پیش به سوی عقب (پیشرفت به گذشته؟ وابسته شو)
تشکل های دانشجویی / بازخوانی قصه ی "خمینی و دشمنانش"
بسمالله الرحمن الرحیم
خدمت خواهران و برادران عزیز سلام عرض میکنم و امیدواریم انشاءالله موفق باشید.
خط فکریای که از ابتدای انقلاب تا امروز، حتی قبل از انقلاب مدعی بود که پیشرفت برای ملت ایران میخواهد، اما این پیشرفت یک الگو بیشتر ندارد و یک راه بیشتر ندارد و آن هضم شدن در سلطه غرب است؛ با جریان فکری که میگفته و میگوید و خواهد گفت که پیشرفت و تعالی بدون هضم شدن در غرب و در شرق، بدون تسلیم شدن، بدون از دست دادن عزت و صلابت ملی، هم شدنی است و هم تنها راه شدنی است و بقیه حرف است.
این خط فکریای که میگوید ما بدون غرب نمیتوانیم قدم از قدم برداریم، نه این که در برابر آنها نباید مقاومت کرد، بلکه باید دل آنها را به دست آورد ولو با فرو آوردن سر تعظیم در برابر آنها باید بگوییم ارزشهای شما ارزشهای جهانی است. تعریف شما از بشر، از علم، از حقوق، تعریف جهانی است. منافع شما جهانی است. بنابراین سلطه شما سلطه جهانی است. ما هم زیر سایه شما یک گوشهای، هر طور شما صلاح بدانید زندگی میکنیم و یک چیزی جلوی ما هم بیندازید ولو یک بخشی از آن سهم خودمان باشد! توهین هم کردید، اشکالی ندارد. خط قرمز هم شما ندارید ولی ما خیلی داریم.
این خط فکری یک طیفی است که از حول و حوش مشروطه تا امروز ادامه دارد. همه آنها هم البته مثل هم نیستند. یک سر این طیف خود رژیم شاه بود که با انقلاب سقوط کرد. یعنی خود رضاشاه و شاه هم مثلاً شعارشان همین بود. آنها هم نمیگفتند که ما پیشرفت نمیخواهیم، نمیگفتند ما میخواهیم ایران نوکر باشد که. ولی راهحلی که داشتند و ادامه میدادند اینجور پیشرفتی بود که اولاً ما بر این ملت به هر قیمت حاکم باشیم. ما بخوریم، ملت گرسنه باشند. به وساطت ما این ملت تحت سیطره آنها باشد. منابع ما، نفت ما، کشور ما، همهچیز در اختیار آنها. دانشگاههای ما در اختیار آنها، رسانههای ما، ارتش ما، همه چیز ما، نفت ما در اختیار آنها باشد و یک چیزی هم جلوی خودمان بیندازند، بگذارند باشد و ما را به عنوان جزئی از عیال و خانواده خودشان بپذیرند. حالا ولو این که به چشم زن و بچهشان به ما نگاه نمیکنند، ولی به چشم نوکرشان به ما نگاه بکنند.
این خط را در یک شکل صریح عریان و افراطیاش آن اواخر دربار قاجار بعد رژیم شاه طی کردند. مثلاً رضاشاه، شعارش پیشرفت بود. شاه، شعارش پیشرفت و دروازه تمدن بزرگ بود. راهحلش هم همین بود که با انقلاببازی و این حرفها نمیشود. شما نمیخواهید انقلاب بکنید. من خودم انقلاب میکنم. انقلاب سفید شاه و ملت اسم آن را انقلاب گذاشت، رفرم و اصلاحات آمریکایی را در ایران انجام بدهند تا انقلاب واقعی صورت نگیرد.
یک سر دیگر این طیف هم کسانی بودند و هستند که حتی با رژیم شاه مخالف بودند. مبارزه هم میکردند ولو در حد خودشان. که اتفاقاً بلافاصله بعد از انقلاب، امام برای این که به دیکتاتوری آخوند متهم نشود با این که انقلاب کار امام بود و پیروان امام، آنها در این انقلاب نقش اساسی نداشتند، ولی امام حکومت بعد از انقلاب را دست آنها، همین تیپ آدمها سپرد. منتهی اینها بهترینهایشان بودند دیگر. یعنی سالمترین جریانهایی که هم مذهبی بودند، هم سابقه سیاسی داشتند، هم دکتر- مهندس و تحصیلکرده بودند و خارجدیده بودند؛ و بعد از انقلاب ما با اولین نماد این تفکر، یعنی جریانهای جبهه ملی و نهضت آزادی و اینها روبرو شدیم. امام دولت موقت را سپرد به مهندس بازرگان و گفت که من به گروه شما نسپردم، به شخص شما سپردم که باید با شورای انقلاب و اینها مشورت بکنید و یک سیاستی متناسب با شأن این ملت، کشور را پیش ببرید. به همه هم پیغام داد که ببینید ما یک آدم مهندس، مذهبی، ملیگرای کراواتی، خیلی مؤدبی را سر کار گذاشتیم که در عمرش یکبار هم «مرگ بر آمریکا» نگفته و اصلاً به «مرگ بر آمریکا» معتقد نیست. ولی با شاه و با استعمار غرب مخالف است و میخواهد رفرم و اصلاحاتی در کشور بشود؛ اصلاحات واقعی، نه غیرواقعی. امام گفت هرکس من را قبول دارد، من گذاشتم ایشان باشد. ولی گروهی برخورد نکند و خطش هم خط انقلاب باشد.
اینها این دو کار را انجام ندادند. دولت موقت را به یک شاخه حزبی از جبهه ملی و نهضت آزادی تبدیل کردند. جریانهای ملیگرای لیبرال، شاخه مذهبیاش نهضت آزادی بود، شاخه کمتر مذهبی یعنی غیرمذهبیاش هم جبهه ملی بود. بعد از چند ماهی اینها اصطکاک پیدا کردند با امام، خط انقلاب، خط اصلی انقلاب. شما به روزنامههای سالهای 58 - 59 آن موقع بروید حتماً رجوع بکنید، ببینید. این حرفهایی که الان یک کسانی میزنند، آن دوران یعنی سی سال پیش، عین این حرفها را آنها میزدند، کسان دیگر میزدند. عین همین حرفها. کمکم بین اینها با امام اصطکاک شد که آقا انقلاب 57 تمام شد دیگه. هی ادامه انقلاب، گسترش انقلاب، تداوم انقلاب، اینها چیست دیگر؟ تمام شد. ضمن این که تا آن موقع هم اینها میگفتند نمیشود شاه برود. آقا! اینقدر تند نروید، بگویید نظام سلطنت باشد. یک رفرم و اصلاحاتی انجام بشود. یکی از شما میگویید اصل سلطنت باید برود، شاه باید برود. این حرفها اصلاً نشدنی است، نه مفهومی است، ما نمیفهمیم چیست. میدانید در همان آخر انقلاب هم اینها، هیئتی از آنها، چند تا هیئت رفتند پاریس که به امام همین را بگویند که آقا! شما در ایران نیستید، نمیدانید وضع چهجور است. خیلی سخت است این کارها، نمیشود. نگویید شاه برود، سلطنت برود، رژیم عوض شود. امام(ره) گفت هرکس معتقد است که این رژیم باید بماند، اجازه ملاقات نمیدهم. خط ما با شما فرق میکند. بعد که اینها دیدند امام گفت و شد. شاه سقوط کرد و رژیم را عوض کرد. امام دو راه بیشتر نداشت. یا باید میگفت همان روحانیون انقلابی که اطراف خودشان هستند، بیایند مقامات را بگیرند. که معنیاش این بود که این آخوندها میخواستند شاه را بردارند و خودشان سر کار بیایند.
