شبکه چهار - 19 دی 1404

عقل حاکم یا محکوم؟ عبور از کمونیزم، سرمایه داری و کلیسا، به دنبال راه چهارم

ونزوئلا - دانشگاه مرکزی سیمون بولیوار - دانشکده علوم انسانی - 2015

بسم الله الرحمن الرحیم

الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَالصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ وَآلِهِ الْأَطْهَارِ»

خیلی خوشحال هستم که توفیقی دست داد تا در اینجا در دانشگاهی از رشته‌های علوم انسانی به خدمت شما دوستان عزیز برسم و با هم رودررو در باب یکی از مهم‌ترین مسائل انسان، به خصوص بشر کنونی سخن بگوییم. شما راجع به ایران چیزهای زیادی نشنیده‌اید؛ آن مقداری را هم که شنیده‌اید، عمدتاً از طریق رسانه‌های مخالفین انقلاب اسلامی بوده است و قاعدتاً ممکن است بسیاری از آن اطلاعات نادرستی باشد.

قرار شد در این گفت‌وجوی رودررو که ما در این چند روز با دوستان در چند دانشگاه داشتیم، در باب یکی از مسائل محوری در حوزه مبانی تفکر اسلامی بحث و گفت‌وگو بکنیم که اگر این گفت‌وگوها درست باشد و به نتیجه برسد، آثار جهانی خواهد داشت و تا آمریکای لاتین پوشش خواهد یافت. یکی مسئله حقوق بشر است؛ پرسش بسیار مهمی که انسان چه حقوقی دارد؟ و چه حدود و مسئولیت‌هایی دارد؟ و اساساً با چه معیار و ملاکی می‌شود فهمید و دانست که ما چه حقوقی داریم یا نداریم؟

می‌خواستم خواهش کنم که از این جلسه بیشتر یک برداشت کلاسیک داشته باشیم؛ یعنی این را به ‌عنوان یک گفت‌وجوی نظری تلقی بکنیم نه یک گفت‌وجوی در حاشیه. با دقت تامل بفرمایید و بعد از سخنان بنده که می‌خواهم منظر اسلامی در باب حقوق بشر را با منظر ماتریالیستی مقایسه بکنم، هر سوال یا اشکالی را که به ذهن شما می‌رسد، خیلی شفاف و خیلی راحت بگویید و در پایان این جلسه یک گفت‌وجوی آزاد داشته باشیم. البته دل من می‌خواست وقت وسیع‌تر می‌بود؛ چون من فکر کردم که ساعت ۵/۱۰ که اعلام می‌شود، جلسه همان ده و نیم تشکیل می‌شود؛ منتهی متوجه شدم ساعت ۵/۱۰ به معنی ۵/۱۱ است!

اجازه بدهید بحث خود را با یک سوال شروع کنم و این سوال را خیلی جدی از شما می‌پرسم. می‌خواهم خیلی مختصر اگر نظری دارید بشنوم و بعد نظر خود را عرض بکنم. به نظر شما چگونه می‌شود دانست که بشر چه حقوقی دارد و چه حقوقی ندارد؟ از کجا باید دانست؟ یعنی اگر از شما بپرسند که به نظر شما خود شما چه حقوقی داری و چه وظایفی داری، شما یک لیستی را می‌دهی و می‌گویی مثلا من حقوق یک، دو، سه، چهار را دارم و مسئولیت پنج، شش، هفت. بعد از تو می‌پرسند چگونه فهمیدی که این وظایف و این حقوق را داری؟ آن وقت چه جوابی می‌دهید؟ یعنی چه کاری را می‌شود کرد و چه کاری را نمی‌شود کرد؟ چرا؟ اگر گفتند چرا، چه می‌گویید؟

یکی از حضار: معمولاً می‌گویند حقوق ما با آزادی شخصی ما مرتبط است و افراد وقتی آزاد هستند، هم حق تربیت و هم حق زندگی کردن دارند و معمولاً ما این حقوق را بین خیر و شر معیار می‌گذاریم.

جواب استاد: معیار خیر و شر چیست؟ چیست؟ شخصی است؟ بنابراین شما می‌توانی هر کاری که خود تو تشخیص می‌دهی انجام بدهی یا ندهی؛ دوست تو هم هر کاری دل او می‌خواهد انجام بدهد یا ندهد. ممکن است شما یک کاری را حق خود بدانی و او نداند. بعد اختلاف شما می‌شود؛ شما می‌گویید این حق من است، او می‌گوید نیست؛ وقتی اختلاف شد چه کار باید کرد؟

همان: مرزهای اجتماعی‌ای هست که این‌ها باید برطرف بشود.

جواب استاد: منظورتان از آن مرزهای اجتماعی قانون است؟

همان: مثلاً.

جواب استاد: قانون چطور تعیین می‌شود؟

همان: حالا اصول جامعه و قوانین بین‌المللی وجود دارد.

جواب استاد: قوانین بین‌المللی چطور تعیین می‌شود؟

همان: وارد نیستم.

جواب استاد: دیگر؟

همان: به نظر من حقوق بشر متأثر بر فرهنگ هر جامعه است و به همین خاطر در هر جامعه‌ای حقوق خاصی وجود دارد؛ اما خود حقوق برعکس واجبات... تعریف شده بشود. ما باید یک سری وظایفی را انجام بدهیم تا حقوق داشته باشیم.

جواب استاد: آن وظایف را چه کسی تعیین می‌کند؟

همان: خود فرهنگ.

جواب استاد: منظور این است که فرهنگ را چه کسی می‌سازد؟ جامعه؟

همان: بله جامعه.

جواب استاد: یک نفر دیگر بگوید تا بعد من صحبت کنم.

همان: به نظرم بحث حقوق بشر با واقعیت اجتماعی هر کشور سروکار دارد و این واقعیت اجتماعی نتیجه مبارزات اجتماعی هر جامعه است. من هم معتقد نیستم که حقوق بشر خودش باشد... به نظر من هر کشوری و هر دولتی، یعنی هر کشوری باید حقوق بشر خود را داشته باشد.

جواب استاد: خیلی متشکرم. حالا من خواهش می‌کنم با دقت به عرایض من گوش بکنید؛ ممکن است بحث هم طول بکشد ولی خواهش می‌کنم تحمل بکنید. این سوال بسیار سوال مهمی است. ببینیم که داریم چطور به مسئله فکر می‌کنیم و از چه زوایایی. الان در همین جلسه سه پاسخ داده شد و جالب است بدانید که در حوزه نظریه‌پردازان فلسفه حقوق در دنیا هر سه پاسخ داده شده است. یک بحث این است که کسانی گفتند که حقوق بشر را، این که چه حقوقی و چه وظایفی داریم و اساساً قانون را و حتی اخلاق را در یک کشور، قدرت دولت تعیین می‌کند و در سطح جهان هم قدرت‌های برتر جهانی، آن‌هایی که زور آن‌ها از بقیه بیشتر است.

