پیامبر رحمت و برادری، فرمانده جنگهای متفکرانه و آزادیبخش (انتخاب بزرگ خدا، محمد ص)
میلاد رسول اعظم ص - نشست (مامور خداوند در نبرد با قدرتهای ضد انسان) - ۱۴۰۳
بسم الله الرحمن الرحیم
خدمت برادران و خواهران عزیز عرض سلام دارم. شما همانهایی هستید که هفته پیش، شما را فریب دادم! شما اول فریب خوردید بعد آمدید. اتفاقاً چیزهایی که القاء میکنند به بچههای آنهایی که در دهه ۶۰ فریب خوردند، این است که این کلاهی که سر پدر و مادرهای شما رفت، سر شماها نرود.
طرف پیر شده بود رفته بود توی اتوبوس، کمرش درد میکرد. یک جوان نشسته بود. همینطور به این نگاه میکرد ولی از جایش تکان نمیخورد که بلند شود این بنشیند! دید چند نفر دارند نگاهش میکنند، پیرمرد هم نگاهش میکند. بعد رو کرد به پیرمرد و گفت شما دوست دارید الان من بلند شوم که شما بنشینید؟ پایتان درد میکند گفت شما خودتان به سن من بودید، برای پیرمردها بلند میشدید؟ گفت بله. گفت خب، همین کارها را کردید، الآن کمرتان درد میکند! آن اشتباه تو را من نمیکنم!
اینها میخواهند بگویند که آنهایی که در دهه ۶۰ فداکاری کردند که حالا اکثریت هم نبودند، همیشه فداکاران اکثریت نیستند. زمان جنگ هم، آنهایی که نمیتوانستند حسابشان جداست، ولی فکر کردند زرنگبازی درمیآورند. به بچههای آنها میگفتند که حالا مثلاً پدرهای شما رفتند و پدر و مادرهای شما فداکاری کردند، آخرش هم مردند. خب، تو هم میمیری. منتهی دو جور مردن و دو جور زندگی کردن است. کسی اینجا که نمیماند. کی ضرر کرده کی استفاده؟ یک عدهای هم خودشان بعداً کمکم تحتتأثیر این حرفها و مشکلات زندگی و اینها، کم آوردند و فکر کردند حالا باید جبران کنند. گرچه اینها هم اقلیت هستند ولی خوب هستند.
این را هم میدانید مثل کیست؟ یک وقتی رفتی مغازه کارت بکشی، میگویند کارتت خالی است. اعتبار ندارد. بعد یکی یکی جنسها را باید بروی سر جای خودش بگذاری. خیلی حالت بدی است.
بعضیها کارت کشیدند ولی چیزی تویش نبود، نیست. حرفهایی همینطوری میزنیم. بعد پای آن نمیتوانید بایستید. آنقدر پشتوانه عقیدتی، تحلیلی ندارید. آنقدر ظرفیت نداشتم که این شعارها را بدهم. نمیدانستم اینها پشتوانه میخواهد. باید حسابت پر بشود. از نظر اعتقادی، فکری، تحلیلی، که با یک تردید، با یک حمله، با یک شایعه، با یک فحش، فرو نپاشی. پشیمان نشوی.
اینها حالا چیزهایی است که حالا از همینجا، از همین شوخی وارد جدی بشویم. این مسئله بارها و مکرر در قرآن اشاره شده است. خطاب به جبهه و پشت جبهه، دشمنان رو در رو و دشمنان پشت سر، منافق و آدمهایی که منافق نیستند اما ضعیف هستند. ضعیفالعقل یا ضعیفالنفس هستند یعنی یا کلاه سرشان میرود یا کلاه سرشان نمیرود، مسائل را خوب میفهمند همه چیز را میفهمند. مشکل نظری ندارند. ولی وقتی میخواهند عمل بکنند، مردد میشوند. میترسند. یعنی در نظر چرتکه را یک جور دیگر میاندازیم. میفهمیم، علم داریم، عقیده نداریم. آگاهی هست، ایمان نیست. یعنی عقلی، نقلی استدلال هم میتوانیم بکنیم. به بچههایمان هم معمولاً میگوییم توصیههای اخلاقی خیلی میکنیم. کارهایی که خودمان نکردیم به بچههایمان و به شاگردان میگوییم بکنند! دیدید بعضی از اساتید و معلمها به شاگردان خودشان، کارهایی که خودشان نکردند را نصیحت میکنند. یا بعضی از این پدر و مادرها، به خیال خودشان این بچهها خراب هستند. آن بچه خراب میشود مثل پدر و مادرش میشود. انگار پدر و مادرها، معلمها و استادها همه تربیتشدهاند، این بچهها ماندهاند!
قرآن اشاره میکند که بعضی از شماها نمیفهمید. فقدان شعور دینی و سیاسی دارید کلاه سرتان میرود. بازی میخورید. تسلیم جنگ رسانهای و جنگ نرم و شایعات و شایعات در حین نبرد. چندین آیات متعدد داریم که به جنگ روانی اشاره میکنند. به انواع اقسام خیانتها، موافق، مخالف، بیطرفها. اینها هر کدام چند دسته هستند. کدامها مشکل نظری دارند؟ کدامها مشکل اخلاقی دارند؟ کدامها مشکل اراده دارند؟ اینها همه خیلی دقیق در قرآن ذکر شده و در روایات هم هست که حالا به درد امروز ما خیلی میخورد. هم خودمان را اصلاح کنیم، هم مراقب باشیم و الا اگر مراقب این مسائل نباشیم از چپ و راست میخوریم.
یک عدهای هم هستند که میدانند کی حق است کی باطل است. میگویند آقا نمیصرفد، ولش کنید. تسلیم بشویم. در لجن میروند ، میدانند هم که دارند میروند.
پیامبر اکرم و انبیا فرمودند: اصل مسئله معنوی است. هدف معنوی و مبنای اصلی محاسبات الهی و معنوی است. مبتنی بر ایمان به غیب است. هدف خداست، آخرت است، عدالت است، توحید است.«
پیروزی، جنگ چه سیاسی، چه نظامی و چه رسانهای، اینها همه وسیله است. حتی خود پیروزی هم هدف نیست. پیروزی مادی. امام(ره) میفرمودند: اگر هدف شما معنوی باشد، شکستتان هم پیروزی است. اگر هدف مادی باشد، پیروزی شما هم شکست است. چون پیروز و شکست خورده در دنیا فرقش چند سال است. امام حسین که شهید شدند، دو سال و نیم، سه سال بعد هم یزید مرد. او چه پیروزیای بود و چه شکستی است! الان کسی قبر یزید را نمیداند کجاست که برود تف بیندازد. و حسین، بزرگترین پیادهروی تاریخ بشر است. ۲۰ میلیون آدم میآیند که در تاریخ و در شرق و غرب عالم سابقه ندارد. تازه از لحاظ مادی هم، تو پیروز نشدی. شیعیان یزید کجا هستند؟ شیعیان حسین هستند. شیعیان یزید کجا هستند؟ تو پیروز شدی؟ ضمن اینکه دنیا جای پیروزی و شکست نیست. امتحان است. شکستش هم شکست نیست. پیروزیاش هم پیروزی نیست. همهاش موقت است. در عین حال که هدف معنوی است، تمام محاسبات مادی را هم میکردند.
شما ببینید پیامبر اکرم چقدر جزئیات مسائل اطلاعاتی، امنیتی، جنگ روانی را رعایت میکردند. در جنگ بدر به نیروهایشان فرمودند اگر به گردن شترها و اسبهایتان زنگی چیزی، زلمزیمبویی آویزان کردید همه اینها را باز کنید که اینها سر و صدا نکنند تا به دشمن نرسیدیم، نباید بفهمند ما داریم میآییم. خب میتوانست بگوید شما بر خدا توکل بکنید زنگها را هم باز نکنید. معنای توکل بر خدا این نیست که عقلتان را تعطیل کنید. تمام محاسبات را بکنید اما اصل اینها نیست. اصل وصل شدن به اوست. اما باید تمام محاسبات را بکنید.
اصل مسئله پیامبر اکرم معنویت بود، اما در عین حال هوشیاری بود. در جنگ احد، وقتی دشمن مرحله اول پیروز شد به خاطر این که به حرف پیامبر نکردند. آن قضای گردنه را رها کردند و فلان و اینها. اینها برگشتند. دشمن یک پیروزیای به دست آورد. دشمن اول که داشت در میرفت، شکست خورد. بعد که اینها به حرف نکردند و فرمانهای پیامبر را درست رعایت نکردند، دشمن از پشت آمد و اینها را زد. پیروزی مسلمانان شکست شد و فرار کردند. پیامبر مجروح شدند. خیلیها شهید شدند. امیرالمؤمنین ۶۰ زخم برداشتند. زبیر مجروح شد. جانباز شد. و... حمزه شهید شد. ۷۰ شهید دادند. دشمن عقب رفت. بعد خودش بینشان اختلاف افتاد. گفتند اینها را زدیم و مسلمانان را لت و پارشان کردیم. الان چرا داریم مکه برمیگردیم؟ برویم داخل شهر مدینه کار اینها را یکسره کنیم اینها شکست خوردند. دیگه چنین فرصتی گیر نمیآید. این پیروزی را نهاییاش کنیم. چرا داریم میرویم مکه؟ برگردیم برویم مدینه. کار اینها را یکسره کنیم. برویم داخل شهر را بگیریم و الّا باز فتنههای اینها ادامه دارد. یک عدهایشان گفتند نه. این پیروزی را که به دست آوردیم، به شکست تبدیل نکنیم. فکر نکنید اینها تمام شدند! بعد هم اینها در شهر و خانههای خودشان یکجور دیگر میجنگند. کسان دیگری هم کمکشان میکنند چون آنجا دیگر همهشان احساس خطر میکنند. الان که یک پیروزی شیرینی به دست آوردیم، این را خرابش نکنیم. دیدید میگویند در اوج صحنه را ترک کن! خرابش نکنید.
اختلاف افتاد. ابوسفیان که رهبر اصلی کفر بود، آدم عاقلتر و پیچیدهتری هم بود. گفت نیروهای تجسسی و جاسوسی ما و آنها که پشت جبهه داریم، بروند ببینند وضع آنها چهجوری است. اینها میخواهند بجنگند؟ جدی هستند یا خودشان را باختند؟ از این طرف هم پیامبر اکرم(ص) دو- سه تا اشخاص و تیم را فرستاد بروید پشت جبهه آنها ببینید چه خبر است. اینها میخواهند دوباره ادامه بدهند؟ داخل شهر بشوند یا دارند میروند؟ بعد هم فرمودند اگر دیدید اسبها را دارند کنار میزنند و سوار شترها میشوند، معنیاش این است که میخواهند بروند. ترسیدند. اگر دیدید اسبها در میدان هستند، میخواهند بیایند مدینه. و آماده باشید که برویم دوباره جنگ را ادامه بدهیم. همانهایی که دور اول بودند، همانها بیایند. ولو همه زخمی هستند! همان مجروحها که خونریزی دارند، همانها بیایند. کسان دیگری نمیخواهم بیایند؛ که آنها هم یک عدهایشان آمدند. یک عدهای هم گفتند آقا، بگذار زخمهای ما خوب بشود، بعد بیاییم! از جمله پیامبر اکرم یکجا حضرت علی را فرستادند. یکجا هم یکی دوتا از اصحاب را فرستادند و یک جا هم ابنمنذر را فرستادند و فرمودند برو اطلاعات بگیر و وقتی برمیگردی، جلوی جمع گزارش نده. بیا به خودم بگو. رفت و گزارش داد. فرمودند: «هکذا جاء فی خبرهم» بله من قبل از تو هم یک گروه گشتی فرستاده بودم. آنها هم همین را گزارش کردند! یعنی معلوم شد ایشان دو- سه تا گروه فرستاده که ببیند آیا همه اینها خبرهای یکدیگر را تأیید میکنند؟ «هکذا جاء فی خبرهم» گزارشی هم که قبلاً به من رسیده همین بود.» این گزارش درست است منتهی «لا تذکر من شأنهم حرفا» هیچی به هیچ کس نگو. پشت اردوگاه خودمان هم به کسی نگو. این را محرمانه فقط به من گفتی.
حضرت امیر(ع) را فرستادند «ان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قال لعلی علیه السلام حین بعثه فی إثار القوم یوم احد یستطلع اخبارهم» حضرت علی را فرستاد با این که ایشان مجروح بودند، خونریزی داشت. زخمهایشان را بست. پیامبر فرمودند این فقط از شما برمیآید. برو نزدیکترین فاصله با دشمن. اگر هم توانستی وارد اردوگاه آنها بشو و یک خبر دقیق برای من بیاور که اینها میخواهند جنگ را ادامه بدهند یا میخواهند بروند. استطلاع اخبار یعنی چه؟ بروید از اخبارشان مطلع بشوید یعنی همین گشت و شناسایی، یعنی تجسس، یعنی نفوذ در پشت جبهه دشمن. آمار دقیق از آنها بیاورید.
بعد جالب است. «ای ذلک کان» هرچیزی که شما آنجا دیدید، «فأخف حتی تأتینی» فقط پیش خودت بماند. فقط به من بگویید. به هیچ کس دیگری نگو ولو رزمنده جانباز ۱۰۰ درصد مؤمن است. به هیچ کس هیچی نگو. یعنی مسائل اطلاعات و اخبار را کاملاً دقیق رعایت کنید.
وقتی سپاه کفر به اردوگاه مسلمانها حمله کرد و پیامبر وسط عملیات مجروح شدند، دندانشان شکست، زانوهایشان مجروح شد و یکمرتبه افتادند و مسلمانها فکر کردند پیامبر شهید شدند. شروع کردند همه داد زدند که «قتل محمد، قتل محمد» کشته شد محمد. اسلام تمام شد! و دررفتند. اغلب اصحاب، رزمندهها فرار کردند. هفت - هشت نفر اطراف پیامبر ماندند. ابودجانه که شهید شد. علی بود. زبیر بود و چند نفر دیگر. اینها ایستادند و همه آنها مجروح شدند و جان پیامبر را نجات دادند. جالب است، چون هدف اصلی آنها پیامبر بود. به همه نیروهایشان گفته بودند هرطور شده خودش را بزنید. آن وقت آنجا نقل شده که یکی از اصحاب به نام کعببنمالک آمد گفت که زره پیامبر را از تنشان دربیاورید من بپوشم. من به آن طرف میروم که دشمن فکر کند من ایشان هستم. دنبال من بیایند. پیامبر اکرم را از این طرف از معرکه خارج کنید. ایشان خونریزی شدید دارند.
یا موقع فتح مکه، وقتی از مدینه خارج شدند برای فتح مکه که میدانید بدون جنگ تسلیم شد. پیامبر نه مدینه را با جنگ گرفتند نه مکه را. مدینه خودشان دعوت کردند. ایشان رفت. مکه هم بدون جنگ و بیشتر با جنگ روانی و جنگ نرم بود.
فرمودند ما از مدینه که خارج میشویم، هیچ کس حتی خانوادههای رزمندهها نباید بفهمند که ما داریم به کدام سمت و برای چه کاری داریم میرویم. حتی بعضیها از جاده مسیر پشت به مکه، به سمت جای دیگر مثلاً به سمت شام، به سمت نمیدانم کجا، گفتند از شهر گروهگروه جداجدا بروید. فلانجا که رسیدید آنجا برگردید دوباره به همدیگر ملحق بشوید و خیلی سریع برویم. حتی نزدیک مکه فرموده بودند تمام اسبها پایشان را نمد ببندند.
پیامبر اکرم(ص) سهتا تیم گشت جلو فرستاده بودند که یک شبانهروز حداقل جلوتر بروند. در مسیر بین مدینه و مکه، هر کسی که دارد از مدینه میرود مکه، بین راه بگیرند و نگذارند برود و اگر کسی از مکه دارد میآید مدینه، حتماً بازجوییاش کنند! و این رفت و آمد مسیر مکه و مدینه را در این چند روز، کاملاً باید یک پوشش اطلاعاتی و یک حکومت نظامی اعمال شود.
لباس و زره نظامی میپوشیدند. خودشان میخواستند حرکت کنند. به همسرشان فرمودند که هیچ کس نباید مطلع بشود که من با لباس رزم نیمه شب دارم از خانه خارج میشوم. هیچکس را آگاه نکن. وقتی حرکت کردند بعضی از رزمندهها آمدند به پیامبر اکرم گفتند آقا کجا داریم میرویم؟ برای کدام عملیات؟ فرمودند هر جا، آنجا که خدا میخواهد! یعنی حتی نیروی عملیاتی که از مدینه خارج شد، نمیدانست کجا دارند میروند. برای چه عملیاتی؟ گفتند برای عملیات داریم میرویم. عملیات مهمی هم هست! اینجور دقت میکردند و آموزش دادند که اصلاً آن تقیه که میگویند یک بُعد تقیه این نیست که یعنی مبارزه نکنید، تسلیم بشوید. یعنی دشمن را فریب بدهید. نه این که خودتان را فریب بدهید. جنگ را ول کنید بگویید داریم تقیه میکنیم! تقیه، ترک نبرد نیست. تقیه یعنی نبرد هوشمندانه و پیچیده. یعنی ضربه بزن. جوری بیشتر ضربه بزنید، کمتر ضربه بخورید. این میشود تقیه. حالا چه نظامی، چه غیرنظامی.
لذا همه میگفتند سنت پیامبر است که حفظ اسرار، یعنی حفظ ناموس اسلام و مسلمین است. و حتی اگر زیر شکنجه شهید بشوید، اسرار جبهه خودی را نباید بگویید. حالا پیامبر رفتند. بعد از پیامبر در زمان خلیفه اول و دوم، در جنگهایی که بود مخصوصاً زمان عمر (خلیفه دوم) بیشتر فتوحات بود. مثلاً عبدالله بن حذافه یکی از اصحاب از رزمندهها که ایشان جلوتر برای گشت و شناسایی رفته بود، برای نبرد با ارتش روم که ابرقدرت غرب بود. امپراتوری روم. این در گشت اسیر شد. او را بردند عقب و شکنجه و بازجویی. هیچی نگفت. تا حتی امپراتور روم، پادشاه روم که خودش هم پشت جبهه بود، او را پیش شاه (امپراطور رم) بردند! همه جلوی شاه، امپراتور روم خم شدند. این رزمنده اسیر شکنجه شده مجروح، خم نشد. تعظیم نکرد. او را زدند گفتند تعظیم کن. گفت ما فقط پیش خدا تعظیم میکنیم. ما جلوی محمد هم رکوع نمیکنیم. ما جلوی هیچکس جز خدا رکوع و سجده نمیکنیم. حرفی دارید بزنید. پادشاه روم و اطرافیانش گفتند که اگر جانت را میخواهی، اگر امکانات میخواهی، هرچیزی که بخواهی ما به تو میدهیم. امکانات، زندگی، پول، زن، همه چیز به تو میدهیم. اینجا بین ما باش و تو دیگر مقاومت نکن. حرفت را بزن. اینجا ما با عزت و احترام تو را نگه میداریم. به ما پناهنده شو. گفت من هیچی نمیخواهم. من هم پول داشتم، هم زن داشتم، هم زندگی داشتم. من همه را گذاشتم و آمدم. باز حالا اینها را به رخ من میکشی؟ من جانم را آماده گذاشتم! گفتند باید بحثهای فکری- نظری روی مخش کار بکنند که عقیدهاش را عوض کنند. او آدم معتقدی است. گفتند این که رشوه قبول نمیکند. نمیشود ترساندش. نمیشود تطمیعش کرد. نه میترسد نه طمع میکند. شاید بشود فکرش را عوض کنیم. روی مخش کار کنیم. دیدند فایدهای ندارد. پادشاه مسخرهاش کرد. حتی بحث هم با او نکرد. مسخرهاش کرد. گفت عجب! داری من را مثلاً اصلاح میکنی؟ من را در زنجیر گرفتید. کتک میزنید. تهدید به مرگ میکنید. اینجوری در این حالت داری با من مناظره و بحث میکنی؟ اسم این که گفتگو نیست. مسخرهاش کرد. پادشاه گفت خیلی خب حالا یا اعدام یا نیروهای اطلاعاتی ما هر چیزی که به تو میگویند جواب آنها را بده و الّا... ایشان پرسید و الّا چی؟ پاشاده گفت و الّا مرگ. ایشان میگوید مرگ. من مرگ در راه حق را میخواهم. ایشان به پادشاه روم گفت ما قبل از این که به جبهه بیاییم، به مرگ فکر کردیم. نه اینکه بعدش فکر کنیم. این مرگ نیست. شهادت است. شماها نمیفهمید شهادت برای مؤمن چقدر شیرین و چقدر گوارا است. آن چیزی را هم که از من میخواهی اسمش خیانت است. همکاری نیست! من بین خیانت و شهادت، شهادت را انتخاب میکنم. ببینید این جواب یک مسلمان، یک مؤمن و مجاهد است.
پادشاه، امپراتور روم گفت او را ببرید و جلوی بقیه اسرا، چندتا اسیر دیگر هم بودند، به طرز رعبآوری او را بکشید که حساب کار دست بقیه بیاید. بعد تیراندازها میخواهند تیربارانش کنند از نزدیک طوری تیر بزنند مثلاً مستقیم به چشمانش بزنند که همه ببینند و بترسند - دقت کنید - ایشان با اینکه شکنجه شده بود و داشت اعدام میشد، نقل شده این عبدالله، وقتی او را جلوی همه آن بالا بردند که تیربارانش کنند، عمداً شروع به خندیدن کرد. «فتبسم» آنجا نه چیز خندهداری بود نه جای خنده بود. آنجا جای گریه بود. او عمداً شروع به خندیدن کرد. مثل این که برایش جوک تعریف کردند. - این ترجمه آن حدیث را دارم عرض میکنم - عبدالله خود را در آستانه شهادت میدید. اما تبسم میکرد. امپراتور روم، پادشاه با مشاهده این صحنه هم تعجب کرد هم عصبانی شد که چه جوری هرچه بیشتر او را میزنیم پرروتر میشود. از این جهت تعجب کرد که گفت چطور سربازهای ما اینجوری نیستند. و عصبانی شد که هر کاری میکنیم فایدهای ندارد. بعد دید فضا دارد به ضررش میشود. این الان قهرمان میشود. مثل سنوار. فیلم او را دیدید؟ اسرائیلیها فیلم یحیی سنوار را پخش کردند که بگویند ببینید ما شما را اینجوری میکُشیم. یکمرتبه برعکس شد! او واقعاً قهرمان شد.
این شاه روم، امپراتور روم دید این دارد قهرمان میشود. آن بالا رفته و میخندد. میگوید بزنید. هم روی اسرا دارد اثر میگذارد، هم روی سربازهای ما. که میگویند ببین ما با چه کسانی طرف هستیم! چون زرنگ بود، پادشاه روم گفت اعدامش نکنید. او را پایین بیاورید. و اعلام کرد از تو خوشم آمد. دشمنی ولی سرباز خوبی هستی. که یعنی فضا را مهار کنند. او قهرمان نشود. و اینها جلاد! گفت از تو خوشم آمد اصلاً آزادت میکنم. برو. جلوی جمع هم او را آزاد کردند. بعداً چند تا خیابان آنطرفتر او را کشتند.
