شبکه چهار - 19 اردیبهشت 1404

بحثی در سیره سیاسی، عبادی حضرت امام رضا ع (چگونه یک امپراتوری را به بازی بگیریم)

میلاد امام علی بن موسی الرضا ع - سلسله مباحث انسان ۲۵۰ ساله - مشهد - ۱۳۹۷

بسم الله الرحمن الرحیم

محضر برادران و خواهران عزیز سلام عرض می‌کنم. ما شاید به یک معنا به اصلی‌ترین بخش این سلسله بحث که مربوط به ساعات مقدس حضرت علی ابن موسی الرضا( سلام الله علیه) در محضر ایشان، در مشهد ایشان باشد، رسیدیم. این بحث مربوط به تحلیل منش سیاسی-اجتماعی حضرت رضا( سلام الله علیه) است. من یک نکته را تذکر بدهم، من قبلاً هم فکر می‌کنم به یک نحوی خدمت دوستان عرض کردیم، من حالا به یک تعبیر صریح‌تری عرض می‌کنم، بخصوص در مورد حضرت رضا(سلام الله علیه) یک اتفاق بی‌سابقه و بی‌لاحقه، یعنی کاملاً استثنائی در زمان حضرت رضا(سلام الله علیه) می‌افتد که اتفاق بزرگ و بسیار پیچیده سیاسی است. برای اولین و آخرین بار حکومت کل جهان اسلام، که بزرگ‌ترین قدرت در جهان است، علی الظاهر، ظاهراً به اهل بیت(علیهم السلام) تقدیم می‌شود. نه پیش از حضرت رضا چنین اتفاقی افتاده است، نه پس از ایشان. حکومت هرگز به یک چنین جمع‌بندی‌ای نرسیده است که عملاً در برابر اهل بیت(علیهم السلام) تسلیم بشود. شما از زمانی که امیرالمؤمنین شهید شدند و حکومت ایشان سقوط کرده است، حکومت امام حسن(علیه السلام) ، بعد بیست سال، بعد ده سال، فعالیت‌های تحت نظارت دقیق پلیسی حکومت در مدینه، بعد ده سال رهبری سیدالشهدا بر نهضت شیعه در زمان معاویه، بعد قضیه عاشورا و کربلا و شهادت ایشان، بعد آن دیکتاتوری و خفقان بی‌سابقه‌ای که در زمان امام سجاد هست، بعد فضا در زمان امام باقر و بخصوص امام صادق باز می‌شود، رژیم سرنگون می‌شود، دوباره انقباض شدید حکومت، رژیم جدید، در زمان موسی ابن جعفر که دوباره فضا خیلی سخت می‌شود و نفس‌ها در سینه‌ها حبس می‌شود، که دیگر موسی ابن جعفر بیش از همه اهل بیت در اسارت و زندان و شکنجه و تبعید و تحت تعقیب هستند و انقلاب‌ها و قیام‌های مسلحانه به رهبری موسی ابن جعفر یا با الهام از ایشان، زیر نظر ایشان، کل جهان اسلام را گرفته است. هارون ابرقدرت جهان، قوی‌ترین حاکم بنی‌عباس است. چه اتفاقی بعد از هارون و بعد از شهادت موسی ابن جعفر می‌افتد که یک‌مرتبه چنین حکومت گردن‌کلفت، دژخیم و ابرقدرت جهان که همه را از سر راه برداشته و با موسی ابن جعفر هم چنین برخوردی کرده است، کارش به جایی می‌رسد که حکومت را به امام رضا(علیه السلام) تعارف می‌کند! اگر حضرت رضا آنجا می‌گفتند قبوله، او چه ‌کار می‌خواست بکند؟ این حکومت در چه موضعی از ضعف و اهل بیت در چه موضعی از قوت قرار گرفتند که این بازی پیچیده سیاسی شروع می‌شود که بعد از امام رضا و بعد از مأمون هم دیگر تکرار نشد.

آن وقت حضرت رضا(سلام الله علیه) واکنش معجزه‌آسا در برابر این پیچیده‌ترین و بی‌سابقه‌ترین طرح نشان دادند. این خیلی مهم است که حکومت چرا به آنجا رسید و آن واکنش در برابر این قضیه چه بود و علت آن چه بود؟ سیستم، دستگاه، چه ایده‌هایی و چه روش‌هایی داشت، چه تاکتیک‌هایی زد؟ و امام رضا(علیه‌السلام) چه ضدتاکتیک‌هایی زدند؟ و این عملیات و ضدعملیات که شاید پیچیده‌ترین نوع عملیات سیاسی در بالاترین سطح حاکمیت و خلافت بود، با چه اهدافی و چگونه طراحی شد و به چه نتایجی و چگونه رسید؟ و دقیقاً یک فن و یک فن بدل بود. یعنی اگر ما بخواهیم از یک جهاتی این را به کشتی فینال در حوزه سیاست تشبیه کنیم، حالا مثال خوبی نیست، تعبیر خوبی نیست، ولی از باب این که من اهمیت و دقت آن را عرض بکنم و این که یک تاکتیک، یک فن در حساس‌ترین لحظه می‌زنی یا ضربه فنی می‌کنی یا ضربه فنی می‌شوی و تکلیف آن در عالی‌ترین سطح معلوم می‌شود. چنین اتفاقی در حوزه سیاست و قدرت افتاد. شش پروژه حاکمیت و شش پروژه ضدحاکمیت از طرف مأمون و از طرف امام رضا(علیه‌السلام) اعمال می‌شود. شش حمله و شش ضدحمله و پیروز نهایی امام رضا(سلام الله علیه) هستند به حدی که تمام این پروژه ظرف یکی دو سال شکست می‌خورد و حکومت، بازی را کنار می‌گذارد و دوباره همان رفتاری که قبلاً با اهل بیت کرده است، با موسی ابن جعفر کرده است، با امام رضا انجام می‌دهد. ما این شش پروژه و شش ضدپروژه را می‌خواهیم توضیح بدهیم که چگونه اینجا تحلیل شده است؟ این خیلی زیبا و دقیق است. من هرچه نمی‌خواهم این را به مثلاً شطرنج و مسابقه سیاسی که قهرمانان جهان در فینال انجام می‌دهند، که گاهی با یک حرکت چه‌کار می‌کنی، کیش‌مات، این‌ها، تشبیه کنم، چون قداست کار امام رضا(سلام الله علیه) را زیر سوال می‌برد ولی برای تفهیم اهمیت و دقت آن باز این تعبیر را هم به کار می‌برم.

سیره سیاسی اهل بیت که بحث می‌شود، ما حالا در محضر حضرت رضا هستیم، خب حالا امام رضا هم بله هوش سیاسی داشتند، عجب! او می‌خواسته این کارها را بکند، امام رضا هم تاکتیک زده، خلافش کرده و بعد هم شهید شده است. نه، ما اینجا این را نمی‌خواهیم بگوییم. ما می‌خواهیم بگوییم ببینید این‌ها وارد پیچیده‌ترین عرصه‌های سیاسی و نظامی و اقتصادی و... شده‌اند اما یک لحظه جای هدف و وسیله را اشتباه نگرفته‌اند. این‌ها الگوهای خوبی برای بشر هستند. از این‌ها یاد بگیرید. شما فکر نکنید یک کسی مقدس و اخلاقی و باتقوا است، این دیگر باید پخمه باشد. ما خیال می‌کنیم آدم‌ها یا زرنگ هستند که بی‌دین هستند، یا خیلی متدین و باتقوا هستند که نفهم هستند و کلاه آن‌ها را برمی‌دارند! اگر تو مقدس هستی، کلاه سرت می‌رود. تو در سیاست، در اقتصاد باید بی‌عرضه باشی. بعضی‌ها فکر می‌کنند هرکه هرچه بی‌عرضه‌تر است، این مثل این که باتقواتر است.!

امام(ره) هم در منشور روحانیت می‌گوید، می‌گوید کاری کرده بودند هرکه گردن خود را کج می‌گرفت، صدای خود را نازک می‌کرد، لخ‌لخ پاهای خود را روی زمین می‌کشید، می‌گفتند این باتقواتر است. هرکه کلاه او را برمی‌داشتند، می‌گفتند این خیلی باتقوا است. هرکه بی‌عرضه‌تر، باتقواتر. نه آقا این‌طور نیست. اهل بیت را ببینید. آن‌ها پیچیده‌ترین دستگاه‌های سیاسی جهان را بازی داده‌اند. آن‌ها سواری نداده‌اند، سواری گرفته‌اند. نه به نفع خودشان، به نفع مکتب. آن‌ها بازی نخورده‌اند بلکه صاحبان قدرت را بازی داده‌اند. این‌ها اوج قداست و اخلاق هستند، اوج هوشیاری و دقت و عقلانیت سیاسی هم هستند. این‌ها را، هدف این است. آقا سیاست پدرسوختگی است؟ بله، ۹۰ درصد سیاسیون جهان پدرسوختگی و بازی می‌کنند. جنگ قدرت است. آن‌ها دروغ می‌گویند، وعده دروغ می‌دهند، رأی می‌خرند. آن موقع رأی‌ها بیعت‌های قبیله‌ای بود، حالا بیعت‌ها از طریق صندوق و احزاب و لیست احزاب است. فرقی نمی‌کند.

