فرهنگسازی به سبک امام رضا ع (مغز متفکر جهان اسلام، عالم آل محمد ص)
میلاد حضرت امام رضا ع - مشهد - ۱۳۹۷
بسم الله الرحمن الرحیم
کاری بزرگی که امام رضا کردند، در برابر خلافت عباسی که ابرقدرت جهان بود و قویترین نظامهای پلیسی، اطلاعاتی، امنیتی و قویترین ارتشهای جهان را داشت، جنبشهای انقلابی علوی در سطح جهان اسلام راه افتاده بود و نقاطی به دست انقلابیون عدالتخواه علوی افتاده بود. در مکه، در مدینه، در یمن، در نقاط مختلفی در شمال آفریقا، به صورت پراکنده حکومتهای علوی تشکیل شده بود و همه جا شورش بود. مأمون، آدم پیچیده باهوشی بود، احساس کرد کاری که پدرش با پدر امام رضا کرد، هارون با موسی بن جعفر که سالها ایشان در زندان بودند و شکنجه و آخر هم در زندان ایشان را شهید کرد، دیگر اینها نمیتوانند به آن روش ادامه بدهند و با امام رضا همان کار را بکنند. لذا تصمیم گرفت ایشان را محترمانه به زور از مدینه به خراسان بیاورد و بگوید: آقا اصلاً بیا، شما حکومت بفرمایید، حکومت مال شما. و چون میدانست کلاه امام رضا را نمیتواند بردارد و ایشان فوقالعاده دقیق هستند و میدانند دروغ میگوید و این بازی است، ایشان هم حالا تعبیر حضرت رضا را عرض میکنم و اولین محوری که میخواهم اشاره کنم، همین مسئله پیچیده عمل کردن در عرصه سیاسی- اجتماعی و یکی هم همهجانبه عمل کردن در عرصه فرهنگی است. هوش فرهنگی و هوش سیاسی داشته باشد.
در مورد این ضریب هوشی سیاسی و فرهنگی، دو نمونه عرض کنم. نیروی انقلابی و مسلمان یک بعدی، بدون مطالعه، مشکلی برنمیدارد، مشکل اضافه میکند. بچههای علاقهمند، دلسوز، فعال، اما ده تا کتاب در حوزه مفاهیم اسلامی نخوانده است. به ابتداییترین سؤالات در فضای مجازی برمیخورد، گیج میزند، نمیداند مبنای سؤال چیست، جوابش چیست، کجا باید دنبال جوابش گشت. اباصلت میگوید یک روز شنیدم که علی بن موسی الرضا(سلام الله علیه( میگویند: بدانید من که مدینه بودم اینها چرا من را از مدینه به اینجا آوردند؟ چند تا علت داشت. یکی این که اینجا حکومتشان از طرف من و علویها در خطر بود. دوم این که آنجا از مرکزدور بود، میخواست به من اشراف داشته باشد، من تحت کنترلشان باشم. سوم، از مشروعیت ما به مشروعیت حکومتش بیفزاید. چهارم، از نامشروعیت، عدم مشروعیت خودش، ما را نامشروع کند، بگوید این رهبر کل انقلابیها، خب خودش ایشان که مثلاً با ما است و... یکیاش هم این بود. حضرت رضا فرمودند: اینها دیدند که ما آنجا در مدینه، در مرقد پیامبر اکرم، یک شبهدانشگاهی راه انداختیم، یک دانشگاه بزرگی در همین شرایطی که تحت ستم و تحت تعقیب هستیم. «کُنْتُ أَجْلِسُ فِی الرَّوْضَةِ» من در مسجد مینشستم «وَالْعُلَمَاءُ بِالْمَدِینَةِ مُتَوَافِرُونَ» دانشمندان رشتههای مختلف گروه گروه، ردیف ردیف به مدینه و مسجد میآمدند، «فَإِذَا أَعْیَا الْوَاحِدُ مِنْهُمْ عَنْ مَسْأَلَةٍ أَشَارُوا إِلَیَّ بِأَجْمَعِهِمْ». هر کس در هر رشتهای میآمد شبههای، سؤالی، اشکالی، بحثی داشت، در هر رشتهای، مسئله را مطرح میکرد، همه به طرف ما، به طرف من اشاره میکردند. «وَبَعَثُوا إِلَیَّ بِالْمَسَائِلِ» انواع و اقسام مسائل و شبهات و پرسشها در حوزههای مختلف علمی، علم دنیا، علم آخرت، علوم اجتماعی و سیاسی آن با توجه به آن فضا، مسائل فقه و حقوق، مسائل تفسیر، حدیث، مکاتب مختلف اسلامی، مذاهب اسلامی، مکاتب مختلف ادیان غیر اسلامی و مکاتب مختلف اصلاً غیر دینی و ضد دینی، از ماتریالیست و دهری، زندیق تا شکاک، همه همه تیپها میآمدند خودشان را میرساندند. اینها دیدند مدینه شده مرکز نشر علم و آگاهی و پمپاژ فرهنگی و دارد یک اقیانوسی از مطالب دارد از مدینه، از مسجد پیغمبر، همه جا دارد موج میزند و میرود و آنجا شده مرجعیت علمی و دینی در کل جهان اسلام که میشود عملاً در کل جهان، چون جهان اسلام آن موقع ابرقدرت جهان بود. پس این حدیث اول. از همه طرف میآمدند پرسشهای مختلف، ابهامات در موضوعات مختلف، «إِذَا أَعْیَا الْوَاحِدُ مِنْهُمْ عَنْ مَسْأَلَةٍ» وقتی یک نفر از یک مسئلهای پرسش میکرد، «أَشَارُوا إِلَیَّ بِأَجْمَعِهِمْ» همه دستهجمعی، اجماعاً به من اشاره میکردند. «وَبَعَثُوا إِلَیَّ بِالْمَسَائِلِ» مدام بستههای پرسش، شفاهی، کتبی میآمد، «فَأَجَبْتُ عَنْهَا» و من از همه اینها پاسخ شفاف و مستدل و قانعکننده میدادم. این از این قضیه هم نگران بودند. اینها میخواستند آنجا هم بسته شود و غیرفعال شود. ولی نمیداند که من حالا آن دانشگاه را منتقل میکنم به مرو، مرکز حکومت اینها، و از همین فرصت علیه اینها استفاده میکنم. این اصل اول از ده اصل.
