بکشید ما را (لعنت بر آنانکه حسین علیه السلام را افراطی خواندند)
نشست (بدون خون عاشورا، "اسلام یزید" نهادینه می شد) - 1402
بسم الله الرحمن الرحیم
شاید یکی از مناسبترین و ضروریترین بحثها، تعریف نهادهای مذهبی و مفاهیم مذهبی است. تذکر به این نکته که ما دستکم دو تفسیر و دو تعبیر از تمام مفاهیم دینی و مذهبی داریم. حالا چون ما شیعه هستیم، حتی از مفاهیم شیعی هم دستکم دو نوع تعبیر و تفسیر است. شاید هیچ تعبیر یا مفهوم یا نهاد مذهبی نباشد که قابل سوء تفسیر و سوء استفاده نباشد و گرفتار سوء فهم نشود. به عبارت دیگر، تمام مفاهیم دینی و مذهبی، اگر درست فهمیده شوند، در جهت رشد انسان، فرد و جامعه هستند. اگر درست فهمیده نشوند، صدماتشان از خدماتشان بیشتر است. دستکم این است که یک جامعه را، یک شخص، فرد یا خانواده یا نهاد دینی را متوقف میکنند. یعنی تمام مفاهیمی که برای حرکت و تحریک و تکامل آمدهاند، به سرگرمی تبدیل میشوند یا حتی به یک بهانهای برای سقوط، برای فرار از وظیفه تبدیل میشوند.
چند تا مثال از مفاهیم و کلمات مقدس مذهبی و دینی میزنم که ببینید چطور کسانی هم الان و هم قبلاً و هم بعداً، از همین مفاهیم مثبت، برداشتهای منفی و غلط میکنند. یا باعث توقف و رکود و حتی سقوط خودشان میشوند. هم به اسم مذهب، جامعه را متوقف میکنند. از تحجر خطرناکتر، ارتجاع است. "تحجر"، یعنی مثل سنگ توقف کنی، راکد باشی، جلو نروی. "ارتجاع"، یعنی نه تنها جلو نروی، عقب هم بروی. یعنی از نقطه صفر به منفی بروی.
بعضی مقدمات اسلامی و شیعی که اساساً فلسفه تولد این مفاهیم، تکامل انسان و تحقق هرچه بیشتر توحید و عدالت بوده است. ولی میشود از همینها و شده است که علیه توحید و عدالت سوءاستفاده کرد. برای مبارزه با فساد آمده است. از همینها برای توجیه آن. برای مبارزه با تنبلی و ضعف عقلانیت آمده است ولی دقیقاً در جهت عکس عمل میکنند. مفهوم جهاد، شهادت، توسل، زیارت، شفاعت، عبادت، تهذیب نفس، تقیه. نمیخواهیم ما بگوییم هرکه در این تیپ بوده، آدم خوبی بوده. هرکه در آن تیپ بوده، آدم بدی بوده. راجع به آدمها نمیخواهیم صحبت کنیم. راجع به این طرز تفکر صحبت کنیم. جریانهایی داشتیم چپزده، روشنفکر، مذهبی ولی در حد شخصی. یعنی خانوادهاش مذهبی بود. اوایل نماز میخواند، روزه میگرفت. بعد کمکم به این نتیجه رسید که اینها برای عوام است! نماز و روزه و این کارها برای آدمهای عوام است. ولی ما روشنفکر هستیم، ما کارهای واجبتر و مهمتر داریم و آن مبارزه است.
بعد مبارزه را که مثل زندگی هم قید دارد هم شهود، یعنی هم باطن هم ظاهر، کمکم گفتند به باطن و غیبش اینها کاری نداریم. اصل همین دنیاست و فقط با آن جنبههای مبارزاتی و سیاسی و به اصطلاح روشنفکری و مسائل روز. خب، آن موقع چون فضا حاکم چپ بود، چیزهایی که با مفاهیم چپ سازگار باشند یا اگر سازگار نیستند، به آن سبک باید تفسیر به رأی و تعریف بشود. یعنی باید یک جوری از مذهب حرف بزنی که چپها خوششان بیاید، یک زمانی هم مثل قبل از آن دوران و باز بعد از آن دوران یا حتی همین الان یک مقدار، یک کسانی میگفتند ما به شرطی مذهبی هستیم که به تفکر سرمایهداری و لیبرالیسم و غربزدگی و اینها بر نخورد. یک مذهبی که آنها هم خوششان بیاید. یک مذهبی باشد که هم متدینین خوششان بیاید هم کفار. هر دو. آنها برایت کف بزنند، اینها برایت صلوات بفرستند! یک مذهبی که هم روشنفکران بگویند احسنت و هم اسلام آمریکایی و شیعه لندنیها بگویند این خیلی خوب است! یک اسلامی که هیچ مسئولیتی برای انسان تعریف نمیکند. فقط میخواهد به او سرویس بدهد، سرویس معنوی. کار مواد مخدر را میکند، اینها مخدرات فرهنگی هستند.
این تفکیکی که در همان دوره توسط امام و روحانیان انقلابی و روشنفکران مسلمانی که در این جهت دینی فکر میکردند، این تفکیکی که صورت گرفت، از دو طرف خیلی برای بچههای دوره ما مفید بود که هم مذهبی میخواستند بمانند ولی مذهبی است که بتوانند از آن دفاع کنند، مذهبی که قابل فهم و استدلال باشد. مذهبی که از پس رقابت با چپ و راست بر بیاید. در عین حال مسائل اجتماعی را توجه کند، حل کند، بدون این که از معنویت و متافیزیک و آخرت و تهذیب نفس و اینها فاصله بگیرد. این مذهب. تعریفش خیلی ضرورت داشت و کار سختی بود. همین الانش هم همینطور است. چطوری بهترین مفاهیم میتوانند به بدترین کارکرد تبدیل بشوند و نباید بشوند؟ من چند تا مثال خدمتتان بزنم.
مفهوم جهاد و شهادت. دیگر از این مفهوم مقدستر؟ انسانی، انسانتر از مجاهد و شهید نیست. چون وقتی همه به فکر خودشان هستند، اینها خودشان را فراموش میکنند. میگوید من همه چیز را فدا میکنم برای این که حقوق بقیه رعایت بشود. توحید و عدالت بماند. من خودم را فدای ارزشهایی میکنم که برای من شخصاً در حساب بانکی من هیچی نمیآید. من رشد انسانی و معنوی میکنم. خداوند را راضی میکنم و به بندگان خدا، به مردم خدمت میکنم. بگذار اینها امنیت داشته باشند، من کشته بشوم. بگذار بقیه مردم زندگیشان را بکنند، من جانباز بشوم، سی سال روی تخت بیفتم. بچههای من یتیم بشوند. برای این که بقیه راحت باشند. دیگر از این انسانتر هم میشود؟ انسانتر از شهید، انسانتر از مجاهد کسی است؟ اوج اخلاق، اوج عاطفه و محبت، اوج فداکاری. و لذا شهدا مثل انبیاء، در قیامت شفاعت میکنند برای این که هرچه داشت، داد. گفت من هیچم، من هیچ کسم. شما ادامه بدهید، شما زندگی کنید. من میمیرم تا شما زندگی کنید.
خب، همین مفهوم جهاد را تبدیلش میکنند. از یک طرف، آنها به این که مجاهد، یعنی تروریست، یعنی آدمکش. جهاد، یعنی خشونت. از آن طرف هم کسانی بودند که واقعاً همین کارها را به نام جهاد کردند. همین تکفیریها را و داعشیها را در این دوره دیدید، هم در صدر اسلام، بنیامیه و امثال اینها برای قدرت خودشان از انرژی و نام و آبروی جهاد و شهادت سوء استفاده میکردند. برای این که سرزمینهایی را اشغال بکنند، بگیرند، غارت کنند، بخورند، اسم آن را این میگذاشتند. به اسم این که جهاد علیه کفر دارند میکنند، بخشی از خلق و تاریخ را فریب دادند. شما اگر این جهاد است و برای خداست، چطوری است که اهل بیت پیامبر را یکی یکی کشتید؟ در کربلا امام حسین را کشتید، بعد میگویید مجاهدیم؟ مسجدهای باشکوه مادی مثل کاخ ساختند و دارالحکومه و دارالولایه اسلامی را مثل قصر و کاخ امپراتور روم و شاهنشاه ساسانی ایران، بعد از اسلام همین معاویه درست میکردند! میگفتند چرا این مسجدها و این خانههای کاخهای باشکوه را میسازید؟ میگفت برای عزت اسلام!
یک وقتی به عمر (خلیفه دوم) خبر دادند که معاویه در همین سوریه، شام و فلسطین و اینجاها، کاخ سبزی ساخته است که اصلاً چه کاخی است! این که خلاف سنت پیامبر است و خلاف سبک زندگی خود شماها هم هست. چون عمر هم سادهزیست بود. این دارد به اسم خلافت اسلامی آنجا دارد حکومت میکند! موقع حج شد معاویه آمد حج را انجام دهد. خلیفه او را خواست. گفت شنیدم آنجا خیلی داری کاخ و این چیزها را میسازی؟ گفت بله. گفت یعنی چه بله؟ گفت برای روکمکنی رومیها است! شماها که نرفتید روم را ببینید. من رفتم آنجا کاخهایی که این رومیها ساختند را دیدم. برای روکمکنی آنها کاخهایی ساختند که حالا رومیها وقتی به سرزمین اسلامی، بیایند دهنشان باز بماند! میگویند کاخهای اسلامی ۱۰ برابر کاخهای روم است. من برای این که آبروی اسلام و مسلمین حفظ بشود، این کاخها را ساختم. بله، من مساجدی آنجا ساختم که ۱۰۰ تا کاخ پیش آن کم میآورد. برای این که در برابر کلیساهای آنها باشد.
در زمان حکومت او هم یک وقتی بتهایی از هند، بتخانههای هند به دست مسلمانان کشیده شده بود. بعد بتها پر از طلا و جواهر خیلی گرانقیمت بود. به معاویه خبر دادند این بتها را باید بشکنیم، بتشکنی کار ماست. بتشکنی کار ابراهیم است. بت مظهر غارت و تحجر و خرافات است. مأموران معاویه به او گفتند ولی خب این بتها خیلی گران است، حیف است، بعضی از اینها آثار هنری و باستانی است. بزنیم بشکنیم؟ معاویه گفت نه، حالا بیاورید اینجا من ببینم چه جوری است. اینها کارشناسان ما ببینند، بررسی کنند اگر دیدیم واقعاً گران است میفروشیم! اقتصادی فکر کرد و چون هدف اصلیاش توسعه بود، پیشرفت و توسعه! گفت حالا توسعه با شرک، با فلان. آن وقت ما در روایت داریم که امام زمان که تشریف بیاورند، تمام مسجدهایی که به شکل کاخ و به شکل کلیساهای اشرافی و به شکل چه چیزی باشند، اینها را خراب میکنند. مسجد باید ساده باشد. شکوهش، شکوه معنوی است، نه مادی.
وقتی معاویه گفت من اینها را برای آبروی اسلام آنجا ساختم، گفت خیلی خب، اگر برای اسلام است، عیب ندارد! یک وقت مسائل شخصی نباشد، یک وقت زندگی اشرافی نداشته باشید؟ ولی اگر برای عزت اسلام کاخ ساختید، برای روکمکردن آنهاست، عیب ندارد! یک وقتی هم در زمان امیرالمومنین حضرت امیر به علی(ع) هم گفتند فلان مسئول فلان جا دارد یک خانه حسابی میسازد و گفته من برای خودم نمیگویم که، من برای آبروی اسلام دارم میگویم. علی(ع) فرمود خانهخراب شوی. آبروی اسلام در اشرافیت و کاخ نیست. آبروی اسلام در این است که رهبرش و رهبرانش در سطح توده مردم، مثل بردگان و فقرا زندگی کنند. شکوه اسلام، شکوه معنوی است، نه شکوه مادی. من طوری دارم زندگی میکنم که بردهها و فقرا وقتی من را میبینند، دل آنها به حال من میسوزد که چرا اینجوری زندگی میکنم. این شکوه اسلام است. نه در رقابت با غرب و شرق که مثل آنها ادا آنها را در بیاورید و بخواهید از آنها جلو بزنید. اصلاً هدف و تعریف ما از مفاهیم فرق میکند.
شما ببینید از همان صدر اسلام، در برابر این مسجدهای مجلل و مطلا، طلاکاری شده، کاخهای باشکوه خلیفه، خانه گلی علی و فاطمه، در قلب اسلام شماره دو بود. از همان موقع دو تا اسلام خودشان را نشان میداد. آن اسلام کاخ میساخت. میگفتند بت چون گران است، آثار هنری است، بفروشیم، حالا عیب ندارد. یک عدهای بالاخره ما بخواهیم یا نخواهیم که میپرستند. حداقل یک سودی هم به حال اسلام داشته باشد. یک پولی هم دست ما بیاید. آنجا در برابر آن کاخها، یک خانه گلی بود. که فاطمه(س) میفرمود: «من و علی» خب اینها رهبران بودند. دختر پیامبر است، اولین مسلمان است. الگو هستند. حضرت فاطمه(س) میفرمود: ما در اتاقمان گاهی فرش نداشتیم، ماسه ریخته بودیم و روی ماسه زندگی میکردیم و میخوابیدیم. عمداً لوازم خانه کم داشتیم برای این که اگر گاهی مهمانی میآمد، ظرف کم میآوردیم. با این که ما فقیر نبودیم. یعنی علی دائم تولید ثروت میکرد و دائم «وَزَّعَهُ فِی ٱلْمَسَاکِینِ». علی تولید ثروت فوقالعاده انبوهی داشت. و آن زمانی هم که در حکومت نبود، یک عالمه باغهای نخل و نخلستانها و اینها را میکاشت. قنات و چاه حفر میکردند و همه را وقف مردم، فقرا، مسافرین و حتی تشنه بود خودش از آن آب نمیخورد. و با پول شخصی خودش، علی ۱۰۰۰ برده آزاد کرد. خرید و آزاد کرد. نهضت آزادی بردگان. و از همین بردهها، انسانهای بزرگ و مجاهد و عالم تربیت کرد. ولی زندگی خودش ساده بود. حضرت فاطمه(س) میفرمودند که گاهی علی میآمد، مبلغ زیادی پول میآورد ولی اصلاً نمیگذاشتیم شب بشود. همه را تقسیم میکردیم و میشد گاهی که همان شب گرسنه میخوابیدیم. دیگران را بر خودمان ترجیح میدادیم. این دو نوع اسلام است. شکوه آن چیست؟ شیعه علی از همان اول نماینده طبقه ستمدیده و عدالتخواه اسلامی و مجاهدین بودند در نظام خلافت که در واقع نظام سلطنت اسلامی بود. به اسم اسلام سلطنت میکردند! اما در همین خانه که گاهی گرسنه میخوابیدند، حضرت فاطمه میفرمود: شبهایی بود که حسن و حسین بچه بودند. عین فَرخَطان، یعنی عین دوتا جوجه پَرکَنده، با گرسنگی میخوابیدند. ما روزه میگرفتیم. بعد یک بردهای، فقیری، یتیمی، کسی موقع افطار در خانه ما میآمد، همان چیز مختصر که داشتیم، علی میرفت میداد. من هم میرفتم. بچههای ما، حسن و حسین هم بچه بودند، روزه گرفته بودند، آنها هم میآمدند افطاریشان را میدادند. به آنهایی که احتیاج دارند. و ما گاهی میشد روزه میگرفتیم بدون یک غذایی که حتی مختصر سیر بشویم. همان که داشتیم به بقیه میدادیم. برای این که ما رهبران مردم بودیم. ما از معنویت و عدالت حرف میزدیم.
حالا شما دقت کنید. از فاطمه(س)، یک فاطمهای ساختند که گریه میکرده که چرا باغم را گرفتید؟ چرا مرا کتک زدید؟ چرا حکومتی که سهم ما بود، از ما گرفتید؟ قرار بود علی خلیفه بشود ، شما شدید. من هم قرار بود ملکه، بانوی اول جهان اسلام بشوم، شما نگذاشتید! نه، اینها نبود. فاطمه از قبل، بانوی اول جهان اسلام بود. «سَیِّدَةُ نِسَاءِ ٱلْعَالَمِینَ» یعنی خانم خانمهای جهان. این که اوج معنویت بود. نمیدانم شنیدید یا؟ یک وقت پیامبر فرمودند که جبرئیل میگوید: «فاطمه از خدا هرچه میخواهی بخواه، تو خیلی رشد کردی. هرچه بخواهی، خدا به تو میدهد. چه میخواهی؟ حضرت فاطمه گفت: «هیچ خودش را». گفت: «از خدا، من خود خدا را میخواهم. هیچ چیز نمیخواهم.» «النظر إلی وجهه الکریم» خداوند به من قدرت، و این توان معنوی و معرفتی را بدهد که بتوانم به وجهالله بیشتر نظر کنم من میخودم خودش را بیشتر بشناسم و به خودش نزدیکتر بشوم. هیچ چیز دیگری من از خدا نمیخواهم. این دختر جوان که ۱۸ سال، طبق بیشترین روایت، ایشان هنگام شهادتشان ۲۸ ساله بودند، این خیلی آدم بزرگی است. دو تا فاطمه داریم. یکی این فاطمه واقعی، وارث پیامبر(ص)، مظهر زن مجاهد، مظهر حق مظلوم، قهرمان اولین اعتراض پس از پیامبر به انحراف در حکمرانی به نام دین، و تجسم بسیار پرقدرت و صریح در دادخواهی که شعارهای مستضعفین و محرومان را در نظامی که به نام دین دارد بعد از پیامبر تشکیل میشود و ادامه پیدا میکند، بگوید. حرفی که به جز فاطمه هیچ کس جرأت نداشت بگوید. علی هم که داشت، به نفع امت نبود، مصلحت امت نبود که بگوید. علی گفت من نمیتوانم درگیر بشوم. چون اگر من درگیر شوم، حتماً بعد از پیامبر سر حکومت، جنگ داخلی راه میافتد یعنی علی میگوید من فعلاً بیعت نمیکنم، انتقاد میکنم، تا بعد بیعت کنم و حرف خودم را هم میزنم که مسئله روشن بشود و بعد از پیامبر تعریف حکومت دینی عوض نشود.
میگوید اما من به هیچ وجه درگیر جنگ داخلی نمیشوم. چون میگویند این چه اسلامی بود؟ بعد از پیامبر نزدیکان و یارانش سر دنیا به جان هم افتادند!
اما فاطمه وظیفه دیگری دارد. فاطمه باید در عرصه بیاید، سخنرانی پشت سخنرانی و اعتراض تا آخرش همان اتفاقات بیفتد. دو تا علی داریم. دو جور از علی حرف میزنند. یک علی که بدشانسی آورده است! اولین مسلمان است و بیشترین فداکاریها را در جبههها کرده است. بعد از پیامبر هم قرار بوده ایشان رئیس بشود، حقش را خوردند و کلاً علی یک آدم ناراحتی است! چنان که یکی از همین تیپهایی که اینجا یک زمانی به نام روشنفکر دینی بودند، الآن به آمریکا فرار کرده. اینجا میگفتند اصل اسلام خوب است، برداشتها فلان است و مقدس است ولی بعد کمکم آنجا گفتند که اصلاً دین چی؟ وحی چی؟ چه پیامبری؟ اینها حرفهای خود پیامبر است مجازاً میگویند حرفهای خداست!. قرآن چی بوده؟ بعثت چی بوده؟ عصمت چی بوده؟ البته آن موقع برای بعضیها روشن بود اینها چه کسانی هستند ولی اینجا فیلمبازی میکردند. الان دیگر فیلمها را کنار گذاشتند.
اخیراً دیدم نوشتند که اصلاً شیطان و فرشته هم وجود ندارند! اینها تمثیل است. اگر راستش را بخواهید بهشت و جهنم هم وجود ندارد. اینها برای تشویق و تنبیه شماها گفته شده که بازیتان بدهند. بعد اگر راست راستش را بخواهید، خدا هم وجود ندارد. این خدا اسمی است که ما روی طبیعت گذاشتیم. اینجوری هستند. یعنی خالق طبیعت را با طبیعت یکی گرفتند. اصلاً طبیعت چیست؟ طبیعت یک اسمی است که ما گذاشتیم. چیزی به نام طبیعت وجود ندارد. موجودات مادی و طبیعی و قوانین طبیعی هست. ما اسم کل اینها را طبیعت گذاشتیم. آقای طبیعت و خانم طبیعتی وجود ندارد که طبیعت چنین میکند. طبیعت کیست؟ این طبیعت یا عقل دارد یا نه؟ اگر عقل ندارد، برای چه اینقدر منظم و درست و حسابی و همه چیز حسابشده است؟ یا عدالت و توازن و تعادل بر این عالم حاکم است یا نیست؟ اگر هست، پس معلوم میشود آن طبیعت عادل است.
بعد سوال این است که چطوری یک موجودی که اولاً خودش، خودش را به وجود میآورد؟ شما وقتی نباشی، چطوری خودت، خودت را به وجود میآوری؟ مثل این که یک کسی چند وقت پیشها میگفت من اصلاً نمیخواستم به دنیا بیایم. یک مشکلی پیدا کرده بود، طفلک با خانوادهاش. یک مرتبه از نظر فلسفی، مشکلدار شده بود. گفت خدا اصلاً از من نپرسید که من را بیاورد. گفتم آخه تو نبودی که ازت بپرسند! قبل از این که خلق بشوی، تو نبودی. چطوری میشود از تو سوال کرد که میخواهی باشی یا نه؟ گفت نه، باید از من اجازه میگرفتند من اصلاً نمیخواستم به دنیا بیایم. گفتم آخه خیلی دنبالت گشتیم، آن موقع اصلاً نبودی، هیچ جا نبودی. خب حالا سوالهای غلط است.
ببینید. یک علی هم دارید که مظهر عدل مظلوم است. حقیقتی نابی که در رژیمهایی که شعارهای خوب میدهند اما آن اصالتها را، محتوای اصلی را قربانی میکنند. علی افشاگر مذهب رسمیای بود که داشت تحریف میشد. اصل مذهب را تحریف میکردند. و یک اسلام شماره دویی را مطرح کرد که اگر نمیگفت، اگر علی و حسن و حسین نبودند، اگر آن شهادتها نبود، امروز در تمام دنیا اسلام یزید حاکم بود. یعنی اصلاً یزید و معاویه اسلام حقیقی میشدند چون غیر از اینها که کسی نبود. مراقب باشید به اسم دین، کلاهتان را بر ندارند. فریبتان ندهند. امام حسن هم دو تا امام حسن است. یک امام حسنی که ایشان بچه علی بوده، بچه پیامبر بوده. معاویه جعل حدیث کرده است که امام حسن ۳۰۰ تا زن گرفته است! آنهایی که بودند نمیگفتند. آنهایی که نبودند، جعل میکردند.
شما میدانید که همین خلفای بنیامیه، غیر از زنهای رسمی، با صدها زن رابطه داشتند. ایران قبل از اسلام خبر دارید که شاه ایران قبل از اسلام، ساسانی، ۳۰۰۰ تا زن دارد. من دلم میخواست یک امتحان از او بگیرم میگفتم اسم ۳۰ تای آنها را بگو! ۳۰۰۰ تا زن دارد. خسروپرویز، یک شاه دیگر ایران در دوران قبل از اسلام، ۱۲۰۰۰ زن دارد! و هرچه دختر و زن است، ولو زن شوهردار، همه مأمور بودند این خانمها را بردارند برای این آقا بیاورند. چون شاه است. فرهنگ حرمسرا. اصلاً اسلام با این فرهنگ حرمسرا مبارزه کرد و درافتاد. هم عرب قبل از اسلام، روم قبل از اسلام و بعد از اسلام، چین، هند، ایران قبل از اسلام، عرب قبل از اسلام، همه اینجوری بودند. نه زن حق تحصیل داشته، معمولاً نه حق انتخاب همسر داشته، نه ارث داشته، نه مالکیت داشته. مگر برای طبقات و افراد، تیپهای خاصی. عمومی نبوده.
خب، برای امام حسن ساختند که ایشان لیاقت نداشت، قدرت را از دست داد، با معاویه سازش کرد، سیاست بلد نبود. بعد هم معاویه این طرف و آن طرف پخش کرد که با ما سازش کرده است. و بعد هم گفت که ۳۰۰ تا زن گرفته و هی طلاق میدهد. ایشان مِطلاق بوده، یعنی تند تند زن میگرفته، طلاق میداده است. متأسفانه یک احمقی را چند وقت پیش دیدم به اسم شیعه، همین حرفها را این طرف و آن طرف میگفت بعد نتیجه میگرفت عیب ندارد که ۳۰۰ تا زن بگیریم و تندتند طلاق بدهیم! یعنی اصلش، دروغ و توطئه معاویه است. این باز برداشته از توی آن احکام شرعی در میآورد. شیعه لندنی.
اما امام حسن که بود؟ امام حسن کسی بود که در نبردها آنقدر در عمق دشمن میرفت در زمان علی که حضرت امیر فرمود جلوی او را بگیرید. اگر حسن و حسین شهید بشوند، دیگر از پیامبر بچهای نیست. چرا وسط دشمن از همه جلوتر میروی؟ بعد از شهادت و ترور علی(ع) مردم خودشان به سمت امام حسن هجوم آوردند و جالب است، بیعتی که با علی شد، از بیعت همه خلفا مردمیتر و واقعیتر بود. بیعتی که با امام حسن شده، از بیعت علی باز باشکوهتر بوده است. یعنی آنهایی که با علی بیعت کردند، خیلی بیشتر از آنها خودشان آمدند و با امام حسن(ع) بیعت کردند. بعد شرایط را به جایی رساندند که بین حکومت و حقیقت باید یکیشان را انتخاب کنند. ما حکومت را برای توحید و عدالت و حقیقت میخواهیم.
امام حسن(ع) مظهر آخرین مقاومت اسلام امامت، اسلام ناب، در برابر اسلام حکومت، اسلام سلطنت و خلافت اموی بود. و آنها را افشا کرد. شکست قطعی نظامی را به پیروزی سیاسی تبدیل کرد. ریشه اینها را امام حسن زد. وگرنه یارانش او را تنها گذاشتند. در یک تعریف امام حسین – العیاذبالله- محاسبه سرش نمیشود! یعنی خودیها به او گفتند. بنیهاشم، دوستان، دلسوزانش، گفتند شما نمیفهمی سیاست چیست؟ درگیری چیست؟ چه کار داری میکنی؟ با چند نفر جلوی چند نفر میخواهی بایستی؟ عقلانی نیست. اصلاً این کار شرعی است؟ میدانید به امام حسین گفتند این کار شما خلاف شرع است. خودکشی است. برای این که فقط پیروزی و شکست مادی سرشان میشد. البته با امام حسین بیعتهای عجیب بستند، دهها هزار بیعت شد که اگر آنها سر حرفشان میایستادند، از لحاظ مادی هم امام حسین پیروز میشد. کاروانی هم که از مکه به سمت کربلا راه افتاد که گفتند ما تا شهادت میآییم چند هزار نفر بودند. در راه همینطور آب رفتند و در رفتند و بعضیهایشان را هم خود امام حسین گفت بروید. رسید به ۷۰ تا. به او گفتند خب، کشته میشوی. گفت خداوند میخواهد مرا کشته ببیند. این بچهها چه؟ در زنجیر باشند. دخترها شلاق بخورند. سر ما بر نیزه برود. چطور خدا اینها را میخواهد؟ قرآن همه تکلیفها را روشن کرده است. بقیهتان هم میدانید. خودتان را زدید به آن راه. اینها طوری فریب دادند و فساد کردند که دیگر جز با کشته شدن من و ما، جامعه بیدار نمیشود. هرچه حرف میزنی، همه گوش میکنند. هیچ اتفاقی هم نمیافتد. برادرم، حسن، چقدر با شما حرف زد؟ با علی چه کردید؟ دیگر حرف زدن فایدهای ندارد. کاری میکنم که مرا بکشید. که مجبور بشوید مرا بکشید. به مردم گفت مجبورتان میکنم انتخاب کنید. نمیشود یک پایت این طرف باشد و یک پایت آن طرف. یا این طرف خندق هستید یا آن طرف. با خون خودم بین شما خندقی حفر خواهم کرد که دیگر نتوانید هم با حسین و هم با یزید باشید. حالا حسین دیگری شد. حسین شکستخورده، حسین بیچاره. زینب ذلیل و توسریخورده. این حسین و زینب، دیگر آنها نیستند. این زینب است که جلوی یزید میایستد. میگوید من تو را آدم نمیدانم که باید حرف بزنم. شرایط طوری شد که من مجبور شدم با کسی مثل تو بایستم و صحبت کنم. تو فکر کردی با کشتن ما، مردان ما را کشتی و ما را به اسارت و به زنجیر کشیدی، فکر کردی ما را از تاریخ محو کردی؟ ببینید، اینها حرفهای زینب(س) است. «وَاللَّهِ لَا تَمْحُو ذِکْرَنَا». به خدا سوگند، شما نمیتوانید ما را از تاریخ حذف کنید. خودتان حذف شدید. شما حذف شدید. محو شدید. گور خودتان را کندید. ما تا ابد هستیم. نشانهاش همین زیارت حسین است، چه کسانی زیارت یزید میروند؟ زینب(س) گفت به خدا سوگند، شما نمیتوانید ما را حذف کنید و به فراموشی برسانید. شما فکر کردید ما را محو کردید؟ این زینب است. زینب بلاکش، زینب توسریخور. او یک زینب است، این هم یک زینب است. این زینب سند دارد، نه آن زینب. حسین، اینجا شاهد میشود.
ببینید این تبیینها همان دوران انقلاب شد که باعث شد بفهمیم که این چیزهایی که گاهی به اسم مذهب و حسین و زینب میگویند، درست نیست و اصلاً سند تاریخی ندارد. یک مواردی هم این جمله را گفته است، اما نه به آن معنی. ببینید، امام حسین دو جور میتواند یک حرف را بزند. یکی که علی اصغر را بیاورد، بگوید به ما رحم نمیکنید. ما که از تشنگی داریم میمیریم. حالا حداقل به این بچه، شما را به حضرت عباس نامردها به این بچه رحم کنید! نمیشود یک کم آب به ما بدهید؟ شما علیه بزرگترین حکومت جهان قیام کردید، آن موقع اسلام ابرقدرت جهان بود. فکر این جاهایش را نکردید؟ اما امام حسین این حرف را اینجوری نزد. میخواهد افشای آنها را بکند که الان بعد از ۱۴۰۰ سال هم کسی نتواند حادثه کربلا را تحریف کند و کار یزید را توجیه کند. گفت ما را که میکشید و آبی به افراد. ندادید این بچه چند ماهه، این هم حق آب ندارد؟ حسین میدانست بچه را میکشند اصلاً بچه خودش داشت میمرد. حسین نمیخواهد مرگ، مرگ طبیعی باشد. یک کاری میکنم این را هم بکشید. آورد بالا. گفت آب به این بچه چی؟ بچه را زدند. امام حسین خون علی اصغر را پاشید به آسمان و گفت خدایا! قابل تحمل است. چون پیش چشم تو دارد اتفاق میافتد. تو داری ما را میبینی. اصلاً برایم مهم نیست. آن لحظهای هم که دارد شهید میشود، میگوید: «تَسْلِیمًا لِأَمْرِکَ». خدایا، من تسلیم امر تو هستم. من در برابر اینها تسلیم نمیشوم ولی تسلیم تو هستم. «رِضًى بِقَضَائِکَ». من راضی هستم از هرچه که پیش بیاید. به هر نتیجهای که باشد. حالا این حسین وارث همه رهبران و پیشوایان آزادی و برابری و حقطلبی از حضرت آدم تا خودش میشود. چون حسین وارث آدم است. از هابیل تا خودش. این میشود وارث همه و مظهر همه. به تمام دنیا دارد میگوید که دیگر تعداد خودتان و دشمنانتان را نشمارید. نه شما تا ابد دیگر تعدادتان نه از ما کمتر خواهد بود نه دشمنتان از دشمنان ما بیرحمتر و نامردتر و خبیثتر خواهد بود. دیگر بهانه ندارید بگویید دشمن بمب اتم دارد، ما نداریم. دشمن اینجوری است، ما نداریم. ما را میزند، میکشد. امام حسین میگوید بزند، بکشد. حسین تمام بهانهها را از همه گرفت. حتی از بچه شش ماهه تا پیرمرد ۹۰ ساله همه را به میدان آورد که دیگر فردا نگویید آقا، ما پیریم، بازنشسته شدیم! حبیب بن مظاهر اینقدر پیر بود. این ابروهاش روی پیشانیاش میافتاد، درست نمیدید. با پیشانیبند بسته بود که جلویش را درست ببینند بجنگد. گفت از بچه ششماهه تا پیرمرد ۹۰ ساله، میتوانند سهمی ایفا کنند. حسین شد پیامبر شهادت، مظهر فداکاری، خون انقلاب و نهضت؛ و زینب، آن زینبی که گریه میکند که آی، تو را به خدا ببخشید! حالا ما یک اشتباهی کردیم، آمدیم کربلا! حالا میشود ما را ول کنید و نزنید؟ میشود فلان کنید؟ نه، این زینب، جلوی آنها تا آخر ایستاده و علیه همه آنها اعتراض کرده است. بعد جالب است در کوفه مردم آمدند به اسرا و به بچهها، خرما و نان و آب میدادند. حضرت زینب رو میکند به بچهها و خانمها میگوید هرچه به شماها دادند، پرتاب کنید طرفشان. طرف مردم کوفه. خودش هم پرتاب میکند طرفشان. به بچهها میگوید که گرسنگی را تحمل کنید. تشنگی را تحمل کنید. از اینها صدقه نگیرید. ما ترحم نخواستیم. شما خیانت کردید. شما خائن هستید. حالا میخواهید با خرما و گریه، درستش کنید؟ تا ابد بگریید. شما مثل قبر هستید. قبری که بیرونش را درست میکنند، توی پر از کرم و عفونت است. بیرونش را درست میکنند. شما ظاهرتان درست است، شما انسان نیستید. خودتان به حرفهای خودتان هم باور ندارید. حالا این را گفتم.
الان شنیدید که اشرافیگری و تجملات سراغ قبرستانها رفته است. پولهای حسابی میدهند، سنگ قبرهای چند دهمیلیونی، حتی چند صد میلیونی من شنیدم درست میکنند. قبر و مردهها را هم باز آنجا را پز سرمایهداری و اشرافیگری و همین که قرآن میگوید: «اَلْهَاکُمُ ٱلتَّکَاثُرُ» سر قبرها باز پز میدهند. نمیدانم چرا جلوی اینها را نمیگیرند. قبرهای خلی گران و تشریفاتی سفارش میدهند که آدم هوس میکند بمیرد.
زینب را شما ببینید؛ یک زینب بیچارهای است که در بنبست گیر کرده است. حسین کار دست او دادند او گرفتار شده؛ حالا او باید تمام مصائب را به جای بقیه تحمل کند!
اما یک زینب که دارد یاد میدهد حتی در زنجیر اسارت چگونه برنده باشی. تو در زنجیر هستی، تو شلاق خوردهای، تو اسیر هستی، اما تو پیروز هستی. یکی از اطرافیان یزید میگوید زینب طوری جلوی یزید حرف زد که ما یک لحظه فکر کردیم اینها برنده شدند و ما باختیم. من فکر کردم که نکند ما اسیر اینها هستیم. چرا اینجوری حرف میزند؟ شاهد همه اسیران بیدفاع علیه نظامهای جلاد؛ و پیامآور بعد از شهادت شهیدان است. حالا که دیگر هیچ کسی نیست که بتواند بجنگد، ما اینک جنگ جدیدی را شروع میکنیم. جنگ زنانه، جنگ زینبی و نمیگذاریم آن خونها را بشویید و پاک کنید. نمیگذاریم آن خونها بخار شود و برود. شما فردا بگویید حسین سرطان گرفت و سکته قلبی کرد! نمیگذاریم. حالا یک زینب دیگری شد. مظهر پیام انقلاب و پیامآور شهادت است.
من خواستم یک گزارشی بدهم. یکی از چیزهایی که منشأ انقلاب شد و فداکاری بچهها در جنگ، در ترورها، در انقلاب علیه دستگاه شاه و اینها، چه باعث شد یک نسل ترسو شجاع شد؟ قبل از انقلاب، مشروبفروشیها و فاحشهخانهها پرجمعیت بودند. کتابخانهها و مساجد خالی بودند. آمریکاییها، انگلیسیها، اسرائیلیها، هفتاد- هشتاد هزار مستشار اینها در ایران بودند؛ همه چیز دست اینها بود. آنها همه کار کردند، نسل را ساختند، اما باور نمیکردند انقلاب بشود. امام گفت خداوند کاری کرد که بعضی از همین لات و لوتها مجاهد شدند. آدمهای بینماز، نماز شبخوان شدند. ما دیگر مفهومی از مثلاً توکل نداریم. توکل حداقل دو جور تعریف میشود. یک توکل که ما معمولاً فکر میکنیم توکل داریم. مثلاً مذهبی هستند میخواهند یک کاری بکنند، سر به سر خداوند میگذارند و میگویند که توکل بر خدا. ما میخواهیم کار خودمان را بکنیم و اصلاً کاری به خداوند نداریم. و واقعاً هم عقیده نداریم که خداوند دخالتی در این کار دارد. عادت کردهایم؛ این ادبیات مذهبی است. لاتها یک جور حرف میزنند، روشنفکرها یک جور حرف میزنند، مذهبیها هم یک جور حرف میزنند. در واقع اینها یک سبک تعارفی است.
توکل که بازدارنده است، انسان را تنبل، ترسو، توجیهگر، خودخواه بار میآورد. یعنی میخواهد بیعقلی و بیبرنامگی خودش را و بیارادگی خودش را توجیه کند یک کاری که اصلاً معلوم نیست اصلش درست است یا نه؛ مطالعه نکردهای، سؤال نکردهای، عقل خود را به کار نینداختهای، مشورتی و فکری نکردهای، هیچی. بعد مسئولیت عواقبش را نمیخواهی بپذیری؟ تو تدبیری در آن به کار نمیبری و اسم تنبلی و بیعقلی را توکل میگذاری. توکل بر خدا برویم! توکل یک عمل بدنی نیست؛ توکل یک عمل قلبی و عقلانی است. توکل یعنی شما وقتی یککسی را وکیل میگیرید، به او توکل میکنید، توکل کردهاید. به وکیل چه میگویید؟ وکیلی تامالاختیار. میگویید آقا ببین این پرونده من، این بحث من، این کار من، من تو را قبول دارم، هر تصمیمی تو بگیری، من قبول میکنم. من وظیفه خود را عمل میکنم؛ بعد از آن نتیجه هرچه شد. توکلی که به ما گفتند، این بود گفتند شما وظیفه دارید هم اهدافتان را درست انتخاب کنید، هم ابزارهایتان را. تدبیر باید بکنید. «حُسنُ التَّقدیر، تَقدیرُ الْمَعیشَة»، یعنی عقل معاش، عقل زندگی، عقل اقتصادی، عقل سیاسی. محاسبات و مطالعاتتان را باید بکنید. به وظیفه خود عمل کنید. شما مأمور به تکلیف هستید. توکل یعنی همین. معنی آن این نیست که نتیجه مهم نیست. معنی آن این نیست که اصلاً مهم نیست نتیجه چه میشود؛ ما میخواهیم یک کاری را بکنیم، حالا با کله توی دیوار میرویم! تکلیف ما با کله رفتن در دیوار نیست. تکلیف ما محاسبه، مطالعه، دقت است؛ همه کارها را باید بکنی. حالا که همه وظایف خود را انجام دادی، نگو به شرط پیروزی قطعی عمل میکنم. به شرط چاقو! نه. من با محاسبه، مطالعه و مشورت به این نتیجه رسیدم، من الآن وظیفه دارم این کار را انجام بدهم. ما الآن وظیفه داریم که این کار را انجام بدهیم. حالا سؤال، چه فایدهای؟ شاید نشود. اگر نشد چه؟ این که ما مأمور به تکلیف هستیم، جواب این حرفهاست. یعنی نتیجه که دست من نیست. یک پروژهای را من باید شروع کنم، شروع میکنم. آیا به نتیجه میرسد؟ نمیدانم. من تلاش خود را میکنم برسد. اما قطعاً میرسد؟ شاید نرسد. من مأمور به تکلیف هستم، نه نتیجه. معمولاً آنهایی که بر اساس تکلیف عمل میکنند، به نتیجه هم میرسند.
من عرض کردم در دو قرن اخیر، این همه نهضت در ایران شد؛ نهضت تنباکو، مشروطه، نهضت نفت، نهضت جنگل، و... همه هم آدمهای خوبی بودند. ولی تنها کسی که به نتیجه رسید، آن کسی بود که گفت برای من نتیجه، اصالت ندارد. من به وظیفه عمل میکنم. شد، شد؛ نشد، نشد. من در هر صورت دنبال پیروزی خودم که نیستم، من دنبال انجام وظیفه خود هستم. مهمترین نتیجه، عمل به وظیفه است. تنها کسی که نتیجه گرفت، کسی بود که گفت: من مأمور به وظیفه هستم، نه نتیجه. همین پیروز شد. بقیهای که فقط دنبال نتیجه بودند، نه وظیفه؛ یعنی دائم فقط تا آخر چرتکه انداختند، هیچکدام به نتیجه نرسیدند و همهشان شکست خوردند. این خیلی مهم است.
توکل یعنی نتیجه مهم است، اما آنکه اصیل است، وظیفه تو است. ممکن است شکست بخوری. اصلاً معنی شکست و پیروزی عوض میشود. حسین هزار و چند صد سال پیش شکست خورد. شکست صد درصد. چند ده نفر در برابر دهها هزار نفر؛ همه هم کشته و اسیر شدند. خب الآن هزار و چند صد سال گذشته؛ بزرگترین راهپیمایی تاریخ بشر، زیارت اربعین است. بیست میلیون آدم از هشتاد ملت و کشور، مسلمان و غیرمسلمان، میآیند. حالا قبر یزید کجاست؟ در همین دنیا چه کسی پیروز شد؟ چون مردن که همه میمیرند، کسی اینجا نمیماند. شما میدانید که همهتان میمیرید.؟ به شما گفتند که همهتان میمیرید؟ کسی اینجا نمیماند. بنابراین این که فلان کس مرد یا کشته شد، این شکست نیست؛ چون کسی اینجا نمیماند. سید الشهداء(ع) به بنیهاشم گفتند من دارم میروم؛ هرکس فردا به من ملحق بشود، حتماً کشته خواهد شد. «مَنْ لَحِقَ بِی اُسْتُشْهِدَ» اما آنهایی که با من نمیآیند، هیچ دستاوردی نخواهند داشت. چیزی به دست نمیآورید. دو روز بعد شما هم میمیرید. ما شهید میشویم، شما میمیرید. دو سه روز بیشتر میخورید و میروید دستشویی و میآیید و دعوا میکنید و شادیهای الکی و جفتک میاندازید و... دو سه روز بعد شماها میمیرید. هیچ دستاوردی ندارید اگر با من نیایید. با من بیایید حتماً کشته میشوید. خب آقا نتیجه چی؟ نتیجه، اصلاً خود عمل به وظیفه، هدف اصلی است. این که بعد در بیرون چه میشود دست ما نیست. علل مختلف دارد. خب توکل مثبت این است. من وظیفه خود را میشناسم، به نتیجه میاندیشم، محاسبه میکنم، با قدرت و با اعتماد به خداوند. توکل یعنی به خداوند اعتماد داشته باشیم. امام(ره) میگفت همه خداوند را قبول دارند، منتهی به خداوند اعتماد ندارند. و الا از هرکس بپرسی خدا هست یا نه، میگوید بله، قبول دارم. ولی به او اعتماد نداریم که این هر قولهایی که در قرآن داده است، که یاری کنید، یاریتان میکنم، رزق شما با من است، نترسید، کار کنید، رزق شما با من است، فداکاری کنید، انفاق کن، بده به دیگران، من جبران میکنم. من جای خالی آن را پُر میکنم. باور نمیکنیم. ما قبولش داریم، اما اعتماد به او نداریم. توکل یعنی به خداوند اعتماد کردن. وظیفه خود را انجام بده، درست انجام بده. نتیجه دنیوی، دست تو نیست و تو مسئولیتی نداری. ممکن است این عملیات پیروز شود، ممکن است شکست بخورد. تو وظیفه خود را انجام بده؛ یعنی محاسبه، مطالعه و کار درست. همین توکل که یعنی خداوند، خدایا! تو وکیل تامالاختیار من هستی، همه چیز دست توست. تو به من گفتی، از من خواستی اینجور و آنجور برای خدمت به خلق، برای توحید، برای عدالت عمل کنم من تلاش خود را کردم. این که چه میشود، نه دست من است، نه به من مربوط است، نه برای من مهم است.
خیلی جالب بود. مردم همه عاشق امام(ره) بودند، مدام درود بر خمینی میگفتند. بعد میگفت به من مرگ بر خمینی هم بگویند، با همین درود بر خمینی برای من مساوی است. یک وقت به او گفتند شما این ملت را نجات دادید. گفت نه، من برای خودم هیچ نقش مستقلی قائل نیستم. بعد به مردم گفت برای شماها هم قائل نیستم. دومیاش قشنگتر است. گفت برای شماها هم نقش مستقلی قائل نیستم؛ برای این که هم من و هم شما بودیم، شما یک ملت ترسویی بودید که همهتان از یک پاسبان مافنگی میترسیدید. من هم که یک پیرمردی آن گوشه افتاده بودم؛ اینها هر وقت میخواستند میتوانستند من را بکشند. چرا نکشتند؟ بعد شماها چرا اینقدر شجاع شدید؟ که از بچهای که تازه زبان باز کرده، میگوید «مرگ بر شاه»، «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل»؛ تا پیرمرد و پیرزن که در بیمارستان دارد میمیرد، او هم میگوید. چه باعث شد شما شجاع شدید تا این کار شد؟ خداوند. از وقتی گفتید خدا و از مرگ نترسیدید و گفتید به وظیفه خود عمل میکنید، این پیروزیها آمد. و الا قبل از آن ما و شما که بودیم، خداوند نبود. بله، خرمشهر را هم خداوند آزاد کرد. گفت آقا پس ما آنجا چه کاره بودیم؟ ما که قبلش هم آنجا بودیم، میترسیدیم. میترسیدید. از وقتی که خداوند را باور کردی، اعتماد کردی، گفتی خدایا! من دارم میآیم، اگر شهید هم شدم که دارم میآیم پیش خودت. اگر هم ماندم که چند روز بعدتر باز میآیم. ما آمدیم، ما داریم میآییم، بقیهاش با تو.
در عملیات کربلای چهار، این بچههای غواص که میخواستند توی آب بروند، آن آخر، یک ربع در سجده بودند. بعد با هم روبوسی و خداحافظی کردند که هرکس امشب شهید شد، شفاعت کند. هرکس هم ماند، بر سر پیمانی که امشب با هم میبندیم، باید تا آخر عمرتان بمانید. آن شب آن ستون غواص که داشت میرفت، خیلی از دوستان ما بودند. برادر خود من هم بود، هجده - نوزده ساله بود. آن شب خیلیهایشان شهید شدند و مفقود شدند؛ بعداً آنها را آوردند. وقتی که وارد آب میشدند، در باتلاقهای هویزه، این بچهها پشت سر هم میرفتند میخواندند: «لَبَّیکَ اَللّهُمَّ لَبَّیکَ، لَبَّیکَ لا شَریکَ لَکَ لَبَّیکَ». اصلاً یک حال عجیبی بود، عصری بود. لبیک لبیک گفتند، رفتند در حالیکه میدانستند برنمیگردند. من از همین اخوی خودم پرسیدم که به نظرت امشب چه میشود؟ ایشان شهید شد، مفقود شد. سالها بعد استخوانهای او را آوردند. همین غواصهای کربلای چهار. ایشان - بچه هجده ساله- به من گفت ما خط را انشاءالله امشب میشکنیم، ولی ما شهید میشویم. این خیلی مهم است، یک بچه هفده- هجده ساله گفت ما امشب حتماً شهید میشویم، ولی خط را میشکنیم؛ بچههایی که پشت سر ما بیایند، انشاءالله آنها جزیره را از دشمن میگیرند. و همین اتفاق افتاد؛ یعنی اینها آن شب شهید و مفقود شدند. اصلاً چه باعث شد اینقدر شجاعت و این قدرت؟ امام، انقلاب، این معنویت کاری کرد که؛ یعنی این که امام میگفت هرچه پیروزی است از خداست و هرچه نقطه ضعف است، برای خود ما است. وقتی که پشت به خداوند میکنیم، ضعفها، خیانتها، فسادها، گناه، دزدی، بیصبری، اینها شروع میشود. ولی وقتی رو به او بایستید، امام میگفت که چون او جمال مطلق است، شما هم خوشگل میشوید. روح شما زیبا میشود. او علم مطلق است، شما هم آگاه میشوید. او قدرت مطلق است، شما هم قوی میشوید. او نور مطلق است، شما هم نورانی میشوید. اصلاً عوض میشوید.
توکل منفی این چیزی است که بین ما خیلی رایج است. مثلاً میخواهد یک معاملهای بکند، میخواهد ازدواجی بکند، میخواهد یک قراردادی ببندد، میخواهد یک پروژهای را بردارد. قبل از آن باید سؤال کنی، تحقیق کنی، ابعاد آن را بسنجی، چهار تا پیشبینی بکنی، اما هیچ کدام این کارها را نمیکند همینطور راه میافتد که انجام بدهد، بعد که شکست میخورد با کله زمین میخورد، میگوید خدایا دیدی اشتباه کردیم بر تو توکل کردیم؟!
توسل، شفاعت، زیارت، همه اینها پمپاژ قدرت عقلانی و معنوی در انسان برای رشد است. اینها همه برای اصلاح و تکامل بشر است. ولی از همه اینها میشود برداشت غلط کرد. شفاعت میشود بهانه تنبلها و مفتخورها و گناهکاران که نماز نخوان، به وظیفه خودت عمل نکن، دروغ بگو، کلاهبرداری بکن، ولی بگو محب اهلبیت هستم! یک اشکی بریز، بهشت یک در پشتی دارد که خداوند خبر ندارد ولی حضرت عباس خبر دارد! حضرت عباس از آن در پشتی تو را به بهشت میبرد! با خداوند نمیشود کنار آمد، اگر خداوند به حرفت عمل کرد، کرد، اگرنه سیدالشهداء(ع) هست، امام رضا(ع) هست. شفاعتی که شرک است، یعنی همین.
آن شفاعتی که قرآن میگوید، اهلبیت(ع) میگویند، این نیست. آن شفاعت یعنی تو در مسیر حق و درست حرکت کن. چون انسانی، خطاپذیری، یک جایی کم میآوری. نگران آن جاهایی که کم میآوری نباش. صفر و صدی نیست. خداوند میداند که تو معصوم نیستی. مسیر تو درست باشد، این وسط خطایی، گناهی، اشتباهاتی، مسائلی پیش میآید، هوای تو را دارند. اینها شریک خداوند یا رقیب خداوند نیستند. خداوند را هم دور نمیزنند؛ اینها «بِإِذنِ اللهِ» است. شما در مسیر علم چهجوری میخواهی به یک عالمی، استادت که از تو عالمتر و واردتر است، از طریق او بعضی مسائل خود را پیگیری کنی؟ برای این که او را بیشتر قبول دارند، او بیشتر قابل اعتماد است. از او کمک میگیری ولی در واقع این کمک، از او نیست؛ این کمک با واسطه از خداوند است.
قرآن میگوید: هیچ کس به هیچ کس، خودش نمیتواند کمک کند. خداوند است که از طریق اشخاص یا وسایل دارد به شما کمک میکند. این جوری است.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
هشتگهای موضوعی