نکته دوم، تعبیر "رضا" که برای حضرت رضا بخصوص می‌گویند، این که اسم حضرت رضا نیست. اسم ایشان که علی است. این لقب رضا دو سه جور بحث شده است در طول تاریخ. یک وقت حکومت‌ها همین لقب رضا از آل پیغمبر به کار می‌بردند، آن‌ها می‌خواستند بگویند آقا این‌ها ببینید به ما رضایت داده‌اند، تسلیم شده‌اند، ما را قبول دارند. این‌ها راضی هستند دیگر. اگر کسی مدعی اصلی ما است، این‌ها خودشان راضی هستند. یک بحث این بود که یک، این رضا لقب اخلاقی است. یعنی به لحاظ اخلاقی، قدرت توکل، ارتباط روحی با خداوند، این‌ها رضا و راضی هستند. خود رضا یکی از صفات بسیار بالای اخلاقی است. می‌گویند اگر کسی می‌خواهد بفهمد مقام او پیش خدا چقدر است، ببیند مقام خدا پیش او شما چقدر است. هرچقدر شما خدا را دوست دارید، خدا هم همان‌قدر شما را دوست دارد. از امام(علیه السلام) پرسیدند آقا ما می‌خواهیم بفهمیم ما پیش خدا چه مقامی داریم. ایشان فرمودند این خیلی راحت است، ببین خدا پیش تو چه مقامی دارد، تو هم همان‌قدر مقام داری. خدا برای تو چقدر مهم است؟ تو هم همان‌قدر مهم هستی. اگر خدا برای تو خیلی مهم است، معلوم می‌شود تو هم برای خدا خیلی مهم هستی. حالا رضا یعنی این که کسی بگوید خدایا هرچه از تو است، هر اتفاقی بیفتد من راضی هستم. یعنی من در برابر تو تسلیم هستم. نه این که من تسلیم هستم، بالاتر از تسلیم. چون رضایت بالاتر از تسلیم است. در تسلیم بالاخره شما راضی نیستی، می‌گویی حالا دیگر چه‌کار کنم، تسلیم هستم. رضایت بالاتر است. می‌گوید اصلاً من ناراضی نیستم. سیدالشهدا در کربلا هم می‌فرمایند من تسلیم امر تو هستم، هم می‌فرمایند «رِضاً لِقَضَائِکَ.» من راضی هستم. راضی یعنی من خوشحال هستم، اصلاً مشکل ندارم، ناراحت نیستم. یکی هم گفتند آقا منظور از رضا فقط این است. ربطی به مسائل حکومت و این چیزها ندارد.

یک اصطلاح اما این بود، اصلاً شعاری که بنی‌امیه با آن سقوط کرد، بنی‌عباس آمدند سر کار، شعار علوی‌ها، طرفداران اهل بیت بود که مشترک بود بین آل علی، بین بنی‌علی و بنی‌عباس مشترک بود، همه‌شان همین شعار را داشتند. آن شعار این بود، چه کسی حاکم باشد؟ «رِضا مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ.» یعنی چه؟ یعنی یک نفر از اهل بیت پیغمبر که مردم به حکومت او راضی باشند. یعنی مشروعیت او هم مردمی باشد، مردم با او بیعت کنند، هم از اهل بیت پیغمبر باشد. این شعار بود. باید از اهل بیت باشد و باید مردم راضی باشند، او را قبول داشته باشند. این بود که بعد بنی‌عباس آمدند گفتند بله منتهی آل محمد که فقط بچه‌های پیغمبر و علی و فاطمه که نیستند که. آن‌ها، ما هم پسرعموهای پیغمبر هستیم. عباس عموی پیغمبر است، ما هم بنی‌عباس هستیم، ما هم فامیل هستیم، ما هم اهل بیت هستیم. موقعیت، شرایط چیست؟ حضرت رضا(علیه السلام) قبل از آمدن ایشان از مدینه به خراسان، حدود ۱۵ سال دوران امامت امام رضا(علیه السلام) است و ایشان دارند رهبری می‌کنند ولی متأسفانه در تاریخ و در روایات چیز زیادی در دست نیست از آن ۱۵ سال و این یکی از غبن‌های بزرگ در مورد همه اهل بیت، از جمله حضرت رضا(علیه السلام) است. که آن سال‌هایی که ایشان در مدینه بودند، بعد از شهادت موسی ابن جعفر سلام الله علیهما، آن ده سال زمان هارون است. بعد که هارون می‌میرد، پنج سال حکومت منشعب می‌شود به بخش شرقی و غربی. دو برادر، امین و مأمون، دو بچه هارون، بین آن‌ها درگیری می‌شود. جهان اسلام تقسیم می‌شود به دو بخش. بخش شرق مرکزیت آن خراسان و مرو و مأمون است. مأمون مادرش ایرانی است. مأمون دورگه است. قدرت افتاده است دست امین. بین این دو برادر درگیری و جنگ داخلی است. تا بالاخره مأمون باز به کمک خراسان، نیروهای خراسانی که بنی‌امیه را سرنگون کردند، بنی‌عباس آمده است، باز نسل بعد به کمک نیروهای خراسانی و ایرانی می‌روند بغداد را فتح می‌کنند، امین سرنگون می‌شود، کشته می‌شود و قدرت یک‌دست به دست مأمون می‌افتد. این ده سال زمان هارون، بعد از شهادت موسی ابن جعفر، که دیکتاتوری فوق‌العاده، خفقان در اوج بود، تقریباً از زندگی سیاسی علی ابن موسی الرضا(علیه السلام) که در این ده سال ایشان چه می‌کردند، چه چیزهایی گفتند، این‌ها، در تاریخ سند و روایت خیلی کم است. بعد از هارون هم در این پنج سالی که جنگ قدرت بین دو برادر است، که بعد دیگر مأمون حاکم می‌شود و تقریباً ایرانی‌ها وجه غالب حکومت بنی‌عباس می‌شوند، این پنج سال هم تاریخ، اطلاعات زیادی در روایات و تاریخ ما نداریم. بیشتر آنچه که در زندگی سیاسی حضرت رضا دست ما مانده است همان وقتی است که حکومت، مأمون ایشان را دعوت می‌کند و یک علت آن هم این بود که در آن ده سال و آن پانزده سال در واقع امام رضا فعالیت‌هایشان همه مخفی بود. مثل زمان موسی ابن جعفر بود. یک علت این هم که خیلی اخبار و روایات و این‌ها، تاریخ در مورد آن بحث نکرده است، یکی آن هم این است. اما از وقتی که ایشان در کانون توجه رسمی حکومت و خلافت و کل جهان اسلام قرار می‌گیرند، یک‌ مرتبه توجه‌های کل جهان اسلام به سمت امام رضا می‌آید و حکومت احساس می‌کند اگر ایشان را جذب کند یا مدیریت کند یا فاسد کند، درگیر قضایا بکند، تمام مسائل جهان اسلام و تهدیدهای دیگر را همه را کنترل خواهد کرد، یک مقداری رفتار سیاسی امام رضا شفاف‌تر و علنی‌تر می‌شود، زیر ذره‌بین می‌آید و در تاریخ کم‌کم بیشتر ثبت شده است.

اختناق شدیدی که حکومت در زمان موسی ابن جعفر و پس از ایشان تا وقتی هارون بود، چه بود؟ در یک جمله باید بگوییم: «سَیْفُ هَارُونَ یَقْطُرُ الدَّمَ.» شمشیر هارون در تمام این سال‌ها دائماً خون‌چکان بود. یعنی دستگاه سرکوب حکومت، شکنجه و اعدام، یک لحظه بیکار نبود. هارون ابرقدرت جهان شد. می‌دانید این جمله را که می‌گویند ملکه انگلیس گفته است، اصل این جمله آن برای هارون است. هارون گفت دیگر خورشید در سرزمین ما غروب نمی‌کند چون ما در دو طرف کره زمین همه‌جا دست ما است، قدرت اول ما هستیم. بزرگ‌ترین حکومت جهانی ما هستیم. خورشید در امپراتوری، در خلافت اسلامی، در خلافت ما غروب نمی‌کند. پس زمان هارون توجه داشته باشید امام رضا، موسی ابن جعفر و امام رضا با چه حکومتی طرف هستند. و امام رضا(علیه السلام) ده سال با این هارون مبارزه کردند و کادرسازی و نیرو ساختند ولی جوری شده است که توجه کنید، خود حضرت رضا فرمودند وقتی تو من را خواستی و آمدم - بعدها گفتند- من همان موقع هم کانون توجه مردم بودم، ما کانون توجه حکومت و رسانه‌های حکومتی و منبرهای حکومتی نبودیم. و الا همان موقع از همه جهان اسلام راه می‌افتادند به مدینه، دو هدف داشتند، یکی زیارت قبر پیغمبر، یکی خود امام رضا را ببینند و حتی امام رضا می‌فرمودند من همان موقع هم چیزی می‌نوشتم برای حکومت خودت، مسئولین زیردست تو، می‌گفتم مشکلات مردم را باید حل کنید، کار آن‌ها را راه بیندازید، از من اطاعت می‌کردند. چون آن‌ها می‌فهمیدند مردم با ما هستند. حکومت دست شما است ولی مردم با ما بودند. اصلاً اگر مردم با امام رضا(علیه السلام)، با اهل بیت نبودند، برای چه مأمون از مرو و خراسان به ایشان بگوید آقا بفرمایید شما حکومت کنید؟ چون او فهمید حکومت واقعی، حکومت بر قلب‌ها، دست امام رضا(علیه السلام) است و این‌ها مجاهدات موسی ابن جعفر بود از جمله. او حکومت را که نمی‌خواست واقعاً بدهد که. او دید حکومت رفته است. همه‌جا قیام زمان مأمون برپا است. بعد از هارون حکومت دارد ضعیف می‌شود. و همه ‌جا می‌گویند آقا اصلاً حکومت دو پایتخت دارد، یک پایتخت ظاهری آن مرو است، خراسان است (مأمون). یک پایتخت اصلی آن مدینه است، علی ابن موسی است. همه این را فهمیده‌اند که دو حکومت است، یک دولت در دولتی تشکیل شده است.

