جای شهدا خالی نیست (نبرد ادامه دارد)
هفته دفاع مقدس - نشست ("جهاد"، غیر از همه جنگهاست) - ۱۴۰۱
بسمالله الرحمن الرحیم
خدمت برادران و خواهران عزیز، سلام عرض میکنم.
تا لحظه آخر عملیات والفجر ۸، ما باور نمیکردیم که دشمن نفهمیده است. وقتی وارد آب شدیم، ما دو تیم نفوذ بودیم و نفرات اول و دوم جلو بودیم. با این که هیچ علامتی دال بر این که مثلاً آنها عملیات را میدانند یا فهمیدند، نبود، در این حال بچهها که وارد آب شدند، تقریباً احتمال قوی میدادند که آنها منتظر ما هستند و میزنند. یعنی واقعاً خیلی از بچهها کلاً با آمادگی کامل برای شهادت، وارد آب شدند. به حدی که وقتی آن طرف آب رسیدیم، یعنی من وقتی پایم به زمین آن طرف آب رسید، باور نمیکردم که رسیدیم. به شهید زارع که کنار من بود، گفتم پای تو هم به زمین خورد؟ گفت بله! گفتم یعنی واقعاً رسیدیم؟ گفت بله، مثل این که رسیدیم. یعنی خود بچهها باور نمیکردند که رسیدیم. ستون ما خط را فقط با یک شهید شکست. شهید هم یک شاگرد جاروبافی بود. این جاروهای دستی را درست میکنند. او وقتی از آب بیرون آمد، تیر درست در گلوی او خورد. اینطوری که من یادم هست، فقط یک شهید بود. حالا دشمن کاملاً غافلگیر شده بود. یعنی ما خودمان باور نمیکردیم که به همین سادگی به آن طرف آب رسیدیم. با این که رفتوآمد هم آنجا بود. مثلاً این تصویری که از عملیات برای بچههای جدید میسازند که آنها همه حملههای سرخپوستی میکردند، در فیلمها دیدید چگونه نشان میدهند؟ مثلاً همینطور گروهی همه «اللَّهُ أَکْبَرُ» میگویند و میدوند. اصلاً معلوم است که کسی که این فیلم را ساخته، اصلاً جبهه نبوده و عملیات ندیده، که اصلاً دقت و دشمن را، بلکه دشمنان جهانی را، همه را با وجود ماهوارههای آنها و همچنین نیروهای نفوذی و جاسوسی مثل منافقین و اینها که داخل تشکیلات پشت جبهه ما و حتی گاهی در جبهه داشتند را فریب داد. آیا کسی از بچههای غواص عملیات والفجر۸ اینجا هست؟ آیا اصلاً در جبهه بودید؟ آن پایگاه شهید داوطلب که در نخلستانهای شمال آبادان بود، یعنی خود بچهها دقیقاً نمیدانستند که پایگاه آنها کجاست. تمام ارتباطهای بچهها در آن چهل- پنجاه روزی که آموزش میدیدند، با عقبه و با خانوادهها به طور کامل قطع بود. نامهای نمیرفت و نمیآمد. هیچ کس حق نداشت تلفن هم بزند. البته از قبل هم گفته بودند که این مأموریتی است که شما نباید تماس داشته باشید. حالا اینها همه بود. آن شبی که بچهها را از پایگاه آموزشی به سمت نخلستانهای کنار اروند بردند، یک روستایی بود، یک پایگاهی بود. اسم آن را هم یادم رفته است. جعفری یک چنین نامی داشت. بچهها روی کفی تریلر خوابیده بودند و روی همه آنها یک چیزی کشیدند و مثل ماشینی که خالی میرفت، اینگونه رفتند. بعد هم که به خط رسیدند. یکی- دو روز مانده به عملیات، بچهها را به پشت خط بردند. هرکس از بچهها باید هر سنگری را که باید منهدم میکرد، از قبل با دوربین دقیق میدید. این کار را هم قبلاً در عملیاتهای دیگر ما چنین چیزی ندیده بودیم. یعنی آنها باید میدانستند که کدام سنگر را چه کسی و چگونه باید منهدم کند. مثلاً هر نیروی غواصی باید با دوربین حداقل یک ربع دقیق میدید. چون معلوم بود که کدام سنگر را چه کسی باید بزند. اینها دقتهای بسیار مهمی بود. مثلاً این سنگر چند پنجره، یعنی روزنه خالی دارد. نارنجک را از کجا باید بیندازی؟ مثلاً ما که تیم نفوذ بودیم، یعنی جلوی همه بچهها بودیم، وظیفه ما این بود که فقط دو تا سنگر را بزنیم و درگیر پاکسازی خط نشویم. اعضای تیم نفوذ پنج - شش نفر بودند همه آنها شهید شدند. آنجا نه، در عملیاتهای بعدی. آدم کمکم عوض میشود. دیدید این جاسوسی را اعدام کردند؛ انگلیسیها و غربیها دو میلیون یورو به او داده بودند، یک ویلا در لندن، یک ویلا هم در سواحل اسپانیا. حالا شماها یک وقت وسوسه نشوید بگویید میارزد. حالا او لو رفت، جاسوسهای دیگر هنوز هستند. اگر بین شما هم هستند، بنده خدمتشان سلام عرض میکنم!
واقعاً خیلی دقت شد. منتهی یک جنگی که مردمی هست و نیروی اصلی آن بسیجیها هستند که برای عملیات میآمدند، اصل آن همینها بودند. معلوم بود که نمیتواند تمام سال آنجا باشد. معلوم بود که چه زمانی نیرو دارد به منطقه میبرد و اینها مثلاً سه- چهار ماه بیشتر نمیتوانند بمانند. اصلاً در جنگ مردمی خیلی نمیشود که حفاظت اطلاعات دقیق را رعایت کرد. خیلی سخت است. عملیاتها معمولاً، اینها که میگویند کربلای ۴ لو رفته است، تقریباً همه عملیاتها به این معنا لو رفته بودند. اصلاً یک زمانی بود دیگه که بچههای دهات هم که به جبهه میآمدند، میفهمیدند عملیات است. همه میگفتند که در بیست روز یا یک ماه آینده در جنوب یا مثلاً غرب عملیات است! من خودم هیچ وقت وقتی که عملیات نبود، به جبهه نمیرفتم. علافی بود، به رفقایم میگفتم که هر وقت عملیات نزدیک بود، به من زنگ بزنید تا بیایم.