یک تفکر این است که موضوع کاملاً فردی و شخصی است؛ یعنی اصلاً هیچ معیاری بیرون از من و فراتر از تشخیص خود من اصلاً وجود ندارد که بخواهد برای من تعیین تکلیف یا حقوق بکند؛ منتهی من چون مجبور هستم در جامعه‌ای قرار گرفتم که آدم‌های دیگری هم مثل من هستند و اگر من صرفاً بخواهم به حقوق و منافع فردی خودم فکر کنم و او هم به منافع خودش، آن وقت دعوایمان می‌شود و برای این که درگیری نشود و خشونت کمتر بشود با قرارداد اجتماعی، با توافق، با دموکراسی یا اگر نشد با انقلاب مثلاً، یا با انقلاب یا با قرارداد اجتماعی. پس خود ما تصمیم بگیریم که چه چیزهایی مشروع باشد و چه چیزهایی نباشد؟ مثلاً یک وقت در یک جامعه‌ای تصمیم بگیریم که فرض بفرمایید همجنس‌بازی حق بشر است یا زنی که شوهر دارد، مردی که با زنی که شوهر دارد رابطه داشته باشد و هر کاری دل او می‌خواهد، می‌تواند بکند. اگر زور او رسید، فراتر از این می‌رود؛ مثلاً سرقت بکند و خانه کسی دیگر برود. اگر نرسید، نرود.

و مجموعاً تمایلات فرد و بعد تمایلات اجتماعی و قرارداد اجتماعی به شکل یا دموکراسی یا انقلاب کاملاً نسبی است؛ یعنی در هر فردی و هر جامعه‌ای و هر دوره‌ای حقوق بشر، وظایف بشر و قانون تغییر می‌کند و هیچ معیار ثابت استدلالی و عقلانی‌ای وجود ندارد و هیچ اخلاق ثابتی وجود ندارد.

آن وقت این سوال پیش می‌آید که فرهنگ را در یک جامعه چه کسی و چه کسانی می‌سازند؟ و در سطح بین‌الملل چه کسانی می‌سازند؟ صاحبان رسانه، متصدیان آموزش و قوانینی که در یک جامعه وضع می‌شوند؛ اگر قرار شد که به این قوانین هیچ معیار ثابت عقلانی اخلاقی نداشته باشند، دوره به دوره، جامعه به جامعه متفاوت است و حتی ممکن است در یک زمان واحد با تغییر حکومت‌ها همه ارزش‌ها تغییر کنند. به ارزش‌هایی که بین خود شما حاکم است با ارزش‌هایی که زمان پدربزرگ و مادربزرگ‌های شما حاکم بوده است نگاه کنید که کاملاً متفاوت شده است. فیلم‌های هالیوودی، رسانه‌های آمریکایی و غربی، فرهنگ خودشان و فرهنگ آمریکایی غربی را در بین ملت‌هایی رواج می‌دهند جوری که دیگر نه من و نه شما متوجه نمی‌شویم که این فرهنگ کجاست و چرا درست است و چرا غلط است؟ ظاهراً معیاری دیگر وجود نخواهد داشت.

اگر بگوییم صحبت آن خانم که گفتند که معیار حقوق بشر و اخلاق، باید یک جوری به یک امر ثابت الهی و ماوراء طبیعی برگردد، این هم نکته بسیار مهمی است اما آن وقت سوال پیش می‌آید که معیار الهی را از کجا باید دانست؟ مثلاً از کشیش‌ها بپرسیم؟ آیا ارزش‌هایی که خود کلیسا دارد تغییر نکرده است؟ اساساً آیا ما به عنوان مسیحی معتقد هستیم که کتاب مقدس عیناً کلمات خداوند است؟ یا ممکن است کسان دیگری نوشته باشند؟ چنان‌که در تورات خبر مرگ حضرت موسی می‌آید، پس این نمی‌تواند همه‌ی آن کلمات خدا خطاب به حضرت موسی باشد؛ بعضی از آن هست و بعضی از آن‌ها نیست. یا در انجیل؛ این‌ها راه‌حل‌های مختلفی است که مطرح شده است.

و اما از نظر ما مسئله چگونه است؟ ما مسلمان‌ها معتقد هستیم که اصول اولیه و اساسی حقوق بشر و وظایف بشر، همان‌طور که آن خانم گفتند وحیانی و الهی است. اما بخشی از حقوق بشر و ارزش‌های اخلاقی، مصادیق آن بدون تعامل عقل و وحی، مصادیق آن قابل کشف نیست؛ بنابراین ما در کنار وحی و فرمان خداوند، به عقل بشر هم به‌ عنوان دخیل در کشف مصادیق حقوق بشر قائل هستیم. در کنار آن بخشی از حقوق بشر که عمدتاً مصداقی و عرفی است و بسته به زمان‌ها و مکان‌های متفاوت ممکن است تغییر کند که فروع مباحث حقوقی و اخلاقی است، آنجا عرف جوامع، زمان و مکان دخالت دارد..

بنابراین سه سطح از حقوق، وظایف و ارزش‌های اخلاقی وجود دارد: سطح اصلی و بنیادین توحیدی است، الهی است و عقلانی است؛ به این معنا که آن‌ها بدون عقل کشف نمی‌شود و سطح دوم سطحی است که در اکثر و قریب به اتفاق جوامع بشری در زمان‌ها و مکان‌های متفاوت صدق می‌کند. سطح سوم شکل ابراز این و تحقق این حقوق و مسئولیت‌ها است که ممکن است جامعه به جامعه، بلکه خانواده به خانواده تفاوت کند؛ اما این تفاوت نباید تضاد در اصول اخلاق باشد و یا ارزش‌های حقوقی انسان باشد.

ما معتقد هستیم که انسان‌ها گوهر مشترک و واحد دارند؛ از همه نژادها، قومیت‌ها، جنسیت‌ها و طبقات یک گوهر واحد الهی دارند و همه متعلق به یک خانواده هستیم. تا انسان درست تعریف نشود، ما نمی‌توانیم حقوق انسان و وظایف انسان را درست تعیین بکنیم. تا هدف زندگی، یعنی مبدأ و غایت زندگی درست فهمیده نشود، نمی‌شود تشخیص داد که واقعاً چه حقوقی داریم و چه حقوقی نداریم. اگر برای زندگی، آغاز و پایان الهی قائل نباشیم زندگی عبث و پوچ است. اگر انسان را مخلوق خداوند ندانیم، مسئول ندانیم، اگر زندگی را هدف‌دار ندانیم، انسان را هم مسئول و هم صاحب حقوق به این شیوه ندانیم، طبیعتاً نتیجه می‌گیرییم که هر کس هر گونه که دل او می‌خواهد، می‌تواند زندگی بکند.اگر زور دارد و قدرت دارد انجام می‌دهد و اگر نمی‌کند به دلیل این که قدرت ندارد.

مثلاً فرض کنید که من وارد این سالن می‌شوم و نمی‌دانم که این سالن برای چه کاری است و من چرا وارد این سالن شدم. آیا اینجا برای یک گفت‌وگوی یک ساعته آمدیم یا قرار است مثلاً یک ماه اینجا بمانم؟ آیا اینجا مثلاً ملک شخصی است یا منطقه آزاد است؟ و حق دارم اینجا دراز بکشم و شروع به غذا خوردن کنم یا این حق را ندارم؟ عین این مسئله در یک اشل بزرگ‌تر راجع به کل زندگی صدق می‌کند؛ یعنی تا ما ندانیم برای چه وارد عالم شدیم و مبدأ و غایت حیات و زندگی انسان و فلسفه آن چیست، نمی‌توانیم راجع به این که چه حقوقی داریم و چه مسئولیت‌هایی داریم داوری کنیم.

این که عرض می‌کنم گوهر مشترک الهی داریم و باید به آغاز و پایان الهی برای این جهان قائل باشیم یا نباشیم، و این که دو تا فهرست از حقوق بشر و وظایف بشر تعریف می‌کنیم، به این علت است. مثلاً ما انسان را دو بعدی می‌دانیم، برای او فطرت الهی قائل هستیم و معتقد هستیم همه پاک به دنیا می‌آیند نه گناهکار؛ اما دو کشش خیر و شر در انسان‌ها هست؛ بنابراین مختار و مسئول هستند. انسان مجبور و بی‌اراده نیست. نه جبر الهی است، نه جبر مادی، نه جبر تاریخ، نه جبر اقتصاد و نه جبر غریزه و لذت. انسان موجودی جسمانی- روحانی است. ما به اصالت روح قائل هستیم و انسان ابدی است و در عین حال برای جسم حقوق قائل هستیم. روح و جسم در دنیا از هم حریم جدا ندارند. نباید فقط یک مکان‌ها و لحظات خاصی روحانی باشند و بقیه فقط جسمانی؛ همه ابعاد زندگی ما هم روحانی و هم جسمانی است.

بنابراین نباید حقوق بشر را بدون مسئولیت بشر تعریف کرد. هر جا از حقوق بشر سخن می‌گویید باید از مسئولیت بشر سخن بگوییم و به عکس؛ هر جا مسئولیت هست، حقوق است. ماده از معنا جدا نمی‌شود، دنیا از آخرت تفکیک نمی‌شود، مادیت از معنویت و حق از مسئولیت تفکیک نمی‌شود. هر جا حقی است، مسئولیتی است و به عکس. همه این‌ها مبانی مباحث فلسفه حقوق اسلامی بشر است. اگر معتقد باشیم انسان فقط جسمانی است و شصت- هفتاد سال بیشتر زندگی نمی‌کند، داوری ما راجع به این که چه حقوقی داریم یا نداریم، حتماً متفاوت خواهد شد. بنابراین انسان‌شناسی و هستی‌شناسی ما برای این که چه حقوقی برای بشر قائل باشیم یا نباشیم، مبنا و منشأ می‌شود.

بنابراین ما با دو تا دستگاه حقوق بشر روبرو هستیم: حقوق اسلامی بشر و حقوق ماتریالیستی و لیبرال سرمایه‌داری در باب بشر؛ دو جور تعریف است:

در یک دیدگاه من یعنی جسم من، زندگی یعنی پنجاه، شصت سال، هفتاد سال. معرفت و آگاهی یعنی تجربه من؛ معرفت و آگاهی حسی و تجربی من. ارزش مساوی با لذت من است. هسته تفکر اجتماعی مساوی با سود و منافع من و غریزه من است. طبیعی است که با این نگاه مبناء حقوق بشر تمایلات من می‌شود؛ هیچ امر فرابشری‌ای نیست که بتواند برای من هیچ نوع وظیفه و مسئولیتی تعریف بکند؛ به این فردگرایی لیبرال سرمایه‌داری، ایندیویجوالیزم می‌گویند. بر این مبنا واقعاً هیچ وظیفه و حقی وجود ندارد، هیچ اخلاق مستدلی برای همه وجود ندارد و همه چیز کاملاً شخصی، غریزی و بر اساس منافع، سود و لذت من است. بر این مبنا حقوق بشر چیست؟ هر چه که من بخواهم و از آن لذت ببرم، حق من است! هر نوع محدودیت در برابر تمایلات من، ضد حقوق بشر است. من اصل هستم، من مرکز عالم هستم، این اگوئیسم است. بین ارزش‌های اخلاقی با واقعیت، رابطه‌ای وجود ندارد. هیچ «بایدی» از هیچ «هستی» برنمی‌خیزد. هیچ «نبایدی» نمی‌تواند استدلال عقلی داشته باشد.

کسانی که گفتند بین «هست» و «باید» جدایی است (تفکر هیوم به بعد که در غرب رایج شده است)، خواستند خودمختاری مطلق انسان و اصالت سود او را تئوریزه و تعریف بکنند. هیوم در رساله‌ای که به نام «درباره طبیعت بشر» دارد، می‌گوید: «باورهای اخلاقی مطلقاً از عقل قابل استنتاج نیستند. برای اخلاق و حقوق بشر هیچ نوع استدلال عقلی نمی‌شود آورد، چه برسد به استدلال دینی. بنابراین هر کاری می‌توان کرد؛ حقوق بشر این است. از هرچه که لذت می‌بری، حق توست. چون من اصل هستم، من هدف هستم، لذت من هدف است.» این یک تفکر است و تفکر حاکم بر دنیای امروز همین است. تفکر هالیوودی و تفکر سرمایه‌داری غرب، همین را در دنیا منتشر می‌کند.

برای شما بعضی از آیات قرآن را خواهم خواند که توضیح می‌دهد ما باید مسئولیت، آزادی و حقوق را همه در کنار هم تعریف کنیم. و این که ریشه حقوق بشر حق‌الله است؛ یعنی حقوق بشر منشاء الهی دارد. تضییع حق انسان، مانع رشد معنوی انسان است. از نظر ما عقل صرفاً عقل ابزاری نیست؛ بلکه زندگی عقلانی این است که عقل از قید جباریت تمایلات و دیکتاتوری لذت خارج بشود. انسان بتواند طبق یک اصول کلی عقلانی اخلاقی زندگی بکند.

اما فردگرایی لیبرال که به‌ خصوص در قرن ۱۷ میلادی در غرب و در اروپا تئوریزه شد، بر نوعی ماتریالیسم نظری و نگاه تجربی محض به عالم مبتنی بود. انسان را از جامعه جدا و بیگانه می‌کند؛ فرد را از جامعه و از دیگران جدا می‌کند. انسان را از جهان و هستی جدا و بیگانه می‌کند. بین واقعیات و ارزش‌ها جدایی می‌اندازد. و دیگر انسان نسبت به نه جهان و نه دیگران، هیچ نوع مسئولیتی -مسئولیت اخلاقی و حقوقی- احساس نمی‌کند؛ مگر این که بر اساس پروتکل‌های اجتماعی مجبور شود. و لذا برای نظام سرمایه‌داری، نه محیط زیست برایش مهم است و نه حقوق سایر ملت‌ها برایش مهم است.

هرچه که منافع آن‌ها را تأمین بکند، همان است. یک نوع خودمداری، یک نوع اصالت دادن به خود و لذایذ و منافع خود است. اسم آن را فردگرایی می‌گذارند و با یک نوع تجربه‌گرایی ملازمه دارد؛ مبنای تئوریک آن خودمالکی است. یعنی من مالک مطلق و بی‌قید و شرط خودم، طبیعت و دیگران هستم. و به انسان‌ها به عنوان یک شیء نگاه می‌کنند؛ نگاه شیء‌گونه به انسان.

در این تفکر، عقل چه‌کاره است؟ صرفاً برای رسیدن به هوس و به منافع، ابزار است. عقل نباید... ببینید این‌هایی که می‌گویم عین عبارات فیلسوفان لیبرال است. عقل نباید بر هوس حاکم باشد و نمی‌تواند بر تمایلات ما حاکم باشد. عقل می‌تواند در خدمت تمایلات ما عمل بکند. عقل حاکم نه، عقل محکوم؛ اما عقل به عنوان عقل ابزاری چرا. تکنولوژی می‌سازد، پیشرفت مادی می‌آورد؛ اما نباید برای ما تعیین وظیفه کند. و بنابراین اخلاق هم ریشه عقلانی ندارد.

در غرب یک دوقطبی‌ای تعریف شد؛ یک طرف آن تئیسم بود، یک طرف آن اومانیسم. یعنی نبرد بین زمین و آسمان، رقابت بین خدا و انسان. کلیسا از خدا و نفی نیازهای طبیعی انسان سخن گفت و متقابلاً جریان‌های ضد کلیسا از انسان، لذت انسان، منافع انسان و به حاشیه بردن یا حذف خدا و مذهب سخن گفتند.

مبنای انسان‌شناسی و هدف مارکسیست‌ها و کاپیتالیست‌ها هر دو یکی است. تفاوت مارکسیست‌ها و کاپیتالیست‌ها در این است که هر دو اصالت لذت انسان و ماتریالیسم را قبول دارند. اما کاپیتالیست‌ها می‌گویند روش رسیدن به این لذت و منافع برای انسان، روش سرمایه‌داری و فردگرایانه است. مارکسیست‌ها از روش جمعی، کالکتیویستی و سوسیالیستی دفاع کردند. تعریف هر دو از انسان مبنائاً یکی است. بنابراین جریان اومانیستی -چه چپ و چه راست- بر اساس منافع و لذایذ انسان و یا در برابر تفکر مذهب یا دور زدن مذهب تعریف شد؛ که مارکسیست‌ها صریح نفی کردند و لیبرالیست‌ها (کاپیتالیست‌ها) مذهب را دور زدند و بازی کردند.

از آن طرف صحبت از تئولوژی و صحبت از خدا و خدایان و آسمان شد؛ دعوا بین آسمان و زمین. ما در تفکر اسلامی جنگ آسمان و زمین را قبول نداریم؛ تقرب به خداوند از راه خدمت به خلق و تأمین منافع او صورت می‌گیرد. اما نباید اصالت را صرفاً به لذت و به منافع ماتریالیستی داد؛ تعریف منافع برای انسان، یک تعریف وسیع‌تری است که شامل ابدیت می‌شود. جسم و روح، ماده و معنا، هر دو را یکجا دربر می‌گیرد. به این دلیل بود که گفتم حقوق بشر در اسلام منشاء الهی دارد. یعنی بشر و خدا در برابر هم تعریف نمی‌شوند. بشر در سایه خداوند تعریف می‌شود.

شاید ریشه این تضاد به میتولوژی یونان قدیم برمی‌گردد و در تفکر غرب ریشه دارد. در میتولوژی یونان، بین آسمان و زمین، جهان خدایان و جهان انسان‌ها، دعوا و تضاد است. به تعبیر متفکران اسلامی که تحلیل کردند، حتی حسد است؛ حتی نوعی کینه‌ورزی و حسد است. در میتولوژی یونان، خدایان قدرت‌های ضد انسانی تعریف شدند که تمام تلاش‌شان این است که بر انسان یک حاکمیت جبارانه داشته باشند، او را اسیر و محدود نگه دارند؛ طرفدار ضعف انسان و جهل انسان هستند و خدایان طرفدار پستی و حقارت انسان هستند.

و اگر انسان برای خودآگاهی، آگاهی، استقلال، آزادی، تسلط بر عالم و بر طبیعت اقدام بکند، مثل این که یک گناهی مرتکب شده و علیه خدایان شورش کرده است و به شکنجه محکوم است. بین خدایان و انسان یک تضادی هست که این خدایان از اختیار انسان می‌ترسند، از تسلطش بر طبیعت می‌ترسند، از تسلطش بر سرنوشت خودش می‌ترسند. از آزادی و مسئولیتش می‌ترسند و این تفکر وارد مسیحیت هم شد؛ یعنی در تعالیم کلیسا وجود دارد.

در کتاب مقدس، خداوند از آگاهی آدم و حوا می‌ترسد و به ‌خاطر این که شیطان آن‌ها را آگاه کرده است، از بهشت رانده می‌شوند. در قرآن به‌ عکس است؛ خداوند به شیطان امر می‌کند: «در برابر آدم سجده کن» و چون سجده نمی‌کند، شیطان از درگاه خداوند طرد می‌شود. آدم و حوا هبوط می‌کنند، به عالم طبیعت می‌آیند؛ اما نه به‌ خاطر این که دنبال آگاهی بودند.

در مارکسیسم به همین دلیلِ تضاد خدا و انسان، تنها راه رهایی انسان، گریز از خداوند و مذهب است؛ با مذهبی که مواجه بودند و با نهادهای مذهبی که مواجه بودند. لیبرالیسم و سرمایه‌داری می‌گوید که مذهب مسئله‌ای صرفاً شخصی است و باید در کلیسا محدود باشد. نبایستی در مناسبات انسانی در سطح جامعه دخالت بکند. مذهب به عدالت و به حقوق بشر ربطی ندارد.

این نزاع بین خدای آسمان و زمین، هم در مارکسیسم هست، هم در لیبرالیسم هست، هم در تعالیم کلیسا هست. در میتولوژی غرب، انسان می‌خواهد سرنوشت خودش و جهان را از چنگ خدا و خدایان نجات بدهد و خلاص بکند و اختیار خودش را به چنگ بیاورد. و در اساطیر یونانی بین انسان‌ها و خدایان رابطه‌ای خصمانه است؛ چون خدایان رب‌النوع هستند. جنگ انسان با خدایان، جنگ انسان با طبیعت و تسلطش بر طبیعت؛ این‌ها هدف است. در واقع انسان می‌خواهد جانشین زئوس بشود که او مظهر حکومت بر طبیعت و اومانیسم ضددینی همه بر همین اساس تعریف شد که میتولوژی یونان قدیم را -که مربوط به محدوده عالم ماده بود- به کل جهان معنوی سرایت داد.

رابطه انسان با اهورامزدا در زرتشت، انسان با راما در هندوئیسم، انسان با تائو در تائوئیسم، انسان با پدر نجات‌بخش مسیح در تعالیم کلیسا. همه‌ی این روابط دینی گاهی این‌جور تعریف می‌شود که مثل این که لذت و پیشرفت انسان، یک نوعی اهانت به خداوند است.

نمونه‌هایی از تعالیم اسلامی را عرض می‌کنم که دعوایی بین حقوق بشر و حق خداوند وجود ندارد. و خداوند حقوق بشر و کرامت بشر را خواسته است؛ به چند نمونه اشاره می‌کنم و بعد اگر سوالی دارید، می‌شنوم تا روشن بشود که برخلاف این که در میتولوژی یونان (که عرض کردم آثارش هم در لیبرالیسم، هم در مارکسیسم و هم در تعالیم کلیسا دیده می‌شود؛ یعنی این تنازع خدا و انسان) آنجا پرومته در میتولوژی یونان، پرومته وقتی که خدایان خواب هستند، آتش خدایی را پنهانی از آن‌ها می‌دزدد، به زمین می‌آورد و به انسان هدیه می‌کند (از خدایان می‌دزدد، می‌آورد، به انسان می‌دهد) و بعد به این جرم از طرف خدایان به عذاب ابدی محکوم می‌شود.

