شبکه یک - 5 اسفند 1404

قرآن اینجا، اکنون (۶) (برای جذب خائن دوچهره، اصول را زیر پا مگذارید)

بسم‌الله الرحمن الرحیم

«إنَّ الَّذینَ تَوَلَّوْا منْکُمْ»؛ آن عده از شما که در لحظه فداکاری فرار می‌کنند و حرف‌های دشمن را می‌زنند، می‌گویند: آقا بس است، رها کنید، نمی‌شود، ما نمی‌توانیم، آیا شما می‌دانید چرا؟ «إنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّیْطَانُ»؛ بله، شیطان پای آن‌ها را لغزاند؛ اما چرا آن‌ها لغزیدند؟ شیطان پای همه را می‌لغزاند، اما بعضی از انسان‌ها می‌لغزند و بعضی دیگر نمی‌لغزند. او همه را وسوسه می‌کند. چرا تو لغزیدی؟ چرا من لغزیدم؟ چرا او نلغزید؟ می‌فرماید که تن خود شما می‌خارد؛ این کسانی که خیانت می‌کنند، خودشان مشکل دارند. مشکلات به تدریج به وجود آمدند اما تو خود را به آن راه زدی؛ پیوسته گفتی مهم نیست، مهم نیست؛ بعد یک دفعه گفتی اصلاً هیچ‌ چیز مهم نیست. می‌گویند تخم‌مرغ‌دزد، شتردزد می‌شود. در اول همه این‌طوری هستند؛ هیچ‌ کس یک‌باره خائن نمی‌شود؛ انسان‌ها همگی به تدریج خائن می‌شوند. خداوند می‌فرماید که چرا شیطان توانست پای این‌ها را بلغزاند؟ به این بخش از آیه دقت کنید؛ این هم یک قاعده است؛ قاعده‌ای انسان‌شناختی: «ببَعْض مَا کَسَبُوا». چرا پای این‌ها لغزید؟ همه ما وسوسه می‌شویم. چرا عده‌ای خیانت نمی‌کنند؟ خیانت جنسی، خیانت اقتصادی، خیانت سیاسی، خیانت به خانواده، خیانت در بازار؛ چرا آن‌ها خیانت نمی‌کنند؟ مگر آن‌ها وسوسه نمی‌شوند؟ چرا همه وسوسه می‌شوند، چرا یک عده‌ای خیانت نمی‌کنند و عده‌ای دیگر خیانت می‌کنند؟ بعضی از افراد می‌گویند آقا دست ما نیست! چرا تو آن را انتخاب می‌کنی و این را انتخاب می‌کنی؟ این موضوع قطعاً علتی دارد و در اختیار ما نیست.

قرآن می‌فرماید: ممکن است شما در آن لحظه آخر فکر کنید که کار در اختیار شما نیست، اما این کار مقدماتی داشت که آن مقدمات همگی در اختیار شما بودند. یعنی ممکن است من بروم و وقتی خود را از پشت‌بام پرت می‌کنم، بله، از آن بالا تا زمانی که به پایین بیایم دیگر در اختیار خود من نیست و جبر است و من قطعاً سقوط می‌کنم. می‌گویند طرف از ساختمان ده ‌طبقه افتاد 9 طبقه را پایین آمد گفت الحمدلله تا حالا که بخیر گذشته! این 9 طبقه که بخیر گذشته انشاءالله آن یک طبقه هم بخیر می‌گذرد چیزی نیست. نه آقا کل ساختمان ده‌طبقه یک‌جا فرو می‌ریزد. منتهی تو آن 9 طبقه را در حالی پایین آمدی که حواس تو نبود و خود را به آن راه زدی.

چرا ما دچار وسوسه واحد می‌شویم؟ دو مغازه در بازار کنار هم با شرایط یکسان در یک موقعیت قرار می‌گیرند آن یکی کلاهبرداری می‌کند و دیگری کلاهبرداری نمی‌کند؛ برای چه؟ هر دو آن‌ها وسوسه شدند؛ چرا او این کار را می‌کند؟ این‌جا است که قرآن می‌فرماید من به شما می‌گویم چرا: «اسْتَزَلَّهُمُ الشَّیْطَانُ ببَعْض مَا کَسَبُوا». تو به تدریج کارهایی را انجام می‌دهی «بمَا کَسَبُوا» یعنی دستاورد خود توست. تو کم‌کم کارهایی را انجام می‌دهی که انجام این عمل برای تو راحت می‌شود. تو خود را به تدریج آماده می‌کنی و این آمادگی را در خود به وجود می‌آوری که در آن لحظه‌ای که امکان پیش آمد، آن وقت دیگر می‌توانی این کار را بکنی؛ ولی آن شخص دیگر در تمام این مدت با خود مبارزه می‌کند و مراقب خودش است. امر مقدس تا آخر برای او مقدس است و کوتاه نمی‌آید. این کار مانند رفتار کسی است که آرام‌آرام و کم‌کم مدام نجاست بخورد؛ - معذرت می‌خواهم - او روی یک تکه کوچک شکر می‌ریزد و مثلاً می‌گوید حالا این مقدار از آن اشکالی ندارد. این مسائل یک دفعه بزرگ اتفاق نمی‌افتند؛ هیچ‌کس یک‌باره به این مرحله نمی‌رسد، بلکه همه چیز ریزه‌ریزه رخ می‌دهد و بعد شخص یک دفعه می‌بیند که آشغال‌خور شده است!

قرآن می‌فرماید: شما خود با خود این کار را کردید. شیطان نمی‌تواند کسی را به زور جهنمی کند. شیطان فقط یک «موچک» می‌زند -مشهدی‌ها می‌گویند موچک، یعنی این‌طوری است. خود تو اهلی شدی، اهلی شدی. تا خود تو نخواهی، نمی‌آیی و این کار را انجام نمی‌دهی، منتها این اتفاق آرام‌آرام رخ می‌دهد. این تعبیر بسیار عجیب است و ما بسیار گرفتار آن می‌شویم. «إنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّیْطَانُ»؛ یعنی شیطان خواست که این‌ها بلغزند. «استزلال» یعنی شیطان می‌خواهد که تو بلغزی، اما او به زور که تو را نمی‌لغزاند؛ تو خودت می‌لغزی. خداوند به ما می‌گوید: تو خودت مشکل داری. وسوسه که همه‌جا هست؛ تو باید قوی باشی. خودت را قوی می‌کنی یا ضعیف؟ چرا او می‌تواند پای تو را بگیرد؟ چرا می‌کشد و تو می‌افتی؟ چرا آن یکی دیگر را هرچه می‌کشد، نمی‌آید؟ «ببَعْض مَا کَسَبُوا»؛ این موضوع به خاطر بعضی از رفتارهایی است که تو در طول ماه‌ها و سال‌ها آرام‌آرام انجام می‌دهی و خودت، خودت را آماده می‌کنی؛ به طوری که در این لحظه خاص که فرصت پیش می‌آید، یک دفعه می‌گویی: عجب فرصت طلایی خوبی حالا برای این کار فراهم شده است! دیگر جلوی خودت را نمی‌گیری؛ چون پیش از این جلوی خودت را نگرفته بودی، حالا دیگر نمی‌توانی جلوی خودت را بگیری و خودت می‌روی. این تعبیر بسیار عجیبی است. نمونه‌های آن هم در مسائل سیاسی و هم در مسائل غیرسیاسی وجود دارد. بعد می‌فرماید که: «وَلَقَدْ عَفَا اللَّهُ عَنْهُمْ»؛ خداوند بارها این‌ها را بخشید. می‌فرماید شما که از این تیپ افراد هستید، بارها از این غلط‌ها را انجام دادید و خداوند آن‌ها را نادیده گرفت. «إنَّ اللَّهَ غَفُورٌ حَلیمٌ»؛ خداوند بسیار می‌بخشد و کم نمی‌بخشد. غفور یعنی بسیار زیاد می‌بخشد و برای بخشیدن به دنبال بهانه است. خدایی که با سخاوت می‌بخشد و بخشید، حلیم یعنی بسیار با ظرفیت است. از خداوندی که بسیار با ظرفیت است و همه شما را بسیار می‌بخشد، با این همه بخشش و آغوش باز او، باز هم به کار خود ادامه می‌دهید؟ از این طرف برای شما آغوش گشوده‌اند. «وَلَقَدْ عَفَا اللَّهُ

عَنْهُمْ»؛ یعنی از این کارها پیش از این هم انجام داده‌اید و از این حرف‌ها زده‌اید. شما در طول زندگی خود از این غلط‌ها کردید و خدا از آن‌ها گذشت. این موضوع مربوط به فرار مسلمانان در جنگ احد است.

می‌دانید یک شرایطی پیش آمد و یک دفعه جنگ احد آغاز شد که می‌دانید در اول پیامبر نظری داشتند و فرمودند: در شهر بمانیم؛ چون نیروی دشمن بسیار بیشتر از ما است؛ اگر بیرون برویم، ممکن است در کف جبهه تلفات بدهیم و زیاد شهید بدهیم ولی اگر به شهر بیاییم، آن را به جنگ چریکی شهری تبدیل می‌کنیم. این سپاه دشمن هر چقدر هم زیاد باشد، وقتی به شهر می‌آید، مجبور است به کوچه بیاید، در کوچه هم نمی‌تواند هزار نفر با هم بیاید؛ این‌ها تکه‌تکه می‌شوند و این سپاه دشمن به گروه‌های کوچک تبدیل می‌شود و ما می‌توانیم آن‌جا در کوچه‌ها حریف آن‌ها بشویم. این طرح خوبی بود؛ ولی اکثراً و مخصوصاً جوانان آن را قبول نکردند و گفتند آقا ما نمی‌گذاریم آن‌ها به خانه‌های ما و کوچه‌های ما بیایند و از این قبیل حرف‌ها.

پیامبر می‌دانستند که این کار از نظر تاکتیکی اشتباه است، منتهی حرام شرعی که نبود؛ پیامبر می‌خواهد این مردم رشد کنند. این هم بسیار جالب است؛ پیامبر فرمودند تجربه من و نظر من این است. بعد که پرسیدند: آیا آیه وحی است؟ آیا خدا این‌ها را به تو و به شما گفته که به شهر بروید و نه این‌جا؟ اگر خدا گفته است، چشم.

پیامبر فرمود: نه، فرمان خداوند نیست؛ نظر من این است. این‌ها افرادی هستند که می‌گویند نظر خودت مهم نیست و نبوت او را از بقیه ابعاد تفکیک می‌کنند. یکی از اختلافات مکتب اهل بیت با دیگران سر همین قضیه است. اکثر آن‌ها گفتند نه، ما باید به بیرون برویم و نمی‌گذاریم که آن‌ها به شهر بیایند. پیامبر با این که می‌دانستند این تاکتیک غلط است، فرمودند: بسیار خوب، برای عملیات رزم آماده شویم. آن‌ها رفتند و لباس رزم پوشیدند و زره بستند و تا وسط راه آمدند. در این فاصله، خود آن‌ها بین خودشان بحث کردند و گفتند پیامبر راست می‌گوید؛ ما در این‌جا که تعداد ما کم است، چگونه بجنگیم؟ جنگیدن بسیار سخت‌تر است؛ اگر آن‌ها به آن‌جا بیایند چه؟ یک دفعه نظر آن‌ها در این فاصله برگشت. اکثر همان افراد گفتند پیامبر درست می‌گویند و نظر تاکتیکی پیامبر صحیح است. وقتی پیامبر آمدند، آن‌ها گفتند آقا ما فکر کردیم که... در حالی که پیامبر فرموده بودند آماده شوید تا حرکت کنیم و برویم، و همه آماده شده بودند، آن‌ها آمدند و گفتند آقا ما فکر کردیم و دیدیم سخن شما درست است؛ حالا باز هم می‌خواهید برویم یا نرویم؟ پیامبر فرمود نه، این‌طوری نمی‌شود؛ پیامبران این‌طور نیستند که لباس رزم بپوشند و بعد شما بگویید نظر شما برگشت، پس من لباس رزم را درآورم. حالا که آماده‌باش و بسیج صورت گرفته است، ما می‌رویم. اما به شما بگویم همین حالا هم اگر به آن‌چه به شما می‌گویم عمل کنید، باز هم می‌توانیم پیروز بشویم. یکی از سفارش‌ها این بود که آن گردنه را رها نکنید؛ حتی اگر دیدید ما پیروز شدیم و حتی اگر دیدید هم‌رزمان شما دارند غنیمت جمع می‌کنند و دشمن کاملاً فرار کرده است، باز هم آن‌جا را رها نکنید. اگر این را رعایت کنید، با وجود این مسئله، ما باز هم پیروز می‌شویم. آن‌ها آمدند و اول در جنگ احد پیروز هم شدند. بعت تیراندازانی که آن بالا بودند، گفتند آقا، دشمن که رفت؛ الحمدلله دشمن شکست خورد و رفت؛ و رفقای ما آن پایین مشغول جمع‌آوری غنایم هستند؛ پس ما چی؟ ما تا زمانی که به آن‌جا برسیم، بقیه همه غنایم را برداشته‌اند. دیگر کار تمام شد؛ آن‌ها سنگر را رها کردند و راه افتادند تا پایین بیایند. عده‌ای از رزمندگان گفتند آقا کجا می‌روید؟ مگر پیامبر نفرمودند که اگر دیدید ما صد در صد پیروز شدیم و دشمن رفت، باز هم نیایید و آن‌جا را رها نکنید؟ آن‌ها گفتند: «نه، پیامبر این را برای چنین شرایطی نمی‌گفت؛ در این‌جا دیگر معلوم است پیروزی صد در صد است و جنگ تمام شده است! آن‌ها پایین آمدند و دشمن از همان‌جا دور زد و مسلمانان آن همه شهید دادند؛ حمزه شهید شد و دیگران هم شهید شدند و شکست خوردند؛ به گونه‌ای که شایع شد پیامبر کشته شده است. همه فرار کردند. از میان کل مسلمانان نقل شده است که بیش از ده- پانزده یا 12 نفر باقی نماندند و بقیه همگی فرار کردند. آن‌ها ترسیدند و گفتند پیامبر که کشته شد، دشمن هم که آمد و شهر را گرفت و کار تمام شد، پس فرار کنیم و برویم!

آن‌گاه در آن‌جا، از جمله نقش حضرت فاطمه(س) و چند نفر از زنان برجسته شد؛ هنگامی که به پشت جبهه در مدینه خبر رسید که مسلمانان شکست خورده‌اند و مدام پچ‌پچ و شایعه می‌شد که پیامبر هم کشته شده است. اصلاً خود این رزمندگان به یکدیگر می‌گفتند دیگه اسلام تمام شد! بعد در آن‌جا نقل شده است که حضرت فاطمه و بعضی از زنان مجاهد به سمت جبهه آمدند. در حالی که این مردان همگی فرار می‌کردند، این زنان به سمت جلو رفتند و تا خط مقدم آمدند. در آن‌جا نقل شده است که حضرت زهرا خود را به پیامبر رساندند. آن ده، پانزده یا دوازده نفری که باقی ماندند، چه کسانی بودند؟ در این باره هفت یا هشت روایت وجود دارد؛ همه روایات بر روی یک نفر اجماع دارند که او قطعاً حضور داشته است و او علی است. همه روایات می‌گویند آن کسی که همگان اتفاق نظر دارند که قطعاً کنار پیامبر بود، علی بن ابی‌طالب بود که ده‌ها زخم برداشت. درباره افراد دیگر اختلاف وجود دارد. مثلاً بعضی می‌گویند زبیر هم حضور داشت و بعضی دیگر ابودجانه را نام می‌برند که او هم بعداً شهید شد؛ اما بعضی از این بزرگان جهان اسلام که نام آن‌ها مشهور است، همگی فرار کردند.

قرآن می‌گوید آیا می‌دانید چرا فرار کردید؟ «ببَعْض مَا کَسَبُوا».» شخصیت شما از قبل دچار رخنه بود و در جاهایی آسیب داشت؛ یا خودتان آن را آسیب‌زده کردید یا گذاشتید آسیب ببیند. شما ضعف‌هایی داشتید و این ضعف‌ها را رفو نکردید؛ ضعف‌هایی مانند وابستگی به مال، ترس از سختی و ترس از گرسنگی؛ شما بر خود مسلط نشدید. همان تعبیری که درباره حضرت فاطمه عرض کردیم که: «خداوند تو را صابره یافت؛ تو محکم بودی و امتحانات را به درستی گذراندی.»

قرآن می‌فرماید که آن‌ها از قبل مشکل پیدا کرده بودند. در آن‌جا درباره سیزده نفر بحث شده است و درباره همه اختلاف وجود دارد غیر از علی بن ابی‌طالب. رزمندگان در آن صحنه به چند گروه تقسیم می‌شوند: گروهی شهیدان هستند که بسیار شهید دادند گروهی صابران هستند، یعنی کسانی که حتی تنها ماندند، فرار نکردند و مقاومت کردند؛ گروهی دیگر فراری‌ها هستند که خداوند در این آیه می‌فرماید آن‌ها را بخشیده است. شما فرار کردید، پیامبر را تنها گذاشتید و ضعف نشان دادید، اما خداوند شما را می‌بخشد.» دسته چهارم هم منافقان هستند؛ کسانی که اصلاً عقیده نداشتند و به جبهه می‌آمدند تا ضربه بزنند و پشت جبهه را خالی کنند.

حالا در این‌جا، یکی از پیام‌های این آیه چه بود؟ امروز هم همین‌گونه است و همیشه همین‌طور خواهد بود. یکی از دلایل فرار از دشمن در عرصه مبارزات، گناهانی است که ما کم‌کم انجام می‌دهیم. امام در آن زمان جمله‌ای فرمودند که برخی از مردم آن را مسخره کردند؛ ایشان فرمودند: «این کسانی که از آمریکا می‌ترسند، به این دلیل است که تهذیب نفس نکرده‌اند.» آخه شما چگونه ترس از آمریکا را که یک مسئله سیاسی و دیپلماسی است، به اخلاق شخصی وصل کردید؟ این دو موضوع چه ربطی به هم دارند؟ بسیار ربط دارند؛ این دقیقاً همان آیه قرآن است که می‌گوید کسانی که از دشمن می‌ترسند، به این دلیل است که از خدا نمی‌ترسند. هر چه انسان موحدتر باشد، شجاع‌تر است. یک بار امام فرمودند: «والله من تا به حال نترسیده‌ام.» این سخن بسیار عجیبی بود؛ ایشان سوگند جلاله خوردند و گفتند: «من والله تا به حال نترسیده‌ام.» حتی زمانی که ایشان را از قم دستگیر کرده بودند و برای تبعید می‌بردند، نقل می‌کنند این افسری که کنار من نشسته بود و درجه سرهنگی داشت، دیدم بسیار مضطرب است و مدام اطراف خود را نگاه می‌کند و زانوهای خود را تکان می‌دهد. امام به او می‌گویند چیزی نیست آقاجان، نترس و آرام باش.» یک‌جا هم می‌فرمایند در جاده به سمت دریاچه نمک در راه قم پیچیدند؛ همان مسیری که مشهور بود بسیاری از افراد را به آن‌جا می‌برند و می‌کشند و سر به نیست می‌کنند. امام در جایی می‌فرمایند یک لحظه فکر کردم می‌خواهند مرا به آن‌جا ببرند تا سر به نیست کنند؛ به درون خود رجوع کردم و دیدم هیچ تغییری در من ایجاد نشد؛ هیچ؛ یعنی مرگ و زندگی برای من کاملاً علی‌السویه است. این بسیار مهم است؛ همین که امام می‌فرمایند کسانی که از دشمن می‌ترسند، مدام می‌گویند رها کنید، نمی‌شود و از این قبیل حرف‌ها، مدام می‌گفتند آقا، شاه را نمی‌شود برداشت.» اما سرنگون شد. گفتند: «صدام نمی‌شود. اما شد. ان‌شاءالله که می‌دیدیم همه‌اش محقق شده است و حالا تنها آمریکا و اسرائیل مانده‌اند که این هم دارد محقق می‌شود. شما مرگ بر شوروی گفتید و شد؛ مرگ بر صدام گفتید و شد؛ مرگ بر شاه گفتید و شد؛ آن‌ها همگی شکست خوردند. در حالی که در آن زمان همه می‌گفتند این امور محال است. امام می‌فرمایند کسانی که از دشمن می‌ترسند و می‌گویند رها کنید تا تسلیم بشویم، این‌ها تهذیب نفس نکرده‌اند.

قرآن می‌فرماید یک دلیلی که شما از دشمنان اسلام، خدا و مستضعفین می‌ترسید، گناهانی است که مرتکب می‌شوید. وقتی شما گناه می‌کنید، ضعیف و ترسو می‌شوید. تقوا انسان را قوی می‌کند و بی‌تقوایی انسان را ضعیف

می‌سازد. «تولّی» یعنی فرار کردن؛ و «ببَعْض مَا کَسَبُوا» یعنی این فرار به خاطر بعضی از کارهای ناپسندی است که انجام داده‌اید.

دوم این که ما خودمان فضا را برای شیطان باز می‌کنیم. در این‌جا قرآن می‌فرماید که شیطان فقط یک موچک می‌زند، یک دعوت می‌کند و سوت می‌زند؛ او کسی را به زور به جایی نمی‌برد. او یک سوت می‌زند؛ خودتان می‌دوید! بعضی از افراد را باید با یک ریسمان محکم بکشد و بعضی دیگر را با یک نخ؛ برای بعضی‌ها اگر یک نخ هم بیندازد می‌آیند. بعضی‌ها را هم اصلاً نخ نمی‌خواهد؛ او با دست اشاره می‌کند و آن‌ها

می‌آیند؛ و بعضی دیگر هم خودشان به سمت او می‌دوند. چنان‌که نقل کرده‌اند به شیطان -ابلیس- گفتند تو چه کار می‌کنی؟ او گفت من چهار پنج روز در هفته در کل دنیا می‌چرخم و انسان‌ها را وسوسه و منحرف می‌کنم؛ هفته‌ای دو روز هم نزد بعضی از انسان‌ها می‌روم و درس می‌گیرم و از آن‌ها یاد می‌گیرم؛ من از بعضی آدم‌ها یاد

می‌گیرم و می‌روم به بقیه آموزش می‌دهم؛ چون این‌ها چیزهایی را می‌دانند که پدرجد ما هم نمی‌دانست که این‌طوری هم می‌توان کلاهبرداری کرد!

قرآن می‌گوید شیطان بر ما مسلط نیست. شما خودتان اجازه می‌دهید که شیطان بر شما مسلط بشود. شیطان نمی‌تواند کسی را به زور گمراه و فاسد کند و هیچ‌کس به زور خائن نمی‌شود. دیگر این‌ که در عین حال، درباره خطاکارانی که به خاطر ضعف و ترس منحرف می‌شوند، خداوند می‌فرماید: «وَلَقَدْ عَفَا اللَّهُ عَنْهُمْ»؛ این‌ها راه بازگشت دارند؛ به این‌ها سخت نگیرید، آن‌ها را ببخشید و تحمل‌شان کنید؛ تا زمانی که توطئه نکرده‌اند. اگر آن‌ها با دشمن توطئه کردند و به صورت علنی وارد میدان شدند، حسابشان جدا است؛ در غیر این صورت، این‌ها افراد ضعیفی هستند.

درباره نام آن افرادی هم که جزو تیم ترور پیامبر بودند و کسانی که در آن تیم حضور داشتند، اسامی خاصی وجود دارد؛ بعضی‌ها گفته‌اند که این اسامی به تدریج، مخصوصاً در زمان بنی‌امیه که تاریخ را تحریف و حدیث جعل می‌کردند، تغییر یافته و آن‌ها بعضی از نام‌ها را عوض کردند. مثلاً این که آیا عبدالله بن ابی در جنگ تبوک حضور داشت یا نه؟ یا این که ابوعامر راهب حضور داشت یا نه؟ بعضی می‌گویند او قبلاً به روم رفته بود و این یکی هم در مدینه حضور داشت. من دفعه گذشته گفتم که این دو نفر، یعنی عبدالله بن ابی و ابوعامر راهب، هر دو ضد پیامبر و ضد انقلاب بودند؛ اما فرزندان آن‌ها دو انقلابی مجاهد بودند که با یکدیگر ازدواج کردند. این پسر و دختر، افرادی انقلابی و حزب‌اللهی بودند، در حالی که خانواده‌های آن‌ها ثروتمند و ضد پیامبر بودند.

عبدالله بن ابی که رهبر جریان‌های نفاق بود؛ و آن راهب هم که حالا درباره این ‌که آیا او کشیش بوده یا نبوده بحث وجود دارد، اما با روم ارتباط داشت؛ و این نفوذ سرویس‌های جاسوسی روم و غربی‌ها بود که می‌گفتند مسجد ضرار بسازید و با مسجد به جنگ مسجد بروید! که در این هنگام آیه نازل شد و پیامبر فرمودند بروید و مسجد آن‌ها را خراب کنید.» آن‌ها مسجد آن‌ها را به زباله‌دان و محل آشغال و زباله تبدیل کردند. نام آن مهم نیست؛ بگذار نام آن را مسجد بگذارند؛ بگذار قرآن را بر سر نیزه کنند؛ تو قرآن را زیبا بخوان و مسجد هم بساز! اما این قرآن، ضد قرآن است و آن مسجد هم مسجد گمراهی و ضد روح مسجد است که همان عبادت می‌باشد. این کار

یعنی بازی با مذهب علیه مذهب، با شعارهای انقلابی علیه انقلاب، و با شعارهای دینی علیه دین. قرآن این حقیقت را هم افشا می‌کند و می‌گوید بعضی از این اسامی را هم بعداً آمدند و تغییر دادند تا آبروی برخی افراد نرود. من دو سه نفر از این افراد را که نام آن‌ها در منابع تاریخی آمده است معرفی می‌کنم تا ببینید این‌ها چه کارهایی انجام دادند.

این عبدالله بن ابی را که جزو همین رهبران ترور و رهبران منافقان است، پیامبر او را می‌شناخت ولی تا آخر با او مدارا کردند؛ با این که او بسیار توطئه کرد و در جنگ هم پشت جبهه مسلمانان را فروپاشاند و عده‌ای را به بهانه‌های مختلف از جبهه کنار می‌کشید، ولی پیامبر با او مدارا کردند؛ چون او طرفدار داشت و عده‌ای از مسلمانان طرفدار او بودند. مسجد ضرار را هم همین تیپ افراد بودند که ساختند.

در آیه 145 سوره نساء که قرآن در آن‌جا می‌فرماید این دشمن پنهان از دشمن آشکار خطرناک‌تر است، یعنی منافق از کافر خطرناک‌تر است؛ آن‌ها از این افراد استفاده می‌کنند؛ یعنی دو سه نفر آدم پیدا می‌کنند که ظاهراً خوش‌نام هستند و عده‌ای طرفدار او هستند و واقعاً او را نمی‌شناسند؛ دشمن این‌ها را جلو می‌آورد و علم می‌کند و می‌گوید آقا این‌ها هستند، ما که نیستیم این‌ها هستند! در قضایای اخیر هم همین اتفاق افتاد و همیشه همین‌طور است.

عبدالله بن ابی پیش از اسلام عملاً حاکم اصلی مدینه یعنی یثرب شده بود؛ او شاه مدینه و شاه‌نشین یثرب بود. بازار او تا این حد داشت گرم می‌شد که یک دفعه قضیه دعوت مردم مدینه از پیامبر و هجرت پیامبر به مدینه رخ داد و مردم مدینه گروه گروه مسلمان می‌شدند. یک دفعه بساط سلطنت این شخص بهم ریخت. چندین آیه در مورد ایشان نازل شده است؛ نه فقط در مورد این شخص، چون می‌دانیم بعضی از افراد هنوز بحث شخص را مطرح می‌کنند؛ مثلاً می‌گوید به دنبال حرمله می‌گردد تا او را پیدا کند؛ ما الآن آن حرمله را از کجا پیدا کنیم؟ می‌گوید: «نه، ما با خود آن حرمله مشکل داریم! ما با خود آن یزید مشکل داریم! در حالی که یزید ادامه دارد، حرمله ادامه دارد و همه این‌ها هستند. او می‌گوید نه ما با این‌ها کار نداریم کار ما فقط لعنت فرستادن بر همان یزید است.» چرا؟ چون او می‌خواهد دین را از صحنه خارج کند و می‌گوید این دین مربوط به همان دوران بود و ما حالا فقط باید همان‌ها را یادآوری کنیم و حب و بغض کافی است. قرآن می‌گوید این مسئله فقط مربوط به آن دوران نبود؛ این‌ها شأن نزول است، نه این که کلاً فقط مربوط به آن‌ها بوده باشد؛ این خط ادامه دارد.

همین حالا هم جنگ موسی و فرعون ادامه دارد؛ همین حالا هم داستان عیسی و عالمان یهود و قیصر و سزار ادامه دارد؛ همین حالا هم تقابل پیامبر و ابوجهل ادامه دارد. من این‌ها را مثال می‌زنم تا بدانید این‌طوری بوده است و درس بگیرید؛ اما او می‌گوید نه، فقط همان‌ها بودند.

در آن زمان پیامبر می‌دانستند که او این‌طوری است و توطئه می‌کند، ولی عرض کردم که پیامبر با او مدارا کردند. او مدتی پس از همین عملیات تبوک مرد. چند وقت بعد از آن، هنگامی که پیامبر می‌خواستند نماز میت بخوانند خیلی مهم است که پیامبر بیایند بر جنازه کسی نماز بخوانند- پیامبر می‌دانستند او کیست، ولی فرمودند ما حمل بر ظاهر می‌کنیم. در هنگام نماز میت، آیه نازل شد که نه، این آدم با مشرکان مکه ارتباط داشت؛ این آدم با یهودی‌ها ارتباط پنهان داشت؛ این آدم با غرب و رومی‌ها ارتباط داشت، در حالی که در داخل مسلمانان هم اعتبار و احترام داشت و مدام توطئه می‌کرد. وقتی پیامبر آمدند، او دید نمی‌تواند در برابر پایگاه وسیع مردمی پیامبر که همه دارند برای ایشان هلهله می‌کشند بایستد؛ او می‌گفت ما این همه سال نقشه کشیدیم و تا خواستیم روی تخت سلطنت بنشینیم، همه چیز خراب شد و او نمی‌توانست. کاری انجام دهد.

حالا جالب است که در همین قضیه احد، اتفاقاً نظر عبدالله‌بن‌ابی با نظر پیامبر یکی بود؛ گفت به نظر من ما نباید بیرون برویم بجنگیم؛ این طرح درست نیست! پس از آن‌که آن قضیه پیش آمد، پیامبر فرمودند: بسیار خوب، من که نمی‌خواهم به زور شما را ببرم؛ حالا که همه شما نظرتان بر این است، در این شرایط هم به سخن من عمل کنید تا باز هم پیروز شویم. اما آن‌ها عمل نکردند. یکی از جاهایی که عبدالله بن ابی ضربه زد، با توجیه بود؛ او یک توجیهی برای کار خود پیدا می‌کرد؛ او با نیروهای خود آمد و چندصد رزمنده آورد. هنگامی که با نیروهای دشمن روبرو شدند و جنگ می‌خواست شروع بشود، او گفت: نظر من همین بود که در شهر بجنگیم؛ این‌جا فایده‌ای ندارد. این جوانان قبول نکردند. چرا پیامبر هم که نظرشان با من یکی بود، مخالفت نکردند؟ او یک دفعه با این بهانه که بیرون جنگیدن به ضرر اسلام است و ما به خاطر منافع اسلام و مسلمین این جنگ را قبول نداریم! یک مرتبه پشت جبهه را خالی کرد و برگشت و چندصد رزمنده هم با او بازگشتند. بسیاری از این کارها امروز هم انجام می‌شود؛ عبدالله می‌گفت با کفار در شهر بجنگیم، اما آن‌ها قبول نداشتند.

یک نمونه دیگر هم در غزوه بنی‌قینقاع رخ داد؛ او در آن‌جا هم چنین کاری کرد. در یک نبرد، یهودیان پشت پرده با او... او با یهودی‌ها و صهیونیست‌ها هم‌پیمان بود. خودش آن‌ها را تحریک کرد و به قبیله بنی‌قینقاع گفت شما تحصن کنید؛ تحصن و اعتصاب کنید و فشار بیاورید، ما هم از یک طرف فشار می‌آوریم؛ شما از آن طرف تحصن و اعتصاب کنید، ما هم از این طرف فشار می‌آوریم و حرف خود را بر پیامبر تحمیل می‌کنیم؛ من با شما هستم. اما توی این‌ها! ولی او در حالی که آن‌ها را به تحصن تحریک کرد، خودش حاضر نشد میان آن‌ها برود؛ این هم نشان‌دهنده پیچیدگی و دوچهرگی او بود. او بعداً هم آن‌ها را مدام تحریک کرد و گفت بجنگید؛ آن‌ها مقاومت کردند و جنگیدند اما شکست خوردند و به دست سپاه اسلام و نیروهای مسلمان اسیر شدند. او بعد از آن باز هم نگفت که ما با این‌ها پنهانی ارتباط داشتیم، اما پیامبر می‌دانستند که قلب آن‌ها با یکدیگر است. او نزد پیامبر آمد و گفت: آقا، ما پیش از آن‌که شما تشریف بیاورید، با این‌ها متحد بودیم؛ ما با این‌ها دوست هستیم، رفت‌وآمد داریم، آشنا هستیم و رودربایستی داریم؛ خواهش می‌کنم اسرای آن‌ها را آزاد کنید و رهایشان سازید؛ هرچند درست است که این‌ها خیانت و نامردی کردند... او آن‌قدر اصرار کرد؛ و جالب است پیامبر برای این که می‌دیدند او پیروانی دارد و بعضی از مسلمانان بازی‌خورده ممکن است جذب دشمن بشوند، باز هم مدارا کردند. در روایتی نقل شده است که پیامبر فرمودند: لعنت بر این‌ها و بر تو؛ بسیار خوب، آن‌ها تبعید بشوند و از این‌جا بروند و ما کاری با آن‌ها نداریم!

در جنگ بنی‌نضیر هم که با یهودیان بود -که آن‌ها فرقه یهودی خائن دیگری بودند که خلاف قرارداد خود با پیامبر خیانت کردند- در آن‌جا هم این عبدالله و هم‌فکرانش به طور پنهانی به بنی‌نضیر گفتند ما با شما هستیم، ولی در اردوگاه پیامبر هستیم! در آن‌جا هم یهودیان بنی‌نضیر طرحی برای ترور پیامبر داشتند که پیامبر از طریق عادی یا وحی از آن باخبر شدند. در آن‌جا نقل شده است وقتی پیامبر فهمیدند که این‌ها می‌خواهند ایشان را ترور کنند، ده روز به آن‌ها فرصت دادند و فرمودند: من ده روز فرصت می‌دهم تا این‌جا را ترک کنید و بروید، وگرنه ما با شما وارد جنگ می‌شویم.

عبدالله به طور مخفیانه برای یهودیان بنی‌نضیر پیام فرستاد و گفت: پیامبر می‌گوید بروید، اما شما به او اعتنا نکنید و مقاومت کنید. ببینید او در حالی که جزو رهبران این طرف است، اما با آن‌ها همدل است! شما همین حالا هم بعضی‌ها را دیدید که هر جا آمریکا و دشمن پیروز می‌شود و ضربه‌ای به ما می‌زند، این بی‌وطن‌ها خوشحال می‌شوند؛ این‌ها هم این تیپی بودند. این‌ها کنار پیامبر هستند اما یواشکی به بنی‌نضیر می‌گوید: پیامبر گفته است تا ده روز دیگر بروید وگرنه درگیری ایجاد می‌شود؛ ولی نه، این‌طوری نیست؛ شما مقاومت کنید، ما هم از این طرف فشار می‌آوریم کار را درست می‌کنیم! او حتی وعده داد و گفت اگر پیامبر واقعاً خواست به شما حمله کند، من و نیروهایی که دارم، کنار شما و علیه او می‌ایستیم! اما همین را هم دروغ گفت؛ یعنی آن‌ها اهل ایستادگی علیه پیامبر هم نبودند. او وعده‌ای داد، در حالی که همه می‌دانستند به این آدم نمی‌شود اعتماد کرد. پیامبر با او مدارا کردند. جالب است که پیامبر سهم این آدم و این سنخ افراد را از بیت‌المال تا آخر قطع نکردند و یارانه‌های آن‌ها را تا آخر پرداخت کرد؛ یعنی شمشیر را از رو نبستند. حتی دو بار عده‌ای از مسلمانان گفتند آقا، اجازه دهید برویم او را بکشیم.

در این میان، پسر خود این عبدالله که از رهبران این جریانات بود، جوانی مؤمن و انقلابی بود. او روزی آمد و گفت: آقا، من با پدر خود مشکل عاطفی ندارم؛ من پدرم را به عنوان پدر دوست دارم و او هم بسیار به من علاقه دارد اما من دین خود و عقیده خود را از نسبت خانوادگی مهم‌تر می‌دانم. اگر ایشان واقعاً دشمن اسلام است و خیانت می‌کند و ضربه می‌زند، و اگر قرار است او را از سر راه بردارید، من خواهش می‌کنم اجازه دهید تا من خودم این کار را انجام دهم؛ من خودم پدرم را بکشم و کس دیگری او را نکشد؛ چون اگر کس دیگری او را بکشد، ممکن است من کینه‌ای به دل بگیرم و چند سال بعد بگویم این شخص پدر مرا کشت؛ و آن‌گاه به خاطر یک کافر که پدر من بوده است، یک مسلمان را بکشم و خودم هم کافر بشوم. لذا اگر قرار بر این است که ایشان را بکشند، من اجازه می‌خواهم تا خودم پدرم را در راه حق بکشم.

پیامبر فرمودند نه، من نه می‌خواهم کسی او را بکشد و نه می‌خواهم تو این کار را انجام دهی. جنابعالی وظیفه خود را در برابر پدرت انجام بده؛ به او محبت کن و همان رفتاری را که قبلاً داشتی ادامه بده؛ ما قرار نیست این کار را بکنیم؛ این‌ها باید خودشان افشا بشوند. و همین‌گونه هم شد.

پس خواستم بگویم این که می‌گویند حقیقت فدای مصلحت بشود، مصلحت به معنی منافع شخصی نیست، بلکه مصلحت به معنای مصلحت اسلام و مسلمانان است.

چرا پیامبر، اهل بیت و امیرالمؤمنین در برخی جاها مدارا می‌کردند و خود را به آن راه می‌زدند، اما در برخی جاهای دیگر محکم می‌ایستادند؟ علت آن این است که این دو با هم فرق دارند؛ اثر این رفتار با آن رفتار تفاوت دارد؛ آن فرد با این فرد متفاوت است و این شرایط با آن شرایط فرق می‌کند؛ این که در کجا باید به هر قیمت محکم ایستاد و در کجا نباید ایستاد و باید مدارا کرد.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته



هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha