امام صادق ع و تربیت نسل (سبک زندگی، فردیت و جمعیت)
شهادت امام جعفر صادق ع _ دانشجو معلمان دانشگاه فرهنگیان _ ۱۴۰۲
بسم الله الرحمن الرحیم
امام صادق(علیه السلام) میفرمایند که خودِ شما هم فرزندان و شاگردانِ شما را طوری تربیت کنید که از دو سر افراط برحذر باشند. در مسئله زندگی، دو تا دره دو طرفِ شما است. ملتها و حتی نخبگانِ آنها، گاهی در این یکی میافتند و گاهی در آن یکی میافتند. اکثریت در این یکی میافتند. از بچگی به آنها میگویند که اگر پول دربیاوری، مهم هم نیست چطوری، خوشبختی و فقط پول، هیچ چیز دیگر برای خوشبختی لازم نیست. قیمتِ آن هم مهم نیست. یعنی آموزش فقط میدهد که کاری کن پولدار شوی. من یادم میآید ما وقتی بچه بودیم و مدرسه ابتدایی میرفتیم، آن زمان کارمند بودن و معلم بودن یک امتیاز بود، چون اینها حقوق ثابت داشتند. بقیه مردم که حقوق ثابت نداشتند. همه به بچهها میگفتند بروید کارمند بشوید، بروید معلم بشوید. بعد که بزرگتر شدیم، نسل بعد از ما که دیگر ما در دوران دبیرستان و امثال آن بودیم، دیگر کسی نمیخواست خیلی کارمند و معلم بشود. میگفتند مهندس بشویم، دکتر بشویم، خلبان، این سه تا. دیگر بقیه شغل نبود. حالا الان که یک عالمه دکتر و مهندس و خلبان داریم، بیکار هستند. کسانی باز این بحث را پیش میکشند که اصلاً نباید درس بخوانی. درس چیست؟ در دانشگاه پول نیست. باید مثلاً دنبال پولهای مفت بروی البته، نه بازار سالم. این یک قشر است. اصلاً مدرسه، معلم، کتاب، تعلیم، تربیت، اینها همه وسیله است. هدف فقط یکی است، چه کار کنیم پولدار بشویم. البته پولدار باید شد، بدون پول نمیشود زندگی کرد.
اما سؤال این است: پول هدف است یا وسیله؟ پول، هدفِ بدی است، اما وسیله خوبی است. پول به عنوان وسیله خوب است، لازم هم هست. قرآن هم به پول میگوید، به ثروت میگوید خیر. شر نیست، خیر است. تو نباید از آن استفاده شر بکنی. به شیوه شرورانه نباید آن را به دست بیاوری. اما اصل ثروت، قدرت، اینها همه خیر و نعمت الهی است. به روش درست و با هدف درست برو. و الا همان میشود شر. معمولاً در خانوادهها و نه در مدارس، به بچهها نمیگفتند که پول وسیله لازمی است، اما هدف نیست. هدفِ پول، انسان است، نه هدفِ انسان، پول. جای هدف و وسیله را عوض نکن. پول باید بیاید تا تو انسان بمانی، هم بمانی هم انسان بمانی. نه این که تو انسانی هستی برای این که به پول برسی فقط، که قیمتِ آن مهم نیست؛ با کلاهبرداری، با رشوه، با دروغ، با خیانت، با دزدی، با غصب، با گرانفروشی. شما معلم نسلی باشید که هم به بچهها شیوه، یعنی روش، و هم ارزش را آموزش دهید. این دو را از هم تفکیک نکنید. بگذارید بچهها به این نتیجه نرسند که، الان در نسل ما و نسل قبل از ما هم بود که خیلیها، در ذهنها این بود و هنوز هم بعضیها هست که هر کس بیشتر بخورد و کمتر کار بکند، این زرنگ است. آیا الان هم این فکر نیست؟ میگوید آقا یک شغلی به دست بیاوریم، یک کاری بکن که کار نکنی و پول دربیاوری. این بشود ارزش! همه جای دنیا هم هست، اینجا هم متأسفانه هست. برای خودِ کار کردن ارزش قائل باشد و بخصوص برای درست کار کردن. به شاگردانِ خودتان آموزش بدهید که درستکار باشند، هم آموزش بدهید که کاردرست باشند. کاردرست غیر از درستکار است. قرآن میفرماید: «قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْنًا». میگویند معنی آن این است که هم با مردم درست حرف بزنید، هم حرف درست بزنید. به نسل بعدِ خودتان، به دختر و پسر آموزش بدهید که هم درستکار باشد هم کاردرست، هر دو مهم است. هم بیعرضه نباشد، بیمسئولیت، آویزون، مفتخور، بدون مهارت. نه، باید یاد بگیری، کار باید بکنی، مشکلاتِ خودت را باید حل کنی. در دبیرستان و مدرسهها باید یاد بگیری، بعداً برای ازدواج آماده بشوی که سرِ شش ماه بعد طلاق نگیرید. اینها شعور حرف زدن با همدیگر را ندارند، حقوقِ همدیگر را نمیشناسند، رعایت نمیکنند. سر دو سال، آموزش ببیند که اگر گرفتار یک مشکل بزرگی در زندگی شد، از پا درنیاید، مدیریت کند، صبر کند، مقاومت کند. آموزش بدهی که اگر مال حرام، پول مفت، حق دیگران جلو دستِ اوست و میتواند یواشکی بردارد، برندارد. روح قوی. اصلاً این روزه، نماز، حجاب، اینها برای چیست؟ یک هدفِ اینها این است که انسان قوی میشود. روزه یعنی گرسنه هستم، غذا میخواهم بخورم، تشنه هستم، غذا هم دارم، میتوانم بخورم ولی نمیخورم. این روح قوی میشود. آنکه میگوید میخواهم بخورم، نمیتوانم نخورم، باید بخورم، این ضعیف است. راجع به حجابِ او هم این است، راجع به نمازِ او هم این است، راجع به انفاقِ او هم این است. انسان با این عبادات و احکام قوی میشود هم در دنیا، هم بعد از این که ما از یک عالم میرویم، ما دیگر تا ابد هستیم. میدانید انسان نابود نمیشود. شما تا ابد هستید. شاگردان را آماده کنید برای ابدیت، نه فقط برای این سی، چهل، پنجاه سالی که اینجا هستند. خودِ ما هم باید برای ابد آماده بشویم. ما دیگر نابود نمیشویم. ما فوقش چهل، پنجاه سال اینجا هستیم و بعضیها هم خیلی زودتر میروند و میمیریم. تهِ آن چهل، پنجاه سال است. بعد تا ابد هست. تعلیم و تربیت، آموزش و پرورش باید هم اینجا را ببیند، هم ابد را ببیند. هم دنیا، هم آخرت، هم ماده، هم معنا، هم فرد، هم جمع، هم امروز، هم فردا، هم پسینفردا.