راه دوم این که نزدیکترین جریانها بین جریانهای غیرروحانی که با امام و انقلاب اجمالاً همفکر بودند، ولو این که خیلی عقب بودند، بگوید دولت انقلاب را ما به همینها میدهیم و همه گروهها هم باشند. ولی در مسیر درست باشند. راه دوم معقولتر بود، درستتر بود. امام هم این کار را انجام داد. بعد از یک مدتی اینها چانهزنی با امام را شروع کردند ، اصطکاکها شروع شد، بعد غرغر زدنها، نقنق زدنها، بعد اعتراضها که آقا نمیگذارند کار کنیم؛ نهادهای انقلاب. اگر ما دولت هستیم، پس این نهادهای انقلابی چیست؟ بچههای انقلابی رفته بودند نهادهای بچههایی که عمدتاً هم دانشجو بودند، همین بچههای تشکلهای دانشجویی و انجمنهای اسلامی و اینها بودند. آن موقع خطشان خط صحیح انقلاب و امام بود. همینها آمدند نهادهای انقلابی را ساختند. یعنی 80- 90 درصد کادرهای اصلی که مثلاً سپاه و جهاد و... را راهانداختند، همه بچههای دانشجو بودند؛ به سن شماها بودند. چنانچه بعضی از اینها به جبهه رفتند، به همین سن شماها فرمانده لشکر شدند، فرمانده لشکرهای ما غالباً بچههای 21- 22 ساله، 20 ساله بودند که از همین دانشگاه آمدند و تشکلهای دانشجویی آمدند در جبهه و شدند فرمانده لشکر. همین فرمانده سپاه، آقای جعفری، بچههای انجمن اسلامی دانشگاه تهران بود و از بچههای لانه جاسوسی بود. همه آنها همینطور بودند. مرحوم بازرگان گفت که نمیشود مملکت را اداره کرد. دیگر انقلاب یا تمام شده، ما سر کار آمدیم. آرامآرام ببینیم چهکار میشود، چهکار نمیشود. مدام به آمریکا چشمک میزدند که آقا! ما با شما مشکلی نداریم و اینها. حتی امام هم گفت ما نمیخواهیم همین الان تا آمدیم، با آمریکا چه بکنیم. ما از این به بعد بنا را میگذاریم. تا حالا جنایت و خیانت خیلی کردید. از حالا ببینیم با انقلاب چهکار میکنید. اینها از همان اول شروع کردند به توطئه برای براندازی. اسناد لانهجاسوسی را بخوانید، دیگر من توضیح نمیدهم. کمکم زاویهها شروع شد. یک) انقلاب تمام شد، بروید خانههایتان. دیگر حرف نزنید، دخالت نکنید. با همان دستگاه زمان شاه میخواستند ادامه بدهند. مثل قضیه مثلاً مصر. چهجور دیدید که طرفِ اینها به حساب خودشان انقلاب کردند و آمدند. رأس رفت ظاهراً. رأس آن عوض شد، بدنش همان بود. با یک کودتا دو سه هزار آدم را کشتند، تمام شد. میخواستند ایران همینطور باشد.
امام(ره) در موازات تمام نهادهای اصلی حکومتی، نهادهای انقلابی تأسیس کرد. در کنار ارتش، سپاه را درست کرد. در کنار وزارت مسکن، بنیاد مسکن. چون گفت اینها نمیتوانند انقلابی عمل کنند. ما باید انقلابی عمل کنیم. در برابر میلیشیا، نیروی مردمی بسیج را درست کرد؛ نه به سبک این میلیشیاهای مرسوم آن موقع در جهان. پایگاه آنها مسجد؛ یک ارتش قوی مردمی. کنار نهادهای توسعه در کشور، مثلاً جهادسازندگی را درست کرد. کنار شهربانی، کمیتههای انقلاب درست شد که اجازه ندادند انقلاب در شکم سیستم شاه دوباره حل بشود، هضم بشود و دوباره آنها برگردند. این ادامه پیدا کرد. اینها گفتند ما با این نهادهای انقلابی نمیتوانیم. ما میخواهیم با همان سبکِ خودمان باشیم. حتی بازرگان بعدها آمد، گفت امام مثل بلدوزر میرود. من یک فولکس واگن هستم. ما آرامآرام میرویم. اینجوری نمیشود. ما با هم نمیتوانیم برویم.
سر قضیه آمریکا گفت ما بدون آمریکا اصلاً نمیتوانیم نفس بکشیم. نوع رابطه ما در زمان شاه نوکری کامل بود. الان دیگر نوکری کامل نباشد. زیر سایه آمریکا باشیم. نوکری نه، ولی زیر سایه آمریکا باشد. آن زمان سلطنت بود، الان یک کمی دموکراتیکتر؛ چند تا انتخابات یک کمی آزادتر باشد. و الا صحبت انقلاب اسلامی، براندازی ساختارها، اصلاح ساختارها، این حرفها نشدنی است. سر مسئله اسرائیل و فلسطین صریح بازرگان گفت فلسطین ربطی به ما ندارد. حتی دل ما میخواهد فلسطین آزاد بشود ولی اصلاً ربطی به انقلاب ما ندارد. سر مفهوم اسلام و اسلامگرایی، سر مفهوم عدالت اقتصادی-اجتماعی، سر مفهوم سرمایهداری و فقر و فقرا، سر مسئله نسبت با گروههای دیگر، همه در همه مسائل کمکم زاویهها پیدا شد و روشن شد. بنابراین این تفکر که امثال آنها، نمیخواهم بگویم حالا هرچه هم گفتند باطل بود و خیلی حرفهای درستی هم بود که امام هم قبول داشته، انقلاب هم قبول داشته، مخالف کسی با آنها نبوده. چون ممکن است شما تاریخ را ورق بزنید و ببینید یکسری حرفها هست که بعضی از آنها حرفهای معقول و درستی است که آنها را ما هم قبول داشتیم، انقلاب هم آنها را قبول داشته. آن حرفهایی که قبول نبوده، اختلافات را ببینید سر چه بوده، و الا حرفهای خوب همه زدند در حرفهایشان. شکل بعدیاش در بنیصدر باز به شکل دیگری همین تفکر لیبرال بود با این که بنیصدر خودش علیه لیبرالیسم حرف میزد، آن را باز با بازرگان اختلاف داشتند. ولی یک شکل دیگری از غربزدگی انقلابی بود، با این که این هم بچه روحانی و بچه آخوند بود و خودش هم در اروپا همکاری میکرد، منتهی در حد اعلامیه و مقاله و چیزها. باز اینها همین اصطکاک را پیدا کردند. این خط بوده است.
کسانی در آن موقع حرفهای امام و انقلاب را در برابر همینها میزدند - حالا دیگر نمیخواهم کل این مسیر را جلو بیاییم - میرسیم به دوره خودمان و دوره شما. بعضی از افرادی که آن موقع علیه همینها موضع میگرفتند، حرفهای آنها را دارند میزنند. این جمعبندی نکته اول است. دیگر من توضیح نمیدهم، مثال نمیآورم. اصلاً سر همین حرفها آنها با امام درافتادند. حالا آنها به شکل دیگری در دهه 70 به یک شکل گفته شد. الان هم باز به یک شکل دیگری دارد گفته میشود.
حالا من به چند تا از استدلالهای اینها و مشخصات اینها اشاره میکنم که ما نمیتوانیم هم عزت و هم پیشرفت داشته باشیم. باید از یکیاش بگذریم. بعضی از استدلالهایشان را که صریح نوشتند و گفتند در همین سالهای اخیر، من بدون این که اسم افرادی را بیاورم، عین عبارتشان را اینجا عرض میکنم و که یک کمی شفافتر بشود، شما میبینید با چه جریانی. و باید بر سر مباحث فکری، جریانشناسی وقت بگذارید. باید مطالعات اسلامی داشته باشید، و الا کلاه سرتان میرود. مذهبی بودن یک تشکل، انقلابی بودن به ادا و اصول و شعار و ریش و چادر و اینها نیست. اینها لازم است، کافی نیست. باید مطالعات اسلامی، مطالعات تاریخی داشت. باید مسائل را درست شناخت، شاخصهها را درست شناخت.