اما در فرهنگ قرآن، در فرهنگ اسلام، ابلیس که بنده عابد خداوند بوده است، فقط به این علت که با خداوند مخالفت می‌کند، از طرف خداوند طرد می‌شود. خدا چه فرمود؟ فرموده بود: «باید در برابر آدم سجده کنی»؛ یعنی در این تفکر، فرمان خداوند، سجده در برابر آدم است. نه این که شیطان بخواهد یا کس دیگری بخواهد آتش و نور را از خداوند -گرما را از خدایان- برای انسان بدزدد و بعد خدا دشمن انسان را مجازات بکند.

نور را به انسان می‌دهد و می‌خواهد او از ظلمات و تاریکی به سمت نور بیاید. و برخلاف زئوس، اینجا خداوند خودش می‌خواهد انسان از ذلت بردگی طبیعت رها بشود و انسان را به غلبه بر زئوس دعوت می‌کند. و می‌گوید فرشتگان باید در پای تو سجده کنند و هستی مسخر توست. یعنی در تفکر قرآنی شما می‌بینید اولاً انسان مختار است؛ «فَمَن شَاءَ فَلْیُؤْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکْفُرْ»؛ هر کسی می‌خواهد ایمان بیاورد، هر کس می‌خواهد کافر شود. شما با خودتان، با سرنوشت خودتان دارید کار می‌کنید. مختار هستید؛ «مَنْ عَمِلَ صَالِحًا فَلِنَفْسِهِ»؛ هر کس عمل صالح می‌کند، برای خودش دارد می‌کند. و بعد خداوند جهان را در اختیار بشر قرار داد؛ فرمود: «خَلَقْنَا لَکُم، سَخَّرْنَا لَکُم»؛ برای شما آفریدیم، برای شما تسخیر کردیم. «فَانفُذُوا»؛ در عالم تصرف کنید اما به نام خدا و با رعایت اخلاق.

اینجا در فرهنگ قرآن، خداوند می‌فرماید: عقلانیت؛ اولین مخلوق الهی است و ارزش و مسئولیت انسان به خاطر عقل و عقلانیت است. این‌ها دو تا دیدگاه است؛ عرض کردم که این جهان‌بینی اساطیری یونان قدیم است که مبنای اومانیسم شد، اومانیسم را ساخت. اومانیسم یونانی خدایان را نفی کرد، حکومت خدایان را انکار کرد، رابطه انسان و آسمان و زمین و آسمان را به اسم اصالت انسان و اومانیسم قطع کرد.

گفت: از این به بعد ملاک حقوق بشر خودت هستی؛ بین ملاک خیر و شر، تصمیم خودت است. لذت و منافع خودت است؛ خدایان را رها کن. حتی دیگر تو در اومانیسم یونانی -که مبنای اومانیسم جدید شد؛ مبنای لیبرالیسم، کاپیتالیسم و مارکسیسم شد- روح نداری؛ انسان دیگر روح ندارد و ارزش انسان به روحش نیست، ارزشش به جسم اوست. حتی شما می‌بینید در دوره بعد از رنسانس -بعد از تفکر اومانیسم یونان- مجسمه‌هایی که ساختند، صرفاً روی جسم و اندام و بدن آمده است. زیبایی‌شناسی یونانی به بدن -به بدن عریان- توجه می‌کند؛ مجسمه‌سازی یونانی کم‌کم به سمت پیکرهای لخت می‌آید. منشاء آن همین اومانیسم و ماتریالیسم است. حتی در دوران رنسانس -در این چند قرن اخیر- مجسمه‌های مسیح و مریم را که می‌سازند، برهنه می‌سازند. مجسمه‌های مریم و مسیح را در قرون قبل ببینید که مریم چقدر باحیا و پوشیده است و عیسی چقدر زیباست. اما در دو- سه قرن اخیر -در قرن رنسانس به بعد- مجسمه‌هایی ساختند که مسیح دیگر روح نیست، جسم است؛ بدنش عریان دیده می‌شود. حتی آلت تناسلی او دیده می‌شود! در این تصاویر مریم دیگر معنوی نیست. در مجسمه‌هایی که در دوره رنسانس به بعد ساختند، پیکر زنانه مریم دیده می‌شود نه روحانیت مریم؛ این‌ها همه آثار آن تفکر اومانیستی است.

در تعالیم اسلامی به ما آموزش می‌دهند که پیامبر(ص) فرمودند: هر کس به حق انسانی تجاوز کند، به حریم خداوند اعلام جنگ کرده است. هر کس انسان بی‌پناه و مظلومی را مورد اهانت قرار بدهد، با خداوند اعلام جنگ کرده است. و هر کس اجازه بدهد حقش را پایمال کنند، با ظالم شریک است. کسی که ظلم را می‌پذیرد و اجازه می‌دهد حقش پامال بشود، با ظالم و کسی که حق را پایمال می‌کند، شریک است. می‌فرمایند که کسی که ستم ستمکاران را توجیه کند -توجیه مذهبی یا غیر مذهبی- «مَنْ عَذَرَ ظَالِمًا بِظُلْمِهِ سَلَّطَ اللَّهُ عَلَیْهِ مَنْ یَظْلِمُهُ»؛ خداوند آن‌ها را بر خود او هم چیره خواهد کرد؛ کسانی که ظلم کنند یا پایمال شدن حقوق بشر را ببینند و سکوت کنند و یا تحمل کنند و اجازه بدهند حقوق بشر یا حقوق خودشان ضایع بشود، اگر دعا کنند اجابت نخواهد شد و خداوند به خاطر ظلم‌هایی که می‌بینند هرگز به آن‌ها پاداش نخواهد داد؛ چون سکوت کردند و شریک ظلم هستند.

امام صادق(ع) فرمود: «الْعَامِلُ بِالظُّلْمِ وَ الْمُعِینُ لَهُ وَ الرَّاضِی بِهِ شُرَکَاءُ»؛ کسی که ظلم می‌کند، حق حقوق مردم را، حقوق بشر را ضایع می‌کند و کسی که به او کمک می‌کند و کسی که می‌بیند و سکوت می‌کند و مخالفت نمی‌کند؛ همه این‌ها شریک ظلم هستند. حقوق بشر مقدس است، فرمان خداوند است و خدمت به خلق مثل نماز محترم و مقدس و مایه پاداش الهی است.

پیامبر(ص) فرمود: «همان را می‌گویم که برادرم مسیح گفت. کسی که از درمان مجروحی سرباز زند، از کنار یک مجروح بی‌تفاوت عبور کند، با کسی که او را مجروح کرده است، شریک است». برادرم مسیح گفت: «هر کس بیماری را ببیند و از کنار او بی‌تفاوت عبور کند، بیماری او را خواسته است؛ من نیز همان را می‌گویم».

امام رضا(ع) از فرزندان پیامبر، از رهبران دین ماست؛ فرمود که: «خداوند ثروتمندان را مسئول فقرا و سالم‌ها را مسئول بیماران، ساکنان هر شهری را مسئول قریب‌ها، ثروتمندان و قدرتمندان را مسئول ضعفا می‌داند و در قیامت از همه شما بازخواست خواهد شد.»

امام علی(ع) فرمود: «علمای دین و کسانی که به نام خدا سخن می‌گویند، اگر در کنار ثروتمندان ظالم و در کنار صاحبان قدرت که به مردم ستم می‌کنند، بایستند؛ در قیامت و در جهنم، جایگاهشان از آن‌ها بدتر است. خداوند از همه عالمان دین پیمان گرفته است که بر گرسنگی ستمگران و سیری ستم‌دیدگان سکوت نکنند. آن‌ها نمی‌توانند توجیه مذهبی کنند و باید در کنار گرسنگان و محرومان بایستند.» قرآن فرمود: «وَمَا ظَلَمْنَاهُمْ وَلَـکِن کَانُوا أَنفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ». هرجا می‌بینید که حق‌کشی می‌شود و حقوق بشر پایمال می‌شود، کسی حق ندارد این‌ها را به خداوند نسبت بدهد و به نام خدا توجیه کند.

پیامبر(ص) فرمود: «هرکس کارگری را به کار بگیرد و حق او را کم بدهد یا دیر بدهد، خداوند همه نمازها و اعمال دینی او را باطل می‌کند و او حتی اگر اهل نماز و عبادت و دعا باشد، هرگز به بهشت نخواهد رفت.»

امام صادق(ع) فرمود: «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَتَعَالَى أَشْرَکَ بَیْنَ الْأَغْنِیَاءِ وَالْفُقَرَاءِ فِی الْأَمْوَالِ». خداوند ثروتمندان و فقرا را در اموال، شریک یکدیگر می‌داند و سرمایه‌داران حق ندارند اموال خود را بدون توجه به شریکانشان، یعنی فقرا مصرف کنند.

قرآن می‌فرماید: «لَوْلَا یَنْهَاهُمُ الرَّبَّانِیُّونَ وَالْأَحْبَارُ عَن قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَأَکْلِهِمُ السُّحْتَ». چرا علمای دین و روحانیون در بعضی ادیان، در برابر فساد و گناه و فاصله‌های طبقاتی و حرام‌خواری و استثمار نایستادند و مقاومت و مبارزه نکردند؟ چرا دین و سخن دین و زبان دین به نفع محرومین در برابر ستمگران سکوت کرد؟ پیامبر(ص) فرمود: «حُرْمَةُ مَالِهِ کَحُرْمَةِ دَمِهِ». حرمت اموال و حریم خصوصی هرکسی، مثل حرمت جان و خون اوست و محترم است.

پیامبر(ص) فرمود: «مسلمان کسی است که هر روز که از خانه بیرون می‌آید، تا شب باید صدقه بدهد.» یکی پرسید: «اگر مالی نداشتم که به فقرا بدهیم چه؟» فرمود: «سنگی را از سر راه کسی بردار؛ خاری یا مانعی را از سر راهش بردار؛ راه گم‌کرده‌ای را راهنمایی کن؛ اگر چیزی نداری، به عیادت مریض برو؛ دست بر سر یتیمی بکش؛ مردم را به خوبی‌ها دعوت کن و از بدی‌ها باز بدار و اگر هیچ نداری، سلام کن و پاسخ سلام بگو و احوالشان را بپرس و به آن‌ها لبخند بزن.»

موارد دیگری هست که من نمی‌خواهم همه آن‌ها را بخوانم. ما در باب حقوق زن و حقوق خانواده، بحث مفصلی داریم که من در یک جلسه دیگری، فردا احتمالا آن را در جای دیگری خواهم گفت و راجع به حقوق زن و حقوق خانواده، بحث بسیار مفصلی است که خودش مسئله جداگانه‌ای است.

اما در باب حقوق قضایی هم یک مثال بزنم؛ در دادگاه، وضعیت به حدی بود که مثلاً امام علی(علیه‌السلام) که در یک دوره‌ای خلیفه و حاکم بودند و امپراتوری اسلامی ایشان خیلی وسیع بود از شمال آفریقا تا آسیای میانه و تا آسیا ادامه داشت؛ یک وقت یک غیرمسلمانی آمد و از خلیفه مسلمین شکایت کرد؛ از علی بن ابی‌طالب شکایت کرد و او را به چیزی متهم کرد. حقوق بشر در فرهنگ اسلام، توسط پیامبر و قرآن به نحوی تعریف شده بود که قاضی و دادگاه خیلی راحت، امام علی(ع) و آن فرد یهودی را دعوت کرد که شکایت بکنند و حرفشان را بزنند و بروند. بعد از این که دادگاه تمام شد، امام علی بلند شدند و با ناراحتی از جلسه بیرون رفتند. قاضی گفت: «شما چرا ناراحت شدید؟ چهره‌تان یک مقداری دگرگون شد؛ بالاخره دادگاه اسلامی است؛ همه باید بنشینند؛ شما خودتان به ما آموزش دادید که همه در برابر قانون با هم مساوی هستند.» امام فرمودند: «من از این که چرا من را به دادگاه احضار کردی و نشاندی، ناراحت نشدم؛ من از این ناراحت شدم که وقتی من را در دادگاه صدا زدی، محترمانه‌تر از او صدا زدی. تو باید در دادگاه با ما دو نفر، مساوی برخورد می‌کردی. تو اسم آن یهودی را ساده گفتی ولی اسم من را با احترام گفتی؛ چرا عدالت را رعایت نکردی؟»

می‌خواهم ببینید که در این فرهنگ ما، دعوا بین خدا و انسان نیست؛ خدا ضامن حقوق انسان است. یعنی می‌توانی تئیست و در عین حال اومانیست باشی؛ بلکه اگر حقیقتاً تئیست هستی، باید اومانیست باشی و اگر اومانیست هستی، باید تئیست باشی. امام علی(علیه‌السلام) حاکم و خلیفه بود و قاضی بود؛ یک کسی بر ایشان مهمان شد. ایشان خیلی گرم مهمان‌داری کردند و مانند این‌ها؛ بعد که گذشت، یک‌مرتبه این فرد آمد و گفت: «آقا! راستی ما یک پرونده‌ای داریم؛ می‌خواستم در رابطه با آن پرونده در دادگاه و این‌ها با شما صحبت کنم. شروع به توضیح دادن کرد. حضرت امیر(ع) فرمودند: شما شکایتی، پرونده‌ای، دادگاهی داری که من باید قضاوت کنم یا حکومت من باید قضاوت کند؟ گفت: «بله.» فرمودند: فوری منزل من را ترک کن؛ چون طرف تو اینجا نیست. اگر شکایت دارید، باید یا دو طرف مهمان من باشید یا هیچ‌کدام؛ از تو می‌خواهم فوری منزل من را ترک کنی.

خبر رسید که یک قاضی که از دوستان و یاران ایشان بود و آدم قوی، خوب و صالحی بود، ایشان صبح او را قاضی کردند و بعدازظهر عزلش کردند. این فرد پیش حضرت امیر، حضرت علی(علیه‌السلام) آمد گفت که من چه‌کار کردم؟ خیانت کردم؟ رشوه گرفتم؟ چه گناهی کردم که من را عزل کردید؟ فرمودند: نه، تو هیچ کار و خطایی این‌جوری نکردی. گفت: پس چرا من را عزل کردید؟ قاضی یک‌روزه! فرمودند: به من گزارش دادند که در دادگاه، شما با صدای بلند صحبت کردی و در برابر دو طرف آرام نبودی. شما آدم خوبی هستی، اما قاضی خوبی نیستی. فرمودند: در دادگاه، قاضی نباید به یک طرف بیشتر و به یک طرف کمتر نگاه کند؛ به یکی لبخند بزند و به آن یکی نزند. حتی فرمودند: «نباید به یکی بیشتر نگاه کنی یا مهربانانه نگاه کنی و به یک کسی کمتر یا یک نگاه خشک و سرد کنی؛ باید کاملاً مساوی باشد.

در باب حقوق حیوانات و حقوق گیاهان، چه برسد به حقوق بشر، بحث‌های زیادی است که دیگر فرصت نیست من اینجا بگویم. فقط خواستم راجع به همین فضاسازی که علیه اسلام در رسانه‌ها می‌شود که اسلام خشونت و تروریسم و ضد حقوق بشر است، اشاره‌ای بکنم تا یک علامت سوالی در ذهن‌تان ایجاد بشود که بعداً اگر مایل بودید فراتر از این دیکتاتوری رسانه‌ای آمریکایی، راجع به مسائل قضاوت کنید. خیلی متشکرم و اگر سوالی یا نظری دارید، بفرمایید.

(سؤال 1): اگر حق زندگی کردن برای انسان باشد، چگونه توجیه می‌کنید که اسلام می‌گوید باید اعدام بشود؟

(سؤال 2): ما به بحث جهاد این‌گونه نگاه می‌کنیم که جهاد یعنی تحمیل ایمان بر ملت‌ها توسط خشونت و جنگ است؟

(سؤال 3): در رابطه با دوتا اصطلاح - البته لاتین- اسلام و اسلامیسم. اسلام یعنی اسلام ما، و اسلامیزم مثل اصول‌گرایی اسلامی، آن فردی که کار تروریستی می‌کند چیست؟ در واقع رفتار بعضی از گروه‌های فاندامنتالیست با آن اسلام ناب چه تفاوتی دارد؟

(سؤال 4): در رابطه با تکامل انسان؛ آن فرایند تکاملی انسان یا روند تکامل انسان در اسلام چگونه است؟ آیا قوای داخلی فقط دارد یا امکانات خارجی دارد یا هر دوتا؟ چجوری تحقق پیدا می‌کند؟

(سؤال 5): دیدگاه قرآن در رابطه با آزادی انسان چیست؟

جواب استاد (سوال اول): اگر حق زندگی برای خدااست و منشأ حقوق بشر از جمله حق حیات، خداوند است؛ پس اعدام چرا؟ در بسیاری از قوانین جهان، اعدام هست؛ ولی اگر راجع به فقه اسلام صحبت می‌کنید، سوال می‌کنیم: در فقه اسلام چه کسی اعدام می‌شود؟ اگر یک نفر، یک انسان بی‌گناه، کشته شود، مساوی است با این که 7 میلیارد انسان کشته شده باشند. این آیه قرآن است که هزار و اندی سال پیش بر پیامبر اکرم(ص) نازل شد که: «مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَیْرِ نَفْسٍ؛ هرکس یک نفر را بی‌گناه بکشد... فَکَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعًا؛ گویی همه بشریت را یک‌جا کشته است.» این نظر اسلام است راجع به جان انسان، راجع به زندگی. در قوانین فقهی، حقوقی و اخلاقی ما می‌دانید که قرآن می‌فرماید: نه این که جان کسی، بلکه حتی آبروی کسی محترم است.

ما در تعالیم اسلام یک مفهومی به نام غیبت داریم. اگر یک کسی در این جلسه نیست و شما علیه او صحبت کنی یا کسی صحبت کند و تو سکوت کنی و موافقت کنی، این گناه بزرگ است و بخشیده نخواهد شد؛ مثل این که گوشت برادر مرده‌ات را خوردی؛ مثل این که جنازه‌ای را خوردی. قرآنی که راجع به آبرو و حیثیت یک انسان این‌قدر حساس است، چگونه می‌تواند فرمان به قتل انسان‌های بی‌گناه داده باشد؟

حتی اگر کسی به یک درختی صدمه بزند، به یک گیاهی صدمه بزند، بدون این که نیازی به هیزمش داشته باشد، این به لحاظ اخلاقی مسئول است. خانمی را گفتند یک گربه‌ای را نگه داشت؛ به او آب نداد؛ تشنه ماند؛ این گربه را تشنه نگه داشت تا این گربه مرد. پیامبر(ص) فرمودند: «این خانم به خاطر این گربه عذاب خواهد شد.» وقتی جان یک گربه و حیات یک برگ مهم است، چجوری می‌شود نسبت تجویز قتل داد؟ قرآن می‌فرماید: روح، حیات، روح الهی است: «وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی». هرجا زندگی هست، روح الهی است و بنابراین مقدس است. جان انسان حریم خداست؛ مال انسان‌ها حریم خدا است که یک نمونه‌اش را الان گفتم: حرمت مال مثل حرمت جان است. اگر به بدن کسی صدمه بزنید، در دنیا و آخرت مسئول هستید. آبروی انسان حریم خدااست. این نگاه قرآن به جان و مال و آبرو و احساسات انسان‌ها است.

حضرت امیر(علیه‌السلام) فرمودند: «به خدا سوگند، اگر به من بگویند حکومت تمام عالم را به من می‌دهند، اما تنها هزینه‌ای که تو باید بپردازی این است که یک مورچه‌ای دارد از اینجا عبور می‌کند، یک دانه جو و یا گندمی در دهان این مورچه است؛ نه این که این مورچه را بکشی، فقط تو آن دانه گندم را از دهان آن مورچه بگیر؛ همین! غذایش را از او بگیر، تمام حکومت زمین را به تو می‌دهیم؛ امام علی(علیه‌السلام) فرمود: به خدا سوگند این معامله را نخواهم کرد.»

حالا سوال این است که یک مکتبی که این‌جوری به جان انسان و به حیات نگاه می‌کند، پس اگر حق زندگی مال خداوند است، چرا اعدام؟ ما می‌گوییم: فقط خداوند می‌تواند حکم اعدام بدهد، نه کسی دیگری؛ و این حکم اعدام در مورد چه کسی داده شده؟ در مورد کسی که انسان دیگری را اعدام کرده است؛ در مورد قاتل. یعنی اگر کسی کسانی را کشته، در مورد او خداوند اجازه داده که اعدام بشود؛ آن هم قتل عمد آگاهانه، نه قتل اشتباهی و خطایی.

در مورد آن هم قرآن می‌فرماید که اگر او را عفو کنید و ببخشند، بهتر است ولی اگر نبخشیدند، زنی که شوهرش را کشتند، فرزندش را کشتند، این می‌تواند تقاضا کند که قاتل اعدام بشود. پس این اعدام به خاطر جلوگیری از اعدام است؛ به خاطر جلوگیری از قتل است؛ به خاطر مهار خشونت است: «وَلَکُمْ فِی الْقِصَاصِ حَیَاةٌ». این قصاص برای تضمین و حمایت از زندگی است. زندگی اتفاقاً چون محترم است، باید قاتل اعدام شود؛ یعنی می‌شود قاتل را اعدام کرد. چون زندگی محترم است؛ چون زندگی مقتول محترم است؛ زندگی قاتل محترم است، زندگی مقتول محترم نبوده؟ حق زندگی مشروط است، نه مطلق.

جواب استاد (سوال دوم): اگر می‌گویید ایمان و کفر اختیاری است و قرآن می‌گوید هرکس بخواهد ایمان بیاورد، هرکس بخواهد کافر بشود، پس جهاد چیست؟ جهاد برای تحمیل ایمان بر کسی نیست. قرآن می‌فرماید که ایمان اختیاری است و «لَا إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ»؛ ایمان هرگز با اجبار نه می‌آید و نه می‌رود. راه ایجاد ایمان فقط گفتگو و اخلاق است و قرآن می‌فرماید که دعوت اخلاقی کنید: «وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ» و به بهترین و مؤدبانه‌ترین روش با دیگران گفتگو کنید. هرگز ایمان با شمشیر نیامده و نمی‌رود. اشغالگران اسپانیایی، پرتغالی آمدند آمریکای جنوبی و آمریکای مرکزی، صلیب و شمشیر گرفتند؛ گفتند: «صلیب را ببوس و الا شمشیر!» در آمریکای شمالی هم هلندی‌ها، انگلیسی‌ها، این‌ها آمدند چون پروتستان بودند، آن‌ها را به زور پروتستان کردند.

جهاد در قرآن، کلمه جهاد یعنی تلاش، یعنی کوشش، یعنی فداکاری. قرآن می‌فرماید: «بزرگ‌ترین و بالاترین جهاد، جهاد هرکسی با خودش است؛ برای کنترل خشم خودش، برای کنترل شهوت و خودخواهی‌های خودش.» بنابراین اصل جهاد و بالاترین جهاد که جهاد با نفس است، به این معناست که من بر خودم مسلط بشوم تا به دیگران صدمه نزنم. جهاد علمی داریم؛ جهاد اقتصادی داریم که بالا بردن سطح رفاه جامعه است.

یکی هم جهاد سیاسی است. جهاد سیاسی یعنی مراقب باید باشید که کشورتان مستقل باشد؛ دیگران برای شما تصمیم نگیرند. جهاد سیاسی یعنی مبارزه با استبداد و استعمار. جهاد نظامی وقتی است که دشمن با اسلحه به تو حمله می‌کند؛ کشور تو را اشغال می‌کند. حالا من از شما سوال می‌کنم: اگر بیایند کشور شما را اشغال کنند، شما سلاح برنمی‌دارید؟ دفاع نمی‌کنید از خودتان؟ آمریکایی‌ها افغانستان، عراق را اشغال کردند؛ الان به لیبی دارند حمله می‌کنند؛ مردم لیبی را بمباران می‌کنند. در اسرائیل صهیونیست‌ها فلسطین را اشغال کردند؛ لبنان را خواستند اشغال کنند؛ بخشی از مصر را اشغال کردند. بعد می‌گویند شما از سرزمینتان دفاع نکنید؛ اگر دفاع کنید، شما تروریست و فاندامنتالیست و بنیادگرا و خشن هستید.

جواب استاد (سوال سوم): فرق اسلام و اسلامیسم؛ من هم نمی‌دانم فرقش چیست؛ چون اصلاً نمی‌دانم اسلامیسم چیست! این‌ها اسم‌هایی است که برچسب‌های تبلیغاتی است که رسانه‌های غربی راجع به مسلمان‌ها می‌زنند. می‌خواهند بگویند اسلام واقعی کاری به سیاست و این‌ها ندارد؛ کاری به عدالت ندارد! می‌گذارد که ما برویم کشورشان را بگیریم، غارتشان بکنیم! اما این‌هایی که مقاومت می‌کنند، این‌ها اسلام نیست، این‌ها اسلامیسم است به عنوان یک ایدئولوژی. اگر مرادتان از اسلامیسم، اسلام سیاسی است، اسلام سیاسی با اسلام معنوی تفاوتی نمی‌کند. همان قرآنی که دعوت به اخلاق می‌کند، همان قرآن می‌گوید در برابر متجاوز باید مبارزه کنی و بایستی. اما اگر مرادتان از اسلامیسم بعضی جریان‌های افراطی فاقد اخلاق هستند که به نام مذهب عمل بکنند، بله این‌ها جریان‌هایی هستند که... یعنی بیشتر از این که بخواهند جلوی اشغالگر بایستند، افراد بی‌گناه را بکشند. ما در اسلام چیزی به نام کشتن افراد بی‌گناه و تروریسم نداریم. تروریسم ضد اسلام است، به معنی کشتن انسان بی‌گناه. اما جهاد عین اخلاق است، برای این که دفاع از شرف و حقوق ملت است. خطای مسلمان‌ها را هم به پای اسلام ننویسید. فرضاً یک مسلمانی خطا کرد؛ اسلام دین عرب‌ها، فارس‌ها، شرقی‌ها نیست؛ اسلام یک دین جهانی است. ممکن است فردا شرقی‌ها لیاقتش را نداشته باشند، غربی‌ها لیاقتش را پیدا بکنند. مسئله این نیست که مربوط به شرق و غرب باشد.

جواب استاد (سوال چهارم): و سوالی که آن خواهرمان پرسیدند که تکامل انسان، فرایند تکامل آیا فقط به قوای داخلی مربوط است یا خارجی یا هر دو؟ به هر دو مربوط است. یعنی مسئله تکامل و تربیت، یک بعدش فطری و درونی است. یک بعدش که قرآن می‌فرماید: «هرکس به دنیا می‌آید، با فطرت الهی به دنیا می‌آید؛ پاک و خدایی به دنیا می‌آید؛ بعد در محیط خراب می‌شود، فاسد می‌شود.» فرد خودش اراده دارد؛ مختار است؛ مسئول است؛ مؤثر است. خانواده مؤثر است. رسانه‌ها مؤثر هستند. استاد و دانشگاه و معلم مؤثر است. دوست مؤثر است. همه... بسیاری چیزها هستند، از درون و بیرون. ولی آن که مهم است این است: از نظر قرآن، نهایتاً گره اصلی تکامل انسان به دست خود او گشوده می‌شود. او عاقل است و مختار است و فطری. شیطان بر او مسلط نمی‌شود، مگر خود انسان بخواهد. او تصمیم می‌گیرد که به فرمان خداوند یا شیطان عمل بکند؛ هم فطرت دارد و هم هوس.

و جواب استاد (سوال پنجم): قرآن جبرگرایی را قبول ندارد و می‌فرماید: «خداوند اراده فرمود که انسان آزاد باشد و بتواند انتخاب بکند.» اگر حق انتخاب و امکان انتخاب نبود، مسئولیت معنا نداشت و اصلاً پیامبران لازم نبود بیایند. چون اگر من حق انتخاب ندارم، پیامبران و دین از من چه می‌خواهد؟ من که نمی‌توانم انتخاب بکنم.

راجع به نقش عقلانیت هم، اگر عقل نباشد باز انسان قدرت تشخیص ندارد و وقتی قدرت تشخیص ندارد، اختیار بدون عقل فایده‌ای ندارد. باز هم انسان نمی‌تواند مخاطب خطاب خداوند قرار بگیرد. پس تکامل معنوی و اطاعت خداوند بدون آزادی و عقلانیت نمی‌شود و لذا حریم آزادی و حقوق انسان‌ها، حریم الهی است از نظر قرآن و عقل هم برخلاف بعضی ادیان که می‌گویند عقل شیطان است، عقل ضد خداست، ضد دین است، در فرهنگ قرآن، عقل حجت خدا و فرستاده خداوند است.

خیلی متشکرم که در جلسه حاضر شدید؛ دیگر من خسته شدم؛ واقعیتش که سوال و جواب‌ها ادامه دارد، ولی خسته شدم.



هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha