بسمالله الرحمن الرحیم
خدمت برادران و خواهران عزیز، سلام عرض میکنم.
این آیات سوره احزاب، یک نمونه کوچک از یک اتفاق بزرگ در مدینه است که خداوند برای ما و برای ابد توضیح میدهد که شما با ذهنهای مادی و فراموشکار، زود قضاوت میکنید که شکست خوردید؛ شما زود مأیوس میشوید و زود مغرور میشوید. بعد شما با چشم خود میبینید که شکست بزرگ به پیروزی بزرگ تبدیل شد. آن واقعه میتوانست بزرگترین شکست باشد، اما بزرگترین پیروزی شد. شما این را میبینید، اما باز یادتان میرود. باز در امتحان و آزمون بعدی، دوباره زمانی که فشار میآید، شما میترسید، شک میکنید و مأیوس میشوید؛ بعضی از شما هم خیانت میکنید. اما عدهای از شما پاک میمانید. بعضی از آنها شهید میشوند؛ «فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ...»، آنها به میثاق خود وفا میکنند. «وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ...»؛ آنهایی که شهید نشدند، منتظر شهادت هستند. آنها آماده هستند تا در اتفاقات و درگیریهای بعدی، فداکاری بکنند و با سر و روی خونین فدا بشوند و از این عالم به عوالم بعد بروند. «وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا» (احزاب/ 23)؛ آنها تغییر مسیر هم ندادند. معنای این جمله این است که عدهای تغییر مسیر دادند.
این که میفرماید عدهای از اینها شهید میشوند و عدهای میمانند اما خط را عوض نمیکنند، معنای آن این است که عدهای از کسانی که در آن زمان حتی آماده بودند تا شهید بشوند و منافق هم نبودند و ضعیف نبودند، بعداً تغییر کردند. «بَدَّلُوا تَبْدِیلًا»؛ آنها عوض شدند. او چهل سال پیش مجاهد، سادهزیست، شهادتطلب و صادق بود؛ 30- 40 سال بعد، فساد شده، فساد مالی، فساد سیاسی، فساد اعتقادی و فساد اخلاقی پیدا میکند و عوض میشود. پس این «وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا» در برابر کسانی است که «بَدَّلُوا تَبْدِیلًا»؛ یعنی آدمهای خوشسابقهِ بدعاقبت.
خب به نکات مهمی اشاره شد که مخصوص جنگ احزاب نیست؛ این قانونِ خدا و ابدی است. چون این قانون ابدی است، خداوند در این آیات به این قضیه اشاره میکند. قرآن اسم کسی را نمیآورد که منظور چه کسی بود که فلان عمل را انجام داد. اسم اشخاص مهم نیست، چون اشخاص میروند. این دستهبندی و کنش و واکنشهایی که در شرایط آسان و سخت و پیروزی و شکست از آدمها سر میزند، مهم است.
میخواهیم ببینیم چند پیام واضح و سرنوشتساز در این آیات بود که ما از آنها عبور کردیم، ولی نباید عبور میکردیم. اینها قانون و فرمول الهی هستند. اینها سنت تاریخی الهی هستند که عیناً تکرار شده است و در زمان ما هم شد و تکرار میشود. باز همان خطاها و خیانتها اتفاق میافتد؛ لذا قرآن را باید دائماً خواند، چون ما دائماً فراموش میکنیم. میخواهیم ببینیم از جمله به چه سؤالاتی پاسخ داده شد و چه پاسخی در این آیات داده شد؟
اولاً از همان زمان تا الان و تا آخر و تا ابد، یک سؤال انحرافی را مطرح میکردند و خواهند کرد و همین الان هم میگویند که اگر دین به عنوان یک معنویت شخصی، بیاید و مثلاً اخلاق یا عرفان بگوید، آن واقعاً دین است و ما آن را قبول داریم؛ اما اگر دین وارد مسائل دعواهای سیاسی، جنگ، حکومت، درگیری و این حرفها بشود، این چه ربطی به دین دارد؟ این اصلاً دین و معنویت نیست.