امام صادق(علیه السلام) فرمودند: «دوست ندارم هیچ یک از شما را در یکی از این دو حال ببینم که یا در حال آموختن از دانایان باشید یا در حال آموختن به نادانان باشید.» امام صادق فرمودند: «جوان شیعه، جوان مسلمان را جز در یکی از این دو حالت دوست ندارم ببینم.» یعنی یک شبکه آگاهی و نشر آگاهی و ارتقاء آگاهی در هر حال. «لَسْتُ أُحِبُّ أَنْ أَرَى الشَّابَّ مِنْکُمْ». هیچ جوانی از شما را نمیخواهم ببینم «إِلَّا غَادِیاً فِی حَالَیْنِ». مگر این که در یکی از این دو حال در حال تلاش است. «إِمَّا عَالِماً أَوْ مُتَعَلِّماً». یا علم میآموزد به دیگران، آگاه است. یا در حال آگاه شدن است. یا آگاهی نشر میدهد یا آگاهی را میپذیرد. خط ما خط آگاهی است. خط جهل و حماقت، خط تعصب، خط افراط و تفریط، خط شعارهای توخالی، خط احساسات بدون اندیشه نیست. فرمود: «خارج از یکی از این دو حالت باشید، جوان مسلمان شیعه نیستید.» نه این که حالا بیست و چهار ساعت مشغول خواندن و گفتن باشید. ولی برنامه اصلی شما آگاهی باشد. «فَإِنْ لَمْ یَفْعَلْ فَرَّطَ». اگر یک جوانی، جوانانی، نسل جوانی، گروههای جوانی باشند که برنامهریزی برای رشد فکری و اعتقادی خودشان، تفقه در دین یعنی ارتقاء شعور دینی، شعور اجتماعی-سیاسی، شعور تاریخی نداشته باشند، «فَرَّطَ». تفریط میکنند. کوتاهی میکنند. عقب میمانند. دور میخورند. «فَإِنْ فَرَّطَ ضَیَّعَ». آنها که عقب بمانند، کوتاهی بکنند، ضایع میکنند. هم خودشان را ضایع میکنند هم جامعه را ضایع میکنند. گند میزنند و به گند میکشند. خراب میکنند. «ضَیَّعَ» یعنی تضییع میکنند. «فَإِنْ ضَیَّعَ أَثِمَ وَ إِنْ أَثِمَ سَکَنَ النَّارَ وَ الَّذِی بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ». فرمود وقتی که تضییع بکنی سرنوشت امتت را و خودت را و خانوادهات را از سر جهل و نادانی، «أَثِمَ»، به گناه میافتی. گناه هم فقط گناههای شخصی نیست. گناههای شخصی ما تا میگوییم گناه، معمولاً گناه مثلاً اخلاقی- جنسی و این چیزهای شخصی فقط به ذهن ما میآید. اینها مراحل شخصی و خصوصیترش است، آن هم در یک حوزهای. گناههای اجتماعی داریم که ضرر آن همین اندازه یا حتی بیشتر است. گناه فروختن یک جامعه و سرنوشت جامعه به دشمن. گناه ذلتپذیری یک جامعه. گناه انحرافات بزرگ عقیدتی. گناه داشتن یک جامعه وابسته، ضعیف، آسیبپذیر. و فرمودند که ته خط و سرنوشت گناه هم که معلوم است نار و آتش است. بنابراین باید حتماً روی مطالعات اسلامی و شناختن دلایل صفبندیها وقت بگذارید که ما با چه کسی مخالف هستیم، با چه کسی موافق هستیم و چرا؟
یک نمونه از همین مصداقش همین جریانی است که عرض میکنم. ببینید این جریان از زمان مرحوم بازرگان شروع شد. تازه بازرگان از خیلی از اینها، بعضی از این افراد واقعاً به نظر من، با این که انحراف فکری اساسی داشت یعنی لیبرال مذهبی بود، از اساس نگاهش نگاه اسلامی-انقلابی نبود، ولی همان که معتقد بود را شفاف میگفت. پنهان نمیکرد. همان موقع هم صریح جلوی امام ایستاد و گفت اصلاً اینجوری نیست من قبول نمیکنم. بعد هم که لانه جاسوسی را بچهها گرفتند، استعفا داد. گفت من آدمی نیستم که با آمریکا دربیفتم. ما با آمریکا درنمیافتیم. استعفا هم داد. امام(ره) هم گفت خیلی خوب برو. امام گفت این انقلاب دوم بود. انقلاب بزرگتر از انقلاب اول بود. ولی دشمن اصلی را حالا همه پیدا کردند. تا حالا در انقلاب، شعارها بیشتر علیه شاه بود. حالا از این به بعد روشن شد که شاه یک مهرهای بود در اختیار آمریکا. از حالا به بعد دشمن اصلی آمریکا است. خب اینها گفتند ما با آمریکا شوخی نمیکنیم. آمریکا شوخیبردار نیست. و ما دیگر نیستیم.
امام در قم بود، سخنرانی کرد. گفت من توبه میکنم. من اشتباه کردم. اینها را بر این مردم تحمیل کردم. من فکر کردم که حالا بگوییم روشنفکرها، روشنفکرهای دینی، دانشگاهیها، اینها سر کارها بیایند که نگویند میخواهند یک حکومت غیرعلمی، غیردانشگاهی، غیرروشنفکری، عقبمانده و... ایجاد کنند ولی اینها با این ملت بد تا کردند. ساواکیهایی که باید محاکمه میشدند، میآمدند در خیابان تظاهرات میکردند که حقوق عقبمانده ما را چرا نمیدهید؟ یک انقلابی که اینقدر بیخاصیت شده بود. سه- چهارتا استان جنگ داخلی راهافتاده بود. هنوز سربرگ ادارات، کاغذهایش تاج شاه و شاهنشاه ایران بود. امام گفت دیگر اقلاً این سربرگهای اداراتتان را عوض کنید که اقلاً خودمان بفهمیم که انقلاب کردیم. چون گاهی خودمان هم شک میکنیم انقلاب شده؟ چهجوری است که هنوز سربرگ ادارات شاهنشاه ایران، تاج شاه است؟
یعنی اینها گفتند آقا! ما یک انقلابی میخواهیم که در آن انقلاب علیه آمریکا، علیه اسرائیل، استکبار جهانی، علیه چیزی صحبت نکنیم. در اقتصاد جهانی، اقتصاد سرمایهداری هضم بشویم. حرفهای انقلابی نزنیم. عدالت اقتصادی، مسئله اصلی ما نباشد. بلکه مسئله اصلی ما پیشرفت باشد زیر سایه آمریکا و غرب. ولی مذهبمان را حفظ کنیم. مثلاً مشروبفروشیها و خانههای فحشا و اینها، ما هم میگوییم نباشد. دموکراسی باشد، رأیگیری باشد. یک اصلاحات و رفرم بشود ولی ساختار همان باشد! که حالا بعضی از همانها بعدها گفتند که حتی مشروبفروشی و خانههای فحشا و اینها هم باشد، اشکال ندارد. آزادی باشد. یک عده میخواهند بروند، یک عده میخواهند نروند. حتی راجع به امام یک وقت صحبت کرد. گفت بابا کنار دریا انقلاب شده، هنوز زن و مرد مختلط با هم به دریا میروند. دیگر اقلاً این را یک علاجی بکنید. بعد در تهران علیه امام تظاهرات کردند. بعد یک عده زنهای ساواکیها و حکومتیها، درباریها و زنهای فواحش، فاحشهها که در تهران میدانید دیگر یک چند خیابان اصلاً همهاش یک شهر فواحش بود. آنجا اینهاتوی خیابانها علیه امام(ره) ریختند تظاهرات کردند که ما انقلاب کردیم، آزادی میخواستیم. اینها انقلاب کرده بودند. آزادی میخواهیم. یعنی چه حجاب؟ یعنی چه؟ چرا کنار دریاها را میبندید و جدا میکنید؟
میخواهم بگویم تا این حد ابتذال پیش رفت. امام گفت این که انقلاب نشد که! چند هزار جوان شهید بشوند، کشته بشوند و اینها، دوباره آخر برگردیم به همان نظام شاه، همان روابط، فقط رأس حکومت چهار تا آدم عوض بشوند. امام آمد و گفت من اشتباه کردم، من از مردم، از خانواده شهدا معذرت میخواهم. گفت میآیم تهران، شما را درست میکنم. بعد از قم، امام البته حالشان هم خراب شد سر آن قضایای ناراحتی قلبی و به خاطر بیمارستان آمدند تهران و گفتند مثل این که من نباید به قم برگردم. چون اول بنای امام این بود که گفت من میآیم به قم میروم، همان کارهای طلبگیام را میکنم. اینها را هم ملت رأی بدهند، انتخاب بشوند و بیایند. اینها هم در همین مسیر باشند. ما اگر یک وقتی خطایی چیزی دیدیم، یک تذکری میدهیم در حد آخوندیمان تذکر میدهیم بعد دید نمیشود. اینها دو شبه انقلاب را میفروشند. دیگر امام به تهران آمد و گفت نه، اینجوری نمیشود. اینها میخواهند من به قم بروم، قم بشود واتیکان و هی دست تکان بدهم و موعظه کنم. خوبها خوب باشند، بدها بد نباشند. اگر هم میخواهند باشند، اگر شد بدها خوب بشوند، اگر نمیشود خوبها بد بشوند. ولی موعظه را بکنم! بعد هم اینها میخواهند به حرف گوش کنند یا نکنند! بعد گفت اینجوری نمیشود. من به تهران میآیم، درستتان میکنم. انقلابی که هزار سال است ما منتظر این انقلاب هستیم. هزاران نفر زیر شکنجه کشته شدند و به تبعید رفتند. دهها هزار بچه مردم ظرف یک سال شهید شدند، این همه کشته دادیم که حکومت را تحویل جنابان عالی بدهیم که بعد شما هم راحت زندگیتان را بکنید و هر وقت هم اراده فرمودید، هر جور دلتان میخواهد تصمیم بگیرید! اینجوری نیست. اصل این انقلاب برای این مردم است و برای فقراست.
ببینید اصل این مسئله، پس از اول انقلاب بوده، هنوز هم هست. خود رژیم شاه هم یک شکل وقیحانهتر آن را میگفت. بحث این بود که دو تا خط است. پیشرفت بدون پذیرش سلطه و تحقیر دیگران میشود. شما دیدید در همین چند روز چقدر آمریکاییها توهین کردند. دیدید چه حرفهایی زدند؟ هرچه اینها کوتاه میآیند، هرچه میروند در جلسات، - در رابطه با صف کالاها - باز گفت دنیا دیدید که این ملت گرسنه ایران، این فقرا، بیچارهها، ملت گرسنه ایران چطوریپول به آنها دادیم از سر و کول هم بالا رفتند! خب پدر سوخته! اولاً پول تو نبود، پول ماست. این روزها چقدر دارند توهین میکنند. اتفاقاً خوب است یک عدهای اینها را ببینند و یک کمی بفهمند چطوری است. چون بعضی میگویند تقصیر ما است هی میگوییم آمریکا بد است. آمریکا طفلک میخواهد مشکلات را حل کند. ما نمیگذاریم! این میخواهد مشکلات را حل کند. خب حالا دارد به اصطلاح مشکلات را حل میکند ببینیم چطوری حل میکنند. اینها گفتند شما این همه امتیاز بدهید در ازای آن بخش کوچکی از پول خودتان را میدهیم. بعد توهین و تحقیر هم میکنند. بعد اوباما گفت که اینها که نیست باید فلانی باید چه کار کند، دیگری گفت باید موشکهایتان را کلاً تعطیل کنید. دیگری گفت اصلاً هیچکدام از این چیزها نیست، اتمی، همه را باید ببندید. اگر به اینها رو بدهید، آخرش میگویند بچه شاه باید برگردد! بعد هم باید عذرخواهی کنید. این ده، بیست، سی سال به ما خسارت زدید، باید جبران کنید. بعد هم در سرتان میزنند، به بقیه میگویند نگاه کنید، آدمشان کردیم. شما هم دیگر از این هوسها نکنید! قضیه این است. منتهی این خیلی خوب است که کسانی که نمیفهمند، این قضایا را ببینند، ببینند که هرچه این طرف دارد کوتاه میآید، آن طرف پرروتر و وقیحتر و بیادبتر میشود. هرچه به دهنش میآید میگوید. این خوب است یک آزمونی است که بخشی از مردم، بخشی از مسئولین ما، یک کمی از خواب بیدار شوند. هی میگویند واقعبین باشید. اینها خودشان واقعبین نیستند. واقعیت این است. واقعیت اینهایی است که دارد اتفاق میافتد. واقعیت را ببینید.
یک خط فکریای میگفته، - حالا من دیگر حسن نیت و سوء نیتها را نمیگویم. اصلاً من بنا را میگذارم همه حسن نیت داشتند و دارند. دیگه از این بهتر که نمیتوانیم بگوییم. از این مؤدبانهتر که دیگر نمیشود. همه حسن نیت داشتند. ولی مبنا این بود که جهان متعلق به اینهاست. اینها رئیس جهان هستند. قدرت، ثروت، رسانه، دانشگاه، علم، همهچیز در اختیار اینها است. اینها 100- 150 سال است که بر جهان حاکم هستند. جلوی اینها نباید ایستاد. نمیشود ایستاد. فایدهای ندارد. ضرورتی هم ندارد. دستهایمان را بالاببریم بگوییم آقا! این باجی که میخواهید، هرچه که میخواهید، ما تقدیم میکنیم. شما هم بگذارید ما زیر سایه شما، هرچه صلاح میدانید از اموال و منابع ما بردارید. هرچه هم صلاح میدانید به ما بدهید! منتهی مثل زمان شاه آنجور دیکتاتوری وقیح و بدون هیچ انتخابات و ظلم علنی و فحشای علنی و اینها نباشد. یک کمی آنجا به ما تخفیف بدهند. از اول تا الان این خط بوده است. افراد مختلفی آمدند و رفتند، حرفشان همین بود. میگفتند ما نمیتوانیم پیشرفت کنیم مگر بپذیریم که ما نمیتوانیم.
یک خط دیگر، خط امام و انقلاب بوده و هست، این است که پیشرفت میکنیم. با دنیا و با هیچ کس هم ما دعوا نداریم. حتی به فرمان قرآن با همه جهان ما رابطه دوستانه برقرار میکنیم. تا هر جا که بپذیرند رابطهای برابر باشد، رابطه برابر، از موضع برابر. نه رابطه ارباب با رعیتش. رابطه ارباب- رعیتی را نمیپذیریم. رابطه برابر را میپذیریم. از همه تجربه علمی، اقتصادی، سیاسی و معاملات و تجارت جهانی هم استفاده میکنیم، ولی ما در دل کمپانیهای سرمایهداری صهیونیستی نباید هضم بشویم. پیشرفت توأم با استقلال و عزت، میشود. شده است. مشکل است، محال نیست. هزینه میخواهد، اما تقدیر ما را تغییر خواهد کرد و ملت ایران را از یک ملت درجه سه و چهار به ملت درجه یک در جهان تبدیل کرد و میکند. و آن وقت استارت تمدنسازی اسلامی جدید است. ما خودمان رهبر یک بخشی از جهان هستیم. امام میگفت ما رهبریم. ما جزو باشگاه یک هستیم. اینها میگویند ما باشگاه سه، باشگاه سه، باشگاه درجه دو و سه هستیم، بپذیریم. دعوا سر این است. انقلاب، اسلام دعوتش، دعوتی است که مخاطبش انسان بما هو انسان است. یعنی گستره انقلاب، همه جهان و بشریت است. «اَلنَّاسُ کَافَّةً». به تعبیر قرآن، همه بشریت. از هر نژاد، جنسیت، ملیت، هر طبقه اجتماعی، اقتصادی، شغلی. بنابراین ما با جهانی شدن، جهانی شدن ارتباطات فرهنگی، جهانی بودن معاملات اقتصادی، تجارت جهانی، «لَوْ خُلِّیَ وَ طَبْعَهُ» یعنی به ذات، به نفس اینها، هرگز نه فقط مشکلی نداریم، بلکه طبق منطق بینالملل اسلام و انقلاب جز در مورد محاربین با اسلام. و این عین فرمان قرآن کریم است. قرآن میفرماید: «حتی با مشرکینی که نه فقط اهل کتاب، مسیحی، یهودی، اینها. حتی با مشرکینی که با شما پیمان صلح و دوستی دارند، با شما جنگ ندارند، حتی با آنها قرآن میفرماید اشکالی ندارد، با آنها معامله کنید، روابط داشته باشید. بالاتر از این قرآن میفرماید: حقوق آنها را رعایت کنید. «إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ». همان جا میفرماید خداوند مانع نیست از این که شما با مشرکینی که با شما سر جنگ ندارند، ولی با شما سر جنگ ندارند، تجاوز به حریم شما نمیکنند، خداوند مانع نیست که با آنها رابطه اقتصادی و اجتماعی داشته باشید. سر قراردادتان بمانید. بالاتر از آن، «بِرّ» امر به نیکی، حتی با آنها نیکی کنید. کمک از شما میخواهند، کمک کنید. یک جامعهای حتی مشرک است، مسلمان نیست اصلاً، مثلاً زلزله شده، سیل شده. قرآن میفرماید: اگر با شما سر جنگ ندارند آنها را کمک کنید؛ و بعد میفرماید که «ان تَبَرُّوهُم»، برّ نیکی، و حقوق آنها را هم رعایت کنید (قسط). خوب این پس اگر جهانی شدن، مراد این است که با تمام دنیا گارد تو باز باشد، با همه دوست باشی، روابط داشته باشی. ولو مشرک است، با تو جنگ ندارد، گرفتار شد، کمک خواست، مستضعف بود، مظلوم بود، کمکش هم بکن. پس به این معنا ما جهانی هستیم. کاملاً جهانی میاندیشیم. اصلاً اگر جهانی نمیاندیشیدیم، شعار صدور انقلاب نمیدادیم. صدور انقلاب یعنی عدالت برای همه جهان. آزادی برای همه جهان. کرامت برای همه بشریت. صدور انقلاب این است. نه تجاوز به سایر ملتها.
خب، دینی که هیچ فضیلت نژادی، ملیتی برای هیچ کس قائل نیست. کرامت انسان را میگوید فقط به تقواست، به ایمان و عمل صالح است و به علم و میزان معرفت و به حقیقت انسان است. روشن است که هیچ مانع تصنعی بر سر راه ارتباطات جهانی و روابط بینالملل، اقتصاد جهانی، سیاست جهانی، علم جهانی هرگز مانعی قائل نیست و این انقلاب کاملاً جهانی میاندیشد. جهانی حساس است، یعنی حساسیتهایش جهانی است. اهدافش جهانی است. مبانی و ایدههایش هم جهانی است. بنابراین ما مثل انقلابهایی نیستیم که سرمان را بکنیم در لاک خودمان. سرت را در برف بکن، دورت مرز بکش، با هیچکس نه بگو، نه بشنو، نه برو، نه بیا. اینجوری ما نیستیم. در خودت حبس شوی؟ نه. کاملاً جهانی. منتهی جهانی بودن دو نوع است. یعنی سنخ دعوت اسلام، احکام اسلام، اخلاق و عقاید اسلامی، انترناسیونالیستی و جهانی است. منتهی عرض کردم جهانی بودن دو جور است. یکی: ما هیچ اراده و اختیار و شرافتی در این جهانی که آنها تعریف میکنند نداشته باشیم. یکی این که ما در این جهان به اندازهای که حق ماست، سهم داشته باشیم و بتوانیم با همه جهان آزادانه و راحت سخن بگوییم و حقوق خودمان و عزت خودمان را حفظ بکنیم.
اما جهانی شدنی که آنها میگویند، میگویند اگر در جهان هضم نشوی، پیشرفت نمیکنی! به مفهوم ارتباطات سالم، دوطرفه، منطقی، برابر، عادلانه در حوزه اقتصاد و فرهنگ و سیاست و حقوق بشر، آنها این جهانی شدن را نمیگویند. آنها همان را میگویند که میگویند آمریکا با دنیا حرف میزند. میگوید ما این بالا میایستیم. تو آن پایین بایست. من دستور میدهم، تو بگو چشم. بعضی وقتها هم بالا تف میکنم. یک تف هم بالای تو میاندازم هرچه هم در جیبت هست، خالی کن! اگر ته آن صلاح دیدم، یک کمی از آن را جلوی تو میاندازم. آن هم با توهین. غذا هم که میخورم، شاید استخوانش را جلویت بیندازم! اینها اینجور رابطه را میگویند. رابطهای که ما میگوییم این است که دوتا برابر بنشینید، حقوق همه محترم. نه به هم اهانت کنیم، نه به هم ظلم بکنیم. این جهانی شدن را ما میگوییم. آنها آن جهانی شدن را میگویند. این روشن باشد.
آن وقت یک اسم روشنفکری-تبلیغاتی برای همین مفهوم استعمار قدیمی استعمار گذاشتند که سیطرههای استعماری را توجیه کنند و آن این است که جهان یک دهکده است. بعد هم میگویند این دهکده یک کدخدا دارد. بخواهی با کدخدا دربیفتی، در این دهکده کار تو زار است. نمیگذارد نفس بکشی. برو دستش را ببوس، خضوع کن، چکمههایش را ببوس. بگو که هرچه شما میفرمایید. خانه ما خانه شماست. ناموس ما در اختیار شماست. همه چیز در اختیار شماست. اگر لطف بفرمایید، اجازه بدهید ما هم این گوشه زندگی کنیم، هر طور شما بفرمایید. خب، یک فکر اینجوری است. یک تفکری از اول انقلاب این بود. از اول این نهضت آزادی و بازرگان همینها را میگفتند تا الان. همین خط که دهکده جهانی است، کدخدای آن هم اینها هستند.
خب، ما منع شرعی گفتیم برای استفاده از تکنولوژی، برای مزایای اقتصادی اگر غرب یا جاهای دیگر دارند. انتقال مهارتها، آموزش، روابط دوستانه متقابل با غرب، با شرق، انتقال تجربیات دیگران به کشور. هرگز مخالفت نداریم، بلکه تشویق شرعی داریم در این باب که «حکمت» را و «علم» را اگر یافتیم، حتی از غیرمسلمین بیاموزیم، بدون تعصب. اما نه چشمبسته، با تحقیق. ولی ما مرز مصنوعی نداریم.
پیامبر(ص) فرمودند که «خُذِ الْحِکْمَةَ وَ لَوْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ». حتی اگر مشرکی یک حرف درستی زد که با عقل و وحی جور میآید، قبول کن، نگو مشرک گفته. اینجور نیست که هرچیزی که مشرکان گفتند حتماً مشرکانه است. بالاتر از آن، فرمودند: «خُذِ الْحِکْمَةَ وَ لَوْ مِنَ الْمَجَانِینِ». فرمود: «اگر یک دیوانهای هم حتی یک حرفی زد، خودش نفهمید چه گفت، ولی حرفش درست بود، همان حرف را هم تأیید کن.»
ما کار داریم به محتوای آن کار و حرف. کار نداریم چه کسی میگوید. کار نداریم چه میگویی. چه میگوید. اگر معقول و مشروع و به نفع بشر است، قبول میکنیم، هر که میخواهد بگوید. پس ما این فوبیا و نسبت به غرب و شرق که هرچه از غرب بیاید نجس است، هرچه از شرق بیاید نجس است، درها را ببند، دروازهها را ببند، نگاه نکن، حرف نزن، گوش نکن. این حرفها منطق انقلاب اسلامی نیست. منتهی صحبت ما این است. آیا این روابط منفعلانه و از موضع فرودست باشد؟ یا فعالانه و از موضع تصمیمگیر باشد؟ با عزت یا بدون عزت؟ مسئله ما این است.
اینها میگویند روابط بدون عزت هم بود، بود! ما میگوییم باید روابط به شرط عزت و استقلال باشد. این بحث است. اگر روابط فرهنگی، اقتصادی، سیاسی تبدیل به تحکم یک طرفه و زمینهساز سیطره کشورهای دیگر بر ما به شیوههای جدید منتهی بشود. یعنی رابطه بهانهای بشود برای استثمار اقتصادی مسلمین، برای تهاجم به فرهنگ اسلام، سبک زندگی اسلامی، برای سلطه بر جوامع اسلامی. این جهانیگری با قاعده قرآنی نفی سبیل جور نیست. قاعده نفی سبیل یعنی آیهای که میفرماید: «خداوند «لَنْ یَجْعَلَ» چنین اجازهای ندارد که کفار بر مؤمنین مسلط بشوند و سرنوشت شما را دیگران از بیرون تعیین کنند.» این حرام است.
هر نوع رابطهای که منجر به نوعی سلطه آنها بر ما بشود، با این رابطه مخالف هستیم. با رابطهای که منجر به سلطه نشود، هیچ کس مخالف نیست. اینها میگویند سلطه هم شد، شد. از این سلطه نمیشود فرار کرد. و اینها خدایان این دوره هستند، باید تسلیم شد. ما میگوییم این تجاوز به حریم امت اسلامی است. جهاد در برابر آن واجب است. منتهی جهاد در هر حوزهای متناسب با همان حوزه است. یعنی در برابر تهاجم اقتصادی، جهاد اقتصادی. جهاد تولید. در برابر تهاجم فرهنگی، جهاد فرهنگی، جهاد علمی. در برابر تجاوز سیاسی- نظامی، جهاد نظامی و سیاسی. ولی هر جا سلطه است، باید جهاد باشد. بنابراین کینه علیه غرب، کینه علیه غیرمسلمانها، فوبیا یا ترس روانی نسبت به هرکس غیر خودی است، ترس روانی از ارتباط با دیگران. این چیزها وصلههایی است که به این انقلاب نمیچسبد. و اگر از عزت امت اسلام میگویند، شعار، هدف، عقدهگشایی نیست، هدف دیگرگریزی نیست. هدف تشکیل جامعههای بسته محدود جزیرهای نیست. این حساسیت به دلایل اسلامی و انسانی فقط برای حفظ شرافت انسانی، کرامت اسلامی مردم است. برای دفاع از مصالح این مردم است و مقاومت در برابر انواع جدید بردگی است که اسمهای روشنفکری روی آن میگذارند. بعضی از این افرادی که اسمهای آنها را میشناسید، نمیبرم. همین روزها هم باز دوباره در همین مقالات و سایتها و اینها دیدم همین حرف را میزنند. اینقدر وقیح هستند که میگویند اصلاً کلمه «استقلال» و کلمه «وابستگی» توهم است! خودتان احتمالاً فهمیدید که چه کسانی را میگویم چون اسم و مقاله را صریح مینویسند به این عنوان. وابستگی و استقلال و اینها چیست؟ اینها توهم است. اینها حرفهای کمونیستها بوده. اصلاً استقلال معنی ندارد، امکان ندارد. وابستگی یک امر طبیعی است. همه به هم وابسته هستند. اینها را هم تحریف میکنند. ما میگوییم وابستگی به ارباب. آنها میگویند همه به هم وابسته هستند، همه به هم کمک میکنند. یعنی اینها معمولاً مفاهیم انقلابی را وقتی میخواهند خراب کنند، اول تحریفش میکنند. یک جوری دیگری میگویند، یک چیز دیگری میگویند، بعد خرابش میکنند. استقلال را میگوید انزوا خوب نیست، انزوا بد است. چه کسی گفت انزوا؟ تا میگویی عزت میگوید تکبر کار درستی نیست. با همه چرا جنگ دارید با دنیا؟ اصلاً ببینید! شما یک چیز میگویی، او یک چیز دیگری میگوید. شما هرچه میگویی، یک معنی دیگر از آن میکند، آن را خراب میکند. چون شفاف که نمیتواند حرف تو را مورد هدف قرار بدهد که. تا میگویی «استقلال.» میگوید «انزوا.» منظورش انزواست. میگویی «عزت.» میگوید اینها با دنیا میخواهند بجنگند. میگویی «صلابت اعتقادی» میگوید اینها متعصب هستند. اینها اصلاً با علم مخالف هستند. هرچه میگویی، یک کلمه دیگری درست میکنند کنارش، آن را میکوبند و شستوشوی مغزی و تهمت و دروغ. بسیاری از رسانهها و قدرتهای غرب که در خدمت سرمایهداری بزرگ، عمدتاً شرکتهای سرمایهداری صهیونیستی هستند، از یک طرف یک جنگ صلیبی- صهیونیستی علیه اسلام و مسلمین برای فتح کل سرزمینهای اسلامی راه انداختند. رجز میخوانند، برنامه اجرا میکنند. خوب، چهار تا کشور اسلامی در همین ایام اشغال شد، در همین 20- 30 سال. مقاومت ما باعث شد اینها نتوانند آنجا مستقر بشوند. اگر انقلاب ما نبود، نه هیچکدام از اینها از افغانستان بیرون میرفتند، نه از عراق حاضر میشدند بروند، از لبنان هم نمیرفتند بیرون، فلسطین هم مقاومتی در برابرشان نمیشد. همه این مقاومتها تحت تأثیر انقلاب اسلامی است. انقلاب اسلامی در افغانستان و عراق و فلسطین و لبنان دماغ اینها را به خاک مالید. و الا خیلیها میگفتند حالا دیگه آمدند درست است، اشغال کار خوبی نیست ولی حالا شده دیگه. اشغال شده دیگه. حالا شده دیگه! این تفکر را باور کنید، زمان جنگ ما هم اگر امام نمیایستاد، اینها میگفتند خب، حالا که دیگه خوزستان رفت. درست است، نباید میرفت ولی خب رفت دیگه! حالا که رفت. واقعبین باشید. واقعیت را بپذیرید. واقعیت این است که اگر تو فداکاری کنی، پیروز میشوی. وا بدهی، تسلیم بشوی، شکست میخوری. این واقعیت است. واقعبین یعنی این. اینها میگویند وقتی آنها آمدند و گرفتند، فقط همین واقعیت است. آن واقعیت دومی یک کمی سخت است چون هزینه دارد.
اینها از یک طرف از حقوق بشر و دموکراسی و مناسبات جهانی و توسعه و این حرفها بحث میکنند، در عمل با عدالت جهانی، با حقوق بشر و تأمین حقوق بشر در همه جهان، مخالفت میکنند و جهانی شدن هم که میگویند، باز این را بدونید که هدفشان آمریکایی شدن جهان است. نه جهانی شدن، جهانی شدن غرب هدفشان است. غربی شدن جهان است. یعنی جهانی شدن یعنی اقتصاد همه جهان در طول کمپانیهای سرمایهداری صهیونیستی غرب باشد. همه فرهنگ جهان تابع فرهنگ لیبرال مادی غرب باشد. همه در خدمت صهیونیسم باشند. این را جهانی شدن میگویند!
چون فرصت نیست، من فقط یک محور دیگر از استدلالها و یک عبارتشان را برایتان میخوانم. اسم افراد را نمیبرم. عین عبارتشان را دارم برای شما عرض میکنم.
میگویند هویت ما مانع توسعه و پیشرفت است و به این جامعه همچون جامعه مذهبی-انقلابی هنوز، به این جامعه هم امیدی نیست. بنابراین باید دولت را گرفت، از دولت شروع کرد. آمرانه اصلاح کرد. شخصیت این مردم خراب است و مناسب با توسعه نیست. مشکل توسعهنیافتگی ایران حتی با اصلاح افکار این مردم هم حل نمیشود. بخش قابل توجهی از مسائل این مردم ناشی از بحران شخصیتیشان است. و الا از همان زمان مشروطه، افکار مدرن، افکار غربی، در ایران آمد، ولی شخصیت و خلقیات این مردم خراب است و تا وقتی تحول شخصیتی صورت نگیرد، نمیشود درست کرد. تا وقتی ساختارهایی که به شخصیت در این جامعه منتهی میشود تغییر پیدا نکند، نمیتوانیم ساختارهای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی را متحول کنیم. این یک. اول که میخواهند هرکس از زمان مشروطه تا الان خواسته وابستگی را تئوریزه کند، خیانت را، اول همین را گفته. گفته این ملت بیچاره و بدبخت است. این ملت استبدادزده است. این ملت حالا حالاها آدم نمیشود. این یک ملت بیچاره و عقب مانده است. این پیشفرض اول اثبات میکنند. حالا یکی نیست به اینها بگوید که این ملتی که ظرف صد سال سه تا انقلاب بزرگ کرده، این ملت استبداد زده است؟ کدام ملت مثل ملت ما این همه علیه استبداد، شورش کرده است؟ درست معکوس معنی و تفسیر میکنند. این ملت یکی از رشیدترین ملتها و ضد استبدادیترین ملتهای جهان است. در دهه هفتاد هم بعضی از آقایان مسئولین میگفتند که این ملت، تاریخش استبدادزده است. به آمریکاییها میگفتند: «ملت شما ملت دموکرات هستند. ملت ما بیچاره، ملتی است یک عمر استبداد زده، بیچاره است. شما الان دویست سال است دموکرات هستید! این هم به یک شکل دیگر. شخصیت و خلقیات این ملت خراب است. تا وقتی هویت خودش را حفظ کند، این ملت آدم نشود، پیشرفت نخواهد کرد. چون با این روحیات مدام مقاومت میکند.
پیشنهاد دوم آنها) چون با این ملت نمیشود پیشرفت کرد، باید دولت بیاید با اقتدار از این هویت و فرهنگ و شخصیت مردم، این را باید تغییر بدهد. از این فرهنگ باید هویتزدایی کند. عین عبارت آنهاست: «هویت ما مانع توسعه است.»
بعد، حالا پس چه کسی باید اینها را درست کند؟ مسئولیت این تحول با چه کسی است؟ وقتی این مردم سنتی و عقبافتاده و مذهبی و انقلابی و این حرفها هستند؟ میگوید با توجه به این که ما نظام رقابت، نظام حزبی به سبک غربی نداریم، ملت یک ملت ضعیف و عقبمانده است باید دولت مسئولیت این تحول را بر عهده بگیرد و کلید توسعه این است. آن کلید، کلید که میگویند کلید توسعه، این است. امید است در نیم قرن آینده، جامعه قوی بشود. از جامعه این جامعه مذهبی-انقلابی به یک جامعه مدنی برسیم تا این فرهنگ شخصیتی مردم تغییر نکند، هرکس هرچه راجع به این ملتها میگویند، توهم است.
سه) بدون هضم در اردوگاه غرب، نمیتوان پیشرفت کرد. - دارم عین جمله آنها را میخوانم - باور میکنید کسانی صریح اینها را به همین صراحت مینویسند؟ بله، از مشروطه تا امروز کسانی همین حرفها را گفتند. بدون هضم در اردوگاه غرب، نمیتوان پیشرفت کرد. میگویند برنامهریزی باید در درون ما انجام بشود، اما اصل را باید بر حاکمیت جهانی گذاشت. بعد سوال: شما که جهان جهان میگویید - این حرف را بازرگان و امثال آنها هم از همان موقع میزدند - خوب، ما واقعبین باشیم. فرهنگ اعتقادی ما در این جهان حاکم نیست. تضاد دارد با بعضی از آنچه که بر جهان حاکم است. ما یک لایههای مختلف فکری داریم، یکیش دینمان است، یکی ایرانی بودنمان است، یکیش هم جهانی شدن یعنی غربی شدن، به مفهوم غربی شدن است. دینمان را در خانههایمان نگه داریم. نماز، روزه، حج، آش نذری، اینها را نگه داریم. ایرانی بودنمان هم در شناسنامههایمان باشد. شناسنامهها را ما نمیگوییم دست بزنید. همان شناسنامهها باشد. اما فرهنگ حاکم بر این جامعه نمیشود... باید این تناقضی که بین ایرانی و دینی و مسلمان بودن با جهانی شدن به مفهوم غربی شدن است، این را باید حل کنیم. باید هنرمندانه و آگاهانه از این وضعیت موجود جهانی بهرهبرداری کنیم. در دهه هفتاد و هشتاد، خیلیها آمدند همین حرفها را صریح گفتند. از این هم صریحتر گفتند. ما در آن دوره کسانی داشتیم در مسئولین حکومت جمهوری اسلامی که خیلی صریح گفتند که ما باید بپذیریم، امام اشتباه کرد. ما به امام علاقه خصوصی و شخصی داریم ولی اشتباه کرد! ایشان اشتباه کرد. ما را به مسیر نادرستی برد! یکی از این آقایان که همه میشناسند، مسئولیت اجرایی مهمی در این مملکت داشت. به شخص خود من گفت که این حرفهای اسلامیات و انقلابیات، آیه و حدیث که میخوانید، اینها به درد حکومت کردن نمیخورد. اینها به درد انقلاب کردن فقط میخورد. و صریح به بنده ایشان گفت که: این جامعه تا نفهمد که سقف پیشرفت، نظام لیبرال-سرمایهداری غرب است، بیخودی تقلا میکند و دور خودش میچرخد! صریح ایشان به من گفت مدینه فاضله بشری ممکن، نظام لیبرال- سرمایهداری است. اسلام و این حرفها را بگذاریم. خود امام زمان هر وقت آمد، اگر ایشان آمد، هر وقت آمد، خودش این کارها را بکند. ما الان سقف حرکت، خط پایان حرکت ما نظام لیبرال- سرمایهداری است. گفت: با این شعارهای اسلامی، انقلابی نمیشود پیشرفت کرد. بعد به من گفت که من به امام شخصاً علاقهمندم. دوستش دارم. هیچکس را مثل امام من هنوز در قلبم اینقدر ارزش ندارد. ولی این افکاری که امام گفت و به ما یاد داد، ما هم مدتی گفتیم با این حرفها و این افکار، نمیشود پیشرفت کرد و جامعه را ساخت. پس افراد مهم نیستند. این افکار مهم هستند.
من خواهش میکنم این جایی که حالا اسم افراد را بردم یا بازرگان یا با کنایه حرف زدم و اینها، اسم از من هیچجا اسم نقل نکنید. خواهش میکنم. آنهایی که گزارش تهیه میکنند و بیرون میبرند، همان حرف معمولی ما را تغییر میدهند، چه برسد به چیزهایی که یک جایی میگوییم! چون نود درصد چیزهایی که به قول من مینویسند، حرفهای من نیست. خودم میخوانم، تازه میبینم یک کسی همچین حرفهایی زده. گاهی درست خلاف حرف ما را نقل میکنند. حالا در این مورد من خواهش میکنم اسم افرادی را که بردم، به کنایه یا به چیز، خواهش میکنم حرفها را فقط نقل بکنید.
ادعایشان این است که ما باید همه گروههای تصمیمگیر را به اجماع برسانیم. یک استراتژی ملی داشته باشیم. بفهمیم، همه بپذیریم که فرمول شبکهای توسعهیافتگی این است. بله، ایران باشیم. معنویت دینی هم داشته باشیم. بحران مشروعیت خود را فقط به روش دموکراسی غرب احاله بدهیم. و انباشت اقتصاد اقتصادی، هدف اصلی ما باشد فقط. به مسائل فرهنگی، اعتقادی، عدالت اجتماعی، فقیر، دارا، اینها کار نداشته باشیم فعلاً. روابط دو طرف، روابط معقول و منطقی با محیط بینالملل داشته باشیم. وقتی هم میگوییم روابط منطقی و دو طرفه با محیط بینالملل داشته باشیم، یعنی چی؟ خوب، ما هم همین را میگوییم. میگویند نه، منطقی یعنی این که هرچه او میگوید چون زورش بیشتر است، این منطقی است! منطقی این نیست که تو بایستی جلوی او بگویی برابر. ما برابر نیستیم که ادعای برابری داشته باشیم. فرهنگ ما منشأ خرابی است؛ فرهنگ سیاسی ما و باید توسط دولت اصلاح بشود. ما هنوز نفهمیدیم که انرژی اصلی توسعه در ایران کجا است. باید اجماع صورت بگیرد یعنی باید مخالفین این تفکر از سطح تصمیمگیری در حکومت حذف بشوند یا از سطح حاکمیت حذف بشوند یا کلاً اگر هم شد انشاءالله محو بشوند! که دیگر این حرفها را هم در جایی نزنند.
طرح میانمدت ما این باشد که لایه اصلی تحول در ایران، تحول فرهنگی، منتها توسط دولت. از طریق آموزش و پرورش، شستوشوی مغزی از طریق دانشگاه، رسانهها. نسل بعد، این نسل که از دست رفت، نسل بعدی را اقلاً آدم بار بیاوریم که بفهمند که جز بدون زیر سایه غرب، هیچ غلطی نمیشود کرد. دولت کارآمد، مسائل روزمره را جوری مدیریت بکند که در عین حال این شخصیت گردنکش ایرانی اصلاح بشود تا بشود ساختارهای دیگر را اصلاح کرد. - من دارم عین عبارت آنها را میخوانم - تا ایران در معرض تفکر و روشهای غربی نباشد، روش استراتژیک برای تطبیق با شرایط جهانی پیدا نخواهد شد. یعنی ما باید سرتاسر نظام آموزشی و رسانهای ما از این هم که هست، غربیتر بشود کاملاً مغزها غربی و غربزده بار بیاید. آن وقت ما واقعیت جهان را میشناسیم، درست مثل آدم عمل میکنیم. سرت را بیندازی پایین، در همان لاینی که آنها میگویند، جلو میروی! تطبیق معقول با این شرایط ما نداریم. ما تفکر استراتژیک لازم داریم. مقدورات واقعیمان را نمیشناسیم. واقعیتهای جهانی را نمیشناسیم. طبق آن تعریف باید سطح استاندارد زندگی صورت بگیرد. روش مملکتداری را باید آنطوری که آنها میگویند عمل کنیم. دارد میگوید سیستم را باید رو به غرب، رو به قبله، رو به غرب بخوابانیم و جوری بخوابانیم که دیگر بلند نشود یعنی برگشتپذیر نباشد. جوری رو به قبله بخوابانیم که برگشتپذیر نباشد! منتهی اینها یک توصیهای دارند همان توصیه را هم که اول میگفتم، همین را داشتند. میگفتند نمیشود در چشم این مردم نگاه کرد و گفت نوکری بهتر از استقلال است. انقلاب را کنار بگذارید. لاییک فکر کنید، نه اسلامی. صریح نمیشود. ما تغییر تدریجی را باید ایجاد کنیم. نه ناگهانی. یعنی سکولاریزاسیون مهندسی شده، نه ساختارشکن. باید با پنبه سر آنها را ببرید. زیرپوستی، از زیر سطح آب عمل کنید. والا اگر رک بایستی در چشم اینها به مقدسات انقلاب و اسلام فحش بدهی، اینها عصبانی میشوند. مثل همان دوره هشتاد و هشت و این اتفاقات میافتد. اینها باید همینطور غیرمستقیم، در چشمشان نگاه نکنید. سرت را بیندازید پایین، لبخند بزنید، دست بدهید، با همه حالت چطور است؟ بعد یواشکی کارت را بکن!
سیستم اجتماعی باید به نحوی تفسیر بشود، کنترل بسیار غیرمستقیم. حفظ امنیت از موضع روانشناسی افراد و گروهها و جامعه. هیچکس را عصبانی نکنید. صریح حرفهایتان را نزنید. مؤدبانه صحبت کنید تا تحریک نشوند، عصبانی نشوند. به این شیوه، عقلانیت با تعریف ما بسط پیدا کند و برویم تناقض بین شخصیت و افکار ایرانی را به حداقل برسانیم. به آنها یاد بدهیم واقعیتها چیست. بفهمند. جوری برنامهریزی بشود که از وضع موجود به سمت وضع مطلوب ما حرکت کنند بدون این که خودشان بفهمند. هر حکومتی دیدهبان میخواهد. تا افق و آینده را درست تشخیص بدهد، ما باید برویم اتاق دیدهبانی را بگیریم. اتاق دیدهبان آن جایی است که برای یک کشور چشمانداز مینویسد. آینده را تفسیر میکند. اهداف را تعریف میکند.
میگوید باید یک کاری بکنیم. اینها بدون این که بفهمند هایجکت کنیم این هواپیما را برباییم بدون این که خودشان متوجه بشوند. مسافرها همه نشسته باشند. دو جور میشود هواپیما را ربود. یکی آن روش خشن آن که طرف اسلحه بکشد و بگوید: «همه خفه شوید! ما هواپیما را ربودیم!» این روش جواب نمیدهد چون اینها میافتند و همه ما را از پنجره بیرون میاندازند. باید هیچی به اینها نگویید. بگویید اوضاع عادی است. یک کمی فضا چیز شده، یک اکسیژن را میفرستیم، یک کمی مجاز به نفس کشیدن شوید. هیچ مشکلی پیش نیامده.! ولی جهت اتاق فرمان را تغییر بدهیم. آن وقت اینها که در هواپیما نشستند، اصلاً متوجه نمیشوند که این هواپیما چه وقت برگشت و به یک سمت دیگری رفت. روشی که اینها داشتند از اول انقلاب، خط لیبرال مذهبی، این روش بوده است. الان هم همین روش به اسم عقلانیت، به اسم واقعبینی، ساختارسازی و تغییر ساختارها است.
عبارات دیگر هم هست که چون وقت نیست من دیگر نمیخوانم.
هشتگهای موضوعی