اصل دوم؛ حل مشکلات دیگران. یک وقت یک کسی در ذهنش است یک گروههایی هستند به اسم اسلامی و حزباللهی و انقلابی و اینها مثلاً رقابت دارند با کسان دیگر یا میخواهند مثلاً یک اهدافی را پیش ببرند، مثبت، منفی، خنثی، ولی کاری به مشکلات دیگران، مشکلات مردم، جامعه و مشکلات دانشجوها در دانشگاه، اصلاً ندارند. جداگانه دارند فعالیت اسلامی میفرمایند ولی کاری به دیگران، نیازهایشان، مشکلاتشان، پرسشهایشان ندارند. پرسشهایشان را در اصل اول گفتیم. در سطح دانشگاه چه پرسشهایی مطرح است؟ در حوزههای اعتقادی، سیاسی، ایدئولوژیک، انقلابی و... . خاکی، تودهای، مردمی باشید. از بالا به پایین به مردم نگاه نکنید. حالا من که الان دارم از بالا به پایین نگاه میکنم برای این که این میز در ارتفاع است و الا میآمدیم پایین. ولی یاد بگیرید از بالا به پایین، به مردم، به دانشجو، به دیگران نگاه نکنید. این اصل دوم از امام رضا(ع) که «لَقَدْ کُنْتُ بِالْمَدِینَةِ أَتَرَدَّدُ فِی طُرُقِهَا عَلَی دَابَّتِی» به مأمون گفتند وقتی آوردند اینجا. فرمودند: ببینید من در مدینه این ادا اصولهای شما را نداشتم. حکومت بر قلبها بود، تشریفات و اینها نبود، حکومت بر قلبها بود. من در مدینه، در کوچه خیابان، عادی، سوار اسبم، با یک اسب معمولی، گاهی با یک الاغ، با شتر، مثل بقیه مردم رفت و آمد داشتم. «وَأَنَّ أَهْلَهَا وَغَیْرَهُمْ یَسْأَلُونِی الْحَوَائِجَ». مردم مدینه و غیر مدینه، از جاهای دیگر هر کس آنجا میآمد هر کس مشکلی، چیزی داشت به ما رجوع میکرد و من بخش مهمی از زندگیام برنامهریزی برای خدمت به خلق بود. اهل شهر و غیر شهر «یَسْأَلُونِی، یَسْأَلُونَ الْحَوَائِجَ» از ما میآمدند نیازهایشان را مطرح میکردند. هر کسی یک مشکلی داشت میآمد پیش ما، حتی کسانی که ما را قبول نداشتند به لحاظ اعتقادی، شیعه اهل بیت نبودند، میفهمیدند ما به همه کمک میکنیم، پناهگاه همهایم. «فَأَقْضِیهَا لَهُمْ». ما مشکلات همه را حل میکردیم. «فَیَصِیرُونَ کَالْأَعْمَامِ لِی». همه قوم و خویش من بودند. ولو کسانی که از جای دور میآمدند برای اولین بار همدیگر را میدیدیم. یک پیرمردی میآمد، عموی من بود. مسن بود، به او میگفتم عمو. جوان بود، مثل فرزندم بود. ما کاری کرده بودیم که با این که حکومت دست ما نبود، ولی مردم میآمدند مشکلات خود را با ما مطرح میکردند و ما اقدام میکردیم، ما برای حل مشکلات مردم وقت میگذاشتیم. من مسئولیتی در حکومت نداشتم. این موقعیت اجتماعی را از تو و از حکومت تو من نگرفتم. همان در مدینه که ما مخالف بودیم و هستیم و ما تحت تعقیب و تحت نظارت حکومت بودیم، «وَإِنَّ کُتُبِی لَنَافِذَةٌ فِی الْأَمْصَارِ». نامههایی که من مینوشتم در تمام شهرها شنونده داشت، نفوذ داشت. وقتی من میگفتم آن فلان شهر، مشکل این مردم را، این محله را حل کنید، همین مسئولینی که در حکومت خودت هم بودند، حل میکردند. مجبور بودند یا قبول داشتند یا مجبور میشدند حل کنند. من نفوذ کلمهام را از تو و حکومت تو نگرفتم. «وَمَا زِدْتَنِی مِنْ نِعْمَةٍ هِیَ عَلَیَّ مِنْ رَبِّی». من این نعمت را از خداوند، پروردگارم داشتم و دارم و تو هیچ چیز بر آن نیفزودی. فکر نکنید حالا من از آنجا از مدینه به مرو آمدم، داریم بشکن میزنیم، چون تو هم دروغ میگویی خلاصه دنبال قدرتی، نمیخواهی به ما واگذار کنی، حکومت اسلامی نمیخواهی باشد، حکومت دینی قلابی است، میخواهی از من استفاده کنی، از اسم ما. من نخواهم گذاشت. ولی تو چیزی به ما نیفزودی، من هیچ بدهیای به تو ندارم. این اصل دوم. اصل دوم چی شد؟ شما در دانشگاه، در هر جا که هست، باید خودش را پناهگاه همه کسانی که مشکل دارند بداند. حتی اگر کسی قبولت ندارد، مشکلی پیدا کرد، برو به او بگو آقا کمکی میتوانم بکنم؟ خانم کاری هست انجام بدهم؟ من عضو بسیجم، انجمن اسلامیام، کاری هست بتوانیم بکنیم؟ این روش دوم. اینها تاکتیک نیست. ببینید همین کارها را حالا خواهم گفت، شبیه این کارها را مأمون هم میکرد، ولی به عنوان تاکتیک برای عوامفریبی، برای جذب آراء، برای کنترل افکار عمومی. نه واقعاً و خالصاً برای خدا و بر اساس بشردوستی و رعایت حقوق انسانها. او هم این کارها را میکرد. رژیمهای فاسد هم همین کارها را میکنند، عوامفریبی میکنند. ادا درمیآورند، مثلاً دم یتیمخانه میروند، فلان جا میروند، با ماشین میروند در خیابان مثلاً مسافرکشی، اینها همه شعار است، رئیس جمهروها همه از این اداها دارند. هزار جنایت و غارت و دزدی میکنند، بعد هم مثلاً یک کار خیریهای، دستی به سر مثلاً بچه یتیمی، پولی به اسم، از این کارها. مثل غرب، همهشان یکسره از حقوق بشر نصیحت میفرمایند دنیا را. حقوق بشر، حقوق کودک، حقوق زن، حقوق خانواده، حقوق صلح، مبارزه با جنگ، مبارزه با سلاح اتمی. همهشان هم خودشان این کارها را کردهاند. بمب اتمی خودش دارد، بمباران اتمی خودشان کردهاند، شکنجهگاهها خودشان است، حقوق زندانیان که میگویند خودشان شکنجهها، شکنجهگاهها. حقوق بشر میگویند، تمام این ظلمها و جنایتها زیر سر خودشان است. از صلح میگویند، تمام جنگها را اینها راه میاندازند. علیه تروریسم شعار میدهند، وحشیترین تروریسم را همین داعشی و اینها را خود آمریکا حمایت کرده است. الان هم دارند از آنجا دارند آنها را باز طرف افغانستان میآورند. علیه هستهای حرف میزنند، خودشان بمب اتم دارند. اینجوری هستند. آن زمان هم مأمون و امثال اینها هم همینطور بودند. حکومتها اصلاً قدرتهای فاسد همه همینطوری هستند. عوامفریبی میکنند، واقعی نیست. امام رضا فرمودند که من واقعاً، آن کسی که یک پیرمردی را میدیدم، واقعاً عموی من بود. به او میگفتم «کَالْأَعْمَامِ لِی» مثل عموی من بودند. ما واقعاً در کوچه و خیابان با مردم یکی هستیم. تو ادا درمیآوری، شماها ادا درمیآورید. من واقعاً دنبال میگشتم کسی مشکل دارد، ما کمکش کنیم. حکومت ظاهری نداشتیم، اما نامه مینوشتم فلان شهر چرا حقوق مردم را داری ضایع میکنی. او یا از ترسش، از ترس مردم و ما که شورش و انقلاب نشود، یا ریاکاری، یا هم واقعاً تحت تأثیر قرار میگرفت. گفت از تو چیزی به ما نرسیده. ضمن این که اینجا اولی این بود که مردمی باشید، بدون تشریفات به مردم خدمت کنید. اصلاً بگذارید در دانشگاه شما بگویند بچههای بسیج، انجمن اسلامی، اینها هر کی مشکلی، چیزی دارد تا جایی که میتوانند کمکش میکنند. ولو این که اینها را قبول ندارد، اصلاً مذهبی نیست، انقلابی هم نیست. ولی اینها کمک میکنند. نمیگذارند حقوقش را پایمال شود. اگر گرسنه است، فقیر است، گرفتار است، خانوادهاش مشکل دارد، اینها برایش پول جمع میکنند. مریض است، به خانهاش عیادتش میروند. شما میدانید چه تحولی میشود؟ استاد، همان استادی که یا دین درستی ممکن است ندارد، کنار استادهای خوب. یا اصلاً سر کلاس توهین میکند، اذیت میکند و سوءاستفاده میکند از سمت استادیاش، دانشجو هم میترسد که با او حرفی بزند، معمولاً میگوید ما را میاندازند چقدر دانشجوهای بچهمذهبی، انقلابی را اینها، بعضی از اینها انداختهاند برای این که او یک حرفی میزند، او جوابش را میدهد، بعد این به یک بهانه دیگر، یک جور دیگر در نمره، یک کاری، چیزی میاندازدش. ظاهرش هم این است که اینها حکومتی هستند، آنها غیرحکومتی. در حالی که آنها حکومت دست آنهایی است واقعاً. این بچههای انقلابی از دو طرف میخورند. ولی در عین حال، همان استاد مریض شد، بچهها بروند دیدنش. امام رضا(ع) فرمودند ما کار نداشتیم کیست، هر کس نیاز داشت، گرفتار بود، من کمکش میکنم. اما در مدیریت فاسد، در جریان گناه فاسد شریک نمیشویم. شما ممکن است به او کمک کنی، اما دنبالش نباید راه بیفتی در مسیر باطل، تحت عنوان این که میخواهیم او را جذب کنیم. او تو را جذب کرده است. امام رضا به مأمون فرمودند: ببین «إِنِّی إِنَّمَا دَخَلْتُ فِیمَا دَخَلْتُ» حالا من را آوردی از مدینه به مرو، در دستگاه خودت، اما من به این شرط آمدم، به همه هم خواهم گفت: «عَلَى أَنْ لَا آمُرَ فِیهِ وَلَا أَنْهَى». من امر و نهیای در این حکومت نخواهم کرد. من در حکومت نیستم. ظاهراً من را آوردید اینجا. من داخل این حکومت نیستم. در هیچ بخشنامه و دستور و امر و نهیای دخالت ندارم. «وَلَا أَعْزِلُ وَلَا أُوَلِّی». هیچ کس را من عزل و نصب نمیکنم. من قاطی شما نیستم. من در این حکومت نیستم. «وَلَا أُشِیرُ». حتی مشورت هم نخواهم داد. «حَتَّى یُقَدِّمَنِیَ اللَّهُ قَبْلَکَ». تا بمیرم و کشته بشوم. و من قبل از تو میروم. یعنی این فیلم بازی نکن که قرار است تو بروی بعد ما هم ولیعهد تو باشیم، بعد از تو ما بیاییم. نه، من قبل از تو میروم. یعنی دارند به او میگویند میفهمم و میدانم برنامهات چیست! این هم خیلی تعبیر مهمی است. فرمودند: «فَوَاللَّهِ إِنَّ الْخِلَافَةَ لَشَیْءٌ مَا حَدَّثْتُ بِهِ نَفْسِی». چیزی که هرگز درباره او خوشحال نشدم و نیندیشیدم این است که بیایم رئیس بشوم و حاکم بشوم. ما اگر حکومت هم میگوییم با شما مشکل داریم، برای عدالت و خدمت به خلق است، نه برای این که ما بشویم رئیس به جای شما بیاییم بنشینیم. ما اگر بیاییم مثل شما نیستیم اصلاً. ما روشمان این است. اصل چهارم، هوشمندی. کلاه سرت نرود. که البته یک نمونهاش را در همین روایت قبلی گفتیم. که او آورده که بگوید اینها ببینید رهبر کل انقلابیون خودش آمده نفر دوم حکومت است. خب امام به همه فهماند که خلاصه «ما را آمدیم»، ما را آوردند نه. ما را آمدیم یعنی ما را من را به زور اینجا آوردند. خب با اینها قاطی نیستیم. مدینه که داشتند میآمدند، فرمودند گریه کنید، همه گریه کنید من دارم میروم، دیگر هم برنمیگردم. خب آقا برای چه گریه کنیم؟ شما که داری میروی پیش شخص اول جهان اسلام، شخص دوم. گریه ندارد که باید دستهگل بیاورند تبریک بگویند. گفت نه، گریه کنید. اینها بازی است، نمایش است همهاش. هوشمندی، هوشمندی. چنان دقیق و پیچیده عمل کرده است. کلاه سرتان نرود. در زمین دیگران بازی نکنید. جزئی از پروژه آنها نشوید، حواست باشد. فریب شعارها و اداها را نخورید. مأمون وقتی حضرت رضا را علیرغم آن کینهتوزیها و نگرانیها آنجا برد، یک عده از بنیعباس که در مرکز، در بغداد، عراق و اینها بودند، نامه نوشتند به این که در خراسان بود که چکار داری میکنی؟ تو فکر کردی میتوانی با علی بن موسی و با علویها، با بنیعلی، فرزندان علی و فاطمه بازی کنی؟ تو فکر کردی از اینها زرنگتری؟ آقای نابغه. علی بن موسی تو رادبازی میدهد، از همین توطئه علیه خودت استفاده میکند. حواست نیست داری خلافت را از بنیعباس به دست خودت میدهی به بنیعلی. اگر علی بن موسی را آنجا آوردی، نمیایستد نگاهت کند. از قدرت خودت علیه خودت استفاده میکند، تو را زمین میزند. و اینها حکومت را از تو میگیرند. تو میخواهی از اینها استفاده، سوءاستفاده کنی، آنها از تو و از این موقعیت حسن استفاده خواهند کرد. و حضرت رضا این کار را کردند. سریع گفتند من نه امر میکنم، نه نهی، نه عزل، نه نصب، نه مشورت. من در حکومت شما نیستم. اما در عین حال، مشروعیت به اینها نداد، مشروعیتشان را هم گرفت، خراب کرد. گفت شما حکومت دینی نیستی، قلابی هستی. و در عین حال از این فرصت امام رضا استفاده کرد. عدالت، جنبش عدالتخواه علوی، شیعهای که تا زمان قبل از امام رضا، یعنی زمان موسی بن جعفر علیه السلام، زمان هارون، بابای مأمون، همه در زندانها در حال اعدام و شکنجه بودند. گروه گروه شهید میشدند. یا همه تحت تعقیب، مخفی، زندگی زیرزمینی، مبارزات چریکی، کوهستانها، جنگلها، نقاط دور. این امامزادههایی که از ایران، شما در ایران فقط نیست، شما شمال آفریقا برو امامزادهها هستند. اصلاً همه جا این فرزندان و اولاد اهل بیت راه افتادند برای صدور انقلاب. در مرکز قتل عام شدند، شکست خوردند از حکومت، شهید شدند، پخش شدند، جاهای مختلف رفتند. مثلاً همین شهید فخ که کربلای شماره دو بود، فرزند امام سجاد(ع) و جناب زید که این شیعیان زیدی همه پیرو ایشان هستند. و جریانهای از این قبیل، جریانهای مختلف. اینها کمر رژیم را میشکست ولی خب همه بالاخره شکست میخورد. چون بنیعباس ابرقدرت جهان شده بودند. حکومت اسلامی آن موقع قدرت اول جهان بود. حالا از همین شکستها ده تا پیروزی بیرون میآوردند. مثلاً همین شهید فخ که شهید میشود، در نهضت دو، سه تا برادر هستند. یکی شهید میشود، آن دو تای دیگر، یکی یحیی است، از هم جدا میشوند، میآیند مکه، از هم جدا میشوند، خداحافظی میکنند. یحیی سمت شرق و به ایران میآید. یک برادر دیگر به سمت مصر و شمال آفریقا میرود و خیلی عجیب است. این دو تا، دو تا انقلاب، یکی در شمال ایران و یکی در شمال آفریقا ایجاد میکنند، دو تا حکومت بزرگ علوی ایجاد میکنند که چند قرن تمدنسازی میکند. این طرف شیعیان زیدی هستند، یحیی، یحیی بن زید و اینها است که در شمال میآیند، اولین جامعه شیعه و حکومت علوی انقلابی در شمال ایران در گیلان و طبرستان و اینجاها تشکیل میشود که بعد این هی گسترش پیدا میکند، کل ایران را میگیرد، بعد به بغداد میروند، حتی بغداد را میگیرند، مرکز خلافت عباسی. ظاهراً خلیفه عباسی را مثل مترسک نگه داشتند ولی حکومت واقعی دست این شیعیان ایرانی است که رهبرشان یکی از مجروحین و جانبازان بازمانده از همین نبرد فخ، شهدای کربلای شماره دو هستند که مثل پدر امام سجاد، حالا پسر امام سجاد دوباره یک حرکتی انجام میدهد. آن یکی دیگر هم در شمال آفریقا، تونس، مصر میرود و یک تمدن، یک حکومت ایجاد میکند. این اسم مشهوری است، اصلاً یک سلسله یک حکومتی آنجا تشکیل داده است. اصلاً یک کسی بیاید همین فیلمها را بسازد، فیلم همین امامزادهها را که چه کارهایی کردند. این دو تا بچههای امام سجاد، سه نفر، آن یکی شهید میشود، آن نبرد عظیم که یک جنبش عظیمی تا همین الان شیعیان زیدی هستند، همین یمنیها شیعیان ایشان هستند که اینقدر دارند مجاهدانه میجنگند، کل قدرتها را اینها در یمن، با پای برهنه شکست دادند. اینها شیعیان او هستند. دو تا برادر میآیند، یکی در ایران، اولین حکومت شیعه آل بویه. آل بویه را ایشان تشکیل دادند و میآیند تا بغداد هم میگیرند. آن برادر هم میرود کل شمال آفریقا، از مراکش، الجزایر، تونس، لیبی، انقلاب علوی، عدالتخواه و حکومت شیعی تشکیل میدهد. اینجوری بودند، واقعاً نوابغ بزرگی بودند و اینها چقدر قدرت تشکیلاتی داشتند، چقدر تأثیرگذاری، امتسازی میکردند. مثلاً شما ببینید یک نفر، تحت تعقیب، در یک جنگ مسلحانه، مجروح، شکست خورده، تحت تعقیب است، با دست خالی میرود برای اولین بار یک جایی که اصلاً نمیداند کی و چی هستند، شمال آفریقا، شمال ایران. ملت را جوری جذب میکند، جذب اخلاقش و عقلش و عدالتخواهیاش و حرفهایش و سبک زندگیاش که مردم ایمانشان عوض میشود. اصلاً شمال ایران آن موقع اصلاً مسلمان نبودند. این هم آنها را مسلمان میکند، هم شیعه اهل بیت میکند و هم به دست اینها حکومت و یک قدرت انقلابی و یک قوی و هم کم کم بخش مهمی از ایران را اینها آزاد میکنند. آن برادر هم در شمال آفریقا.
حالا ببینید امام رضا چه کرد. هارونی که موسی بن جعفر را زندانی میکند سالها و شهید میکند و هر کس شیعه اهل بیت است و عدالتخواه است او را پیدا میکردند، زنده زنده لای جرز دیوار آنها را میگذاشتند. شکنجه، بدنهایشان را زنده زنده با ساطور تکه تکه میکردند تا شهید شوند. مثلاً یک نمونه زندان هارون. هارون ابرقدرت جهان بود. این جمله که هر جا آفتاب طلوع کند در سرزمینهای ما است، این جمله برای هارون است. در تمام دنیا بزرگترین قدرت جهان، قدرت حکومت اسلامی بود ولی دست هارون بود. این جمله که بعدها قرنها بعد گفتند ملکه انگلیس گفته که هر جا خورشید طلوع کند در سرزمین ما است، این حرف هارون است. ولی با شیعه با پیروان اهل بیت چه میکردند؟ زندانهایی داشتند، دیوارهای بلند، سقف نداشت. زن و مرد را برهنه میانداختند آن تو، شیعیان را. زمستان در سرما، تابستان در گرما، بدون سقف. بین اینها اگر کسی میمرد، شهید میشد، جنازهاش را نمیبردند. همانجا میگذاشتند تا کرم بیفتد، بپوسد. اینجور شکنجهها را میکرد. ولی ببینید جنبش مقاومت علوی چقدر قوی عمل کرد که بعد از هارون که بعد امین و بعد مأمون میآید سر کار و فرزند موسی بن جعفر که امام رضا(ع) است، جوری اینها جای قدرت و ضعف عوض میشود که مأمون برای حفظ حکومت و امپراتوری و خلافت خودش مجبور میشود خودش را به اهل بیت و امام رضا بمالد. او هم با این ادعا که آقا بیایید حکومت اصلاً راست میگویید، حق شما است، بفرمایید من هم اصلاً خودم شیعه هستم من شیعه علیام، من شیعهام، قبول دارم. این حکومت اصلاً برای شماست، حقه بازی. امام رضا فرمودند نه. این دوستان چون میدانند من دروغ میگویم، اینها جزو برنامهاش است ولی من حالا این پروژهشان را بهم میزنم. جلسه مناظره با علمای مکاتب مختلف میگذاشت که امام رضا خراب شوند. بعد امام رضا میفرمودند: کاری میکنم که میدانید چه وقت خندههایش میشود گریه؟ وقتی ببیند من با بزرگان هر مکتبی به زبان خودشان، بر اساس مبانی خودشان بحث میکنم و آنها را متقاعد میکنم که حرفشان را پس بگیرند. با رومیها به زبان رومی، با هندوها به زبان هندی. در روایات هست که امام رضا(ع) مثلاً به زبان بلغاری با یک مسیحی ارتدوکس اروپایی با زبان بلغاری بحث میکند. با زرتشتی ایرانی به زبان ایرانی بحث میکند. این هم یک بخشی از آن آمادگی است که این مکتب، این امام رضایی که میآید، ایشان با زبانهای مختلف، با مکاتب مختلف بحث که میکرد، آنها هم میگفتند آقا ما بر اساس چه بحث کنیم؟ حرف شما را که ما قبول نداریم، مبنا چه باشد؟ امام رضا گفت مبنای شما، نه مبنای ما باشد. بر اساس دین شما شروع میکنیم شما را میرسانیم به اینجایی که ما میگوییم. شما زرتشتی هستی، من بر اساس اوستا و دیدگاه زرتشت حرف میزنم. تو هندو هستی، من بر اساس همین وداها و اوپانیشادها و اینها با تو بحث میکنم. مسیحی هستی، بر اساس انجیل. یهودی هستی، تورات. ملحد هستی، از الحاد شروع میکنم، از عالم طبیعت شروع میکنم تا به ماوراءالطبیعه برسیم. شکاک هستی، هیچی را قبول نداری؟ از آن تنها چیزی که قبول داری که نمیتوانی قبول نداشته باشی، چون اگر هیچی را قبول نداری برای چه اصلاً حرف میزنی؟ از همان چیزی که نمیتوانی قبول نداشته باشی شروع میکنیم. امام رضا فرمودند با مبانی من نمیخواهم بیایی، با مبانی تو میآیم. من به زبان تو هم من حرف میزنم. اول هم شما صحبت کن. سؤال میکنی یا من بپرسم؟ این امام رضا بود. چه همچین قدرت علمی ایشان هست. تشکیلات اسلامی باید در حد خودش حالا، باید همهفنحریف، مسلط، در حوزه اشکالات اعتقادی، کلامی به مذهب، اشکالات سیاسی، اشکالات اقتصادی، اشکال در روابط بینالمللی، اینها را باید مشرف باشیم، باید زیاد مطالعه کنیم. هر کسی در سطح خودش.
باند بنیعباس در بغداد نامه نوشتند به مأمون، گفتند چکار داری میکنی؟ تو فکر کردی میتوانی با علی بن موسی و اینها بازی بکنی؟ اینها صد تای تو را بازی میدهند. داری دستی دستی داری حکومت را از بنیعباس به بنیعلی میدهی، به علویها داری میدهی. مأمون نامه مینویسد، میگوید من مجبور شدم او را بیاورم. اینها که میگویم عین متن نامه اینها با همدیگر است. میگوید اولاً که آنجا کل مردم دنبال این بودند اصلاً ما را دیگر قبول نداشتند. در حجاز، مدینه، مکه، در عراق همه جا همین این را قبول داشتند. به قول خودش همه برایش مثل عمو بودند. همه عموهایش شده بودند. نامههایش این طرف و آن طرف میرفت، همه فکر میکردند این حکومت واقعی است، مثل این که حکومت ظاهری دست ما بود، حکومت واقعی دست این است. به شهرها و به کشورهای مختلف نامهاش میرفت، اینها به عنوان یک دستور تلقی میکردند و عمل میکردند. اصلاً حکومت را از ما گرفته تقریباً. در قلبها نفوذ دارد. و صریح هم به من میگوید، میگوید ما اینها را، اینها را ما داشتیم. تو میخواهی اینها را از ما بگیری برای خودت. ما اینها را از تو نگرفتیم. میگوید این مرد، علی بن موسی، وقتی که در مدینه بود، از چشم ما پنهان بود. من اینجا در خراسانم، او آنجاست، من اصلاً کنترلی نداشتم روش. و گروه گروه ملت، مردم از کشورهای مختلف اسلامی و غیر اسلامی، همه جا اسم این مطرح داشت میشد، همه طرف او میروند و همه را به خودش فرا میخواند. این ادعای انقلاب و حکومت دارد. همین بعضیها فکر میکنند یک فقط یک آدم دانشمند است یا فکر میکنند یک آدم عابد، نماز شبخوان، دائمالصلاة و دائمالذکر است. نه، کاملاً سیاسی است. خیلی هم هوشمند است. دارد ریشههای ما را میزند. من مجبور شدم او را به اینجا بیاورم و او را بطور سوری ولیعهد یا شخص دوم حکومت قرار دادم تا این همه عاشق و دلباختهای که پیدا کرده، همه مریدش دارند میشوند، اولاً ببینند که این اینجوری نیست، اینها ما آمد، با او گفتیم بیاید. مردم که نمیدانند ما چجوری آوردیمش که. در بیرون گفتیم آقا ما حاضریم حکومت را بدهیم به او، قبول نکرده خودش. حالا هم دارد به عنوان مشاور و نفر دوم میآید. که امام رضا فرمودند نه، من نفر هیچم حکومت هستم، من در این حکومت نیستم اصلاً، نفر دوم ولیعهد من نیستم. ولی در عین حال به همه فهماندند که من الان امر دایر است بین این که بزنند همه را بکشند و کاری که با موسی بن جعفر کردند با ایشان هم بکنند که دیگر کسی نماند این پرچم را سر دست بگیرد، خط را ادامه بدهد. تا این که یک فرصت دو پهلویی است که او میخواهد سوءاستفاده کند ولی ما میرویم حسن استفاده میکنیم. بعد مأمون به کل آن تشکیلات رهبریشان در بغداد و ایل و تبارش میگوید: من به شما بگویم از هیچ کس به اندازه او نگران نیستم. از شما بیشتر خطرش را میدانم. دارد در حکومت ما و در امپراتوری ما شکاف ایجاد میکند،. کدام حکومت؟ از مرزهای چین و هند، آسیای میانه، کل جزیرةالعرب، شمال آفریقا، جنوب اروپا و کل آسیای میانه. یعنی بزرگترین ابرقدرت تاریخ و جهان. اینها دارند از امام رضا که یک گوشهای فقط نشسته به اصطلاح خودش دارد کار میکند، میترسند. میگوید من کاملاً نگران هستم، این دارد شکاف در کل امپراتوری و خلافت ما ایجاد میکند، شکافی که دیگر نتوانیم بهم بیاوریم و آن را درست کنیم. دست به کارهایی میزند که اگر الان کنار گوشم نیاورم پیش خودم و از نزدیک مراقب نباشم، کاری خواهد کرد که دیگر ما نمیتوانیم جبران کنیم. من مجبور بودم او را بیاورم. من نیامدم حکومت را تحویل او بدهم، آمدم که او را کنترل کنم و هوادارهایش به شک بیفتند و به دیگران بگویم آقا ما مشروع هستیم، پسر پیغمبر آمده اینجا. بعد میگوید الان دارم با او اول باید مؤدبانه برخورد کنم، پروژه من این است که او را کمکم به نحوی نمایش خواهیم داد که افکار عمومی بگویند نه بابا این، این چیزی که فکر میکردیم نبود. خرابش میکنم. که دیگر کسی به اوج نگوید این به جای اینها. و بعد چنان چارهاندیشی خواهیم کرد، خواهم کرد که ریشه گرفتاری را که خود او است، بخشکانم. من آوردم اینجا تا از بینش ببرم. ولی نمیتوانم مثل بابام پدرش را بکشم و شکنجه و زندان و بعد در زندان بکشم، مسمومش کنم، بعد جنازهاش را بیاورم کنار خیابان بگذارم. که وقتی این کار را کرد سر پل بغداد، جمعیت فهمیدند، اول همه گفتند کیست؟ این جنازه کیست؟ همینجور خبر پیچید، پچپچ، پچپچ، یک مرتبه کل بغداد، بزرگترین تشییع جنازه در تاریخ بغداد، یک مرتبه ملت آمدند. شیعه، سنی، فلان فلان، همه گریه پسر پیغمبر. میگوید ما آن کاری که با پدرش کردیم با خودش دیگر نمیتوانیم. من این را آوردم اینجا، در زندان طلا، قفس طلایی. و برای او برنامه دارم. هیچ چارهای هم نداریم، کار راه حل دیگری نیست. حالا برای این که این آدم را بشناسید، آن اصل هوشمندی. فکر نکنید مأمون یک آدم خنگی و اینها بوده و امام رضا آمدند او را دور زدند. مأمون یکی از باهوشترین خلفای بنیعباس است. عقلگرا و روشنفکر است، جریان معتزلی است، مخالف اشاعره است. نقشی دارد در رشد علم و تمدن اسلامی. البته خیلیهایش هم از امام رضا(ع) آموخت ولی بالاخره خودش هم اینجوری بود. امام رضا چه کسانی را زمین زد؟ بنیعباس گفتند این نابغه، نابغه نابغهها است. تمام طرحهای ما را یکی یکی همینطوری ما خندیدیم پروژه اجرا کردیم، این هم خندید، طوری که پروژه اجرا کرد. و ما را زمین زد. تا مجبور شدیم او را بکشیم. میبینیم دیگر نمیشود با این، این هم باید کشت. زدند زیر میز. و الا امام رضا گفت خیلی خب، میخواهی شطرنج سیاسی بازی کنی؟ بسم الله. او را کیش مات کرد. دیگر او زد زیر میز، گفت آقا بکشید برود، این ما اصلاً ما را نیامده با اینها کشتی سیاسی و تاکتیکی بگیریم، در این قضیه هم زرنگتر است. مأمون مثلاً میبیند بدون سپاه که نمیتواند شورشها را سرکوب کند. در همان خراسان نمیتواند قدرت خود را حفظ کند. یک بخشهایی به حکومت مرکزی که برادرش امین هستند، یک جنگ داخلی بین بنیعباس و دو برادر راه افتاد، آن جناح عربی و جناح ایرانیشان با هم درگیر شدند. اینجا هم یک عده به حکومت مرکزی به بغداد وفادار بودند. مأمون در یک همچین وضعیتی، ببینید چقدر زرنگ است. از زیر صفر شروع کرد، پادشاهان ایران، پادشاهان ترک، پادشاهان، حکومتهای محلی داخل بنیعباس، با همه اینها یکی یکی جدا جدا پروژه اجرا کرد که یا در خط خودش، جبهه خودش علیه برادرش بیاورد یا اینها را از صف درگیری و رقابت خارج کند. و اینقدر ضعیف بود او اول که دستور میداد، پیماننامههایش را نقض میکردند. خراج و مالیات به او نمیدادند. حتی اطراف آماده شده بودند که حمله کنند خراسان و اینها را از اینها بگیرند. به خراسانیهایی که اول رفتند حمله کردند زمان ابومسلم و اینها و حکومت بنیامیه را سرنگون کردند با شعار انتقام اهل بیت، حکومت بنیامیه را سرنگون کردند، آنهایی که اول رفتند به آنها میگویند اهلالدوله. یعنی کسانی که دولتسازی بنیعباس را کردند. نسل بعدشان را میگویند ابناءالدوله. فرزندان آنها بودند. مأمون پروژهای اجرا کرد که در هر دو تا نسل نیروهایی را از بغداد بکند به خراسان به خودش وصل کند. بعد این فضل بن سهل، مشاور ایرانی او که خیلی آدم پیچیدهای بود، به او گفت که اوضاع از کنترلت خارج میشود. مردم با علویها، با علی بن موسی هستند. قدرتهای حکومتی هم با برادرت در بغداد هستند. ما او را باید شکست بدهیم، بعد هم این را کنترل کنیم و الا از دست میرود. بعد به فضل بن سهل میگوید که بالاخره صحبت حکومت دینی است، این سبک زندگی که تو داری که نمیشود که. تو مشروب میخوری، قماربازی میکنی، شطرنج میزنی، شطرنج با قمار. و مدام مشغول شهوترانی و زنبارگی و اینها هستی. همیشه مست هستی یا در رختخواب هستی یا فلان و فلان. تو که نمیتوانی حاکم اسلامی بشوی. این علی بن موسی را همه استاد، معلم و سمبل اخلاق و معنویت و علم میدانند اما تو چه کسی هستی؟ میگوید چکار کنم؟ میگوید تو قرآن خواندی، حدیث شنیدی، فقه یاد گرفتی. فقها و مذهبیها، علما، اخلاقیون، معنویها، اینها همه را دور خودت جمع کن، مشروعیت دینی و اخلاقی برای خودت درست کن. بعد مخاطب توده مردم را هم باید حفظ کنی. چون علی بن موسی هم علما مرید او هستند و هم توده مردم بیسوادها. هر کدام به یک دلیل. بعد میگوید برو لباس نمدی بپوش. لباس ساده از نمد بپوش. و بار عام هم در شهرهای مختلف بده، هر کس از بیعدالتی در حکومت شکایت کرد، فوری و هر طور شده رضایتش را جلب کن. این در تاریخ طبری این قضیه ذکر میشود. در قضایای مربوط به مأمون و امام رضا، آن جلد سه و آنجاهایش. این را ببینید. میگوید لباس نمدی بپوش. یعنی سادهزیستی ولی برای عوامفریبی، ریاکاری. خدمت به مردم، حل مشکلات مردم، برای جلب رأی. نه برای خدمت به خلق! همین کارهایی که امام رضا میکند، میگوید همه کارهایش را باید بکنیم منتهی با این هدف. و الا شکست میخوریم. در حالی که میگوید میلیاردها پول داشت، سهمالارثش از بابایش و حکومت در بغداد و آنجا، ولی ظاهر زاهدانه، دینی و علمی. آدم باهوشی هم بود، باسواد هم بود، شاعر بود، اهل قلم بود، آدم معمولیای نبود.
در یک سندی میگوید که در "الحفوات"، این تعبیر را من آوردم برایتان، میگوید که تا جایی رسید که میگوید به ما گفتند تو برای نماز خواندن و روزه گرفتن خیلی وقت میگذاری، عابد و زاهد عجیبی هستی و اینجا داری زیادهروی میکنی. اگر بر این شیوه باشی، هرگز خلافت از دست برادرت نخواهی ستاند. یعنی یک کمی هم خلاصه جدیتر وارد جنگ قدرت بشو. این حرف فضل است. این نشان میدهد که فضل بن سهل از اول پروژه دارد که یک جوری قدرت از امین به مأمون برسد و بعد چطوری سر امام رضا را زیر آب کند.
خب، یک کاری کرد که بعضی از علمای دین واقعاً باور کردند، یک آدم متدین، زاهد، حتی شایعه کرده بود من شیعهام، شیعه علیام. زاهد، عالم. بعد خراج، مالیات استان خراسان را که یک مرکز اصلی علم و حکومت و قدرت بود، مالیاتها را یک چهارم کرد. ببینید چقدر پروژههای پیچیدهای اجرا کرد که در برابر امام رضا بتواند مردم را داشته باشد. در حالی که پدرش از شدت مالیات و خراج پوست مردم را کنده بود. بعد شروع کرد بعضی قدرتهای محلی را یکی یکی یا با خودش متحد کرد یا نابودشان کرد. خرده موانع را از سر راهش برداشت. بعد به شاهان مختلفی که در منطقه اطراف بودند، نامه نوشت و گفت که قدرت شما را به رسمیت میشناسم، به شرطی که با من کار کنید. هیئت نمایندگی، سفیر با هدایای مختلف به جاهای مختلف میفرستاد، قول وفاداری و بیعت میگرفت و بالاخره قدرتهای محلی را همه را تابع خودش کرد. در افکار عمومی هم همه میگفتند بابا این خلیفه، این چه لباس نمدی میپوشد. میآید مینشیند، خودش راه میافتد میآید مشکلات مردم را گاهی حل میکند. خب، همه این کارها را کرد. بعد سپاه ویژه کماندویی تشکیل داد که همه تا حد مرگ باید سوگند وفاداری بخورند. هم آن اهلالدوله، هم ابناءالدوله، از هر دو نسلی که با بنیعباس علیه بنیامیه بودند، در بغداد نفوذ کرد، بخشی را با خودش کرد، شاهزادهها و شاهان محلی را با خودش کرد و یک همچین پروژههایی را اجرا کرد. تا قدرت اول جهان اسلام و کل جهان شد. اصلاً یکی از اولین کسانی که دستور داد نقشه جهان تهیه بشود، مأمون، زمان مأمون است. پیشرفتهای علمی هم گاهی داشتند که آن هم با پیشنهادهای امام رضا و بحث ایشان بود.
حالا شاید دیگر چون نزدیک اذان است به همین ما ختم کنیم. اگر دوستان سؤالی، فرمایشی هم دارند بفرستند. من حالا به همین پنجمی ختم میکنم.
اصل پنجم؛ چه نوع دینداری، چه نوع دینمحوری مورد قبول ما است؟ عقلانیت دینی که امام رضا(ع) مطرح کردند. فرمودند جوری نسل خود را تربیت کنید و افکار عمومی را در جامعه، یک نوع دین و دینداری را رایج کنید که بیش از آنکه ”ثوابمحور"، ثواب با سه نقطه، یعنی به عشق پاداش الهی باشد، "صوابمحور" یعنی حقیقتمحور باشد.
به عشق پاداش الهی باشد، صوابمحور با صاد، یعنی حقیقتمحور باشد. ثواب هم خوب است، صواب هم خوب است. "صواب" با صاد یعنی معرفت، یعنی حقیقت، درست فهمی. "ثواب" با سه نقطه یعنی پاداش. فرمودید که جامعه را کاری بکنید که مردم، افکار عمومی و جوانان علاوه بر ثواب با سه نقطه، پاداش، به صواب با صاد، فقط برای پاداش، برای ثواب و گناه عملی را انجام ندهند، فقط برای بهشت و جهنم یا برای سود و ضرر دنیا یا آخرت عمل نکنند، این کافی نیست. بلکه کاری کنید که علاوه بر ثواب (پاداش)، به صواب (حقیقت) بیندیشند. علاوه بر ثواب به صواب بیندیشند. یعنی تشخیص بدهند واقعاً این مسیر درست است، چرا درست است؟ اگر فهمیدند چرا درست است، دیگر هیچ وقت منحرف نمیشوند. کلاه سرشان نمیرود. حکمت دینی به ایشان بیاموزید، حقیقتمحوری. ثوابپرستی و عشق ثواب، عشق پاداش، یک دین سطح بالا نیست. البته آن هم دین خیلی هم مهم است ولی بالاتر از آن میاندیشند.
این تعبیر امام رضا(ع) را دقت کنید، فرمود کاری کنید مردم اینقدر رشد دینی بکنند که حتی به خاطر بهشت و جهنم هم عمل صالح انجام ندهند. یعنی از آن عبور کنند. حالا ما که اصلاً آرزویمان است برای بهشت و جهنم عمل کنیم، کمتر کسی است که بهشت و جهنم را باور کرده باشد و واقعاً برای پاداش و عذاب الهی حساب باز کند، سبک زندگیاش را اصلاح کند. امام رضا میگویند تازه این سطح هم عبور کنید و بالاتر بروید. «لَوْ لَمْ یُخَوِّفِ اللَّهُ النَّاسَ بِجَنَّةٍ وَنَارٍ» اگر خداوند انسان را، مردم را، بشریت را به بهشت و دوزخ بیم نداده بود و نترسانده بود و وعده و وعید نداده بود، باز هم «لَکَانَ الْوَاجِبُ عَلَیْهِمْ أَنْ یُطِیعُوهُ وَلَا یَعْصُوهُ» بر انسان و بشریت لازم و واجب بود که فرمان خداوند را ببرند و نافرمانی نکنند، گناه نکنند. یک تعبیر دارند حضرت امیر فرمودند که بخش، تازه آنهایی که مسلمان هستند و خوب هستند، آنهایی که بیدین و فاسد هستند که هیچی. آنهایی که مؤمن و خوب هستند، سه دستهاند. یک عده عبادت میکنند تاجرانه. میخواهند با خدا تجارت کنند. آقا ما این نماز، روزه، این کار را میکنیم، عوضش ما میرویم بهشت. بده بستان. فرمودند این خب خوب است اما این یک سطحی از دینداری است. یک سطح دیگر هم عبادت میکنند چون بردگان از ترس، از ترس جهنم. فرمود اما ایمان خالص این است که شما نه مثل بردگان از ترس جهنم، نه مثل تاجران به عشق بهشت، بالاتر از این حرفها بیایید. برای حقیقت، برای خود حقیقت. فرمود من خدا را اگر بهشت و جهنم هم نبود، همینجور عبادت میکردم. برای این که مستحق عبادت است. من همین اعمال، خیر، همین خدمت به خلق، همین عمل صالح را میکردم برای حق، لذات الحق. حتی اگر بهشت و جهنم نبود من همینجور زندگی میکردم. من همین کارها را میکردم. یعنی، آخه بعضیها میگویند شما دیندارها که هنری نکردید، کار خوب میکنید به جایش میخواهید بروید بهشت، تجارت دارید میکنید. اولاً که این تجارت عاقلانه است. بله ما این کار را میکنیم خیلی هم عاقلیم. مگر شما برای سود، کار نمیکنید؟ منتهی شما عقلتان کم است، سود را فقط در دنیا میبینی. ما سود و ضرر را در پروسه ابدیت میبینیم. پس ما از شما عاقلتریم. عقل اگر میگوید دنبال منافعت باش، ضرر کمتر، سود بیشتر، خب ما به دلیل همین عقل حسابگر، اتفاقاً ما با عقل حسابگر مشکلی نداریم، عقل حسابگر، عقل بازاری به این معنا خوب است. به نفع ما است که جوری زندگی کنیم که هم اینجا وضعمان بد نباشد و هم بهشت برویم. این تجارت خوبی است، خیلی عقلانیت تجاری است.
اما حالا جواب امیرالمؤمنین، جواب امام رضا به این تیپ مؤمن بالاتر، سطوح بالاتر این است که میگوید بله من بهشت را قبول دارم، دوستش هم دارم، جهنم را هم باور کردم، نمیخواهم بروم جهنم. اما انگیزه اصلی من در این سبک زندگی عشق بهشت و خوف جهنم نیست. عشق به حق، لذات الحق است. من به انسان خدمت میکنم به انسانها چون انسان هستند، بندگان خدا هستند. مبارزه میکنم برای عدالت، چون عدالت باید برایش مبارزه کرد. ولو به من هیچ سودی نرسد در دنیا، حتی در آخرت. فرمودند «لَوْ لَمْ یُخَوِّفِ اللَّهُ النَّاسَ» اگر خداوند مردم را به بهشت و دوزخ، بهشت و جهنم هم وعده نداده بود «بِجَنَّةٍ وَنَارٍ لَکَانَ الْوَاجِبُ عَلَیْهِمْ» اگر عقلش را انسان درست به کار بیندازد، مواجهه عقلانی و وجدانی درستی بکند، واجب و ضروری است که خداوند را اطاعت کند، همین مسیر را برود. یعنی چرا؟ «لِتَفَضُّلِهِ عَلَیْهِمْ» فضل خدا، تفضل خدا را درست نگاه کن. همه حیات تفضل خدا بر بشر است. «وَإِحْسَانِهِ إِلَیْهِمْ» خدا با تو خوب رفتار کرده. اصلاً بهشت و جهنم نباشد، خدا با ما درست، رحیمانه و عادلانه معامله کرده است. من باید جواب او را بدهم. «وَمَا بَدَأَهُمْ بِهِ مِنْ إِنْعَامِهِ الَّذِی مَا اسْتَحَقُّوهُ» خیلی جالب است. میگوید خداوند آغازگر بخششهایی بوده که ما انسانها شایسته آن نبوده. چیزهایی، این همه چیزها به ما خداوند عنایت کرده، عطا و تفضل کرده در حالی که ما طلبی از خداوند نداشتیم. وظیفهای نداشته. ولی این کار را کرده. اصلاً بهشت و جهنم هیچ. اگر بهشت و جهنم هم نبود من همینطور که دین میگوید زندگی میکردم. این روش درست است. هم عقلانی است، عقل این را میگوید و هم منافع دنیا و آخرت است. این هم از این روایت حضرت رضا که این هم در "عیون اخبار الرضا" جلد دو صفحه ۱۸۰؛ و در بحارالانوار جلد ۷۳ صفحه ۳۵۳ است.
این اصل پنجم چجوری جمعبندی شد؟ دینداری را، سبک زندگی دینی و تفکر دینی را پیش بگیریم که حتی اگر برای شخص من سود یا ضرری در کار نباشد در دنیا و حتی در آخرت، باز هم بفهمیم که سبک درست زندگی این سبک است. رابطه درست با خداوند و با خلق این رابطه است. این خیلی مهم است. اگر کسانی بتوانند به این حد برسند دیگر اصلاً هیچ چیز نمیتواند آنها را وسوسه کند، یا هیچ چیز نمیتواند آنها را به شک بیندازد، و آنها را نمیترساند. اصلاً چرا ریا بکنند؟ برای حق، به حق خدمت میکند.
سؤال: چرا مأمون امام رضا را به دست خود به شهادت رساند؟
جواب استاد: به دست خود امام رضا یعنی منظورتان است؟ یا خود مأمون؟ خب به دست چه کسی باید به شهادت برساند؟ مأمون به دست خودش امام رضا(ع) را شهید میکند.
سؤال: شما گفتید مشکلات موجود را حل کنید، دنبال مقابله با مخالفترین مخالفان نروید.
جواب استاد: من کی گفتم دنبال مقابله با مخالفان نروید؟ با مخالف حق، مخالفتت را بکن. به او بگو من مخالفم، مبارزهات را بکن. جوابش را بده. اما اگر مشکلی پیدا کرد و از تو کمک خواست، مشکل شخصی داشت او را کمک کن.
سؤال: میگوید پس جوسازی و انحرافات فکری که آنها درست میکنند در مقابلشان چه کنیم؟
جواب استاد: مبارزه کن. امام رضا(ع) میگویند اگر کسی منحرف است، در مسیر غلط است، کاری میکند، جوابش را بدهید، با او مبارزه هم بکنید. اما اگر همین شخص یک مشکلی برایش پیش آمده و به تو پناه آورده، او را کمک کن. اصلاً خود این کمک هم دعوت است، هدایت است. طرف میگوید شب بارانی بود، باران تندی بود، یک کسی دیدیم در خانه امام حسین(علیه السلام) را میزند، سیدالشهدا آمدند دم در، دیدند یک کسی است. میگوید آقا ما مشکل داریم و از این حرفها. اصلاً از تیپ و حرف زدن او معلوم بود که در خط اهل بیت نیست. یا اصلاً از آن آدمهای بیطرف و اهل خوش و دنبال منافع و اینها است یا حتی یک کمی شاید مخالف باشد. سیدالشهدا گفتند یک لحظه اینجا باشید. رفتند در خانه، میگوید هر چه در خانه داشت آورد داد به این. لای در هم داد و خیلی در چشم او نگاه نکرد که این خجالت بکشد و اینها. این رفت. این کسی که با امام حسین، خادم امام حسین بود در خانه، گفت آقا هر چه در خانه داشتید دادید به این. کیست این اصلاً؟ میشناسیدش؟ جزو مخالفین شما بود. امام حسین فرمودند که مثل باران باش. بر بر و فاجر، بر خوب و بد ببار. این ما را قبول ندارد، منحرف است. ما هدایتش هم میکنیم. اگر هم سلاح بردارد و توطئه کند علیه حق، با او مبارزه هم میکنیم. اما این آمده در خانه ما کمک دارد میخواهد. این من را میشناسد. میداند من کیام و آمده. من هم فهمیدم این جزو مخالفین است. ولی چرا میآید در خانه من؟ و بعد آیا بهترین علامت حقانیت این مکتب این نیست که آخرش میداند تنها کسی که به او کمک میکند ما هستیم؟ نه خودشان. خودشان به همدیگر کمک نمیکنند. خب این کمکی که به این میکنی، این در واقع خودش یک جور هدایت است، خودش یک جور دعوت به حق است، خودش اصلاً یک جور تبلیغ است.
سؤال: دوستمان اینجا نوشتند پس شبهاتی که اینها وارد میکنند چه باید کرد؟
جواب استاد: هیچی آقا، شبهات آنها را باید جواب بدهی. بگویی اینها باطل است، جلوی آن بایستی. اما در عین حال، مضطر شده، گرفتار شده، بیچاره شده، میتوانی کمکش کنی، کمک کن. همین کمک باعث میشود خیلی از اینها اصلاح بشوند. و جالب است همین کسی که در خانه امام حسین آمد و رفت، با این که امام حسین میدانستند جزو مخالفین است ولی چون نیاز دارد آمده در خانه ما، کمک کردند، همین شخص تغییر مسیر داد و مسیر سیاسی و اعتقادیاش بعد از این قضیه عوض شد. مماشات نمیکنیم با باطل. امام حسین همان امام حسینی است که در کربلا میجنگد تا شهید بشود، نمیشمارد تعداد دشمن و خودی را. آقا این طرف ۷۰ نفر هستند، آن طرف ۳۰ یا ۱۰۰ هزار نفر هستند. گفت ما نمیشماریم اصلاً. الان اینجا باید ایستاد، عدد کار ندارد. کیفیت اینجا و اصل موضعگیری مهم است. و دیدید همان ۷۰ تا کاری کردند که لشکرهای میلیونی در طول تاریخ نکردند تا الان. تا الان دارند انقلاب راه میاندازند و مسیر تاریخ را تغییر میدهند.
سؤال: فرمودند سیر مطالعاتی برای آشنایی با مبانی اسلامی.
جواب استاد: سیر مطالعاتی در هر موضوع و برای هر سطحی از مطالعات آدمها با همدیگر متفاوت است.
سؤال: وضعیت کشور ما در شرایط فعلی از لحاظ سیاسی نظامی چقدر مشابه زمان بعد از صفین و صلح امام حسن است و از لحاظ فرهنگی اخلاقی چقدر با آندلس شباهت دارد؟
جواب استاد: خب شما معلوم میشود در هر دو جهت بدترین وضعیتها را در ذهنت است. دوستمان که نوشته. از نظر اخلاقی زمان آندلس، از نظر سیاسی نظامی هم بعد از صفین و زمان امام حسن.
من فکر نمیکنم اینها باشد. گرچه ضعفها و اشکالات بزرگی هست. اولاً من باید اینجا اعتراف کنم در طول این ۴۰ سال جمهوری اسلامی، بعضی اتفاقاتی که الان دارد در این سالها میافتد، هیچ وقت ما ندیدیم. اصلاً دو سه تا مسئول بیایند بگویند ما چند هزار میلیارد ثروتمان است. اصلاً اینها ننگ بود. ولی اولین بار داریم این چیزها را میشنویم. بعضی بیدقتیها در مسائل اقتصادی، بعضی اشرافیگریها در دولت و حکومت اتفاق دارد میافتد که اینها نبوده باید جلویش ایستاد. محکم باید بایستیم. باید نهی از منکر کنیم. ولی این در، در باب فساد، اخلاق، فلان. توطئههای اخلاقی فوقالعاده، در طول تاریخ این همه ابزار اصلاً علیه اخلاق به کار نرفته است. این ابزار قبلاً کجا بوده؟ از برابر انبیاء. اما وضعیتی که احساس کنیم همه چیز از بین رفته و مفتضح است و... نه، اینجوری نیست. ما وضعیتهای خیلی سخت داشتیم که دهه ۶۰ که اصلاً گاهی هر روز نمیدانستی فردا انقلاب هست یا نیست. الان نسبت به آن موقع سوسولبازی است، مشکلاتی نیست. ولی، ولی خطراتی هست در مسائل مختلف، فرهنگی، اخلاقی، اشرافیگری که باید با آنها مبارزه کرد، اگر مبارزه نشود بله مشکلات پیش میآید.
سؤال: امام رضا وارد حکومت نشد و کمک به آن نکرد و مخالفت شدید علنی کرد. در سیاست امروز چه کار باید بکنیم؟
جواب استاد: هیچی، امر به معروف، نهی از منکر، بدون مبالغه، با رعایت قانون و مصالح عمومی.
گفتند کتاب، که من عرض کردم.
سؤال: متأسفانه در شرایط امروز جامعه قشر بسیجی و حزباللهی بیشتر به سمت عافیتطلبی و سطحیگری و برخورد سطحی با مسائل و عقاید میرود. بفرمایید مهمترین مسئله چیست؟
جواب استاد: همین پنجتایی که گفتم، با استناد به پنج تعبیر امام رضا(سلام الله علیه) همین نجاتبخش است.
سؤال: امر به معروف و نهی از منکر در حیطه سیاسی در جامعه کنونی چه جایگاهی دارد؟
جواب استاد: همیشه مهمترین جایگاه را دارد. منتهی آگاهی، اطلاعات درست، احساساتی و افراطیگری و تفریط نه، اطلاعات دقیق، مخاطب را درست انتخاب کردن، با لحن درست و کاملاً محکم و قاطع. این وظیفه هیچ وقت ساقط نیست.
سؤال: امام رضا با زبان و مبنای دیگران با آنها صحبت میکرد. همعرض این برخورد و این تاکتیک در جامعه ما چگونه برخورد کنیم؟
جواب استاد: اگر یک کسی مثلاً میگوید من فلان مسلک را دارم، شما باید آن مسلک را اشراف داشته باشید، جوابهای آن را هم بدانی. و بگویی که همان چیزی که تو قبول داری، از همان شروع میکنیم، من ثابت میکنم که نگاهت غلط است. تناقضها و اشکالات آن را به او نشان میدهم. البته اینها دانش میخواهد، اشراف میخواهد.
سؤال: با توجه به این که دولت اسلامی، ابتدا و سپس جامعه اسلامی است و مردم در جامعه اسلامی مشکل دارند، در دولت هم ظاهراً بازنشستگی وجود ندارد، وظیفه مؤمن انقلابی چیست؟ کسی که تبلیغ خروج از دین میکند چه کنیم؟
جواب استاد: کسی که تبلیغ خروج از دین میکند چند دستهاند. یک عده بیسواد است، یکی عقدهای است، یکی وابسته است، یکی میخواهد انتقام بگیرد، یکی دین را نمیشناسد، یکی هم آدم بازی خورده است، اصلاً نمیداند از چه میخواهد خارج بشود، به چه میخواهد داخل بشود. با هر کدام از اینها یک جور است. کسی که اطلاع ندارد، باید آگاهی به او داد. یکی هست مشکل نظری ندارد، مشکل اقتصادی، اجتماعی، اینها دارد، مشکل خانوادگی دارد، مشکل اخلاقی. آن را باید از همان طریق خودش وارد شد. با بیسواد باید در حدی که میفهمد، با باسواد در حدی که باید. اینها مخاطب را باید بشناسی تا بتوانی درست مواجهه کنی.
سؤال: دلیل این که گاهی اوقات روحیات ابتدایی در شروع کار هست، در ادامه کمتر میشود چیست؟
جواب استاد: دلایل مختلفی میتواند داشته باشد. یک وقت میبینی طرف مسیر اشتباهی یا روش اشتباهی را رفته، هر چه میرود جلو بیشتر میبیند با مشکلات برخورد میکند، ولش میکند. یک وقت میبینی نه، مسیر درست است، تو کم آوردی. خب اینجا مشکل در تو نیست. آن اولین مشکل در مسیر است یا مشکل در روش است. این دومی مشکل در خود تو است. انگیزه، یکسری آگاهیهایی میخواهد و یک جوری هم اراده و اخلاص میخواهد. خیلی خب.
والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته
هشتگهای موضوعی