قرآن اینجا، اکنون (۲) (طبیعت، بی جان و فاقد شعور نیست، همرزم ماست اگر...)
بسمالله الرحمن الرحیم
«أُذْکُرُوا نعْمَةَ اللّه» (مائده/ 7)؛ باز یادتان میرود؛ باز نگاه میکنید که ما چند نفر هستیم؟ آنها چند نفر هستند. ما چه سلاحی داریم ولی آنها بمب دارند. ما مشکل داریم ولی او فلان چیز را دارد. باز دوباره همان حرفها را میزنید. آیا ندیدید که چگونه ورق برگشت؟
فرمول بعدی این است؛ این آیه میفرماید که مؤمن تمامی پیروزیها را از جانب خدا میداند. نمیگوید من انجام دادم؛ بلکه میگوید که خدا انجام داد. او تعارف هم نمیکند که اگر بگوید خودم انجام دادم، ممکن است خداوند ناراحت بشود! پیروزی را که ما خودمان به دست آوردیم، ولی خب بله، حالا خدا انجام داد! یعنی خداوند ناراحت نشود که پس من چی؟ واقعاً پیروزی و خیر، هر چه که هست، از طرف اوست.
خداوند خواست که ما عوض شدیم. خداوند خواست که ما یک به ده جنگیدیم و پیروز شدیم. خداوند خواست که ما در جنگ احزاب نجنگیده، جنگی نشده، بزرگترین پیروزی را به دست آوردیم. میگوید که اینها واقعاً این را از طرف خدا میدانند. همین الان هم اتفاقات میافتد؛ آن طوفان که آمد، عدهای گفتند که عجب شانسی آوردیم که طوفان آمد. مؤمنین چه میگفتند؟ آنها میگفتند که خدا طوفان را فرستاد. طوفان خودش نیامد. در اینجا میفرماید: «أَرْسَلْنَا عَلَیْهمْ»؛ ما آن طوفان و باد سرد را فرستادیم و اوضاع جبهه عوض شد.
این یک نکته دیگر است؛ همین اکنون هم پیروزیهایی به دست میآید که عدهای میگویند عجب شانسی آوردیم! یک عدهای هم میگویند که خدا این کار را انجام داد شانس نبود. شانس چیست؟ شانس خرافات است. هیچ چیزی در این عالم شانسی نیست. خدا انجام داد. میفرماید: «فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهمْ ریحاً» (فصلت/ 16)؛ اینها اتفاقی است یا طرح الهی است؟ این تفاوت مؤمن و کافر است. کافر میگوید که ما فقط همین قوانین مادی را قبول داریم. مؤمن میگوید که این قوانین مادی، الهی هستند؛ همینها هم اراده خداست. اما خداوند در این قوانین محدود نیست. قوانین غیرمادی و فرامادی هم وجود دارند آنها هم سنت و قانون خداست این هم سنت خداست.
این سنت شماره یک است که اگر در آتش بیفتی، میسوزی؛ این هم سنت الهی است و خدا اینگونه خواست. سنت شماره دو این است که ابراهیم در آتش میرود بیرون میآید و نمیسوزد؛ این هم فرمول همین عالم است. دو قانون وجود دارد و هر دوی آنها هم الهی است. «فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهمْ ریحاً»؛ ما این باد را فرستادیم و آن باد خودش نیامد. بعد از این طوفان، اردوگاه آنها بهم ریخت و وضعیت جبهه عوض شد. این یک درس و یک فرمول دیگر است. عوامل طبیعی مانند باد، باران، برف، زلزله و... هیچکدام اینها خودشان تصمیم نمیگیرند. کسی به نام آقای زلزله یا خانم طوفان وجود ندارد که تصمیم بگیرند بیایند یا نیایند. همه اینها سربازان خدا هستند. خداوند در قرآن از آنها به «جُنُود» تعبیر میکند. "جُند" یعنی سرباز. تمام طبیعت تسلیم فرمان خداست.
این آیه میفرماید که اگر شما در راه خدا راه بیفتید، همین عوامل طبیعی که تا کنون بیتفاوت بودهاند و شما میگویید طبیعت بیجان و طبیعت بیشعور است، نه بیجان است نه بیشعور است. همین باد و باران و اینها، همه سربازان خدا میشوند؛ آنها همرزم شما میشوند. باد همرزم تو میشود و جزئی از ارتش شماست.