ولی ماهوارههای دشمن، نفوذی و... ولی اطلاعات آشکاری که از رفتار خود رزمندهها و خانوادههای آنها و مسئولین و اینها میدیدند، گاهی همینها کافی بود که آنها بفهمند. آنها میفهمیدند ولی باز هم نمیتوانستند کاری بکنند. این خیلی مهم بود وگرنه من واقعاً احتمال میدهم که دشمن تا همان اواخر عملیات والفجر۸ هم نفهمید. آنها باور نمیکردند که چند هزار نیرو از اروند رد بشود و بعد هم دوام بیاورد، پل بزند، مهمات و تانک و نیروی نظامی بیاورد. اینها را هیچ جای دنیا باور نمیکرد. یادم میآید در بیمارستان مجروح شده بودیم، چهار- پنج نفر از بچههای غواص هم کنار ما بودند. رادیو آمریکا را گرفته بودیم، ببینیم که آنها درباره عملیات چه میگویند؟ دشمن میگفت مردان قورباغهای، یعنی همین غواصها، مردان قورباغهای ایران چه کار کردند و... که این سابقه نداشته است. بعد یک نفر روی تخت بغلی ما گفت مردان قورباغهای باز چه کسانی هستند؟ گفتم بابا تو را میگوید. آن روستایی، این خودش نمیدانست که همان مردان قورباغهای که سنتهای جنگی دنیا را درهم شکستند. همین آمریکا و BBC مصاحبه میکردند، خودشان اعتراف کردند، گفتند اصلاً تا حالا چنین چیزی سابقه نداشته است. شاید در هیچ جنگی در دنیا اینطوری نجنگیدند. بعد هم یادتان هست دیگه دو- سه ماه پاتک بودند. البته ما همان شب اول که به آن طرف آب رسیدیم، من مجروح شدم، صورتم کلاً سوخت و تا چندین ماه جایی را نمیدیدم. بعداً من مشهد آمده بودم. یکی از فامیلهای ما آدم خوب ضد انقلابی بود. خوب هستند یعنی کلاه سرشان رفته، سواد هم نداشت. ایشان میگفت همین آقای خمینی روز قیامت جواب خدا را چه میدهد؟ بچههای این مردم را اینجوری میکند! تو حالا کور شدی دیگه چشمهای تو تا آخر نمیبیند. بعد من گفتم هرجور باشد یک جوابی جور میکند. بعد گفت او شنیده بود «فاو» است، خیال میکرد آنجا «فاب» کارخانه فاب است همین چیزهای لباسشویی! میگفت برای فاب این همه جوانهای مردم را به کشتن داد. دیدم که بنده خدا نمیفهمد. گفتم بله، ولی فاب داریم تا فاب! به او گفتم که این فابهایی که بچههای ما آنجا گرفتند، یک بار که رختهایت را میشویی، تا شش ماه یا یک سال تمیز هستند. بعد ایشان میگفت باشه، هر چه باشد مگر میارزد؟ مأموریت ما این بود خط که شکست یکی- دو تا سنگر را بزنیم، بعد باید سیصد متر در عمق نخلستان میرفتیم. یک چهارراهی بود، آنجا باید تا صبح میماندیم. نگذاریم که از عقب، نیروی کمکی از آن جاده بیاید. نگذاریم که افسرهای عراقی فرار کنند و به عقب بروند. افسرها را باید میگرفتیم. که البته ما همان جا مجروح شدیم.
در کربلای ۴، آنجا هم تمام این ملاحظات والفجر ۸، شده بود، بلکه بیشتر هم شده بود. بالاخره یک سال بعد از والفجر ۸ بود. آن سال ۶۴ بود و این ۶۵ بود. تمام تجربیات خیبر و بدر و اینها در والفجر ۸ شده بود. ما در خیبر، در شرق دجله بودیم، با گردان فلق متعلق به تیپ ۲۱، تیپ امام رضا که بعداً لشکر شد. در عملیات بدر هم سال بعدش باز در لشکر بودیم. آنجا هم من احساس میکنم که عملیات لو نرفته بود. با این که بدر پیروز نشد، پیروزی بزرگی نبود. یعنی در عملیات بدر، بچههای ما ۳۰ ساعت با بلم در باتلاقهای هور پارو زدند. گونیهایی به آنها داده بودند که وقتی هلیکوپترها و گشتیهای آنها میآمدند، بچهها باید بلم را در نیها پنهان میکردند. این نیها را روی خودشان میشکستند. یک گونی هم به آنها داده بودند. هر بلم باید یک گونی را روی خودشان میکشیدند و در بلم میخوابیدند تا از آن بالا رنگ آن با رنگ محیط، چون زمستان بود، کلاً چولانها زرد بود، دیده نشود. باید سکوت مطلق رعایت میشد. یادم میآید یک شهید چراغچی که در عملیات بدر، او به سرش تیر خورد و تا ۳۰- ۴۰ روز هم در کما بود و بعد شهید شد. بدر هم که بچهها چهارراه خندق را گرفتند و تا نزدیک جاده بصره- بغداد هم رفتیم، ولی نیروی پشتیبان نتوانست بیاید. اما خود بچههایی که خط را شکستند، گفتند نیروهای دوم، موج دوم نیامدند. شما خودتان باید جلو بروید. چند کیلومتر دیگر هم باید بروید. در آن عملیات هم بچهها آموزشهای خیلی سختی دیده بودند. غواصها همه ساعت داشتند که سر ساعت مثلاً عملیات کنند و کارهای دیگه. البته آن اتفاقی که افتاد، اینها نبود. ساعت داده بودند که سر ساعت عملیات شود، غواصها وارد آب شوند. ما اصلاً فرمانده خود را گم کردیم. یعنی همه همدیگر را گم کرده بودیم. ما دیدیم یکی کنار ما ترکی صحبت میکند. آن یکی آن طرف اصفهانی است. گفتم خدایا چرا اینطوری شد؟ بعد شهید جعفری که برادرزاده علامه جعفری بود، او بچه خیلی شجاعی بود. در آب ما به همدیگر رسیدیم به او گفتم که مسئول فرمانده ستون ما کجاست؟ گفت ولش کن اینها همه عراق است! یعنی به خط رسیدیم مهم نیست کی به کیه و چی به چیه. بعد هم هی میگفت برویم آنجا یک موتور از عراقیها پیدا کنیم، زود برویم در آن روستاهای پشت خط، آنجاها را زود پاکسازی کنیم. البته روی جاده چون بچههای ما را با ضد هوایی میزدند، او رفت تا ضد هوایی را خاموش کند. تیرهای ضد هوایی توی شکمش خورد و همانجا شهید شد. در عملیات بدر هم ستون غواص ما، گروههای دیگر را من نمیدانم. ستون ما اصلاً شهید نداد. یعنی وقتی به آن طرف رفتیم، خط را شکستیم. بچهها رفتند. بچههای غواص خط را شکستند. ما بالای خاکریز رفتیم. اصلاً آنها بو نبرده بودند که اینجا عملیات است. آنها هم باور نمیکردند که چهل کیلومتر، چند هزار بلم و قایق راه بیفتد بیاید و اینها نفهمند. صبحش هم تا نزدیکهای جاده شرق دجله رفتیم ولی چون نیروی کمکی نبود، تانک نبود، خاکریز نبود، بچهها همینجوری وسط دشت خوابیده بودند.