دین وقتی دین است که به سیاست، اقتصاد، خانواده، بازار و اینها کاری نداشته باشد و فقط به طور کلی بگوید که آدم خوبی باشید. عبادت کنید، آدم خوبی باشید، مواظب باشید که نجس نشوید و اگر نجس شدید، بروید خودتان را آب بکشید؛ دین دیگر هیچ چیز دیگری نیست! اگر دینی یا دیندارانی خواستند دین را در عرصههای مختلف زندگی، سبک زندگی، سبک حکومت و سبک تجارت امتداد بدهند، این انحراف در دین است. این دیگر دین نیست و از معنویت وارد مسائل مادی شده است. دین بدون ارتباط با دنیا، فقط باید به آخرت کار داشته باشد. همان زمان هم قرآن نقل میکند که به پیامبران قبل هم همین را میگفتند؛ مثلاً به حضرت صالح، حضرت شعیب و حضرت هود میگفتند که تو آدم خوبی بودی و ما با تو مشکلی نداشتیم؛ تو آدم بااخلاقی بودی و همه تو را قبول داشتند و دوستت داشتند. حالا گفتی که خدایان ما را قبول نداری و خدا را قبول داری و با ما اختلافنظر داری؛ ما گفتیم خیلی خب! اگر میخواهی نماز بخوانی، نماز خودت را بخوان و ما کاری نداریم. تو به سبک خودت عبادت کن، ما هم به سبک خودمان عبادت میکنیم. اما بعد تو جلوتر آمدی و گفتی آن خدایی که در برابر او نماز میخوانم، نسبت به خانواده، بازار و حکومت و... ساکت و بیتفاوت نیست و در آنجا دستوراتی دارد. دیگه از این به بعد، اینها فضولی است.
قرآن میفرماید: «أَصَلَاتُکَ»؛ آیا همین نمازت؟ ما که گفتیم اگر میخواهی نماز بخوانی، برو بخوان و این موضوع به خودت مربوط است؛ اگر خدای دیگری را قبول داری، برو. اما مثل این بحث تو به نماز محدود نمیشوی؛ این نماز تو آثاری دارد. تو بعد از این نماز به ما میگویی که در بازار گرانفروشی نکنید، کلاهِ هم را برندارید و ربا نخورید؛ اینها دیگر چه ربطی به دین دارد؟ چرا در این قضایا وارد میشوی؟ دین فقط عبادت و نیایش است؛ خیلی خب تو هم نماز خودت را برو بخوان، ما به نماز تو کاری نداریم. اما این خدایی که تو میگویی و این نمازش در اینجا متوقف نمیشود. از کارها و حرفهای تو معلوم است که تو برنامه سیاسی، اقتصادی و تربیتی داری. این دین و این خدایی که تو میگویی، میخواهد در همهجا دخالت بکند. اگر اینطور باشد، ما آن را قبول نداریم. الان هم همین را به یک زبان دیگری میگویند؛ الان میگویند که ما یک اسلام سیاسی و یک اسلام معنوی یا عرفانی داریم. ما اسلام معنوی و اسلام اخلاقی را قبول داریم، اما اسلام سیاسی را قبول نداریم. خود این یک جعل، یک دروغ و یک عملیات تحریف است. اصلاً ما اسلام را از چه کسی آموختیم؟ ما اسلام را از پیامبر اکرم(ص) و قرآن آموختیم. خب پیامبر اکرم(ص) همه این کارها را انجام میداد؛ همان کسی که نماز را به ما یاد داد، همان شخص جهاد را هم به ما یاد داد. ما دوتا اسلام نداریم؛ فقط یک اسلام وجود دارد که عرفانِ آن جهادی است و جهادِ آن عرفانی است. اسلام سیاسی و اسلام معنوی نداریم؛ سیاستِ آن معنوی است و معنویتِ آن هم آثار سیاسی دارد. این که میگویند اسلام سیاسی اسلامِ قدرتطلب است و مشکل آن تربیت و معنویت و اخلاق نیست، اما اسلام معنوی و عرفانی، اسلامِ عشق و اسلامِ رحمانی است؛ همان اسلامی که از مقاومت، جهاد، مبارزه، تسلیمناپذیری و شهادت حرف میزند، اسلامِ قدرت و سیاسی است. ما هر دوی اینها را از یک نفر شنیدیم و یاد گرفتیم؛ هر دوی اینها در یک قرآن آمده است. یک نمونه آن، همین آیات سوره احزاب است. ما از این آیات سیاسیتر نداریم، آن طرف سیاست است چرا که موضوع آن کاملاً جنگ است؛ ولی معنویترین آیات نیز همین آیات سیاسی هستند. یعنی در وسط قضیه، این آیات دائماً میخواهند سیاست را با معنویت گره بزنند.
میگوید این طوفانی که اتفاق افتاد، اینةا اتفاقی نبود و فقط یک امر طبیعی نبود، بلکه این کمکِ خدا به شما بود. جنگ دیگه به معنویت و فرشتهها چه ربطی دارد؟ چرا پای فرشتهها را وسط میکشی؟ این دعوا، جنگِ قدرت بر سر سیاست و قدرت است. برای چه پای فرشتهها را وسط میکشی؟ مگر قرار بود اسلامِ فرشتهها با اسلامِ مجاهدین دوتا اسلامِ مجزا باشند؟ نه، قرار نبود؛ اینها یکی هستند. برای این که باید با جهاد از همان معنویت حمایت کرد؛ این جهاد برای دفاع از همان معنویت است. خود این جهاد هم باید معنوی باشد و با جنگهای مادی فرق دارد. اینها پیامهایی هستند که تکذیب و انکار میشوند و توسط خود ماها هم فراموش میشوند. ما اینها را از هم جدا میکنیم؛ ما به حرم امام رضا(ع) میآییم در اینجا مذهبی و معنوی هستیم، بعد در بازار کلاه همدیگر را برمیداریم و در آنجا اقتصادی هستیم. یا در عالم سیاست به همدیگر دروغ میگوییم و میگوییم آنجا سیاست است و به مذهب ربطی ندارد. وقتی به حرم میروی اسلام معنوی است و وقتی به بازار میآیی اسلام اقتصادی است و اینها را از هم جدا و دوتا میدانی! در خانواده هم که میروی میگویی این اسلامِ خانواده است و خانواده به معنویت چه ربطی دارد؟ در خانواده زن به شوهر و شوهر به زن ظلم میکند، دروغ میگویند و کلاه هم را برمیدارند؛ پدر و مادر به بچه خود ظلم میکنند، بچه به پدر و مادر ظلم و توهین میکند و بعد هم به حرم میآیند! اینطوری نمیشود. مشکل و دعوا بر سر همین موضوع است، وگرنه هیچکس با اصل معنویتی که اثر و خاصیتی ندارد، مخالف نیست. اگر حضرت موسی(ع) میگفت که من با تو کاری نداریم و فقط حرفهای معنوی کلی میزنم، فرعون میگفت: آقا! قند و چای مجلس تو با من! من اصلاً خودم میآیم دمِ درِ مجلس مینشینم و به مهمانها خوشآمد میگویم. اگر پیامبر فقط اسلام معنوی و عرفانی را از اسلام سیاسی، اقتصادی و اجتماعی تفکیک میکرد و با آنها کاری نداشت، ابوسفیان و ابوجهل خودشان مسجد میساختند و آن را وقف پیامبر هم میکردند.
در این چند آیه ببینید که بیش از سی قاعده ذکر شده است؛ بیش از سی سنت الهی آمده است که ما همین الان از آنها غافل هستیم. ما فکر میکنیم اینها فقط متعلق به آن موقع بوده است. حالا من به بعضی از این قواعد اشاره میکنم: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا»؛ خداوند به مؤمنین میگوید که آیا شما یادتان رفت؟ غیر مؤمنین که هیچ، اصلاً هیچچیز را قبول ندارند. خداوند به همین مؤمنین، یعنی انسانهایی که قبول دارند، پای آن ایستادهاند و هزینه هم دادهاند، میگوید. آنها دیدهاند که چگونه در محاصره مدینه در جنگ احزاب، شکست بدون جنگ به پیروزی صددرصد تبدیل شد. آنها منتظر بزرگترین شکست بودند، اما بدون جنگ آن واقعه به بزرگترین پیروزی تبدیل شد. آنها در تحریم و محاصره کامل گرسنه بودند؛ پیامبر(ص) سه روز- سه روز چیزی نمیخورد و خندق میکَند. بعد آنقدر ثروت و غنیمت از سرمایهداران یهود آمد که تا آن موقع بیسابقه بود؛ اصلاً مسلمین یکمرتبه ثروتمند شدند. آنها این را دیدند. این قضیه تمام شده است، اما باز یک حادثه پیش آمده است و عدهای باز شک میکنند و میترسند و میگویند: آقا نمیشود، مگر میشود؟ «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا»؛ ای مؤمنین! ای مؤمن! یادتان رفت؟ تو خودت آن قضایا را ندیدی؟ آیا خودتان نبودید؟ آن موقع هم همین حرفها را میگفتند و عدهای خیانت کردند، عدهای وا دادند و عدهای ترسیدند. عدهای ماندند؛ باز دوباره آن حادثه تمام شد و یک حادثه دیگری آمده است. باز دوباره همان مسائل است؛ باز میگویید نه، شاید آن دفعه اتفاقی بوده است. از کجا معلوم است که خدا کمک کرده است؟ شاید خودمان کاری کردیم! امام(ره) گفت: «خرمشهر را خدا آزاد کرد»؛ عدهای میگفتند: خدا کجا بود؟ آدمها بودند که رفتند و جنگیدند. آدمها قبل از آن هم بودند، اما تا وقتی که نگفتند خدا، پیروز نشدند؛ تا وقتی میگفتند خودم، پیروز نمیشدند. خداوند میگوید: من به دست شما پیروزیهای بزرگ میآورم. من میآورم، اما به دست شما؛ شما توفیق داشتید که واسطه این پیروزیِ حق بودید. اصلِ کار با او است. پس یک قاعده این است که حتی مؤمنین هم که خودشان قبول دارند، زمانی که ماجرا تمام میشود و از آن سختیها عبور میکنند و اوضاع بهتر میشود، باز در بحران بعدی دوباره همین چیزها به ذهنهای آنها میآید و بعضیها یادشان میرود؛ لذا میفرماید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا». یادتان باشد. آیا یادتان میآید؟ همین حالات را داشتید و از این بدتر بود، اما بعد از آن بهتر شد؛ به شرطی که شما محکم باشید.
«نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ»؛ ما از این عبارت چه میفهمیم؟ آن «عَلَیْکُمْ» یک قید خاص است. یک وقت میگویی نعمتِ خدا، که خب همهچیز نعمت است؛ یک وقت میگویی یک نعمتِ خاصِ شما بود. نعمتی که ما به کسانی دادیم که مجاهد بودند، هزینه دادند و فداکاری کردند. یعنی نعمتهایی و تفضلات الهی وجود دارند که فقط به کسانی و در وقتی داده میشوند که عمل کنند. اگر عمل نکنی ولو ایمان داشته باشی، آن کمک الهی نمیآید؛ باید عمل کنی و باید زحمت بکشی. میگویید آقا ما قبول داریم ایمان داریم؛ خب ایمان لازم است، اما کافی نیست. باید عمل کنید و باید زحمت بکشید. باید فداکاری کنید، باید عرق بریزید، باید سختی را تحمل کنید، باید شهید بدهید و شهید بشوید. حالا آن لطف ویژه خدا فرا میرسد.
این آیه، این بخش، این کلمه از آیه میفرماید: «نِعْمَتَ اللَّهِ»؛ ما نعمت عام داریم و نعمت خاص داریم. آن عنایت خاص خداوند همیشه وجود دارد. آن فقط مربوط به زمان جنگ احزاب نبوده است، همین حالا هم وجود دارد. منتهی شرط آن این است که عمل کنید. یعنی قرآن میفرماید اگر خودتان برای تغییر اوضاع اقدام نکنید، خداوند برای تغییر اوضاع اقدامی نمیکند. اقلاً دوتا آیه در قرآن وجود دارد که میفرماید: «إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ...»؛ خداوند سرنوشت هیچ جامعهای را همینطوری تغییر نمیدهد، مگر «حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ» (رعد/ 11)؛ به شرطی که آن جامعه، آن ملت، اول خودشان تغییر کنند. شما باید خودتان تغییر کنید و برای تغییر اوضاع تلاش کنید تا خداوند اوضاع را تغییر بدهد و شما را از صدها مانع عبور بدهد که به لحاظ عادی و مادی، عبور از آنها امکان نداشت. این هم فرمول دوم است که خداوند به افراد خاص به شرط خاص، عنایت خاص میکند.
در آیه بعد میفرماید: صادق باشید؛ اگر صادق بودید و اقدام کردید، نعمت خاص الهی به سراغ شما میآید. در عین حال ممکن است که دوباره دو سال بعد باز یادتان برود که ما در هزار بدبختی بودیم، چطور شد که شکست نخوردیم و نابود نشدیم؟ چطور شد که همه دنیا علیه ما بود و آنها عقب رفتند؟ در همین زمان خود ما، اصلاً پنجاه سال پیش، هیچکس باور نمیکرد شاه برود و رژیم شاهنشاهی سلطنتی سقوط کند. در جنگ باور نمیکردند صدام برود و بعد این پیادهروی بیست میلیونی اربعین که این همه ایرانی و غیرایرانی پیاده بروند و آن وضعیت پیش بیاید. قبل از انقلاب اصلاً تصور اتفاقاتی که الآن دارد میافتد نبود. 70- 80 هزار افسر آمریکایی و انگلیسی و اسرائیلی در ایران بودند و همهچیز در دست اینها بود. یک سرتیپ ما باید به گروهبان آمریکایی سلام میکرد، پایش را بهم میکوبید که شما چه میگویید؛ هرچه امر بفرمایید! حالا دوباره به ما هم میگوید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ»؛ آن زمانی که هیچکس باور نمیکرد این اتفاقها بیفتد، خب یکییکی اتفاق افتاد و ما به دست شما کمک کردیم. باز دوباره یک بحران پیش آمد، باز دوباره همان شک و تردید و ایکاش نمیگفتیم، ایکاش نمیکردیم، آیا ما اشتباه کردیم؟ باز دوباره بعضی از شما شروع کردهاید؛ یادتان رفت؟ آن نعمت خاص خدا، «نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ»، آن منت خاص خدا بر شما، همین حالا هم میتواند بیاید، منتهی شرط دارد. شرط آن این است که عرق بریزید و خندق بکنید. شما برای دفاع، شروع به کندن خندق بکنید، بعد ببینید بدون جنگ، بزرگترین سپاه دشمن، بزرگترین فرار تاریخی را خواهد کرد. در حالی که شما نمیدانستید؛ گفتم یکیدو نفر از این مسلماننماها گفتند که پیامبر از گرسنگی به سرش زده! ما برای دستشویی میخواهیم برویم جرأت نمیکنیم، این آقا فتح دنیا را دید! خداوند میفرماید: خب شد؛ همان چیزی که میگفتید نمیشود، شد. حالا باز دوباره همان حرفها را بعضی از شما در بحران بعدی و در مشکلات بعدی میگویید؟
فراموشکاری کمی هم خصلت همه ما است. کلمه انسان را بعضیها گفتهاند ریشهاش با نسیان همخانواده است. نسیان یعنی فراموشی. به انسان، انسان میگویند چون اساساً فراموشکار است. مثلاً فردی میگوید اگر پدر من فوت کند، دق میکنم میمیرم. دروغ هم نمیگوید؛ پدر او میمیرید، چند روز گریه میکند، در مراسم هفتم میبینی با رفیق خود نشسته، دارند میگویند و میخندند و اصلاً فراموش کرد که پدر تو مرد، مادر تو رفت. تو مگر نگفتی اگر اینها بروند میمیری دق میکنی؟ چرا دق نکردی؟ انسان فراموشکار است. شاید هم از یک جهت مفید باشد؛ ما اگر قرار باشد هیچچیز را فراموش نکنیم، نمیتوانیم زندگی کنیم. اما باید آن را به یاد آورد.
یک اسم قرآن، "ذکر" است. ذکر یعنی «یادم تو را فراموش». اصلاً قرآن آمده است به ما بگوید یادم تو را فراموش. بگوید یادت رفت؟ این چیزها همه در فطرت الهی تو هست؛ اینها را در عالم ازل، قبل از این که به دنیا بیایی، خدا به تو گفت و تو فهمیدی چه چیزی خوب است و چه چیزی بد است. میفهمیدی چه چیزی خوب است و چه چیزی بد است. از آدمهای بد بدت میآمد و از آدمهای خوب خوشت میآمد. ما که از قبل از این که به دنیا بیایید، مفهوم خوبی و بدی را به شما فهماندیم؛ پرسیدیم: «أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ...»، پروردگاری غیر از من دارید؟ من پروردگار شما نیستم؟ «قَالُوا بَلَى» (اعراف/ 172)؛ همهتان گفتید چرا. همهتان میدانید اما بازی در میآورید. یکجا میفرماید: «أَفِی اللَّهِ شَکٌّ» (ابراهیم/ 10)، آیا در الله، در خدا شک داری؟ اصلاً میشود در خدا شک کرد؟ از خودت نمیپرسی که ما از کجا آمدهایم؟ برای چه من هستم؟ اینجا چیست؟ برای چه؟ اینها از کجا آمدهاند؟
قرآن میپرسد چطور میتوانی در خدا شک کنی؟ عاقل چطور میتواند شک کند که اصلاً اینها خالق دارند یا ندارند؟ من خالق دارم یا ندارم؟ اصلاً همین بدن تو، دست خودت نیست. چشم تو بدون اجازه تو دارد میبیند، گوش تو میشنود؛ مگر تو به آن دستور دادهای؟ قلب تو دارد میزند، خون در رگهای تو دارد حرکت میکند؛ آیا تو این کار را میکنی یا ما انجام میدهیم؟ «أَفِی اللَّهِ شَکٌّ»؟ بعد میگوید این قرآن ذکر است. قرآن هیچ سخنی را که اساساً هیچچیز از آن ندانید به شما نمیگوید. همهچیز را میدانستید، بازی در میآورید. یک آدم درسنخوانده از پشت کوه، اصطلاحات دانشگاه و حوزه را، فلسفه، کلام، شیمی، فیزیک بلد نیست؛ اما به اندازه یک آدمی که پروفسور است، بلکه گاهی بیشتر، کاملاً مفهوم خوبی و بدی، درستی و نادرستی را میفهمد. آنها آموزش حصولی نیست، آموزشهای حضوری است. البته آموزش حصولی هم لازم است؛ تعلیم و تربیت برای این که آنها حفظ بشوند، تبیین بشوند تا آگاهی اجمالی انسان تبدیل به آگاهی تفصیلی بشود. وگرنه گاهی یک آدم بیسواد از پشت کوه حقایقی را میفهمد که یک پروفسور نمیفهمد. با این که او خیلی سواد دارد و این فرد سوادی ندارد، ولی آن سواد باطنی، آن علم حقیقی، علم حضوری به خدا، علم حضوری به خودش و عمل به وظیفه را دارد. همانطور که قرآن میفرماید: قبول دارید ولی باید عمل کنید. عمل امضایی است که پای ایمان خود میگذارید. میفرماید ایمان بدون عمل مثل سند بدون امضاء است. در جایی هم میفرماید مثل درخت بدون میوه است. درخت هست اما میوه ندارد؛ باید میوه بدهید. میدانی کمک به محرومان خوب است، ولی هیچ وقت کمک نمیکنی. باید بروی کمک کنی. برو کار کن، عرق بریز، بعد خودت نخور و به دیگری بده تا بخورد؛ حالا رشد میکنی. ماه رمضان میآید، روزه میگیری، گرسنه میشوی، تشنه میشوی، میتوانی بخوری، میخواهی بخوری، ولی نخور؛ حالا رشد کن.
اینجا میفرماید باید عمل بکنید تا آن نعمتهای ویژه برسد. دشمن سرباز دارد، نیرو دارد، بمب دارد، هواپیمای پیشرفته دارد و... آنها میگویند آقا آنها ده هزار نیرو آوردهاند که همهشان مسلح به امکانات، با بهترین اسبها، با انبارهای غذا و اینها هستند. خداوند میفرماید ما هم جنود میآوریم، ارتش هست. منتهی شما نشان بدهید شایسته این امداد الهی هستید، آن وقت خواهید دید سپاهی خواهد آمد که شما آنها را نمیبینید، نامرئی هستند؛ «جُنُودًا لَمْ تَرَوْهَا» (توبه/ 26)؛ بزرگترین دشمن از آن میترسد. فرشته از طریق خود شخص عمل میکند؛ همانطور که شیطان هم با نفس ما همکاری میکند، وعدههای بیخود میدهد و ما راه میافتیم میرویم.
قرآن میگوید شیطان میآید به شما فقط وعده میدهد، وعدههای دروغ. تا خودت نروی، جهنمی نمیشوی. شیطان شما را به زور به جهنم نمیبرد؛ شیطان کاری میکند که خودت با پای خودت بروی. فرشته در جهت عکس عمل میکند. مقتضای نگاهشان که جهانبینی مادی بود، فرشتهها همان را برایشان حاکم کردهاند. آدم مادی از آدم معنوی میترسد؛ چون آدم مادی چیزهایی را میخواهد به دست بیاورد و چیزهایی را هم که دارد میخواهد از دست ندهد. آدم معنوی نه چیزی را برای خودش میخواهد به دست بیاورد و نه از دست دادن چیزی او را میترساند. این نماینده ارتش ساسانی که آن موقع از بزرگترین ارتشهای دنیا بود و ارتش چند صد هزاری داشت، اینها چطور شد که از چند هزار، چند ده هزار جوان مسلمان پابرهنه شکست خوردند؟ در یکی از مذاکرات معلوم میشود چطوری. او از این فرد میپرسد که برای چه آمدهای؟ آمدهای چه کار کنی؟ قبل از اسلام، شما قبایل عرب نسبت به ما چیزی نبودید؛ فقیر بودید، ضعیف بودید، ما هم اذیتتان میکردیم؛ قبول است. گذشته گذشته است. حالا شما هم قوی شدهاید و این فرد هنوز نمیفهمد که اسلام قدرت عربی نیست. اسلام شوکت انسانی است، الهی است؛ اصلاً بحث عربی نیست. گفت ما قبلاً هی میآمدیم شماها را اسیر و برده میگرفتیم، برخورد میکردیم، میزدیم، غارتتان میکردیم، توی سرتان میزدیم؛ از اینطرف ما میزدیم و از آنطرف هم رومیها. حالا چه میخواهید؟ امتیازی، باجی، چیزی میخواهید؟ به شما میدهیم، برگردید بروید. آن جوان مسلمان میگوید ما آنها نیستیم که قبلاً با شما اذیت میکردید و با آنها درگیری داشتید! ما آنها نیستیم. خود آنها هم (عرب قبل از اسلام) مانع ما بودند، خود آنها هم دشمن اسلام بودند. ما اول با آنها جنگیدیم. ما اول با طاغوتهای عرب جنگیدیم؛ ما با دیکتاتورهای عرب جنگیدیم، با ابوسفیان و ابولهب و ابوجهل جنگیدیم. حالا هم با طاغوتها و دیکتاتورهای جهانی، با روم و ایران ساسانی و با شماها میجنگیم. شماها استکبار هستید؛ هم به مردم خودتان ستم میکنید هم به مردم دیگران. ما چیزی از شما برای خودمان نمیخواهیم. پرسید پس چه میخواهید؟ گفت ما میخواهیم هیچ انسانی در سراسر جهان بنده و برده هیچ انسان دیگری نباشد. ما میخواهیم بشر از بندگی بندگان آزاد بشود، فقط بنده خداوند باشد و همه با هم برابر باشند. همه برادر و خواهر و برابر باشند. بعد هم ما برنمیگردیم؛ ما آمدهایم که برنگردیم. یا امپراتوری روم و ایران و حکومتهای فاسد مصر و یمن و همه شما را درهم میشکنیم یا شهید میشویم. به هوای این نباشید که ما خسته میشوییم یا برمیگردیم ولش میکنیم؛ ما آمدهایم که برنگردیم و دو طرف برای ما مساوی است؛ پیروزی بر شما یا کشته شدن به دست شما، هر دو برای ما مساوی است؛ از نظر ما هر دو پیروزی است. وقتی هم آمد جالب است؛ آنها در کاخ خود فرش طلا، خیلی حسابی داشتند. آنها گفتند این بیاید اینجا، همین که چشم او به این فرش و بارگاه و اینها بیفتد، بیاید ببیند، دیگر مذاکره لازم نیست. او هم آمد؛ وقتی آمد تو، دید همه اینها جلوی آن بزرگشان روی خاک افتادند ولی دیدند این ایستاده است. گفتند آقا خم شو تعظیم کن. گفت ما پیش هیچکس تعظیم نمیکنیم، حتی پیش پیامبر؛ ما فقط پیش خدا تعظیم و رکوع میکنیم، سجده میرویم؛ فقط او. پیش پیامبر هم این کار را نمیکنیم. ایشان خودش گفت این کار را فقط برای خدا باید بکنید. ما همه با هم برابر و برادر هستیم؛ برای چه من باید جلوی تو رکوع کنم؟ آمدهایم مذاکره کنیم. بعد برای این که به آنها نشان بدهد زر و برق شما چشم من را نگرفته است، این فرش طلای گران را کنار میزند و روی خاک مینشیند. این نماینده جبهه اسلام، این جوان، روی خاک مینشیند. میگوید که تو روی آن صندلی نشستهای، من روی خاک مینشینم، ما خاکی هستیم؛ یعنی به او بفهماند ما اصلاً دنبال این طلا و زر و برق شما نیستیم، ما دنبال توحید و عدالت هستیم. وقتی که رفت، مشاور رستم فرخزاد، فرمانده سپاه ایران، به او گفت که اینها را چطور دیدی؟ او گفت اینها انگار که آنها نیستند؛ اینها آن عربهای قبل نیستند؛ آن عربهای مشرکین قبل از اسلام. آنها آدمهای ترسو، آدمهای حقیر، دلهدزد و گرسنه بودند؛ زورشان زیاد میشد، پررو میشدند و حمله میکردند، توی سرشان میزدیم، میگفتند غلط کردیم و برده ما میشدند. اینها آنها نیستند؛ اصلاً عوض شدهاند. این نسلشان یک نسل دیگر است.
پرسید اینها را چطور دیدی؟ گفت اینها برنمیگردند مگر این که ما را به زانو در بیاورند. اینها ما را شکست میدهند. چون نه دنبال چیزی هستند و نه از مرگ میترسند. خودش هم گفت ما برنمیگردیم؛ یک وقت فکر نکنید ما برمیگردیم. ما آمدهایم که جلو برویم.
هشتگهای موضوعی