این هم خیلی مهم است که حتی طبیعت را سرباز خدا بدانیم؛ این آیه و آیات متعدد همین را میگویند. میگوید در مسیر خدا حرکت کن، بعد میبینی که قوانین طبیعی همه سرباز خدا هستند و به کمک شما میآیند. شما یک به صد هستید ولی پیروز میشوید. آنها از شما به لحاظ مادی قویتر هستند، ولی خدا کاری میکند که آنها از شما بترسند. آنها میتوانستند جلوی شما بایستند و بجنگند، ولی برای چه ترسیدند؟ در عملیاتهای جنگ من یادم است خودم دو- سه بار این را دیدهام. در یک جایی مثلاً بچههایی که به خط زده بودیم، تعداد ما و تعداد بچهها در آن محور کم بود. دشمن چند برابر بود. بچهها میگفتند که ما حتماً نمیتوانیم خط را بشکنیم شهید میشویم؛ میرویم تا ببینیم خدا چه میخواهد. خط دشمن را نمیدانم برای چه فرار میکردند. تعجب میکردیم که برای چه اینها دارند فرار میکنند. خدا آنها را ترساند. قرآن میفرماید که ما به شما جرأت و شجاعت میدهیم و قلب شما را قوی میکنیم؛ آن کمک فرشتگان است. خدا گفت دیگر هر کسی که به من وصل شود، دیگر ضعیف نیست. «هُوَ الْقَویُّ»؛ من قوی هستم و هر کسی که به من ایمان بیاورد، قوی میشود. «هُوَ الْجَمیلُ»؛ من زیبا هستم و هر کسی که به من وصل شود، زیبا میشود. روح او زیباست همه او را دوست دارند. همین قاسم سلیمانی را دیدید که چطور همه عاشق او بودند و شدند؟ برای این که به او وصل شد و برای خودش چیزی نخواست.
میدانید ما چه زمانی زشت هستیم؟ هر زمان که به فکر خودمان هستیم، همه ما زشت هستیم. وقتی کسی به فکر خودش است، بقیه حالشان از او بهم میخورد. من حالم از تو بهم میخورد و تو هم حالت از من بهم میخورد، ولی وقتی به سمت خدا رفتی، همه عاشق هم میشوند. همان کسی که اینجا در بازار کلاه همدیگر را برمیدارند، در خانواده به هم ظلم میکنند، به همسایه و به رفیق دروغ میگویند و پوست همدیگر را میکَنند، همینها یک مرتبه عوض میشوند و میگوید خدا؛ به جبهه که میآیند وقتی او خواب است، او نصفه شب میرود لباسهای او را میشوید. آیا تو همان نیستی که سر یک قرون کوتاه نمیآمدی؟ چرا من همان هستم، ولی نه، من او نیستم. من آن موقع به فکر خودم بودم به خدا کاری نداشتم. تو هم به فکر خودت بودی. ما یک میلیون «خود» جدا جدا هستیم و همه با هم دعوا داریم، چون هر کسی به فکر خودش است. اما اینجا همه به سمت خدا آمدیم. وقتی گفتیم خدا، دیگر نه من است و نه تو! آن وقت اینهایی که اینجا کلاه همدیگر را برمیداشتند، آنجا یک مرتبه عوض شدند و برای هم فداکاری میکردند.
حالا این هم یک درس دیگر در این آیات است. فرمود شما به وظیفهتان عمل کنید؛ درختها، رودخانهها، پرندهها، اینها در جبهه شما هستند. ابابیل با سپاه دشمن چه کردند؟ الآن هم هست. بعضیها فکر کردهاند این وعدههای خدا در قرآن فقط برای مسلمانهای آن موقع بوده است که «إنْ تَنْصُرُوا اللّهَ یَنْصُرْکُمْ» (محمد/ 7)؛ شما راه خدا را بیایید و خدا را یاری کنید خدا کمکتان میکند. میگویند اینها حتماً منظور همانها بودهاند و فقط در جنگ بدر بودهاند. امام(ره) میگفت فرشتهها فقط در جنگ بدر نیامدند همین الآن هم میآیند. آن موقع هم آنها را نمیدیدند ولی عمل میکردند؛ الآن هم فرشتهها عمل میکنند ولی شما آنها را نمیبینید. فقط یک مرتبه میبینید از صدتا بنبست رد شدید ولی نمیفهمید برای چه رد شدید. بنبستها را چه کسی شکست؟ چه کسی باز کرد؟ «جُنُوداً لَمْ تَرَوْهَا»؛ نیروهایی که شما آنها را ندیدید، ولی آنها بودند. آنها شما را عبور دادند.
بچههای غواص میخواستیم از آب رد شویم؛ یکی از بچهها با مسئولمان که هر دو بعداً شهید شدند، گفت که ما از این خط نمیتوانیم عبور کنیم. اروند نمیدانم چطوری است... دشمن اگر ما را نزند، کوسهها میزنند! چون کوسه از توی خلیج فارس توی اروند میآمد و تا توی کارون هم کوسه میآمد. یعنی ما بچههایی داشتیم که در کارون کوسه آنها را زده بود. گفت اگر آنها نزنند، کوسهها میزنند؛ کوسهها نزنند، اینها میزنند؛ نزنند هم، ما در تلههای انفجاری گیر میکنیم؛ نشود هم، از آن طرف لای سیمخاردار، خورشیدیها و آن طرف مین است. از همه اینها رد شویم، صدام ضدهوایی گذاشته بود که اینهایی که با آن هواپیما میزنند، با این گلولههای اینقدری بچههای ما را میزد. بعد سگهایی داشت که از فاصله دو کیلومتری میفهمیدند و سر و صدا میکردند. رادار داشت که این مسئول ما که او هم بعداً شهید شد، میگفت که حواستان باشد قطره آب از پارو میچکد در آب، رادار ثبت میکند. همه چیز در اختیار آنها بود؛ یعنی ایشان به او گفت که ببین، آن خدایی که موسی را از نیل عبور داد، امشب ما را از اروند رد میکند. خدای آن طرف اروند، خدای این طرف اروند است؛ برای چه اینجا آرامش داری و آن طرف که میرویم میترسی؟ مگر آن طرف یک خدای دیگر است؟ گفت من به وظیفهام امشب عمل میکنم و وارد آب میشوم؛ خارج شدن از آب دست من نیست. نتیجه هر چه شد برای من مهم نیست. من میروم در آب که خط را بشکنم؛ برای من هم فرقی نمیکند آن طرف بیایم بیرون یا شهید بشوم و آب من را ببرد. ببین چه بچههایی بودند؛ اینها نه دانشگاه خوانده بودند و نه حوزه. گفت من به وظیفهام عمل میکنم و نتیجه برای من هیچ مهم نیست، چون نتیجه دست خداست نتیجه که دست من نیست.
میفرماید که مؤمنین در جهاد، جنگ، فعالیت اقتصادی، فعالیت سیاسی، اینها همه جا وارد میشوند، اما مؤمنانه وارد میشوند. نه منافقانه، نه مشرکانه و نه کافرانه. هر جا بقیه میروند اینها هستند، ولی مؤمنانه حاضر میشوند. شکل حضورشان فرق میکند، نه اصل حضورشان. پیام دیگر این آیه این است که فرشتهها با شما هستند و کنار شما هستند. شما آنها را نمیبینید و آنها شما را میبینند.
نگاه معنوی به عالم این است که خداوند از طریق فرشتهگان دارد این جهان را اداره میکند. هر قطره بارانی که میآید، فرشتهای وکیل آن است. در روایت داریم شما فکر میکنید باران میآید، برف میآید، نمیآید، کجا میآید، کجا نمیآید، اینها همینطور شیرتوشیر است؟ هر قطره باران که چه وقت بیاید و کجا بر زمین فرود بیاید، اینها با علم الهی و برنامه است. قرآن میفرماید یک برگ از درخت نمیافتد که خدا نداند و نخواهد. تو میگویی پاییز شد و برگها ریختند. خیال میکنیم همینجوری اینها میریزند! قرآن میگوید هیچ چیز همینجوری نمیشود. این که کدام برگ از درخت میافتد، به خداوند مربوط است. نگاه توحیدی این است که اینها را ببینیم. نگاه کافرانه این است که اینها را نمیبینیم. نگاه مشرکانه این است که بگوییم هم خدا و هم غیر خدا، طبیعت! فلانی! اینها شریک هستند. توحیدی این است که بگویی فقط او.
نگاه کن، الآن اینجا اسلام جهادی است، وسط جنگ است؛ اسلام سیاسی است، ولی یک اسلام صد درصد عرفانی، لطیف و معنوی است. دارد میگوید که همان مشکلات که شما داشتید و با هم پچپچ میکردید، خدا همه را شنید و میشنود. بعد میفرماید همه جا فرشتگان بودند. شما نمیبینید؛ «جُنُوداً لَمْ تَرَوْهَا». سپاهیانی بودند اما «لَمْ تَرَوْهَا»؛ شما هرگز آنها را ندیدید. اینها جزو عالم غیب هستند؛ مادی نیستند و محسوس نیستند، ولی واقعی هستند. کافر قبول ندارد هر چه که نبیند و ایمان به غیب نمیآورد. غیب هم خرافات نیست؛ خرافات حسابش جدا است. دیگر از این آیه پیام میآید که این فرشتهها شما را مؤمنین را دوست دارند و شما را دعا میکنند. یعنی اگر یک نفری گیر کردی وسط دشمن، این آیه میگوید تنها نیستی. وسط دشمن گیر کردی یک نفر، هیچ کسی هم از تو خبر ندارد؛ تو تنها نیستی. اولاً خدا میفرماید من با تو هستم، من اینجا هستم، من همه جا هستم، همه جا مال من است و تو هم مال من هستی. من دارم میبینمت. هر جا باشید فرشتگان هستند؛ فرشتگان مؤمنین را دوست دارند و برایشان دعا میکنند. و به اذن خداوند اگر لازم شد به آنها کمک میکنند. این را هم باور بکنید یا نکنید، دو جور زندگی میکند آدم. درسته؟ دو جور آدم فعالیت سیاسی میکند. دو جور مشکلات را میبیند. یک کسی یک مشکل بزرگی دارد در خانوادهاش؛ مشکل مالی است، مریض است، گرفتاری است. اگر عقیده داشته باشد به این حرفها، آرامش دارد. سختیها را تحمل میکند خیلی راحت. اگر به این حرفها عقیده ما نداشته باشیم، کوچکترین این مشکلات پدر ما را درمیآورد و از پا درمیآییم.
خانوادههایی داریم که مثلاً سی سال است دارد مریضیداری میکند، چهل سال. مریضهایی داریم که از نوجوانی طفلک مریض است تا همین الآن دارد پیر میشود و دائم درد کشیده و شبها نتوانسته بخوابد. من در جمع اینها یکی دو تا حدیثی که همان موقعها هم دیده بودم و برایم هم خیلی جالب بود، برایشان خواندم که پیامبر فرمودند اینهایی که بیماریهای سخت طولانی دارند در زندگیشان و خیلی اذیت میشوند، یا خانوادههایی که مریض دارند و یک عمر باید بچهاش را هر هفته دو بار هی ببرد بیمارستان و بیاورد، فلان تزریق بکند، نمیدانم ورزشش بدهد، غذا دهانش کند و دردش را تحمل کند، اینها، پیامبر فرمودند خداوند شرم میکند از این که حساب و کتاب اینها را سخت بگیرد. خداوند در قیامت میفرماید اینها را معطل نکنید؛ اینها بروند بهشت سریع.
آقا ما این چند تا حدیث را آنجا خواندیم، اگر بدانید هفت هشت نفر از اینها من دیدم زدند زیر گریه. و دو سه نفرشان بعد جلسه آمدند گفتند که چه میشد بیست سال پیش یک کسی این جملهها را به ما میگفت که پیامبر همچین حرفی زده است؟ که ما بیست سال است من نه شب دارم و نه روز. همهاش هم با خودم میگویم برای چه این همه آدم هستند و از همه بدبختتر برای چه من هستم؟ برای چه همه دارند راحت زندگی میکنند و بچهشان سالم است و برای چه من اینقدر بیچارگی باید بکشم؟ اصلاً خدا حواسش به ما هست؟ نیست؟ یادش رفته از ما؟ خب این بچه را تو درست کردی و از اول هم مریض بود. گفت این حدیثی که گفتی، تمام خستگی این سی سال من از تنم رفت بیرون. دیدم همه اینها دارد حساب میشود عالم شیرتوشیر نیست که آقا هر که خورد خورد، هر که نخورد نخورد، هر که عیش و نوش کرد کرد، هر که زجر کشید کشید. نه، اینطوری نیست.
پیامبر(ص) فرمودند اینهایی که در دنیا زجر کشیدند، دائم کار میکند، سه شیفت، دو شیفت، سه شیفت دارد کار میکند ولی هیچ وقت سیر نیست، برده شده، اسیر شده، سالها شکنجه و اذیت و زجر کشیده؛ دارد میرود تو یخیابان یک ماشینی به او میزند یک عمر فلج میشود! یا یکی با یکی دیگر شوخی دارد میزند این را کورش میکند. بعد ما فکر میکنیم اینها شانس است؛ این فرد بیچاره بدشانسی آورده و آن یکی خوششانسی آورده! پیامبر(ص) میفرمایند که اینطوری هم نیست؛ تمام اینها دارد حساب میشود. اینها همگی در حساب توست پسانداز است.
پیامبر(ص) فرمودند کسانی که در دنیا مشکلات زیادی را تحمل کردند، اما فاسد نشدند و دوام آوردند؛ ولو ضعفهایی داشته باشند یا خطاهایی کرده باشند؛ همهی ما گناهکار هستیم. اگر یک نفر از بین شما جرأت دارد، بگوید من گناه نمیکنم، دروغ نمیگویم و ظلم هم نمیکنم. مشخص میشود که آن شخص قطعاً دروغگو است؛ به این دلیل که الآن دروغ گفت، همین الآن یک گناه مرتکب شد. اصلاً هیچکدام ما آدم صد در صد پاکی نیستیم.
پیامبر میفرمایند مأیوس نشوید؛ کسانی که زجر کشیدهاند، به خودشان نگویند که آیا عدالت همین است؟ این همسایهی ما در خانهای به دنیا آمده است که از ابتدا همه چیز او فراهم و مهیا بوده است؛ خانوادهای خوب داشته است که هم دنیای آنها خوب بوده و هم متدین و سالم بودهاند؛ این ارث و این امکانات به او رسیده است. مشخص است که او راحتتر میتواند آدم خوبی باشد. این یکی میگوید که فلانی به دنیا آمده است در حالی که پدر او مثلاً شرابخوار، مادر او از ابتدا بیمار یا معتاد بوده است؛ بعد فقیر و گرسنه بوده، از کودکی باید میرفته کار میکرده و زحمت میکشیده. خدایا ببخشید؛ قضیه چیست؟ آیا تو از ابتدا با ما مشکل شخصی داشتی؟ آیا اینها پارتی دارند؟
قرآن میفرماید به هیچکدام از شما به اندازهی ذرهای ستم نخواهد شد. پیامبر(ص) میفرمایند کسانی که در دنیا زجر بیشتری کشیدهاند، در آنجا بهراحتی عبور میکنند. در آنجا یک پل خربگیری هست که به این افراد میگویند سریع بروید و ثروتمندان را نگه میدارند. هر کس در اینجا بیشتر خورده، در آنجا بیشتر معطل میشود. هر کس در اینجا بیشتر برده، در آنجا بیشتر معطل است. کسانی که در اینجا گرسنگی و سختی کشیدهاند و زحمت کشیدهاند و رنج بردهاند، حساب آنها آسانتر است. کسانی که در اینجا خیلی به آنها خوش گذشته است و حلال و حرام را نمیفهمند و هر کاری انجام میدهند؛ مثلاً فلانی ششتا ویلا دارد و سالی دوتا سفر تفریحی به خارج میرود و... خب اینها را اینجا دارد، اما زمانی میرسد که قرآن میفرماید او میگوید ایکاش من اصلاً به دنیا نیامده بودم: «وَیَقُولُ الْکَافرُ یَا لَیْتَنی کُنتُ تُرَابًا»؛ ایکاش من اصلاً خاک بودم، آدم نبودم و جزئی از اشیا بودم.
یعنی عالم حساب و کتاب دارد؛ شما برای هر کاری که انجام میدهید، باید حساب پس بدهید. برای هر تصمیمی که میگیرید، باید پاسخگو باشید. تو گرفتار آن هستی؛ چه تصمیم خوب باشد و چه تصمیم بد باشد. خداوند میفرماید در زندگی، چه زمانی که اوضاع تو خوب است و چه زمانی که اوضاع تو بد است، چه در آن جبهه پیروز میشوید و چه شکست میخورید؛ مؤمن یک لحظه با خود نمیگوید که تا خداوند حواس او نیست، من این کار را انجام بدهم و خداوند را دور بزنم! هیچگاه در ذهن او نمیآید که گویی خداوند نمیداند چه خبر است؛ خدایا، تو نمیبینی؟ همین که گاهی در ذهن ما میآید که خدایا مثل این که نمیبینی چه خبر است؛ تو کجا هستی؟ دقیقاً کجا هستی؟ خداوند میفرماید: «وَکَانَ اللَّهُ بمَا تَعْمَلُونَ بَصیرًا» (احزاب/ 9)؛ خداوند همهی شما را تحت نظر داشت. در بهترین و بدترین شرایط، همهی شما تحت نظر بودید. کلمهی «کان» نشانهی استمرار است؛ شما دائم دیده میشدید؛ همان زمانی که فکر میکردید دیده نمیشوید. ما شما را میدیدیم؛ ما میدیدیم و میدانستیم که در ذهن تو چه میگذرد و میدانستیم که تو چه خواهی کرد. این که در چه شرایطی چه تصمیمی گرفتی، همگی در ذیل «کان الله بصیرا» است که خداوند همه را میدید. قرآن میفرماید شما با این چشمهای خود نمیتوانید خداوند را ببینید؛ خداوند شما، چشم شما و بیننده را میبیند. شما تحت اشراف او هستید.
درس بعدی چیست؟ «إذْ جَاءُوکُم من فَوْقکُمْ وَمنْ أَسْفَلَ منکُمْ...». آیا باز آن زمانی را که از پایین و بالا به شما حمله کردند، از یاد بردید؟ آیا از یاد بردید که از همه طرف مدینه را محاصره کردند؟ «وَإذْ زَاغَت الْأَبْصَارُ...»؛ چشمهای شما از ترس قفل شده بود که میگفتید کار تمام شد، شکست خوردیم، نابود شدیم سقوط کردیم؛ آنها آمدند. مدینه محاصره شد؛ شهر همین الآن سقوط میکند و همهچیز تمام شد. جان شما به گلو رسیده بود. «وَبَلَغَت الْقُلُوبُ الْحَنَاجرَ...»؛ انگار قلب شما در حلق شما آمده بود. وقتی آدم خیلی میترسد؛ همهی شما زمانی از چیزی ترسیدهاید، اگر هم نترسیدهاید، انشاءالله بعداً میترسید! وقتی از چیزی خیلی میترسی، چشمهایتان همینطور خیره میماند. در تاریکی به یکباره صدایی میآید و تو همینطور میایستی که خدایا این چیست؟ تو خودت صدای تپش قلب خودت را میشنوی. آیه میفرماید آیا به یاد ندارید که قلب شما آن زمان در حلق شما آمد؟ شما صدای تپش قلب خود را میشنیدید؛ چشمهای شما میخکوب شده بود و جرأت نمیکردید اطراف را درست نگاه کنید. مسلمانان و مؤمنان، شما اینقدر از دشمن ترسیده بودید.
«وَتَظُنُّونَ باللَّه الظُّنُونَا» (احزاب/ 10)؛ شما شروع کردید به خیالات باطل دربارهی خداوند. آیا واقعاً این خدا وجود دارد؟ آیا واقعاً خداوند میبیند؟ اصلاً آیا اینها سخنان خداوند بود؟ آقا، آیا واقعاً این فرد پیامبر خدا بود؟ اصلاً خدا چیست؟ خداوند در این آیه میفرماید که شما در شرایط عادی، همگی آدمهای متدینی هستید و ادای آن را در میآورید. اگر کمی فشار بیاید و بترسی و خطر جدی بشود، انواع خیالات دربارهی خداوند در ذهن شما میآید. «وَتَظُنُّونَ باللَّه الظُّنُونَا»؛ هزاران گمان و تحلیل غلط دربارهی خداوند دارید. آیا اصلاً خداوند عادل است؟ آیا اصلاً خداوند هست؟ آیا خداوند قوی است؟ آیا خداوند میبیند؟ آیا میتواند؟ آیا میخواهد؟ آیا واقعاً خداوند مهربان است؟ آیا عادل است؟ آیا اینها سخنان خداوند بود؟ آیا این فرد پیامبر خدا بود یا کلاه ما را برداشت؟
این موضوع همین الآن هم وجود دارد؛ تمام اینها همین الآن هم اتفاق میافتد. برای خود ما هم که مشکل پیش میآید، همین حرفها را در دل خود میزنیم؛ الآن هم همینطوری است: «وَتَظُنُّونَ باللَّه الظُّنُونَا». ورشکست بشو، سپس خبر بیاید که همسرت سرطان گرفته است، فرزندت نمیدانم چه شده است، معتاد شده است، یا پدرت فلان شده است و اموال تو را بردهاند؛ اینها باعث میشود شروع کنی که پس چه شد که هی میگویند خدا خدا؟ یکی از آشنایان بنده خدایی بود که اخیراً هم فوت کرد؛ خداوند او را رحمت کند و ببخشد. فرزند او را در یک دعوای شخصی کشته بودند که حالا من نمیدانم بر سر چه بود. آمده بودند او را در همین حرم دفن بکنند؛ او یکباره رو به گنبد امام رضا کرد و دعوا راه انداخت و به امام رضا گفت که چه کار میکنی؟ کارهایی را که باید انجام میدادی، انجام ندادی؛ ما هم به حرف امام رضا عمل نکردیم و اینگونه شده است. بعد گفت حالا فرزندم مرد. تو خودت هم دو روز دیگر میمیری؛ او هم همین چند روز پیش فوت کرد. همه میمیرند و قرار نیست کسی در اینجا بماند.
از دوستان زمان جنگ ما، سه چهار نفر در همین چند ماه فوت کرده بودند؛ از کسانی که زمان جنگ فرمانده بود و الآن هم آدم بسیار شریفی است؛ به او گفتم آقای فلانی، همه دارند میمیرند. منظور من رفقای ما بود؛ پنج شش نفر ظرف مثلاً یک سال و نیم فوت کردند. ایشان گفت که همه باید بمیرند. او جملهی خیلی قشنگی گفت. من گفتم آقای فلانی، همه دارند میمیرند؛ او گفت همه باید بمیرند؛ اصلاً قرار نیست کسی در اینجا بماند. اگر کسی نمرد، باید ببینی او برای چه نمیمیرد. اصلاً قرار نیست که کسی بماند.
حالا خداوند میفرماید که وقتی برای شما مشکل پیش میآید، شروع میکنید به گفتن حرفهای بیهوده راجع به خداوند. همین حرفهایی که قبلاً میگفتید که خداوند مهربان است، خداوند قدرت دارد، خداوند همهچیز را میداند؛ در ذهن شما دروغ است. «وَتَظُنُّونَ باللَّه الظُّنُونَا»؛ خداوند میشنود وقتی با خودت پچپچ میکردی که بابا تمام اینها دروغ است! خدا کجاست؟ ما که ندیدیم او کجاست؟ این مشکلات چیست؟ هی میگویند خداوند عادل و مهربان است، او همهچیز را میداند و هر کاری هم میتواند انجام دهد. اگر هستی و مهربان و عادل هستی و میتوانی انجام دهی، چرا مشکل من را حل نمیکنی؟
عرض کردم آیه دیگری میفرماید: «لَا تَأْخُذُهُ سنَةٌ وَلَا نَوْمٌ»؛ خداوند میفرماید نه خوابم برده است و نه چرت میزنم. خداوند چرت نمیزند و نمیخوابد. همهچیز تحت کنترل اوست. تو خواب هستی، تو چرت زدی و قوانین عالم را از یاد بردی. اصلاً از یاد بردهای برای چه تو را به اینجا آوردهایم. تو برای خوشگذرانی به اینجا نیامدهای؛ تو برای ارتفاع گرفتن و رشد کردن به اینجا آمدهای؛ چه با پیروزی و چه با شکست. از هر دوی آنها نردبانی بساز که بالا بروی؛ نه این که از هر دوی آنها نردبانی بسازی که پایین بروی. تمام این مشکلات، پیروزیها، شادیها و غمهای ما، قرآن میگوید که اینها مانند یک پله است. بعضی از شما از همین پله بالا میروید و بعضیها باز با همین پله پایین میروید.
برای شخصی مشکلات اقتصادی پیش میآید و تقوا میورزد؛ بعد از همان مشکل اقتصادی، مقام معنوی و انسانی او بالاتر رفت. برای دیگری همین مشکل پیش میآید و دزدی میکند، دروغ میگوید و خیانت میکند. برای او هم همین مشکل پیش آمد؛ چطور او با صبر، تلاش و کار رشد کرد؟ اما تو از همان مسئله سقوط کردی. آن یک پله بود؛ او بالا رفت و آن فرد پایین آمد.
آیه این را میگوید. قرآن میفرماید حتی به تمام مشکلات خود نیز به عنوان یک نردبان نگاه کنید که از آن هم میتوانی بالا بروی و هم میتوانی پایین بیایی. بیمار هستم، ورشکست شدم، فقیر شدم، من را اذیت کردند؛ در میان تمام اینها، یک نفر هست که در همین وضعیت میافتد ولی پاک میماند و آدمتر میشود و در همین وضعیت، بهشتی میشود. یکی هم مثل بنده در همین وضعیت، هر چه را هم که قبلاً میگفت از یاد میبرد و اصلاً کلاً زیر همهچیز میزند.
خداوند میفرماید آن زمانی که در ذهن خود هی با هم میگفتید یا پچپچ میکردید که بابا، خداوند ما را سر کار گذاشته! ایشان آمده و هی میگوید خداوند چه گفت؛ هر روز میآمد و چیزی میگفت؛ ما آدمهای ساده هم باور کردیم. آیه میفرماید که آنها گفتند: «مَّا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إلَّا غُرُورًا» (احزاب/ 12)؛ هر چه این آقا و خدایش به ما گفتند، همگی فریب بود و کلاه ما را برداشتند وگرنه این مشکلات چیست؟ الآن ما محاصره شدهایم و کار تمام شد.
پیام دیگر: «هُنَالکَ ابْتُلیَ الْمُؤْمنُونَ وَزُلْزلُوا زلْزَالًا شَدیدًا» (احزاب/ 11)؛ در اینجا «هنالک» دقیقاً همینجا و در چنین موقعیتهایی است که مؤمنین چنان تکان داده میشوند و چنان زلزلهی انسانی برای آنها اتفاق میافتد که: «وَزُلْزلُوا زلْزَالًا شَدیدًا»؛ تزلزل. خیلی از شما متزلزل میشوید؛ خیلی از شمایی که در شرایط عادی مؤمن و مذهبی هستید، اگر کمی اوضاعتان سخت بشود، «وَزُلْزلُوا زلْزَالًا شَدیدًا»؛ چنان زلزلهی شدید و تکاندهندهای، یک زلزلهی ده ریشتری در شخصیت آنها اتفاق میافتد که کلاً زیر و رو میشوند. «هنالک» دقیقاً همینجا، در همین موقعیت و در همین شرایط بود که شما فکر کردید اتفاقی پیش آمده است؛ در حالی که آن اتفاق آمده بود تا شما را تکان بدهد و شدید هم تکان داد؛ شما الک شدید. وقتی الک را شدید تکان میدهی، آشغالها پایین میروند و چیزهای حسابی باقی میمانند.
قرآن میگوید تمام این اتفاقاتی که در عالم سیاست، زندگی و اقتصاد برای شما میافتد، همگی برای این است که شما دارید الک میشوید. آشغالها پایین میریزند؛ ریزها و حقیرها سقوط میکنند و آن حسابیها باقی میمانند. «هُنَالکَ ابْتُلیَ الْمُؤْمنُونَ»؛ آنجا بود که مؤمنین هم امتحان شدند و «وَزُلْزلُوا»؛ دچار تزلزل شدند؛ «زلْزَالًا شَدیدًا»؛ یک زلزلهی سخت و زلزلهی انسانی پیش آمد. و دیدی که بعضیها بعد از آن زلزله و مشکلات، کلاً همهچیز را از دست دادند؛ ایمان، حرفها و شعارهای آنها همگی رفت. این الآن هم باز وجود دارد.
و این هم فرمول بعدی است: «إذْ جَاءُوکُم» و «إذْ زَاغَت الْأَبْصَارُ». آیا میدانید چرا مزهی نعمتهایی را که دارید، نمیچشید؟ چون مشکلاتی را که قبلاً داشتید و اکنون دیگر ندارید، از یاد بردهاید. ببینید، ما تا زمانی که سالم هستیم، فکر میکنیم که اصلاً سالم بودن... دقت میکنید؟ چه زمانی میفهمی که خود سالم بودن خیلی مهم است؟ وقتی که بیمار میشوی. یعنی برو و از کسانی که دائم در بیمارستان هستند و درد میکشند، بپرس؛ میپرسی بزرگترین آرزوی تو چیست؟ میگوید بزرگترین آرزوی من این است که مثل تو باشم. تو چطور شبها راحت میخوابی؟ خوش به حال تو. صبحها بلند میشوی، صبحانهی خود را میخوری، به سر کار خود میروی و بازمیگردی. من یک عمر است که همین تجربهی تو را ندارم؛ بزرگترین آرزوی من این است که مثل تو باشم. پیامبر(ص) هم میفرمایند دوتا نعمت وجود دارد که تا آنها را دارید، قدرشان را نمیدانید و فکر میکنید اینها چیزی نیستند؛ وقتی آنها را از دست میدهید، میفهمید که چه هستند. یکی از آنها سلامت است؛ وقتی به بیماریهای سخت دچار شدی آن را میفهمی. مثلاً فرد بیماری ریوی دارد و بیست سال است که نمیتواند به درستی نفس بکشد؛ اصلاً آرزوی او این است که مثل شما باشد که راحت و بطور خودکار همینطور دارید نفس میکشید و اصلاً متوجه نیستید؛ آرزوی او این است که بتواند یک نفس بکشد. شبها راحت میخوابی؛ اما کسانی هستند که یک شب نمیتوانند راحت بخوابند و درد میکشند. تو نمیفهمی این چیزی که داری، چیست؛ وقتی آن را از دست بدهی، میفهمی.
یکی دیگر هم امنیت است؛ الآن شما امنیت دارید و نمیفهمید که چه دارید. برو و از مردم عراق، افغانستان، یمن، سومالی و جاهای دیگر بپرس؛ بگو بزرگترین آرزوی شما چیست؟ میگوید بزرگترین آرزوی من این است که وقتی صبح از خانه خارج میشوم، بدانم که شب به خانه بازمیگردم؛ و وقتی بازمیگردم، ببینم که همسرم و خانهمان سر جایشان هستند. این بزرگترین آرزوی من است.
حالا اینجا در این آیه میفرماید حالا که دشمنی نیست، محاصره شکسته است، دشمن عقب رفته است، امنیت پیدا کردهاید و عزت دارید، آیا الآن فکر میکنی هیچ چیزی نداری؟ آیا اکنون قدر آنچه را که داری، نمیفهمی؟ الآن هی منفیبافی میکنی که آقا ما بدبخت هستیم، ما هیچ چیزی نداریم و ما از همه بدبختتر هستیم؟ ای بدبخت! اگر آن شرایط دوباره برگردد، چه میگویی؟ آن وقت بازدوباره میفهمی که اینهایی که الآن داری و ارزش آنها را نمیفهمی، چقدر ارزش دارند.
هشتگهای موضوعی