در یک نظام آموزشی اسلامی، انسان باید تربیت بشود. انسانها تکثیر میشوند و این انسان و حیوان بودن به جسم نیست، جسمِ همه مثلِ هم است. آن به همان عقل و قلب است. نوع آگاهیها و عقاید و اخلاق و این که کجا، چهجوری تصمیم میگیری. کنش و واکنشهایِ تو در شرایط عادی چیست، در شرایط بحرانی چطوری است. در شرایط عادی همه ما آدمهای خوبی هستیم. شرایط بحرانی که بشود، معلوم میشود که کیست. یکمرتبه میبینی یک آدم خیلی آروم چنان وحشی و خطرناک است. مثلاً آب کم باشد، غذا کم باشد، امکانات کم باشد، دعوا راه بیفتد. یک کسی خیلی مؤدب، جنتلمن، همیشه میخواستی قربانِ او بروی! یک مرتبه میبینی که عجب جانوری است این! ما آب ندیدیم. معلوم نیست چه کارهایم! یعنی الان کدام یک از شما تا حالا مثلاً رشوه گرفته است؟ هیچکدام. برای چه؟ برای این که پیش نیامده است، کسی تا حالا به ما رشوه نداده است. کسی تا حالا نگفته است. اگر بگویند، حالا بعد یک تأملی میکنیم ببینیم بعد چه میشود! به مبلغِ آن هم البته بستگی دارد. چرا خیانت مثلاً، نه خیانت جنسی خانوادگی، چرا خیانت اقتصادی؟ چرا خیانت سیاسی؟ هنوز توفیقِ آن پیش نیامده است. توفیق پیش بیاید، فرصت پیش بیاید، چرا که نه؟
دقت کنید امام صادق(علیه السلام) میفرمایند طوری خودتان را تربیت کنید «لِیَکُنْ طَلَبُکَ لِلْمَعِیشَةِ فَوْقَ کَسْبِ الْمُضَیِّعِ وَ دُونَ طَلَبِ الْحَرِیصِ». دو تا پرتگاه است. یکی آدمهای تنبل بیعرضهای که زحمت نمیکشند، نشستهاند زیر سایه که بقیه کارهایِ آنها را بکنند. طرف رفته بود آبمیوهگیری خریده بود، آورده بود خانه خود، به بچه خود گفته بود که اینقدر آبمیوه دوست داشتی، هی میرفتی بیرون، حالا آبمیوهگیری گذاشتهام آنجا، میوه هم هست، برو بگیر بخور. گفت اصلاً مشکل من رفتن تا آنجا و آمدن است، و الا فرقی نداشت. آبمیوهگیری خوب این است که خودش آبمیوه را در لیوان بریزد بیاورد بدهد به من! یک نسلی اینجوری ما داشتیم، الان هم داریم، الان بیشتر هم داریم. الان یک نسلی بین همین نسل جدید، بچهها بین شماها، شماها را نمیگویمها، کلاً، البته شاید بین شما هم باشند. بچههای مفتخور، آویزون، طلبکار از همه. یعنی هی میگوید پدر و مادر من برای من چهکار کردهاند؟ نمیدانم، این انقلاب برای من چهکار کرده است؟ اصلاً خدا برای ما چهکار کرده است که حالا از ما طلب دارد؟ امام میگفت یک عده اینجوری هستند، یک عده هم هستند میگویند که من برای پدر و مادرم چه کردم؟ من برای خدا چه کردم؟ من برای این مردم، این جامعه چه کردم؟ این دو تا تیپ است.
امام صادق (علیه السلام) - چون شهادت ایشان است، دارم چند تا اصل آموزشی، تعلیم و تربیتی، آموزش و پرورشی از ایشان عرض میکنم که البته خودِ ما هم گرفتار هستیم - فرمودند که «لِیَکُنْ طَلَبُکَ لِلْمَعِیشَةِ...» یک عدهای میگویند آقا دنبال معیشت و کار و اقتصاد و زندگی نرویم، روزی دست خدا است. بعد هم بابا چقدر مگر ما هستیم؟ ولش کن. دیگران بیاورند، حالا بقیه هستند. زرنگبازی درمیآوری؟ قرآن یکجا میگوید خداوند دارد میبیند آنهایی که وقتی که میگویند خطر است، برای جهاد بیایید دفاع بکنید، میروند پشتِ همدیگر قایم میشوند. این آیه قرآن است. میروی پشتِ او قایم میشوی که تو را نبینند. بعد میگوید خدا که تو را دید.
دیدید بعضیها وقتی در مهمانی، مسافرت میروید، دیدید بعضیها هیچ کس به آنها هیچی نمیگوید، خودش بلند میشود، نمیدانم، نظافت میکند، کار میکند، کمک میکند، غذا میپزد، بعد سفره، بعد از همه و آخر اگر غذا بخورد، گاهی گیرِ او نمیآید، باز برای کمک میایستد. بعضی هم هستند، در مهمانیها مثلاً یا مسافرت میروی، خیالِ آنها خیلی زرنگ هستند. اول در ماشین میآید نگاه میکند بهترین جا کجاست، زود برود بنشیند. بعد آنجا میخواهند بنشینند، نگاه میکنند کجا سایه است که بقیه جاها آفتاب است، اول او آنجا میرود. هوا گرم است، یک جوری نزدیک کولر. سرد است، برود نزدیک بخاری. سفره میاندازند، ببیند اول کجا غذا میدهند. اینجوری است. آدمها اینجوری هستند دیگر، بعضیها انسان هستند، بعضیها حیوان هستند. فرق انسان و حیوان از همین کارهای کوچک شروع میشود. یک عده کلاً مسئول خوردن هستند. یک عده هم مسئول کار هستند، خدمت هستند. از همینجا شما آدمها را میتوانی بشناسی. از هم در یک مهمانی، در یک مسافرت، در یک مهمانی میتوانی بفهمی کی آدم است کی نیست. وقت یک نسل هم همینجور است. یک نسل آنجوری داری، یک نسل اینجوری داری. آن نسل تمدنساز است، این نسل تمدنسوز است.
امام صادق(علیه السلام) میفرمایند دو تا اشتباه را نکنید. یک، اولاً «طَلَبُکَ لِلْمَعِیشَةِ»، باید برای تأمین زندگی بدوید با مفتخوری نمیشود. اقتصاد، پیشرفت اقتصادی و مادی، کار و تلاش و عرقریزی میخواهد، علاوه بر این که برنامه میخواهد. منتهی چقدر؟ یعنی به بچه در مدرسه از اول این را باید به زبانی که او بفهمد منتقل کنی. یک، «فَوْقَ کَسْبِ الْمُضَیِّعِ». مضیع یعنی آدم بیعرضه که هر کاری را به او میسپری، ضایع میکند. مضیع یعنی تضییع، آن را ضایع میکند. جوامع و آدمها و تیپهای بیعرضهای که هیچ کاری را درست انجام نمیدهند. به او میگویی آقا این کار، این پروژه، این قسمتِ آن با تو. باشد! میرود، بعد میآید میگوید نباشد! میبینی خراب کرده است. فرمودند اینجوری، مواظب باشید شاگردانِ شما آدمهای مضیع، بیعرضه، بیبخار، تنبل، بیمسئولیت بار نیایند. مثل آنها زندگی نکنید. اینها هم معمولاً این تیپها فقیر میشوند، بیچاره میشوند. دیگر چی؟
«وَ دُونَ طَلَبِ الْحَرِیصِ». خطر دوم. شاگردانِ خودتان را حریص بار نیارید. حریص، مریض، که هرچه میخورد سیر نمیشود. هرچی دارد، میگوید این کافی نیست. برای بقیه را هم بخواهم. تو چقدر نیاز داری؟ یک نسلی شماها باید در مدرسهها تربیت کنید برای 20- 30 سال بعد که حریص نباشند. اصلاً الان خیلیها هستند، ما میشناسیم آنها را، مشکل خاصی، بعضیها، نه همه، مشکل جدیای ندارد، ولی همیشه مینالد و ناراحت است، میگوید کم است. یک وقت گفتم شما که امکانات و زندگیات به اندازه ده تا خانواده است، تو چرا اینقدر مینالی و... فرمودند مراقب باشید نسلِ شما حریصانه وارد کار اقتصاد و جامعه نشود، مضیعانه و مثل آدمهای بیعرضه هم نباشد. متعادل باشید. این یک دو تا درس مهم در حوزه تربیت است. «الرَّاضِی بِالدُّنْیا الْمُطْمَئِنُّ إِلَیْهَا». مثل آدمی که سگدو میزند صبح تا شب فقط برای این که هی ثروت بیشتر بشود، حساب بانکی او پرتر بشود. اگر یک نفر یقهاش را بگیرد بگوید که برای چی؟ حالا اگر تو به روش مشروع تولید ثروت هم کردی، مگر همهاش را باید خودت بخوری؟ تو نیاز دیگر بیشتر از این نداری، بده به بقیه. به بقیه ابعاد شخصیت و زندگیات هم برس. به عقلت، به اخلاقت، به معرفتت، به معنویتت، به آنها هم وقت بگذار.
از امام صادق(ع) پرسیدند خب نه آنجوری باشیم نه اینجوری، چهجوری باشیم؟ فرمودند: «وَلَکِنْ أَنْزِلْ نَفْسَکَ مِنْ ذَلِکَ بِمَنْزِلَةِ الْمُنْصِفِ الْمُتَعَفِّفِ». فرمودند اینجوری زندگی کن و به شاگردانِ خودتان اینجوری منتقل کنید. یک) انصاف. دو) عفت، آبرومند، شرافتمند. امام صادق(ع) فرمودند زندگی، سبک زندگی اسلامی یعنی انصاف داشته باش، منصف باش. همانطور که برای خودت هرچه میخواهی، برای بقیه هم بخواه. امام صادق(ع) میگویند هرجا میخواهی یک کاری را بکنی، یک لحظه برو خودت را آن طرف میز فرض کن، او را جای خودت بگذار، خودت برو جای او. ببین اگر جای او بودی، چه چیزی را میخواستی؟ چه چیزی را نمیخواستی؟ حالا اینطرف میز بیا، همانطور باش. میدانید اگر همین جمله امام صادق(ع) که جمله همه انبیا است، اگر همین عمل بشود، میدانید طلاق ما دیگر به آن صورت نخواهیم داشت؟ دیگر پرونده در دادگاهها نخواهید داشت؟ یعنی اگر زن و شوهر، یا پدر و مادر با بچه، یا همسایه با همسایه، مالک با مستأجر، کارفرما با کارگرش، خریدار با فروشنده، هرکس هرچیزی میخواهد بگوید، هر کاری میخواهد بکند، اول یک لحظه خودش را جای او بگذارد، بگوید اگر الان من مالک بودم، او بگوید اگر الان مستأجر بودم، دوست داشتم این با من چهجوری رفتار کند؟ حالا که در ذهنت خودت را تصور کردی، حالا بیا این طرف میز، همان کار را بکن. یعنی خودت را بگذار جای دیگران، بعد موضع بگیر.
امام صادق(ع) فرمودند از چی بدِ شما میآید؟ بقیه هم از همانها بدشان میآید. تو دوست داری با تو چطوری حرف بزنند؟ با بقیه همانطور حرف بزن. اگر از یک نوع رفتاری بدت میآید، آن رفتار را با دیگران نکن. فرمودند این سبک زندگی اسلامی است. انسان باش. انصاف، منصف باش. ولو علیه خودت، منصف باش. یک) انصاف. دو) تعفف، عفت، شرافت. به نسل شاگردانِ خودتان آموزش بدهید شرافتمندانه زندگی کنند. شرافتمندانه یعنی نه گدا و محتاج و گرفتار و بدبخت باشی که هی مجبور بشوی پیش این و او تملق بگویی، گدایی بکنی، چون فقر خیلی چیز بدی است. قرآن کلمه "املاق" را مثلاً یک جا برای فقر به کار میبرد که میگوید شما فرزندانتان را، بچههایتان را، دخترانتان را از ترس گرسنگی و فقر نکشید. بچههایتان شما را نکشید. نه وقتی به دنیا آمدند بکشید، نه در شکم مادر بکشید. بعد میفرماید، املاق. چرا به فقر املاق میگویند؟ املاق ریشهاش ملق و مَلَق است. یعنی همخانواده است با تملق. قرآن کلمه املاق را برای فقر به کار میبرد. میگوید چرا؟ برای این که آدمی که فقیر است، به همه تملق میگوید. کرامتِ او را از دست میدهد. تحقیر میشود. خودش هم خودش را حقیر میبیند. لذا فقر، حتماً با فقر باید مبارزه کرد با کار، تلاش، برنامه. آنهایی هم که نمیتوانند کار کنند، باید ثروتمندان، قدرتمندان، بستگان، آشناها، آنها باید کمک کنند. بخصوص کودک، مریض، پیر، اینهایی که نمیتوانند کار کنند، اینها حقوق دارند اما وظیفه ندارند دیگر. باید کمکِ آنها کرد. بدون منت و اهانت. بدون تحقیر.
امام صادق(ع) میفرمایند یاد بگیرید شرافتمندانه زندگی کنید. نه حقیر و تحقیر بشوید، نه حریص و مریض باشید که اینها هم حقارت است. یک آدم پولداری که مثلاً باید برای پول گریه میکند. سه تا ماشین دارد، یکیاش مثلاً دزدیدهاند، حالا میخواهد سکته کند. این هم حقیر است. این هم شرافتمندانه زندگی نمیکند. فرمودند نه آنجوری باشید، نه اینجوری. شاگردان و بچههایتان و خودتان را اینطور تربیت کنید. «بِمَنْزِلَةِ الْمُنْصِفِ الْمُتَعَفِّفِ». یک) انصاف. هرچی برای خودت میخواهی، برای همه بخواه. هرچی خودت بدت میآید، با دیگران آن کار را نکن. دعوا نمیشود دیگر، جنگ نخواهد بود، دادگاه نیست، زندان نمیخواهد، طلاق نخواهد بود، کینه نخواهد بود. همه، یکی این. این را به بچهها باید یاد بدهی. فکر نکند هرچی از بغلدستی بردارد به نفعِ او است. چیزی که به ضرر او است، به نفع این است. نه، باید بگوید هرچه به نفع او است، به نفع تو هم هست. هرچه به ضرر او است، به ضرر تو هم هست. نفع ما همه با هم یکی است، ضررمان یکی است. به شاگردانتان یاد بدهید انسانها را دوست داشته باشند. آدمها را رقیبِ خودشان، دشمنِ خودشان نبینند. عاشق همه بشوند، عاشق مردم باشند.
امام رضا(علیه السلام) که سالی ده - بیست میلیون زائر میرود، در دنیا بیشترین زائر مذهبی برای امام رضا است. ولی حرفهای او را کسی نمیداند، همه همان غذای حضرت را همه میخواهند. گنبد او را میخواهند. حرفهای او را کار ندارند. میگوید غذا را رد کن بیاید! غذای فکری نه.
امام رضا(علیه السلام) میفرمایند که: «التَّوَدُّدُ إِلَی النَّاسِ» عشق به مردم. میفرمایند دو تا چیز است که اگر اینها باشد، مشکلات مادی و معنوی، دنیا و آخرتِ شما حل میشود. یک، «الْإِیمَانُ بِاللَّهِ». خدا را باور کنید. نه خدای فرضی. اسم، کلمه خدا نه، خودِ خدا. دو، «التَّوَدُّدُ إِلَی النَّاسِ». عاشق همه مردم باشید. هرجا میروید یک انسانی، ولو در آفریقا، میشنوی، چه برسد به همسایهات، این ناراحت است، گرفتار است، گرسنه است، درد میکشد، رنج میبرد، جنگزده است، گریه میکند، باید ناراحت بشوی. هرجا میبینی یک جمعی شاد هستند، باید شاد بشوی. شادی انسانی مشروع. یاد بدهید در کوچه رد میشوند دیدند یک حیوانی، چه برسد به انسان، یک سگی، گربهای، حیوانی افتاده و دارد درد میکشد، مجروح است، یا تشنه است، گرسنه است، از کنار او رد نشوید. به شاگردانتان یاد بدهید، این میروند، مثلاً در یک شهرستانی دارد رد میشود، میبیند یک درختی تشنه است. فکر کند یک انسان تشنه است. پیامبر به اصحابِ خودشان فرمودند که از کنار این گیاه و گل و درختها اینجوری بیتفاوت رد نشوید. «عَمَّتُکُمُ النَّخْلَةُ». این درختهای نخل عمهتان هستند. درخت نخل عمهتان است. درخت زیتون خالهتان است. آن گلی که آن بالا است، آن دخترخالهات است، آن خرمای آن بالا هم پسرعمهات است. - حالا اینهایش را دیگر من دارم میگویم میخواهم فامیل را گسترش بدهم - این خیلی حرف عجیبی است.
پیامبر(ص) میفرمایند که حتی با درختان احساس خویشاوندی کنید. نگو آن درخت است، به شکل یک چوب نگاهش کن. نه، بگو این عمهام است. به عمههایِ خودتان سر میزنید؟ یا این درختها دارند، گلها، سبزیها اینها در خانههایِ شما خشک میشوند، از کنار آنها رد میشوید؟ به پیامبر کسی گفت که یک خانمی در مسیر داشت رد میشد، یک سگی کنار چاهی تشنه بود. بقیه آدمها همینجوری میرفتند، آب خودشان را میخوردند میرفتند. هیچکس توجه نداشت که خب این سگ بدبخت اینجا که نمیتواند از چاه آب بکشد، این چه کار کند؟ این سگ هی دور چاه میگشت. همین خانم فقط شعور داشت، این قضیه را فهمید، احساس مسئولیت کرد. بعد هرچه گشت، سطل یا ظرفی پیدا نکرد. کفش خود را درآورد، با کفش خود از در چاه آب کشید، داد این سگ بخورد، بعد رفت. پیامبر فرمودند بخشی از گناهان آن زن بخشیده شد. آن زن به همان اندازه پاک شد. چطور از کنار یک حیوان تشنه، یک سگ تشنهای، هر حیوانی، چطور آن همه آدم از کنار آن رد شدند؟ خودشان تشنه هستند، آب میخورند، نمیفهمند این حیوان تشنه است؟ حقوق حیوانات. عکس آن هم بود. یک کسی، یک خانمی بود از بیحوصله و اینها، یک گربهای در خانهاش مثل این که او را اذیت میکرد، مزاحم او بود، این هم گربه را انداخته بود در یک اتاقی، حبسش کرده بود تا از گشنگی، تشنگی بمیرد. به او آب و هیچی نداده بود. آن گربه مرد. یکی آمد به پیامبر گفت آقا این زنیکه اینقدر بیرحم است که برداشت این کار را کرد. پیامبر فرمود خب به او بگویید تو جهنمی هستی. گفت برای یک گربه؟ فرمودند بله. برای یک گربه. از تشنگی حیوان را گذاشتی از تشنگی بمیرد، از گشنگی و تشنگی؟ به او بگویید که تو اهل جهنمی.
ببینید اگر شما به شاگردانتان از اول هی خانوادهها و معلمها هی بگویند، آقا چهکار میکنی؟ بعداً بدبخت میشوی. آقا چهکار میکنی؟ آقا خانهات، چند تا خانه؟ خانهات کجا؟ مساحت آن چقدر؟ ماشینت چی میخواهی بخری؟ فلان. این بچه را همینطور بار میآورد. بچه را، نسل بعدی، حیوان بار میآید. نه حق سرِ او میشود، نه اخلاق. نه انصاف، نه عفت. همین که امام صادق گفتند.
از آن طرف به بچهها نباید گفت که کار مهم نیست، نظم مهم نیست، تلاش مهم نیست، برنامه مهم نیست. بخور و بخواب. الان بعضی کودکستانهای ما اینجوری است.البته مهدکودک همه بچه هستند ولی خبر دارمها، میروند مثلاً از صبح بچه را تحویل میگیرند، تا عصر، یکسره موسیقی میگذارند که این بچه برقصد و بعد هم ای بی سی دی به او یاد میدهند. الف ب پ هم نه، A,B,C,D ! چون خارجی است، آن خیلی مهم است. میگویند الفبای بقیه را یاد بگیر، الفبای خودت لازم نیست. ظهر هم بچه خودش را سه بار پشت هم خیس کرده است، تحویلش میدهند. از بس که رقصیده است. آهنگ میگذارند، بچه از صبح تا ظهر میرقصد. میگویند شادی میکند. آن بچه بدبخت هم میگوید خدایا این چه نوع شادیای است که تمام نمیشود. این به جای تربیت است.
آن وقت من به کودکستانی در شرق آسیا رفتم که باور نمیکردم؛ اصلاً بچههای کودکستان مانند سربازخانه بودند. یک، دو، سه، بچهها... البته خیلی مهربان و مؤدب بودند. بدون هیچ خشونت و تشر و فشار و اینها، ولی با لبخند، اما دقیق و منظم عمل میکردند.
بعد آنجا گفت که ما اصلاً بابای مدرسه نداریم، یعنی کسی که مسئول نظافت مدرسه باشد، نداریم. هر روز که بچهها میخواهند از مهد کودک به خانه بروند، باید خودشان کلاس و حتی میز معلم را کامل تمیز کنند. و درباره سطل زباله گفت - من رفتم و دیدم - سطل زباله در کلاس نبود. گفتم آشغالهایشان را چه میکنند؟ گفت هر کدام یک کیسه با خودشان میآورند؛ زبالهای که تولید میکند، مدادتراش یا هرچه، باید با خودش در کیسه بگذارد و به خانهاش ببرد. بعد میگفت تا سه میشماری، بچهها میدانند باید به حیاط بیایند و مانند سربازخانه منظم صف ببندند، منتهی با شوخی و محبت. آن وقت ما همین جا بچه تربیت میکنیم! معنی تربیت، رهاسازی نیست. یک نوع مدیریت است، منتهی مدیریت درست و عاقلانه. این یک اصل مهم است.
در شهادت امام صادق(ع) میبینیم ایشان چه میگوید. میفرمایند: «تَرْفَعْ نَفْسَکَ عَنْ مَنْزِلَةِ الْوَاهِنِ الضَّعِیفِ». شأن خودتان را این قدر پایین نیاورید مانند آدمهای "واهن"، یعنی سست، شل، بی حال. «الضَّعِیفِ». یک نسل ضعیف بار نیاورید. یک نسل واهن، یعنی شل، که همه چیز را ماستمالی میکند. هیچ کاری را درست، دقیق، سریع و به موقع انجام نمیدهد. کار الکی به آنها میگویند. خود کار مهم نیست، کار کردن را میخواهند به آنها یاد بدهند، نه صرفاً کار را.
یک بازی در تلویزیون برای بچهها بود، مسابقه بخور بخور بود. من این را یادم است. بچهها را پشت میز مینشاندند، جلوی او ماست میگذاشتند. مسابقه بود که چه کسی بیشتر و زودتر میخورد. این مسابقههای ما بود. یکی از این کشورها، بازیای در برنامه کودک برای بچهها گذاشته بود. صحبت بخور بخور نبود، بحث عمل بود. یک تعداد آجر جلوی بچهها گذاشته بود و یک مقدار مصالح. میگفت چه کسی از این سه گروه زودتر میتواند خانه محکمتری و زیباتری اینجا بسازد. شما ببینید این دو نسل از همین اول دو گونه بار میآیند.
مرحوم پدر ما(رحمت الله علیه)، خیلی آدم دقیقی بود. عید قربان بود. پدر من در کنار کارهای سیاسی و فرهنگی خود، کشاورزی و دامداری را هم انجام میداد. یک گوسفند به خانه آورده بودند که به حساب قربانی کنند و به خانوادههای محروم بدهند. گوسفند در حیاط بود، بچهها با نوهها دعوت بودند. همه همان روز هم آنجا بودیم. بعد، غذا که خورده بودند، این بچههای کوچک، نوههای کوچک، یکی از پشت پنجره از گوسفند میترسید. مثلاً میگفت آی... بعی بعی میخورد. یکی که به حساب خیلی شجاع بود، مهربان بود، میخواست برای گوسفندها غذا ببرد. پدرم گفت نگاه کن! آمده است از توی سفره برنج و استخوان برداشته، رفته جلوی گوسفند ریخته است. بچهها داشتند کارت بازی میکردند. یک کارتهای بازی بود، الآن هم هست یا نه، مثلاً آخرین ماشینهای آخرین سیستم غربی؛ باید اسمهایش را حفظ کنی، این چند سیلندر است، نمیدانم قیمتش چند است. ماشینهایی که اصلاً هیچ کدام در ایران هم نبود. یکی هم کارت بازی دایناسورها بود. اینها را دقیق یادم است، چون پدرم میگفت. گفت نگاه کن، من این بچهها را نگاه میکنم. نشستهاند مسابقه کارت دایناسور بازی میکنند. الآن همهشان حفظ هستند که چه نوع دایناسوری - که اصل آن معلوم نیست بوده، کی بوده، چگونه بوده - چند دندان داشته است آن دایناسور، سالی چند بار بچه میزاییده است، طبق حالا همین که اینجا نوشته است. ولی نمیفهمد که این گوسفند استخوان نمیخورد. با این که نوه من است، صد بار هم آمده در آنجا گوسفند را دیده است، هنوز نمیفهمد. این فرق دو نوع تربیت است. بعد همین مسابقه بخور بخور در تلویزیون داشت پخش میشد. یک کانال دیگری یک گردش علمی مدرسهای، یکی از مدرسههای نمیدانم چین بود، ژاپن بود، کجا بود، داشت نشان میداد. معلم بچهها را برداشته و به اطراف همان شهر برده بود. حالا شما ببینید بازی او چه بود، بازی اینها چه بود. بازی او: معلم - تلویزیون خود ما داشت نشان میداد - معلم میگفت بچهها، ما در کتاب امسال مثلاً باید این سی نوع گیاه را بشناسیم. که اینها چگونه تکثیر میشوند، چه منافعی دارند، چه رنگی هستند، چگونه هستند، چگونه رشد میکنند. الآن در این منطقهای که همان حالت جنگلی را داشت و اینجا هستیم، از این سی نوع، بیست نوع از این گیاهها اینجا هست. حالا مثلاً سه گروه بشوید، بروید پیدا کنید ببینم کدامها را درست میآورید. هم بازی بود، هم رقابت بود، هم هیجان بود، هم تشویق بود، هم هو کردن بود؛ منتهی هو کردنی که بچه تا آخر عمر خود داغان نشود. نمره بود، امتیاز بود، همه چیز بود، ولی پایان این بازی سودمند بود آشنایی با طبیعت، با امکانات. این بچه فردا میداند که چه نوع گیاههایی در شهر خودش هست و این گیاهها به چه دردی میخورد. ولی میداند دایناسورها چند دندان داشتهاند، اما نمیداند که گوسفند استخوان نمیخورد. این فرق دو نوع گردش علمی است، دو نوع بازی کودکان. بازی بخور بخور! یا بازی هر کس تمیزتر و سریعتر کار را انجام داد.
امام صادق(ع) میفرمایند که: «تَرْفَعْ نَفْسَکَ عَنْ مَنْزِلَةِ الْوَاهِنِ الضَّعِیفِ». خودتان را بالا بکشید. «تَرْفَعْ نَفْسَکَ» یعنی رفعت نسل. بکشید بالا، بیایید بالا. از چه؟ از سطح نسلها و جوامعی که واهن و ضعیفاند. واهن یعنی بیعرضه و شل. هیچ کاری را درست، سریع و دقیق انجام نمیدهند. قبول میکند یک کاری را بکند. میگوید خیلی خب میکنیم ولی بعد آخرش میبینیم نکرد یا خراب کرد. فرمودند واهن، بیدست و پا و شل نباشید. نسل خود را اینگونه تربیت نکنید. ضعیف نباشید که زود تسلیم بشوند. و «تَکْتَسِبْ مَا لَابُدَّ مِنْهُ». اما این را بدانند که تأمین زندگی و تولید ثروت و قدرت و تولید علم لازم است و حتی عبادت است. منتهی آنهایی که به آن نیاز داریم، نه چیزی که به آن نیاز نداریم. «کُلُّ ذِی صِنَاعَةٍ مُضْطَرٌّ إِلَی خِصَالٍ». فرمودند هر کس کار صنعتی، تجاری، اقتصادی میکند، شما فردا مگر نمیخواهی نیروی کار و متخصص برای جامعه تربیت کنی که مشکلات اقتصادی جامعه را حل کنند؟ امام صادق(ع) میفرمایند که غیر از این که اولاً باید چه؟ «اَنْ یَکُونَ حَاذِقاً». نسلی تربیت کنید که حاذق باشد، یعنی ماهر باشد. آموزش دقیق علمی، مهارت. نه این که یک کتاب کامل در یک موضوع خوانده است، بعد در همان موضوع، یک وسیله ساده در خانهاش خراب شده است، نمیتواند درست کند. کل دبیرستانشان، حتی دانشگاهشان تمام میشود، مثلاً ماشین او یک اشکال جزئی پیدا میکند، نمیفهمد چیست. به تعمیرگاه میبرد، طرف کلاه او را هم برمیدارد، نمیفهمد، خوشحال هم هست. یک وسیله در آشپزخانه خراب میشود، بلد نیست درست کند. یک غذای معمولی به جز نیمرو نمیتواند درست کند. بلد نیست از مصالح ساده و ارزان غذای خوشمزه درست کند. خیال میکند حتماً باید گران باشد. نمیداند که چگونه میشود ارزان و خوشمزه درست کرد. این یک مهارت است. شلوارش پاره میشود، آقای دکتر نمیتواند بدوزد. یک) به بچهها، به شاگردانتان مهارت زندگی یاد بدهید. دوم، مهارت در آن کاری که میخواهند انجام دهند بروند. وقتی از هنرستانی بیرون میآید، در همان رشتهاش هنرمند باشد؛ هنرستان کشاورزی است، صنعتی است، هرچه که هست. اگر کسی از دانشکده کشاورزی میآید بیرون، مهندس کشاورزی است، باید بلد باشد.
یکی از همین کارگرهای مرحوم پدر ما در همان زمینه کشاورزی میگفت اینجا یک وقتی آمدند گفتند اینها مدرکهای خود را در دامداری گرفتهاند، الآن میخواهند وارد پروژه عملی بشوند، تئوری آن تمام شده است. گفت میخواست بیاید گوسفند نر را بدوشد! گوسفند را گرفتیم، این نمیتواند آمپول بزند! آقا مهارت!
امام صادق(ع) فرمودند نظام آموزشی باید نسل ماهر تربیت کند. در هر رشتهای میروی باید در هوا تو را بقاپند کشورهای بگویند صنعتگر ماهر، کشاورز ماهر، دامدار ماهر، خانهدار ماهر، سدساز ماهر، جراح ماهر، در مدرسهها و دانشگاههای اینها تربیت میشود. این یک مهارت.
دو) «وَ اَنْ یَکُونَ مُسْتَمِیلًا لِمَنِ اسْتَعْمَلَهُ»، یعنی درست با مشتری و با مردم حرف زدن. امام صادق فرمود نسل و شاگردان خود را طوری تربیت کنید که وارد هر کاری میشود، با مشتری، با مخاطب، با آن طرف معامله خود مؤدب باشد، او را جذب کند. نه این که طرف بگوید یک بار به آن مغازه یا آن کارخانه رفته است، میگوید دیگر پایم را آنجا نمیگذارم. بعضیها فقط به خاطر اخلاق خوش و درست برخورد کردن، در بازار مشتریهایشان ده برابر بقیه است.
سه) فرمودند که امانتدار باشند. یک نسلی تربیت کنید که وقتی یک قول و تعهدی میدهد، یک قراردادی را امضاء میکند، صادقانه و دقیق به آن عمل کند. ماشینت را دادهای تعمیر بکند، میگوید آقا من نمیدانم عیب آن چیست. شما بگویید عیب آن چیست و چقدر خرج میشود. شما دو جور شاگرد تربیت میکنید که بیست سال بعد، طرف مثلاً مکانیک است. یک شاگرد شما میگوید که خب الحمدلله این فرد خیلی ناشی است، هیچی نمیفهمد. مثلاً یک سیمی بوده باید وصل میکردی، اصلاً وارد نیست. یک پیچ کوچکی یا اصلاً یک قطعهای است ولی مثلاً صدهزار تومان است. بعد میگوید که نه، این خیلی کار میبرد - حالا کل آن مثلاً یک ربع هم نمیشده است - فکر نکنم بشود تا یک ماه طول میکشد. حالا شما بروید یک ماه دیگر بیایید. نه آقا نمیشود، بیچاره هم هستم و اینها... به خاطر شما هفته دیگر! خلاصه یک کاری میکند، طرف - این مثلاً میگوید دو روز دیگر بیا - خوشحال که بابا ببین چه پارتیای ما داریم! میداند که جنسها هم گران است. پدر ما را هم درآوردهاید! من دو کارگرم هم نصف روز، دو روز روی این کار کردهاند ولی حالا چون شما هستید، سه میلیون بده. اینها هست همین الآن. تازه یک قطعهاش را هم برداشته است. یک قطعه دست دوم به جای آن گذاشته است. جایزه هم به خود داده است!
حالا مورد دیگر: شاگردی میتوانی تربیت بکنی - که من هر دو مورد را دیدهام - موردی که یکی گفت این وسیله خراب است، به درد نمیخورد، باید یکی دیگر بخواهید. من نو آن را دارم، اگر میخواهید این کهنه را بدهید این نو. این را هم کسی برنمیدارد. همان را یک بنده خدای دیگری را دید، یک نگاهی کرد، گفت این هیچ مشکلی ندارد، فقط شما باید یک مثلاً تسمه پروانه عوض کنید. هیچ مشکلی ندارد. بعد هم که آن کار را کرد، هرچه به او گفتیم دستمزد، گفت من کاری نکردم، من فقط نگاه کردم فهمیدم، من کاری نکردم. هیچی از ما پول نگرفت. به زور میخواستیم به او پول بدهیم. گفت من کاری نکردم. این دو تیپ شاگرد را شما میتوانید تربیت کنید.
امام صادق(ع) فرمودند که امین، افراد امین تربیت کنید؛ کسانی که چک بیمحل نکشند، دروغ نگویند، به اعتماد دیگران خیانت نکنند. فقط این که در آبهای میسیسیپی چند نوع ماهی است؟ به ما چه؟ به درک که چند نوع ماهی است! اینجا اینها اولویت دارد. فردا این باید در این جامعه زندگی کند.
پیامبر(ص) فرمودند «وَیْلٌ لِصُنَّاعِ اُمَّتِی مِنَ الْیَوْمِ وَ غَدٍ». وای بر صنعتگران جامعه اسلامی تا ابد برای امروز و فردا کردنشان! مفهوم زمان را نمیفهمند بعضیها. زمان را نمیتوانند مدیریت کنند. نمیفهمد که الآن این کار را بکنی تا بعد از ظهر فرق دارد. امیرالمؤمنین(ع) فرمودند اگر کسی امروز دهتا کار دارد، میخواهد یکیاش را به فردا بیندازد. معنی آن این است که یک کاری که برای فردا است، انجام ندهد. چون تو یک کار امروزی را به فردا میاندازی، آن کاری که فردا قرار بود بکنی انجام نمیدهی دیگه. میخواهی آن را هم به پسفردا بیندازی. مفهوم زمانشناسی. پیامبر فرمود از این جهت ما ممکن است شکست بخوریم اگر بازار ما، صنعتگران ما، مدیران ما مفهوم زمان را نفهمند. یا تعهدی میکند، امانت ندارد، رعایت نمیکند.
بعد به نسل بعد آموزش بدهید، چرا این قدر از کار میترسی؟ بعضیها دیدهای احتیاط میکنند کار نکنند. امتحان کردهاند هرچه کار نکنند بهتر است. امتحان کردهاند، دیدهاند مفتخوری بهتر است! به بچهها و شاگردان خود از همان کلاس اول آموزش بدهید که آن کسی کار میکند شریف است. آن کسی کار نکرده میخورد بیشرف است، که میخواهد حق کس دیگری را بخورد. این را به آنها آموزش بدهید.
امام(ع) فرمودند به بچهها و به شاگردان خود آموزش بدهید: وقتی تلاش میکنی زندگی خودت و خانوادهات را به لحاظ اقتصادی تأمین کنی، که بتوانید شرافتمندانه زندگی کنید، آن عرقی که میریزی مقدس است. عرقی که در کار میریزی، فرمودند مثل قطره اشکی است که عابد عارف نصف شب از خوف خدا اشک میریزد. آن اشک چقدر مقدس است؟ این قطره عرق تو هم مقدس است. فرمودند مثل قطره خون شهید مقدس است. به شاگردانتان از کلاس اول یاد بدهید - هر کسی در حد سن خودش البته - که اصالت کار؛ باید کار کنیم، باید منظم باشیم، باید منصف باشیم، این را باید در مدرسهها آموزش داد.
امام(ع) فرمودند به ایشان آموزش بدهید که بفهمند مال مفت، مال حرام، مالی که کس دیگری برایش زحمت کشیده، حق او است، حق خانواده او است؛ با غصب و سرقت و دروغگویی و گرانفروشی، این مال را به دست آوردن شکست است، نه پیروزی. حتی به لحاظ اقتصادی هم برایت پیروزی نیست، چون تو دو بار که کلاهبرداری کنی، دفعه سوم سراغت نمیآیند. الآن خانم ما میگفت که یک مغازهای بود، ما وقتی خانهمان جای دیگری بود، یک خیابانی بود هفت هشت پارچه فروشی بود. ایشان میگفت من یک بار هم از پارچه فروشیای که از او پارچه میخریدیم، دروغ نشنیدم. همیشه هم جنس او از بقیه ارزانتر میدهد، چون میگوید اصلاً من این قدر نخریدهام، اینها دروغ میگویند. بعد حالا در ذهن خیلیها هست، میگویند اگر دروغ نگویی کارت نمیگذرد، درست است؟ این را از خیلیها شنیدهایم که مگر میشود دروغ نگفت؟ آقا اگر بخواهی راست بگویی بیچاره میشوی، ورشکست میشوی. همه دروغ میگویند، تو هم باید بگویی. این را بارها شنیدهایم. خودمان هم شاید به یک معنا، تا یک حدی، در یک جاهایی آلوده این هستیم.
حالا از شما سؤال میکنم، به نظر شما وضع اقتصادی این آدم بهتر میشود یا آنها؟ خانم ما میگفت من هر وقت میروم، همیشه آن مغازهها یکی دو نفر در آن هستند، پشت مغازه این صف بستهاند! با این که از همه اینها ارزانتر میفروشد. وضع ثروت و رفاه او کمتر نیست، وضع او بهتر از آنها میشود. میگفت هر شش ماه میآییم میبینیم کالاهای مغازهاش بیشتر شده است. این همسایههایش عصبانیاند که تو چرا ارزان میدهی که میزنی توی سر مال؟ تو که ارزان میدهی ما هم مجبور میشویم ارزان بدهیم. ما که نمیخواهیم این قدر ارزان بدهیم، بنابراین تو مسئول این هستی که ما مشتری نداریم، ضرر میکنیم. یک بار به خودشان نمیگویند که این راست میگوید، صادق است، امانتدار است. خدا هم وعده کرده کسی که به مردم راست میگوید، کارش را درست انجام بدهد، رزقتان را من بیشتر میکنم. ما باور نمیکنیم. میگوییم اگر راست بگوییم رزقمان کم میشود، دروغ بگوییم وضع بهتر است!
امام صادق(ع) میفرمایند به نسل و شاگردان خود بیاموزید، که هر کس تلاش میکند، عرق بریزد، زحمت بکشد، با نظم و برنامه کار کند و حلال و حرام، مشروع و نامشروع برای او معنا داشته باشد. اگر مال کس دیگری دم دستش است، او هم نمیبیند، آموزش بدهید که مسلط بر خودت باشی و برنداری. همانطور که وقتی روزه میگیری، میخواهی بخوری، میتوانی بخوری، ولی نخور. قوی باش. بین انسان و حیوان اینجا مرزبندی میشود. حیوان وقتی گرسنه میشود، غذا هست، برای چه نخورد؟ میخورد. انسان میگوید گرسنهام، غذا هم هست، میتوانم بخورم، میخواهم بخورم، ولی نمیخورم. من روزه هستم. حجاب برایم یک کمی سخت است، این مشکل است، آن مشکل است، ولی این کار را میکنم. نماز، فلان... انفاق: من بروم زحمت بکشم، پول درآورم، بعد یک مقدارش را هم به یکی دیگر بدهم برای چه؟ من زحمت کشیدهام، برای چی به یکی دیگر بدهم؟ اینجا آن آدمی که این مبنا را قبول دارد، با خوشحالی به کس دیگری میدهد. آن که این مبنا را ندارد، این مبنایی که امام صادق(ع) میگویند، او نمیدهد یا اگر بدهد از روی ریاکاری و ترس است.
فرمودند به ایشان آموزش بدهید کار، جهاد در راه خدا است؛ کار، عبادت است؛ مثل نماز شما را رشد میدهد. اینهایی که بیشتر کار میکنند، عرق میریزند، اینها شریفترند از کسانی که کمتر کار میکنند.
حتی از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) روایتی دیدم از ایشان نقل شده، فرمودند که اینهایی که زیاد کار میکنند و خسته به خانه میآیند و میافتند، نه تنها حالا آثار اقتصادیاش، گناهان زیادی از اینان بخشیده خواهد شد، چون عرق میریزند و زحمت میکشند. حتی بخشی از گناهانی که کردهاند، خداوند به خاطر این تلاش و عرقریزان صادقانه - که میخواهد خانواده خود از راه مشروع تأمین باشد - خداوند بخشی از گناهان اینها را میبخشد.
حالا یک جمله دیگر بگویم شاید نشنیده باشید. فرمودند که انسان بعضی گناهان را میکند، با توبه هم بخشیده نمیشود، با استغفار، استغفرالله استغفرالله. فقط با کار بخشیده میشود! باید بروی کار کنی، سختی بکشی، عرق بریزی. و الا بنشینی یک گوشه زیر کولر استغفرالله بگویی، بعضی گناهان با استغفرالله درست نمیشود! باید بروی عرق بریزی، باید زحمت بکشی.
و امام رضا(علیه السلام) که به حرم ایشان میرویم، به شاگردانتان منتقل کنید، فرمودند: «اِنَّ الَّذِی یَطْلُبُ مِنْ فَضْلٍ یَکُفُّ بِهِ عِیالَهُ اَعْظَمُ اَجْراً مِنَ الْمُجاهِدِ فِی سَبِیلِ اللهِ». هر کس صبح از خانهاش میآید بیرون، صبح زود، کار بکند، تلاشی بکند، سختی میکشد، گرما، سرما، فشار کار، خستگی، و هدفش این است که من خانوادهام را باید تأمین کنم، من، همسرم، فرزندانم، نزدیکانم، ما مسکن، بهداشتمان، لباسمان، امنیتمان، اینها را باید تأمین کنیم و اینها وظیفهای است که خداوند از ما خواسته است.
فرمودند همه اینهایی که کار میکنند - هر کاری حالا، یکی کار اقتصادی است، یکی کار مثل شما معلمی و تربیتی است - کار مثبت و مفید برای جامعه است. هر کس به همان میزانی که زحمت میکشد و رنج میبرد، مجاهد راه خداست، مجاهد راه خداست و مثل کسی است که در خط مقدم جهاد با دشمنان اسلام و بشریت میجنگد. در یک روایت دیگری فرمودند این عرقی که از تو میچکد مثل خونی است که از شهید میچکد. یعنی کار کردن مقدس است. کار مقدس است. بیکاری و مفتخوری خلاف شرف انسانی است. این را به شاگردان خود منتقل کنید که بچهها از کار نترسید، به کار عشق بورزید. غیر از کار کردن، اصل دیگر در سبک زندگی اسلامی، درست کار کردن است، یعنی کارتان را باید تمیز انجام بدهید.
امام صادق(ع) فرمودند رسول خدا میفرمود: «اِذا عَمِلَ اَحَدُکُمْ عَمَلاً فَلْیُتْقِنْ». هر کسی از شما هر کاری انجام میدهید، ولو یک کار کوچکی، آن کار را باید چگونه انجام بدهید؟ «یُتْقِنْ»، متقن، یعنی محکم، تمیز، آبرومند، که کسی نتواند به کارتان اشکال بگیرد. یعنی این قدر کارتان را - هر کاری میکنید - این قدر تمیز و دقیق و ماهرانه انجام بدهید که کسی نتواند بگوید عجب آدم شلخته و بیمبالاتی است! این چه طرز کاری است! دیگر به این چیزی نگوییم. حالا شما در کار معلمی. من خودم هم معلم هستم، سالهاست. من میدانم که یک معلم چند جور میتواند با کار خود برخورد کند. مطالعه بکند یا نه؟ سرهمبندی اداره کند یا نه؟ به روحیه و احساس شاگرد خود توجه داشته باشد یا نه؟ فقط به عنوان یک کار اجباری که مجبورم بروم دیگر کار کنم و حقوقم را بگیرم نگاه میکند؟ یا میتواند عاشق شاگرد خود باشد؟ بگوید این مثل بچه خودم است. به سؤالات جواب بدهد یا نه؟ بگذارد سؤال کنند یا نه؟ یک مطلبی را که منتقل میکند، استدلالهایش را هم بگوید یا همینطوری سطحی برود؟ علاوه بر تعلیم، تربیت هم برای او مهم هست یا نیست؟ این واقعاً دو تیپ کار میشود. این کار متقن است، آن کار سرهمبندی است.
همان پیامبری که میگوید نماز بخوانید، روزه بگیرید، به پس از مرگ بیندیشید - چند وقت دیگر میمیریم، میرویم، بعد میخواهی چه کار کنی؟ اگر رفتی آنجا دیدی که هیچی نداری، میخواهی چه کار کنی؟ دیگر نمیتوانی دنده عقب برگردی! یک بار بیشتر اینجا نیستی! بروی ببینی که وضع خراب است، میخواهی چه کار کنی؟ الآن باید کار خودت را درست کنی - همان پیامبری که میگوید نماز، عبادت، توحید، همان پیامبر میگوید: هر کس، هر کاری را که پذیرفته و دارد انجام میدهد - خانه را میخواهی تمیز کنی، یک غذایی میخواهی درست کنی، خیابان را میخواهند تمیز کنند، صوت جلسه را میخواهم تنظیم کنم، یک سدی میخواهم بسازم، موشک میخواهم بسازم، مهم نیست چه کاری است، قضاوت میخواهم در دادگاه بکنم - این علامت است که هر کاری را انجام میدهد، اگر بدون محاسبه، بدون دقت، بدون برنامه، بدون نظم، بدون پیشبینی، بدون آسیبشناسی، همینطوری با کله به توی کاری برود، بعد هم بیاید بیرون، اصلاً برایش مهم نیست که اصلاً تو چه کار کردی؟ سرمایه ملی را هدر دادی! وقت بچههای مردم را هدر دادی! امنیت کشور به خطر افتاد! یک تصمیمی گرفتی؛ وزیر شدهای، وکیل شدهای، شهردار شدهای، یک جایی، یک امضاء همینطوری حساب نشده دادی رفت! بعد هم خودت نمیفهمی این امضا ممکن است صد خانواده را بیچاره کند! این یک اصل آموزشی است. بهترین شروع آن از داخل مدارس است. دانشجو را خیلی در دانشگاه تربیت نمیشود کرد، ولی دانشآموز را چرا. هر چه سن بالاتر میرود، تعلیم میشود، تربیت خیلی نمیشود. ولی در مدرسهها شما میتوانید تربیت کنید. و اینها چیزهایی نیست که فقط تعلیم باشد، اینها تربیت است. یعنی باید این چیزها را در خود معلم هم بچه ببیند. اگر ببیند معلمش منظم است، این منظم میشود. یک وقت میبیند این بینظم است، هی به او میگوید منظم باش! آخر بعضیها خیالشان [این است]، یک جوری حرف میزنند انگار پدر مادرها خودشان همه تربیت شدهاند، الآن مشکل تربیت بچههای آنها است! بابا خیلی از پدر مادرها خودشان بیتربیت هستند، یکی باید آنها را تربیت کند! هی میگوید چرا نسل جدید فلان... برای این که نسل قدیمش تو بودی! تو که از این بدتر بودی! نمیدانم معلمان چرا شاگردانشان را درست تربیت نمیکنند؟ خود معلمان مگر درست تربیت شدهاند؟ استاد، اساتید! باید جامعه دانشگاهیان و اساتید فلان... استاد آدم داریم، انسان داریم، استاد حیوان داریم! او حیوانیت میآموزد، این انسانیت. اساتید مگر همه مثل هم هستند؟ معلمان! روحانیت! مگر ما روحانیت داریم؟ ما روحانیون داریم. روحانیت یک چیز یکپارچه نیست. روحانی داریم باسواد، باتقوا، شریف، پاک. روحانی هم داریم بیسواد، بیتقوا، روحانینما است، نه روحانی. او هم معلمنما است، نه معلم. او هم استادنما است، او هم مهندسنما است، او هم پزشکنما است. ولی خب چه کار کنیم که این نماها گاهی از اصلش بیشتر پول درمیآورند!
برخورد با یک بیمار، پرستار، پزشک. پزشک و پرستار فردا را شما در کلاستان تربیت میکنید که فردا با درد مردم تجارت کند یا عبادت کند؟ به انسان به چه چشمی نگاه کند؟ یک شاگرد شما فردا نانوا میشود. به او یاد بدهید که نان سوخته و نان خمیر دادن برای دو قرون پول سود اضافی ضرر است، نه سود برای خودت. یکیاش هم فردا میشود پزشک. به او یاد بدهید که جوری طبابت نکن که بخواهی در ماه یک میلیارد پول در بیاوری! عملهای جراحیهای بیخود! من شنیدهام بعضی از این آدمها، البته پزشکان صالح، پاک، معلم خوب، مهندس خوب خیلی الحمدلله داریم. ولی اینجور حیوانات هم هستند. میگفت بچه چندماهه من، - شاید هم گفت چندهفته، خیلی کوچک - که اصلاً نباید عمل جراحی کرد، بعداً فهمیدیم چون به پزشکهای دیگر رجوع کردیم، گفتند این اصلاً نباید جراحی بشود. این بچه کودک خردسال ما را دو بار سه بار جراحی کرد، فقط برای پول! این، این آدم، بیست و پنج سال پیش سر کلاس شماها بوده، سر کلاس معلم بوده. آنجا تربیت نشده است.
در همین مشهد پزشکهایی هم داریم - ما چندین نفر من میشناسم از همین جوانها هستند تا پیرمرد - از مریضهای پولدار که پول میگیرد، به مقداری که نیاز دارد به خانهاش میبرد، بقیه را در میزش، جامیزیاش میگذارد. مریضهای فقیری که میآیند، از آنها پول نمیگیرد، این پولی که از پولدارها گرفته است، به او میدهد که او برود داروی خودش را هم بخرد! یعنی پول داروی مریضش را هم میدهد! این هم سر کلاس شماها تربیت شده است. هر دویش را شماها تربیت میکنید. جامعه فردا کار شماست.
حضرت یوسف(علیه السلام) هم برای مقام حکومتی نامزد شد، منتهی نه برای خودش و حرص. مصر مشکلات اقتصادی داشت. مصر (فرعون) آن موقع ابرقدرت بود. از زندان که آمد بیرون، فهمیدند ظلم شده به او و آن تهمت جنسیای که به حضرت یوسف زدند، که زن خود فرعون - حضرت یوسف خیلی خوشگل بوده، زیبا بود - و این را میبرد خلوت میکند و درها را قفل میکند و خودش را آرایش میکند و لباس نیمه برهنه و اینها و بعد قرآن میفرماید که یوسف را دعوت میکند، میآید تو. یوسف هم نمیدانسته که قضیه چیست. «هِیتَ لَکَ» یعنی من در اختیارت هستم، بیا. حضرت یوسف گفت که خدا را چه کنم؟ تو فکر کردی خلوت درست کردی؟ به خدا چه خواهی گفت؟ گفت حالا خدا را ولش کن! با خدا این جوری بعداً کنار میآییم! او حمله میکند، یوسف فرار میکند. هم امین باشند، خیانت نکنند، سوء استفاده نکنند، متعهد باشند، هم علیم، یعنی متخصص باشند. یوسف گفت من میتوانم. به همین کار را هم کرد دیگه. ایشان گفت قحطی است و بعد وفور نعمت است. آن وقتهایی که وفور نعمت بود، تا توانست ذخیره کرد. وقتی قحطی شد، جوری مدیریت کرد که مرگ و میر در اثر قحطی نباشد یا به حداقل برسد. در عین حال، جوری ثروت اشراف را به عنوان مالیات گرفت و بین فقرا تقسیم کرد که بعد از آن هفت سال قحطی، علاوه بر این که قحطیزده گرسنه و مرگ و میر نبود و به حداقل رسید و همه توانستند آن دوران سخت را عبور کنند، یکجور تعدیل ثروت و عدالت اجتماعی هم ایجاد کرده بود! یعنی ثروتهای اضافه سرمایهدارها را در قالب همین سهمیهبندیها، به طرف طبقات فقیر کشاند. مادی و معنوی، هر دو.
هم آخرین نکتهای که میخواستم عرض کنم. البته همه اینها را خودتان میدانید، ولی نمیدانم برای چه همه این چیزهایی که خودمان میدانیم، نمیدانم برای چه نمیشود! من هم این قدر از این چیزها میدانیم، میگوییم هم، میشنویم، ولی نمیدانم برای چه بیرون نمیشود! این را من هنوز نفهمیدم. اگر شما در این مورد راه حلی دارید، بفرمایید. والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
هشتگهای موضوعی