پیامبر اکرم فرموده بودند که ایمان معنوی با هوشمندی سیاسی-نظامی در جنگ روانی، در بازجویی، در جاسوسی و ضدجاسوسی ارتباط دارد. هم باید تیز و دقیق باشید هم باید قوی باشید. دشمن را کامل زیر نظر داشته باشید. راههای نفوذ او را ببندید.
زیدبنثابت از جوانان مسلمان. پیامبر به او فرمودند که برو زبان عبری و یهودیها را کامل یاد بگیر. به یک دیگر از جوانان اصحاب فرمودند برو زبان سریانی را کامل و دقیق یاد بگیر. زبانهای مختلفی که ما با آنها سر و کار خواهیم داشت. هم باید با مردمشان حرف بزنیم، هم باید با حاکمانشان که بفهمیم چه میگویند و چه برنامههایی دارند. یعنی آن موقع زید میگوید پیامبر یک روز من را خواستند و به من فرمان دادند گفتند من به عنوان یک حکم شرعی و یک وظیفه دینی دارم به تو میگویم. تو زبان یهود و سریانی را باید سریع یاد بگیری. و از این به بعد مأموریتهایی به تو میدهم. نمیخواهم یک یهودی بیاید و بنویسد چون من اعتماد ندارم که چه میگوید از قول من. میخواهم یک مسلمان مؤمن بدانم و مطمئن باشم آنچه را که داریم میگوییم داریم درست منتقل میکنیم!
میگوید ۱۵ روز نشد زبان سریانی و یهودی را کاملاً آموختم. ببینید چه استعدادی هم بوده. در ۱۵ روز، دو هفته. طوری که هم میتوانستم کاملاً صحبت کنم، هم از طرف پیامبر اکرم برای آنها نامه مینوشتم و نامههای آنها را برای پیامبر میخواندم. ظرف دو هفته من این زبان را کاملاً یاد گرفتم.
حتی اینکه پیامبر(ص) آموزش داده بودند چه جوری برای انتقال پیام کد و رمز به کار بگیرید. خیلی جالب است. الان شما ببینید این ضرباتی که ما در همین لبنان و غزه خوردیم، یک بخش آن این پیجرها و موبایلها بود. سیدحسن(رضوان الله علیه) یکی- دو ماه پیش گفت این موبایلها قاتل هستند. اینها ایادی دشمن هستند. ۹۰ درصد این ترورها در اثر همین موبایل و پیجر شد. همین شهید هنیه را هم در ایران با همینها زدند. ۹۰ درصد اینها را با این وسایل زدند. الان خود منم میدانم که ما را از ۱۰ جا دارند شنود میکنند. پنج جایش نیروهای خودمان هستند. از داخل، از پنج تا تشکیلات شنود میکنند. پنج تا هم از دشمن هستند.
پیامبر اکرم به اینها آموزش داده بودند هر چیزی را، هر جایی، هر وقتی، به هر کسی، هر جوری نگویید. آنهایی که مربوط به مبارزه و رابطه ما و دشمن میشود. محتوای نامهها مکالمات، اخبار، اطلاعات در جنگ باید مخفی بماند. و دشمن هم با کد حرف میزند. شما چرا بدون کد حرف میزنید؟ و هر چند روز گاهی، در یک عملیات، در روایات نقل شده که پیامبر میگفتند امروز به فلان کس مطلب را اینطوری بگو، فردا عوضش میکردند. این اخوی ما که در جبهه بالغ شد، الآن هست. میگفت که در یک عملیاتی من رفتم تازه بیسیمچی بود. آن موقع هنوز نابالغ بود. بیسیم را یاد گرفته بودم. گفتم من بلدم. بعد که رفتیم آنجا تازه آن بیسیمها، آن نوع بیسیمی که آورده بودند را هیچی نمیدانستم. یک بیسیم دیگر بود. یک کم بلد بودم. یاد گرفتم. در مسیر این را فهمیدیم ولی نمیدانستیم که بچهها همه دفتر رمز داشتند که به چه کسی باید چه بگوییم. عیناً حرفش را پای بیسیم میزدم. من که نمیدانستم رمز چیست. بعد آن کسی که در قرارگاه بود، هی به من میگفت بیادب. چرا اینجوری صحبت میکنی؟ بیتربیت. یعنی منظورش این بود که چرا از کد استفاده نمیکنی؟ بعد میگفتم خودت بیادب و بیتربیت هستی. مگر من چی گفتم؟! بازدوباره هی به من میگفت که ادب داشته باش. درست صحبت کن. یعنی کد بگو. من میگفتم تو خودت ادب داشته باش. کی تو را آنجا پشت بیسیم گذاشته؟ برو بگو یک آدمی، یک بزرگتری بیاید تو نشستی آنجا دنبال دعوا میگردی! بعد نیم ساعتی گذشت. فرمانده مخابرات ما آمد گفت این دیوانه کیست پای بیسیم دارد با عقب حرف میزند. مگر ما دفتر رمز ندادیم؟ میگوید تازه فهمیدم که ای بابا! این بیادب منظورش این بوده است. میگفت بیسیم را گذاشتم از آن پشت در رفتم.
پیامبر اکرم(ص) آن موقع روی این شیوهها آموزش میدادند و میگفتند اینها به دینتان مربوط است. «التقیه دینی و دین آبایی». امام صادق(ع) میفرماید تقیه مذهب ما و پدران ماست. ما در نبرد با یک قدرت وحشی هستیم و باید همه چیز ما دقیق و رمزگویی و پیچیده باشد. دشمن نباید بفهمد ما چه کار داریم میکنیم. ببینید آن تقیهای که میگویند «دینی و دین آبایی» این است.
جالب است. بعد از یک مدتی امام صادق فرمودند: دیگر تقیه تمام است. الان دیگر باید علنی حرف بزنید. که رژیم بنیامیه داشت سقوط میکرد و ضعیف شده بود. باز هم بعضی از این شیعیان میترسیدند میگفتند نه آقا تقیه واجب است. بعد حدیث از امام صادق(ع) هست که فرمودند چه کسی به شما گفت تقیه واجب است؟ من بودم که به شما گفت. حالا من دارم الآن میگویم تقیه حرام است. گفتند نه آقا تقیه واجب است باید احتیاط کرد! که امام صادق اینها را لعن میکند. میگوید اینها چه جانورانی هم هستند! به اسم ما، وقتی که میگویم تقیه یعنی علنی نکنید، گوش به حرف میکنند ولی وقتی میگویم حالا علنی بکنید خطرش بیشتر است ولی شرایط عوض شده است. باید خطر کنید، آنجا دیگر به حرف ما نمیکنند. این هم حدیث از امام صادق(ع) است.
جنگ خندق. مطلع شدند که یهود بنیقریظه خیانت کرد. چون میدانید سه تا جنگ با یهودیها داشتند و اینها را از آنجا بیرون کردند. به خاطر اینکه یهودی بودند با اینها نجنگیدند. اول اینها یهودی بودند. پیامبر هم با اینها پیمان دوستی بست. گفت شما هم مثل ما هستید. آزادی دین دارید. آزادی عبادت دارید. کسی حق اذیت کردن شما، خیانت کردن شما را ندارد. شما برادر ما هستید. همه ما الهی، اهل کتاب هستیم. گفتگو میکنیم راجع به این که کدام حرفها، حرف خدا و انبیا است، کدامها نیست. ما یک امت هستیم. به شرطی که خیانت نکنید. با دشمنان ما همدستی و همپیمانی نکنید. اینها تعهد کردند. آزادی کامل هم داشتند ولی خیانت کردند. در جنگ خندق خیانت کردند. آیه آمد و پیامبر اکرم(ص) سه جریان اینها را بیرون کردند. میخواستند تبعید بشوند. یکی از آنها خیبر بود. روشن شد بنیقریظه خیانت کردند. از پشت خنجر زدند. با دشمن همکاری کردند. بزرگترین سپاه دشمن در تاریخ جزیرهالعرب در جنگ احزاب آمد. ۱۰ هزار نیرو، بزرگترین ارتش تا آن موقع بود. آمدند و مدینه را محاصره کردند که ریشه اسلام و پیامبر را بکنند. چرا میگویند جنگ احزاب؟ برای این که همه احزاب و جناحها، همه با هم متحد شدند. همانهایی که خودشان با هم اختلاف داشتند. یعنی هم مشرک بتپرست، هم یهودیها، هم منافقین، مسلماننماهای داخلی و پشت جبهه، هم قبایل دزد و راهزن اطراف، هم جریانهای وابسته به رومیها، همه اینها با هم قبلاً دعوا داشتند. همین دوران ما هم همینجوری شد.
شما ببینید کمونیست با لیبرالیست، لیبرال و کمونیست که ضد هم هستند، علیه ما متحد شدند. تجزیهطلب با ملیگرای لائیک که اینها ضد هم هستند. تجزیهطلب میگوید ایران باید پنج تا کشور بشود. مثلاً کرد و ترک و فلان و عرب و فارس و فلان و حرفها. ملیگرا ظاهراً میگوید کل ایران یکپارچه ملی. ولی با هم علیه ما و علیه امام و انقلاب متحد شدند. آخوند شیعه لندنی، اسلام آمریکایی، آخوند تا حدی که طرف مرجع هم بوده، با کمونیستها هر دو علیه امام کار بکنند. ببینید اینها چه جوری است. اصلاً جنگ احزاب، همین الان هم جنگ احزاب است.
الان شما ببینید همین رژیمهای وابسته نفتی منطقه که ظاهراً مسلمان هستند. آمریکا، انگلیس، فرانسه، آلمان، این کشورها، همه با هم ارباب و نوکرشان سر قضیه غزه و لبنان و این جنبش جبهه مقاومت و ایران بخصوص، همه با هم. آن زمان همینطور. وقتی اینها خیانت کردند، مدینه در محاصره بود. مسلمانها یکسوم، یکچهارم دشمن بودند و کار خیلی سخت شده بود. خندق و کانال کندند. سلمان گفت ما در ایران اینجور وقتها خندق میکنیم. پیامبر(ص) فرمودند همین تاکتیکی که سلمان میگوید ایرانیها به کار میبرند همین را به کار ببرید. این خوب است و تحت فرماندهی سلمان، کانال خندق کندند که خود پیامبر هم خندق کندند.
در محاصره شدید، همه حواسها به بیرون، تحریم، گرسنه، فشار، تهدید، یکمرتبه از پشت یهودیهای بنیقریظه خیانت کردند. راه باز کردند و مشرکین از پشت داخل شهر آمدند. از دو طرف از جلو و پشت سر حمله شد. پیامبر اکرم(ص) سعدبنمعاذ، سعدبنعباده و عبداللهبنرواحه و حواببنجبیر، چهار نفر را به عنوان نماینده هیئت پیش بنیقریظه فرستادند که شما دارید چه کار میکنید؟ دارید خیانت میکنید؟ این گزارشهایی که دارد به ما میرسد درست است؟ بعد فرمودند بروید با اینها مذاکره کنید و از نیروهایی که پشت جبهه آنها دارید بین یهودیها، با ما کار میکنند اطلاعات دقیق بگیرید که قضیه چیست؟ اینها با دشمن بستند! یک توطئه، یک پروژه واحد است؟ یا یک مسئله دیگری است؟ سوءتفاهمی است؟ «فان کان باطلاً فاظهرو القول» اگر مطمئن شدید که نه، اینها با دشمن نیستند، برگردید و علنی جلوی همه این را بگویید. چون بعضیها روحیهشان را باختند که از پشت سر هم که دارند میآیند. اگر اینها با هم ائتلاف نکردند، علنی بگویید که همه بشنوند. «فان کان حقاً» اما اگر نه، دیدید واقعاً اینها با آنها هستند و این یک توطئه بزرگی است، «فتکلموا بکلام تلحنون لی اعرفه» یک جوری با ایماء و اشاره به من بفهمانید که بقیه هیچ کس متوجه نشوند که روحیههایشان خراب نشود و نترسند که کار تمام شد از پشت سر هم دارند میآیند! اگر دیدید اینجوری است، فقط من متوجه بشوم. حتی رزمندهها مطلع نشوند. خانوادههایشان مطلع نشوند که نگران نشوند. «و لا تفوتوا اعضاء المسلمین» بازوی مسلمین را سست نکنید. یعنی هر نوع شایعه پراکنی، هر نوع حرف زدن، تأیید کردن، فالو کردن اخبار که به فلانی بدهید، به فلانی بدهید، که باعث بشود مسلمانان، جبهه اسلام بترسند، نگران بشوند، به شک بیفتند، مضطرب بشوند حرام است. حتی اگر واقعی و راست هم باشد نباید بگویید! مثلاً آقا دشمن اینجوری است. این سلاحها را دارد. اینقدر نفوذ کرده است. اینها میتوانند این کار را بکنند. این کار را کردند. نباید بگویید. دارید به دشمن کمک میکنید. یک نفر از نیروهای جبهه حق را بترسانید یا مردد کنید یا پشیمان کنید، با دشمن همکاری کردید. و از آن طرف میفرمود که آنهایی که پشت جبهه هستند، مسلمان هستند، ظاهراً بین شما هستند. حتی بعضیهایشان تا جبهه هم آمدند ولی موقع عملیات فرار میکنند و نمیایستند. قرآن اینها را هم افشا میکند.
اولاً میفرماید اینها تشکیلاتی عمل میکنند. تقسیم کار کردند. قرآن میفرماید یک شایعه را چه جوری تقسیم کار کردند! شما الان نمونههایش را ببینید که کی اول تولید شایعه کند؟ چه کسانی در سطح نخبگان و خواص توزیع کنند؟ چه کسانی در سطح افکار عمومی، کف جامعه، کف بازار بکشانند؟ چه کسانی بعد چه کنند؟ قرآن توضیح میدهد اینها با هم تقسیم کار میکنند. کار تشکیلاتی است. میفرماید که همه اینها مشمول عذاب الهی خواهند شد. هر کدام به همان اندازه که در تخریب اراده مسلمین برای مقاومت سهم داشته باشند. یعنی آن عبدالله بن ابی که رهبر منافقین است، او از همه بیشتر در این خیانت سهم دارد. او دارد خط میدهد. تا آن آدم ابلهی که هرچه در فضای مجازی، ماهواره و خبر میشنود، هرچه که عبدالله بن ابی و رهبران این جریان گفتند، همان را به ۱۰ نفر دیگر هم میگوید. خودش هم میترسد، بقیه را هم میترساند. قرآن میفرماید همه آنها مسئول هستند. و همه، هر کسی به اندازه خیانت و خطایی که کرده مسئول است. این آیه قرآن است. میفرماید عذاب خواهید شد.
آنهایی که فرماندهان اتاق فکر جنگ روانی و شایعات دشمن هستند، بیش از همه عذاب خواهند شد. همینطور، هرچه میآید پایینتر. تا کسی که ساده، به نفر بغل دستیاش میگوید! تو هم در تقویت دشمن و تضعیف آن گناهکار هستی.
بعد قرآن، خداوند میفرماید: اما شما نگران نشوید. این جریان برای شما واقعاً خطرناک است. نه، همین هم برای شما خیر است. اگر درست وظیفهتان را انجام بدهید، همین توطئهها هم شما را قوی میکند. واکسینه میشوید. اما برای هر کس به اندازهای که در این بخش شایعه و تضعیف روحیه داخلی مشارکت کند که بدبخت شدیم! تمام شد! الان کارمان را میسازند! پدرمان در آمد! بدبخت شدید! بچههایتان را جلو فرستادید، جنازههایشان هم معلوم نیست کجاست! الان بچهها فلان! با شاخ غول درافتادیم! و... قرآن میفرماید: هر کس هر سهمی در این توطئه تضعیف جبهه حق دارد، مشمول عذاب الهی است. رهبرشان عبدالله بن ابی. آنهایی که فرماندهی میکنند بیش از همه مغضوب و منفور هستند. همیشه هم بوده است. حالا فضای مجازی و ماهواره و موبایل نبود و الّا همه این کارها قبلاً هم میشد.
مثلاً در جنگ با ارتش روم، جنگ تبوک که امپراتوری روم ارتش روم میخواست حمله کند. پیامبر اکرم(ص) فرمودند: سریع آماده بشوید، قوی و با قدرت جلو بروید و درگیری اولی که شروع میشود، چنان با قدرت باید به اینها سیلی بزنید که با خودشان بگویند جنگی که اولش اینجوری است، بعدش چه میخواهد بشود؟ باید دشمن بترسد. در دل دشمن رعب بیندازید. سپاه دشمن بترسند. دیگر از آنجا راه نیفتند دهها و صدها کیلومتر تا اینجا بیایند. خلاصه همانجا باید گربه را دم حجله بکشید! محکم جلوی آنها بایستید. برای جنگ تبوک که برای حفظ قلمرو اسلام علیه ارتش روم بود که آن موقع ابرقدرت غرب بود و در این قضایا منافقین خیلی وقتها خودشان را لو میدهند.
قرآن میگوید آنهایی که بین شما هستند ولی با شما نیستند. اینهایی که مسلمان هستند ولی کافر هستند. اینها موقع درگیری و بحران و خطر خودشان را لو میدهند. در شرایط عادی معلوم نمیشود کی چه میگوید. الان در صلح و در شرایط عادی همه هم قهرمان هستند، هم ملی هستند، هم مذهبی هستند، هم شجاع هستند. جنگ که بشود معلوم میشود صادق کیست، کاذب کیست، شجاع کیست، ترسو کیست، خادم کیست، خائن کیست. قرآن میفرماید اتفاقاً نگران نشوید. در شرایط خطر اینها خودشان را لو میدهند. و لو دادند.
پیامبر اکرم(ص) در این جنگ به علی فرمودند شما نیایید. همه جنگها علی میآمدند و فرماندهان اصلی بود. در این جنگ پیامبر به دلایلی به علی فرمودند که شما نیایید. در مدینه بمانید. هدفشان چه بود؟ یکی این که اگر احیاناً از رومیها شکست خوردند و ارتش ازهم پاشید، مدینه را علی رهبری کند و یکجوری حفظ کند. حتی اگر فرضاً پیامبر اکرم خودشان شهید بشوند، علی باشد. و به دلایل دیگری پشت جبهه اسلام را علی حفظ کند. این تنها جنگی است که پیامبر به علی فرمودند نیاید. خب همین تیمهای شایعهپراکن اینها راه افتادند گفتند فهمیدید؟ بین پیامبر با علی شکرآب شده است؟ معلوم نیست علی چه کار کرده است. خیلی پیامبر از دستش ناراحت است. اصلاً به او گفتند نمیخواهم تو بیایی! تو در جنگ نباشی بهتر است! شروع کردند اینقدر شایعه را پخش کردند.
شما الان بهترین خبر را بدهید، ببینید از تویش چند تا چیز بد درمیآورند؟ بهترین خبر، پیروزی را بدهید، از توی آن شکست درمیآورند. سر قضیه هنیه که زدند، ایران یک کمی معطل کرد. گفتند ایران ترسید. بعد سیدحسن که شهید شد، گفتند فهمیدید چه شد؟ ایران با آمریکا ساخت. آدرس سیدحسن را هم به آنها داد گفت او را بزنید که با همدیگر آن را حل و فصل کنیم! موشک میزنید، نمیخورد. اگر نخورد، میگویند اوه! موشکهایشان را نگاه کن! اگر بخورد، میگویند آه! میخواهند جنگ راه بیندازند. میخواهند بازدوباره برای ما جنگ راه بیندازند. همه ما را به کشتن بدهند! یعنی شما الان یک خبر بگویید از هر دو طرف آن یک چیزی در نیاورند.
اینجا هم همینطور بود. اینقدر شایعه وسیع شد که حضرت امیر(ع) آمدند خودشان را به پیامبر اکرم رساندند که داشتند میرفتند. فرمودند که آقا شایعه پراکنی کردند که شما از دست من ناراحت هستید که فرمودید من نیایم! و یک عدهای هم باور کردند. میخواهند هم بگویند روابط علی با پیامبر خراب شده است، هم علی را بین مردم مخدوش و خراب کنند. هم علی را در عین حال تحریک کنند چون میدانند علی شجاع است و نقطه ضعفی اگر دارد، این است که بگویند اوه! این جبهه نیامد. گفتند این را بگوییم. شاید علی را تحریک کنیم که علی بگوید حالا که اینجوری است، من میآیم. از همه هم جلوتر میآیم. اول هم من باید شهید بشوم! تحریکش هم بکنند. اهداف دیگر هم داشتند که علی برود اینها در مدینه بتوانند خیانت کنند. یکی از دلایلی که پیامبر فرمودند: علی بماند. فرمودند: پشت جبهه، این نفوذیها، منافقین، این تشکیلاتهای اینها هستند. این جنگ طول میکشد. ما تا برسیم به دشمن و برگردیم، این ممکن است چند ماه طول بکشد. اینجا را علی میتواند اداره کند و در برابر این جریانهای نفوذی و منافقین و پشت جبهه بایستد. اینها هم خواستند علی برود که دستشان برای خیانت باز بشود. حضرت امیر آمدند پیش پیامبر گفت آقا اینجوری شایعه کردند و این مشکلات پیش میآورد. و یکی از جاهایی که پیامبر دوباره حدیث منزلت را گفتند دوباره اینجا بود که: «علی برای من مثل هارون برای موسی است.» «علی منی به منزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی» فقط فرقش این است که من آخرین پیامآور خدا هستم. بعد از من پیامبری نیست. یعنی علی پیامبر نیست. فرقش این است. و الّا اگر میخواهید نسبت علی را با من بدانید، مثل نسبت هارون با موسی است. که قرآن میفرماید: حضرت موسی وقتی خواست به سمت فرعون برود، به خدا عرض کرد که اگر میشود اخوی ما هارون هم بیاید. ایشان از من قشنگتر صحبت میکند. من تنهایی مشکلی ندارم ولی چون هدف حرف زدن با مردم است، ایشان از لحاظ رسانهای قوی است. خوب میتواند اهداف ما را توضیح دهد. «انه افصح منی» هارون برادر من هم در این مأموریت الهی باشد که ایشان هم بتواند جاهایی که بحث گفتگو و مذاکره و مناظره و این چیزهاست کمک کند. پیامبر فرمودند: علی برای من مثل هارون برای موسی است اگر گفتم در این عملیات نیاید... و وعدههای دروغی که حتی به دوستان خودشان میدهند.
میدانید معاویه نماز جمعه را چهارشنبه خوانده و مسلمانان به او اقتدا کردند؟ قضیه اینجوری منحرف شد. استدلالش هم این بود که چون نماز جمعه ثوابش خیلی زیاد است، این مسیری که ما داریم میرویم، جمعه ممکن است گرفتاری و درگیری و جنگ با علی پیش بیاید. نتوانیم نماز جمعه را بخوانیم. لذا همین امروز که چهارشنبه است، به ثواب و فیض نماز جمعه برسیم که اگر جمعه نشد نماز جمعه را بخوانیم، چهارشنبه خوانده باشیم. همه هم برای این که به ثواب برسند اقتدا کردند.
آقا التماس دعا، خداحافظ شما.
هشتگهای موضوعی