سوال این است، موسی ابن جعفر و اهل بیت قبل از ایشان چه کردند و امام رضا(علیه السلام) بخصوص در آن ده سال زمان هارون چه کردند که حکومتی که موسی ابن جعفر را زیر شکنجه شهید می‌کند و در زندان باز مسموم می‌کند، کار آن به کجا رسیده است که مجبور می‌شود بعد از ده پانزده سال همه‌چیز را بگوید ما به شما واگذار می‌کنیم؟ ما درست است از آن پانزده سال امام رضا چیزی نمی‌دانیم؛ اما نتیجه آن را می‌بینیم دیگر. هرچه بوده است، پانزده سال در زمان، ده سال هارون، پنج سال جنگ قدرت آن دو برادر، امین و مأمون، کاری کردند که پانزده سال بعد از موسی ابن جعفر، حکومت خودش می‌فهمد که حکومت واقعی مرو نیست، در مدینه است. این محصول پروژه امام رضا( سلام الله علیه) در آن پانزده سال است. در ذیل چه حکومتی؟ حکومتی که «سَیْفُهُ یَقْطُرُ الدَّمَ.» خون، قطره‌های خون از شمشیر او قطع نمی‌شد. در جهان ابرقدرت، در داخل چنان خفقانی هارون ایجاد کرده بود که با این که همه‌جا شورش و انقلاب علوی‌ها و شیعیان اهل بیت و این‌ها است ولی سرکوب می‌کند. زندان‌ها پر از زندانی که من نمونه زندان‌های هارون را در یک جلسه دیگر به شما گفتم. صحبت ده‌ها هزار زندانی است. صحبت هزاران اعدام و تیرباران است. صحبت شکنجه‌هایی است که در جهان کم ‌نظیر بود. هارون مقتدرترین و قوی‌ترین حاکم بنی‌عباس است. یعنی بنی‌عباس اگر منحنی قدرت آن‌ها را بیاورید، قله آن زمان موسی ابن جعفر و امام رضا است. این‌قدر قدرت و این‌قدر خفقان است. رژیم، کاملاً مستقر و باثبات است. همه مخالفین را سرکوب کرده است. در جهان هم ابرقدرت شده است. همه از او می‌ترسند. رومی‌ها به هارون باج می‌دادند. به لحاظ علمی و تمدنی هم پیشرفت کرده است تحت تأثیر همان تلاش‌های امام صادق(علیه السلام) و بعد جنبش تولید علم بود. جوری که مثلاً نقل شده است اختراعات جهان اسلام، علم و تمدن جهان اسلام پیش رفته بود. از آن محصول آن منطق و خلاقیتی بود که قرآن و سنت پیغمبر آموزش داده بود. و من عرض کردم امام صادق بنیان‌گذار اولین دانشگاه علوم، فنون و صنایع و رشته‌های علوم بود که هزاران شاگرد دارد که اکثر آن‌ها شیعه نبودند و حتی رهبران اهل سنت جزو شاگردان امام صادق هستند، پدربزرگ امام رضا. و بعد از این‌ها بود که در حکومت هارون و مأمون و دانشگاه‌های بزرگ، کتابخانه‌ها، بیمارستان‌ها تشکیل شد. مثلاً یک نمونه، قوی‌ترین شاه اروپا، شارلمانی، شارل کبیر، شارلمانی در فرانسه، پاریس است، از خلافت اسلامی می‌ترسد. او می‌گوید این‌ها الان دارند می‌آیند فرانسه را هم می‌گیرند. بعد که هارون برای او هدیه می‌فرستد، می‌گوید چند نمونه از اختراعات دانشمندان ما، یکی از آن‌ها ساعت است، ساعت زنگ‌دار. اروپایی‌ها اولین بار با ساعت از طریق مسلمان‌ها آشنا شدند. این زنگ می‌زد سر ساعت، این را بردند در میدان مرکزی پاریس نصب کردند، نقل شده است وقتی این ساعت زنگ زد، مردم پاریس فرار کردند، ترسیدند. یک عده هم به سجده افتادند. آن‌ها در برابر این ساعت روی خاک افتادند. یعنی جهان اسلام شروع کرده بود به تمدن‌سازی و علم و صنعت. اصلاً صنعتی شدن دنیا از آن موقع، در زمان قدرت اسلامی شروع شده است.

همین حکومت از اوج قدرت چگونه پایین آمده است که یک ‌مرتبه حکومتی که این ‌همه برای آن آدم کشتند خود مأمون به خاطر این حکومت، پدرش آن‌همه جنایت کرده است، هارون، و خودش هم با برادر خودش جنگیده است، برادر خود را کشته است، سر برادر خود را شهر به شهر گفته است بگردانید، پس شما آدم‌هایی نیستید که حکومت به کسی پیشنهاد بدهید. چطور شده است حالا یک‌مرتبه به علی ابن موسی در مدینه، به دشمنان خود پیشنهاد می‌دهد آقا بفرمایید شما لایق حکومت هستید، حکومت حق شما است، بفرمایید! به همین یک سوال شما بیندیشید، ببینید چه شده است؟ چه‌کار کردند؟ ابرقدرت جهان آمده است جلوی علی ابن موسی الرضا تسلیم شده است، می‌گوید آقا شما، بیایید آقا حکومت مال شما، بابا مردم شما را قبول دارند. بیایید با هم باشیم. دقت کنید امام رضا(علیه السلام) را بشناسیم. وقتی شما می‌گویید السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا، حالا آن بعد معرفت و معنویت و اخلاق و عقلانیت و توحید و این‌ها همه یک طرف، قدرت رهبری ایشان را ببینید چقدر بوده است. اصلاً کم ‌نظیر بوده است بلکه بی‌نظیر است. چنین اتفاقی جز در زمان امام رضا(علیه السلام) نیفتاده است.

حالا این تجربه بزرگ استثنائی تاریخی چه بوده است؟. نبرد بین اهل بیت با خلافت، حکومت، در زمان امام رضا(علیه السلام) وارد یک فاز جدید بی‌سابقه می‌شود. یک نبرد عریان رودررو که در زمان موسی ابن جعفر به اوج خودش رسیده است و ایشان بعد از سال‌ها تحت تعقیب بودن توسط این حکومت دستگیر شدند و دیگر زندان آخر ایشان، چون چندین زندان بود، به شکنجه و شهادت رسیده است، حالا زمان امام رضا به یک نبرد پنهان سیاسی تبدیل می‌شود! یعنی ما باید در ظاهر لبخند بزنیم، در باطن حساب همدیگر را برسیم. این شیوه تا قبل از زمان امام رضا نبوده است. خودتان را در آن موقعیت قرار بدهید. ابرقدرت جهان، پدر امام رضا را زده کشته است و این ‌همه جنایت کرده است. حالا زمان امام رضا(علیه السلام) سیاست خود را می‌خواهد عوض کند. آشتی ملی، فضای باز، گفتگو، گفتگوی مخالف! یک‌ مرتبه دموکراسی‌بازی و... مأمون یک ‌مرتبه گفت آقا اصلاً سوءتفاهم شده است، من شیعه علی هستم. من شیعه اهل بیت هستم.

یک چیز دیگری هم به شما بگویم، مأمون در بین همه خلفای بنی‌امیه و بنی‌عباس از یک جهاتی اصلاً تک است. حالا مأمون در سایه امام رضا(علیه السلام) کسی نیست و مشت او باز شد. خود مأمون را جداگانه اگر با بقیه خلفا در رژیم بنی‌عباس مقایسه کنید، هیچ‌کس به اندازه مأمون قوی نبوده است. اولاً این خودش دانشمند است. یک آدم سیاسی-نظامی فقط نیست. او ادیب است، شاعر است، در رشته‌های مختلف علمی خیلی هوشمند است. روابط عمومی او، تا همین الان بعضی از علمای شیعه می‌گویند مأمون، بعضی از علما می‌گویند مأمون امام رضا را شهید نکرده است. مأمون شیعه امام رضا بوده است.

ببینید شخصیت مأمون چقدر پیچیده است. اگر ما بخواهیم او را با معاویه مقایسه کنیم مثلاً شاید بشود. این آدم پیچیده، این شطرنج‌باز از دورترین نقطه توانست خلافت اسلامی را تحت کنترل بگیرد و از مرو به بغداد بیاید. یک آدم هنرمند، شاعر. او این‌قدر تقوا دارد که از حکومت، که بزرگ‌ترین قدرت جهان است، می‌گذرد و می‌گوید آقا من نمی‌خواهم. دنیا چیست؟ حکومت چیست؟ آقا بیایید، آن را به بچه پیغمبر بدهید. یا ابن رسول الله بفرمایید آقا برای شما، حکومت برای شما است. چه کسی مگر می‌تواند چنین ریسکی بکند؟ حالا آمدیم و امام رضا می‌گفت خیلی خب بده و برو. رسید، آن را به تو می‌دهم برو. او برای آنجا هم فکر کرده بود اما برای آن کاری که امام رضا کردند، فکرش را نکرده بود. پس شما مأمون را با بقیه مقایسه نکنید. فکر نکنید او یک دیکتاتور احمقی بود، قلدربازی و، نه. او خیلی‌ها را بازی داد. امام رضا(علیه السلام)، او می‌آید دعوت می‌کند، به مدینه آدم می‌فرستد که آقا تشریف بیاورید ما در خدمت شما هستیم و خلیفه سلام مخصوص فرستاده است، هدیه مخصوص، سفیر مخصوص، کاروان مخصوص، نیروهای حفاظت شخصی خودش را فرستاده است. آن‌ها می‌خواهند ایشان را در قفس طلا ببرند. آن شش پروژه‌ای که ما گفتیم، پروژه اول شروع می‌شود. یا ایشان قبول می‌کنند یا قبول نمی‌کنند. اگر او قبول نکرد، یا به زور او را می‌آوریم یا نمی‌آید کشته می‌شود. اگر چه و چه و... مأمون تمام وجوه این سناریو را قبلاً همه را روی کاغذ نوشته است. دقیق. اگر، پس آنگاه. اگر الف، پس آنگاه ب. اگر علی ابن موسی این کار را کرد، این‌طوری. اگر آن‌طوری برخورد کرد، آن‌طوری. او همه را به حساب خودش تا آن لحظه آخر برنامه‌ریزی کرده است.

حالا ما اهداف آن را اینجا کم‌کم بحث می‌کنیم. این نبرد، پیروزی یا شکست در این نبرد پنهان سیاسی بین امام رضا و دستگاه حکومت، سرنوشت تشیع را برای همیشه تعیین می‌کند. یا امام رضا(علیه السلام) درگیر می‌شوند و شهید می‌شوند، یا با دستگاه همکاری می‌کنند، آلوده می‌شوند. حکومت مشروع می‌شود و انقلاب‌ها کنترل می‌شود، سرکوب می‌شوند و... اما او فکر نکرد امام رضا یک نه این و نه آن را انجام می‌دهد. هم این و هم آن را. یعنی او با یک شیوه‌ای، با یک روشی می‌آید، به تو هیچ ‌چیز نمی‌دهد و از تو همه ‌چیز می‌گیرد برای اسلام و برای مکتب اهل بیت و تو را به دست خودت بی‌آبرو می‌کند و به دست تو دشمن تو را تقویت می‌کند. او این را نخواند تا آخر. ببینید شما یک وقت با یک کسی درگیر هستید، از اول دعوا است و می‌گوید آقا هرکه هرکه را زد. یک وقت هم شما با هم رفیق هستید و این برای او آش می‌گیرد و او برای او بستنی می‌گیرد و فلان. این تکلیف آن روشن است. اما یک وقت او قرار است آش به شما تعارف کند ولی می‌خواهد تو را بکشد. شما هم نمی‌توانی سریع بگویی. باید مبارزه کنی و وانمود کنی که من مبارزه نمی‌کنم. حالا یک وقت در زندان این کار را می‌کنی، گوشه یک مدینه این کار را می‌کنی، حکومت در شام، دمشق است یا در مرو است یا بغداد است. یک وقت قرار است تو بروی داخل کاخ حکومت، نفر دوم حکومت بشوی و ریشه همان حکومت را بزنی. بدون این که بهانه بدهی. این است کار بزرگ حضرت رضا به لحاظ سنت سیاسی. دشمن این نقشه را خودش طراحی کرده است. ابتکار عمل دست او است. او آمده است پروژه را، این سفره را پهن کرده است. یک تجربه بی‌سابقه تاریخی. با تمام امکاناتش آمده است. طلا در این دست، شمشیر در این دست، مهر عبادت هم اینجا. که اسلام است، خلافت اسلامی است. او هم یک کسی مثل مأمون. مدبر، باهوش، زبان‌باز، مشاوران قوی دارد و جوری برنامه‌ریزی کرده است که جز علی ابن موسی الرضا، هرکس دیگری از رهبران جهان بود، مخالفین حکومت، در این دام می‌افتادند. یا نابود می‌شدند بدون این که حقانیت آن‌ها اثبات بشود، یا آلوده می‌شدند. در خدمت حکومت قرار می‌گرفتند. این برنامه از زمان صدر اسلام که حکومت از دست اهل بیت خارج شد، از زمان امام حسن، امیرالمؤمنین تا آن روز سابقه نداشت. هیچ ‌کدام از حکومت، خلفای بنی‌امیه و بنی‌عباس نتوانسته بودند انجام بدهند. این‌ها همه را می‌زدند می‌کشتند. زندان، زندان موسی ابن جعفر. کار آن‌ها این بود. سریع، راحت. ما با شما بحثی نداریم. آن‌ها تشیع را نابود می‌کردند یا محدود و سرکوب می‌کردند که تشیع هم معمولاً مخفی بود، پیروان اهل بیت، مبارزه مخفی داشتند. تقیه یعنی مبارزه مخفی، ما ده بار گفتیم این را. نه یعنی ترک مبارزه.

امام رضا(علیه السلام) کل این پروژه را بی‌آبرو کرد. او شکست صددرصد داد، نه هشتاد درصد. مأمون ظرف دو سال صددرصد شکست خورد. چون از اولی که امام رضا را از مدینه به خراسان آوردند تا وقتی ایشان را شهید کردند، دو سال تقریباً شده بود. کل دوران، ایشان یک سال و نیم مثلاً بوده است. چه‌ کار کردند در یک سال و نیم که کل این پروژه شکست خورد؟ و امام رضا بالاخره شهید شدند. اما چگونه؟ خود خلیفه به زور آمده است خودش سم داده است. حتی بدون واسطه. دیگر می‌داند خودش شخصاً باید وارد عمل شده باشد. نه این که به مأمورانش بگوید، به نفوذی بگوید. خودش مستقیم وارد عمل شده است در مسموم کردن، قتل و شهادت امام رضا(علیه السلام). یعنی خودش شده است نیروی پیاده. شیعه ضعیف‌تر نشد. صد برابر قوی‌تر شد. نه این که ریشه‌کن نشد، ضعیف هم نشد. زمان امام رضا(علیه السلام) شیعه که یک گروه مبارز، چریکی، مخفی، زیرزمینی و تحت تعقیب بود، یک ‌مرتبه آمد محترم‌ترین بخش در جامعه و در تریبون‌های رسمی خلافت و حکومت در سراسر جهان اسلام شد. یعنی ضدحکومت بدون این که به حکومت آلوده بشود، از تمام امکانات حکومت علیه حکومت استفاده کرده است. این کار امام رضا است. این تدبیر الهی است. او تدبیر شیطنت، او شیطنت می‌کرد، امام با عقلانیت جواب می‌داد. او توطئه شیطانی بود، این طرف تدبیر الهی بود. در میدان سیاسی‌ای که خود او باز کرد، در همان میدان خودش را به دست خودش زمین زدند و او را شکست دادند.

سال دویست و یک هجری، شروع قرن سه هجری، امام رضا(علیه السلام) قرن سه هجری را به بهترین دوران تاریخ شیعه تبدیل کردند. یعنی بعد از شهادت امیرالمؤمنین، امام حسن، دیگر تا زمان امام رضا و پس از آن هم همین‌طور، اوج قدرت شیعه زمان امام رضا است. که از تو زندان‌ها و تبعیدگاه‌ها و مخفیگاه‌ها بیرون آمدند و حزب علنی شدند. از امکانات حکومت علیه خودش استفاده کردند. این سیاست امام رضا( سلام الله علیه) است. اصلاً جنبش علوی یک‌مرتبه یک روح جدید، نفس جدید پیدا کرد و آن حکمت الهی به دست امام رضا(علیه السلام) به نحوی اجرا شد که آبروی حکومت رفت، آبروی اهل بیت بیشتر شد، قدرت آن‌ها هم، قدرت آن‌ها ضعیف شد، قدرت این‌ها ده برابر شد. تا دوباره مجبور شدند، مأمون برگشت به همان روش قبلی‌ها و بکشد.

اول برای چه آمد امام رضا را از مدینه گفت بیایید آقا مرو، خراسان، مرکز حکومت؟ امام رضا(علیه السلام) محبوب‌ترین شخصیت در مرکز اسلام یعنی مدینه و در عراق، کوفه و حتی در خراسان بودند. همه می‌گفتند او پسر پیغمبر است. رهبر اهل بیت، شخص اول اهل بیت پیغمبر است. حکومتی‌ها، حکومت‌های محلی مجبور بودند حواسشان به امام رضا(علیه السلام) باشد و به، و الا مردم شورش می‌کردند. در سراسر جهان اسلام بخصوص بعد از این که هارون مرد، چون بین این دو برادر در حکومت، در بالاترین سطح جنگ داخلی شد و حکومت دو شقه شد، حکومت ضعیف شد. امام رضا(علیه السلام) از این پنج سال استفاده کردند و نیروهای انقلابی شیعه، جنبش‌های مسلحانه را ده برابر کردند. چندین نقطه مهم از جهان اسلام به دست امامزاده‌ها و فرزندان اهل بیت، قیام مسلحانه شد و حتی مکه، در بصره، گاهی در یمن، در جاهای مختلف، در آفریقا، شمال آفریقا، حکومت‌های اهل بیتی و شیعی تشکیل می‌شد. بخش‌هایی از ایران، جاهای مختلف. در عراق نقاطی هی دست به دست می‌شد. مأمون دید بین دو برادر جنگ داخلی شده است، حکومت ضعیف شده است، برادرش کشته می‌شود، قدرت یک‌دست می‌شود. این خطر حالا، شیعه، اهل بیت هستند و بزرگ‌ترین خطر شخص امام رضا است. ولی نمی‌شود او را کشت. نمی‌شود آن کاری که با پدرش، با موسی ابن جعفر، پدرم با پدرش کرد، من نمی‌توانم آن کار را با علی ابن موسی بکنم. شرایط عوض شده است. ما ضعیف‌تر شدیم، این‌ها قوی‌تر شدند. با آن شیوه هارون نمی‌شود عمل کرد. باید این صحنه مبارزات که خیلی حاد و شدید، انقلابی و خشن شده است، جنگ‌های مسلحانه‌ای دارد، حکومت‌های پراکنده شیعی، علوی تشکیل می‌شود، این را باید یک جوری مهار کرد. همه را نمی‌توانیم با جنگ برویم سرکوب کنیم. پس یک هدف این بود. جبهه نبرد نظامی را به عرصه فعالیت‌های سیاسی تبدیل کنیم. یعنی اگر ما بتوانیم علی ابن موسی را بیاوریم داخل حکومت، با خودمان شریک کنیم، جنگ‌های مسلحانه تخفیف پیدا می‌کند. دعواهای نظامی و عملیاتی به بحث‌های سیاسی تبدیل می‌شود. ما می‌توانیم آن را کنترل کنیم. فضا را یک کمی آرامش کنیم. بی‌خطر بشود. چون شیعه با آن تاکتیک تقیه و مبارزه مخفی، و گفته‌اند تا تشکیل حکومت جهانی اسلام و عدالت، مبارزه ادامه دارد. نه خسته می‌شدند، نه رها می‌کردند. بعد هم که کلاً این‌ها همیشه منتظر مهدی هستند که تا آخر دنیا بالاخره این دنیا برای اسلام است. ما پیروز جهان هستیم. این‌ها که اصلاً، اگر هزار بار هم آن‌ها را بکشی باز هم می‌گویند آخرش برای ما است. انتظار این‌جوری است دیگر. یک کاری کرده است که می‌گوید اگر همه‌شان را بکشیم، یک نفرشان بماند، می‌گوید آخرش که ما پیروز می‌شویم. قدرت کل جهان دست ما می‌افتد. این‌ها مأیوس نمی‌شوند. همه آن‌ها را هم بکشی باز هم می‌گویند انتظار. باز هم می‌گویند عدالت جهانی. می‌گویند: «وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ.» این‌ها پس مأیوس و خسته که نمی‌شوند. عددومدد هم سر آن‌ها نمی‌شود. در کربلا هفتاد نفر جلوی چند ده هزار آدم وایستادند، رجز می‌خواندند. بچه سیزده ساله و پیرمرد نود ساله رجز می‌خواندند. اصلاً این‌ها مثل این که عدد سرشان نمی‌شود. نمی‌فهمند آقا هفتاد کجا، سی هزار و صد هزار کجا؟ خب ما با یک کسانی طرف هستیم، نه عدد و کمیت سر آن‌ها می‌شود، با بچه شش ماهه می‌آید وسط جبهه. نه مأیوس می‌شوند. می‌گویند ته خط ما هستیم. خب پس ما یک راه داریم. یک کاری کنیم این‌ها اسلحه را زمین بگذارند. یکی از اهداف این بود. رهبر اهل بیت را اگر بتوانیم جذب کنیم، قاطی شود با ما، بیاید سر سفره ما، اولاً رهبر کل این‌ها را آوردیم نزدیک، تحت کنترل خودمان است. ما در مرو هستیم، آن در مدینه است، ما اصلاً نمی‌دانیم، هی گزارش می‌آید که آقا این‌ها دولت در دولت تشکیل دادند. خب او را می‌آوریم اینجا کنار خودم، در مرو، می‌گویم آقا جنابعالی، بگم خلافت، خودش که می‌فهمد تعارف است، دروغی است. نمی‌پذیرد. می‌گویم شما ولیعهد، قائم‌مقام باشید. هرچه هم گفت، بالاخره یک جوری او را می‌آورم! اولاً که او تحت کنترل خودم است. بغل خودم است، بیخ گوش خودم است. به لحاظ اطلاعاتی و امنیتی صددرصد در مشت ما است. آنجا ما نمی‌توانیم او را کنترل کنیم. وقتی او اینجا باشد، بقیه حواسشان هست که آن رهبرشان اینجا است. وقتی او بیاید در میدان حکومت، آن‌ها هم یک مقداری شل می‌شوند، اسلحه‌ها را یک کمی ممکن است غلاف کنند. این فشار جنگ مسلحانه را کنار بگذارند. اهداف دستگاه، دیگر چه چیزهایی بود؟ می‌گوید این‌ها به عنوان اهل بیت همیشه مظلوم، این مظلومیت که می‌گویند آقا از بعد از پیغمبر اهل بیت مظلوم بودند تا همین الان، این مدام برای این‌ها سمپات و طرفدار جمع می‌کند. هرجا این‌ها می‌روند همه طرف این‌ها هستند. هی برای این‌ها اشک می‌ریزند. این‌ها مظلوم هستند. ما یک کاری کنیم این، از سلاح مظلومیت را از این‌ها بگیریم. بگوییم آقا این‌ها چطور مظلوم هستند؟ این‌ها رهبرشان، بزرگشان آمد مرکز حکومت و ما به او گفتیم شما بیا آقا رهبر کل جهان اسلام، خلافت، ابرقدرت برای شما. بعد هم که قبول نکرد، می‌گوییم پس شخص دوم حکومت باشید. کجا مظلوم هستند؟ می‌گوید این سلاح مظلومیت را باید از این‌ها بگیریم.

دیگر چه؟ دیگر همه این‌ها را می‌گویند آدم‌های پاکی هستند. همه می‌گویند اهل بیت پاک هستند. مقدس هستند، نورانی هستند، الهی هستند. این‌ها اهل دنیا نیستند. این‌ها قدرت‌طلب نیستند. این‌ها در جنگ قدرت نیستند. این‌ها برای خودشان چیزی نمی‌خواهند. برای مردم می‌خواهند. این را هم باید از آن‌ها بگیریم. این که این‌ها اهل بیت پاک و مظلوم هستند، ما باید یک جوری ثابت بشود که این‌ها نه پاک هستند نه مظلوم. ظلمی کسی به آن‌ها نکرده است. بیا آقا آمد، بیا. ما داریم به تو می‌گوییم. کجا ظلم است؟ حالا قبل از ظلم کردن ما که دیگر ظلم نکردیم. بعد هم این که این‌ها می‌گویند این‌ها آدم‌های پاک، مقدس، نورانی، از آسمان افتادند و اهل دنیا نیستند و این‌ها، نه آقا ببینید تا الان گیرشان نیامده بود. حالا که ما به ایشان دادیم، حالا که آب دیدند، ببینید چقدر امام رضا شناگر ماهری است! یا قبول نمی‌کند حکومت را، می‌گوییم که آقا جان پس چه می‌گویی شما ما، اهل بیت مظلوم هستند، حکومت غصب شده است؟ مگر نمی‌گویی حکومت غصبی است؟ خب ما می‌خواهیم پس بدهیم به صاحب آن. چرا قبول نمی‌کنی؟ اگر علی ابن موسی خلافت را قبول نکند، می‌گوییم پس قصدی نیست، مظلومیتی در کار نیست، ظلمی در کار نیست. اگر قبول کند، می‌گوییم آقا دیدید پاک نیستند؟ هی می‌گویند این‌ها وارسته هستند، این‌ها مقدس هستند، این‌ها نورانی هستند. دیدید این‌ها هم مثل ما هستند؟ گیرشان نمی‌آمد. تا به ایشان یک تعارف زدیم، آمد جلو. امام رضا(علیه السلام) قبول کرد و قبول نکرد. خلافت را قبول نکرد. نیابت را قبول کرد به شرطی که واقعی نباشد. شما را مشروع نمی‌دانیم، در هیچ کار حکومتی هم من دخالت نمی‌کنم. مأمون این چیزها را، این مسائل را هدف گرفت و این‌ها می‌گفتند این‌ها همه ‌جا به بحث ما و این‌ها می‌شود، ما را با این‌ها مقایسه می‌کنند، می‌گویند این‌ها ظالم و ناپاک هستند، این‌ها هم مظلوم و پاک هستند. خب معلوم است همه یا شیعه این‌ها می‌شوند یا سمپات این‌ها می‌شوند، طرفدارشان می‌شوند. یا مؤمن می‌شوند یا متمایل به این‌ها می‌شوند. این دو قطبی‌ای که این‌ها بین علوی‌ها و حکومت تشکیل دادند، خب همه ‌جا بحث بشود به نفع این‌ها است. ما این را باید از آن‌ها بگیریم. مخدوش بشود این که این‌ها پاک هستند و مظلوم هستند. ببینید چه طرح‌هایی پشت این قضیه است. چون تشیع گسترش پیدا می‌کرد.

مدام خبر می‌آمد که همه جا در اسلام اهل بیت را قبول دارند. چون این‌ها از عدالت و عقلانیت و معنویت و اخلاق و... حرف می‌زنند و می‌گویند قرآن را ما با آن سبک تفسیر می‌کنیم که جدمان رسول الله فرموده است. این‌ها بچه‌های پیغمبر هستند. ما اسلام را در دوره پس از پیغمبر از بچه‌های پیغمبر بیاموزیم یا از دیگران؟ چه کسی امین‌تر است؟ بچه‌های پیغمبر بر قرآن و سنت و پیغمبر امین هستند یا غیر آن‌ها؟ و این‌ها شبکه مخفی، بعد می‌دانید شیعه، اهل بیت چند ده سال این‌ها کار کردند. آن دفعه به نظرم عرض کردم خدمت شما، یک شبکه جهانی مخفی تشکیل داده بودند.

عرض شود خدمت شما که، یک شبکه مخفی جهانی که اتفاقاً امام حسن(علیه السلام) بعد از سقوط حکومت، بلافاصله شروع کردند. اول هم از طریق کسانی که در حکومت امیرالمؤمنین آدم‌های صالح بودند، از آن طریق این شبکه را شروع کردند. بعد از کربلا به شدت این شبکه سرکوب شد، به خطر افتاد. امام سجاد دوباره آن را بازسازیش کردند ولی خیلی کوچک شده بود. دوباره با تلاش امام، امام سجاد(علیه السلام) رشد کرد تا رسید زمان موسی ابن جعفر که یک شبکه جهانی بود، آن دفعه عرض کردیم پنج - شش قرارگاه در آفریقا، آسیا، از شرق آسیا حتی. یعنی حتی در بعضی اخبار داریم که در چین، در هند و چین قرارگاه، با موسی ابن جعفر ارتباط داشت. از این طرف تا شمال آفریقا، مصر و سودان و مراکش و مغرب، اینجاها. از آن طرف در، تا آسیای میانه و از این قبیل. خب این شبکه هم در زمان امام رضا(علیه السلام) هست یعنی امام رضا دارند آن را رهبریش می‌کنند.

یکی دیگر از علت‌های آن هم این بود که بگذار این‌ها رو بیایند، امام رضا بیاید، فعالیت سیاسی در حکومت، این شبکه را ما شناسایی کنیم. حالا اگر بعد این طرح ما شکست خورد، اقلاً این شبکه را گیر بیاوریم. این‌ها همه‌ جای دنیا هستند. هرجا نیروهای اطلاعاتی و حکومت هستند، نیروهای اطلاعاتی انقلابی این‌ها هم هستند. این را هم، این شبکه هم باید پیدایش کنند. که البته امام رضا(علیه السلام) یکی از کارهای بزرگی که کردند، حتی وقتی که آمدند مرو، این شبکه سر جایش باقی ماند بلکه قوی‌تر شد. یعنی بخشی از امکانات و پول حکومت را امام رضا رساندند به این شبکه. بگیرید این را تقویتش کردند. که این‌ها قدرتشان بیشتر شد. بعداً این‌ها زمان امام جواد(علیه‌السلام)، زمان امام هادی، زمان امام عسکری درگیر بودند در سطح جهان اسلام با حکومت ولی خب با دیکتاتوری، چون بعد از امام رضا باز سرکوب شروع شد دیگر. دوباره همان وضعیت مثل زمان موسی ابن جعفر دوباره شد. حکومت فهمید اشتباه کرده است. این پروژه خیلی پیچیده بود، شکست خورد. دوباره برگشتند به پروژه سرکوب که تا غیبت امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) ادامه پیدا می‌کند.

خب پس یکی هم این بود که این شبکه‌ای که مستتر شده است، این‌قدر قشنگ اختفا کرده است که شناسایی نمی‌شود، هم پول جابه‌جا می‌کند در جهان اسلام، اسلحه جابجا می‌کند، آگاهی و معارف و استاد و علم و پاسخ به شبهات می‌دهد، جلوی انحرافات داخلی شیعه را می‌گیرد، شبکه‌های شیعه که هی منحرف می‌شدند، انشعاب می‌کردند، این‌ها را یا کنترل می‌کند یا افشا می‌کند. خب مأمون می‌گوید ایشان را که بیاوریم، این شبکه کشف می‌شود و ضربه می‌خورد و همین‌طور ایشان هم می‌شود یک رجل سیاسی عادی مثل بقیه سیاسیونی که با ما مخالف بودند یا منتقد بودند و همه می‌گویند خب حالا این هم یکی از آن‌ها دیگه. این حکومت ده‌ها مخالف دارد، یکی‌اش هم این است. با بقیه فرقی ندارد. این‌ها هم به ایشان پیشنهاد کردند، قبول کرد آمد. و آن جاذبه‌ای که بین ضعفا و مستضعفین و محرومین داشتند، که این‌ها یک مخالف عادی دستگاه مثل بقیه جریان‌های ضدحکومت نیستند، این تفاوت آن‌ها با بقیه هم برطرف می‌شود. بعد هم عرض کردم مأمون گفت این‌ها از زمان بعد از پیغمبر تا الان مدام می‌گویند غصب خلافت. بعد از علی، زمان بنی‌عباس از اول امام زمان، امام صادق تا الان مدام می‌گویند غصب خلافت، غصب خلافت. این اسلحه را هم از آن‌ها می‌گیریم. این اسلحه را در زمان بنی‌امیه داشتند، در زمان بنی‌عباس داشتند. می‌گفتند خلافت‌ها نامشروع است. ما یک کاری می‌کنیم خودش بگوید، ایشان بگوید خلافت مشروع است. و الا می‌گویند اگر مشروع نیست چطور جنابعالی وارد حکومت شدی؟ وارد حکومت نامشروع شدی، شخص دوم حکومت شدی؟ پس به ما مشروعیت می‌دهی. آن وقت دیگر فقط به ما مشروعیت ندادی. یکی از پایه‌های تشیع را زدی و شکستی. چون یک تفاوت تشیع، یعنی اسلام علی علوی، با اسلام اموی و عباسی، مسئله عدالت و مشروعیت بود؛ مسئله امامت بود. اصلاً شیعه همیشه می‌گفت خط خلافت بنی امیه و بنی عباس یک خط است و یک خط هم خط امامت است. مأمون گفت این حالت دوقطبی را هم به هم می‌ریزد. دیگر ما خط امامت و خط خلافت نداریم. امامت در ذیل خلافت آمد. امامت و خلافت یکی شد. این هم یک ضربه به یکی از مبانی فلسفه سیاسی شیعه بود. این‌ها عقده داشتند، این‌ها ضعیف بودند، این‌ها مدام می‌گفتند حکومت غصب شده است، امامت چیست، خلافت چیست، آنها نامشروع بودند. چطور آنها نامشروع بودند که شما آن را مشروع دانستی و وارد شدی؟ اگر ما مشروع هستیم، پس معنی آن این است که آنها قبلاً هم مشروع بودند. فرق آن با قبل این بوده است که آن موقع دست شما به حکومت نمی‌رسید. کسی به شما تعارف نکرده بود. حالا ما تعارف کردیم. آن موقع هم اگر آنها تعارف می‌کردند، شما قبول می‌کردید! آن موقع هم معلوم می‌شود حکومت غصبی نبوده است! پس از اساس، خط شما یک خط دروغ سیاسی بوده است که مدام می‌گفتید ما مسئله حق حاکمیت و مشروعیت و عدم مشروعیت را مطرح می‌کنیم. نه آقا، زور شما نمی‌رسید، می‌گفتید حکومت غصبی است. حالا که ما به تو حکومت دادیم، یک مرتبه همه چیز درست شد؟ ما که همان‌ها هستیم که بودیم. من که بچه همان هارون هستم. چطور حکومت من حالا مشروع است؟ این همان حکومتی است که بود. پس معلوم می‌شود قبلاً هم، در زمان خلفای قبل و بنی عباس و حتی بنی امیه هم حرف شما حرف مفت بوده است. این‌ها همه قانونی و مشروع بوده است!

دیگر این که این‌ها زاهد هستند، پارسا هستند، باتقوا هستند؛ نه آقا، ما در را باز کردیم، آنها با کله آمدند! اگر هم کسی نیاید، همانجا ما می‌فهمیم با این‌ها نمی‌شود کاری کرد. می‌گوییم ببینید ما داریم حکومت را هم به ایشان می‌دهیم، این‌ها بهانه‌گیر هستند اصلاً، مشکل دارند. اصلاً شیعه روانی و عقده‌ای است. ما داریم می‌گوییم آقا بیا این حکومت، تو که می‌گویی ده‌ها سال است ما برای حکومت عدل داریم می‌جنگیم، بیا این حکومت. بیا با این حکومت عدل کن ببینیم. این‌ها را ببینید، بهانه می‌گیرند. این‌ها می‌خواهند همیشه مقدس، نورانی، متعالی و بالاتر از بقیه باشند و فقط انتقاد کنند. این‌ها منفی هستند. این خط، خط یک عده منفی‌باف است. این‌ها فقط انتقاد می‌کنند. مدام می‌گویند همه چیز خراب است، همه غصبی است، همه بد هستند، همه خلاف هستند. حالا تو بیا آن را درست کن و حکومت کن. آقا، ما حکومت کردن بلد نیستیم. شما بلد هستید؟ بیایید! شما دیدید این‌ها دروغ می‌گویند؟ شما دیدید این‌ها هیچ طرحی ندادند؟ شما دیدید این‌ها فقط از یک ابزار دارند استفاده می‌کنند تا اپوزیسیون بازی در بیاورند؟ او گفت ما سر این دوراهی آنها را قرار می‌دهیم! بعد هم آنها بهانه دیگر ندارند. ما می‌گوییم مگر تو برای حکومت مبارزه نمی‌کردی؟ بیا این حکومت. اگر قبول نکنی، پس روشن شد که تو دروغ می‌گویی. شما طرحی برای جهان اسلام نداری. تو می‌خواهی اوضاع را به هم بریزی. تو همه‌اش می‌خواهی اوضاع را بهم بزنی. تو همه‌اش زیر میز می‌زنی. حالا ما می‌زنیم و می‌کشیم، شما را براندازیم. شما که طرحی ندارید. اگر او قبول کرد، ما می‌گوییم شما دیدید دستشان به گوشت نمی‌رسید، حالا رسید؟ این بخشی از این پروژه است.

یک هدف دیگر هم این که آنها گفتند اگر ما امام(علیه‌السلام) را کنترل کنیم، اگر ما ایشان را کنترل کنیم، ده‌ها جنبش انقلابی همه کنترل می‌شوند. ما سراغ هرکدام از آنها برویم و بخواهیم به ایشان باج بدهیم، بقیه سر موضع خود می‌جنگند. اما این علی‌ابن‌موسی را اگر ما بتوانیم به مرو بیاوریم، بقیه دیگر، هیچ‌کس که خود را انقلابی‌تر از علی‌ابن‌موسی و امام‌تر از ایشان و باتقواتر از ایشان نمی‌داند دیگر. هیچ ‌کس که از ایشان و اهل‌بیت، اهل‌بیت‌تر نیست که. ما اگر رأس آنها را توانستیم بیاوریم و با ما قاطی شود، بقیه آن سران و گردنکشان را، آن مجاهدین علوی و جنبش‌ها، همه را ما می‌توانیم دیگر کنترل کنیم. اگر هم کنترل نشوند، ما آنها را سرکوب می‌کنیم.

دیگر چه؟ ما رابطه او را با مردم قطع می‌کنیم. او در مدینه وسط مردم است. ما از آنجا او را به اینجا بیاوریم. این‌ها یک ابزاری به نام مردمی بودن دارند. این‌ها در قلب مردم هستند و مردم در قلب این‌ها هستند. در مدینه، این شخص کنار قبر جدش نشسته است، کل مردم از همه جای جهان اسلام به آنجا می‌روند. برای زیارت جدش که می‌روند، زیارت این هم می‌روند. یک کار، یک طرح دیگر هم این است که ما ایشان را به اینجا بیاوریم تا رابطه‌اش با مردم، با ملت‌ها، با جهان اسلام، با ملت‌ها قطع شود. او تحت سیطره بیاید، قرار بگیرد و کم‌کم مثل ما بشود، غیرمردمی بشود، رابطه‌اش با مردم قطع شود، فاصله بین او و مردم بیفتد.

دیگر او چه هدفی دارد؟ ببینید این‌ها اهداف دستگاه خلافت است که داریم می‌شماریم که امام رضا تک‌تک این‌ها را ضد حمله زدند و باطل کردند. دیگر او چه هدفی داشت؟ دیگر این که ما خودمان را تطهیر می‌کنیم. حکومت در ذهن و چشم همه مردم نجس شده است ، مخصوصاً زمان هارون. او کاری کرده است که دیگر همه می‌گویند بله شما قوی هستید اما فاسد هستید. مثلاً یک جا نقل شده است یک مجلس عروسی این شاهزاده‌ها و بچه‌های مسئولین حکومت گرفته بودند، وصلت کرده بودند بچه او با بچه او، فلان و این‌ها، یک جشنی گرفته بودند. نقل شده است اینقدر غذا و انواع غذاها بود که غذاهای این مهمانی را دیدند می‌گندید. آن‌ها را بیرون شهر بردند. یک جایی یک کوهی از غذا شد که نوشته شده است تا هفته‌ها و بلکه ماه‌ها آنجا، وسط بیابان، پرنده‌ها، لاشخورها، سگ‌ها، شغال‌ها، این‌ها می‌رفتند ته این‌ها را می‌خوردند. اینقدر غذا اضافی دور ریخته بودند. یا مثلاً در مجلس عروسی، سکه‌های طلا شاباش روی سر عروس می‌ریختند. هدیه‌ای که مثلاً در عروسی‌های حکومتی می‌دادند، کمترین هدیه‌اش قطیعه، قطاع یعنی زمین‌های بزرگ، املاک خیلی بزرگ، چند هزار هکتاری، چه چیزی، اینجوری به همدیگر هدیه می‌دادند. این‌ها نجس شده بودند در افکار عمومی. مردم می‌گفتند شما اسمتان اسلام است، کدام خلافت اسلامی؟ شما خلیفه رسول‌الله هستید؟ شما خلیفه ابوبکر و عمر هم نیستید، چه برسد به رسول‌الله. ابوبکر و عمر هم ساده‌زیست بودند، مثل شماها نبودند.

یک پروژه مأمون این بود که وقتی این‌ها را بیاوریم و به خودمان بچسبانیم، این‌ها نجس می‌شوند، ما هم پاک می‌شویم. دو تا اتفاق می‌افتد. این‌ها مشروعیتشان را از دست می‌دهند ولی ما مشروع می‌شویم. به این‌ها می‌گویند آقا شما که داخل همین حکومت رفتید، شما که همیشه می‌گفتید این‌ها خلاف هستند، این‌ها که ضد خدا هستند، نامشروع هستند، چطور شما رفتید و با آنها قاطی شدید؟ این‌ها خراب می‌شوند. اما ما چه؟ ما که می‌گفتند حکومت آقا فاسد است، نجس است، این‌ها مستبد هستند، این‌ها طاغوت هستند، دزد هستند. می‌گویند نه آقا اگر آن‌ها اینگونه بودند که پسر پیغمبر وارد آن حکومت نمی‌شد. پس معلوم می‌شود اینگونه نیست، این‌ها پاک هستند، درست هستند، این‌ها آدم‌های درستی هستند! هدف دیگر او این بود که برای خودشان وجهه، وجهه معنوی پیدا کنند. پسر پیغمبر آمده است، رهبر اهل‌بیت آمده است. حکومت پس معلوم می‌شود ناپاک نیست.

و یک تعبیر جالبی اینجا هست که نقل می‌شود که هرجا دینداران و دنیاطلبان به هم نزدیک بشوند، دینداران بی‌‌آبرو می‌شوند، دنیاطلبان آبرومند می‌شوند. از این‌ها آبرو به آن‌ها می‌رسد، از آن‌ها بی‌ آبرویی به این‌ها می‌رسد. لذا پیامبر اکرم فرمودند مراقب باشید آنهایی که اهل دین هستند، به اهل دنیا، به دنیاپرستان نزدیک نشوند و با آنها قاطی نشوند. حضرت رضا می‌خواهند کاری کنند که با این‌ها قاطی نشوند. نگویند ایشان رفت و در حکومت جذب حکومت شد، ایشان هم جزء حکومت است. این جزء شرط‌هایشان بود که بعد به آن می‌رسیم. و از آن طرف هم، از این فرصت باید استفاده کنند. آن طرفش کشته شدن است. کشته شدن برای امام رضا که کاری ندارد، مراتب عالی بهشت است. راحت‌ترین تصمیم برای امام رضا علیه‌السلام، تصمیم به شهادت است. مثل امام حسن(علیه‌السلام). راحت‌طلبانه‌ترین تصمیم برای امام حسن در قضایای معاویه این بود که ایشان به جنگ ادامه بدهند و شهید بشوند. از این راحت‌تر نمی‌شد. ایشان شق ناراحت آن را انتخاب کردند برای حفظ اسلام و مسلمین. امام رضا، منتهی آنجا در زمان امام حسن، این شیوه با واگذاری حکومت انجام شد. در زمان امام رضا، این شیوه با پذیرش مشروط دوگانه حکومت صورت گرفت. یعنی امام رضا رفتند و حکومت یکدست ابرقدرت را به حکومت دوگانه تبدیل کردند؛ حکومت دوشقه؛ حکومتی که از امام رضا مشروعیت نگرفت، نتوانست بگیرد، نتواند بگیرد، اما به امام رضا قدرت بدهد. امام رضا قدرت از حکومت گرفتند اما مشروعیتی به آن ندادند. این کار بزرگ امام رضا(علیه‌السلام) است. بعد این می‌گفت اصلاً آبروی ما درست می‌شود. دیگر این بی‌ آبرویی‌هایی که ما قبلاً داشتیم، همه‌اش جبران می‌شود. با خودشان می‌گویند آقا این مأمون عجب کسی است، عجب خلیفه‌ای ما داریم. کسی که به بچه‌های خودش خلافت را حاضر نشده است بدهد، برای اولین بار، از برادرش گرفته است و به بچه پیغمبر داده است. پس اصلاً خلیفه مأمون اهل دنیا نیست. او آدم اهل آخرت است، اهل خدا است. این عجب آدم خوبی بوده است. او تطهیر می‌شود. ما داریم حکومت را به فرزند پیغمبر می‌دهیم. آن وقت تمام کثافت‌کاری‌ها و ظلم‌های قبلی پوشیده می‌شود، ظلم‌های بعدی هم توجیه می‌شود. گناه آن به گردن امام رضا می‌افتد.

پس ببینید، این‌ها بعضی از اهدافی است که رژیم دارد برای این که امام رضا(علیه‌السلام) را از مدینه بیاورد. به چندتای آن اینجا اشاره شده است. و برای این که ما بدانیم چقدر این طرح پیچیده و مخفی بوده است، این را هم لازم است بدانیم. مأمون بخشی از این پروژه را به چند نفر گفته است، اما بخشی از این پروژه را به نزدیک‌ترین اشخاصش هم نگفته است. یعنی بخشی از این پروژه را فقط شخص مأمون می‌دانست. حتی به فضل‌بن‌سهل، به کی، به کی، به نزدیک‌ترین مشاورین و صدراعظم و اینهایش نگفته است بخشیش را. و لذا گاهی آنها، در روایات نقل می‌شود، یک سؤالاتی از مأمون می‌پرسند، می‌گویند آقا چرا علی‌ابن‌موسی این کار را کرد، شما آن کار را کردید؟ مأمون یک جواب سر کاری می‌دهد که معلوم است دروغ است. بعد سؤال پیش می‌آید که مگر مأمون با نزدیک‌ترین آدم‌های خودش هم بازی می‌کرده است؟ بله، او آنها را هم گاهی بازی می‌داده است. برای این که او می‌دانسته است این پروژه یک جاهایی‌اش را حتی اگر به یک نفر دیگر بگوید، لو می‌رود و خراب می‌شود. بخشی را هم فقط خودش می‌داند و آن‌ها نمی‌دانند. حتی فرمانده کل نیروهایش، نزدیک‌ترین وزرایش، رئیس دستگاه اطلاعات و امنیتش، بعضی چیزها را که مأمون می‌داند، او نمی‌داند. مأمون می‌گوید این کار را بکن. او می‌کند. می‌پرسد چرا؟ مأمون می‌گوید به تو ربطی ندارد. تو این کاری که من می‌گویم انجام بده. خودش هم نمی‌داند ولی این کار را انجام می‌دهد. یعنی اینقدر این طرح پیچیده است برای این که این پروژه ضربه نخورد و علت‌های جعلی و داستان‌های جعلی از خودش می‌سازد. می‌گوید این کار را بکن. می‌گوید چرا؟ یک چیز دیگری الکی می‌گوید. در حالی که هدف از آن کار این نبوده است. اصلاً یک چیز دیگری در نظر دارد. فلان کار را بگو به فلان کس، فلان جا این کار را بکند. رئیس اطلاعاتش یا رئیس نیروهای مسلحش می‌گوید برای چه این کار را بکنم؟ توضیح بده که من روشن بشوم و بدانم درست انجام بدهم. او می‌گوید نمی‌خواهد توجیه بشوی. همین کاری که من می‌گویم انجام بده. بخشی را از این‌ها مخفی کرده است. مأمون فوق‌العاده پیچیده و پخته است. ولی طرف او علی‌ابن‌موسی است. کس دیگری اگر بود، مأمون قطعاً پیروز بود. او سرمایه‌گذاری عظیمی کرد. تمام این سرمایه‌اش به باد رفت، بلکه به حساب اهل‌بیت رفت؛ کل آن سرمایه‌ها. او به دست خودش، خود را به زمین زد و بی‌ آبرو کرد. و آخرش دید باز جز قتل و کشتار و جز فساد کاری نمی‌تواند بکند. امام رضا کاری کردند این آدمی که خود را عالم عارف، که می‌خواهد خلافت را تقدیم بکند و اهل دنیا نیست و گفته است شیعه علی است و مرید علی‌ابن‌موسی‌الرضا است، کاری کرد که در ظاهر هم مدت‌ها گناه و فساد نمی‌کرد مأمون. خود را پاک نشان می‌داد. مثل معاویه بود. معاویه را شما می‌دانید، مثل یزید نبود. یزید علناً کثافت‌کاری می‌کرد. معاویه جلوی مردم این کارها را نمی‌کرد. مخفی بود. مخفی می‌خورد. یزید علنی می‌خورد. مأمون مخفی بود. بعد از این که این پروژه‌اش را امام رضا(علیه‌السلام) رسوا کردند و امام رضا را شهید کرد، بعد به بغداد رفت و دوباره، آنجا دیگر باطن او را رو کرد. چهره دوم مأمون خود را نشان داد. فساد علناً، دیگر مشروب می‌خورد. رئیس دستگاه قضاییش را یک آدم فیاشی گذاشت مثل یحیی‌بن‌اکثم که همه می‌دانستند این فاسد است، جدا از مسائل دیگر آن. یا یک عمویی داشت مأمون، این جزء سلبریتی‌ها بود. رقاص بود، صدای خیلی قشنگی داشت، قشنگ هم می‌رقصید. این را که همه جا یک آدم بدنامی بود، می‌گفتند این مشروب‌خور و فاسد و این‌ها است، این را آورد در حکومت، در دربار، رسماً جزء مسئولین دستگاهش کرد. و در مرکز خلافتش تا مرو بود، حفظ ظاهر می‌کرد. وقتی دیگر به بغداد آمد، بعد از شهادت امام رضا، همه دیگر فهمیدند این مأمون هم همان هارون است. این همان برادرش امین است. این اداها همه‌اش بازی بود. و این‌ها سیاست امام رضا(علیه‌السلام) بود. ایشان این کارها را کردند.

چه کار کرد؟ امام رضا را از مدینه، می‌گوید بیایید خراسان. این‌ها پروژه مأمون است. امام رضا چه کار کردند؟ ایشان یکی یکی این پروژه‌ها را شکست دادند. اولین ضربه‌ای که حضرت رضا(علیه‌السلام) زدند، او گفت آقا خلیفه فرمودند که تشریف بیاورید ما در محضر شما باشیم. شما آقای ما هستید. بیایید آقایی کنید. گارد ویژه خود را فرستاده است؛ گارد ویژه ریاست جمهوری، شاه، خلیفه را فرستاده است. بهترین امکانات، قوی‌ترین، امنیت ایشان باید مورد توجه باشد. در طول سفر ایشان راحت باشند. امام رضا از همان اول ضربه اول را زد. رسماً جوری که مردم بشنوند و در شهر پخش بشود، فرمودند که: «ما را داریم می‌رویم.» نه این که ما داریم می‌رویم. «ما را داریم می‌رویم.» همه بفهمند ما را دارند می‌برند. من بازداشت شده‌ام. مسئله ترور و قتل مطرح است. و من الان اگر بین قتل و رفتن مخیر شوم، وظیفه‌ام الان شهادت نیست. شهادت بعد است. در سر پروژه زدند. مگر قرار نبود ایشان بگویند که ایشان آمدند و خلیفه شدند؟ ببینید ایشان دنبال قدرت هستند. ببینید ما چقدر خوب هستیم، داریم حکومت را تقدیم می‌کنیم. اگر آنها دارند حکومت را تقدیم می‌کنند، چجوری است که ایشان، علی‌ابن‌موسی، آمده سر قبر جدش گریه می‌کند، زیارت وداع می‌خواند و بعد رو می‌کند به جمعیت و می‌گوید این سفر، سفر مرگ است. دیگر من به مدینه باز نخواهم گشت. نمی‌گذارند من برگردم. یعنی از همین الان اعلام شهادت کرد. گفت ما می‌رویم ولی به شهادت می‌رسیم. این ضربه اول است.

همه شیعیان که همه فهمیدند. اهل‌بیت فهمیدند. به بقیه هم پخش شد که آقا این یک توطئه است. دروغ است. باطن آن ضد ظاهر آن است. به زور او را می‌برند. بازداشت است. مگر کسی را به زور می‌برند و خلیفه‌اش می‌کنند؟ بعد اصلاً سؤال (مردم)؛ چجوری است که این‌ها، این می‌خواهد کل حکومت، بزرگترین قدرت جهان را به ایشان بدهد، ایشان قبول نمی‌کند، بعد به زور می‌گویند باید بیایی و قبول کنی و رئیس شوی؟ معنی آن چیست؟ چرا؟ یا آنها دارند دروغ می‌گویند، پس این روشن بشود. بحث هدیه حکومت به علی‌ابن‌موسی نیست. یا چه؟ تمام این احتمالات در ذهن مردم می‌آید و از همان اول قضیه زیر سؤال می‌رود. این ضربه، ضد حمله اول علی ‌ابن ‌موسی ‌الرضا(علیه‌السلام) است. به گوش همه این را می‌رسانند. وداع با پیامبر بر سر مزار پیامبر، وداع با خانواده‌شان موقع خروج از مدینه. بعد می‌گویند من باید به مکه بروم، زیارت خانه خدا و کعبه. در مکه، در طواف کعبه، باز آنجا به کسانی که آنجا هستند و طواف می‌کنند، به همه ملیت‌ها که آنجا مرکز جهان اسلام است، پخش می‌شود این خبر. با زبان حرف زدن، با رفتارشان، با زبان دعا، با زبان اشک، به همه حالی می‌کنند این بازداشت است، این یک توطئه است و دیگر من برنخواهم گشت. من در این مسیر، ته آن شهادت است. مسئله این نیست که آنها بخواهند حکومت را به ما تحویل بدهند. قرار بود همه به حکومت خوش‌بین بشوند، به امام رضا بدبین بشوند. درست است؟ بگویند ایشان اهل دنیا است، آنها هم خیلی اهل دنیا نیستند. شکست خورد. کسی به امام رضا بدبین نشد. به حکومت هم خوش‌بین نشد. به حکومت بدبین‌تر شدند. و مردم از همان اول، افکار عمومی فهمید. این پچ‌پچ، این خبرها پخش شد. لااقل در مرکز جهان اسلام که مکه و مدینه و حجاز بود و کوفه، این‌ها پخش شد. حالا خراسان، بعدها امام رضا با اعمالشان رساندند. در مسیر هم مدام این کار را نشان می‌دادند.

فقط یک نمونه را عرض بکنم. این‌ها در مسیر، سفره جداگانه برای بزرگان می‌انداختند در خیمه زربفت حکومتی. بقیه هم که برده‌ها و کارگرها و این حرف‌ها بودند. امام رضا(علیه‌السلام) بارها موقع ناهار و شام و این‌ها پیدا نمی‌شدند. ایشان رفته‌اند لای برده‌ها و کارگرها، روی خاک کنار آنها نشسته‌اند، دارند نان و ماست با آنها می‌خورند. سر سفره نمی‌آیند. که یک نمونه‌اش در همین «عیون اخبارالرضا» نقل می‌شود. هرچه دنبال امام رضا می‌گردند موقع غذا، پیدا نمی‌کنند. در مسیر کاروان، نگران می‌شوند. می‌گویند آیا ایشان ترور شده است؟ چون آخر یک عده‌ای مثل خوارج و این‌ها می‌خواستند امام را ترور کنند. یا ایشان فرار کرده است؟ چه شد؟ اینها. آمدند دیدند ایشان بین برده‌ها، روی خاک نشسته‌اند، دارند با آنها غذا می‌خورند. طرف آمد گفت آقا سفره انداخته‌اند، بزرگان جمع هستند، همه منتظر شما هستند برای غذا. نشسته‌اند سر سفره، آماده تا شما تشریف بیاورید. شما نشسته‌اید اینجا با این عمله‌ها غذا می‌خورید؟ امام رضا(ع) آن جمله مشهورشان را فرمودند که ساکت باش. «إِنَّ اَلرَّبَّ لَوَاحِدٌ». خدای ما و بردگان، خدای من، خدای بردگان است. خدای ما و بردگان یکی است. «وَ اَلْأَبُ لَوَاحِدٌ وَ اَلْأُمُّ لَوَاحِدَةٌ». پدر ما و بردگان یکی است. مادر ما و بردگان یکی است. مادر من برده است. برو با بزرگان و این‌ها غذا بخور. دیگر مزاحم من نشو. من با این‌ها غذا می‌خورم. این‌ها همه پیام است. از این مسائل در راه زیاد دارند.

در مسیر، تمام این نگهبان‌های حکومتی و نیروهای اطلاعاتی و امنیتی حکومت را امام رضا روی مخ همه این‌ها کار کردند. تا از مدینه رسیدند به خراسان، یک کلاس ایدئولوژی امام رضا برای این‌ها گذاشت. گارد اطلاعاتی حکومت که دشمن اهل‌بیت آمده است، تا وقتی آنجا رسیده، شده یکی از شیعیان علی‌ابن‌موسی‌الرضا. این وسط هم امام رضا ول‌کن نبود. هم کادرسازی و تربیت می‌کرد، هم افشاگری. هم این‌ها را تحقیر و رسوا می‌کرد. گفت اصلاً من، امام رضا گفت اصلاً من جزء شماها نیستم.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.



نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha