می‌کنند و در نتیجه، فردی می‌آید و در وسط مسجد شیعه در ایران، عراق یا هر کجا خودش را منفجر می‌کند؛ آیا تو نمی‌فهمی که مسئول این کار، تو هستی؟ اصلاً تو فرض کن آن کار مستحب باشد؛ فرض کن مستحب باشد؛ اینجا در این شرایط حرام است. آیا تو نمی‌فهمی چطور یک واجب گاهی حرام می‌شود، چطور یک امر مستحب حرام نشود؟ این‌ها همه چیزهایی است که بعضی از آن‌ها نمی‌فهمند. یک روایت پیدا کرده است و هزاران چیز دیگر را نمی‌بیند.

وقتی تربیت اجتماعی و تربیت دینی غلط باشد، یک مرتبه حساسیت‌هایی برای یک امر مستحب به وجود می‌آید که یک دهم آن حساسیت برای یک امر واجب نیست. الآن در زندگی ما هم همین‌طور است. واجب‌ها و حرام‌هایی را که قرآن شریف گفته است، فهرست بکنید و خواهش می‌کنم یک وقت این فهرست را با فهرست ارزش‌ها و ضد ارزش‌هایی که بین ماست، مقایسه کنید. یک عموم و خصوص من‌وجه عجیب و غریبی است، به این معنا که موارد افتراق آن خیلی بیشتر از موارد اشتراک آن است. مثلاً قرآن شریف روی مسئله غیبت و روی مسئله ربا این‌قدر حساس است و می‌گوید این‌ها اعلام جنگ با خداست؛ ما در بازار، جامعه و خانواده‌های خود چقدر روی این قضیه حساس هستیم؟

مسئله سوء ظن. سپس چیزهایی که ما روی آن‌ها حساس هستیم، فرض کن موسیقی است؛ بنده نمی‌خواهم توجیه بکنم، حلال آن روشن و حرام آن روشن است و درباره متشابه آن هم اغلب فقهای ما برائتی هستند و می‌گویند حلال است، اهل احتیاط هم می‌گویند احتیاط است. حالا فرض کنید یک نفر موسیقی گوش می‌کند. این فرد از نظر ما، تقریباً از سی - چهل رده اسلامیت خارج است؛ ولی یک نفر دومن ریش دارد، عزاداری هم می‌رود و شغل او غیبت کردن و تهمت زدن است. ما این فرد را آدم مذهبی می‌نامیم و آن فرد را غیرمذهبی می‌نامیم؛ با کدام دلیل قرآنی؟ قرآن راجع به موسیقی و مانند آن، از باب «قَولَ الزُّورِ» و عنوان عامی که یکی از آن‌ها این است، باز نروید بگویید فلانی گفته است عزاداری نکنید به جای آن ترانه گوش کنید! من می‌گویم که ما باید حساسیت‌های خود را با قرآن و سنت تنظیم بکنیم.

ما روایاتی داریم که مصادیق آن، موسیقی لهوی و مانند این‌ها است. در تشخیص موضوع هم اختلاف و بحث وجود دارد. اما به نظر بنده موارد حرام بیّن دارد؛ البته نه بنده، بلکه بزرگان گفته‌اند. موارد بینِ حرام دارد، موارد حلال دارد و موارد مشکوک هم بسته به این است که اصالت، احتیاطی یا برائتی باشد. حالا یک نفر در گوشی‌اش دارد وسیقی گوش می‌کند طرف یک آه می‌کشد می‌گوید خدا تو را هدایت کند وگرنه نابودت کند! اگر هدایت می‌شوی، هدایت شوی وگرنه انشاءالله امروز تصادف کنی نابود شوی! بعد این طرف، مثلاً می‌بینی که طرف امانت‌دار است، دروغ نمی‌گوید، پشت سر کسی هم حرف نمی‌زند، موسیقی هم گوش می‌کند و نمازش را هم می‌خواند.

یک نفر هم هست که موسیقی گوش نمی‌کند و حتی آرم اخبار تلویزیون را هم می‌بندد و می‌گوید شبهه شرعی دارد؛ این را هم می‌بندد و تلویزیون معمولاً صامت است لب‌خوانی می‌کنند. حالا که اخیراً یک تیپ‌ها ماهواره نگاه می‌کنند مثل این که از تلویزیون جمهوری اسلامی مشروع‌تر است! مستحبات درجه سه را انجام می‌دهد فرض کن همه این کارها را هم می‌کند؛ بعد در بازار معامله می‌کند، کلاه شرعی می‌گذارد و رسماً ربا می‌خورد. تهمت زدن به افراد و پشت سر همه حرف زدن. واقعاً قضاوت ما این است که او یک آدم متدین است، منتهی دو - سه نقطه ضعف هم دارد! شما یک دفعه قیامت می‌بیند کسانی که خیال می‌کردید بالا هستند، پایین هستند و کسانی هم که پایین هستند، بالا هستند. اصلاً ظواهر و باطن آدم‌ها خیلی با هم فرق می‌کند. حالا حیف جنگ تمام شد شما جوان‌هایی که در آن زمان نبودید، از قیافه شما معلوم نمی‌شود که کدام‌یک از شما مرد و کدام‌یک از شما نامرد هستید! ولی در آن زمان ما یک چیز جالبی داشتیم که از ادعاهای داخل شهر تا ادعاهای داخل خط، افراد الک و جابه‌جا می‌شدند. ما یک سری آدم‌های نعره‌زن و خرمقدس پشت خط داشتیم که اصلاً نور مطلق بودند! ما در یک عملیات این‌ها را ندیدیم. خط مقدم آن‌ها اهواز بود! اصلاً نه به جبهه رفتند نه هیچی، متلک می‌گفتند.

شما در فامیل‌های خودتان ببینید چند خانواده به جبهه رفته‌اند؟ سه -چهارتا خانواده رفته‌اند بقیه می‌ایستادند نگاه می‌کردند چه مذهبی چه غیرمذهبی آن‌ها. وقتی ما پیروز می‌شدیم، می‌آمدند و می‌گفتند: به‌به! «تَقَبَّلَ اللهُ، یَا لَیْتَنَا کُنَّا مَعَکُمْ فَنَفُوزَ فَوْزاً عَظِیماً». وقتی ما شکست می‌خوردیم، می‌آمدند طعنه می‌زدند که آقا که چی؟ ما که می‌گوییم به جبهه نروید. آیا درست است؟ تا کی؟ هی می‌گویید جنگ جنگ تا پیروزی، پس جنگ جنگ کو پیروزی؟

این که ما امر مستحب، امر واجب و امر مکروه را بفهمیم، مسائلی است که همان‌طور که عرض کردم، هم به تسلط بر شریعت و هم به عقل احتیاج دارد. ممکن است تو از یک طرف به اسم مصلحت، به دام سکولاریسم، بی‌دینی، سازش‌کاری و خیانت بیفتی و از طرف دیگر ممکن است به اسم اصول و قداست‌ها، به دام تحجر و حماقت بیفتی؛ هر دوِ این‌ها غلط است.

چشم ما در مسائل حکومتی و اجتماعی باید به ولی امر و ولی فقیه باشد و چشم ما در مسائل اجتماعی و دینی باید به علمای دین باشد. و اگر خود ما هم اهل تحقیق و مطالعه دینی هستیم، ترکیب عقل و نقل است که به ما می‌فهماند چه چیزی در چه شرایطی از چه چیزی مهم‌تر است.

***

و راجع به تأویل، حتماً ما تأویل غلط و تأویل درست داریم؛ همچنین تفسیر درست و تفسیر به رأی یا تفسیر غلط داریم. البته تأویل عمومی نیست و هر کسی در هر جایی حق تأویل ندارد. این موضوع مربوط به زندگی عمومی مردم نیست و در حوزه احکام عملی و این‌ها هم نیست؛ این بحث خواص است.

تأویل با متد درست کار هر کسی نیست و در هر جایی هم نیست. این یک علوم مخصوصی است که کسانی که مخصوص به وحی هستند، آن را می‌فهمند. اصل آن، خود پیامبر اکرم(ص) و اولیای معصوم خدا(ع) هستند که تأویل می‌کنند. و بعد یک طبقه خیلی محدود، خاص و غیرعادی از علماء که باید شرایط زیادی داشته باشند تا بتوانند تأویل بکنند؛ وگرنه بقیه نمی‌توانند تأویل بکنند، نه این که فقط حق ندارند، بلکه اصلاً توان آن را هم ندارند. و آن تأویل، همان تفسیر به رأی و تحریف است. مثلاً برهان بر این که واجب، مجرد است و خداوند امکان ندارد هیچ بعد مادی و جسمانی داشته باشد، و برهان بر این که خداوند به همه چیز احاطه قیومی دارد و هر چه که هست، به او تکیه داده و قائم به اوست و او بر همه محیط است.

اگر شما ملاصدرا باشی، همین مفاهیم را از آیات قرآن و احادیث استفاده و اثبات می‌کنی؛ ولی وقتی نیستید و آن توان را ندارید، نمی‌توانید. فیض کاشانی می‌تواند ولی تو نمی‌توانی. علوم عالی فلسفی و عرفانی از همین آیات و احادیثی که بعضی از افراد فقط یک معنی تحت‌اللفظی آن را می‌فهمند، استنباط می‌شود. ضمن این که امام(ره) هیچ‌جا به فلسفه اصالت نمی‌دهد و حتی عرفان را یک پله بالاتر از فلسفه می‌داند، منتها به شرطی که آن عرفان، ضد برهان نباشد. او روش هر دو را در حوزه کار خودش به رسمیت می‌شناسد.

چشم در تصویر، گوش در اصوات و زبان در مزه، معیار است. این‌ها جای یکدیگر را نمی‌گیرند و به همه آن‌ها هم نیاز هست. امام(ره) به ما می‌گوید ما همین نیاز را در فلسفه و عرفان به عقل، علم و شهود داریم و در علوم تجربی هم به علم تجربی نیاز داریم. در عرصه عالی‌تر، ما به وحی نیاز داریم و بدون وحی نمی‌فهمیم، هرچند فیلسوف، عارف باشیم. هرچند دانشمند تجربی باشی. در هر فنی شما باید در اصطلاحات و کلمات خالص همان فن مُمَحَّض بشوید. شما نباید مذاق‌ها، هاضمه‌ها و دیدگاه‌های مختلف علوم مختلف را با هم خلط بکنید؛ اما این که همه این‌ها، هر کدام از مسیر خود، از طریق عقل، شهود یا نقل به یک چیز اشاره می‌کنند، یعنی شما با عقل و شهود، معنی آیات و احادیث را درست می‌فهمید؛ اسم این التقاط، تفسیر به رأی، تحریف یا تطبیق زورکی نیست. بله، فیلسوفان و عرفایی بودند و هستند که می‌خواهند مشرب فکری خودشان را بر قرآن تحمیل کنند و فقط به آن رنگ اسلامی بدهند. این تأویل غلط است. اما تأویل درست که محمل منطقی درستی دارد، در واقع از سنخ تفهیم است، نه از سنخ تحمیل، تحریف و تغییر. یعنی حرفی را که ملاصدرا درباره حدوث زمانی عالم زده است و متکلمین آن را قبول ندارند، اگر توانستی اثبات کنی، که آیا این حدوث صدرایی قطعاً با نقل قطعی تناقض دارد؟ ما می‌پذیریم. می‌گوید با این تقریب و توضیحی که برای حدوث عالم وجود دارد، شما باید هم دوام فیض خدا را بفهمید که آن، غیر از این که عقلی است، نقلی هم است. مگر شما در قرآن، سنت و دعاها می‌گویید «یَا قَدِیمَ الإِحْسَانِ» و «یَا دَائِمَ الْفَضْلِ عَلَى الْبَرِیَّةِ»؟ آیا این قدمتِ احسانِ خدا و این دوامِ فضلِ خدا را قبول دارید یا ندارید؟ این موضوع هم در نقل قطعی وجود دارد و هم با عقل اثبات می‌شود. معنای این، آن است که در خداوند نه امکان و نه حدوث وجود دارد، بلکه ضرورت و قدمت است. خداوند اراده جدیدی نمی‌کند؛ اراده و فعل خدا تابع زمان نیست، بلکه در عالم ماده ظهور زمانی دارد. اما خدا و اراده خداوند، محل عوارض قرار نمی‌گیرد. یعنی تو نمی‌توانی بگویی در برهه‌ای از نظام وجود بوده که، نظام وجود لاوجود بوده است یا زمانی بوده است که خدا بوده و خلق نمی‌کرده است! یعنی خداوند بوده اما فیاض نبوده و فیض نداشته است! عالم، یک عالم معطلی بوده و اصلاً عالمی وجود نداشته است، یا خالق بوده بدون مخلوق و بعداً خداوند تصمیم گرفته و اراده کرده است که موجوداتی را خلق کند؛ این با خودِ نقل تعارض دارد. این اسماء مانند «یَا قَدِیمَ الإِحْسَانِ» و «یَا دَائِمَ الْفَضْلِ»، با این تفسیر از حدوث زمانی چطور قابل جمع است؟

یا راجع به بحث اراده خداوند، «إِرَادَةُ اللهِ»، و این که حادث با قدیم چگونه مرتبط و متصل می‌شود، امام(ره) بحثی دارد و می‌گوید بعضی از محدثین خود را راحت کرده و گفته‌اند: بله، این که می‌فرماید چیزی نبود و بعد خداوند در یک زمان خاصی تصمیم گرفت این باشد، یعنی اراده‌ای در خداوند نبود و بعد حادث شد. ظاهر این حدیث دارد این را می‌گوید و این فهم از این حدیث، با ظاهر و نص بسیاری از آیات و احادیث دیگر قابل جمع نیست؛ علاوه بر این که قبل از استدلال و برهان عقلی هم با آن سازگار نیست. چون وقتی تو از این حدیث می‌فهمی که اراده خدا حادث است، یعنی نبوده و به وجود آمده، شما هم برهان عقلی و علمی دارید و هم آیه و حدیث صریح دارید. حالا شما باید بیندیشید که این حوادث چگونه به قدیم مرتبط می‌شوند؟ ربط حادث به قدیم چطور پیش می‌آید؟ و او که علت تامه همه موجودات است، چطور می‌تواند باشد ولی معلول او نباشد؟ و چطور با براهین عقلی سازگار باشد و از آن طرف عوارض امکانی را به خداوند وارد نکند، یعنی امکان، لاوجود و لاضرورت به ذات الهی راه پیدا نکند؟

لذا امام(ره) می‌گوید: اگر شما روایتی را می‌بینید که با آن آیات، روایات دیگر و برهان عقلی سازگار نیست، حتماً باید آن معنای ظاهری اولیه را کنار بگذارید. وگرنه شما اصلِ خدا بودنِ خدا و صفات اصلی خداوند را زیر سؤال می‌برید. و همین که پذیرفتی امکان، وارد حریم الهی شد و برای ذات الهی ثابت شد، فروعات و نتائج این اصل، همگی یک‌باره به باد می‌رود و باطل می‌شود و یک عالمه از آیات و احادیث دیگر باطل می‌شود. لذا اگر در اینجا یک محدثی گفت من از این حدیث این را فهمیده‌ام و دارد اراده خداوند را جوری تفسیر می‌کند که مانند اراده ماست، که ما جسم هستیم و هیولا و صورت وجود دارد، و او اراده مجردی را که فقط قائم به خودِ خداست نمی‌فهمد، حتماً ما باید بگوییم شما حدیث را درست نمی‌فهمید و متوجه نمی‌شوید.



هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha