شبکه چهار - 24 اسفند 1404

تبر ابراهیم (ع)، ادامه توحید ابراهیم (ع) (شهادت، اینک واجب است، نه جایز)

بسم‌الله الرحمن الرحیم

محضر خواهران و برادران عزیز سلام عرض می‌کنم و از این که ما را به این جمع شریف و مربوط به موضوعی شریف دعوت فرمودید، تشکر می‌کنم. تا فراموش نکرده‌ایم و از یاد ما نرفته است، از همین فرمایشاتی که از ایشان پخش شد، چند نتیجه مهم و فوری بگیریم.

ایشان گفت که انقلاب بزرگی که امام ایجاد کرد، پیش از آنکه انقلابی سیاسی، نظامی، اقتصادی و اجتماعی باشد، انقلابی در خداشناسی، هستی‌شناسی و انسان‌شناسی بود؛ او ما را به دوران انبیاء(علیهم‌السلام) برگرداند. مانند انبیاء سخن گفت و سخن آن‌ها را گفت؛ او تمام چارچوب‌های رسمی و کلیشه‌های کهنه و نو، سنتی و مدرن، شرق و غرب، چپ و راست، و مذهبی و غیرمذهبی را درهم شکست. این حرف‌ها الآن برای ما مأنوس شده است، ولی در آن زمانی که ایشان این حرف‌ها را گفت، هیچ‌کس در این موقعیت و مقام او، این حرف‌ها را نمی‌زد. اگر کسی پنجاه سال پیش از کره زمین به مریخ رفته بود و الآن برمی‌گشت، باور نمی‌کرد که اینجا همان‌جاست؛ می‌گفت شاید این کره زمین نیست و ما به اشتباه به یک جای دیگری رفته‌ایم! در ظرف این پنجاه سال، همه‌چیز عوض شد. سیاست جهانی، فرهنگ جهانی، دین جهانی، ادبیات و گفتمان در سطح جهان، همه چیز تغییر کرد.

دین؛ در حواشی تاریخ بشر غرق و منهدم شده بود؛ دین‌داری شرمندگی داشت. امروز دین در سطح جهان به متن آمده است. آن ایدئولوژی‌هایی که آن زمان پرچم‌دار بودند، همگی از فاشیسم و کمونیسم تا لیبرالیسم، به حاشیه رفتند. در آن زمان، این‌ها بت بودند. مذهب، مسخره بود. خدا شوخی بود. خدا بود، اما «حَیّ» نبود بلکه خدای مرده بود، خدای مردگان بود، اصلاً خود خدا مرده بود. این که "نیچه" در غرب گفت: «در غرب خدا مرده است»، از این جهت سخن درستی بود. خدا در دل بشر مرده بود و خداوند دیگر در هیچ افقی حضور نداشت. یا کفر بود، یا شرک بود، یا مذهبی بود که نه مسئولیت در برابر خدا و نه مسئولیت در برابر خلق، هیچ چیز نداشت. مذهبی بودن به عنوان یک شغل، یک دلخوش‌کُنک و مذهب به عنوان یک سرگرمی بود؛ مذهب در شناسنامه‌ها بود؛ مذهبی اعتباری بود و نه حقیقی. خدا بود، اما او اله نبود؛ خدایی که پرستیده می‌شد، «حَیّ» نبود. لذا همه دنیا اجمالاً از خدا سخن می‌گفتند اما در هیچ‌جا خداوند مرکز نبود. خانه خدا قبله بود اما خود خدا قبله نبود. بدن‌ها نماز می‌خواندند، اما روح‌ها نماز نمی‌خواندند! الآن هم اجسام خیلی‌ها نماز می‌خواند و خداوند را در ادیان مختلف عبادت می‌کنند، اما ارواح آن‌ها خداشناس نیستند.

سخنی که امام با بشریت در میان گذاشت، هم نو بود و هم کهنه؛ نو و تازه بود و در عین حال نبود؛ بدیع بود و بدعت نبود. این سخن، حرفی بود که از زمان دعوای هابیل و قابیل شروع شده بود. هابیل و قابیل هر دو خداباور بودند. اصلاً دعوای آن‌ها بر سر چه چیزی بود؟ بر سر این که چرا قربانی او قبول می‌شود و قربانی من قبول نمی‌شود؛ یعنی قابیل، قربانی برای خدا، عبادت، خدا و قبول اعمال را قابیل قبول داشته، منتهی همان‌طور که الآن خیلی از ما قبول داریم، این عقیده با قتل هابیل هم سازگار است!

کسانی فکر می‌کنند الآن آخرالزمان است و چون زمان دیگری است (مانند دوران مدرن، مدرنیته، پست‌مدرن و این‌ها)، قانون خدا و قانون بشر عوض شده و بشر اصلاً تغییر کرده است؛ چنان‌که می‌گویند بشر جدید و بشر قدیم! آن‌ها توجه ندارند که وقتی بشر را این‌طوری تقسیم می‌کنی، تمام انبیاء آن سوی خط می‌افتند؛ چون این‌ها همگی با بشر قدیم سخن گفته‌اند. آخرین رسول خدا در هزاره قبل بوده است و ما هم می‌گوییم بعد از او دیگر رسولی نخواهد آمد؛ بنابراین کل بشر دینی و مذهبی، بشر قدیم می‌شود و بشر جدید مخاطب انبیاء نیست؛ اگر هم باشد، نمی‌فهمد؛ نه حرف خدا را می‌فهمد و نه خدا حرف او را. بعد هم تعابیر و کلماتی که پشت سر آن می‌آید؛ می‌گویند امام برای چه توانست این کار را بکند و بقیه نتوانستند؟ می‌گویند او کاریزما داشت. یک عده‌ای هم در اینجا طوطی‌وار همین حرف‌ها را می‌زنند فکر می‌کنند این‌ها تعابیر دقیقی برای تبیین علمی یک مسئله است؛ می‌گوید اسلام سیاسی بود.

کاریزما یعنی چه؟ کاریزما از سنخ جادو است؛ یعنی وقتی شخصی می‌آید، با قطع‌نظر از این که عادل است یا فاسد، یک عده‌ای را مسحور و جادو می‌کند؛ به‌گونه‌ای که شیفته خود او می‌شوند و آن‌ها نمی‌دانند برای چه دنبال او می‌افتند. این کاریزما می‌شود؛ یعنی هم لنین، هم خمینی، هم مائو و هم هیتلر، همگی کاریزما می‌شوند. یک عده هم همین‌ها را باز برمی‌دارند می‌گویند بله، امام کاریزما داشت! یک طرف کاریزما یعنی حماقت مردم که شیفته و عاشق یک نفر می‌شوند و بدون استدلال دنبال او راه می‌افتند، گیج هستند و نمی‌فهمند چرا دنبال این راه افتاده‌اند! یک طرف دیگر آن هم جادوگری، نفوذ کلمه و سوءاستفاده یا حسن استفاده است ولی بالاخره استفاده - شخصیت‌های خاصی از افکار عمومی است! اصلاً مسئله امامت امت، مسئله جهاد، جنبش، خیزش و فداکاری این‌طوری نیست و چنین تفسیری ندارد. خب طبق این منطق، ابوسفیان و ابوجهل هم کاریزما داشتند، پیامبر اکرم هم داشت، علی هم کاریزما داشت و معاویه هم کاریزما داشت!

یا این تعابیر که می‌خواهند با تفسیرهای مادی، مسئله را مادی جلوه دهند که یک اتفاق طبیعی بود؛ همان‌طور که با اصل نبوت هم چنین می‌کنند. شما می‌دانید در رشته‌های بسیاری از جامعه‌شناسان دین، فیلسوفان دین، مورخان دین، باستان‌شناسی دین، جامعه‌شناسی دین، روان‌شناسی دین و انواع و اقسام این مطالعات، همگی یک پیش‌فرض دارند و آن این که دین قطعاً آن چیزی نیست که خود آن می‌گوید؛ یعنی این‌ها سخن خدا نیست، مگه

خدا حرف می‌زند؟ اصلاً فرض کنید خدا اثبات بشود، مگر خدا سخن می‌گوید؟ بعد چرا با تو سخن گفته است؟ این‌ها می‌گویند همه پیامبران هم انسان‌هایی بودند که حالا بعضی از آن‌ها کلاهبردار بودند و بعضی دیگر هم خودشان فکر می‌کردند صدایی می‌آید و این هم صدای خداست و خدا دارد با این‌ها سخن می‌گوید! می‌آمدند به مردم می‌گفتند و این‌ها هم کاریزما داشتند و یک عده‌ای دنبال آن‌ها راه می‌افتادند! از همان موقع، قرآن می‌گوید که به پیامبران می‌گفتند این شخص دیوانه است، روانی است، این‌ها کاهن هستند، این‌ها ساحر هستند و کذاب هستند؛ دروغ می‌گویند. اولاً خدا کو؟ ثانیاً اگر خدا باشد، بسیار خب، ما هم خدا و خدایان را قبول داریم، اما مگر خدا با انسان‌ها سخن می‌گوید؟ خدا خلق می‌کند و می‌رود، با انسان‌ها که سخن نمی‌گوید؛ و چرا با تو سخن گفته است؟ چه کسی می‌گوید با تو سخن گفته است؟ تو چه چیزی داری؟ قدرت داری؟ ثروت داری؟ مگر قرآن نمی‌فرماید که به انبیاء این‌ها را می‌گفتند؟ همان زمان هم جاهلیت می‌گفت که این‌ها کاریزما دارند و یک عده‌ای را بازی می‌دهند و یک عده ساده هم باور می‌کنند؛ باور می‌کنند که خدا با این‌ها سخن می‌گوید.

یا تعبیر اسلام سیاسی را به کار بردند و یک عده‌ای هم باز ندانسته همین تعبیر را به کار می‌برند؛ معنای آن این است که ما چند اسلام داریم و امام یک اسلامی را گزینش کرده و خودش یک اسلامی را با ایمان به «نُؤْمنُ ببَعْضٍ وَنَکْفُرُ ببَعْضٍ» ساخته است؛ و بخش‌هایی از اسلام را کنار گذاشته و اسلام دیگری ساخته که آن، اسلام سیاسی است.

این موضوع حداقل دو معنا دارد: یکی این که خود اسلام سیاسی نیست، دوم این که امام بحث حکومت دینی در عصر غیبت در حد توان، بحث ولایت دینی و بحث حکومت اسلامی در حد توان (نه در حد معصوم، بلکه در حدی که می‌توانی احکام اجتماعی اسلام را در حد توان اجرا کنی) را بدعت گذاشته است. اصل همین ولایت فقیه، انقلاب دینی، جهاد و شهادت و این‌ها، بله این‌ها در قرآن هست، اما می‌گویند این‌ها متعلق به زمان پیامبر و امام معصوم بوده و بعد از آن هم یک هزار و چندصد سال این‌ها تعطیل است تا امام زمان بیایند! یعنی ممکن است هزاران سال طول بکشد؛ یعنی کل قرآن و حدیث و آن همه آیات و روایات اجتماعی، سیاسی، تربیتی و اقتصادی، انگار همگی متعلق به آن ده- پانزده سال حکومت پیامبر و علی بوده و دیگه بعد از آن تا ظهور حضرت تعطیل است! در این هزاران سال، این احکام اصلاً نباید اجرا بشود؛ یعنی از طرف خودشان آمدند و با مقدس‌مآبی بدعت گذاشتند، انگار احکام خداوند را از طرف خودشان نسخ کردند.

آن پانزده سال که اصلاً پیامبر و علی خودشان این حرف‌ها را به ما زده‌اند؛ این‌ها فقط برای آن‌ها آمده است؟ این‌ها را که خود آن‌ها به ما گفتند. این وسط هم هزاران سال تا آمدن امام زمان تعطیل است؛ امام زمان هم که بیایند، خود ایشان «شَریکُ الْقُرْآن» و «مُفَسر الْقُرْآن» هستند؛ پس ارسال کل این آیات و احادیث اصلاً لغو و بی‌خود بوده است! این‌ها را برای چه کسی گفته؟ ما وظیفه‌ای نداریم یا صفر یا صد! یا شاه، صدام، آمریکا، اسرائیل، آل سعود، شوروی و دیگران، یا امام زمان! یا این‌ها یا آن‌ها، حد وسطی وجود ندارد. و چون امام زمان حضور ندارند، پس حکومت این‌ها مشروع است و ما دیگر حق اعتراض نداریم، نمی‌توانیم و نباید اعتراض کنیم! همین نمی‌شود، نمی‌شود را می‌گویند.

ما چیزی به نام اسلام سیاسی، اسلام فلسفی و عقلی، اسلام عرفانی و معنوی، اسلام عرب یا اسلام عجم نداریم. همگی این‌ها تحریف اسلام است. ما یک اسلام داریم که همه این ابعاد در آن وجود دارد؛ اسلام آگاهی و معرفت، عقلانیت، عرفان و معنویت، سیاست، احکام خانواده، احکام روابط بین‌الملل، احکام نماز و روزه، و طهارت و نجاست

دارد؛ همه این‌ها روی هم اسلام است. کسانی که می‌گویند این بخش‌های اجتماعی آن را عمل نکن، دچار «إیمَانٌ ببَعْضٍ وَکُفْرٌ ببَعْضٍ» و بدعت شده‌اند. کسانی هم که می‌گفتند ما به احکام اجتماعی و سیاسی اسلام کار داریم اما به عبادت، تقوا و کاری نداریم، آن‌ها هم بدعت‌گذار و منحرف هستند. امام با هر دو دسته درافتاد و آن‌ها را افشا کرد. می‌گویند بله، خمینی نماینده اسلام سیاسی است! اسلام سیاسی یعنی چی؟ امام که آثار عرفانی، فقهی، فلسفی و دیگر آثار او صدها برابر بحث‌های سیاسی ایشان بوده است؛ این هم نوعی تبعیض در دین و مثله کردن دین است.

ایشان در اینجا چه گفت؟ گفت که بدون مردم، هیچ کاری را نه می‌توان کرد و نه باید کرد؛ اصلاً هدف ما از مبارزه، انقلاب، تعلیم و تربیت، خود مردم هستند. باید مردم آگاه بشوند و شما باید مردم را آگاه کنید. در جهان اسلام، به خصوص در این صد سال گذشته، مردم را طلسم کرده‌اند؛ باید این طلسم را شکست. اگر مردم آگاه شدند، خود آن‌ها مسئله را درست می‌کنند. دشمن روی مردم تمرکز کرد. حکومت‌های فاسد تحت امر کفار و مستکبران، نسل‌های جدید را سوءتربیت کردند و به آن‌ها باوراندند که شما احمق هستید، شما نمی‌توانید؛ غرب و شرق می‌توانند اما شما نمی‌توانید! شما مشکل ذاتی دارید، ذهن شما عقیم است و شما نمی‌توانید تمدن بسازید.! این را باور کرده‌اند.

به روحانیون هم گفتند شما مواظب دین خدا باشید، به این مسائل چه کار دارید؟! امام(ره) هم در منشور روحانیت گفت کار را به جایی رسانده بودند که هرچه یک آخوند، یک روحانی احمق‌تر بود، می‌گفتند او مقدس‌تر است؛ هرچه آخوندی احمق‌تر بود و کلاه سر او می‌رفت، یا هرچه یک آخوندی ترسوتر بود و بازی می‌خورد، می‌گفتند این شخص خیلی مؤمن و عارف است و خیلی تقوا دارد! ایشان می‌گفت در حوزه قم و نجف به من گفتند تارک‌الصلاة؛ گفتند این شخص نماز نمی‌خواند! چون گفتم مراقب باشید جنگ و دعوای شیعه و سنی راه نیفتد، این توطئه دشمن است. به من گفتند وهابی! چون گفتم در برابر سیاست‌های فاسد بایستید به ما گفتند آخوند انگلیسی! چون گفتیم باید عدالت اقتصادی و اجتماعی را اقامه کنیم و اقامه قسط، فرمان خدا است تا بحث عدالت کردیم، به ما گفتند کمونیست. همین بعضی مذهبی‌ها، اسلام آمریکایی، شیعه لندنی و شیعه انگلیسی از همان موقع بود.

ملت‌های ما را ترساندند و تحقیر کردند؛ ملت‌های ما باور کردند که اسلام تمام شده و مرده است و فقط یک مناسک ساده در حاشیه است یعنی فقط چندتا عبادت فردی و شخصی مانده است. می‌گفتند دین را آلوده نکنیم، آن را وارد سیاست، جامعه و خانواده نکنیم! بگذارید یک قلمبه نور آن بالا باشد تا فقط به آن ادای احترام کنید! می‌گفتند درس زندگی، درس حکومت و درس تعلیم و تربیت از دین نگیرید؛ نمی‌شود؛ تا امام زمان نیایند، هیچ کاری نمی‌توان کرد. یا صفر یا صد! یا باید فاسدان، ظالمان و مستکبران بر ما حکومت کنند و یا امام زمان؛ حالا که امام زمان حضور ندارند، نوبت حکومت این‌هاست؛ تا چه زمانی؟ تا آخر! خب این‌ها اگر در زمان انبیاء هم بودند، همین حرف را می‌زدند.

هرکس در همین دوره برای اسلام فداکاری کرد، اگر در زمان پیامبر اکرم هم بود، فداکاری می‌کرد؛ و هرکس الآن

فداکاری نکرده است، در آن زمان هم بود، فداکاری نمی‌کرد. هرکس الآن فداکاری کرد، اگر در کربلا بود، به امام حسین ملحق می‌شد؛ و هرکس الآن فداکاری نمی‌کند، در آن زمان هم نمی‌کرد. هرکس الآن دارد فداکاری می‌کند، وظیفه خود را انجام می‌دهد وقتی امام زمان بیایند آن موقع هم اگر زنده باشد، در رکاب ایشان خواهد بود؛ اما کسانی که الآن حضور ندارند، در آن زمان هم نخواهند بود. یعنی امام زمان هم که بیاید، باز یک بهانه فقهی و شرعی (مسئلهٌ) می‌آورند! چنان‌که در روایت هم داریم که عده زیادی از مسلمانان با قرآن علیه پیامبر می‌ایستند و بحث می‌کنند «کُلُّهُمْ یَتَأَوَّلُ عَلَیْه الْقُرْآنَ»؛ یعنی با قرآن ثابت می‌کنند که امام زمان منحرف است! این در روایات ما آمده است، یعنی یک دین انحرافی را مطرح می‌کنند.

در اینجا امام گفت وقتی می‌خواهند بگویند دین و اسلام و این‌ها، نمی‌گویند می‌خواهیم عزت پیامبر اکرم را احیا کنیم، بلکه می‌گویند می‌خواهم راه بنی‌امیه را احیا کنم. این‌ها بعضی از آن‌ها پیامبر را چون عرب است قبول دارند، نه چون پیامبر است! همان زمان کسانی می‌گفتند مردم شعور ندارند و روی مردم حساب نمی‌شود کرد؛ ما یک اقلیت هستیم و باید احزاب سیاسی با هم توافق و معامله کنند و با شاه و آمریکا در همه کشورهای دیگر بسازند. هرکسی می‌گفت با حکومت‌ها، با روس‌های کمونیست، با انگلیسی‌ها، با ارباب‌ها و با فرانسوی‌ها معامله کنیم؛ هرکسی که نوکر و مستعمره هر کدام از این‌ها بود، می‌گفت باید با ارباب ببندیم یا با آن قدرت علیه این قدرت ببندیم، به آن علیه این باج بدهیم و اسم آن را هم موازنه مثبت می‌گذاشتند. یعنی کمی به این باج بده و کمی به آن، تا این به تنهایی نخورد و او هم به تنهایی نخورد، بلکه این‌ها با هم بخورند و در جاهایی هم با یکدیگر رقابت کنند. ما یک‌جوری این وسط خلاص شویم! کمونیست‌های آن‌ها می‌گفتند با آن طرف فلان کار را بکنیم و آن لیبرال‌ناسیونالیست‌های ملی‌گرا هم از آن طرف، هر کدام به یک روش سخن می‌گفتند و هیچ‌کدام هم به هدفی که اعلام می‌کردند نرسیدند، حتی اگر راست گفته بودند.

