بسمالله الرحمن الرحیم
یکی از مسائل مهم در قرآن کریم و نگاه توحیدی، این سؤال است که میزان دخالت خداوند در اتفاقاتی که میافتد، چه در طبیعت و چه در تاریخ و جامعه بشری، چقدر است؟ یعنی ما کدام اتفاقات را بگوییم کار خدا بود و کدام را بگوییم کار ما یا کار دشمن بود؟ این سؤال خیلی مهمی است؛ چون در قرآن یکسری آیات میفرماید هیچ اتفاقی در این عالم نمیافتد الا این که از قبل نوشته شده است و به جز خدا، همهتان هیچکاره هستید؛ هر فعلی در این عالم اتفاق میافتد، فعل خداست، حتی آن چیزی که به دست دشمن اتفاق میافتد. ما بحثی به نام توحید افعالی داریم؛ یعنی فعلی واقعاً در این عالم اتفاق نمیافتد الا این که منشأ آن خدا، اراده خدا و اذن تکوینی خداست، نه اذن تشریعی. ممکن است اجازه حقوقی و اخلاقی که نداده باشد که مثلاً امام حسین را بکشید یا امیرالمؤمنین را چه کنید، اما اذن تکوینی که اجازه نیست، بلکه یعنی امکانش را خدا داده است. خداوند هم امکان پیروزی به ما داده و هم امکان شکست؛ بنابراین هم پیروزی و هم شکست ما به یک معنا اراده خداست، چون اصلاً در عالم اتفاقی نمیافتد الا این که خداوند بداند و اجازه دهد که بیفتد؛ یعنی به لحاظ تکوینی و قانونمندی عالم، نه این که اجازه اخلاقی و شرعی بدهد و بگوید اشکال ندارد فلان کار را بکنید.
مسئله انتخاب انسانی، اختیار انسان آزاد، آگاه، انتخابگر و مسئول مطرح است. فرمود شما باید مسیر را انتخاب کنید و من هر دو راه را برای شما باز گذاشتم؛ هم راه بهشت و هم جهنم. شما با پای خودتان باید به بهشت یا جهنم بروید؛ با دست خودتان باید خود را یا آباد یا خراب کنید. انبیاء آمدند تا راه را به شما نشان دهند، جلوی ظالمین و مفسدین بایستند، بشریت را راهنمایی و رهبری کنند و به وظیفهشان در این مسیر عمل نمایند و در این مسیر گاهی میشود و گاهی نمیشود؛ هر دو به یک معنا اراده الهی است. از یک طرف در قرآن میفرماید که هر کار خوبی در عالم میشود به خواست خداست و هر عمل زشت و بدی که اتفاق میافتد کار شماست.
آیا این دسته آیات با آن دسته آیات تعارض دارند؟ خیر، ندارند. بعضیها فکر کردند تعارض دارند؛ بعضی از افراد از آیات دسته اول نتیجه گرفتند که پس هر کس هر کاری میکند خدا خواسته و دیگر دست ما نبوده است؛ میگویند او در آن محیط و شرایط بوده و آنگونه عمل کرده، من هم در این شرایط بودم و اینگونه عمل کردم و همهاش دست خدا بوده و ما کارهای نیستیم؛ میگویند]اگر من به جای او بودم عین او عمل میکردم و او اگر به جای من بود عین من عمل میکرد. نه، اینطور نیست؛ خیلیها هستند که در شرایط من هستند اما این کار غلطی را که من کردم، انجام نمیدهند. دیدهاید بعضیها میگویند آقا قضاوت نکنید، تو هم اگر جای او بودی همان کارها را میکردی! خیر، ممکن است کسی بکند و دیگری نکند. معنایش این است که اگر تو هم جای یزید بودی حسین را میکشتی و اگر جای حسین بودی، حسین بودی! نه. ما در شرایط واحد، تصمیمهای متفاوت میگیریم. البته برای هر چیزی علتی پیدا میشود، اما این علت تماماً جبر نیست؛ چون فکری هست که هم آن موقع بود و هم الآن هست، هم از نوع مذهبیاش و هم از نوع الحادی و مادی (ماتریالیستی) که میگوید هر کس هر کاری میکند، حتماً علتی دارد و هر جا علت هست، پس معلول آن هم هست؛ همانطور که وقتی آب با آتش گرم شود و به صد درجه برسد، میجوشد. بر این اساس میگویند کسی که جنایت یا خیانت میکند، در شرایطی است که نمیتواند نکند و مدعیاند تو هم اگر در آن شرایط باشی همین کار را میکنی! بله، شرایط حتماً اثر دارد؛ محیط، خانواده، رفیق، موقعیت طبقاتی، این که حکومت و تعلیم و تربیت دست کیست، در چه خانوادهای و... همه اینها حتماً دخالت دارند؛ اما آنچه که کلید اصلی را میزند، اراده شخص است.
باز بعضیها میگویند بله، اراده شخص است، ولی اراده در آن شرایط اینگونه میشود و در شرایط دیگر آنگونه میشود. معنی این است که ما اصلاً هیچ تصمیمی در زندگی نمیگیریم و به قول مادیون، جبر طبیعت برای ما تصمیم میگیرد؛ مذهبیهایشان هم میگویند خدا تصمیم میگیرد ما کارهای نیستیم. در این صورت، با خدایی بیعقل، بیحکمت و بیرحم روبهرو میشویم؛ این که بگوییم خدایا، تو خودت مرا در محیطی گذاشتی و شرایطم را طوری کردی که این تصمیم را بگیرم، آنوقت میخواهی مرا به جهنم ببری؟ آن کسی هم که به بهشت میرود، تبریکی ندارد؛ چون کاری نکرده و به جبر خدا یا جبر طبیعت، ذاتا اخلاقش و شرایطش اینگونه بوده است. تو این کار را میکنی و یک کس دیگری در یک شرایط دیگری خلاف آن را میکند! باید دید این حرف تا چه حد درست و از کجا به بعد غلط است.
لذا در قرآن کریم درباره کسانی که شهید میشوند، میفرماید؛ چون عدهای میگفتند ما گفتیم جلو نروید، کشته میشوید، اما آنها گوش نکردند رفتند و کشته شدند. حالا خوب شد؟! خداوند میفرماید کسانی که کشته شدن در راه حق برایشان نوشته شده بود، با پای خود به سوی قتلگاه خویش آمدند. ظاهرش این است که اینها حتماً باید شهید میشدند؛ ولو این که خودشان نخواهند! معنیاش این نیست چون این خلاف آیات دیگر است. اگر خودش نخواهد به زورِ شرایط، آدم خوبی شده، و آدم خدمتگزاری شده است، این افتخاری ندارد این ارزش نیست اصلاً به تو چه! اگر من با جبر شرایط بد شوم و تو خوب میشوی، در واقع نه تو خوب هستی نه من بد هستم! برای چه باید به تو جایزه بدهند و من را توبیخ کنند؟ دست من نبود دست تو هم نبود! من اگر جای تو بودم مثل تو عمل میکردم تو اگر جای من بودی مثل من عمل میکردی! اما آیات دیگر میفرماید اینطور نیست. دیدهاید بعضیها وقتی ثروتمند میشوند، فاسد، پلید و بیرحم میشوند؛ اما بعضیها با ثروت، خیرخواه و مهربانتر میشوند. بعضیها میگویند من هم اگر مثل تو ثروتمند بودم مثل تو بودم! نه. ثروتمندان دو جور هستند. یا بعضیها میگویند ما هم اگر فقیر بودیم همین کارها را میکردیم! نه، فقیرها هم دو جور هستند؛ مؤمن وقتی فقیر میشود، مؤمنانه واکنش نشان میدهد، تن به ذلت و دزدی نمیدهد و مسائل را تحمل میکند، اما آدم ضعیف یا کافر وقتی فقیر میشود، کنش و واکنشهای بد نشان میدهد.
زمانی چند نفر از خانمهایی که گرفتار مسائل بدکارگی شده بودند شخصی میگفت این خانمها چه گناهی دارند؟ فقیر و گرفتار بودهاند و مجبور شدهاند تنفروشی کنند! اما خانمهایی بودند بسیار فقیرتر که زندگیشان سختتر بود، ولی تن به این کار ندادند. زنی بود که در خانههای مردم کار میکرد؛ یا دیگری میگفت من پارچههای پاره را از میان زباله خیاطها جمع میکردم و با آنها عروسک و وسایل تزیینی میساخت و میفروخت. یکی از آقایان وقتی به آن خانم بدکاره گفت که شرایط این خانم از تو که بدتر بود، شما یک خانهای داشتی و این کارها را کردی ولی این که خانه هم نداشت. پس چرا تو چنین تصمیمی گرفتی؟
بعضی از این کارمندان و مدیرانی که اختلاس و دزدی میکنند، به آنها میگفتند شما چرا این کارها را کردید؟ میگفتند ما مجبور بودیم، حقوقمان کافی نبود! شما هم اگر جای ما بودید همین کار را میکردید. بعد از او سؤال میکردند که توی این اتاق 8تا کارمند هستند حقوقهایتان هم اندازه هم هست چطور آن هفت نفر رشوه نمیگیرند و فقط تو میگیری؟ تو مجبوری؟ اینها مجبور نیستند؟ آیا مشکلی که تو داری آنها مشکل ندارند؟ میگویند نه آقا ما مجبور هستیم این کارها را بکنیم! این را دقت کنید که قرآن کریم در این باره (که در آیات بعد بیشتر توضیح میدهیم) میفرماید بله، قسمت و تقدیر همان قانون الهی است که اگر چنین کنی، چنان میشود.
شخصی نزد پیامبر آمد تا بگوید روزی دست خدا نیست و قسمت هم دروغ است؛ خرما دستش بود پرسید: آیا این خرما رزق و قسمت من هست یا نه؟ میخواست اگر پیامبر میگفت نه، آن را بخورد و اگر میگفت بله، نخورد! پیامبر فرمودند: اگر بخوری معلوم میشود رزقت بوده و اگر نخوری، معلوم میشود رزق تو نیست. این که رزق و قسمت الهی است و خدا میداند و همه چیز از اوست این حرف درستی است، اما معنایش بیتأثیری عمل ما نیست و حتماً اتفاق خاصی باید بیفتد. من اگر مراقب بهداشت و سلامت باشم، رزق و اجل من بیشتر است؛ نباشم، کمتر است. زهر بخورم، همین الان میمیرم؛ نخورم، میمانم. کدام را خدا خواسته؟ هر دو را؛ خدا اراده کرده که اگر زهر بخوری بمیری و اگر نخوری، نمیری. اینها اراده و قانون خداست.
اما یک «قانون شماره دو» هم داریم؛ که اگر اخلاص داشته باشی و برای خدا عمل کنی، گاهی خدا به این قانون عمل میکند؛ یعنی زهر میخوری تو را مسموم میکنند اما اثر نمیکند، یا در آتش میافتی ولی نمیسوزی، مثل ابراهیم (ع)؛ یا از رود نیل عبور میکنی ولی فرعون غرق میشود. اگر سنت الهی این است که آب غرق کند و آتش بسوزاند، باید همه را حتی ابراهیم را بسوزاند؛ باید همه را غرق کند حتی موسی را. بله طبق قوانین شماره یک که قوانین طبیعی است اما خدا در موارد خاص با قوانین قویترِ این عالم دخالت میکند. هزار درجه هم گرم میکنی اما نمیجوشد. مریضی که دکترها صددرصد میگویند سه ماه بیشتر زنده نیست، بعد میبینید بیست سال عمر میکند و دکترها زودتر میمیرند؛ یا کسی که چکاپ کامل داده و سالم است، آخر هفته بیدلیل میمیرد. پزشکان تعجب میکنند که چرا این شخص مرد؟
یک قانون رایج شماره یک این است که اگر مسائل بهداشتی را رعایت کنید، اثر دارد و اگر رعایت نکنید اثر ندارد. اگر صدقه بدهید و به انسانهای محروم و گرسنه خدمت کنید، صله رحم داشته باشید با فامیل، بستگان و دوستان و روابط خوب داشته باشید، عمر شما طولانیتر میشود. اگر این کارها را نداشته باشید، عمرتان طولانیتر نمیشود. البته اینکه چقدر عمر و رزق هست، یک رزق و عمر و اجل قطعی است که همانطور که قرآن میفرماید اگر به او برسید، دیگر یک ثانیه اضافی نمیتوانید بمانید ولو کاملاً سالم باشید. همینجا که نشستهاید و بالای صندلی هستید، همینجا میمیرید. هرچقدر هم بررسی میکنند، نمیفهمند که برای چه مردید.
اما یک اجل معلق داریم، رزق معلق و رزق تعلیقی است، یعنی رزق مشروط و عمر مشروط است. اگر ورزش کنید، بهداشت داشته باشید، صدقه بدهید، صله رحم کنید، در این صورت عمر شما بیشتر میماند. اگر این کارها را انجام ندهید، عمر شما بیشتر نمیماند. مثال زدم مانند شمع؛ شما شمعی را روشن میکنید، ممکن است دو ساعت روشن بماند. سر دو ساعت، در هر حال تمام میشود و خاموش میشود، ولو هزار نفر هی جلویش فندک و آتش و اینها را روشن کنند، تمام میشود. اما آیا حتماً همه شمعها دو ساعت روشن میمانند؟ نه. اگر سر راه بگذارید و کسی که رد بشود پایش به شمع بخورد، سر نیم ساعت خاموش میشود. این هنوز رزق و عمر و اجل داشت و میتوانست یک ساعت و نیم دیگر هم بماند ولی یک مانع ایجاد شد. تصادف کرد، چاقو خورد، از روی پل افتاد، تصادف کرد و... رعایت نشد، چه شد؟ مریض شد، مریضیش را درست پیگیری نکرد. حالا کدامیک از اینها را بگوییم خواست خدا بود؟ همان اجل قطعی و رزق قطعی که شما در خانه خودتان هم بنشینید، بعضی از رزقها به شما میرسد. البته به شرط و شروطی میرسد.
یک حدیثی را دیدم که فرمودند: بعضیها یک رزق قطعی دارند. رزق مشروطشان نه، یک رزق قطعی دارند. امروز مثلاً باید سیصد تومان به شما برسد و به شما میرسد. از راه حرام دنبالش میرود، کلاهبرداری، چک بیمحل، ربا، رشوه، فلان. شب شده، همان سیصد تومان به او رسیده است، نه بیشتر. امروز رزق تو سیصد تومان از راه حلال بود اما همان را رفتی از راه حرام به دست آوردی. چیزی اضافه نشد، فقط خودت را بدبخت کردی. این مربوط به آن رزق قطعی است که گاهی شما دیدید منتظر یک پولی اصلاً نیستید و نمیدانید اصلاً چگونه شد که آمد. یک وقتی هم برای یک پولی یقه پاره میکنید، پدر خودتان و بقیه را درمیآورید، آخرش هم نمیشود. اما یک رزق و عمر و عزت و یک مسائلی هم هست که به سلامت و اینها بستگی دارد به نوع رفتار ما، هم رفتار مادی و هم معنوی.
من یادم هست جنگ تمام شده بود. ما یک فامیل ضد انقلاب داشتیم و ما هر وقت در جبهه در عملیات مجروح میشدیم و پیروز میشدیم، او میآمد میگفت: «به به چه توفیقی!» ما میگفتیم: «دفعه بعد، شما با ما بیایید تا در عملیات توفیق پیدا کنید.» مثلاً در یک عملیاتی شکست خورده بودیم. او میآمد و متلک میگفت: «آقای خمینی اینجوری، جوانهای مردم اینجوری و فلان.» بعد گفت که چگونه شد که فلان شد؟ صدام که هنوز ماند. خود آقای خمینی از دنیا رفت، صدام هنوز هست! اولاً جوجه را آخر پاییز میشمرند. امام چگونه رفت؟ بزرگترین تشییع جنازه تاریخ بشر. صدام چگونه رفت؟ با چه ذلتی. ثانیاً اصلاً فرض کنید ده تا هدف دارید و دو تا از آنها در بیرون محقق نشود. این به معنی این نیست که مسیر شما غلط بوده است. مگر همه انبیا در همه اهدافشان پیروز شدند که امام میگفت ما مأمور به نتیجه مادی نیستیم؟ چون دست ما نیست، ممکن است بشود، ممکن است نشود. ما مأمور به تکلیف هستیم، یعنی ما باید وظیفه خود را انجام بدهیم. برای نتیجه باید برنامهریزی کنیم و به وظیفه خود عمل کنیم. وظیفه ما همان برنامهریزی برای نتیجه است. اما این که آیا نتیجه آنطور که ما میخواهیم میشود یا نمیشود؟ گاهی میشود، گاهی نمیشود ولی فرقی نمیکند. این هم منظور است و این آیه این پیام را هم دارد.
یک وقتی هم در مناسبتی بود، خیلی سالها پیش، در جایی خدمت رهبری بودم. من در آنجا گفتم که ما زمان امام حتی فکر این که امام از دنیا برود را نمیکردیم، یعنی نمیخواستیم اصلاً فکر کنیم و باور نمیکردیم یک وقتی ممکن است امام برود. مثلاً جنگ هم تمام شده باشد و ما در جبهه شهید نشده باشیم و هنوز زنده باشیم. اصلاً نمیخواستیم به این قضیه فکر کنیم. ایشان که رفتند و شما به رهبری امام آمدید، در ذهن ما این بود که دیگر هیچکس امام نمیشود و انقلاب دیگر تمام شد. حالا خدا کند جمهوری اسلامی همینطور، لنگلنگان باقی بماند. ولی بعد دیدیم که نه، الحمدلله انقلاب و جمهوری با عزت و عظمت در آن مسیر قوی جلو رفت. حالا خدا انشاءالله شما را صد سال، هزار سال نگه دارد ولی آدم میترسد و نمیداند اگر یک وقتی خدایی نکرده اتفاقی بیفتد و شما از دنیا بروید، این انقلاب چه میشود؟ ما هرچه نگاه میکنیم اصلاً کسی در حد و اندازه شما در ذهن ما نمیآید!
ایشان گفتند که من همین سؤال را یک وقتی از امام پرسیدم. گفتم آقا، خدا نکند آدم از فکرش هم ناراحت میشود اما اگر یک وقتی شما نباشید، انقلاب چه میشود؟» امام گفتند من کارهای نیستم. این انقلاب را خدا کرد و خدا نگه میدارد. بعد از من هم ادامه دارد. حالا ایشان میگفت آن موقع اصلاً صحبت رهبری من نبود. اصلاً من در فکر این بودم که بعد از ریاست جمهوری به قم بروم و کارهای فرهنگی و تربیت طلاب را شروع کنم. اصلاً نمیخواستم در کارهای اجرایی بمانم. بعد دیگر مجبور شدم. بعد ایشان گفت الان هم همین است. من هم یعنی ما کسی نیستیم. پشت این انقلاب مردم و مؤمنین هستند و خدا هم پشت آن است. ما به وظیفه خود عمل میکنیم. بعد از ما هم این مسیر و این انقلاب این نهضت ادامه دارد. این مشکلات پله هستند.
دوستان ببینید، برداشت من از آیات قرآنی این است که مشکلات مانند پله هستند، مانند نردبان. بعضی از این نردبان بالا میروند، بعضی پایین میروند. بعضی در مشکلات آدمتر میشوند، بعضی در مشکلات حیوانتر میشوند. ثروت و رفاه و امکانات و اینها هم همینطور است. آن هم پلکان است. بعضیها از این پله بالا میروند، بعضیها از همین پله پایین میروند. بعضیها با ثروت جهنمی یا بهشتی میشوند، بعضیها با فقر جهنمی یا بهشتی میشوند. بعضیها با سلامت سالم هستند اما یا اینوری میشوند یا آنوری، بعضیها با بیماری و درد و رنج و نوع مواجههشان به بهشت یا جهنم میروند. بعضیها با شکست خیانت میکنند، بعضیها با شکست مؤمنتر و محکمتر میشوند. بعضیها با پیروزی فاسد و خائن میشوند، بعضیها با پیروزی نه. لذا این است که قرآن میگوید ما همه این شرایط را پیش میآوریم که شما فرصت داشته باشید خودتان را اصلاح کنید و بالا بروید، اما اگر هم خواستید پایین بروید، بروید پایین و جلوی شما را نمیگیریم.
فرمودند که آن حق بزرگی که خداوند بر گردن شما دارد، آن نعمتهایی که خداوند به شما داده و ارزانی کرده، آنقدر زیاد است که شما نمیتوانید بشمارید ولی باز هم نمیفهمید و همه اینها را نادیده میگیرید و فقط مشکلات و موانع را میبینید. چرا از خداوند تشکر نمیکنید؟ اینها قابل توصیف نیستند. حتی اگر بخواهیم بشماریم نمیتوانیم چه برسد به این که بخواهیم آن را وصف کنیم. چرا کور هستید؟ چرا مزایا و نعمتها و امکانات خودتان را نمیبینید؟ این همه امکانات دارید، اینها را نمیبینید. یک مشکل دارید روزی صد بار ناله میکنید. این جامعه ناسپاس، آدمهای ناسپاس، خانواده ناسپاس است.
یکی از اتفاقاتی که زمان ایشان بعد از ترور حضرت امیر و شهادت ایشان افتاد، جمعیت عظیم و حتی بیشتر از آنهایی که با علی بیعت کرده بودند، آمدند با امام حسن بیعت کردند. یعنی در میان پنج خلیفه اول (ابوبکر، عمر، عثمان، علی و حسن)، بیشترین جمعیت بیعتکننده با امام حسن بیعت کرده بود. اینطور بود ولی همینها شش ماه نشده، حکومتشان سقوط کرد و براندازی شد. چرا؟ چون اول آمدند، بعد دیدند هزینه دارد. معاویه با صد هزار نیرو در شرایطی که امیرالمؤمنین(ع) شهید شدند، جامعه بهم ریخته بود که حالا چه میشود؟ علی شهید شد، الان چه کار میشود؟ دشمن از اینطرف و از آنطرف سه گروه دشمن، سه تا جنگ راه انداخته بودند حضرت امیر هم ترور شده بود،. حالا اینها چه کار کنند؟ از آن طرف هم نفوذیها، جاسوسها و شایعات و همین جنگ روانی و رسانهای بود. شما فکر نکنید آن موقع چون اینترنت و ماهواره و روزنامه نبوده، جنگ روانی هم نبوده! اینقدر معاویه جنگ روانی قویای کرده بود که وقتی علی(سلامالله علیه) در مسجد شهید شد، گفتند در مسجد کشته شد. الحمدلله او را کشتند! چون مردم در غرب جهان اسلام، در همین سوریه و اردن و اینها، چون اینها تحت حکومت امویان بودند، اینها میگفتند مگر علی نماز میخوانده؟ مسجد چه کار داشته؟ اینقدر تبلیغات که حضرت امیر میفرمودند: «من اولین نمازگزارم، اول من سجده فیالارض یا علیالارض هستم.» به من میگویند این نماز هم نمیخوانده و نمیخواند. ببینید شایعات چقدر اثر میکرده است. تازه آن موقع این ابزارهای الان نبوده است. اینطور بوده است مثلاً به هر صورت یک عده میگویند آقا ول کنیم. ارزش ندارد دیگه! سه تا جنگ زمان پدرشان شد، دهها هزار مسلمان از دو طرف کشته شدند. دیگر ولش کنیم اینها هر چه معاویه هم میگوید، تسلیم بشویم و تمکین کنیم. سخنرانی کردند که وحدت خودتان را حفظ کنید، نگذارید جبهه و انسجام خودتان از بین برود. «الحمدلله لا اله غیره.» در هر صورت هر اتفاقی که پیش بیاید، الحمدلله. ما دنبال نفع و ضرر خودمان هستیم. ما خداوند را سپاس میکنیم. خدا دارد میبیند و ما به وظایف خودمان عمل میکنیم. «لا اله غیره» ما هیچ هدفی جز خدا نداشتیم. پیروزی خودمان هم هدف ما نیست. پیروزی حق هدف است. «و لا شریک له» ما هیچکس را در ردیف و در عرض خدا هدف نمیدانیم. همه هیچکاره هستند و خدا همه کاره است و ما هیچکس را و هیچچیز را حتی پیروزی خودمان را با خداوند شریک و همردیف نمیدانیم. فقط ما ببینیم او چه میخواهد تصمیم خواهیم گرفت.
«ان من عظم الله علیکم من حقه» میدانید یکی از چیزهایی که خداوند وظیفه و تکالیف و مسئولیتهای بزرگی را بر دوش شما گذاشته است و حق او را عظیم داشته و بزرگ داشته است و «اسبغ علیکم من نعمه مالایحصی ذکره» خداوند باران نعمت، ژاله نعمت را بر سر شما ریخته است. این همه امکانات و فرصتهایی که خداوند در اختیار شما قرار داده است، مثل اینکه بعضی از شما نمیبینید. آقا ما بدبختیم. آقا ما اینجوری هستیم. ما بدبختترین مردم دنیاییم. آی نمیشود. آی نشد. آی اینجا اشکال دارد و... فرمودند چرا این همه مزایا و امکانات و نعمتهایی که دارید، بعضیها را فقط شما دارید، بلکه اینها را نمیبینید. چرا مشکلات خودتان را میبینید و امتیازات خودتان را نمیبینید؟ چرا با مشکلات خودتان مواجهه توحیدی و مؤمنانه نمیکنید که این مشکلات هم جزو مسیر زندگی است. این مشکلات را علیرغم اراده خدا که به وجود نیامده است. همین مشکلات پله هستند. میفرمایید ما برای چه با اینها درگیریم؟ میگویید آقا خشونت، غضب، جنگ، مرگ بر، نگویید، نگویید مرگ بر فلان، مرگ بر فلان نگویید.
امام حسن میپرسند ما برای چه داریم مرگ بر اینها میگوییم؟ «انما نحن غضبنا لله ولعدوا» ما اگر به مسائل سیاسی و درگیری و مرگ بر و اینها وارد شدیم، تهدید، تحریم، جنگ، ترور و مشکلات (فلان)؛ میدانید امام حسن را بیست بار ترور کردند و مسموم کردند، یعنی طرح مسمومیت ریختند بار بیستم ایشان شهید شد. یعنی دائماً جنگ و گریز و درگیری بوده است. فرمودند که ما چرا با اینها درگیر شدیم؟ چون میگفتند آقا، شما برای چه اصلاً با اینها دعوا میکنید؟ میفرمایند: «لله و لکم.» برای خدا و برای شما. من دنبال منافعی نیستم. من حکومت نمیخواهم. ریاست نمیخواهم. ما آمدیم دستگاه را و این وضع را درگیر حکومت کردیم. آمدید با من بیعت کردید و من هم با شرایطی قبول کردم. حالا میخواهیم از این حکومت، از این ملت و از عدالت دفاع کنیم. اینها متجاوز و خائن و جنایتکار هستند. بعد به من میگویید چرا مقاومت میکنید؟ بعضی از شما به من میگویید آقا، چرا میگویی مرگ بر فلانی؟ چرا تسلیم نمیشوی؟ تسلیم شوید دیگه! چرا درگیر میشوید؟ امام حسن(ع) فرمود: «لله و لکم» برای خدا و برای شما. برای خدا یعنی من اصلاً هدف شخصی ندارم. خداوند فرمان داده جلوی اینها باید بایستیم و نباید تسلیم شویم. «و غضبنا لکم.» ما به خاطر شما با اینها درگیر شدیم. اینها میخواهند سوار شما بشوند. میخواهند بیایند شما را قتل و غارت کنند. میخواهند مثل قبل از اسلام دوباره بر شما مسلط شوند. ما به خاطر شما جلوی اینها ایستادیم. چون بعضیها میگویند این امام حسن خودش خردهحساب دارد میخواهد حکومت خودش را حفظ کند و با معاویه و اینها درگیر است! اگر واقعاً به فکر مردمی تسلیم شو، حکومت را ول کن، تسلیم شو.
امام حسن هم تا آخر ول نکرد مگر این که آنها ول کردند. فرمود: من که به زور نمیتوانم شما را به جبهه و به بهشت ببرم. وقتی خودتان نمیخواهید وایسید. چون امام حسن را حتی در پادگان خودشان ترور کردند. اصلاً سپاه معاویه نرسیده بود. در اردوگاه خودشان بعضی از همینها، مسلمانان بریده یا احمق و فریبخورده به خیمه فرماندهی امام حسن حمله کردند و فرش زیر پای آنها را غارت کردند. امام حسن هم از ناحیه پا مجروح شد و به امام حسن خنجر زدند. یعنی سپاه ازهم پاشید. سپاهی نبود که امام حسن بخواهد بجنگد. جنگ روانی دشمن، نفوذ جاسوسها، رشوه داد خیلیها را خرید. بعضی از افراد کنار امام حسن را خرید. گفت ما که داریم میآییم و کار شما تمام است. ما کوفه و همه جا را داریم میگیریم. الان اگر با معاویه همکاری بکنید بعداً هم به شما پول میدهیم، هم امکانات میدهیم و هم شغل حکومتی میدهیم. به اینها وعده زنهای زیبا را داد. اما اگر کنار حسن بایستید و با ما همراهی نکنید، شما هم با اینها لت و پار میشوید. بعضی از نظامیها که کنار امام حسن(ع) بودند به معاویه نامه نوشتند که باشه، چشم. دیگه بس است. ما دیگر خیلی جنگیدیم و اگر شما سر این وعدههایی که به ما دادید هستید، ما هم در خدمت شما هستیم! بعد معاویه بعضی از این نامهها را برای امام حسن(ع) فرستاد و گفت تو میخواهی با من بجنگی؟ اینجوری بوده است. قضیه خیلی عجیب بوده است.
هشتگهای موضوعی