در کربلای ۴، تمام ملاحظات بدر و خیبر و کربلای ۴ . ۵ و همه این عملیاتها، عملیاتهای قبلش، همه ملاحظات انجام شده بود. یعنی در کربلای ۴ ما چیزی ندیدیم که نشان دهد دشمن از عملیات ما آگاه شده است. آنجا هم با بچههای اطلاعات لشکر بودند. آنجا هم ما چیزی ندیدیم که دشمن فهمیده باشد. همه این دقتها شده بود. اخوی ما که غواص همان کربلای ۴ بود، همان شب مفقود و شهید شد. او سی- چهل روز آموزش غواصی برای عبور از همین باتلاقهای هور و رسیدن به منطقه خین و وارد شدن به جزیره بوارین را دیده بود. تمام این مدت ارتباط او به طور کامل با خانواده قطع بود. حتی من یادم است. من مثلاً چهار ساعت قبل از عملیات او را دیدم. خودم همینطور که بچهها گفتند عملیات است، رفتم. آنجا شهید مهدی فرودی که مسئول محور بچهها بود، او و اخوی، همه در کربلای ۴ شهید شدند. حالا جالب است من وقتی از عملیات به خانه برگشتم، عملیات تمام شد و مجروح شدیم، به بیمارستان رفتیم و سپس به خانه برگشتم. اخوی ما اصلاً شهید شده بود، جنازه او هم نیامده بود ولی نامهای که خانواده مثلاً دو ماه قبل برای او نوشته بودند، این نامه برگشت خورده بود که من وقتی به خانه آمدم، دیدم نامه برگشت خورده و به خانه آمده است. تا آن موقع هم هیچ کس نمیدانست، اصلاً خانواده نمیدانستند که او شهید شده است و برنمیگردد. او مفقود است. ملاحظات در کربلای ۴ خیلی شده بود. همین بچههای غواص که وارد آب شدند، من یک شیشه عطر، از این عطرهای دور حرمی قم را سر راه گرفته بودم. هر کدام از این بچههای غواص میرفتند، کمی به آنها عطر میزدم.
در خیبر هم یادم است که گفتند دشمن رادارهای رازیت دارد که به ما میگفتند که مواظب باشید اگر آب از پاروی بلم در آب بچکد، این را ثبت میکند. حالا این هم به نظر من کمی خالیبندی بود برای این که ما ملاحظه کنیم. ولی اینگونه بود. چراغچی هم عرض کردم که در عملیات هی میگفت ساکت، ساکت. همه آرام باشند. این نیروهایی که جلوتر از همه با بلم پارو میزدند و حرکت میکردند، عراق یک کمین اشتباهی آن طرف آب گذاشته بود، اینها کمین خوردند. ما یک دفعه دیدیم که شب قبل از عملیات، وسط هور تیراندازی شد، ما فکر کردیم که عملیات لو رفت. یعنی همه فکر کردند. بعد بعضیها شروع کردند حرکت با قایق موتوریهای خودشان. بعضیها با قایق موتوری بودند ولی خاموش، پارو میزدند. آنها فکر کردند که عملیات لو رفته است، قایقهای موتوری را روشن کردند که بروند. ما هم که با بلم بودیم، نمیتوانستیم، با چی میرفتیم! دیدم یک، دو، سه قایقها را روشن کردند و دارند با سرعت میروند. آنها یک قایق ما را زدند که سرنشینان اینها شهید شدند و در آب افتادند. یا مجروح شدند. ما که ندیدیم فقط صدای آن را شنیدیم. من دیدم دو سه تا قایق موتوری را روشن کردند و دارند به عقب میروند. گفتم چه شده؟ گفتند عملیات لو رفته! در صورتی که اصلاً عملیات لو نرفته بود. آنها اصلاً نفهمیده بودند که این قایقی را که زدند، این یکی از صدها و چند هزار قایق است که آن شب در هور از جاهای مختلف دارند میآیند. آنها فکر کرده بودند این نیروی گشتی ماست. این را زده بودند. بچههای ما، خودشان بیخودی ترسیده بودند.
حالا یک اتفاق خندهداری هم آنجا افتاد؛ یکی از این قایق موتوریها دور زد که برود، موتورش خاموش شد و همینجوری قایقش آرام آمد و کنار بلم ما تقریباً قرار گرفت. من با خودم گفتم که خب، اگر عملیات لو رفته است، باید عقب برویم با بلم که نمیشود، من باید در قایق با آنها بروم. اگر قرار است بایستیم، خب، در بلم بجنگیم تا عملیات را انجام بدهیم. قضیه چیست؟ آیا بنا بر رفتن است یا ماندن است؟ بعد یک پایم در بلم بود، یک پایم هم در قایق موتوری بود. منتظر بودم، میخواستم ببینم باید در قایق موتوری بپرم که به عقب برویم یا در بلم بمانم و بجنگیم؟ تکلیف ما چیست؟ حالا ما چه کار باید بکنیم؟ یکی از برادران ما که در بلم بود، او هم شهید شد. به من گفت اخوی، یکی از دو تا پایت را بردار! این جمله او برای آنجا یک معنا داشت، برای این که اینها کمکم از هم فاصله میگیرند، بعد برای تو مشکل پیش میآید. ولی یک معنای سمبلیک هم داشت، که یکی از دو تا پای خود را بردار؛ یا برای شهادت آمدی یا میخواهی مثل بقیه زندگیات را بکنی. این حرف این معنا را هم داشت. بعد من از خجالت این حرف گفتم که چه کسی خواست برود؟ آن پایم را برداشتم و دوباره به بلم آمدم. گفتم چه کسی خواست برود؟ من میخواستم مثلاً این موتور قایقش خاموش شده، به او کمک کنیم و آن را روشن کنیم. آن جمله سمبلیکی که او گفت، همین الان هم هست. آقا ما میخواهیم به انقلاب، به مردم، به مستضعفین خدمت کنیم، وسطش هم میخواهیم بخوریم. اینجا کباب، آنجا کباب. این نمیشود. همان حرفی که به ما گفت که یکی از دو تا پایت را بردار!
عملیات کربلای ۴ هم از بعدازظهری که بچهها وارد آب شدند، دو - سه ساعت به غروب بود که آنها باید مسیر را توی هور میرفتند، به خین میرسیدند و آنجا عملیات میکردند. هنوز عملیات شروع نشده بود، آتش دشمن شروع شد. ولی باز هم میگفتیم که دلیل نمیشود که عملیات لو رفته است. حالا ما که جزء کسانی که اطلاعات دقیق داشتند، ما نبودیم. ما بسیجیهای معمولی در خط بودیم، ولی احساس کردم که هنوز عملیات نشده، اینها اینجور دارند میزنند این یک چیزی است!
مقصود این است که اینطوری که فکر کنند که کربلای چهار آن ملاحظات نشده بود، چرا، شده بود. از والفجر۸ هم بیشتر شده بود، چون یک سال تجربیات اضافی بعد از آن بود. حالا برگردیم به صدر اسلام. ببینیم چقدر دقیق بودند راجع به این مسائل. با این که صحبت امداد غیبی بود، اخلاص بود، شهادتطلبی بود، اما تمام این دقتها و ملاحظات را میکردند.
پیامبر در فتح مکه چندین مورد تردید و اقدامات فریب انجام دادند. یعنی هی نیروهایی را، گروههای عملیاتی را از دروازههای مختلف خارج میکردند و شایع میکردند که ما داریم به فلان جا میرویم، یعنی پشت به مکه! به نیروها آمادهباش داده بودند و خود نیروها و رزمندهها نمیدانستند که میخواهند به کجا عملیات کنند. خودشان نمیدانستند، فقط پیامبر میدانست. نمیگفت به کجا. میگفت آماده باشید. بعد مسیر مکه اینطرف است. او میگفت مثلاً این طرف، از این خروجی این طرف، که همه فکر کنند آنها جای دیگری میخواهند بروند. به اصحاب خودشان، اصحاب نزدیک و به خانوادهشان میفرمودند که هر کس سؤالی یا چیزی از شما پرسید، حتی اگر میدانید، هیچ چیز نگویید. حتی اگر میدانید، حتی اگر از شما میپرسد که حالا این آب است یا نه؟ همین را هم نگویید. چون آنها از لابلای حرفهای شما اطلاعات کسب میکنند. دستور دادند تمام راههای ورودی و خروجی مدینه کنترل و بازرسی شوند. گفتند هر کس از سمت مکه میآید، او را بازداشت کنید و بازجویی شود. و حتی اگر هیچ کاری نکرده، او را اذیت نکنید، اما بازداشت باشد، یعنی او را کنترل کنید و نگه دارید تا عملیات انجام بشود، چون احتمال دارد که او جاسوسی و نفوذی باشد. او را اذیت نکنید ولی او را نگه دارید. هیچ کس از مکه حق ندارد حرکت کند. از مدینه حق ندارد الان از این روزها به بعد به سمت مکه برود یا اصلاً از شهر خارج شود. ورود و خروج به مدینه تحت کنترل و بازرسی دقیق است.
یک نیروهایی را به سمت منطقه اعزَم، به فرماندهی ابوقَتاده فرستادند و در شهر پخش کردند که پیامبر میخواهند به سمت آن قبیلهها بروند، آنها که هی مزاحم میشوند و درگیر میشوند، میخواهند آنها را بزنند. از چند جاده، چند گروه پیشتاز دیدهبان فرستادند، در چند مسیر متفاوت. با اسبهای تیزرو، از چندین جهت. یکیشان هم راه مکه بود. گفتند در مسیر هر چه افراد مشکوک را میبینید، آنها را بازداشت کنید. مسیر را از دیدهبانهای دشمن و جاسوسان آنها پاکسازی کنید.
اینقدر مسائل حفاظت اطلاعات برای پیامبر دقیق آموزش داده شد و رعایت شد، که سپاه ده هزار نفری مسلمین که در آن موقع اصلاً سپاهی با آن عظمت اصلاً نبود، تا بیخ گوش مکه رسید، ده کیلومتری مکه بود، اما آنها نفهمیدند. هیچ اطلاعاتی از این لشکرکشی به دشمن نرسیده بود. داخل مدینه، یکسری افرادی که متهم بودند اینها منافقین هستند و مخفیانه با هم یهودیها و هم با مشرکین مکه ارتباط دارند. این تعداد، مثلاً ۲۰- ۳۰ نفری که آنها آدمهای کاملاً مشکوک بودند، پیامبر فرمودند اینها را بازداشت کنید. اینها نباید هیچ اقدامی بکنند. در این مدت اینها بازداشت باشند.
حضرت رضا(ع) در یک حدیثی میفرمودند که پیامبر وقتی فرماندهی را برای یک مأموریت تعیین میکردند و نیرو میفرستادند، در همان لشکر دو سه نفر از افراد صالح، باتقوا، امین، عاقل و کارشناس را مخفیانه مأمور میکردند که بازرسی کنند و برای پیامبر گزارش بیاورند که این فرمانده چگونه فرماندهی میکند؛ هم از نظر اخلاقی، مثلاً توهین میکند؟ یا مثلاً اصلاً این عرضه فرماندهی دارد؟ یا همینجوری یک مترسک آنجاست؟ «کانَ رَسُولُ اللَّهِ إِذَا بَعَثَ جَیْشاً وَ اسْتَهَمَ أَمِیراً بَعَثَ مَعَهُ مِنْ ثِقَاتِهِ مَنْ یَتَجَسَّسُ لَهُ»؛ «یتجسس»، تجسس، جاسوسی مثبت. امام رضا(ع) میفرمایند: همیشه روش ثابت پیامبر این بود هر نیرویی را، لشکری را میفرستادند به جایی، در مورد مخصوصاً فرماندهش، پیامبر یک شکیتهایی داشتند. یعنی میگفت آدم خوبی است، قوی هم هست، سابقه رزم هم دارد، ولی دو- سه تا نقطه ضعف هم دارد. پیامبر میفرمودند مراقبت کنید، مراقب باشید چه جوری عمل میکند. آیا این دو سه تا نقطه ضعفش را اصلاح کرد و میکند یا نه؟ یعنی حتی اخلاق فرمانده و شیوه فرماندهی او و عرضه و کارآمدی او را بررسی میکردند. این تعبیر حضرت رضا(ع) است که هر جا ایشان مسئولی را میگذاشتند چه در جنگ و چه غیر جنگ، یک نیروی مخفی بازرسی و حفاظت داشتند که او را کنترل کنند و خبر بیاورند. یعنی یک سیستم اطلاعاتی کامل، یک نظام حفاظت اطلاعات دقیقی، پیامبر اکرم داشتند که راههای نفوذ دشمن را و خبرگیری دشمن را سد بکنند. یک تشکیلات پولادین که کارهای بزرگ بکند اما لو نرود.
امیرالمؤمنین(ع) هم همینطور. ایشان هم یک سیستم قوی اطلاعات و حفاظت اطلاعات، جاسوسی و ضد جاسوسی داشتند. نیروهای نفوذی در پشت جبهه معاویه در شام داشتند که دائم باید گزارش میفرستادند که آنجا، آن منطقه به لحاظ اقتصادی، فرهنگی، چگونه است؟ مردمشان، اختلافاتشان، جناحبندیهایشان چگونه است؟ آنها گزارشهای دائم از مرکز معاویه و بنیامیه میآوردند. امیرالمؤمنین(ع) عناصر اطلاعاتی مورد اعتمادشان را به خارج از مرزها، میفرستادند. در خیلی از مناطق نیروهایی داشتند که دائم از خارج از کشور به داخل گزارش میفرستادند.
میدانید وسعت حکومت حضرت امیر(ع)، بزرگترین حکومت جهان بود. خلافت اسلامی از مرزهای هند تا شمال آفریقا بود. یعنی ایران یک استان آن بود. یمن یک استان آن بود. عراق یک استان آن بود. این حکومتی که میگویند حکومت علی، یک حکومت کوچکی به چهار تا شهر و روستای کوچک نبود. بزرگترین حکومت جهان بود. چون دو تا ابرقدرت هم قبل از ایشان در زمان عمر و عثمان متلاشی شده بود، بخصوص زمان عمر، ایران و روم متلاشی شد. خلافت اسلامی در آن موقع که حضرت امیر آمدند بزرگترین حکومت جهان و ابرقدرت جهان بود. این کشورها هر کدام یک استان آن بودند. اینگونه بود. کوفه مرکز بود.
حضرت امیر(ع) نیروهایشان را آموزش میدادند و میگفتند که: «مَن لَم یَتَحَرَّزْ مِنَ الْمَکَائِدِ قَبْلَ وُقُوعِهَا لَم یَنفَعْهُ الْأَسَفُ عِندَ هُجُومِهَا» فرمودند: یک تشکیلات عاقل و موفق و کارآمد این است که خیلی قبل از این که یک اتفاقاتی بیفتد، او بفهمد که چه اتفاقاتی میافتد. فرمودند من آن مدیریتی را قبول دارم که در حوزه کار خودش بتواند درست پیشبینی کند که در پنج سال آینده در این قلمرویی که من مسئول هستم، چه اتفاقاتی ممکن است بیفتد. از قبل باید آماده باشید. «مَن لَم یَتَحَرَّزْ مِنَ الْمَکَائِدِ»؛ هر کس کید دشمن و توطئهها و خطرات و حوادث را نتواند به موقع و از قبل پیشبینی و پیشگیری کند و آماده باشد، «لَم یَنفَعْهُ الْأَسَفُ عِندَ هُجُومِهَا»؛ بعد یک مرتبه ده تا خطر و مشکل به تو هجوم میآورد، تأسف میخوری، ولی تأسف خوردن دیگر فایدهای ندارد. این عبارت امیرالمؤمنین است. نباید بنشینی یک حادثهای اتفاق بیفتد، بعد بگویی حالا برویم آن را علاج کنیم! باید پیشبینی و پیشگیری کنی. خب خیلی وقتها غافلگیر شدیم. نیروهایی که کارشان همینها بود، غافلگیر شدند. کسی منتظر اینجور چیزها نبود. خب، حضرت امیر(ع) میگوید حالا هر چه تأسف بخوری فایدهای ندارد!
همین الان هم اگر ندانیم در سه- چهار سال آینده چه اتفاقاتی ممکن است بیفتد، حضرت امیر میگوید بعداً هر چه تأسف بخوری، به درد خودت میخورد. تأسف چیست؟! کار خودت را باید درست انجام بدهی. تو دیدهبان هستی. ملت به تو اعتماد کردهاند. این چه جور دیدهبانی است؟ یک کسی را در جنگ صفین مأمور کردند فلان پل را نگه دار، فلان منطقه را به هیچ وجه از دست ندهید. اگر آنجا سقوط کند، ما ممکن است صدها شهید اضافی بدهیم. گفت خیال شما راحت باشد. او رفت. عصر یا فردایش آمد و لب و لوچه آویزان بود. حضرت امیر میگفت چه شد؟ گفت هیچی. سقوط کرد گرفتند! حضرت گفت بدم میآید از کسی که یک مسئولیتی را به او میسپاری و تا آخر هم خیال تو راحت نیست که او عرضه این کار را دارد یا ندارد. نباید ولش میکردی.
حتی یک ماجرایی را در دعای کمیل، کمیل دارد. یک منطقهای را به کمیل سپرده بودند. آن منطقه سقوط کرد. چگونه؟ خود کمیل منطقه را حفظ کرد. دشمن حمله کرد او حفظ کرد. بعد موفق شد، آنجا مستقر شد. یک محور آنطرفتر، نیروهای خودی نتوانسته بودند دشمن را شکست بدهند. درگیری ادامه داشت، خطرناک بود. کمیل گفت خب، اینجا را که ما حفظ کردیم. سرخود ول کرد و آنجا رفت که به حساب به آنها کمک کند! دشمن فهمید آمد همین جا را گرفت. حضرت امیر(ع) کمیل را توبیخ کردند. گفتند چه کسی به شما گفت منطقهای که کاری که به خودت سپردند، رها کنی و بروی کار دیگری انجام بدهی؟ گفت آخه آقا، اینجا را من حفظ کردم. دیدم اینجا دیگر نیرو لازم نیست، آنجا هم دارد سقوط میکند، رفتم کمک کنم. امیرالمؤمنین(ع) به کمیل فرمودند: چه کسی به تو گفت اینجا را ول کنی؟ چیزی که تو میدانی، من هم میدانم. بیشتر آن را هم میدانم. ولی هر چه من میدانم، تو نمیدانی. من به تو اینجا را سپردم. تو چه کار داری با آنجا؟ کار خودت را درست بکن. بعد هم به نظامیهایشان بخشنامهای نوشتند که: «وَ إِنَّ لَکُمْ عِندِی أَلَّا أَحْتَجِزَ دُونَکُمْ سِرّاً إِلَّا فِی حَرْبٍ» «من تعهد میکنم که در حکومت من، همه چیز شفاف باشد. من در اتاق شیشهای جامعه را اداره میکنم. هیچ چیز را از شما و از هیچ کس مخفی نمیکنم. فقط مسائل نظامی و امنیتی اطلاعاتی. اینها را من مخفی میکنم و علنی نمیگویم برای این که دشمن از آن استفاده میکند.
اما وضعیت سیاسی کشور، اقتصاد کشور، درگیریها، جنگ و صلح، چیزهای دیگر، مسائل حکومتی، هر اتفاقی که بیفتد، حضرت امیر فرمودند: من همه را به شما گفتم و میگویم. هیچ چیز دوگانهای ما با شما نداریم. این حکومت مردمی است. باید همه چیز را شما بدانید. فرمودند به خدا قسم، حکومت کردم، حتی یک دروغ به شما نگفتم. «وَ لاَ کَذَبْتُ کِذْبَةً وَ لاَ کَتَمْتُ وَشْمَهً» هر چیز اجتماعی و حکومت که به شما مربوط بود، من از شما کتمان نکردم. من با شما صاف و صادق هستم. هر چه بوده، به شما گفتهام. هم مثبت و هم منفی. هم پیشرفت و هم پسرفت. هم تهدیدها و هم فرصتها. من چیزی از شما مخفی نکردم. این حکومت برای شماست. بعد هم فرمودند: دیدید من چطور اول خلافت به حکومت آمدم؟ من بودم و یک اسبم و یک شمشیر و یکی دو تا چیز دیگر. اگر دیدید وقتی دارم از حکومت میروم، غیر از اینها چیزی دارم «فَأَنَا خَائِنٌ»؛ من خائن هستم! اینها که گدا توی حکومت میآیند میلیاردر بیرون میروند، اینها دزد هستند. دهه شصت حزباللهی بودی، چیزی نداشتی. انقلابی بودی، ضدآمریکایی بودی. دهه نود قطر شکم تو دو متر شده، دیگه حزباللهی و انقلابی هم نیستی و میگویی رابطه با آمریکا و رابطه با اسرائیل! گفتند آدمها تا گرسنه هستند، عدالتخواه هستند. وقتی که سیر میشوند، آزادیخواه میشوند. چون از این به بعد باز چیزهای دیگری میخواهند. ما در همین مسئولین خودمان دیدیم کسانی که در دهه شصت چقدر مجاهد بودند، در دهه نود چقدر زباله بودند! بعضیهایشان چه چیزهایی گفتند، چه کارهایی کردند. بعضیهایشان دزدی کردند. بعضیهایشان تا حد خیانت رفتند. امیرالمؤمنین فرمودند: من هیچ چیزی از شما پنهان ندارم. اما در مسائل نظامی و امنیتی و اطلاعاتی که دشمن میخواهد ضربه بزند، چرا پنهان میکنم. حتی مواردی بود که حضرت امیر در جنگ، لباس یکی از سربازانشان را میپوشیدند، با اسم مستعار میرفتند جلو، صورتشان را میپوشاندند میجنگیدند که میخواستند ضربه شصت را به دشمن نشان بدهند، که دشمن بگوید این تازه یکی از سربازانشان است. نمیدانستند که علی(ع) است. میگفتندیکی از سربازانشان آمد، بیست نفر ما را زد و لت و پار کرد. چندین مورد هست که حضرت امیر خودشان را معرفی نمیکردند، به عنوان یک سرباز عادی میرفتند درگیر میشدند.
«وَاعْلَمُوا أَنَّ مُقَدِّمَةَ الْقَوْمِ عُیُونُهُمْ»؛ آن نیروهای جلودار، چشم سپاه اسلام هستند. همین نیروهای اطلاعاتی و ضد اطلاعات و اینها. «وَ عُیُونُ الْمُقَدِّمَةِ طَلَائِعُهُمْ»؛ آنهایی که جلوتر از بقیه باید باشند، اینها چشمان سپاه اسلام هستند. «وَاجْعَلُوا لَکُمْ رُقَبَاءَ فِی سَیَاسِ الْجِبَالِ وَ مَنَاکِبِ الْهِضَابِ»؛ امیرالمؤمنین(ع) فرمودند در تمام نقاط حساس، در قله کوهها و تپهها و بلندیها و سر همه دوراهیها در بیابان، همه جا، نیروی گشت و شناسایی بگذارید. دائم آنجا را باید رصد کنید که چه کسانی میآیند، چه کسی میرود، با چه کسانی ارتباط میگیرند.
«لِئَلَّا یَأْتِیکُمُ الْعَدُوُّ مِنْ مَکَانِ مَخَافَةٍ أَوْ أَمْنٍ»؛ ممکن است دشمن از یک موقعیت ترسناک و خطرناک وارد عمل بشود، اما خیلی وقتها هم از یک موقعیتی که از نظر شما کاملاً امن است، از آن طریق وارد میشود و ضربه میزند. یعنی حضرت امیر میگویند از هیچ جا نباید اطمینان صددرصد داشته باشید. از همان جایی که گاهی مطمئن هستید، از همان جا آسیب میبینید. اینقدر باید دقیق باشید.
به مالک فرمودند: نیروها و کارمندان و کارگزاران و مسئولین خود را باید به دقت زیر ذرهبین داشته باشی. ثروتشان یک وقت زیاد نشود. از کجا آوردهاند؟ چه کار دارند میکنند؟ چه جوری حکومت میکنند؟ با مردم چطور حرف میزنند؟ در آن زمان، ایشان مأمورینی داشتند که مردم وقتی از مثلاً دستگاه قضایی خودشان یا دادگاهشان یا «دکهالقضاء» یا مثلاً از یک جای حکومتی بیرون میآمدند، دو تا کوچه آنطرفتر، نیروهای حفاظت اطلاعات امیرالمؤمنین میرفتند و از آنها میپرسیدند که در این اداره بودید، با شما چه جوری برخورد شد؟ از شما رشوه خواستند یا نه؟ کار تو راه افتاد یا نه؟ کار تو چه بود؟ او به تو چه گفت؟ آن موقع حضرت امیر این کارها را میکرد، که اختلاس، رشوه، خیانت و اذیت کردن مردم، عصبانی کردن مردم، خب این کارها همه همین الان هست.
گزارش رسید که شریح قاضی که از قبل از حکومت علی(ع) قاضی بود، حضرت امیر هم او را برکنار نکردند. کسی را ظاهراً نداشتند. خبر دادند یک خانه خیلی نسبت به آن زمان مدینه و کوفه یک خانه خیلی گرانی برای خودش خریده یا ساخته است. سریع به او نامه نوشتند که شنیدم، گزارش رسیده است که یک خانه خریدی به هشتاد سکه طلا و برای آن یک سندی هم تنظیم کردی و شاهد هم گرفتی. معامله از نظر قانونی و فقهی و اینها ظاهراً درست است، اما واقعاً نادرست است. مواظب باش! اگر از مال مردم، از بیتالمال برداشتی و این خانه را برای خودت ساختی، هم در آخرت ضرر کردی، هم اینجا به حساب تو میرسم. اگر از اموال خودت بوده است، باز هم چرا همچین خانهای ساختی؟ تو قاضی حکومت اسلامی هستی. به چه حقی این خانه را ساختی؟ بعد این همه پول از کجا آوردهای که با آن این خانه را ساختی؟ بعد هم مگر هر چه میتواند آدم بخورد و بسازد، مگر باید بخوری و بسازی؟
طرف آمد پیش یکی از امامان گفت آقا مثلاً پرستویی یا قناری، بلبلی، از اینها به ایوان ما لانه کرده است. میشود من آن را بخورم؟ امام گفتند برای چه میخواهی آن را بخوری؟ گفت مگر گوشت آن مگر حلال نیست؟ گفتند خب، چرا. مگر هر چه حلال است، باید آن را بخوری؟ آیا از گرسنگی داری میمیری؟ غذای دیگری نداری؟ گفت چرا، ولی خب، شنیدم خوشمزه است و من تا الان نخوردهام! او از این شیعههایی بود که هر چه حلال است، میخواهد بخورد! امام(،) فرمودند گوشت آن حلال است، اما برای چه؟ او آمده در خانه تو لانه کرده است، جفت داده است، تخمگذاری میخواهد بکند، نقشهها دارد. میخواهی آن را بخوری؟
حالا بعضی هم همین جوری هستند! آقا الآن این حلال است؟ بله. بدو بخورش! مگر هر چه حلال است، باید آن را بخوری؟ امیرالمؤمنین(ع) به شریح گفتند که حتی اگر پول خودت هم باشد، به چه حقی این خانه را میسازی؟ تو چقدر دیگر اصلاً زندهای؟ حالا این شریح، بعداً همان شریحی است که در زمان یزید، باز هم قاضی حکومت اسلامی است و فتوای حکم قتل سیدالشهداء(ع) را صادر میکند و میگوید شرعاً چون حسین برانداز است و میخواهد حکومت قانونی اسلامی را سرنگون کند، حکم او اعدام است! او بیست سال بعد. از کسانی بود که فتوای قتل سیدالشهدا را داد. آنجا فرمودند که یا اشعث بن قیس! او از مسئولین حکومت بود. خبر آمد که او دارد پول از جاهای مختلف، پولهایش را مثلاً جابجا میکند، زمین میخرد، پسانداز میکند، خیلی مثل این که یک فکرهایی در سرش است! بعضیها گفتند این احتمال میدهد که رژیم (حکومت امام علی) سقوط کند، او میگوید برای بعد از حکومت علی، من از حالا برنامههایم را بچینم! امکانات، پول، فلان جا یک زمینی، ویلایی بخریم، خارج و داخل، که اگر یک وقت حکومت علی سقوط کرد، ما هم با علی نرویم، سقوط نکنیم. ما زندگی خودمان را ادامه بدهیم!
امیرالمؤمنین(ع) نامهای نوشتند که: «إِنَّ عَمَلَکَ لَیْسَ لَکَ بِطُعْمَةٍ»؛ این مسئولیتی که به تو داده شده است، لقمه چرب دهانت نیست که دست تو باز است، در بیتالمال دخل و تصرف کنی و حق امضاء داری. «وَلَکِنَّهُ فِی عُنُقِکَ أَمَانَةٌ»؛ این امانتی بر گردن توست، نه لقمهای در دهان تو.
میفرمودند این حالت جستجوگری که آدم دارد، همه ما تقریباً یک کمی فضول هستیم. یعنی دل ما میخواهد حتی چیزهایی که به ما ربطی ندارد، بدانیم. این میل به دانستن یک میل طبیعی است. اصل آن هم بد نیست. منتهی گاهی این خصلت جستجوگری در مسیری میرود که هر کسی بخواهد از هر چیزی، هر جایی سر در بیاورد و اسرار را بفهمد.
همین الان این روزنامهها که راجع به حوادث و نمیدانم مسائل خانوادهها یک صفحه خاکستری دارند، یا سایتها. میدانید پربازدیدترین سایتها، یکیشان همینهایی است که اسرار زندگی خصوصی افراد را میآورند. یک مرضی است که همه داریم. فلانی چطوری است؟ در خانهاش چه خبر است؟ چه کار میکند؟ با چه کسی بوده است؟ کجا بوده است؟ قبلاً چگونه بوده است؟ خب، به تو چه؟ اگر کسی در زندگی خصوصی تو بخواهد اینها را بداند، به او فحش میدهی. چطور میخواهی با کسی دیگر این کار را بکنی؟
لذا قرآن فرمود تجسس در حریم خصوصی افراد حرام است و گناه کبیره است. در زندگی خصوصی کسی حق نداری فضولی کنی. فقط در صورتی که این توطئهگر باشد، یک تشکیلاتی است، دارد در جهت ضربه زدن به جامعه و سیستم عمل میکند. تا حدی که مطمئن بشوی که مثلاً ارتباط با دشمن ندارد یا تشکیلاتی است که خطری برای جامعه ایجاد نمیکند، آن را هم با ده تا شرط میتوانید بررسی کنید. فرمودند این خصلت، همه جا پسندیده نیست. کسی که بیش از نیاز مأموریت خودش اطلاعات جمع میکند، یا اصرار دارد اسراری را بداند که به کار او مربوط نیست، اینها را تربیت کنید.
فرمودند اطلاعات و اسراری که به تو مربوط نیست، برای چه میخواهی بدانی؟ اگر بعداً اطلاعات غیرلازم داشته باشی، برای خودت و دیگران مشکل درست میکنی.