ته ملی‌گرایی به نژادپرستی و جنگ قومیت‌ها ختم شد؛ به جای این که برای ملت‌ها عزت بیاورد. ما ملیت را به این عنوان که حق نداری به هیچ ملت و هیچ قومیتی توهین کنی، محترم می‌دانیم. اگر ملیت به این معنی باشد که باید از خاک خود، سرزمین خود و ملت خود در برابر مهاجم دفاع کنی، این اسلامی است؛ اما آن ملی‌گرایی که امام می‌گوید، ملت‌پرستی و نژادپرستی است و آن ضد خداپرستی است. وگرنه امام هم صریح می‌گوید حق ندارید هیچ ملت، هیچ ملیت، هیچ زبان و هیچ قومیتی را تحقیر کنید یا بگویید از بقیه بهتر است؛ این‌ها شرک است و همه با هم مساوی هستند.

دعوای مذهبی؛ این حرفی را که امام آن موقع و چهل سال پیش گفته است، قبل از انقلاب، سرویس‌های جاسوسی می‌گفتند که اگر از عرب، اسلام و شرق سخن می‌گویید، بنی‌امیه را مطرح کنید! بنی‌امیه یک رژیم نژادپرست بود و اسلامی نبود. بنی‌امیه از اسلام سوءاستفاده کرد و سوار بر موج جهاد اسلامی شد در حالی که رهبران بنی‌امیه، از خود ابوسفیان تا بقیه آن‌ها، اصلاً هیچ وقت حقیقتاً مسلمان نبودند. همان‌هایی که قبل از اسلام با اسلام جنگیدند، بعد از اسلام هم با پرچم اسلام کارهای خود را ادامه دادند.

نمی‌دانم دوستان دیده‌اند یا نه، در همین قضایای تکفیری‌های اخیر، بعضی از همین‌ها که در سوریه و عراق بودند، آخوندهای سنی را بیشتر از آخوندهای شیعه کشتند؛ این‌ها مسجدهای اهل سنت را بیشتر از مسجد شیعه خراب کردند و اهل سنت را هم تکفیر می‌کنند و می‌کردند. بعد یکی از آن‌ها گفت: ما می‌خواهیم عزت و خلافت معاویه و یزید را دوباره احیا کنیم! برای استکبار و امپریالیسم فرقی نمی‌کند با پرچم بنی‌امیه باشد یا با پرچم مشرکین قریش، ابوجهل و ابوسفیان؛ نام آن عوض شده است. شما آن طرف خندق بودید شکست خوردید، حالا این طرف خندق آمده‌اید و لباس خود را عوض کرده‌اید حالا همان کارها را با پرچم اسلام انجام می‌دهید قبلاً با پرچم کفر بودید و حالا با پرچم اسلام هستید.

یک عده هم قائل به جنگ مسلحانه، کشتن و بمب‌گذاری و این حرف‌ها بودند. البته امام جهاد مسلحانه را در عصر غیبت حرام نمی‌دانست؛ چون بعضی‌ها فکر کردند امام چون طرفدار روش جنگ مسلحانه نبود، از کسانی است که می‌گوید اساساً جنگ مسلحانه حرام و جهاد با سلاح حرام است؛ خیر، اصلاً این‌طوری نیست و امام بارها خلاف آن را گفت. حتی یک وقتی بعد از 17 شهریور که رژیم شاه مردم را خیلی می‌کشت، امام گفت کاری نکنید که حکم جهاد مسلحانه بدهم. ولی امام نمی‌گفت از این باب که در عصر غیبت جهاد مسلحانه نمی‌شود کرد، بلکه قبول داشت که می‌شود انجام داد. اصلاً ایشان اولین کسی است که با نام اسلام گفت باید با جهاد مسلحانه، اسرائیل را از بین ببریم؛ و باید در برابر آمریکا، انگلیس، شوروی و این‌ها که کشورها را اشغال کرده‌اند با سلاح بایستید؛ این‌ها با موعظه، خواهش، التماس و مذاکره عقب نمی‌روند. پس ایشان قائل به جهاد مسلحانه بود، اما می‌گفت اگر می‌خواهید یک ملتی از حکومت‌های فاسد نجات پیدا کند، راه آن آگاه کردن مردم است. اگر مردم بیدار شدند و آمدند، قطعاً پیروز می‌شوید؛ اما اگر نیایند، حتی اگر بتوانید با کودتا هم پیروز بشوید، چون مردم حضور ندارند و نمی‌فهمند چه می‌گویی، باز این پیروزی در پایان به نتیجه نمی‌رسد و شکست خواهد بود.

اصلاً هدف، رشد مردم، رهایی مردم، تربیت مردم و حقوق مادی و معنوی مردم است. همه انبیاء همین کار را می‌کردند تا با مردم سخن بگو؛ با لسان مبین و «بقَدْر عُقُولهمْ» با همه سخن بگو. اگر ما الآن به لحاظ نظامی هم

بتوانیم بر کل جهان و کل مستکبران مسلط شویم و مستکبران را شکست دهیم، اما با نظامی‌گری نمی‌توانی ملت‌ها را رها کنیم؛ بلکه باید با مردم سخن بگویی. مردم عقل و فطرت دارند باید استدلال عقلی و استدلال شرعی بیاوریم و باید صداقت ما را باور کنند و به ما اعتماد کنند که ما نمی‌خواهیم به جای قبلی‌ها، بیایم رئیس آن‌ها بشویم، بلکه ما می‌خواهیم آن‌ها را نجات دهیم؛ ما خادم شما هستیم و ما نوکر شما هستیم.

یک فرمایش از پیامبر اکرم(ص) بزرگ‌ترین و متعالی‌ترین انسان، خطاب به مشرکان و مردمی که سنگ به ایشان می‌زدند، وجود دارد؛ ایشان طبق این نقل فرمودند: «أنا رَسُولَ اللَّه و أَجیرُکُمْ»»؛ خیلی تعبیر عجیبی است! من فرستاده خدا هستم و مزدور شما هستم. من فرستاده خدا و خادم شما هستم؛ من آمده‌ام تا خادم شما باشم و نمی‌خواهم مخدوم شما باشم. من برای شما آمده‌ام نه برای خودم.

چرا خداوند می‌فرماید همه انبیاء باید به مردم خود می‌گفتند و گفتند: «إنی لَا أَسْأَلَکُمْ عَلَیْه أَجْرًا» یا «لَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْه مَالًا»؛ یعنی من هیچ‌چیز برای خودم نمی‌خواهم و با شما معامله نمی‌کنم؛ نه قدرت می‌خواهم، نه ثروت، نه ریاست و نه حتی محبوبیت؛ بلکه فقط خدا را می‌خواهم و برای او خدمت به شما و رهایی شما را دنبال می‌کنم.

امام(ره) در این موارد، زبانش مانند انبیاء بود. دیده‌اید یک‌جا شعار می‌دادند ما همه سرباز توییم خمینی. امام گفت: نه من سرباز تو هستم و نه تو سرباز من هستی؛ ما همگی سرباز او هستیم. یک وقت جلوی ایشان گفتند شما ملت را از 2500 سال سلطنت، استبداد و این‌ها نجات دادی و... بعد وقتی نوبت به صحبت امام(ره) رسید، گفت من برای خودم هیچ نقشی قائل نیستم.

جمله دوم امام(ره) از این هم زیباتر بود؛ رو به مردم کرد و گفت برای شما هم نقشی قائل نیستم! دومی از اولی هم قشنگ‌تر بود؛ چون بقیه می‌گویند ما کاری نکردیم، بلکه شما مردم این کار را کردید و از این حرف‌ها، اما بعد می‌خواهند سوار بر مردم بشوند؛ اول چاپلوسی و تملق مردم را می‌گویند و بعد می‌گویند حالا بیایید می‌خواهم سوارتان بشوم! اما امام گفت من برای خودم نقشی قائل نیستم و برای شما هم نقش مستقلی قائل نیستم؛ چون قبلاً هم شما بودید و هم من، اما از وقتی نام خدا را گفتیم، پیروزی‌ها شروع شد؛ چون به قدرت اصلی که خدا است وصل شدیم. وقتی نام خدا را گفتیم قوی شدیم و دیگر از مرگ نترسیدیم. امام(ره) می‌گفت تا زمانی که ملت‌ها از مرگ بترسند، نمی‌توانند خود را نجات دهند؛ و تا موحد نشوند، از مرگ می‌ترسند. عالم و عامی، ملا و جاهل آن، تا خدا را باور نکنند و حبّ لقاء خدا را پیدا نکنند، از مرگ می‌ترسند. قرآن می‌فرماید: «فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إنْ کُنْتُمْ صَادقینَ»؛ اگر راست می‌گویید و خیلی مذهبی و خدایی هستید، نگاه شما به مرگ چیست؟ آیا از مرگ می‌ترسی، فرار می‌کنی و بدت می‌آید، یا مرگ را دروازه ملاقات با معشوق می‌دانی؟

امام می‌گفت این ملت ایران و بقیه ملت‌ها، تا وقتی از مرگ بترسند و شهادت را باور نکنند، معلوم می‌شود هنوز توحید ندارند. او می‌گفت کسانی که از آمریکا می‌ترسند، حتی سیاسیون، رهبران و علما، علت ترس آن‌ها این است که به قدر کافی تهذیب نفس نکرده‌اند و توحید آن‌ها مشکل دارد. اگر کسی موحد باشد، از غیر خدا نمی‌ترسد. مگر مدام نمی‌گویید «لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إلَّا باللّه»؟ پس چرا دروغ می‌گویید؟ امام(ره) در بحث‌های «چهل حدیث» خود می‌گوید: دقت کرده‌اید روزی چند بار دروغ می‌گویید؟ هر بار که می‌گویید «إیَّاکَ نَعْبُدُ وَإیَّاکَ نَسْتَعینُ»، دروغ می‌گویید! هر وقت می‌گویید: «الْحَمْدُ للَّه رَبّ الْعَالَمینَ»، دروغ می‌گویید! هر بار می‌گویید «الله‌اکبر»، دروغ می‌گویید! هر بار می‌گویید «سبحان‌الله»، دروغ می‌گویید! چون در ذهن شما خدا متهم است و منزه نیست. سبحان‌الله یعنی او از هر چیز منفی منزه است، اما در ذهن ما این‌طوری نیست.

بعد به این جوان‌ها گفت چه شد که شما که یک ملت ترسو بودید، یک‌مرتبه این‌طوری شجاع شدید؟ شما همان ملتی هستید که وقتی تولد شاه می‌شد، یک پاسبان مفنگی معتاد با یک باطوم می‌آمد و کل بازار از او می‌ترسیدید و مغازه‌ها را تعطیل می‌کردید و می‌گفت باید برای تولد شاه چراغانی کنید! چه شده است که الآن یک‌مرتبه از کودکی که تازه زبان باز کرده تا سال‌خورده‌ای که در بیمارستان محتضر است، می‌گویید مرگ بر شاه و مرگ بر آمریکا؟ چه شد شما یک‌مرتبه این‌قدر نترس شدید؟ چون به خدا وصل شدید و چون نام خدا را گفتید، شجاع شدید. هم شاه را پایین کشیدید و هم مسلمین صدام را زدند؛ مسلمانان هم آل سعود را در شش هفت کشور، از یمن تا عراق و سوریه، و رژیم‌های فاسد عربی را شکست دادند. هم اسرائیل در پنج شش جنگ شکست خورد و هم آمریکا مجبور شد؛ بعد از روس‌ها، کمونیست‌ها، آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها مجبور شدند بخش اعظم لشکر خود را از افغانستان و عراق بیرون ببرند، گرچه هنوز به طور کامل نرفته‌اند.

امام(ره) درباره اسرائیل گفت رژیم صهیونیستی از من و شما نمی‌ترسید و شکست نخورد، بلکه از خدا شکست خورد. خرمشهر را خدا آزاد کرد؛ وگرنه ما و شما که بودیم، چرا پیش از آن نمی‌شد؟ از وقتی با اخلاص نام خدا را

گفتید، همه کارهای نشدنی، شدنی شد. امام آمد و گفت این طلسم را بشکنید؛ طلسم ما نمی‌توانیم و طلسم نمی‌شود، و طلسم ما می‌ترسیم را بشکنید؛ و این طلسم فقط به یک روش شکسته می‌شود: «یَا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا آمِنُوا»؛ مسلمانان! واقعاً مسلمان باشید.

امام گفت اگر مردم به شما اعتماد کردند، حرفی برای گفتن داشتی، درست و صادق بودی و گفتی: «لَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْه أَجْرًا»؛ یعنی من نمی‌خواهم دکانی باز کنم تا بیایم مراد شما بشوم و شما مرید من بشوید و من بنشینم تا بیایید دست من را ببوسید و قربان‌صدقه من بروید، نه. بلکه ما می‌خواهیم راه انبیاء را برویم. انبیاء کتک می‌خوردند، فحش می‌شنیدند و کشته می‌شدند. قرآن می‌فرماید هیچ پیامبری نیامد «إلَّا کَانُوا به یَسْتَهْزئُونَ»؛ یعنی او را مسخره می‌کردند. ما آمده‌ایم تا ما را مسخره کنید، سنگ بزنید و پیشانی ما را بشکنید، ما را به درخت ببندید و

مانند حضرت یحیی با اره دو نیم کنید، یا مانند امام حسین سر ما را ببرید. بیایید در صورت ما تف بیندازید و به ما فحش بدهید؛ ما می‌خواهیم فدای شما بشویم؛ ما را بزنید، ما می‌خواهیم شما را نجات بدهیم. ملت‌ها هم اگر اول بازی بخورند، بعد از مدتی می‌فهمند چه کسی دشمن و چه کسی دوست است؛ حتی همان کسی که اول بازی خورده باشد، بعداً می‌آید و به تو ایمان می‌آورد.

پیامبر اکرم را با سنگ می‌زدند و سر و صورت او خونی بود. یکی از مشرکان گفت جلو رفتم تا آجر بزرگی در سر و صورت او بزنم و او را خلاص کنم! دیدم صورت پیامبر اکرم پر از خون است و دست بر صورت خود می‌کشد و زیر لب چیزی می‌گوید. جلو آمدم تا ببینم چه می‌گوید؛ آیا دارد به ما فحش می‌دهد؟ آیا دارد التماس می‌کند و می‌گوید ببخشید نزنید؟ آیا دارد نفرین می‌کند؟ چه می‌گوید؟ دیدم دارد می‌گوید: «اللَّهُمَّ اغْفرْ لقَوْمی فَإنَّهُمْ لَا یَعْلَمُونَ»؛ یعنی خدایا! مردم مرا ببخش، این‌ها دارند من را می‌زنند، آن‌ها را ببخش؛ چون نمی‌دانند، حرف‌های من را متوجه نشده‌اند و من را باور نکرده‌اند؛ این‌ها من را بزنند، اما تو این‌ها را ببخش. من آن‌قدر می‌گویم تا بفهمند و تصمیم بگیرند.» و همین‌طور شد؛ از سی - چهل مؤمن، الآن به نزدیک دو میلیارد رسیده‌اند و به زودی تا چند دهه دیگر اکثر بشریت به لحاظ شناسنامه‌ای مسلمان خواهند بود، و بعد از آن باید رفت تا مسلمان واقعی شد. معنای شکست و پیروزی دوباره عوض شد؛- این‌ها جمله‌های انبیایی است - گفت وقتی هدف معنوی است، اگر هدف شما معنوی باشد، شکست شما هم پیروزی است؛ اما اگر هدف مادی باشد، پیروزی شما هم شکست است. این دیگر حرف چپ و راست و شرق و غرب و مدرنیته و سنت و این‌ها نیست؛ این‌ها حرف خدا و سخنان خدا است؛ این بوی حرف‌های انبیاء را می‌دهد و این‌ها سخنان قرآن است. «إحدی الْحُسْنَیَیْن» جالب است؛ حُسنی معمولاً باید یکی باشد؛ "حُسنی" یعنی "بهترین". اما قرآن می‌فرماید هر دو آن بهترین است؛ بهترین که قاعدتاً باید یکی باشد، اما می‌گوید هر دو آن بهترین است؛ پیروزی برای حق و شکست برای حق یعنی شهادت، هر دو آن بهترین است و اصلاً شکست و پیروزی هیچ فرقی با هم ندارد.

غیر از امام و پیش از امام، در میان گروه‌های سیاسی، احزاب و ملت‌ها، چه کسی اصلاً این حرف‌ها را می‌زد؟ اصلاً در مورد این حرف‌ها می‌گفتند این حرف‌ها چیست و مسخره می‌کردند. چه کسی این حرف‌ها را می‌زد؟ چه کسی می‌گفت ما مأمور به تکلیف هستیم و نه نتیجه؛ ما باید وظیفه خود را انجام دهیم؛ این که شکست می‌خوریم یا پیروز می‌شویم، آن چیزی که در دست ما نیست؛ ما اصلاً برای پیروزی نمی‌جنگیم، بلکه برای پیروزی برنامه‌ریزی می‌کنیم؛ هدف مقطعی بله پیروزی است، اما هدف نهایی و اصلی ما حتی پیروزی هم نیست؛ هدف این است که من الآن باید این کار را انجام دهم. ما باید با ستم دربیفتیم و من درمی‌افتم؛ می‌گویند آقا ممکن است کشته شویم، بله ممکن است. بعضی‌ها که این منطق قرآنی را نمی‌فهمند، دیدید می‌گویند حسین بن علی مگر نمی‌دانست که شهید می‌شود و اهل‌بیت پیامبر اسیر می‌شوند؟ پس چرا رفت؟! خیال آن‌ها این است که حفظ جان و چند روز بیشتر ماندن در این دنیا، تکلیف شرعی است! اصلاً ما وظیفه نداریم هرچه بیشتر در اینجا بمانیم؛ چه کسی گفته است ما وظیفه داریم مثلاً چند روز بیشتر در اینجا بمانیم؟ اصلاً ما چنین وظیفه‌ای نداریم. بله، اضرار به نفس نباید بکنی، خودکشان نباید بکنی و خود را به خطر نیندازی؛ حفظ سلامت واجب است و این‌ها همگی هستند؛ اما همه این‌ها واجبات مقطعی و وسیله هستند. اصلاً مثل این است که بگویند ما را خلق کرده‌اند برای این که هرچه بیشتر

در دنیا بمانی! قرآن یا سنت در کجا چنین حرفی زده است؟ اصلاً ما وظیفه نداریم به هر قیمتی زندگی کنیم و ادامه دهیم. قرآن می‌فرماید ما شما را خلق کردیم تا «لیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا»؛ هدف فقط این است که کدام‌یک از شما در کنش‌ها و واکنش‌ها، و در موقعیت‌های مختلف شکست و پیروزی، زیبا عمل می‌کنید، تمیز زندگی می‌کنید و تمیز می‌میرید. اصلاً هدف از این که ما به این عالم آمدیم و چند سال بعد هم می‌رویم، این است که چه کسانی تمیز عمل می‌کنند؛ نه این که چه کسانی بیشتر عمر می‌کنند یا چه کسانی بیشتر کار می‌کنند حتی در قرآن «أَکْثَرُکُمْ عَمَلًا» نیامده، بلکه «أَحْسَنُ عَمَلًا» آمده است؛ یعنی کدام‌یک از شما قشنگ زندگی می‌کنید، زیبا زندگی می‌کنید، زیباتر زندگی می‌کنید و زیباتر می‌میرید.

قرآن می‌گوید ما اصلاً شما را خلق کردیم؛ ««یَا أَیُّهَا الْإنْسَانُ إنَّکَ کَادحٌ»»؛ چیه که مدام در این عالم دنبال راحتی می‌گردی؟ اصلاً راحتی در این عالم خلق نشده است و تو دنبال چیزی می‌گردی که وجود ندارد. تو در یک «إنَّکَ کَادحٌ» با تاکید هستی - این‌هایی که دارم می‌گویم حرف‌های امام است و این حرف‌ها از دهان من بزرگ‌تر است و حرف‌های من نیست - می‌گویم این منطق، دنیا را عوض کرد، مسیر تاریخ را تغییر داد و در تقدیر بشر دست برد؛ چون دوباره همه صدای انبیاء را شنیدند و این صدا از آن صداها بود. می‌گوید: «إنَّکَ کَادحٌ إلَى رَبّکَ کَدْحًا»؛ تو در یک سلوک رنج‌آلود به سوی پروردگارت هستی و حتماً رنج خواهی برد؛ دنیا بدون رنج نیست. بعد چی؟ «فَمُلَاقیه»؛ تو یک قرار ملاقات با خداوند داری. کل زندگی تو، سختی‌های آن، آسانی‌های آن، پیروزی‌ها، شکست‌ها،

خنده‌ها و گریه‌ها، همگی مقدمه است. امام می‌گوید همه آن برای این است که برای آن ملاقات آماده شویم؛ ما اصلاً زندگی می‌کنیم و این مقدمه است؛ اباید برای ملاقات با خدا آماده شویم تا در آنجا آبروی ما نرود و یک ملاقات درست با وجه جمالی خدا داشته باشیم، نه فقط وجه جلالی او؛ با جلال و جمال او. که آن می‌شود بهشت و این می‌شود جهنم. «وَإنَّ جَهَنَّمَ لَمُحیطَةٌ بالْکَافرینَ»؛ نمی‌گوید «سیُحیط» بعداً جهنم بر شما احاطه پیدا می‌کند، بلکه جمله اسمیه است و از کلمه ««لَمُحیطَةٌ»» استفاده کرده است. قرآن دارد می‌فرماید شما همین الآن در جهنم هستید! همه ما الآن در جهنم هستیم، منتهی طبیعت و حجاب طبیعت نمی‌گذارد و ما نمی‌فهمیم که همین الآن در جهنم هستیم. اصلاً عالم طبیعت و عالم ماده، جهنم است؛ حسد, کینه، غصه و افسردگی، این‌ها دود آتش جهنم است. آن صراط و پل صراط، همین الآن است و ما روی صراط هستیم؛ پس از مرگ پلی نیست که بخواهی از روی آن عبور کنی، بلکه همین الآن داری از روی پل عبور می‌کنی و ما داریم از وسط جهنم عبور می‌کنیم. اکثریت ما در جهنم سقوط می‌کنیم و یک اقلیتی سالم عبور می‌کنند؛ انبیاء، شهدا، علمای صالح و انسان‌های فداکار و صادق، از این مسیر به سلامت عبور می‌کنند.

کسی که همه چیز را این‌قدر معنوی می‌بیند؛ ما در عملیاتی شکست خوردیم و شهدای ما جلو ماندند. همان بچه‌هایی که عقب آمدیم، تقریباً همه ما مجروح بودیم؛ دشمن بمباران شیمیایی وسیع انجام داده بود. من یادم می‌آید این‌قدر افسرده بودیم و غصه می‌خوردیم و ناراحت شده بودیم؛ چون بسیاری از رفقای ما جلو مانده بودند، همین شهدایی که الآن جنازه‌های آن‌ها را می‌آورند. شاید 7- 8 ماه و نزدیک به یک سال روی آن عملیات، شناسایی، آموزش، تمرین و کارهای دیگر زحمت کشیده شده بود؛ باور نمی‌کردیم که ظرف دو روز با بمباران شیمیایی و مسائل دیگر، ورق برگشت. من در بیمارستان مجروح بودم، ولی اصلاً ترکش‌ها و زخم‌های بدنم من را خیلی اذیت نمی‌کرد، بلکه این غصه خیلی اذیت می‌کرد که مثلاً ما با این همه زحمت صد درصد جلو رفتیم، اما بعد هشتاد درصد آن دوباره از دست رفت و بیست درصد آن ماند و یک عده از شهدا جلو ماندند. آن طرف باتلاق‌های هورالهویزه، بچه‌های ما یک به ده و یک به صد با سلاح سبک جنگیدند؛ آن طرف تانک، بالگرد، هواپیما، بمباران و این‌ها بود و توپخانه‌ها شلیک می‌کردند، و این طرف بچه‌ها با کلاشینکف و آرپی‌جی 72 ساعت زیر بمباران شیمیایی جنگیدند و عقب نرفتند. چیز عجیبی بود؛ اگر این موبایل‌های همراه آن موقع بود چه فیلم‌ها که می‌شد گرفت. یک عده از شهدا ماندند، یک عده مجروح شدند و یک عده هم با ناراحتی به عقب آمدند تا دوباره آماده شوند که باز بروند. ما در بیمارستان بودیم، اما هنوز پشت خط بودیم و ما را به عقب نیاورده بودند که پیامی از طرف امام آمد؛ و من در آنجا برای اولین بار این جمله را از امام شنیدم که: «ما مأمور به تکلیف هستیم.» پیروز شدن واجب نیست؛ چرا؟ چون در اختیار ما نیست و چیزی واجب می‌شود که در اختیار تو باشد. امام گفت آن چیزی که بر شما واجب بود، تلاش برای پیروزی بود؛ آن هم نه پیروزی خود شما، بلکه پیروزی حق. ما دنبال پیروزی خود بر آن‌ها نیستیم بلکه ما دنبال پیروزی حق بر باطل هستیم؛ و با آن آدم‌های آن طرف جبهه هیچ دشمنی شخصی نداریم. امام گفت: «یاد بگیرید بدون کینه بجنگید؛ به هیچ کس کینه ندارید و می‌جنگید. من اصلاً با تو نمی‌جنگم بلکه تو خودت آمدی و جلوی حق سد شدی؛ من با تو این مشکل را ندارم و حتی می‌خواهم تو را هم نجات دهم. حتی کسانی که اسلام حکم اعدام آن‌ها را داده است، آن هم از سر رحمت است؛ برای این که هرچه زودتر تو از این عالم بروی، عذاب جهنم تو کمتر می‌شود و دیگران هم کمتر آسیب می‌بینند. درباره کسی که جنایتکار و آدم‌کش است می‌گفت حکم اعدامی که اسلام می‌دهد، آن هم رحمت است؛ مانند این که دست تو فاسد شده باشد؛ اگر انگشت تو را قطع نکند، کل دست تو را می‌گیرد و بعد کل جان تو را می‌گیرد. در اینجا آن کسی که دارد انگشت تو را قطع می‌کند، از سر رحمت این کار را می‌کند و می‌خواهد تو را نجات دهد. امام(ره) می‌گوید جهاد اسلام و مجازات آن هم از سر رحمت است و اصلاً نگاه اسلام به گونه دیگری است.

در آنجا یادم است پیامی داد که ما برای پیروزی باید برنامه‌ریزی می‌کردیم؛ دیوانه که نیستیم کاری را شروع کنیم تا شکست بخوریم، بلکه برای این که پیروز بشویم باید برنامه‌ریزی کنیم، فکر کنیم، آموزش ببینیم، نظم داشته باشیم و همه مقدمات را انجام بدهیم؛ اما هدف نهایی ما، پیروز شدن ما نبود. اگر این پیروزی مادی تکلیف الهی بود، پس اکثر انبیاء و ائمه ما معصیت‌کار بودند؛ چون اکثر آن‌ها پیروزی مادی و نظامی نداشتند، پس معلوم می‌شود اکثر آن‌ها معصیت کردند! ما باید به وظیفه خود در حد توان عمل کنیم؛ با محاسبه، با عقل و برنامه‌ریزی به نتیجه بیندیشیم، اما نتیجه را نپرستیم. نگوییم به شرط چاقو! می‌گویند هندوانه را به شرط چاقو می‌خریم! ما هم به شرطی مبارزه می‌کنیم که مطمئن باشیم پیروز می‌شویم! خیر آقا، این منطق مادی است. این همان منطقی بود که می‌گفت حسین که می‌دانست شهید می‌شود، چرا به کربلا رفت؟ خیال این منطق این است که به هیچ قیمتی نباید شهید بشوی؛ خیر. هدف پیروزی اسلام و حق بر باطل است، چه تو پیروز بشوی و چه تو شهید بشوی؛ هدف من و تو نیستیم، بلکه هدف اقامه حق است. صدای انبیاء را بریده و قطع کرده بودند؛ هیچ‌کس در دنیا دیگر صدای انبیاء را نمی‌شنید.

کار بزرگ امام(ره) این بود که صدای انبیاء را دوباره بلند کرد و دوباره به گوش بشر رساند؛ و این جهان دیگر آن جهان نیست. بنابراین با این تعابیر که اسلام سیاسی بوده است، همه اسلام این نیست؛ فکر همه روحانیون اسلام که مثل فکر امام نیست؛ حتی در حوزه‌های شیعه هم همه این دیدگاه را قبول ندارند. حالا چه چیزی را قبول نداری؟ امام مگر غیر از قرآن و سنت انبیاء چه گفته است؟ چه چیزی جز آنچه که اهل بیت(ع) گفتند و عمل کردند گفته است؟ شیعه تنها مذهبی است که تمام رهبران آن را کشتند؛ یک رهبر ما عمر طبیعی نکرده است و همه آن‌ها سیاسی بودند؛ چون آدم غیرسیاسی را که نمی‌کشند. امام می‌گفت اگر انبیاء، مثلاً حضرت موسی می‌آمد و فقط احکام طهارت و نجاست را می‌گفت، فرعون به دنبال او نمی‌افتاد تا او را بکشد. اگر حضرت عیسی بن مریم فقط از اخلاق، معنویت و موضع‌های کلی و حرف‌های روی هوا مثل پاپ و این‌ها سخن می‌گفت؛ اگر عیسی بن مریم این‌طوری سخن می‌گفت، نمی‌خواستند بیایند و او را به صلیب بکشند؛ حالا آن‌ها می‌گویند کشیدند و ما می‌گوییم نکشیدند، ولی هر دو قبول داریم که می‌خواستند او را به صلیب بکشند. چرا؟ اگر حضرت ابراهیم با قدرت‌ها درگیر نشده بود، چرا او را در آتش بیندازند؟ چون تبر زد؛ تبر ابراهیم از توحید ابراهیم جدا نیست. این هم که بعضی‌ها دیدم می‌گویند مسئلهٌ از نظر شرعی چرا حضرت ابراهیم به بت‌پرست‌ها دروغ گفت و وقتی به او گفتند چه کسی این بت‌ها را شکسته است، گفت این بت بزرگ‌تر آن‌ها را شکسته است؟ چرا او دروغ گفت؟ بعد بعضی‌ها می‌گویند برای حفظ جان بوده یا توریه بوده است؛ اصلاً مثل این که کل قرآن را نمی‌خوانند! چند آیه قبل از آن، حضرت ابراهیم خود به آن‌ها می‌گوید: «من بت‌های شما را خواهم شکست.» خود حضرت ابراهیم به آن‌ها گفته بود. آیه دیگر قرآن می‌گوید: «بسیار خب، حالا شما از شهر بیرون بروید؛ برای تفریح و عبادت و این‌ها بروید، من کار خود را انجام می‌دهم.» آن حرفی که بعداً زد چه بود؟ این مثل آن است که شما بگویید آقا این کار شما غلط است، باید این را بشکنید و خراب کنید؛ این ضد بشر، جهل و خرافه است و... گوش نمی‌کنند، بعد می‌گویند داریم می‌رویم بیرون، او می‌گوید بسیار خب بروید بیرون، اگر برگشتید اگر این‌ها این‌جا بود؟ طبق گفته قرآن، حضرت ابراهیم صریح گفته که من سر حرف خود می‌ایستم و نمی‌گذارم این خرافات ادامه پیدا کند. بعد آن‌ها رفتند برگشتند گفتند چه کسی این کار را کرد؟ گفتند یک جوانی بود که خود او مدام می‌گفت می‌خواهم کاری بکنم و به نظرم همان جوان کاری کرده است؛ او اصلاً ما را از بیخ قبول ندارد. رفتند او را گرفتند آوردند؛ در آنجا به ابراهیم چه گفتند؟ گفتند ابراهیم! تو این‌ها را شکستی؟ او گفت نه، مگر آن تبر را نمی‌بینید؟ آن بت بزرگ‌تر شکسته است. این دروغ نیست، بلکه آن‌ها می‌فهمیدند منظور حضرت ابراهیم چیست.

مثل آن است که مثلاً من بگویم چه کسی این کتاب‌ها را مرتب کرده است و بگویم این بچه شش‌ماهه این کار را کرده است! مگر حضرت ابراهیم این‌قدر ساده است که وقتی خودش متهم است و قبلاً هم اخطار کرده و بعد آن کار را انجام داده است، بگوید این بت کار را کرده است؟ او می‌خواهد بگوید این که روشن است من این کار را کرده‌ام، اما شما چگونه به این‌ها پناه می‌برید؟ این‌ها نماد خدایان شما هستند که حتی نمی‌توانند از خود دفاع کنند؛ من می‌گویم این بت شکسته است و خودتان به آن می‌خندید و می‌گویید مگر این بت می‌تواند چنین کاری بکند؟ یعنی حضرت ابراهیم دارد منطق آن‌ها را زیر سؤال می‌برد و پای حرف خود می‌ایستد. اگر منظور او واقعاً این بود که من این کار را نکرده‌ام و این بت بزرگ‌تر کرده است، چرا وقتی این جواب را شنیدند، او را در آتش انداختند؟

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته


هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha