قرآن اینجا، اکنون (۴) (وای بر دودوزه بازان، دوچهرگان،لبخندزنان به دشمن)
بسمالله الرحمن الرحیم
آیهی ۱۷ و ۱۸ سورهی بقره، آیهی ۱۳۸ و ۱۳۹ سورهی نساء، آیهی ۴ و چند آیهی اول سورهی منافقین.
در آیهی ۱۳۸ سورهی نساء، خداوند یک گونه از افرادی را که ما الآن هم گرفتار آنها هستیم، توصیف میکند. امیدوارم که خداوند بخواهد ما جزء آنها نباشیم یا در آینده به آنها تبدیل نشویم. برخی از افراد هستند که طبق فرمودهی قرآن، میان شما و مؤمنین و حتی میان انقلابیون، مبارزان و حکومت اسلامی حضور دارند. آنها سوابق علمی و سیاسی-اجتماعی دارند و دارای طرفدارانی هستند. خدماتی هم انجام دادهاند؛ اما این افراد یا از ابتدا منافق بودهاند و تمامی این کارها بازی بوده است تا بتوانند به طور موجه نفوذ کنند و کارهای خود را پیش ببرند؛ همان کاری که بنیامیه ابوسفیان، معاویه و باند آنها در صدر اسلام کرد. که حضرت امیر(ع) در نهجالبلاغه میفرمایند: «هرگز اینها ایمان نیاوردند.» همهی این رفتارها تظاهر بود. اینها شکست خوردند و مسلمان شدند، یعنی تسلیم شدند؛ وگرنه مؤمن نشدند و هرگز ایمان نیاوردند. آنها دیدند که آن طرف دیگر نمیارزد، پس تسلیم شدند و به این طرف جزء ما آمدند. آنها به این طرف خندق آمدند و مشغول توطئه شدند. این نوع تیپها، جریانات و افراد همیشه بودهاند، هستند و خواهند بود. در زمان همهی انبیا هم حضور داشتند و الآن هم هستند.
خداوند در آیات متعدد، این افراد را توصیف کرده است که میتوان نام آنها را نفوذی، منافق، سازشکار، ستون پنجم و از این قبیل گذاشت؛ اما با مراتب مختلف. برخی از ابتدا منافق بودند که قرآن به آنها اشاره میکند؛ اما برخی دیگر به تدریج منافق شدند. یعنی در ابتدا صادق بودند، برای خدا در انقلاب، جنگ و جهادها آمدند و فداکاری کردند؛ اما به تدریج آلوده، فاسد، بیعقیده و بیالتزام شدند. گاهی در ظاهر همان حرفهای سابق را میزنند؛ اما دیگه در واقع به آنها عقیده ندارند. ممکن است باز هم از امام و شهدا سخن بگویند؛ اما در حقیقت معتقد هستند که ما از این مسائل عبور کردهایم و اینها حرفهای بیهوده و مفت بودهاند. اما این را علناً نمیگویند؛ بلکه میگویند ما همان حرفها را قبول داریم و در همان خط هستیم، منتهی به نظر ما این قرائت از آن درست است و اگر به این شیوه عمل کنیم، خوب است.
در آیات ۱۳۸ و ۱۳۹ سورهی نساء، خداوند به پیامبر فرمود که گمان نکند اینها آن طرف هستند، بلکه همین طرف حضور دارند: «رَأَیْتَهُمْ»؛ تو آنها را دیدی. برخی از آنها جلوی چشمان تو هستند. «تُعْجِبُکَ أَجْسَامُهُمْ» یعنی به قیافههای آنها اعتماد نکن. یعنی به شعارها، ادبیات و تیپی که از خودشان ارائه میدهند، توجه نکن. اینها آنقدر زیبا نقش بازی میکنند که تو را هم به اعجاب وا میدارند و تو از حرفهای قشنگ آنها خوشت میآید و میگویی عجب قشنگ حرف میزنند. گمان میکنی که حرفهای آنها، شعارها و برنامههای آنها خوب است. این هم یک افشاگری است. پس اولاً آنها میان شما و جلوی چشمان شما هستند. باور نمیکنی که اینها اصلاً با شما نیستند و شما را قبول ندارند. آنها پایگاه اجتماعی پیدا میکنند و بخشی از مردم باور نمیکنند کسی دربارهاینها چیزی بگوید. حتی پیامبر(ص) مواردی را حس میکردند، مانند عبدالله بن ابی و دیگران. پیامبر میدانستند که او منافق است؛ اما میگفتند نمیشود این را علنی گفت، زیرا بخشی از مسلمانان پیرو اینها هستند و آنها باور نمیکنند. آنها باید باور کنند و اینها باید خودشان، خودشان را افشا کنند. این شیوهی پیامبر(ص) در مورد برخی از این تیپها بود که میدانست مبانی آنها با ما تفاوت دارد. میگفتند آقا! شما که میدانید، پس آنها را حذف کنید بزنید. پیامبر(ص) میفرمودند: نه؛ یک عده علنی میآیند که باید آنها را زد، اما اینها پیچیده هستند و عدهای هم آنها را باور کردند و فریب آنها را خوردهاند. تا پیش از آنکه خودشان، خودشان را افشا کنند، نباید عمل کرد. چون هدف ما رشد مردم است؛ هدف ما پیروزی مادی به هر قیمتی نیست، بلکه ما میخواهیم مردم رشد کنند.
و باز در همان آیه فرمود که ظاهر این تیپها خیلی شیک است. خیلی آرام و منطقی هستند، به گونهای که انگار اضطرابی ندارند و همه چیز برای آنها روشن است؛ اما باطن آنها پر از دغدغه است. ظاهر آنها آرام است، اما دائماً در اضطراب و وحشت هستند؛ چون خودشان دروغ میگویند. «الْخَائِنُ خَائِفٌ»؛ کسی که خیانت کرده است، میترسد. خود آنها هم آرامش ندارند و هر لحظه منتظر هستند که لو بروند و میترسند که الآن لو برویم. ظاهر آنها آرام است. «یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ»؛ هر صدای بلندی که میشود، اینها آن را یک تهدید علیه خود میبینند و از همه چیز و همه جا نگران هستند.
نکتهی دیگری که از آن آیه باید به آن توجه کنیم این است که خداوند میفرمایند دشمن واقعی اینها هستند. این خیلی تعبیر مهمی است: «هُمُ الْعَدُوُّ». میفرمایند آنهایی که آن طرف جبهه هستند، شما فقط از آنها میترسید؛ اما این تیپها که بین خودتان هستند و همان شعارها را میدهند اما عقیده ندارند به این شعارها، اینها ضربهی اصلی را به شما میزنند. باند بنیامیه همین کار را کرد. ابوسفیان آمد گفت مسلمان هستیم. پسر او (معاویه) 30 سال بعد از پیامبر(ص)، علی و حسن که اوصیای پیامبر بودند را کنار گذاشت و خلیفهی کل جهان اسلام شد! و 50 سال بعد عاشورا شد. یزید، نوهی ابوسفیان، رهبر جهان اسلام شد! او امامالمسلمین شد! او آدمی فاسد، دارای فساد اخلاقی، شرابخوار و عرقخور بود که به هیچ چیز عقیده نداشت؛ ولی امامالمسلمین و امام جمعه بود! و حسین(ع) به عنوان کسی که از اسلام منحرف شده است، معرفی شد.
قرآن میفرماید: «هُمُ الْعَدُوُّ»؛ مواظب اینها باشید. اینها میان شما میآیند و در لحظات خاص، پشت جبهه را خالی میکنند. چیزهایی میگویند که مردم را به شک میاندازند و مردد میکنند. شبهاتی مطرح میکنند که عدهای باور میکنند، پایگاه اجتماعی پیدا میکنند و زیر پای شما را در شرایط سخت خالی میکنند؛ که همین عبداللهبنابی با یک بهانههای ظاهراً موجهی همین کار را کرد. در جنگ احد و در دو درگیری دیگر، یک مرتبه یک بخشی از سپاه اسلام را با مطرح کردن یک مسئلهای که چرا اینجوری است چرا آنطوری است نه باید فلان باشد، با یک شعار ظاهراً وجیه، یک مرتبه بخشی از سپاه و رزمندهها را جدا کرد. یکی از عوامل شکست احد هم همینها بودند.
پس این را هم که خداوند میفرماید از این دشمن داخلی که حواستان به آن نیست، بترسید. بترسید یعنی نه اینکه بترسید، «فَاحْذَرُهُمْ» یعنی احتیاط کنید و حواستان به اینها باشد. در عین حال میگوید نمیشود درگیر فیزیکی شد و بگویی من که میدانم شماها چگونه هستید؛ بخشی از مردم نمیدانند، ما که میدانیم. اینطوری نه، باید هوشمندانه صبر کنی.
یک دفعه گفتم حتی اینها خواستند پیامبر(ص) را در پشت جبهه در جنگ با روم در تبوک ترور کنند. پیامبر هم میدانست؛ فقط به عمار و حذیفه فرمودند که یکی پشت سر و یکی جلو باشد و مواظب باشید چی نکنند، بروید داد بزنید به آنها بگویید که بروید پایین. در تاریکی ده- پانزده نفر آمده بودند تا شتر پیامبر را کاری کنند که رم کند. این هم کافی است که بجهد و چون صخرهها خطرناک است این میافتد و میگویند یک حادثهای در تاریکی اتفاق افتاد. پیامبر به عمار فرمودند برو به آنها بگو که اگر نروید پایین، اسم شما را با اسم پدر شما علناً اعلام میکنم. یعنی پیامبر میداند میخواهند او را ترور کنند، در عین حال باز اسم آنها را نمیبرد؛ چون بخشی از مردم آنها را قبول دارند و اینها فیلم بازی میکنند تکذیب میکنند و میگویند نه ما نبودیم!
دفعه پیش عرض کردیم آیهی قرآن میگوید به آنها میگوید شما در جلسهی خصوصی خودتان این حرفها را نزدید که پیامبر را مسخره میکردید؟ حتی نقشهی ترور او را کشیدید؟ اول میگفتند نه، قسم میخوردند که نه آقا این حرفها چیست، برای ما حرف درست کردند و پروندهسازی کردهاند. بعد که روشن میشد گفتهاند، بعد میگفتند آهان آن را گفتید؟ ما شوخی کردیم و داشتیم با هم شوخی میکردیم. یک آدم نفهمی آمده شوخی ما را گفته! آدم در جلسهی خصوصی شوخی میکند دیگه حالا یک چیزی میگوید، مگر هر چه در جلسهی خصوصی میگوییم را عمومی میشود گفت؟ مگر واقعاً میخواهی عمل کنی؟ یک شوخی و بازی بود، معلوم نیست کدام نادانی آمده به شما گزارش میدهد؟!
حالا جالب است که بعضی از اصحاب میآیند به پیامبر میگویند آقا! اینها که معلوم است با شما دشمن هستند، پس ما برویم حساب آنها را برسیم و برویم بزنیم و بکشیم اینها را که میخواهند شما را بکشند. پیامبر فرمودند: نه؛ جامعه باید متوجه بشود. اگر الآن این را بزنیم، مردم که یک عده پیروان دارند و اینها بین خود ما طرفدار دارند، نمیدانند که این چیست. پیامبر فرمودند اینها با خودشان میگویند که دیدی پیامبر اصحاب خودش را برداشت رفت با کفار جنگیدند و بعد که برمیگشتند، اصحاب خودش را هم زد کشت. ما خبر داریم که این چیست، اما مردم که خبر ندارند. این خیلی چیز مهمی است. حتی پیامبر اکرم(ص) بعد از مرگ عبدالله بن ابی که رهبر منافقین مدینه بود، حاضر شدند که برای او نماز میت بخوانند. چرا؟ چون بخشی از مردم او را قبول داشتند آنها نمیدانستند که این منافق است. آن زمان هم اینطور است، الآن هم باز هست و کسانی بین ما هستند.
خداوند فرمود که اینها با خدا درگیر هستند و مسئلهی آنها خود خدا و اصل دین است؛ مشکل شخصی با تو ندارند. تو دست از این اصول برداری، اینها با تو هم رفیق میشوند. اینها با این مبانی مخالف هستند، با خدا درگیر هستند و خدا بر آنها لعنت میکند: «قَاتَلَهُمُ اللَّهُ». این درگیری جدی است. و بعد: «أَنَّى یُؤْفَکُونَ»؛ «أَنَّى یُؤْفَکُونَ» جملهی تعجبی است. مثل اینکه یک آدم ظاهراً عاقل یک مرتبه میبینی یک کار دیوانهبازی در میآورد؛ اصلاً میگویی این کجا میرود و چه میشود؟ شما با یک کسی هستی که در مسیر با شماست، سوابق خوبی دارد، اما یک مرتبه رم میکند و یک حرفهایی میزند که اصلاً باور نمیکردی او این حرفها را بزند. یک مواضعی میگیرد که اصلاً باور نمیکردی. حالا این مسائل سیاسی است.
در مسائل دیگر هم همینطور است؛ در مسائل خانوادگی، مسائل فامیلی و در بازار. یک آدمی که همه به او اعتماد دارند، یک مرتبه یک کلاهبرداری میکند که اصلاً سر شما سوت میکشد. یک آدم با یک سوابق خوب و موجه، یک مرتبه میبینی یک اختلاسی کرد که اصلاً فلان شد. قرآن میفرماید که: «فأَنَّى یُؤْفَکُونَ»؛ اینها دارند چه کار میکنند؟ کجا دارند میروند؟ یعنی دارد به ما میگوید فکر کردید برای چه یک عدهای اینجوری میشوند و این کارها را میکنند؟ یعنی موضعگیری آنها اصلاً شگفتآور است؛ یک مرتبه یک کاری میکند و یک حرفی میزند و خودش، خودش را افشا میکند.
آیهی ۷۴ سورهی توبه که ما این آیه را هم جلسهی پیش فقط قرائت کردیم و وارد مضمون آن نشدیم و اشاره هم البته کردم به همین قضیهی ترور، که یک عدهای از اینها که جزء رزمندگان هم ظاهراً بودند، چند باند در جبهه بودند و اینها جلسات خودشان را داشتند گعدههای خود را داشتند و آنجا هم پیامبر را مسخره میکردند و متلک میگفتند. میگفتند داریم میرویم کجا؟ تبوک؟ با کی میخواهیم بجنگیم؟ امپراتوری روم؟ یکی از ابرقدرتهای جهان در آن موقع؟ دارد ما را میبرد به جنگ آنها؛ این دیوانه نیست؟ ما مشنگها را بگو که داریم با این میرویم؟ ما کجا داریم میرویم؟ در جلسات و در خیمههای خودشان در همان جبهه اینها را میگفتند. ما الآن هم داریم؛ در زمان امام هم داشتیم کسانی که بین انقلابیون بودند و حتی جزء مسئولین هم بودند، الآن هم بعضی از آنها هستند. در جلسات خصوصیشان امام را مسخره میکردند و میگفتند ایشان آدم خوبی است ولی در مسائل سیاسی نمیفهمد دنیا چه خبر است! و هیچ دیپلماسی سرش نمیشود اصلاً. تو اصلاً میدانی آمریکا چیست که میگویی مرگ بر آمریکا؟ تو اصلاً میدانی فلان چیز چیست؟ وقتی که امام به گورباچف گفت صدای شکستن استخوانهای مارکسیسم را بشنوید، من دارم میشنوم. بشنوید. همان زمان تمامی کمونیستها در داخل و خارج از ایران امام را مسخره کردند. آنها گفتند این پیرمرد هذیان میگوید. نیمی از دنیا در دست شوروی و چین است و آنها بزرگترین ارتش جهان را دارند. آنها به ماه و مریخ رفتهاند؛ این آقا صدای شکستن استخوانهای آنها را شنیده است؟ معلوم نیست صدای چی را شنیده که فکر کرده صدای استخوانهای اینهاست! او خواب دیده خیر باشد! آنها همین حرفها را زدند.
آنها در جنگ احزاب و در هنگام محاصره خندق هم همین حرفها را درباره پیامبر میزدند. من پیشتر هم عرض کردم که پیامبر در زمان کندن خندق کلنگ میزدند. طرح خندق یا کانال را هم سلمان ارائه داد. سلمان فارسی گفت که آقا، ما در ایران در مواردی که میخواهیم مقاومت شهری بکنیم و تعداد جمعیت ما کمتر و دشمن بیشتر است، در مکانهای خاصی که نفوذ برای دشمن راحتتر است، خندق یا کانال میکنیم. پیامبر(ص) فرمودند: این طرح خوبی است.
طرح دیگری که سلمان در جنگ دیگری ارائه داد، طرح منجنیق بود که همان نخستین توپهای دستی و توپخانه است. سلمان گفت آقا، ما در ایران در ارتش ساسانی که یک امپراتوری بود، در چنین زمانهایی که میخواستیم دژ دشمن را بشکنیم، از این ابزارها استفاده میکردیم. پیامبر(ص) فرمودند: این طرح خوبی است؛ آن را به رزمندگان مسلمان و جوانان آموزش بده تا بسازند.
در خندق پیامبر کلنگ میزدند و جرقهای میپرید. ایشان فرمودند: من در این جرقه، فتح روم، فتح مصر و حاکمیت اسلام را میبینم. دو- سه نفر از همین اصحاب پیامبر و رزمندگان به یکدیگر گفتند پیامبر خودش گفته سه روز است که هیچچیزی نخورده، زده به سرش! ما الآن در محاصره هستیم آنها میخواهند بیایند پوست ما را بکَنند. ما نانی برای خوردن پیدا نمیکنیم خودت هم سه روز است چیزی نخوردی! سقوط روم، ایران، مصر و یمن را همه را دیدی؟ اینها عیناً همین عبارتشان است گفتند که پیامبر گرسنه است چون چند روز است چیزی نخورده است، هذیان میگوید. اینها به ظاهر خود را مسلمان میدانستند.
بعد از آنکه ماجرا فاش شد، چه از طریق وحی الهی و جبرئیل و چه از طریق برخی رزمندگان و نیروهای متدین که در میان آنها بودند و خبر داشتند (یا از هر دو طریق که به هر دو صورت روایت و نقل شده است)، آنها در جلسه داخلی نشسته بودند نه تنها دیگر قبول نداشتند، بلکه حتی میگفتند: باید یکجوری شر او را از سر خودمان کم کنیم. ما فکر میکردیم ماجرا تمام میشود اما او الآن تازه قصد جنگ با روم را دارد. ما چه فکر میکردیم و چه شد! این ولکن نیست. او قصد دارد سبک زندگی، طبقات اقتصادی، تربیت، مفهوم خانواده و همهچیز را زیر و رو و اصلاح کند. بیایید خودمان را خلاص کنیم تا خلاص شویم! آنها هم مسخره کردند و هم طرح توطئه ریختند.
خداوند در آیه ۷۴ سوره توبه میفرماید: «یَحْلِفُونَ بِاللَّهِ مَا قَالُوا». پیامبر(ص) فرمودند که بگویید آنها بیایند. هنگامی که آمدند، پیامبر به آنها فرمودند: این حرفها چیست که در میان خود میگویید؟ شما در این جبهه هستید یا خیر؟ اگر نیستید چرا آمدهاید و اگر هستید این حرفها چیست که به یکدیگر میگویید؟ «یَحْلِفُونَ بِاللَّهِ مَا قَالُوا»؛ خداوند میفرماید که آنها قسم میخورند که نه آقا، ما این حرفها را نزدهایم و گزارش دروغ به شما دادهاند؛ اصلاً چنین خبرهایی نبوده است. سپس خداوند میفرماید: «وَلَقَدْ قَالُوا»؛ چرا، آنها گفتند. اما قسم میخورند که نگفتهاند، اما در جلسات داخلی خود همین حرفها را زدند.
«قَالُوا کَلِمَةَ الْکُفْرِ»؛ و این نکته بسیار عجیب است که قرآن میفرماید این ادبیات کفر است. کسی که این مبانی را قبول دارد، اینگونه حرف نمیزند. کسی که حاضر است محکمترین مبانی یک نهضت توحیدی را زیر سوال ببرد و مسخره کند و بگوید: استقلال یعنی چه؟ آزادی یعنی چه؟ حکومت اسلامی یعنی چه؟ این در واقع هیچچیزی را قبول ندارد. او در میان شما هست. اگر در جلسات داخلی خودشان نشستهاند و تو را مسخره کردند، به این معنی نیست که او مؤمنی است که دارد شما را مسخره میکند! چگونه یک مؤمن میتواند مبانی را مسخره کند و بگوید این حرفها بیهوده است؟ ما اصل آن را قبول داریم، اما نه تا این حد!
چنانکه زمانی برخی از همین تیپهای روشنفکرنما میگفتند: ما مسلمان هستیم و خدا، فرشته و اینها را قبول داریم. بسیار خوب، مثلاً فرشته هم وجود دارد؛ اما اینها جدی جدی میگویند که انگار واقعاً فرشته و ملائکه وجود دارند. ما گفتیم حالا هست، اما اینها میگویند واقعاً هست! حالا ما تصور میکنیم خدا، وحی، جبرئیل، بهشت و جهنم معانی دیگری دارند و معانی سمبولیک هستند و واقعی نیستند؛ اینها را خوب است گفتهاند تا ما تربیت شویم! امام(ره) گفت خیر آقا، ما جدی گفتیم. اینها از مادیات واقعیتر و حقیقیتر هستند. دین؛ ابزار نیست بلکه دین هدف است؛ وسیله نیست. اصل آن است و بقیه فرع هستند. آنها میگفتند اصل این است و دین فرع است!
زمانی بازرگان گفت: یکی از اختلافات ما با آقای خمینی این است که ما میگوییم اول ایران و بعد اسلام، اما ایشان میگویند اول اسلام و بعد ایران! این یعنی چه؟ اصلاً اول و دوم یعنی چه؟ مگر عزت و پیشرفت ایران با ارزشهای اسلامی منافات دارد؟ اسلام هر ملتی را به عزت، رستگاری، رشد، آزادی و معنویت میرساند. مگر اسلام چیزی در برابر ایران یا غیر از آن است؟ اسلام برای نجات بشر آمده است. این حرف که ما این حرفها را قبول داریم اما نه به این صورت که معیار اصلی باشند! حالا اینها هم باشند. آنها میگویند این معنویت و این حرفها جزو دکور صحنه باشند؛ بالاخره ما مذهبی هستیم غیرمذهبی نیستیم ما قبول داریم، اما مبنای کار ما نباید اینها باشد.
خداوند میفرماید که این کلمه در ظاهر ممکن است با ایمان سازگار به نظر برسد؛ بگویند اشکالی ندارد حالا مؤمن است یک شوخی هم کرده و یک حرفی هم میزنند! ولی قرآن میفرماید: «وَلَقَدْ قَالُوا کَلِمَةَ الْکُفْرِ». آنها این حرف را زدند. این یک کلمه و یک جمله بود که در ظاهر میگفتند شوخی است، اما واقعیترین حرف و حرف دل آنها بود. حرف دل آنهاست که در زمانهای دیگر نمیگویند اما در برخی بزنگاهها بیان میکنند.
در آیه دیگری خداوند میفرماید که اینها بازی در میآورند «وَاللَّهُ مُخْرِجٌ»؛ خداوند کاری میکند که باطن شما بیرون بریزد. خداوند کاری میکند که در شرایطی، تو با زبان خودت آبروی خودت را ببری. بیست سال نقش بازی میکنی ناگهان حرفی میزنی که همه میگویند این دارد کجا میرود؟ دیوانه شده؟ مگر ما از کسانی که چهل سال سابقه مبارزه در راه دین قبل و بعد از انقلاب داشتند نشنیدیم که در پایان عمر حرفهایی زدند که فقط رسانههای دشمن آن حرفها را میزنند! اصلاً آدم تعجب میکند.
قرآن در آیه دیگری میگوید چرا برخی از شما اینگونه میشوید؟ به خاطر خطاها و گناهانی که در زندگی و در مسائل مختلف به صورت ریز ریز انجام میدهید. اینها جمع میشوند و ناگهان پای شما بر روی پوست موز میافتی. خودت نمیفهمی که کمکم داری خراب میشوی.
خداوند در آیه دیگری علت آن را آسیبشناسی میکند. خب آنچه آنها هرچه گفتند، اگر دقت کنی، حرف دل آنها بود. شما چگونه رزمنده و مسلمانی هستی که به جبهه آمدهای و بعد در میان خودتان این حرفها را حتی به شوخی میزنید؟ در حالی که شوخی هم نبود؛ چون قرآن بعد از آن میفرماید: با چه کسی شوخی میکنید؟ با خدا؟ با خداوند شوخی میکنید؟ خدا را مسخره میکنید؟ خدا راست است یا دروغ؟ میگویند: ما گفتیم خدا، اما منظورمان این نبود که واقعاً همهچیز خدا باشد. خدا هم یکی از اشیا و جزو دکور صحنه است. چیزهای مختلفی وجود دارند که یکی از آنها هم خدا است. ما که کافر نیستیم و خدا را هم قبول داریم؛ اما هم ربا میخوریم، هم کلاهبرداری میکنیم، هم قمار، هم بیحجابی، هم اختلاس و هم رشوه! هم به حرم امام رضا میرویم، پابوس آقا میرویم و عزاداری میکنیم! بالاخره اینها یعنی چه؟ یعنی اینها مسلمان نیستند یا مسلمان نبودند؟ خداوند میفرماید: «وَکَفَرُوا بَعْدَ إِسْلَامِهِمْ». بله، مسلمان بودند؛ اما مسلمانی چیزی نیست که تضمین شده باشد که بگوییم ما همینجوری تا آخر مسلمان شدیم! مسلمانی یک انتخاب است و کفر هم یک انتخاب است. ما دائماً هر روز در حال انتخاب کردن هستیم. ما یک بار برای همیشه انتخاب نمیکنیم که بگوییم ما مسلمان هستیم و انتخاب کردهایم و تا آخر مسلمان میمانیم. لذا در دعاها و در قرآن به ما میگویند از خدا بخواهیم که: «خدایا، ما را مسلمان بمیران.» مسلمان زیستن مهم است اما کافی نیست؛ مسلمان مردن مهم است. یعنی در پایان خط با چه عقیده و شخصیتی از این عالم میروی؟
واقعاً خیلی جای ترس و نگرانی است. آدمهایی که در انقلاب و در جنگ فداکاری کردند، در نهایت جزو سربازان درجه سه جبهه کفر شدند. زمانی من به برخی از اینها غبطه میخوردم و میگفتم آیا میشود کسی مانند اینها باشد؟ الآن با خودم میگویم آیا میشود کسی مانند اینها اینقدر حیوان وحشی بشود؟ ما هم در خطر هستیم.
«وَکَفَرُوا بَعْدَ إِسْلَامِهِمْ» یعنی چی؟ یعنی اصلاً به این نگاه نکنید که شما الآن اینطوری هستید؛ شما فردا آنطوری میشوید. دیروز آنطوری بودید و امروز اینطوری هستید. آنها واقعاً مسلمان شدند و در ابتدا این حرفها را قبول داشتند، اما بعداً آنها را زیر پا گذاشتند و گفتند: این حرفها خیلی هم راست نبود، دروغ است ولش کن ارزش ندارد!
«وَهَمُّوا بِمَا لَمْ یَنَالُوا»؛ اینها طرحشان را ریختند پروژه را اجرا کردند و ترور پیامبر را شروع کردند، اما نتوانستند. آنها خواستند ولی نتوانستند؛ نه اینکه نخواسته باشند. همانطور که امام میگفتند آمریکا و شوروی و دیگران؛ آیا شما فکر کردید اینها کارهای دیگری میتوانستند انجام دهند که ندادند؟ اینها هر غلطی که میتوانستند انجام دادند ولی شکست خوردند.
زمانی فرزند شاه و منافقین و کمونیستها و گروههای دیگر پس از آن تروریسم اول که هفده یا هجده هزار نفر را ترور کردند فرار کردند و شکست خوردند رفتند. بعد از آن زمان الآن 40 سال است که میگویند ما آمدیم داریم برمیگردیم! الآن هم در قضایای اخیر برخی از اینها گفتندزما ساکهای خود را بستهایم داریم میآییم! خب ساکهایتان را که بستید دیگه نباید دوباره باز کنید؛ کسی که ساک میبندد میآید. امام(ره) گفت اگر شما اگر میخواستید بیایید چرا رفتید؟ شما هر غلطی که میتوانستید انجام دادید و فرار کردید. آن زمان که ما ضعیفتر بودیم فرار کردید؛ الآن که بخشی از کره زمین تحت تأثیر این انقلاب است و ما خودمان متخصص سرنگون کردن رژیم هستیم، تو میخواهی بیایی اینجا چه کاری انجام دهی؟ هر کاری از دستت بر میآید انجام بده!
این کلام در قرآن چندین جا آمده است که «فَتَرَبَّصُوا»؛ شما منتظر باشید و ما هم منتظر هستیم. شما نگاه کنید ما هم نگاه میکنیم. هر کاری از دستتان بر میآید انجام دهید. «فَانْتَظِرُوا إِنَّا مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِینَ»؛ شما منتظر هستید؟ ما هم منتظر هستیم تا ببینیم چه میشود.
حضرت زینب(سلاماللهعلیها) رو کرد به یزید و فرمودند: «این تکبرها را نداشته باش. تو فکر نکن که من اصلاً تو را آدم حساب میکنم که با تو حرف بزنم. وضعیت به گونهای شده است که من باید بیایم با کسی مثل تو حرف بزنم و در برابر کسی مثل تو بایستم و دهان به دهان شوم.
یزید کیست؟ یزید رئیس ابرقدرت جهان بود؛ چون در آن زمان قویترین حکومت جهان خلافت اسلامی بود که ابرقدرت اول جهان به شمار میرفت و نیمی از جهان در اختیار مسلمانان بود. زینب، زنی در زنجیر و ظاهراً شکستخورده بود، به گونهای با یزید در کاخ او سخن میگوید که گویی او پیروز است و یزید شکستخورده است؛ او امیر است و یزید اسیر است! حضرت زینب(س) میفرمایند: اصلاً من چرا باید با تو حرف بزنم؟ تو اصلاً آدم هستی؟ کار من به جایی رسیده که من باید با کسی مثل تو حرف بزنم؟ در حالی که طرف مقابل ابرقدرت جهان است. تو اصلاً ارزش این را داری که با تو حرف بزنم؟ بعد هم گفتی که دیدی خدا با شما چه کرد؟ خدا نکرد؛ تو جنایتکار این کار را کردی. بعد گفتی که خوشتان آمد؟ به تو گفتم که عالی بود «مَا رَأَیْتُ إِلَّا جَمِیلًا»؛ من جز زیبایی هیچچیزی در کربلا ندیدم. هرچه از طرف ما بود زیبا بود و هرچه از طرف شما بود زشت و پلشت بود. آره، خوشم آمد؛ خیلی قشنگ بود. آیه قرآن میفرماید «وَسَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ»؛ و به زودی خواهید دید که چه کسانی سرنگون خواهند شد. یعنی ما ریشه شما را زدیم.
میدانید که یزید بیشتر از دو سال دیگر نماند سقوط کرد رفت، مرد. به یزید میگویند: حالا قرار است ببینیم چه میشود ما مینشینیم میببینیم تو هم بنشین ببین، هر دو با هم ببینیم که چه میشود. آنها اینجوری بودند.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
هشتگهای موضوعی