شبکه افق - 9 بهمن 1404

بریزید خون ما را (ما زنده تر می شویم)

نشست ادائ احترام به شهیدان اغتشاشات آمریکایی، صهیونی - جمعی از خانواده ها- 1401

بسم‌الله الرحمن الرحیم

به محضر شهدا و خانواده عزیز شهدا و به همه برادران و خواهران عرض سلام می‌کنم.

بعد از صحبت‌های این خواهرمان (همسر شهید) احساس کردم که هرچه من بخواهم بگویم تلف کردن وقت شما است و افتخاری بالاتر از این نیست که ما چنین خانواده‌هایی و چنین مجاهدانی داریم. همین خاطراتی که از این شهید گفتند، در کجای دنیا و در کدام کشور، چنین افرادی پیدا می‌شوند؟ و هم به یاد دهه ۶۰ افتادم که این‌جور بچه‌ها زیاد بودند و شاید واقعاً شهادت حدود صد نفر از دوستان یا کسانی را که با همین خصلت‌ها می‌شناختم، دیدم؛ یا مستقیم شاهد شهادت آن‌ها بودم که خون آن‌ها روی سر و صورت ما ریخت و پیش چشم ما پرپر زدند و رفتند و چه آن‌هایی که مستقیم شاهد نبودم، اما دوستانی که با آن‌ها بودند، جزئیات حالات و روحیات آن‌ها را تعریف می‌کردند.

زمانی من فکر می‌کردم که این مسائل مربوط به همان دوران جنگ و دهه شصت بوده است و هرچه جلوتر بیاییم، این تیپ افراد کمتر و کمتر می‌شوند و مثلاً ۴۰ سال، چهل و چند سال بعد از انقلاب، آیا ما دوباره شاهد چنین نسلی و چنین بچه‌هایی و چنین مجاهدینی هستیم یا خواهیم بود؟ آیا دوباره در دهه پنجم این انقلاب، شاهد خواهیم بود که مادر شهید، همسر شهید و فرزندان شهید، همان‌طور که در انقلاب ۵۷ و در آن سال‌های جنگ و ترور، قوی ظاهر می‌شدند و از شهیدان خود کم نمی‌آوردند و در ردیف خود شهدا بودند، باشند؟ در ذهن من نمی‌آمد که در دهه پنجم انقلاب و در نسل بعد، باز ما شاهد این‌همه جوانان پاک و فداکار و با اخلاص باشیم.

در دوران جنگ بچه‌هایی داشتیم که هر روز و هر شب، خودشان را محاسبه، بلکه محاکمه می‌کردند. یک جا دفترچه یادداشت یک شهید شانزده‌ساله را خواندم که از گناهان خود دارد استغفار می‌کند؛ آن وقت گناهانی که نوشته بود، ثواب‌های ما بود؛ آن چیزهایی را که به عنوان گناه خودش نوشته بود، آن وقت‌هایی است که ما این‌ها را ثواب می‌دانیم. استغفار کرده بود که: «خدایا! من در یک مسئله‌ای که مسائل معمولی بود، خیلی خوشحال شدم یا خیلی ناراحت شدم؛ در حالی که این مسائل نه خوشحالی داشت و نه ناراحتی». شادی‌های حقیر و غم‌های حقیری که ما امثال بنده داریم، در نظر این‌ها اصلاً نه ارزش شادی داشت و نه ارزش غم.

الان که ایشان داشت راجع به همسرشان می‌گفت که خودش را چه‌جوری محاسبه می‌کند، با خودم گفتم که ای کاش ما آن‌قدر شعور رسانه‌ای و فرهنگ ارتباطاتی داشتیم که حتی فامیل‌های خود این‌ها، دوستان و همسایه‌هایشان لااقل این‌ها را می‌دانستند. در همین اتفاقاتی که افتاد، غیر از آن بخشی که گروهک‌های سازمان‌دهی‌شده و آدم‌کش سابقه داشتند و چهل سال است آدم می‌کشند و ترور می‌کنند؛ امثال منافقین و کومله و دموکرات و چه و چه، غیر از آن‌ها و غیر از یک بخشی که آمار بالایی داشته است کسانی که جزو آسیب‌دیدگان و خانواده‌های متلاشی‌شده، فرزند خانواده‌های اعتیاد، طلاق، خیانت جنسی و مشکلاتی از این قبیل بودند و غیر از کسانی که مستقیم پول گرفتند و خودشان گفتند و این کارها را کردند؛ یک بخشی هم ما داشتیم، به خصوص آن اوایل که هرچه جلوتر آمد کمتر شد؛ بچه‌هایی بودند که شب‌ها بیدار هستند و روزها خواب! شب‌ها پای ماهواره و فضای مجازی نشسته‌اند و هرچه آن طرف می‌گوید، باور می‌کنند. این طرف هم اصلاً نه گوش می‌کنند، نه صحبتی با کسی می‌کنند، نه کتابی می‌خوانند و نه هیچی!

تصوری که برای این‌ها ساخته شده است، همان کسی که این‌ها را می‌کشد، دقیقاً عکس واقعیت شخصیت این بچه‌هاست. اگر دشمن، حتی خانواده‌های کسانی که متعلق به این جبهه نیستند، در سراسر جهان، ملت‌ها و رسانه‌های جهانی، این شهدا و شهدای زنده‌ای را که بین شما و جاهای دیگر هستند و آن‌ها هم همین سبک زندگی و همین روحیه را دارند، بشناسند و این‌ها را بدانند؛ همین چیزهایی را که الان این خانم گفت بدانند؛ اولاً باور نمی‌کنند و می‌گویند مگر می‌شود چنین کسانی باشند؟! که در یک چنین کاری و موقعیتی و یک چنین مسئولیتی، آن‌قدر متواضع، پاک، اخلاقی، فداکار، با تقوا، متواضع، پنهان‌کار، شجاع و آماده شهادت باشند. این‌جور آدم‌ها در دنیا خیلی کم هستند. ما از بس در انقلاب این‌جور افراد را دیدیم، یک کمی برای ما عادی شد؛ در حالی که اصلاً چنین انسان‌هایی در طول تاریخ کم هستند. در طول تاریخ، کمتر ملتی چنین افرادی و مجاهدانی و شهیدانی و یک‌ چنین خانواده‌هایی دارد.

ما دو جا مشکل داریم که باید آن‌ها را حل کنیم: یکی این که عقل رسانه‌ای در سیستم ما ضعیف است. دشمن در دروغ‌های رسانه‌ای تخصص و فوق تخصص دارد؛ طوری دروغ بگوید که راست به نظر بیاید و یک عده‌ای باور کنند. من خودم هر وقت در فضای مجازی می‌روم، تا ۲۴ ساعت ضد انقلاب هستم؛ یعنی آن چیزهایی را که آدم آنجا می‌بیند، این‌جوری می‌شود که: اولاً همه مخالف هستند؛ ثانیاً همه مسئولین دزد هستند؛ ثالثاً جمهوری اسلامی دیروز سقوط کرده است و ما هنوز خبردار نشده‌ایم! بعد این‌ها چون در فضای مجازی هستند، «سیو» (ذخیره) نمی‌کند؛ دوباره فردا می‌آید و می‌بیند که همه چیز سر جای خود است و فقط این بازی خورده است. دوباره باید از صفر شروع کند تا جمهوری اسلامی و انقلاب را براندازی کند؛ در موبایل‌ها سیو نمی‌کنند دوباره از اول باید شروع کند.

ما از دو جا ضربه خوردیم و باز هم خواهیم خورد. یکی روش و نرم‌افزارِ گفتگو، رفع ابهام، به ‌موقع سخن گفتن و پاسخ گفتن و افشای پروژه‌های دروغ و عوام‌فریبی از طرف رسانه‌های دشمن است که ذهن افراد را بمباران می‌کنند. این سخت‌افزار و این نرم‌افزار در طول تاریخ سابقه نداشته است؛ یعنی انبیاء (سلام‌الله‌علیهم) با چنین کسانی و با چنین وضعیتی مواجه نبودند.

دو تا اتفاق افتاده است که در تاریخ نبوده است؛ یعنی انبیاء و اولیا (سلام‌الله‌علیهم) و جبهه کفر و توحید در تاریخ بشر تا امروز این‌طور نبوده است؛ هیچ‌ وقت جبهه انبیا با چنین دشمنانی با این ابزار و با این سخت‌افزار و نرم‌افزار مواجه نبودند که در همه خانه‌ها و در جیب همه بچه‌ها، دشمن مستقیم با همه دروغ بگوید، تحریف کند، سفره فساد و انحراف پهن کند و جواب‌های دروغ و غلط بدهد. بهانه‌ها پیدا می‌شود؛ یک فضای اجتماعی است که دشمن استفاده می‌کند؛ همان بحث زخم و مگس است که زخم‌های اجتماعی، اقتصادی و عاطفی در بخش‌هایی از جامعه به وجود نیاید. اگر زخمی به وجود آمد، زود بفهمید و برای علاج زخم بروید؛ نگذارید زخم کهنه بشود؛ نگذارید عفونی بشود؛ آن وقت مگس و کرم می‌آید و آن‌ها دیگر از شما اجازه نمی‌گیرند.

ما سال ۹۶ سر قضیه صندوق‌های مؤسسه‌های اعتباری، تصمیم‌گیران نظام به ‌موقع نفهمیدند، نجنبیدند و احساس مسئولیت نکردند. این قوه به آن قوه پاس داد، آن به این پاس داد؛ هر کسی گفت: «به من مربوط نیست». ضد انقلاب و دشمن آمد و گفت: راست می‌گویید به شما مربوط نیست، به من مربوط است! سر مسئله بنزین، زمینه اصلی توطئه، قصور و تقصیرهایی در بخشی از حاکمیت بود. یعنی وقتی زخم ایجاد می‌شود و دقت نمی‌کنید، به مسئولیت درست و به موقع عمل نمی‌کنید، حقوق عده‌ای به خطر می‌افتد یا فکر می‌کنند حقوقشان پایمال شده است یا واقعاً پایمال شده است. آن کسانی که مسئول آن بخش هستند، به‌ موقع پاسخگو نمی‌شوند. دشمن از مگس سریع‌تر می‌آید و تور پهن کرده است. فلان‌جا، فلان شهر مشکل آب دارد؛ فلان شهر مشکل بیکاری شدید دارد؛ فلان شهر در معرض شدیدِ مثلاً قاچاق مواد است؛ فلان شهر چه، فلان شهر چه... دشمن برای تمام تک‌تک این مناطق برنامه‌ریزی دارد. این‌ها بیش از صد سال بر ایران مسلط بودند؛ از نقطه نقطه راهکارها ثبتی دارند که می‌دانند کجا را چه وقت باید بزنند. این اتفاقاتی که افتاد، ده برابر کودتای بیست و هشت مرداد، بلکه صد برابر آن بود.

مرحوم پدر ما (رحمت‌الله‌علیه) می‌گفتند که: «ما بعداً فهمیدیم ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، کودتا است». یک چیز آبکی بود؛ یک چند صد تا فواحش و عرق‌خور و لات‌ها و چاقوکش‌ها و یک عده هم از رکن دو آمدند؛ کل آن‌ها چند صد نفر بیشتر نبودند. راه افتادن ما قبل از آن مثل آب خوردن می‌توانستیم جلویشان را بگیریم؛ به مردم می‌گفتیم، می‌آمدند این‌ها را لت‌ و پار می‌کردند؛ ولی دیگر کم‌کم گیج شده بودند و هم بی‌تفاوت. مرحوم کاشانی و مصدق و شهید نواب و این‌ها خودشان اختلافی علیه هم صحبت می‌کردند و ارتباط مردم هم قطع بود. این آموزش معنوی و فکری و این رشد و بلوغ اجمالی را که ملت ما به‌خصوص در دهه شصت و این‌ها دید، ندیده بودند و سازمان سیا و اینتلیجنس سرویس آمدند و به‌راحتی کودتایی کردند که خودشان بعداً گفتند: ما باور نمی‌کردیم پیروز شدیم! در اسناد خودشان است. می‌گوید: ما چند میلیون دلار پول که کنار گذاشته بودیم، اصلاً لازم نشد؛ با چند هزار دلار، چند ده هزار دلار حل شد. نه دشمن باور می‌کرد پیروز شود، نه این طرف. ایشان پدر ما می‌گفتند که ما اصلاً نمی‌دانستیم این کودتا است؛ ما فکر کردیم یک عده لات آمده‌اند و یک روز، دو روز می‌آیند و بعد این‌ها می‌روند پی کارشان و مسیر ادامه دارد؛ دیدیم تمام شد! در کل کشور چند هزار تا بیشتر نبودند.

شما پیچیده‌ترین عملیات‌های براندازی باید گفت تاریخ، پیچیده‌ترین تهاجمات رسانه‌ای و پیچیده‌ترین شبکه‌های اطلاعاتی را دیدید؛ آن‌جور که من شنیدم، ۱۰- ۲۰ سرویس اطلاعاتی در اتاق فرمان همین قضایا بودند و معلوم بود از چند سال قبل دارند کار می‌کنند. یک اتفاقی می‌افتد، یک بهانه‌ای می‌شود؛ چرا؟ چون آن کسانی که باید پاسخگو بودند، به ‌موقع خودشان را نرساندند، زخم ایجاد شد و زخم عفونی شد.

سر قضیه همین خانمی که فوت کرد، سه هفته بعد این‌ها آمدند گزارش دادند. از این گزارش‌هایی که سردخانه به دادگستری می‌دهد؛ نمی‌دانم احدی از چی، احدی چه کار کرد، ضربه‌ی سر... من خودم که گوش می‌کردم، آخرش نفهمیدم چه گفت! من که خودم گوش می‌کردم، آخرش نفهمیدم چه گفت. آن‌ها بعد از سه هفته آمدند و این را گفتند و رفتند. آن‌ها قبل از این، ده تا قصه دروغ گفته بودند و عده‌ای این ده تا را، ولو متناقض، باور کردند. آن‌ها بمباران رسانه‌ای می‌شوند. ببینید! این‌ها در ذهن آن‌ها کرده‌اند که همه این‌ها خودشان مشغول بخور بخور هستند، دزد هستند، این‌ها فاسد هستند. آن‌ها فکر می‌کنند که شما نیستید، آن‌ها مشکلات خودشان را حل کرده‌اند و مشکلات شما برای آن‌ها مهم نیست. آن‌ها این‌گونه در ذهن‌شان می‌کنند. اکنون آن بمباران رسانه‌ای صد برابر است. آن‌ها در هر منطقه‌ای به ایشان تلقین می‌کنند که شماها بدبخت‌تر هستید. آن‌ها در مناطق مرزی خراسان به این‌ها می‌گویند که شما بدبخت هستید. همه بار خود را بسته‌اند و شما بیچاره‌ها جا مانده‌اید. آن‌ها به سیستان و بلوچستان می‌روند و این را به بچه‌های آن‌جا می‌گویند. آن‌ها به کردستان می‌روند و این را می‌گویند. آن‌ها در خوزستان این را می‌گویند. آن‌ها دارند کار می‌کنند.

در تاریخ، این همه شبکه ماهواره‌ای به زبان یک کشور که یک انقلاب و یک ملت را هدف گرفته باشد، وجود نداشته است. صحبتِ چند صد شبکه ماهواره‌ای است. فضای مجازی هم که اضافه می‌شود. حالا بعضی از این بچه‌هایی که غیر از آن دو- سه دسته هستند، این بچه‌هایی که روی احساسات بازی خورده‌اند و آمده‌اند، نود و چند درصد این‌ها اصلا تحصیلات‌شان دیپلم به پایین بود. او در عمرش یک کتاب نخوانده است. او نه سواد سیاسی دارد، نه سواد دینی دارد و نه سواد تاریخی. از یکی از آن‌ها پرسیده بودند که رئیس‌جمهور ایران کیست؟ گفته بود: روحانی. یعنی او خبرهای معمولی را ندارد؛ اصلاً معلوم می‌شود که او تلویزیون ما را نگاه نمی‌کند. او شب‌ها بیدار است و روزها می‌خوابد. گفت: در جیب یک سوم این‌ها بیشتر، در تهران، گل و مواد مخدر و این‌ها بود. در موبایل‌های آن‌ها یک فیلم‌های عجیب‌وغریبی بود. و نود و هفت هشت درصد آن‌ها که بازداشت شدند، این‌ها که آتش می‌دادند و فلان، همان اولی که آن‌ها را گرفتند، می‌گفتند: غلط کردیم. چیزهای بالاتر از غلط هم گفتند. آن‌ها گریه کردند. گفتند: ما اصلا نمی‌دانستیم، به خدا فلان، ما را ول کنید برویم. یعنی بچه‌ای که بازی می‌خورد. او با دوست دخترش آمده است و پارتی داشته‌اند از وسط پارتی آمده است که جمهوری اسلامی را سرنگون کند و دوباره به پارتی برگردد. گفته است شام من را نگه دارید، آمده است تا با دوست‌دخترش جمهوری اسلامی را سرنگون کند و برگردد! یعنی اصلا واقعا آدم دلش برای این تیپ بچه‌های این‌جوری می‌سوزد ولی معلوم می‌شود که کوتاهی‌های بزرگی در این سال‌ها شده است. هم خانواده‌ها، هم آموزش و پرورش، هم دانشگاه، هم رسانه ملی، هم روحانیت، هرکسی که این وسط مسئولیت فرهنگی داشته است، هم شورای انقلاب فرهنگی، همه کوتاهی کرده‌اند. مدیریت‌ها و مسئولین حکومتی باید با مردم، مخصوصاً با این بچه‌ها و جوان‌ها بیشتر، صادقانه، شفاف و مکرر صحبت کنند. رهبری گفتند که همه مسئولین باید مرتب به دانشگاه‌ها بروند. تریبون آزاد بگذارید. بگذارید یک بچه‌ای که اصلا هیچی نمی‌داند، بیاید و به شما فحش هم بدهد. به سوال‌های او جواب بدهید. بگذارید او از نزدیک ببیند. بگذارید او بتواند اعتماد بکند. بگذارید او جواب سوالش را از دهان شما بشنود. بابا اول انقلاب دهه ۶۰، آن موقع حتی این بچه‌هایی که با گروهک‌های تروریستی درگیر می‌شدند، آن‌ها برای دانشجوها می‌آمدند و جلسه پرسش و پاسخ و تریبون آزاد می‌گذاشتند. یعنی همان‌هایی که در کارهای درگیری مستقیم با این‌ها بودند، دقیق می‌آمدند و صحبت می‌کردند که این اتفاق‌ها افتاده است، این‌جوری بوده است و... و حالا ما مثل این که مسئولین و مدیران ما اصلا نیازی نمی‌بینند که بیایند و با کسی حرف بزنند. آقا! یک سوالی پیش آمده است، عده‌ای ابهام دارند؛ باید بیایید جواب بدهید، بیایید صحبت کنید، بگویید: آقا قضیه این‌گونه نبوده است.

حضرت امیر(علیه‌السلام) به مالک می‌فرمایند؛ مالکی که وقتی رفت، حضرت امیر فرمودند: «أینَ مالِک؟» دیگر مثل مالک پیدا نمی‌شود. به مالک اشتر می‌گویند که وقتی به آن‌جا، مصر و شمال آفریقا می‌روی، دائم با مردم صحبت کن. به سوالات آن‌ها جواب بده. «أَصْحِرْ لَهُمْ بِعُذْرِکَ»؛ این فرمایش حضرت امیر است. اگر یک جایی اشتباهی شده است، علناً عذرخواهی کن. بگو: من معذرت می‌خواهم، وظیفه ما بود، ما کوتاهی کردیم. یا اگر عذری داری، فرمودند: «أَصْحِرْ لَهُمْ بِعُذْرِکَ»؛ شفاف بگو که این وظیفه من بود، ما تعهد کرده بودیم ولی به این دلیل نتوانستیم. تو شفاف بگو. این حکومت دینی است. مدیریت اسلامی، حکومت در اتاق شیشه‌ای است. حضرت امیر فرمود: من به جز مسائل اطلاعاتی و امنیتی، هیچ چیز را از مردم مخفی نکردم. نه یک دروغ به مردم گفتم، نه هیچ‌چیز را کتمان کردم. من در اتاق شیشه‌ای حکومت کردم. من فقط مسائل امنیتی نظامی را مخفی کردم؛ آن هم برای این که اگر می‌گفتم، دشمن می‌فهمید و می‌آمد به شما ضربه می‌زد. من هیچ جای دیگری پنهان‌کاری نکردم. نه به مردم یک دروغ گفتم، نه هیچ چیز را کتمان کردم. این شیوه حکومت اسلامی است. و اگر جایی خطایی بوده است، اگر قصور بوده است، حضرت امیر فرمودند: بیا عذرت را بگو. اگر تقصیر بوده‌ است هم بیا معذرت‌خواهی کن. این حکومت دینی می‌شود.

حالا ما یک عده افرادی داریم، من به افراد فاسد کار ندارم، همان‌هایی که فاسد نیستند، آدم‌های درستی هستند. اصلا مثل این که برای آن‌ها مهم نیست. آقا! فضای مجازی، ماهواره، رسانه، چند میلیون آدم دارد هر روز شش تا خبر دروغ و راست و مخلوط راجع به تو، راجع به تشکیلات تو می‌گوید. من به او می‌گویم که (این‌ها را من به بعضی از ایشان گفته‌ام)، می‌گویم چرا نمی‌روید جواب بدهید؟ بعضی‌ها باور می‌کنند. ایشان خیال می‌کند که نه آقا! این‌ها حرف‌های باطل است؛ «الْبَاطِلُ یَمُوتُ بِتَرْکِ ذِکْرِهِ» حرف مفت را هرچه بیشتر به آن بپردازی، بدتر است. هیچی نبود، محل آن‌ها نگذارید. ما اگر بخواهیم جواب بدهیم، باید روزی جواب هزار تا دروغ را بدهیم. تو جواب ده تا دروغ را بده، آن بقیه‌اش پیشکش! استاندار، شهردار، فرماندار، هر هفته باید بروند و جلوی مردم بایستند، بگویند: آقا این مسئله این است، مشکل این است، فلان. مسئولین ادارات را، مسئول اداره گمرک، مالیات، اداره برق، آب، باید مجبورشان کنید این‌ها بروند اصلا، بروند هر هفته نماز جمعه، که یک وقت‌هایی هم می‌رفتند. یا اصلا چرا حضرت امیر به مالک که فرمانده کل قوا بود، بعد شد فرمانده کل آفریقا (که البته بین راه ترور شد، شهید شد و نرسید) به او فرمودند: هر هفته حداقل یک روز، دو روز وقت بگذار، محافظات و پاسدارات و این‌ها هم نباشند، یا علنی نایستند جوری که ارباب‌رجوع بترسند یا بگویند جو بگیردشان؛ صمیمی بین آن‌ها بنشین. اصلا بنشین بگذار بیاید به تو فحش بدهد. بیاید به تو حرف مفت تحویل بدهد اصلا. ته آن این است. می‌دانید حضرت امیر فرمودند: کسانی را در حکومت بیاور که فحش‌خورشان ملس است. آماده باشند فحش بشنوند. امثال بنده که اگر یک کسی یک فحشی بدهد، من باید دو تا فحش به او بدهم، حق ندارم مسئولیت اجرایی در حکومت بپذیرم. حضرت امیر فرمودند: سعه صدر داشته باشید. بنشین بگذار طرف بیاید. شما اگر می‌خواهید، ما اگر می‌خواهیم از زخم پیشگیری کنیم که مگس نیاید، کرم نیاید، که بعد مجبور نشویم هزینه بیشتر و شهید بدهیم و با مشکلاتی مسائل را جمع بکنیم، باید پیشگیری کنیم. پیشگیری این است: هیچ بهانه قانونی و شرعی در اختیار دشمن قرار ندهیم. می‌دانید هزار و چند صد سال پیش، حضرت امیر نیروهای اطلاعاتی داشت؟ بیرون اداره، بیرون دادگستری، دکة‌القضاء و بیرون اداره‌ها، همان تشکیلات‌های ساده ادارات دولتی که آن موقع بود، نیروی اطلاعاتی داشته است که این‌ها وقتی بیرون می‌آمدند (این در منابع اهل سنت هم هست)، دو تا کوچه آن‌طرف‌تر به مردمِ ارباب‌رجوع می‌گفتند که اینجا رفتی، از تو رشوه خواست کسی یا نه؟ به تو توهین کردند یا نه؟ جواب سوال تو را درست به تو دادند یا نه؟ همین الان‌اش ما چنین چیزی داریم؟

این‌جوری بود که دشمنانی داشت علی بن ابی‌طالب که سه تا جنگ بر او تحمیل کردند و ترورش کردند، شهیدش کردند، اما مردم عادی دوستش داشتند. حتی یک دزدی که دزدی کرده بود، با آن هفده- هجده شرطی که انگشت قطع می‌کنند (آن هفده هجده تا حداقل، بعضی‌ها می‌گویند بیش از بیست شرط دارد؛ هر دزدی دزد نیست)، یک دزد این‌جوری را می‌گویند: آقا این خودی است، بچه خوبی است. فرمودند: انگشت‌های این خودی را قطع کنید. غذای مقوی، گوشت، روغن، چی بدهید، مراقبش باشید و کمکش کنید برای اشتغال که اگر خانواده‌اش گرفتار است، کمکش کنید؛ و الا از داخل خانواده این مجرم است باید هم مجازات بشود ولی از داخل خانواده‌اش به پنج نفر ظلم می‌شود، بیچاره می‌شوند، از داخل آن خانواده دو تا مجرم دیگر بیرون می‌آید. هم به خودش صدمه می‌زند هم به بقیه. ببینید حضرت امیر چه دقت‌هایی می‌کردند. بعد طرفی که انگشتش قطع شده است، بعد از این که مدتی استراحت کرده و این‌ها، چند تا همسایه ضدانقلاب داشته، مخالف علی، آن‌ها این را مسخره می‌کنند. مسخره‌اش می‌کنند، می‌گویند که به به! این علی‌تان انگشت‌های تو را هم گرفت که! خوشحال شده بودند، گفتند: این هم الان دیگر ضد انقلاب می‌شود، پیش ما می‌آید. این را دقت کنید؛ این شخصی که حضرت امیر دستور داده مجازاتش کردند، توی چهره آن‌ها برمی‌گردد می‌گوید: علی خوب کاری کرد، انگشت من را قطع کرد. برای همین دوستش دارم که می‌دانم من طرفدارش هستم ولی با من هم تعارف نمی‌کند. و بعد به من می‌گوید من با تو خصومت شخصی ندارم ولی اگر عدالت را و قانون را اجرا نکنیم، دیگر علی، علی نیست. بعداً نیروهای رزمنده ما هم، تو که نه، آن رزمنده‌ها هم حاضر نیستند بجنگند، مقاومت کنند.

هزار و چند صد سال پیش حضرت امیر نیروی اطلاعاتی داشته که کنار تمام همان سازمان‌های حکومتی، که از مردم می‌پرسیدند: جواب تو را درست دادند؟ به تو توهین کردند یا نه؟ از تو رشوه خواستند یا نه؟ این‌جاها آن جاهایی که زخم ایجاد می‌شود. یعنی وقتی احساس کنند که ما یک مشکلاتی داریم، اصلا کسی به فکر ما نیست. این‌ها فقط به فکر خودشان هستند. بعد کم‌کم این بچه‌هایی که وارد نیستند، روی ذهن این‌ها کار می‌کنند، اصلا ارتباط او را با شما قطع می‌کنند. ما الان یک بخشی داریم در این‌ها که اصلا هیچ ارتباطی با این‌ها نداریم. نه او به صحبت‌های شما گوش می‌کند، نه ما صبح و صحبت‌های او را گوش می‌کنیم، نه می‌فهمیم او چه می‌گوید، نه او می‌فهمد ما چه می‌گوییم. اصلا چیزهایی که برای ما و شما مهم است، برای او اصلا مهم نیست. او اصلا تعجب می‌کند: یعنی چه مثلا؟ این‌ها چه می‌گویند؟ چیزهایی که برای او مهم است، ما اصلا برایش هیچ اهمیتی قائل نیستیم. این ارتباط، نظارت، اشراف، پیشگیری؛ زخم را زود علاج کردن.

و بعد یک تعریف ایده‌آل؛ بعضی‌ها زمان جنگ هم به یادم است، خب خیلی‌ها جبهه نمی‌آمدند، یعنی این‌جوری نبود که همه بیایند که. یک چند صد هزار خانواده جنگیدند، نه همه. این ملت و این تاریخ ایران مدیون آن چند صد هزار خانواده است. الان هم همین‌طور است. در انقلاب هم همین‌طور بود. یک عده‌ای فداکارتر هستند، می‌آیند جلو، هزینه می‌دهند، شهید می‌دهند، جانباز می‌دهند، مفقود دارند، مادری که هفت تا شهید داده است. بقیه هم می‌ایستند نگاه می‌کنند. اگر پیروز شد، می‌گویند: ما هم هستیم. اگر شکست خوردی، می‌گویند که: نگفتیم نروید؟ این آیه قرآن است ها. من خودم عیناً این را دیدم. بعضی فامیل‌های ضدانقلاب داشتیم، در زمان جنگ، مثلاً یک عملیات من چند بار مجروح شده بودم، این‌ها می‌آمدند به حساب عیادت. یک عملیاتی بود مثلاً ما به لحاظ مادی شکست خورده بودیم. می‌آمد از اول تا آخر می‌نشست، به اسم عیادت هی زهر می‌ریخت، متلک می‌گفت این‌ها. آقا! خسته شدیم، ملت خسته شدند. گفتم: آقا جبهه‌اش را یک کسان دیگری می‌روند، خسته‌اش را تو می‌شوی؟ تو چه‌کار می‌کنی که خسته می‌شوی؟ تو که اصلاً جبهه نمی‌روی. بعد یک عملیاتی بود که خیلی پیروزی بزرگی بود، همان مثلاً فاو و والفجر هشت. باز مجبور شده بودیم (آمده بودند، الان رفتند خارج دیگر)، آمده بود عیادت ما، می‌گفت که: به به! چه توفیقی! واقعا جای تبریک دارد. گفتم: خب این دفعه تو هم بیا با هم برویم که تو هم توفیق پیدا کنی. ولی نمی‌خواست. آن زمان خانواده‌ها یک قشری بودند، یک قشری که اصلا مسخره می‌کردند.

در آن زمان خانواده‌ها یک قشری بودند؛ یک قشری که اگر جرئت می‌کردند، اصلاً مسخره می‌کردند و مخالف بودند. یک قشری هم بودند که هیچ وقت هزینه نمی‌کردند؛ نگاه می‌کردند که باد از کدام طرف می‌آید. الان هم همین‌طور است. زمان پیغمبر هم همین‌طور بوده است. زمان همه انبیا همین‌طور بوده است. به دلیل این که قرآن می‌گوید در زمان پیامبر اکرم(ص) بعضی‌ها وقتی جنگ می‌شد و پیامبر می‌فرمودند: «به جبهه بیایید، دشمن آمده است، فداکاری کنیم و در برابر آن‌ها بایستید»، بهانه می‌آوردند. یکی می‌گفت: ««إِنَّ بُیُوتَنَا عَوْرَةٌ»؛ آقا خانه‌های ما حفاظ ندارد و مشکل داریم. آن یکی می‌گفت: من بدهی دارم. یکی می‌گفت: ما زن و بچه داریم. این‌ها خیال می‌کردند که انگار آن‌هایی که جلو می‌روند، زن و بچه ندارند و مشکل ندارند.

یک شخصی در جنگ با رومی‌ها بود؛ پیامبر فرمودند: «هرکسی می‌تواند بیاید». یک کسی آمد و بهانه شرعی آورد و گفت: آقا ببخشید من شنیده‌ام که دخترها و خانم‌های آن منطقه خیلی قشنگ و زیبا هستند؛ من می‌ترسم به آنجا بیایم و چشم من به آن خانم‌ها بیفتد و به گناه بیفتم. آیا خوب است که من به آنجا بیایم و گناه کنم؟ لذا اگر شما اجازه بفرمایید، من نیایم تا بی‌خودی در معرض گناه قرار نگیرم! قرآن می‌فرماید که آن‌ها دسته دسته می‌آمدند تا از تو اجازه بگیرند که آیا می‌شود ما نیاییم؟ بعد به پیامبر(ص) می‌فرماید که یک وقت اصرار نکنید که این‌ها بیایند؛ این‌ها به هیچ درد شما نمی‌خورند. اگر این‌ها آنجا هم بیایند، فرار می‌کنند و روحیه‌های مجاهدین و رزمنده‌ها را خراب می‌کنند. برای این که یک وقت در دل بعضی‌ها نیاید که آقا یک عده‌ای در انقلاب، در جنگ، الان در این شرایط، مشکلات، سختی‌ها، شهید و جانباز فداکاری کردند و یک عده هم ایستاده‌اند و نگاه می‌کنند یا اصلاً مشغول عیش و نوش خود هستند. فرق ما با هم چیست؟ گاهی مشکلات زیاد می‌شود. قرآن می‌گوید که پیامبرانی قبل بودند که این‌قدر فشار روی این‌ها زیاد شد که پیامبر و اصحاب و یاران و مجاهدان او خسته می‌شدند و می‌گفتند: «مَتَى نَصْرُ اللَّهِ»؟ پس پیروزی کو؟ یاری خدا کو؟ پیامبرانی بودند که این‌قدر فشار بر آن‌ها می‌آمد که احساس می‌کردند نکند ما تنها ماندیم؟

در جنگ خندق و جنگ احزاب که مسلمین محاصره بودند و گرسنه بودند و تحریم مطلق بود، پیامبر اکرم(ص) سه روز- سه روز غذا نمی‌خورد؛ به شکم خود سنگ بسته بود و خود او کلنگ می‌زد و کانال می‌کند. طرح خندق را هم سلمان فارسی داده بود و گفت: ما در ایران وقتی اقلیت هستیم و در شهر هستیم و دشمن با نیروی عظیمی حمله می‌کند، برای این که شهر سقوط نکند، ما یک جاهایی خندق و کانال می‌کنیم. پیامبر(ص) فرمودند: همین شیوه خوب است. به سلمان فرمودند: آموزش بده که چطور در ایران خندق می‌کنید تا اینجا چندین جا بکَنند. خود ایشان هم می‌آمدند و می‌کندند.

همه شما شنیدید که کلنگ را به سنگ زدند و جرقه‌ای بلند می‌شد؛ پیامبر(ص) فرمود: من در این جرقه سقوط امپراتوری روم را دیدم. در آن جرقه بعدی فرمودند: سقوط شاهنشاهی ساسانی را دیدم؛ آن دو تا ابرقدرت استکباری آن موقع. در این یکی می‌گفتند: فتح آزادی مصر را دیدم. بعدی یمن، بعدی کجا. سه- چهار تا از این مسلمان‌هایی که ادعای چیزفهمی هم داشتند ایستاده بودند و به همدیگر می‌گفتند (این‌ها در روایات و منابع و در شان نزول بعضی از آیات هست). یکی از این دوتا به آن یکی گفت که: نگاه کن! زده به سرش؛ از بس که پیامبر گرسنه مانده است و سه روز سه روز چیزی نخورده است، زیر آفتاب زده به سرش! ما همین الان داریم نابود می‌شویم؛ تحریم مطلق و محاصره مطلق هستیم؛ معلوم نیست تا فردا چطور بشود که این‌ها بیایند و همه ما را قتل‌عام کنند. از بس گرسنه هستیم، می‌روند و پوست بز را برمی‌دارند و به دندان می‌کشند که یک چیزی و یک کمی رفع گرسنگی کند!

حضرت زهرا(س) یک دو تکه نان بالاخره توانسته بودند و پخته بودند؛ این‌ها آمدند تا در خط مقدم و در کانال به پیامبر بدهند. فرمودند که: من این‌ها را بعد از چند روز توانستم درست کنم برای حسن و حسین؛ این‌ها را هم خدمت شما آوردم. پیامبر مطمئن شدند که بچه‌ها و این‌ها غذا دارند. وقتی این نان را گرفتند، پیامبر به حضرت فاطمه(س) فرمودند که: «بعد از سه شبانه‌روز، این اولین لقمه‌ای است که پدر تو به دهان خود می‌گذارد»؛ یعنی هیچی، سه شبانه‌روز هیچی. آنجا می‌گوید: «ما بر کفر پیروز می‌شویم؛ من دارم می‌بینم که اسلام ابرقدرت‌ها را شکست می‌دهد». این‌ها گفتند: دیوانه شده است؛ زیر آفتاب گرسنگی به سرش زده است؛ ببین چه دارد می‌گوید!

قرآن می‌گوید که در محاصره همان مسلمان‌ها دو گروه شدند؛ یک عده وقتی نیروهای دشمن را دیدند، گفتند: «مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُورًا»؛ دیدی خدا و پیامبر کلاه ما را برداشتند؟ هی شعارهای مفت دادند و ما باور کردیم؛ تمام شد. کو؟ می‌گفت پیروزی است! استکبار شکست می‌خورد! شما پیروز می‌شوید! آمدند که، همه ما الان تمام شدیم».

بعد قرآن می‌گوید که همان صحنه را، همان صحنه را یک عده دیگری از همین‌ها می‌دیدند و می‌گفتند: «هَذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ»؛ دیدید وعده خدا و رسول درست است؟». چطور است که این دو تا هر دو هم مسلمان هستند و جزو اصحاب هم هستند، اما از یک صحنه دو تا نتیجه می‌گیرند؟ این یکی می‌گوید که: دیدی خدا و پیامبر وعده‌های دروغ به ما دادند و کلاه ما را برداشتند؟ همین صحنه را یک عده دیگری می‌بینند و می‌گویند: این همان چیزی است که خدا و پیامبر به ما وعده دادند؛ ما مسیر را درست آمدیم.

این حرف‌ها برای آن موقع نیست؛ الان هم همین‌طور است؛ همین الان هم همین‌طور است؛ همین الان هم دو تیپ است. امام(ره) می‌گفت: بعضی‌ها فکر می‌کنند این که در جنگ بدر فرشتگان به کمک مجاهدین آمدند، این برای آن موقع بوده است؛ این سنت الهی است و همین الان هم می‌آیند. می‌گفت: ما و شما فرشته‌ها را نمی‌بینیم؛ اگر این‌ها نبودند، مگر ما می‌توانستیم از این همه موانع عبور کنیم؟. این‌ها مسائل مهمی است.

عرض خود را با این حدیث امام رضا(ع) ختم کنم؛ فرمودند که: «شیعه علی و پیروان ما یک استاندارد دارند؛ هرکسی که به زیارت ما می‌آید یا قربان‌صدقه اهل بیت می‌شود، شیعه نیست!

هنوز ایشان مدینه بودند یک عده‌ای از همین جاها به حج رفته بودند و بعد به زیارت قبر پیامبر رفتند؛ بعد رفتند تا امام رضا(ع) را ببینند و می‌گفتند: «ما شیعیان علی، شیعیان علی‌بن‌موسی و علی‌بن‌ابی‌طالب هستیم». به درِ خانه امام رضا آمدند که برای دیدن امام رضا بیایند که دیگر می‌خواستند کم‌کم بروند و برگردند. امام رضا(ع) به آن نماینده خود فرمودند که: «معذور هستم؛ نمی‌توانم؛ تشریف ببرند». چند بار این کار شد و مدتی طول کشید؛ هر بار اجازه ملاقات خواستند، امام رضا اجازه نداد. بعد پیغام دادند و گفتند که: این چه کاری است که با ما می‌کنید؟ ما چطور به آنجا برگردیم و بگوییم شما ما را راه ندادید؟ مخالفین شما که در محله ما هستند، آن‌ها چه می‌گویند؟ ما دیگر تا آخر پیش این‌ها سرافکنده هستیم و چیزی برای ما باقی نمی‌ماند اگر شما ما را راه ندهید؛ برای چه؟ چه کردیم؟. این را که گفتند، امام رضا(ع) فرمودند که: «برای این که ادعا کردید شیعه ما هستید، من راه شما را ندادم؛ چون اگر راه شما را می‌دادم، معنی آن این بود که تایید شما را کردم و معنی آن این بود که این سبک زندگی شما همان چیزی است که شیعه باید داشته باشد! شما من را قبول دارید، ولی من شما را قبول ندارم؛ شما مثل غیر پیروان ما دارید زندگی می‌کنید؛ کجای کار شما ربطی به این اصول دارد؟ شما اگر می‌گفتید ما طرفدار شما هستیم، من با آغوش باز شما را می‌پذیرم، ولی گفتید شیعه هستید! بعد گفتند شیعه این علامت‌ها را دارد: شیعه سیر نمی‌خوابد در حالی که همسایه او گرسنه باشد. شیعه دروغ نمی‌گوید. شیعه خیانت نمی‌کند. شیعه گران نمی‌فروشد. شیعه ارزان نمی‌خرد؛ ارزان‌تر از قیمت». این‌ها را گفتند. فرمودند: «اگر چند دست لباس دارید و در شهر شما یک خانواده‌ای هیچ لباس مناسبی ندارد، آیا به خانه او می‌روید تا لباس‌های خود را با او تقسیم کنید؟». گفت: «نه». «ولی اگر کسی بیاید و از ما کمک بخواهد، بله، کمک می‌کنیم». فرمودند: «شیعه نیستید». گفتند: «خیلی خوب، پس ما استغفار می‌کنیم؛ ما معذرت می‌خواهیم؛ ما از این به بعد دیگر نمی‌گوییم شیعه هستیم؛ ما می‌گوییم ما عاشق شما هستیم؛ طرفدار اهل بیت هستیم؛ ما دوستِ شما را داریم». وقتی این را گفتند که گفتند: «ما دوستِ دوستان شما هستیم و دشمنِ دشمنان شما هستیم، ولی شیعه نیستیم»؛ خیلی خب.

امام رضا(ع) همین امام رئوف، آن وقت فرمودند که: «حالا که می‌گویید شیعه نیستید، بلند شوید». آن‌ها را بلند کردند و یکی‌یکی این‌ها را بغل کردند و در آغوش بوسیدند؛ «أَلْصَقَهُمْ بِنَفْسِهِ». گفتند: «بفرمایید بالا؛ باید بیایید آنجا کنار خودم بنشینید». دستور دادند برای همه آن‌ها هدیه سوغات آوردند که وقتی به شهر خود می‌روید، ببرید. خیلی آن‌ها را تحویل گرفتند. فرمودند: ««فَمَرْحَباً بِکُمْ إِخْوَانِی»؛ خوش آمدید؛ آفرین به شما برادران من؛ «وَ أَهْلَ وُدِّی»؛ شما ما را دوست دارید، ما شما را خیلی بیشتر دوست داریم. «فَمَا زَالَ یَرْفَعُهُمْ حَتَّى أَلْصَقَهُمْ بِنَفْسِهِ»».

امام رضا(ع) آن‌قدر به این‌ها احترام کرد که آن‌ها شرمنده شدند. چرا؟ فقط به یک شرط؛ دیگر نگویید شیعه؛ بگویید ما طرفدار هستیم. بیشترین چیزی هم که تاکید کردند، این بود که بالاترین حق، حق برادران و خواهران شما و همشهری‌های شما و همسایه‌های شماست. ملاک من برای این که شما شیعه هستید یا نه، یکی از مهم‌ترین آن‌ها این است که سستی در آن به شیعه بودن شما صدمه می‌زند و این برای همه زمان‌هاست. فرمودند: اول نشانه‌های تشیع را در خود به وجود بیاورید و بعد هم نهادینه کنید؛ یعنی سبک زندگی شما این‌طور باشد، نه یک بار، دو بار. اگر این کار را کردید، حق دارید بگویید ما شیعه هستیم؛ ما هم تایید می‌کنیم. فرمودند: و الا من انکار می‌کنم که شما شیعه هستید، اما اگر بگویید دوستِ شما را داریم، انکار نمی‌کنم؛ تایید شما را می‌کنم؛ تشکر.

بعد فرمودند که دقت کنید؛ فرمودند: می‌دانید شیعه علی کیست؟ حسن و حسین است. حسن و حسین شیعه علی بودند. ابوذر و سلمان شیعه بودند. مقداد شیعه بود. عمار شیعه بود». اما خیلی‌ها به اسم ما حرف می‌زنند؛ ادعا می‌کنند متدین هستند، انقلابی هستند، حزب‌اللهی هستند، شیعه هستند. به آن‌ها می‌گویم: «أَنْتُمْ فِی أَکْثَرِ أَعْمَالِکُمْ لَهُ مُخَالِفُونَ»؛ در سبک زندگی خود، در اکثر مواقع در مسائل خانوادگی و کار و بازار و این‌ها، خلاف سبک علی دارید زندگی می‌کنید. «وَ تُقَصِّرُونَ فِی کَثِیرٍ مِنَ الْفَرَائِضِ»؛ بسیاری از وظایف و تکالیف خود را انجام نمی‌دهید؛ راحت‌طلب هستید.

«وَ تَتَهَاوَنُونَ بِعَظِیمِ حُقُوقِ إِخْوَانِکُمْ فِی اللَّهِ» فرمودند: مردم همه برادران و خواهران دینی شما هستند؛ در برابر همه وظیفه دارید. هر کسی می‌بینید دارد گریه می‌کند، هر خانه‌ای می‌بینید صدای ناله‌ای بلند است، هر همسایه‌ای می‌بینی مشکلی دارد، هر آواره و مسافری که می‌بیند کمکی می‌خواهد. فرمودند: اگر شیعه هستی، دیگر شب نباید آرام بخوابی؛ باید هرچه داری با او تقسیم کنی و به کمک او بروی. و شما این کار را نمی‌کنید. «تَتَهَاوَنُونَ» یعنی شما شل هستید؛ سست هستید؛ شما محکم نیستید. در چی؟ «عَظِیمِ حُقُوقِ إِخْوَانِکُمْ»؛ این مردم برادرها و خواهرهای شما هستند. حالا یکی ایمان او کمتر است، یکی بیشتر. این‌ها حقوق بزرگی، «عَظِیمِ حُقُوقِ»، حقوق بسیار بزرگی به گردن شما دارند. شیعه راحت‌طلب نیست؛ شیعه مثل بقیه نیست؛ شیعه ما نمی‌ایستد نگاه کند؛ خودش را برای بقیه فدا می‌کند؛ خودش را در سختی می‌اندازد که مردم راحت باشند.

و فرمودند که: «شما در مورد این «حُقُوقِ فِی اللَّهِ»، حقوقی که خدا در مورد برادران و خواهران شما وظیفه به عهده شما گذاشته است، شما شل هستید؛ راحت‌طلب هستید؛ منافع خودتان برای شما مهم‌تر است. «لَوْ قُلْتُمْ إِنَّکُمْ مَوَالِیَّ وَ مُحِبُّیَّ»؛ اگر بگویید که طرفدار ما هستید و ما را دوست دارید، «وَ الْمُوَالُونَ لِأَوْلِیَائِهِ وَ الْمُعَادُونَ لِأَعْدَائِهِ»؛ دوستِ دوستان ما هستید و دشمنِ دشمنان ما هستید، «لَمْ أُنْکِرْهُ مِنْ قَوْلِکُمْ»؛ هرگز من شما را انکار نمی‌کنم و صددرصد از شما متشکرم و هرچه شما ما را دوست دارید، ما صد برابر شما را بیشتر دوست داریم.

می‌خواهم این را عرض کنم که خانواده‌های شهدا، خانواده‌هایی که راحتی و رفاه و خوش‌گذرانی و این‌ها را بر خود حرام کردند برای این که مردم راحت باشند، مردم امنیت داشته باشند، این‌ها فرق می‌کنند با آن کسانی که می‌ایستند و نگاه می‌کنند. قرآن می‌فرماید: «این‌هایی که برای زیارت حج می‌آیند و مسجدالحرام را تعمیر می‌کنید، عبادت بزرگی است؛ این‌هایی که می‌ایستند و به زائران بیت‌الله آب می‌دهند و خدمات می‌دهند، عبادت مهمی است».

خداوند در قرآن می‌فرماید: اما یک وقت فکر نکنید؛ این‌ها را بگذارید کنار مجاهدین و شهدا و رزمندگان و فداکاران و بگویید این هم عبادت است و ثواب دارد، آن هم ثواب دارد؛ شما بروید آن ثواب‌ها را بکنید که خطر دارد، ما این ثواب‌های راحت را می‌کنیم! قرآن می‌فرماید: هرگز این دو تا تیپ مذهبی با هم مساوی نیستند. تعمیر مسجدالحرام، خدمت به زوار، بله خوب است، اما این‌ها را مقایسه نکنید با مجاهد و شهید؛ با این‌هایی که خطر می‌کنند، فداکاری می‌کنند، جان خود و مال خود و آبروی خود، این‌ها را به خطر می‌اندازند. قرآن می‌گوید این‌ها با هم مساوی نیستند.

می‌خواستم همه این‌ها را بگویم تا بگویم این بچه‌ها و خانواده این بچه‌ها و خانواده‌هایی که در این مسیر دارند فداکاری می‌کنند، مشکلات را با عشق بپذیرند. چون امام رضا(ع) فرمودند: همه دارید از این عالم می‌روید؛ کسی اینجا نمی‌ماند؛ هرکسی شهید نشود، می‌میرد؛ کسی اینجا نمی‌ماند؛ همه می‌رویم؛ یکی تمیز می‌رود، یکی کثیف، یکی هم خنثی و بی‌اثر.

فرمودند: آن‌هایی که در دنیا سختی می‌کشند، برای خدا و حق خطر می‌پذیرند و فداکاری می‌کنند، بعد از این عالم که تا ابد ما هستیم، آنجا به خود می‌گویند که این کارهایی که ما در دنیا کردیم و این‌قدر سخت گذشت، این‌قدر اینجا پاداش دارد؟ این‌قدر آثار دارد؟ کاش ما همان وقت‌هایی هم که خوابیدیم، نمی‌خوابیدیم و به جای آن همین کارها را می‌کردیم.

قرآن می‌گوید: شهید کسی است که وقتی می‌رود، دوباره آرزو می‌کند دوباره به دنیا بیاید تا دوباره شهید بشود و آن لذت و آن اوج پاداش الهی را و آن مقام را ببیند.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته



هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha