مسلمانانی که هنگام جنگ، کافر می شوند (امام حسن (ع) و آسیب شناسی ملت های تو سری خور)
ما در جلسه قبل به بعضی از آیات سوره آل عمران اشاره کردیم که مربوط به اتفاقات پیش، حین و پس از جنگ احد بود و عرض کردیم قصههای که در قرآن کریم میآید، مثل این قصههایی که ما برای همدیگر تعریف میکنیم، نیست. قصههای ما، بخشی از آنها اساساً مطابق با واقع نیست، واقعیت ندارد و مربوط به عالم خیال و سرگرمی است. قصص قرآن همه واقعی است و فرضی نیست. ما معمولاً قصه میگوییم برای این که بخوابانیم، قصه میگوییم برای خوابیدن. قصه قرآن برای بیدار کردن است و کسی را نمیخواباند. سوم این که ما در قصههایی که عادی بشری تعریف میکنیم، حتی همانهایی که واقعی است، گاهی یک سلسله مسائل را ردیف پشت سر هم میگوییم طبق تاریخ یا ترتیب وقوع آنها، بدون توجه به این که حالا اینها به چه درد بقیه میخورد؛ این که فلان کس فلان وقت فلان جا رفت، فلان چیز را گفت، فلان کار را کرد. به من چه؟ به ما چه؟ یعنی به جز سرگرم شدن و اوقات فراغت و اینها، فایده دیگری دارد؟
قصص قرآن بخشی از تاریخ واقعی انبیاء، جبهه حق و جبهه باطل چه در دوره انبیای گذشته و چه در زمان خود پیامبر اکرم(ص) است. این قصص اشاره به آن بخشهایی از ماجرا دارد که تا ابد، یعنی هم آن روز، هم امروز و هم فردا مشکلگشاست. یعنی شبیه همان اتفاقات دائم میافتد و آن داستان و قصهای که ذکر میشود، یک الگوی راهبری است که ببینید در آن قضیه، آن انبیا با طاغوتها، با مسائل اخلاق اجتماعی، تعلیم و تربیت، سیاست و عدالت چه کردند. اینهایی که در جبهه انبیا بودند چه کردند و در شرایط مختلف چه میگفتند. آنهایی که آن طرف بودند چه میگفتند و چرا و چه میکردند و چگونه آدمها از اینطرف به آن طرف میروند و از آن طرف به این طرف میآیند. گاهی هم آنها وسط میروند و میایستند و تا آخر عمرشان تشخیص نمیتوانند بدهند و از این قبیل.
بنابراین هر ماجرایی که در قرآن کریم ذکر میشود، چون تأثیر دارد در زندگی ما و مرگ ما و بعد از مرگ ما، برای آن گفته میشود. از بین هزاران هزار اتفاقی که همان زمان و همان جا افتاده، یک چندتایش گزینش شده و مورد اشاره خداوند قرار میگیرد. مثلاً ماجرایی چند هزار سال قبل اتفاق افتاده، زمان انبیا در یک شهری، روستایی، بیابانی، یک گوشه دنیا که همه آن آدمهای هم هزار ساله مردهاند. ما و هر نسل برای چه باید ماجرای آنها را دوباره بشنود؟ قضیه بنیاسرائیل و قوم موسی، یعنی قضیه حضرت موسی با حضرت عیسی، قضیه حضرت نوح با موافقین و مخالفین او، حضرت ابراهیم و... . این برای این است که این ماجراها ادامه دارد و همان قضایا الان هم تکرار میشود و به ما خط میدهد که شما در شرایط مشابه که قرار میگیرید، بفهمید که کدام راه و کدام بیراه است.
بنابراین این که در سوره آل عمران به اتفاقات بد و خوب نبرد احد میپردازد، در سوره احزاب به ماجراهای خوب و بد جنگ احزاب میپردازد و از این قبیل؛ ماجرای جنگ بدر، ماجرای فتح مکه، ماجرای صلح حدیبیه، ماجرای بیعت رضوان، بیعت شجره و... اینها نه برای این است که مثل بقیه کتابهای تاریخ بگویند یک زمانی این اتفاقها افتاده است؛ اینها این اتفاقها افتادهاند اما چرا به ما میگویند؟ برای این که شما، دوباره ما و شما در همان موقعیتها قرار میگیریم. مثلاً بفرمایید یک معامله ساده که با هم انجام میدهیم، شفاف قرارداد بنویسید، شاهد بگیرید، کاتب عادل؛ یعنی آن دیوانسالاری و آن بوروکراسی عادل با رعایت عدالت ثبت کنید. وگرنه از توی آن یا ظلم بیرون میآید یا دعوا. حالا آن راجع به دو نفر در یک معامله دو نفره گفت. بعضیها میگویند حالا آن دو نفر چه اهمیتی دارند؟ مثلاً، این یک باغی را به او فروخت. حالا وحی بیاید بگوید که آی شاهد بگیرید، کاتب بالعدل عادلانه ثبت کنید، و...! حالا این قضیه خیلی مهم است؛ برای این که تا همین الان زندانهای دنیا پر از دو طرف همین دعواهاست. تا همین الان خیلی از خانوادهها، خواهر، برادر، اینها خریدار، فروشنده، رفیق، دوست؛ داراییشان در همین قضیه، کارشان به دعوا و خشونت و قهر و حتی قتل و مصیبت میکشد. یعنی بیخودی هم زندگیها را بهم میریزد، هم دین ما را از دست میدهیم، هم دنیای ما را. پس اگر میگوید آقا فلان جا فلان نگو. این قضیه چیست؟ مثلاً، چقدر مهم بوده که باید بیاید؟ قضیه مهم است تا همین الان، از معاملههای کوچک تا معاملات بزرگ صدها میلیونی و میلیاردی، تا معاملات و قرارداد بین کشورها، قرارداد شفاف شما. الان میبینید سر همین قضیه برجام و هستهای و نمیدانم مکانیزم ماشه و فلان و اینها، اصلاً چون این قراردادها چندین جایش مبهم، سوراخ و شفاف و دقیق نوشته نشد، همینطوری زود جلو رفتیم. زو آی فلان، آی فلان! و آخرش هم معلوم نشد چی به چی شد! تهدیدهای آنها از فرصتهای آنها بیشتر شد. هرچی آنها خواستند، اینها دادند. هرچی آنها باید میدادند، ندادند. یعنی قرارداد سیاسی، قرارداد اقتصادی، قرارداد ازدواج، قرارداد معامله.
خب، همین یک آیه میفرماید: باید شاهد و کاتب العدل باشد، یعنی عادلانه و شفاف بنویسید و اعتبارش از طرف اشخاص صالح که ذینفع نیستند گواهی شود. وگرنه اتفاقاتی میافتد.
بنابراین، حالا مثلاً در قضیه جنگ احد، ماجرایی که ذکر میشود اصل آن چی بوده است؟ مدینه یک هزار و چندصد سال پیش که مدینه آن نسبت به مدینه الان مثل یک روستایی بوده است. کل جنگ احد هم، کل نیروهای آن طرف سه- چهار هزار نفر بودند. کل نیروهای این طرف هم هزار نفر بودند یعنی کلاً یک دعوایی بین مثلاً چهار پنج هزار نفر. انگار دو تا شهر علیا و سفلی با همدیگر دعوا کنند. همین جور میشود سر مسائل مادی. حالا سر مسائل عالی بود. حالا کسی بگوید آقا در بیابان گوشه دنیا، آن موقع هم که اصلاً شبه جزیره عرب، جزیره العرب آبادی و تمدن و این چیزها نبوده، بعداً شده است. این که اینها، یک چند هزار نفر آمدند زدند. بعد در ذهن او چی بوده، او چی گفته، این چی گفته؟ اینها چه اهمیتی دارد که کل بشر تا ابد، خداوند میفرماید لازم است اینها را بداند؟ برای این که همین ادراکات، همین احساسات، همین حالات مثبت و منفی در شما بعدها به مناسبتهای مشابه پیش میآید. بنابراین، اینها دستورالعمل یعنی دستور راهنماست.
این نکته را عرض کردم که این آیهای که میخواهم عرض بکنم، یکی دو تا آیه را از این منظر نگاه کنید. یعنی هر آیه قرآن را که نگاه میکنیم، باید بفهمیم این الان به من و به ما چه ربطی دارد؟ یعنی الان من در چه شرایطی هستم که لازم است آنها را بدانم؟ چه در زندگی شخصی، چه در زندگی اجتماعی و سیاسی، چه در قضایای سیاسی بزرگ مثل جنگ که این قضیه احد اینجاست.
خب میدانید که در جنگ بدر مسلمانان پیروزی بزرگی به دست آوردند با این که یک سوم دشمن بودند. در سال بعد، جنگ احد پیروز شدند اول ولی بعد برای این که نافرمانی کردند و به دستورات پیغمبر را عمل نکردند، درست رعایت نکردند، پیروزی به شکست تبدیل شد. حالا این شکست مادی مهم است اما از این خیلی مهمتر شکست معنوی و روحی بود که در یک عدهای بعد از این ضربه خوردن به وجود آمد یعنی در یک شرایطی که مسلمانها میگفتند که خب خدا با ماست، ما با خداییم، فرشتهها و پیغمبر هم هست، ما پیروزیم. قطعاً جنگ بعد را هم که دیدیم چی شد و اینها. بعد در جنگ احد هم اول پیروز شدند. بعد که چون به حرف پیامبر نکردند، گردنه احد را رها کردند، شهدای زیادی دادند.
حالا همانها یک مرتبه در ذهن آنها این سؤال پیش آمد که آیا واقعاً خدا با ماست؟ برای چه ما شکست خوردیم؟ اصلاً یک عدهای شک کردند که مگر نمیگویید خدا با ما است؟ مگر خدا قوی نیست؟ چطور ما که با خدا هستیم، خدای ما هم با ما است، پس چرا ما شکست خوردیم؟ حتی یک عدهای شهید و مجروح بودند. پیامبر اکرم (ص) در درگیریها شدیداً مجروح شدند. یک عدهای داد زدند که پیامبر هم کشته شد و مسلمانها، آن رزمندهها، باور کردند، خیلی از آنها و فرار کردند. یک مرتبه پیامبر مجروح و یک چند نفری اطراف ایشان، مثل علی بن ابی طالب (ع)، اینها همه مجروح و زخمی بودند اما مقاومت کردند و پیامبر را آوردند بالای ارتفاع که شهید نشود؛ ولی خب اکثر مسلمانها فکر کردند هم شکست خوردیم، هم پیامبر شهید شد. بعضی از آنها گفتند که چه شد؟ مگر نمیگفتند که اسلام جهانگستر میشود و ما قدرتها و ابرقدرتها، طاغوتها را شکست میدهیم و مگر پیامبر نمیگفت ما بر اینها پیروز میشویم و حق بر باطل پیروز است، چه شد؟ ما هم شکست خوردیم، هم شهید دادیم. خیلی هم خود پیامبر هم که رفت. پیامبر را کشتند، تمام شد.
بعدها مسائلی پیش آمد که دشمن داشت برمیگشت. بعد گفتند برای چه برگردیم؟ ما که کار مسلمانها را یکسره کردیم. الان خیلی از آنها، حمزه و بسیاری از آنها شهید شدند، کشته شدند. پیامبر آنها هم که یا کشته شده و یا به شدت مجروح است که بعد فهمیدند مجروح است. گفتند خب الان بهترین وقت است که ما برویم وارد شهر مدینه شویم. دیگر کار اینها را کلاً یکسره کنیم. دیگر برای همیشه از دست اینها راحت شویم. الان اگر ما برگردیم، دوباره همچین موقعیت و همچین پیروزیای معلوم نیست پیش بیاید که بتوانیم یک همچین اتفاقی دوباره بیفتد. این فرصت را از دست ندهیم.
آنها داشتند آماده میشدند برگردند که خب پیامبر اکرم(ص) چند نفر را فرستادند. حضرت علی (ع)، عمار و مقداد که اینها هم به شدت مجروح بودند و خونریزی داشتند. ایشان فرمودند: «بروید گشت شناسایی، ببینید اینها دارند میروند و برمیگردند مکه یا میخواهند ادامه دهند؟» خب، رفتند و آمدند و احتمال میدادند برگردند. پیامبر فرمودند: «تمام آنهایی که در عملیات بودند و فرار کردند، حتی همه کسانی که زخمی شدند، آنهایی که حتی اگر زخمی شدید، دوباره مسلح شوید. آنهایی که فرار کردند، اصلاً نمیخواهد بیایند، آنهایی که فرار کردند، نیایند. آنهایی که اصلاً با ما به جبهه نیامدند آنها هم لازم نیست بیایند. همینهایی که بودند، همینهایی که مجروح شدند، خونریزی دارند.» از جمله خود پیامبر و فرمودند: «زخمهایتان را ببندید و دوباره برای جنگ برویم.»
یک عده از این مسلمانها گفتند: «پدر ما درآمده اما باز ایشان ما را ول نمیکند! حتی یک عده از رزمندهها که مجروح بودند گفتند ما دیگر مجروح هستیم. ما نمیتوانیم. ما دیگر وظیفه خود را انجام دادیم. ما یک ماه خونریزی داریم و درد داریم. به جای این که ما را ببرند اورژانس و بیمارستان و جراحی کنند، باز دوباره میگویند اسلحه بردار برویم جلو. نمیشود!
یک عدهای از مسلمانها گفتند چه بشود چه نشود چون پیامبر فرمودند ما میآییم. تازه همینهایی که آمدند، چون پیامبر فرمودند: دوباره برای جنگ میرویم چون اگر با اینها نجنگیم ، اینها میآیند و وارد شهر میشوند و مدینه را میگیرند. باید برویم یک ضربه بزنیم. یک عده دیگر هم شهید میشوند. خب، شما میروید بهشت ولی دشمن را نباید بگذاریم وارد شهر شود. جنگ هم نشد. یعنی وقتی که آنها هم فهمیدند که مسلمانها آمدند، آنها هم ترسیدند. گفتند ما الان تا الان پیروز شدیم. الان اینها زخم خوردهاند و عصبانی هستند.» بعد از خانه، از خانواده و از زندگی خود میخواهند دفاع کنند. انگیزه آنها بیشتر از ما است. نکند ما برویم دوباره این جنگ شروع شود، مرحله دوم عملیات اتفاق بیفتد و این دفعه ما شکست بخوریم؟ همین پیروزی هم که به دست آوردیم، ضایع میشود. الان یک پیروزی برای ما ثبت شده است. الان همه قبول دارند ما پیروز شدیم و مسلمانها شکست خوردند. نکند برویم باز اینها بیایند، بعد همین را هم از دست بدهیم. باز ما را دوباره مثل پارسال در بدر شکست دهند. اینها لذا همه جور میگویند. این ورزشکارانی که چیز دارند میگویند در اوج خداحافظی نکن. الان که مدال طلا را گرفتی، دیگر برو. بازی فردا ممکن است شکست بخوری، باز برنز بگیری یا اصلاً حذف شوی. گفتند بیاییم در اوج خداحافظی کنیم و برویم! رجزخوانی و رفتند. اما هنوز نرفتند.
آن شب، یک شب خیلی سخت و خاصی بود. شبی که روز آن شکست خورده بودند، مجروح بودند. نگران آن بودند که نکند امشب یا فردا اینها بیایند، کل شهر را بگیرند، اصلاً همه چیز کلاً نابود شود، پیامبر را هم بزنند یا بکشند یا اسیر کنند. زن و بچههای ما، خانوادهها، خانههای ما را دشمن قشنگ بیاید مثل لودر از ما رد شود. آنها آن شب نگران بودند. حالا قرآن کریم دارد راجع به آن شب صحبت میکند با اینها.
آیه نازل شد: «أَوَلَمَّا أَصَابَتْکُمْ مُصِیبَةٌ قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَیْهَا قُلْتُمْ أَنَّی هَذَا قُلْ هُوَ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِکُمْ» (آل عمران/ 165)؛ حالا که یک ضربه سنگین خوردی، اصابت کرد به شما یک مصیبت بزرگ، سیلی محکمی خوردید، اما مصیبتی که و ضربهای که قبلاً سال قبل در بدر دو برابرش را به دشمن زده بودید. این ضربهای که الان شما در احد خوردید که یک عده از شما مأیوس شدید، وا دادید و به شک افتادید، میگویید چی میشود، حالا چی شد؟ برای چه اینجوری شد؟ شما پارسال دو برابر این پیروزی که الان آنها به دست آوردند، شما به دست آورده بودید. پارسال چرا بعضیهای شما این حرفها را نمیزدید؟ چرا وقتی پیروز میشوید، نمیگویید چی شد؟ حالا که شکست میخورید، میگویید چی شد؟ خدا چه کار چرا خدا این کار را کرد؟ تقصیر خدا افتاد.
«أَوَلَمَّا أَصَابَتْکُمْ مُصِیبَةٌ قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَیْهَا » وقتی یک مصیبتی به شما وارد شد، ضربهای خوردید که دو برابرش را قبلاً به دشمن زده بودید. «قُلْتُمْ أَنَّی هَذَا» حالا یک مرتبه فیلسوف شدید و میگویید «أَنَّی هَذَا» یعنی منشأ این اتفاق چی بود؟ چه کار شد اینجوری شد؟ چرا اینجوری شد؟
بعد خداوند میپرسد چجوری شد؟ «قُلْ هُوَ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِکُمْ». آنها میخواهند بگویند که برای چه خدا با ما این کار را کرد؟ چرا خدا نگاه کرد ما شکست بخوریم؟ خداوند جواب میفرماید که به ایشان بگو شما از خودتان شکست خوردید، نه از دشمن. مشکل در رفتار خود شما بود. شما به راحتی میتوانستید پیروز بشوید. داشتید هم پیروز میشدید. مشکل را زود تقصیر این و تقصیر آن این اصلاً تقصیر خداست. نه، تقصیر تو است. شما به وظیفه خود درست عمل نکردید. اول پیامبر فرمودند: بگذارید بیایند در کوچهپسکوچههای شهر با آنها بجنگیم. چندین برابر ما هستند به قول امروزیها جنگ کلاسیک سخت است. بیایند در کوچه و خیابانها. جنگ به اصطلاح امروزیها به آن جنگ چریکی شهری میگویند. اینها میآیند، نیروهایشان در کوچهها پخش میشوند. دیگر آن چند هزار آدم با هم که نمیتوانند حمله کنند. مجبورند تکهتکه در کوچهها پخش شوند. در کوچهها میشود حریفشان شد. حتی زنان از تو خانه، از روی پشت بام میتوانند اینها را بزنند. ما اینها را میزنیم و تار و مارشان میکنیم. گفتند نه. ما قبل از اسلام هم مگر گاهی دعوا داشتیم با مکه؟ اجازه نمیدادیم بیایند در کوچهپسکوچهها و خانههایمان. حالا که مسلمان هستیم اجازه بدهیم؟!
پیامبر(ص) دیدند خیلیها اینگونه میگویند. پذیرفتند، با این که میفرمودند از لحاظ تکنیک جنگ درست نیست، ولی فرمودند حالا که میگویید، باشد. ولی الان هم اگر آنطور که من میگویم عمل کنید و بجنگید، باز هم پیروز خواهیم شد. حالا شهیدان بیشتری میدهیم ولی باز هم پیروز میشویم. یعنی پیامبر اکرم(ص) که معلم اخلاق و معنویت است، درعینحال، ایشان یک رهبر عملیاتی و فرمانده جنگ هم است. پیامبر اکرم(ص) خودش فرمانده کل قوا بود. همان معلم اخلاق و معنویت، همان کسی که راه خدا، راه بهشت، راه اخلاق و معنویت را نشان میدهد، خودش مرد رزم و عملیات و فرماندهی است. اصلاً نیروها را طوری چید که با این که ما یکسوم دشمن یا شاید کمتر هم باشیم، ولی اگر به این سبکی که من میگویم در بیرون شهر هم بجنگید، باز هم ما پیروز خواهیم شد. منتهی شما باید اینجور آرایش بگیرید، شما اینجور فرماندهی کنید. و یک عده هم باید بالای این ارتفاع باشید. اگر ما دشمن را زدیم، شکست خورد، کلاً فرار کرد و رفت، باز هم حق ندارید از آن ارتفاع بیایید پایین تا من نگفتم، نیایید.
همین را هم به حرف ایشان گوش نکردند، نصفشان دیدند پیروز شدند، دارند غنیمت جمع میکنند. بعضیها گفتند ما برویم به برادرانمان ملحق شویم. یک عده گفتند آقا مگر پیامبر نگفت نرویم؟ آنها گفتند ما آمدیم از جانمان بگذریم، از غنیمت نمیگذرید؟ گفتند پیامبر مگر نگفت نروید؟ گفتند پیامبر گفت نروید، دشمن کو؟ دیگر شکست خوردند، تمام شد، دررفتند، فرار کردند." همانجا باعث شد که از پشت آمدند، آنها را زدند و لت و پار کردند.
حالا دقت کنید، میفرماید: «قُلْتُمْ أَنَّی هَذَا» آقا! این سؤال در ذهنتان آمد، به زبانتان هم آمد، با همدیگر نشستید حرف میزنید، میگویید با حالت افسردگی که: "چی شد؟ چرا اینجوری شد؟ از کجا اینجوری شد؟ خدا مگر قرار نبود مواظب ما باشد؟ مراقب باشد؟ مگر حامی ما نبود؟" خداوند میفرماید به پیامبر که بهشان بگو: «قُلْ هُوَ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِکُمْ»؛ یعنی کرمخوردگی از داخل خود شماست! خداوند اشتباه نکرده، خداوند وعده بیجا نداده، خلف وعده نکرده. خداوند خطا نمیکند. شما خطا کردید. برگردید ببینید کجاها خطا کردید؟ چه شد که پیروزی، به شکست تبدیل شد؟
«إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ» قدرت خداوند که محدود نیست. خداوند بر همهچیز، بر همهچیز بدون استثنا، هرچه که میتواند مقدور باشد، خداوند بر آن قادر، بلکه قدیر است. قدیر، یعنی خیلی قدرت، یعنی قدرت بینهایت، نه قادر. قدیر یعنی خیلی قادر. بنابراین مشکل در قدرت خدا نیست که شما میگویید خدا کم آورد؟ مگر خدا نمیتوانست اینها را شکست دهد؟ میفرماید خدا میتوانست. چرا اینجا میگوید خداوند بر همهچیز کاملاً قادر است؟ مگر کسی گفته قادر نیست؟ بله، به زبان نگفتی ولی در ذهنت آمد که پس این قدرت خدا کجا رفت؟ ما که داریم برای خدا میجنگیم. در مسیر درست و حق داریم میجنگیم. خدا هم که دارد میبیند. چرا ما باید شکست بخوریم؟
خداوند میفرماید این سؤالی است که از خودتان باید بپرسید. مشکل در قدرت خداوند نیست که میتواند شما را پیروز کند. آن قدرت بینهایت است. قدرت خدا نامحدود است اما نامشروط نیست. محدود نیست اما مشروط است. اینجوری نیست که قدرتش را خداوند در هرجایی، در هر مسیری، به هر شکلی طبق میل شما به جریان بیندازد ولو این که شما حتی مؤمن باشید. یکسری شروطی دارد. یک کاری نباید بکنی، یک کاری باید بکنی. مثل این که محاسبه نکنی، تمرین نکنی، سلاح مناسب تهیه نکنی، سازماندهی نباشد، نظم نباشد، اطاعتپذیری نباشد، خلاقیت و اختراع نباشد، شجاعت نباشد، بعد بگویی برای چه شکست خوردیم! مثل این که مثلاً بنده اصلاً اهل ورزش نیستم. بروم مسابقه دو. یک دقیقه نشده نفس کم بیاورم، بنشینم. بعد بگویم خدایا من که آدم مذهبیام، مثلاً برای چی من باختم؟ این چه کاری بود با من کردی؟ خدا میگوید من با تو کردم؟ مشکل در توست. خودت را درست معاینه کن. اصلاً برگرد به خودت نگاه کن ببین از خودت چی ساختی. و الا ما برای همه چیز قادریم. مشکل در قدرت ما نیست بلکه مشکل در صلاحیت توست. خودتان را اصلاح کنید.
قرآن میفرماید: آیا وقتی مصیبتی در احد که دو برابر آن را در بدر به دشمن وارد کرده بودید به شما رسید، گفتید این مصیبت از کجا آمد؟ چرا اینجوری شد؟ چرا شهید دادیم؟ چرا شکست خوردیم؟ مگر خدا با ما نیست؟ اگر واقعاً خدا با ماست نباید این اتفاقات میآمد و از این سؤالها. خداوند به پیامبر گفت به آنها بگو، این مصیبت فقط از ناحیه خودتان به شما رسید! بیشک خداوند بر هر کاری به شدت تواناست. خداوند کم نیاورده شما مشکل دارید. در احد ظرف یک ساعت ۷۰ کشته دادند، از جمله حمزه (سیدالشهدای احد و با زی و پیامبر اکرم) شکست هم خوردند. بعد از فرار و مجروحیت، از پیامبر (ص) میپرسیدند چرا شکست خوردیم؟ برخی هم به همدیگر میگفتند نکند این حرفها (خدا، فرشته) همهاش بازی بوده؟ هی میگوید خدا این را گفت فرشتهها این را گفت! نکند سر ما را کلاه گذاشتند؟ ما را به میدان آورده، خب اگر واقعاً فرشته و خدا بود چطوری پس اینجا ما را لتوپار کردند؟
خداوند میفرماید شما در بدر ۷۰ کشته و ۷۰ اسیر از دشمن گرفتید و کمر دشمن را شکستید. امسال چه شد؟ پارسال قویتر نبودید، تسلیحات کمتری داشتید، اما پیروز شدید، روحیهتان هم بالاتر بود. و پارسال که کمتر بودید و امکانات و تجهیزات کمتری داشتید آن پیروزی بزرگ به دست آمد؟ ولی چطور شد که امسال که بیشتر و قویتر هستید چرا شکست خوردید؟ 1) انگیزه و ایمان پارسال را نداشتید و یک عدهای از شما وا داده بودید. سست شده بودید. در عملیات و جنگ بدر قوی و محکم بودید از شهادت نمیترسیدید و یقین داشتید، لذا با نیروی چند برابر خودتان جنگیدید و پیروز شدید. پارسال در جنگ بدر، هرچه پیامبر میگفت میگفتید چشم و عمل میکردید ولی امسال نکردید. ایشان دو- سهتا دستور نظامی در حوزه جنگ روانی به شما داد محل نگذاشتید و با پیامبر شروع به بحث کردن کردید. یکی دوتا از دستورات ایشان را شما رسماً نپذیرفتید. یکی آمد به ایشان گفت اینهایی که میگویید از خودتان میگویید یا وحی است؟! پیامبر(ص) فرمودند این که از شهر بیرون نرویم، در شهر بجنگیم را خدا نگفته من خودم دارم میگویم! گفتند خب اگر تو داری این را میگویی خب ما هم این را میگوییم! اگر خدا به تو گفته بگو. ایشان فرمودند نه خدا نگفته. خب حالا که خدا نگفته مگر خود پیامبر بگوید نباید به حرف گوش کنیم؟ خب به حرف گوش نکردید و شکست خوردید. مشکل را بین خودتان پیدا کنید.
اولاً این که خداوند میفرماید امسال اینطوری شد پارسال آنطوری شد یعنی پیروز و شکست را، هر دو را با هم یککاسه ببینید. چرا فقط شکست امسال را میبینید؟ چرا پیروزی پارسال را که کسی انتظار نداشت، نمیبینید؟ چرا وقتی میخواهید قضاوت و تحلیل کنید، شکست و پیروزی را با هم ببینید فقط شکست را نبینید که شکست خوردیم این مشکلات و آن مشکلات را داریم و... خب فقط اینها نیست. صدتا نکته مثبت هم بوده و هست، چرا آنها را نمیبینی؟ بعد چرا از خدا میپرسید چرا شکست خوردید؟ یک کم شعورتان را به کار بیندازید میفهمید که چرا شکست خوردید. آقا این اشکال در شعارها و ایدئولوژی ما بوده است! خب شما با همین شعارها و ایدئولوژی آن پیروزی بزرگ را به دست آوردید حالا که شکست خوردید تقصیر ایدئولوژی و مکتب افتادک تقصیر خدا و پیامبر است؟ وقتی میخواهید یک شکست و ضرر و خسارتی را بررسی کنید برای چه همهاش میخواهید اول یقه یک کس دیگری را بگیرید؟ خداوند در اینجا میفرماید یقه اولین کسی را که باید بگیری خودت هستی. برگرد محکم یقه خودت را بگیر و خودت را محکم به دیوار بکوب و به خودت بگو چه کار کردی اینطوری شد؟
خداوند میفرماید در تمام مواردی که فکر میکنید خدا کاری باید میکرد ولی نتوانسته بکند، اشتباه میکنید. خداوند بر همه چیز بدون استثناء قادر است، شما عاجز هستید. قدرتی که شما دارید، ما به شما دادیم و باز پس میگیریم. هیچ قدرتی جز خدا نیست. منشأ همه قدرتها اوست، حتی اصل قدرت مستکبران هم از خداست. اصلاً در این عالم قدرت و نعمت و علم و جمال و... هیچچیز در این عالم نیست که مال خدا نباشد. چه آنهایی که ما از آنها استفاده درست میکنیم چه آنهایی که سوء استفاده میکنیم. خداوند میفرماید مشکل از طرف ما نیست مشکل از طرف خودتان است! قدرت هست مثل این که شما ظرفیت و صلاحیت آن را از دست دادید. مثل این کسی بگوید سهم آش ما را بدهد، میگوید من آش تو را میدهم کاسه تو کو؟ تو کاسه نداری چطوری به تو آش بدهم؟ مشکل از این نیست که ما آش داریم، آش هست! خداوند بر همه چیز قادر است. مشکل از طرف توست «مِن عند انفسهم» بدون کاسه آمدی آش میخواهید. این صلاحیت و ظرفیت را در خود ایجاد کنید، قدرت الهی به سمت شما میآید.
همین انقلاب ما، کاری که امام با صدام با شوروی و با آمریکا و با اسرائیل کرد، همین کارهایی که الان دارد در این 30- 40 سال میشود. همین کاری که یمنیها میکنند، میدانید الآن در دنیا هیچ کس حریف یمنیها نیست. نه آمریکا، نه ناتو، نه آمریکا و نه رژیمهای منطقه، همه از جنگ با یمنیها میترسند. دیروز اسرائیل به یمن حمله کرده، آمریکا اعلام کرده به خدا ما نبودیم! آمریکا رسماً به یمن گفت ما هیچ نقشی نداشتیم باز به ما گیر ندهید. این قدرت است.
میفرماید هر جا مشکل پیش آمد، به ما نسبت ندهید. مشکل از ما نیست. شما یا در عمل مشکل دارید یا مشکل نظری دارید. یا درست عمل نمیکنید یا درست ماجرا را تفسیر نمیکنید و درست نمیفهمید و برداشت بدی دارید. بعد فکر نکنید چون شما مسلمان هستید و آدم خوبی هستید و در جبهه حق هستید همین کافی است که پیروز بشوید! خدایا مگر نمیبینی ما آدم خوبی هستیم؟ پس چرا پیروز نمیشویم؟ برای این که نشستهای. از جایت تکان بخور. الآن بنده تشنه هستم مثلاً آدم خیلی خوبی هم هستم آب هم اینجاست، بعد همینجا مینشینم آب را برنمیدارم و از تشنگی میمیرم. خدایا من که – به خیال خودم- خیلی آدم خوبی بودم، خداوند میگوید اولاً که نبودی، ثانیاً بودی که بودی! چه ربطی دارد؟ خب چرا آب را برنمیداری بخوری؟ این آیه خیلی پیام دارد. این پیام مهم در همه جا، سیاست، اقتصاد، تعلیم و تربیت و... ما همه جا میگوییم خدایا من این کارها را کردم چرا اینطوری شد؟ یا چرا همسرم اینطوری کرد؟ چرا وضعیت اینطور شد؟ میفرماید این چراها را بپرس اما اول از خودتان بپرسید. فکر نکنید چون شما مسلمان هستید و کنار پیامبر هستید و دارید با کفر و شرک مبارزه میکنید همینها کافی است که شما باید در هر صورت پیروز بشوید! چه درست عمل بکنید چه نکنید! این را از کجا آوردید؟ ما چه وقت چنین ضمانتی کردیم؟ چه کسی چنین تضمینی به شما داده است؟ اگر امثال شهید طهرانیمقدم و شهید حاجیزاده نبودند این موشکها را نساخته بودند و این کارها را نکرده بودند الآن به شما میگفتم چه خبر بود! اصلاً ما همین شعارها را بدهیم و همین تلاشها را بکنیم اما سازماندهی که شهید سلیمانی و شهدای دیگر کردند آن زحماتی که آنها کشیدند اگر این کارها نشده بود ولی ما همین آدمها با همین مواضع باشیم نیتمان هم خوب باشد خب لهمان میکردند! همینطور که بارها طرفداران جبهه حق را له کردند. چرا این دفعه نتوانستند؟ برای این که آن کاری که باید بکنی کردی، این کارها را باید بکنی،محاسبه علمی، نظم، برنامهریزی، دقت، تلاش، سازماندهی، هوشیاری، کار اطلاعاتی و امنیتی لازم است همه این کارها را باید بکنیم، نه این که بگوییم حرفهای ما درست است، مسیر ما درست است، هیچ کاری هم نکنیم باید پیروز شویم. این آیه میگوید: چنین خبری نیست. تودهنی میخورید. اینها برای پیروز شدن کافی نیست. هر جا مشکلی پیش میآید میپرسید: چرا اینطوری شد؟ خداوند میفرماید: سؤال خوبی است، اما از چه کسی باید بپرسی؟ طرفت را اشتباه گرفتی، چرا از من میپرسی؟
پس ایمان لازم است، اما رعایت قوانین الهی که خدا در دنیا گذاشته هم لازم است. شما باید فیزیک هستهای، مکانیک و... را بیاموزید تا موشک بسازید، نه این که بگویید خدایا خودت موشکها را در هوا بگیر. هیچ کدامش به ما نخورد! اگر راست میگویی که هستی و با مایی و ما در راه حق هستیم خودت کلاً به جای ما بجنگ! خودت به جای ما کشاورزی کن! خودت به جای ما ادارهها را درست کن! خودت به جای ما مشکلات آب و برق را حل کن اگر راست میگویی! مگر نمیگویی با ما هستی و ما هم با تو هستیم؟ خدا میگوید یک شرط دارد آن شرط هم مربوط به توست که اهل کار هستی؟ یا همینطور نشستی و وادادی تا مشکلات خودش حل شود! اینطوری نیست. «قُلْتم أنّی هذا» گفتی از کجا؟ چرا اینطوری شد؟ «قل هو من عند انفسکم» بگو جوابش پیش خودتان است. این راجع به پیامبر اکرم(ص) و این آیه کریمه.
یک نکته هم از فرمایشات امام حسن مجتی(ع) عرض کنم. یکی از نقاط درسآموز که واقعاً باید برای همیشه عبرت گرفت خیانتی است که به امام حسن(ع) در پشت جبهه ایشان شد و از یک طرف، سستی و وادادگی و بیهدفی مردم، یعنی ایشان گرفتار یک جامعهای بود که موقع حرف زدن، همه خیلی خوب حرف میزدند، همه همه چیز را میگفتند، همه همه چیز را میفهمیدند، همه تحلیلگر، همهم شعارچی بودند اما حاضر نیستند در هیچ موردی هزینه بدهند و پای آن بایستند یعنی یک جامعه وراج و حراف، همه حرف میزنند و حرفهای خوب هم میزنند اما به هیچ دردی نمیخوردند هیچ کاری نمیکنند. امام حسن (ع) میفرمایند من گرفتار آدمهایی شدم که اصلاً هدف ندارند. چون بعضیها در زندگی هدف بد یا هدف خوب دارند اما آنها نمیدانستند چه میخواهند بکنند. میگویند هرچه شد، شد! امام حسن(ع) رنج میبرند. میگویند جمعیت عظیمی با ایشان بیعت کرده بودند که حتی از تعداد بیعتکنندگان با خلفای قبل و حتی با علی(ع) هم بیشتر بود ولی فقط بیعت کردند! در مشکلات گفتند ما فقط بیعت کردیم کار دیگری نداریم! نمیدانند که بیعت شروع کار است نه به جای کار! ما دیگر رأی دادیم دیگر کاری نداریم هر کاری دلت میخواهد بکن! اینطوری نیست باید تا آخر در صحنه باشید. در شادی و غم، در پیروزی و شکست، در کار و استراحت. در همهاش همه باید با هم باشند نه این که فقط در استراحت آن باشی. در مصرف باشی اما در تولید نباشی! در صلح باشی و در جنگ نباشی!
حالا ببینید فرمایش ایشان که وقتی شما حاضر نیستید از خودتان دفاع کنید، چطور من میتوانم بدون کمک خودتان از شما دفاع کنم؟ همین الآن هم خیلی از ملتها همینطور هستند حتی در جامعه خود ما یک عدهای همینطور هستند. فرمودند شما به خودتان کمک کنید میبینید که قرار است چه بلایی سرتان بیاید ولی همینطوری نگاه میکنید! هر کدامتان هم یک چیزی میگویید! هر چیزی میگویم یک چیزی از آن درمیآید. «مختلفین» خودتان با هم اختلاف دارید.
این جمله خیلی دردناک است امام حسن (ع) میفرماید: «لَا نِیَّةَ لَهُمْ فِی خَیْرٍ وَ لَا شَرٍّ» اصلاً شما در زندگیتان هدف دارید؟ انگیزهتان چیست؟ شما اصلاً نیت ندارید نه خیر نه شر! چون بعضیها نیت خیر دارند یعنی انگیزه درست دارد و میآید. بعضیها هم نیت شر دارند یعنی تصمیم خودشان را گرفتند که آدم بدی باشند و در جبهه باطل باشند. تکلیف با اینها روشن است. امام حسن(ع) فرمودند شما اصلاً خودتان هم نمیدانید نیتتان چیست. هدف ندارید! صبح پا میشوید، صبحانه میخورید، بعد دوباره ظهر غذا میخورید، میروید بیرون، شب میآیید میخوابید. چرا؟ برای این که صبح میخواهم بلند شوم. چرا صبح پا میشوید؟ برای این که شب میخواهم بخوابم! برای چه غذا میخوری؟ برای این که بتوانم راه بروم بعد باید دستشویی بروم. برای چه دستشویی رفتی؟ برای این که جایش را خالی کنم چون دوباره میخواهم بخورم! ظرف آن باید خالی و پر شود! برای چه کار میکنی؟ برای این که زندگی کنم. برای چه زندگی میکنی؟ برای این که کار کنم! (البته این کار برای زندگی خوب است، اما بیکاری و مفتخوری روحیه غلطی است.)
این خیلی جمله عجیبی است. این روانشناسی ملتها، همین الآن بسیاری از ملتها همین روحیه را دارند همینطوری هاج و واج نگاه میکنند. بین خود ما یک عدهای همینطوری هستیم. امام حسن(ع) میفرمایند انگار در زندگی هدف ندارند، یک هدفی که به زندگی بیارزد. مثلاً بپرسند هدفتان از زندگی چیست؟ میگوید زندگی که اصلاً هدف ندارد همینطوری زندگی میکنیم تا تمام شود! کلا نیت و هدف و انگیزهای برای زندگی ندارید. بدون هدف دارید زندگی میکنید نه خیر نه شر. دنبال پلیدی و بدی نیستی واقعاً نمیخواهی بد زندگی کنی. دنبال خوبی و فداکاری هستی؟. میگوید نه. میگویم خب پس دنبال چی هستی؟ میگوید همینطوری داریم زندگی میکنیم تا تمام شود! لحظهای تصمیم میگیرم! در کدام جبههای؟ ما اصلاً نمیدانم جبهه چیست! حق و باطل؟ من اصلاً حق و باطل را نمیفهمم. من فقط گران و ارزان را میفهمم! عدل یا ظلم؟ میگوید من اصلاً این چیزها را نمیفهمم. من فقط خوشمزه و بدمزه را میفهمم! درست یا نادرست؟ میگوید اینها چیه؟ نه درست، نه نادرست! پس چه؟ نفع و ضرر، جرینگی همینجا همین الآن!
امام حسن (ع) میفرمایند: گرفتار مردمی شدیم که اصلاً نیت نمیکنند. حتی در ذهنشان هم هدف و برنامهای ندارند. نه خیر و نه شر. در هوا معلقاند. میخواهی آدم خوبی باشی؟ میگوید: اگر بشود، بله. میخواهی آدم بدی باشی؟ آن هم اگر لازم شد، بله.» «لَا نِیَّةَ لَهُمْ فِی خَیْرٍ وَ لَا شَرٍّ». در هیچ مسیری جدی نیستید. نه مسیر درست، نه مسیر نادرست، باد هوایید، روی شما چطوری میشود حساب کرد؟ به چه چیزی معتقدید؟ شما به هیچی معتقد نیستید. شما کافر هم نیستید. مؤمن هم نیستید.
امام حسن (ع) میفرمایند «لقد لقی ابی منهم امورا عظاما» من دیدم قبلاً پدرم علی(ع) چه خدماتی به شما کرد و چه نامردیها و ناجوانمردیها از شما دید. اینها را من از شما میدانستم. حتی وقتی شما با آن جمعیت عظیم بیعت کردید، همان موقع هم من روی شما حساب نمیکردم. نه درودتان و نه مرگ برتان، روی هیچ کدام نمیشود حساب کرد. ور ور زبان است! چه کسی از علی(ع) به شما بیشتر خدمت کرد و شما با علی(ع) چه کردید؟ قبل از من در همین هفت هشت ماه قبل که او را ترور کردند و شهید شد... «فلیت شعری» کاش میدانستم – چقدر خطبه دردناکی است - «لمن یصلحون بعدی» بعد از من با من که این کار را کردید بیعت کردید بعد من را جلوی معاویه و صد هزار نیرویش تنها گذاشتید! خیلی دلم میخواهد بدانم که شما بعد از من میخواهید با چه کسی کار کنید؟ یعنی اگر من شایسته همراهی و اطاعت نبودم، بعد من کی شایسته است؟ کی را از من بهتر پیدا خواهید کرد؟ که بخواهید با او کار کنید! شما با هیچ کس کار نمیکنید جز کسی که بر شما مسلط شود، مثل معاویه. او حالا میآید و میداند با شما چطور صحبت کند. او مثل علی(ع) با شما حرف نمیزند، مثل من با شما حرف نمیزند. او میزند. لیاقت علی را نداشتید، شما لیاقت معاویه را دارید. هر ملتی شایسته همان حاکمانی است که دارد. از سنخ هم هستید. اگر شاه بود، شما شایسته شاه بودید. اگر صدام را تحمل میکنی، لایق صدام هستی. اگر علی را همراهی نمیکنی، لایق علی نیستی. امام حسن را تنها میگذاری، لایق ایشان نیستی بلکه لایق معاویهای.
امام حسن (ع) فرمودند: «فلیت شعری» واقعاً یک سؤالی برایم مطرح است – این را در سخنرانیشان فرمودند – کاش میدانستم با من نتوانستید کار کنید بعد از من با کی میخواهید کار کنید؟ منتظر کی هستید که ما هم او نیستیم؟ او کیست که قراره با او بیایید و درست همراهی کنید؟ «و هی أَوَّلُ بَلْدَةٍ تُخَرَّبُ وَ تُهْدَمُ الْمَدینَةُ» حالا به شما میگویم اولین شهری که تخریب و نابود خواهد شد، شما هستید. همین شهرهایی که مردم آن دمدمیمزاج و بیهدفاند و دنبال منافع پراکنده خودشان هستند. متحد نیستند و حاضر به فداکاری و مقاومت نیستند.)
امام حسین (ع) فرمودند: شما فکر کردید با این کارتان به من یا به بقیه جاها صدمه میزنید؟ اولین جایی که ضربهاش را خواهد خورد، خودتانید. شما کوفه را سیبل دشمن کردید چون کوفه حاضر نشد دفاع کند. حاضر نشدید شهید بدهید و از خودتان دفاع کنید. شما خودزنی کردید، خودکشی کردید."خب حالا حکومت را گرفت. من حکومت را برای شما میخواستم. شما خودتان به خودتان خیانت کردید. خب حالا آمد، من را تنها گذاشتید.
میدانید که امام حسن(ع) را در اردوگاه خودشان قبل از این که دشمن بیاید ترور کردند! به ایشان حمله کردند و او را با خنجر زدند و مجروح کردند. ایشان در ران پای خود مجروح شدند و خونریزی داشتند. صلح نبود. خیانت از پشت جبهه بود و یک شکست و فروپاشی سپاه. امام حسن(ع) فرمودند به خدا سوگند، اگر حاضر بودید و حاضر باشید الان هم بجنگید، تا آخرین خیمه دشمن، سپاه معاویه میجنگم تا همهشان را نابود کنیم. صد هزارشان را بکشیم و تا دمشق و شام برویم و آنجا را آزاد کنیم. شما باید بجنگید، باید حاضر باشید کنار من بجنگید. باز هم طلبکار بودند!
عرضم را ختم کنم. این هم نکته جالبی است. امام حسن(ع) میفرماید شهری و جامعهای و کشوری که مردمش اینطور باشند یعنی میفهمند چه چیزی درست است و چه چیزی غلط است، همه هم سخنران هستند، همه هم معترض هستند، میفرماید امکانات و نعمتهایی که دارید را نمیبینید، فقط مشکلاتتان را میبینید. این هم مرض است! و حرفهای خوبی میزنید، وعدههای خوبی هم میدهید، ولی وقت عمل که میرسد، فقط به فکر منافع خودت میافتی. هر کس، هر قبیله، هر گروه، هر حزب، به فکر منافع خودش است. نه اتحاد دارید، نه آماده فداکاری هستید. امام حسن(ع) یک چنین جامعهای را میفرمایند: «هی اسرع البلاد خراباً» یک چنین کشورهایی، جامعهای، از همه جاهای دیگر زودتر نابود میشود. هدف دشمن قرار میگیرد. دشمن میفهمد اینها اهل دفاع نیستند، ده برابر آنها را میکوبد. امام حسن (ع) گفتند: اصلاً دین به کنار، چرا از خودتان دفاع نمیکنید؟ امام حسن(ع) فرمود اصلاً انقلاب و اسلام و دین و پیغمبر و خدا و اینها هیچی. چرا از خودتان و خانوادهتان و شهرهایتان دفاع نمیکنید؟ نمیفهمید اینها الان بیایند، با شما چه میکنند؟
والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته
هشتگهای موضوعی