قرآن اینجا، اکنون (۴۷) (نقش ویژه ابن الرضا امام جواد(ع)، در رهبری نهضت)
بسمالله الرحمن الرحیم
عرض سلام محضر خواهران عزیز.
این بحث در حول و حوش این کتاب یا سلسله مباحث رهبری تحت عنوان "انسان ۲۵۰ ساله" تا حضرت رضا(ع) راجع به تکتک ائمه و سیره دینی و سیاسی اهل بیت(ع) به تفصیل بحث شده بود، و فکر میکنم ما هم برای هریک از ائمه(ع) دستکم سه یا چهار جلسه، آنگونه که یادم است، در تبیین و توضیح این مطالب بحث کردیم. از امام جواد(ع) تا حضرت حجت(عج) شرایط خاصی است که تا قبل از آن، به این شکل نبود. یعنی میتوان گفت که حضرت رضا(ع) پایان یک دورۀ خاص و آغاز یک دورۀ خاص دیگر بودند و واقعاً ایشان در همان دو سالی که تا پیش از شهادت ایشان در این منطقه خراسان و مرو و اینها بودند، برای تغییر بسیاری از شرایط، یک سرفصل مهم بود. از بعد از امام رضا(ع) تقریباً به همه ائمه، به امام جواد، امام هادی و اینها، «ابنالرضا» میگفتند. یعنی امام رضا(ع) در سطح جهان اسلام و حتی از سوی حکومت، چنان جدی به رسمیت شناخته شده بود و این نفوذ در افکار عمومی اینقدر قوی بود که نام ایشان و انتساب به ایشان، خود، حتی در قاموس سیاسی حکومت و افکار عمومی، کاملاً معنادار بود.
اما راجع به امام جواد(ع) مختصری راجع به ایشان بحث شد و بعد، برای آن سه امام بزرگوار آخر، امام هادی، امام عسکری و امام زمان(صلوات الله علیهم اجمعین) فرصت نشد که یک مقدار ریزتر بحث بشود. حالا من انشاءالله امروز در این جلسه، یک مقدمه عرض میکنم یک مبنای تحلیلی را راجع به همه ائمه(ع) یادآوری کنم که چرا معتقد هستیم اینها مجموعاً روی هم گویی یک نفر هستند. یعنی انگار یک نفر، یک شخصیت، ۲۵۰ سال و دو و نیم قرن، در شرایط مختلف و بسیار بالا و پایین و از سخت و آسان، به لحاظ سیاسی، حکومتی و اجتماعی، انگار یک شخصیت است. یعنی هدف یکی است، مبنا یکی است، ارزشها یکی است اما تاکتیکها به تناسب شرایط، انگار فرق کرده است و میتوان گفت هریک از ائمه اگر به جای آن دیگری بود، مانند او رفتار میکرد و اگر او به جای این در این موقعیت بود، مانند این رفتار میکرد. یعنی کسانی که فکر میکنند دلیل تفاوت ظاهری بعضی رفتارهای بخصوص سیاسی و اجتماعی میان بعضی از ائمه، مثلاً این بوده است که اینها شخصاً با یکدیگر متفاوت بودهاند و روحیات آنها با یکدیگر فرق میکرده است، مثلاً اخلاق شخصی آنها، مثلاً یکی از آنها زودرنج بوده است، یکی تحمل بیشتری داشته است، یکی شجاعتر بوده است و یکی نبوده است، همه اینها تحلیلهای غلطی است یا این که فکر کنند هریک از ائمه(سلامالله علیهم) به حسب حالا منافع که هیچ، عقاید او و عقاید آنها با هم فرق میکرده است، یا مطالبات آنها، معیارهای آنها، خیر، اینها هیچ تفاوتی نداشته است.
تنها چیزی که فرق میکرد، شرایط آنها بود و اگر یک نفر هم بودند، در این دو و نیم قرن، در شرایط مختلف، رفتار مختلفی نشان میدادند، اما با هدف واحد؛ چون حکومتها در تمامی دو و نیم قرن، گرچه جائر و غاصب بودند، اما همه مثل هم نبودند و مثل هم عمل نمیکردند. جامعه و شرایط افکار عمومی در همه دورانها مثل هم نبود و خود شیعیان و پیروان اهل بیت در تمامی این دو و نیم قرن، یکجور عمل نکردند. بنابراین چون شرایط مختلف در این طرف و آن طرف و بیطرف، گاهی موضعگیریهای متفاوت را اقتضا میکرد. مثلاً چرا موسی بن جعفر در زندان هارون شهید میشوند و پس از آن، پسر موسی بن جعفر، امام رضا، قائممقام پسر هارون، مأمون، میشوند؟ اگر کسی درست نداند که شرایط چه تغییراتی کرد و مأمون، سبک کار او با هارون خیلی فرق میکرد، اینها را نمیتواند بفهمد و فکر میکند مثلاً مبادا روش امام رضا با موسی بن جعفر فرق داشته است. خیر، شرایط فرق کرد و رفتار حکومت عوض شد. شرایط اجتماعی، قیامهای علوی و قدرت شیعه و انقلابیون عدالتخواه در سطح جامعه، در یک دورانی خیلی قوی شد و در یک دورههایی خیلی ضعیف و شکننده بود. تقیه که یعنی مبارزه مخفی و پیچیده است، و یک عدهای آمدند و تقیه را به ترک مبارزه تفسیر کردند. یعنی به هرکس که به آنها میگفت چرا مبارزه نمیکنی؟ میگفتند خیر، ما داریم تقیه میکنیم! او فکر کرده است تقیه یعنی دیگر آن را رها کن و تسلیم شو. آن تقیه نیست، آن قعود است، آن ترک سنگر و ترک وظیفه است. تقیه یعنی مبارزه را پیچیده و بهگونهای عمل کن که کمتر ضربه بخوریم و به دشمن بیشتر ضربه بزنیم. تقیه فریب دشمن است، نه این که فریب خودت باشد. ولی همین میزان تقیه، یعنی مخفیکاری و مبارزه مخفی نیز، در زمان همه ائمه مثل هم نبود، چون شرایط آنها مثل هم نبود. بعد از کربلا، شرایط برای امام سجاد(ع) اینقدر سخت است که در روایت هست که دیگر کسی جرأت نمیکرد بگوید ما پیرو اینها هستیم و شیعه هستیم!
در یک روایت و حدیثی هست که پس از کربلا و زمان امام حسین(ع) -چون پس از امام حسین(ع) و در زمان امام سجاد(ع) بود- همه از دور ما پراکنده شدند و دیگر رفتند و فقط دو سه نفر ماندند. یعنی شرایط اینقدر سخت و خشن بود. چون میگوید وقتی دیگر سر حسین(ع) را بریدند و دختران پیغمبر را به زنجیر کشیده و به اسارت بردید، دیگر خط قرمزی نمانده است و دیگر اگر اکنون نفس بکشید، بقیه شما هم تمام هستید. یکی از سختترین شرایط، زمان امام سجاد(ع) است. آن هم تقیه او است.
امام رضا(ع) هم که ظاهراً شخص دوم حکومت خلافت اسلامی شدند، در همان دو سال، ایشان هم تقیه میکنند. ایشان هم نمیتواند همه مواضع خود را سریع و علنی بگیرد. ولی آن تقیه کجا و این تقیه کجا؟ چرا؟ چون آن شرایط کجا و این شرایط کجا. ولی هدف هیچکدام، حفظ خود آنها نبود که من بهگونهای باشم که مثلاً کشته نشوم و زنده بمانم، خیر. مکتب باید زنده بماند. و جبهه حق باید تا جایی که میشود، کمترین ضربه را بخورد و بتواند تلاش را ادامه دهد.
یک نتیجه فوری که از این مطلب بگیریم، این است که دربارۀ این سه- چهار امام آخر، یعنی از امام جواد و بخصوص امام هادی به بعد، هم سانسور خیلی بیشتر شده، یعنی به دلیل دیکتاتوری و سرکوب شدید، احادیث کمتری از این بزرگواران نقل شده است، و به دلیل این که همه این ائمه را خیلی سریعتر از ائمه قبل کشتند. یعنی سه امام آخر ما، سه چهار امام؛ امام جواد(ع) در سن ۲۵ سالگی کشته شد، شهید شد و ترور شد؛ ۲۵ سال. امام هادی در سن ۲۸ سالگی، یعنی ۴۲ سالگی، و امام عسکری در سن ۲۸ سالگی شهید شدند. یعنی حضرت حجت هم که اصلاً از پیش از تولد، برای زدن او منتظر او بودند، در کودکی، ایشان را از محاصره دشمن و از میان دستگاههای پلیسی و حاکمیتی فراری دادند؛ و امام زمان(ع) حدود ۷۰ سال زندگی مخفی داشتند و تحت تعقیب و کاملاً مخفی بودند؛ و فقط از طریق چند نفر بهطور خاص، گاهی با ایشان ارتباط داشتند و از طریق آنها رهبری میکردند و پس از آن هم که عصر غیبت کبری شروع شد. این عمر کوتاه که فرصت نمیدادند؛ یعنی چگونه امام جواد(ع) چه قدرتی و چه اثرگذاری داشت که دیگر بیش از ۲۵ سال تحمل نشد؟ یک جوان ۲۵ ساله چقدر باید مؤثر باشد که بزرگترین امپراتوری آن زمان جهان و ابرقدرت جهان که خلافت اسلامی بود، از این انسان میترسد و میگوید که دیگر نمیشود این را تحمل کرد؟ امام جواد(ع) هنگامی که امام رضا(ع) شهید شدند، یک کودک و نوجوان بودند؛ کودک هستند. هنگامی که ایشان هم شهید شدند، امام هادی کودک بود. هنگامی هم که امام هادی شهید شد، امام عسکری کودک بود؛ یعنی این دورهای است که حکومت و رژیم دیگر اصلاً مجال نمیدهد. آنوقت یک نکته جالب دیگر آن، این است که بعضیها فکر میکنند که پس حتماً در این دوره که اینهمه فشار و دیکتاتوری سنگین بوده است، که اصلاً امام هادی بیشتر عمر خود را در بازداشت و حصر بود، امام عسکری کل عمر خود را؛ بعضی میگویند اصلاً در همان بازداشتگاه و آن شهر نظامی متولد شده است و بعضیها میگویند خیر، در دوران کودکی، ایشان را آوردند؛ حالا به هر صورت، این دو بزرگوار که تقریباً تمام عمر خود را در محاصره و بازداشت حکومت بودند، و امام زمان(ع)حضرت مهدی، در بازداشتگاه اصلاً به دنیا آمده و مخفی است؛ و این خیلی جالب است که با آنهمه دستگاههای اطلاعاتی نتوانستند؛ چون میخواستند در کودکی به ایشان دست پیدا کنند و او را از بین ببرند، همان کاری که فرعون با موسی میخواست بکند و نشد و باز هم نتوانستند. با اینهمه کنترل شدید، مجال هم نمیدادند و زود میکشتند؛ در عین حال، این جالب است بدانیم که در دوران این سه امام بزرگوار، شیعه بهشدت قوی شده بود. در تمام جهان اسلام، در نقاط مختلف قیام کرده بودند، قیام مسلحانه میکردند، حکومت را شکست میدادند و حکومتهای علوی پراکنده در نقاط مختلف جهان اسلام تشکیل شده بود؛ و امام جواد(ع) هم یک تشکیلاتی ایجاد کرد که در سراسر جهان اسلام، بهطور مخفی، طوری که حکومت نمیفهمید و متوجه نبود، از طریق این سازمان عظیم، یک سازمان و تشکیلات بینالمللی مخفی در نقاط مختلف جهان، شیعه را رهبری و مدیریت میکردند و به سوالات آنها پاسخ میدادند؛ امکانات، گاهی در برخی موارد امکانات نظامی و امکانات مالی توزیع میشد، بحثهای معرفتی انجام میشد، به سوالات آنها پاسخ میدادند و تغذیه فکری میکردند. چرا؟ چون همه اینها به برکت دوره امام رضا(ع) صورت گرفت.
ببینید تا قبل از حضرت رضا(ع) حکومت هارون که یک ابرقدرت جهان بود، یعنی حکومت اسلامی، بزرگترین قدرت جهان شده بود. اصلاً این جمله که میگویند پادشاه انگلیس در قرن ۱۹ گفت که خورشید در سرزمینهای تحت کنترل ما غروب نمیکند، یعنی چه؟ یعنی ما هم این طرف کره عالم، این طرف عالم، همهجا مستعمرات پیدا کردهایم؛ اینجا که غروب کند، آنجا طلوع میکند؛ بنابراین همیشه در مستعمرات ما آفتاب هست؛ این جمله، قرنها پیش، اصل آن متعلق به هارون بوده است. یعنی خلافت اسلامی اینقدر قوی در شرق و غرب عالم گسترش پیدا کرده بود، یعنی از منطقه هند و چین، از هند تا کل شمال آفریقا و جنوب اروپا، همه حکومت اسلامی بود و خلافت اسلامی شده بود، و اینها ابرقدرت جهان بود، ولی یک حکومت اسلامی منحرف بود. به بعضی از احکام اسلام عمل میکرد و تظاهر هم میکرد، ولی به آن بخشهای اصلی آن، خیر؛ و ائمه یک دولت در دولت مخفیانهای تشکیل داده بودند که هم به داخل و به همهجا پیام میدادند که اینها اسلامی واقعی نیستند، اینها مخلوطی از اسلام و غیر اسلام است، اینها به نام اسلام، بخشی از آن نکات مثبت آنها اسلامی است، اما نکات منفی مهمی است که اینها را به نام اسلام دارند انجام میدهند، دزدی میکنند، غارت میکنند، خیانت میکنند، دین را تفسیر به رأی میکنند و از این قبیل!
چرا امام رضا(ع) پس از هارون -که موسی بن جعفر(ع) را طبق بعضی نقلها ده- دوازده یا سیزده سال، که بعضیها گفتهاند و بعضی هم کمتر گفتهاند، از این زندان به آن تبعیدگاه و از این شکنجهگاه به آن منتقل کردند و سرانجام هم در زندان با شکنجه، او را مسموم کردند و شهید کردند، با اینقدر فشار سنگین که نقل شده است هارون ده، دوازده
و سرانجام نیز او را در زندان با شکنجه مسموم کردند و شهید کردند؛ اینقدر فشار سنگین بود که نقل شده است هارون دهها هزار نفر از مرد و زن شیعیان را میگرفت و شکنجه میداد. درباره یکی از زندانهای او نقل شده است که اینها همه را به صورت کامل و لخت مادرزاد برهنه میکردند و آن زندان سقف هم نداشت؛ تابستانها زیر آفتاب و زمستانها زیر برف بودند و اینگونه زندانی بود. و پس از آن، اگر کسی در اینجا میمرد، او را نمیبردند و همانجا جنازه در برابر همه میماند تا کرم بیفتد، بپوسد و اسکلت بشود! یعنی یک چنین زندانهایی و یک چنین قساوتهایی وجود داشت. حالا شما بدانید که این فرهنگ و این مکتب، به چه قیمت و با چه فداکاریهایی، با چه زجرها، شکنجهها و مصیبتهایی به دست ما و شما رسیده است.
حالا چه شد که پس از آن، پسر هارون، مأمون، به پسر همان موسی بن جعفر، یعنی امام رضا(ع)میگوید آقا! بسیار خوب، اصلاً خلافت و حکومت متعلق به شماست، بفرمایید! معلوم است که او دیگر فیلم بازی میکند، اما چرا؟ یک علت اصلی آن این بود که همان فداکاری امامان پیشین و از جمله موسی بن جعفر(ع) باعث شده بود که در کل جهان اسلام شورش و انقلاب بپا بشود؛ یعنی مأمون دید که دیگر نمیتواند در برابر موج این مقاومت و این نهضتی که این ائمه شروع کردند و ادامه دادند، بایستد! به همین دلیل گفت ما به سراغ آن بزرگ آنها، یعنی علی بن موسی که در مدینه است، میرویم و ایشان را، اگر هم نیامد، به اجبار میآوریم؛ منتهی ظاهر را با احترام حفظ میکنیم و میگوییم آقا بفرمایید، شما خلیفه بشوید. او قبول نمیکند؛ قبول هم بکند، نمیگذاریم آنگونه که دلش میخواهد رفتار کند. ولی همین که آمد و او را به مرو، پایتخت خود ما در اینجا آوردیم، در جهان اسلام میپیچد که پس این حکومت ظالم و غاصب نیست و تغییر کرده است؛ اینها مانند پدر آنها و آن خلفای پیشین نیستند و اینها دارند راه میآیند؛ اینها دارند میگویند شما کسانی که بر سر حکومت با ما دعوا دارید، بیایید که حکومت در دست شما باشد. اگر نپذیرد، میگوییم دیدید ما گفتیم و خود او نخواست! اینها اصلاً مرد این میدان نیستند. اگر بپذیرد، میگوییم دیدید اینهایی که با ما اینهمه مبارزه میکنند، دعوای آنها بر سر دنیا است. بعد هم ایشان که آمد و پذیرفت و در دستگاه ما وارد شد، پس معلوم میشود؛ پس چرا با ما مبارزه میکنید؟ ما اگر نامشروع بودیم، چرا رهبر شما دارد با ما همکاری میکند؟ ببینید، این تاکتیک مأمون بود. آنها فکر کردند و مأمون گفت علی بن موسی را میآوریم، او به ما مشروعیت میدهد و خود او پیش پیروان خود خراب میشود؛ ما هم مشروعیت پیدا میکنیم و میگویند این حکومت حتماً مشکلی ندارد که علی بن موسی هم قبول کرده و با اینها همراه شده است؛ بنابراین از دو طرف برای ما سود است. » هر وقت هم دیدیم که قضیه به گونه دیگری شد، میتوانیم او را از سر راه برداریم یا راهحلهای دیگری وجود دارد. امام رضا(ع) چه کرد؟ از دو طرف به اینها ضربه زد. اولاً از همان مدینه به همه فهماند: «مرا دارند میبرند؛ من نمیروم، بلکه مرا میروم! یعنی ظاهر آن رفتن است، اما در حقیقت مرا دارند میبرند و من بازداشت شدهام. و فرمودند دیگر مرا نخواهید دید و من دیگر به مدینه برنمیگردم! یعنی از همان ابتدا به همه پیام دادند که این یک بازداشت است و من اینها را قبول ندارم و دیگر هم مرا نخواهید دید و من برنمیگردم؛ یعنی ما را سربهنیست میکنند! خب این ضربه اول بود. آن خلیفه میخواست مشروعیت بگیرد، اما ایشان گفت: بفرمایید، این هم مشروعیت! یعنی از همان ابتدا دارم میگویم که شما طاغوت هستید و دیکتاتور هستید و این هم جزو برنامه شما است وگرنه از کارهای قبلی خود پشیمان نشدهاید که بخواهید حکومت را تحویل بدهید. یعنی دیدی در اینجا سمبه پرزور است و همهجا دارد قیام و انقلاب میشود، آمدهای و یک فیلم دیگری داری بازی میکنی!
از آن طرف، امام رضا(ع) به او مشروعیت نداد، اما قدرت را از او گرفت یعنی آمد و از امکانات حکومت استفاده کرد؛ امام رضا(ع) ضمن این که در ابتدا گفت من اصلاً به این شرط میآیم که در حکومت شما هیچ نوع دخالت و مشارکتی نکنم. همین کارهای نمایشی؛ مگر شما نمایش نمیخواهید؟ من در عزل و نصب هیچکس و در تایید یا رد هیچ یک از کارهای شما مشارکت نمیکنم و امضای خود را پای هیچ حکم حکومت شما نخواهم گذاشت. این شرط امام رضا(ع) بود و تا آخر هم چند بار مأمون میگفت آقا یک نظری بفرمایید، در اینجا چه کار کنیم، این قضاوت چه میشود و... اما ایشان میفرمود من از ابتدا گفتم که جزو حکومت شما نیستم و من شما را قبول نکردهام.
اما از آن طرف، امام رضا(ع) از این فضا که برای نخستین بار در تاریخ ائمه و در تاریخ اسلام به وجود آمده بود -یعنی تا پیش از امام رضا، برای هیچیک از ائمه یک چنین فرصتی پیش نیامده بود و همیشه تحت تعقیب و زندان و امثال آن بودند- استفاده کرد. از پس از واقعه کربلا، دیگر ائمه ما اصلاً اجازه نفس کشیدن نداشتند و هر کاری که بود، به صورت مخفیانه انجام میشد. تنها یک زمانی در دورهای که رژیم بنیامیه به دست ایرانیها در همین خراسان سقوط کرد و بنیعباس سر کار آمد، در دوره انتقال که یک رژیم رفت و رژیم دیگر آمد، در آن میان یک نفسکشی پیدا شد که مصادف با اواخر دوران امام باقر(ع) و دوره امام صادق(ع) بود، ولی بلافاصله آن فضا بسته شد و باز برای امام صادق نیز زندان و شهادت و این مسائل پیش آمد. اما دیگر هیچگاه حکومت اینقدر عقبنشینی نکرده بود که به امام(ع) بگوید بسیار خوب آقا، شما اینقدر با ما مخالفت نکنید، بفرمایید شما بیایید و خلیفه و رهبر بشوید! یعنی مجبور بشود این حرف را بزند و پس از آن گرفتار حرف خود بماند، اما تا دو سال بیشتر نتواند تحمل کند و پس از دو سال، امام رضا(ع) را به شهادت برساند.
پس ببینید، امام رضا(ع) ؛ آن خلیفه خواست مشروعیت بگیرد، اما ایشان نداد و از ابتدا گفت من بازداشت هستم و من با حکومت شما و جزو حکومت شما نیستم. و این را به همه فهماند؛ یعنی تیر و هدف اصلی حکومت مأمون، به سنگ خورد.
اما از آن طرف، امام رضا(ع) استفاده خود را کرد؛ یعنی چه؟ فرمود: مگر نمیگویید من الآن قائممقام رهبر و شخص دوم حکومت خلافت هستم؟ پس دیگر از این به بعد، اینهمه شیعیانی که در زندان و تبعید و تحت تعقیب هستند، اینها دیگر غیرقانونی نیستند یعنی آنهایی که اینهمه؛ تقریباً شیعه کلاً زیرزمینی شده بود، اکنون به این عنوان که رهبر ما پیش خود شما است و خود شما قبول کردهاید و میگویید ایشان هم در حکومت است، همگی که در زیرزمینها مخفی بودند و جنگ چریکی و درگیری داشتند و تحت تعقیب بودند، یکمرتبه به صورت علنی روی کار آمدند. و شروع کردند هزار هزار از سمتهای مختلف، از حجاز و عراق و دیگر جاها به سمت خراسان آمدند تا در اینجا به امام رضا(ع) ملحق بشوند تا ایشان در اینجا قوی بشود و دشمن نتواند بعداً کودتایی یا حرکتی انجام بدهد. این امامزادههایی که میبینید که بسیاری از آنها هم فرزندان با واسطه یا بیواسطه موسی بن جعفر هستند، اغلب در همین دوران بودند؛ اینها داشتند میآمدند تا به امام رضا(ع) ملحق بشوند تا در اینجا به یک معنا، به جای این که اکنون آنها کودتا کنند، ما کودتا کنیم؛ دقت میکنید؟ و حکومت همه اینها را در بین راه میکشت. حضرت معصومه، حضرت فاطمه، که نام آنها فاطمه است، ایشان سن آنها چند سال بود؟ بله، ۲۷ - ۲۸ ساله و مجرد بودند و ازدواج هم نکرده بودند. اصلاً دختران حضرت موسی بن جعفر و خواهران امام رضا(ع)چندین نفر هستند که هیچکدام به دلیل فشار سنگین سیاسی ازدواج نکردند؛ یعنی هیچکس جرأت نمیکرد در زمان موسی بن جعفر(ع) به سراغ این خانواده بیاید. آنهایی هم که میآمدند، این خانمها حاضر نبودند با هر کسی ازدواج کنند؛ و به همین دلیل حضرت فاطمه معصومه و خواهران آنها که چند نفر هستند، همگی شهید شدند؛ شما اگر در همان مسیر قم تا ساوه بروید، اینها همگی پنج - شش امامزاده هستند. امام رضا(ع) به ایشان نامه نوشتند: بیایید در اینجا، مرو؛ در اینجا فضا باز است و از این فرصت برای گسترش تعالیم استفاده کنیم. در واقع حضرت فاطمه معصومه بیایند و رهبری زنان را از پایتخت که مرو است و الآن در ترکمنستان است، از آنجا رهبری کنند. حکومت در بین راه حمله کردند و کاروان آنها را زدند! البته مسئولیت آن را به عهده نمیگرفتند، میگفتند ما نمیدانیم چه کسانی هستند، راهزن هستند و امثال آن هستند. در آنجا همراهان حضرت فاطمه معصومه، خیلیها شهید شدند و جانباز شدند و خود ایشان صدمه دید؛ بعد هم آنها را مسموم کردند، به گونهای که حضرت معصومه فرمود دیگر ما نمیتوانیم و به برادرم نمیرسیم و من دارم شهید میشوم. و آنجا ساوه بود و گفتند قم در این نزدیکیها است، مرا ببرید تا به قم برویم؛ من در آنجا شهید میشوم و میخواهم در آنجا بمیرم و دفن بشوم. برادر بزرگ امام رضا(ع) احمدبنموسی (شاهچراغ) ایشان داشت با ۱۴ هزار نیرو و شیعه از مدینه و حجاز و عراق میآمدند که به امام رضا(ع) در خراسان (مرو) ملحق بشوند. وسط راه به شیراز رسیده، خبر رسید که امام رضا(ع) کشته شده است. همانجا اینها برای درگیری آماده شدند. حکومت آمد و یک کربلایی در شیراز ایجاد شده است. مردم خیال میکنند که آنها در مهمانی بودند که مردند! یک نبرد بزرگ کربلایی و عاشورایی، ضربات بزرگی به حکومت میزنند و آنجا شهید میشوند. یک عده جانباز میشوند و یک عده تبعید و اسیر میشوند و یک عده فرار میکنند، مخفی میشوند و مبارزات مخفی میکنند. خود احمدبنموسی جانباز میشود و مخفی میشود. ایشان یک سال مخفیانه در منطقه با حکومت میجنگیده، مردم اینها را نمیدانند. وقتی میگویند شاهچراغ، فکر میکنند ایشان شاه بوده است! ایشان نزدیک به یک سال مخفیانه با یک گروهی از بازماندگان آن عملیات مخفی بودند و این طرف و آن طرف به حکومت ضربه میزدند درگیر بودند و سازماندهی میکردند بعد از یک سال مرکز رهبری اینها قرارگاه فرماندهی آنها که مخفی بود، خانه تیمی آنها بود لو رفت و حکومت از طریق یک خانهای که همسایه این خانه بود آنجا نیروهایش را چید و ایشان که برای یک کاری با یک تیمی به بیرون رفته بودند آنها از آن فرصت استفاده کردند و دیوار را سوراخ کرده بودند و وقتی آنها برگشتند از آنجا داخل ریختند درگیری شد، بعضیها را کشتند شهید شدند و این حرمی که الآن برای احمدبنموسی است، این حرم همان محلی است که آنها شهید شدهاند. این قرارگاه مخفی آنها بود و گفتند آنها را اصلاً دفن نکنید! کل ساختمان را روی آنها خراب کردند که خرابه بشود! قرار نبود که اینجا مزار و حرم بشود. یک خرابهای بود. بعدها اینجا حرم شد. این امامزادههایی که میبینید تقریباً همهشان تحت تعقیب بودند و شهید شدند و انسانهای وارستهای بودند که مردم آنها را دوست داشتند.
ببینید یکی از کارهایی که ائمه(ع) میکردند یک نمونه نقل میکنند که سلیمانبنعبدالملک (خلیفه) شراب میخورد، ظلم میکرد، آدم میکشتند، مسلمین را زیر فشار داشتند، تبعیضهای سنگین داشتند، مستضعفین را نابود میکردند، اموال مردم را غارت میکردند، این خلیفه مسلمین است. که اصلاً اینها نماز و دین و خدا را قبول نداشتند. وقتی این مرد، یکی از علما که خیلی آدم معروف و مشهوری هم هست، نقل شده که کاروان شتر و اسب از کاخ آمد، بار اینها کتابهایی بود که این عالم نوشته بود (کتاب حدیث و تفسیر و اخلاق و موعظه و تقوا و...) نوشته: بار بر استرها و شترها، از خزانه سلیمانبنعبدالملک بیرون آمد، یعنی یک محدث بزرگ، یک عالم معروف که در تمام کتابهای اسلامی اسم او هست، این آقا برای یک چنین خلیفهای کتابهای اسلامی مینوشت. خب این کتابها الآن هم هست و خیلیها هم آنها را قبول دارند! یک آدمی که علیه اسلام و مسلمین با کفار سازش میکرد! خب حالا ائمه(ع) میدیدند که میراث پیامبر اکرم(ص) قرآن و سنت دست اینها افتاده است. مردم هم که خبر ندارند میگویند بالاخره اینها حکومت اسلامی هستند، این هم عالم و مفسّر و محدث است، نمازشب هم که میخواند، ما گناه هم که خیلی از اینها ندیدیم، خانوادهاش هم آدمهای متدینی هستند، دارد حدیث و قرآن میخواند! اگر اهل بیت(ع) نبودند الآن اسلام، امثال آن اسلام خلیفه شرابخوار بیدین بود که پول میدهد کتاب حدیث و تفسیر بنویسند! خب این دین برای تا ابد آمده است نباید دستخوش تحریف شود. ائمه(ع) باید در دوران خودشان کاری میکردند که تا قرنها بعد – تا الآن که هزار و خوردهای سال گذشته است – ما و شما بفهمیم که اسلام، اسلام بنیعباس و بیامیه نیست بلکه اسلام و تفسیر درست قرآن این است نه آن. و لذا در روایت اهل بیت(ع) بعضی از حرفهایی که شما درباره قرآن و سنت میبینید گاهی به خودتان میگویند که این جمله در چه موردی بوده است؟ اگر این را دقیق مطالعه کنید میبینید این جواب حرفهایی بوده که آن موقع میزدند که شبیه آنها را الآن هم میزنند. یعنی امام(ع) دارد آن را افشاء میکند و جواب آن را میدهد که این حرفی که زدند و این کتابی که نوشتند و این تفسیری که از این آیه شده است، یک تفسیر درباری و حکومتی است و تفسیر درستی نیست. معنی آیه این نیست، بلکه معنیاش این است؛ و حتی هنگامی که دارد بحث کلامی و فقهی ظاهراً غیرسیاسی میکند، باز همین هم یک اثر سیاسی دارد.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
هشتگهای موضوعی