در این مبارزات قبل از انقلاب که بعضی از همین جلسات مبارزین و اینها در منزل مرحوم پدر ما برگزار میشد، آنجا این افراد یک کاری را میخواستند مثلاً بکنند. این کار را مثلاً بین پنج شش نفر تقسیم میکردند. این پنج شش نفر، هر کدام کار مربوط به جزء خودش را باید انجام میداد و آن ۵- ۶ نباید میدانست که آن جزء دیگر را چه کسی دارد انجام میدهد. چرا؟ چون گفتند میگیرند، بعد میزنند، یک مرتبه همه با هم لو میروند. هر کسی هر چیزی که لازم است، مثلاً یک کسی صوت امام را باید از پاریس میگرفت. همان جمع، همه هم رفیق بودند، همه هم در حال مبارزه بودند اما لازم نیست بفهمند چه کسی است. بعد این را میدادند به یک کسی دیگر که باید آن را پیاده کند. او را هم کسی نباید میشناخت. باز میدادند یک کسی آن را تایپ کند، یک عدهای آن را توزیع کنند و از این قبیل کارها. شما چقدر لازم است بدانی؟ همانقدر که لازم است بدان.
قرآن هم میفرماید که: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَسْأَلُوا عَنْ أَشْیَاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ»؛ مؤمنین، هر چیزی را هی کنجکاوی نکنید، هی سؤال نکنید. سؤالی که اگر جواب آن را به شما بدهم، بعد خودتان از آن بدتان میآید، ناراحت میشوید و مشکل پیش میآید.
نقل شده است این در مورد کسی بود که آیه حج نازل شده بود، که چقدر ثواب دارد. بعد یک یارویی بود، او هی از پیامبر سؤال میکرد که آقا حج چقدر؟ هر سال برویم یا کلاً یک بار واجب است؟ فلان جور برویم و... پیامبر فرمودند برای چه این سؤالات را میکنی که اگر لازم بود، میگفتیم. چون تو وقتی از من سؤال میکنی که هر سال باید به حج برویم، بعد من اگر بگویم بله، و بعد نمیروی، نمیتوانی بروی و نمیروی، برای خودت دردسر درست میکنی. همینقدر که به شما دارم میگویم، حج واجب است. هی پافشاری میکنی که هر سال برویم؟ سالی چند بار برویم؟ چه کار کنیم؟ حالا فرض کن من بگویم بله. بعد میخواهی چه کار کنی؟ بعد که نمیروی. بیخودی از ثواب، چهار تا گناه در میآوری. همان مقداری که لازم است بدانید.
یک جای دیگر هم گفتند، گفتند حالا در همان جلسه بوده است یا مورد دیگری بوده. یک بنده خدایی نمیدانست پدرش چه کسی است. اختلاف بود سر پدرش. یک چیزی که همین الان در دنیا، در غرب رایج است. میدانید الان بعضی شهرها هست، ۷۰ درصد بچهها نمیدانند پدرشان چه کسی است؟ میگویند مادرش معلوم است، ولی هر مردی در خیابان ممکن است پدرش باشد. پدرهایشان را نمیشناسند. این روابط نامشروع، در آن زمان هم خیلی بود. اصلاً یک علمی در آن زمان بود به نام علم قیافهشناسی. این ژنتیک و آزمایش ژن که نبود. از طریق استخوانبندی و چهره و نوع رفتارها، یک عده متخصص میگفتند این بچه فلانی است. نه، بچه فلانی نیست. چون خیلیها بودند، پدرشان مشخص نبود. آنجا هم اختلافی بود.
یکی از همینها آمده بود پیش پیامبر، هی اصرار کرده بود بابای من چه کسی است؟ من هر چه تحقیق کردم، نفهمیدم. شما که از غیب عالم هم میدانید، بگویید. پیامبر اصلاً نمیخواستند جوابش را بدهند. ولی او ول نمیکرد. گفتند پدر تو فلانی است! بعد ناراحت شد. نمیخواست آن بابایش باشد. فکر میکرد شخص دیگری است. ناراحت شد. آن را هم گفتند مربوط به این است که چرا سؤالاتی را میپرسید که پرسیدن آن لازم نیست. جواب آن مهم و لازم نیست. ولی وقتی میپرسی، برای خودت مشکل درست میکنی. اصلاً چه کسی گفته راجع به همه چیز باید سؤال کنی؟ مثلاً یک جایی میگویند آقا شما مسئول فلان جایی هستید؟ این کار را کردید؟ میگوید بله. بعد مثلاً ده سال کسی خبر نمیگیرد که او اصلاً دارد آنجا چه کار میکند؟ این پول بیتالمال، وقت، مشکلات مردم و... او چه کار دارد میکند؟ هیچی. بعد از ده سال میگویند چه کار کردی؟ میگوید این جوری. میگویند خیلی خب. یک مسئول دزد را از یک جا برمیدارند و یک جای دیگر باز مسئول میگذارند. این خیلی جالب است! ما حکمت این را نفهمیدیم چیست. طرف را به جرم فساد از آن شهر گرفتهاند! دو سال بعد میبینید در یک شهر دیگری باز همان جا مسئول شده است!
تقیه یعنی چه؟ تقیه یعنی یک سپر محافظتی، یعنی سپر و حفاظت است. تقوا هم از همین ریشه است. تقوا، حفاظت از ایمان انسان است. یک عدهای زمان شاه میگفتند که چرا با حکومت و دستگاه مبارزه نمیکنید؟ میگفتند ما داریم تقیه میکنیم! معنی تقیه که ترک مبارزه نیست. تقیه یعنی مبارزه پیچیده و هوشمندانه. یعنی طوری مبارزه کن که بزنی و نخوری. نه این که کلاً مبارزه نکنی. طرف گفت آقا ما مشکل طلاق را در شهرمان حل کردیم. گفتند چطور؟ گفت ما کلاً ازدواج نمیکنیم که بعد بخواهیم باز طلاق بگیریم! همینطور بدون ازدواج با هم هستیم. دیگه آمار طلاق خیلی کم شده است! حالا این هم اینجوری است.
قرآن میفرماید که سؤالاتی را نکنید که بعد که جواب آن را به شما میدهند، «ثُمَّ أَصْبَحُوا بِهَا کَافِرِینَ»؛ بعد کافر میشوید. ظرفیت افراد، حدودشان، ضرورت. هر چه ما در مسائل فکری و فرهنگی لازم است که تبیین کنیم، جهاد تبیین، در مسائل اطلاعاتی و امنیتی، واجب است کتمان کنیم. آنجا جهاد تبیین است، اینجا جهاد کتمان است. نگفتن آن جهاد است. اینجا گفتن آن جهاد است.
خب یک سؤالهایی میکنی، اگر جواب آن را به تو بگویند، عمل نمیکنی. بعد کافر میشوی. تو ظرفیت آن را نداری. برای چه میپرسی؟ برای چه فضولی میکنی؟ بعد اصل آن را انکار میکنی و از این قبیل.
خب، دیگه وقت نیست. اصول آن همینهایی بود که عرض کردم.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
هشتگهای موضوعی