بسم الله الرحمن الرحیم
شما میدانید که بعد از انقلاب مشروطه که مشروطیت پیروز شد، هم ایران اشغال شد، هم مجلس مشروطه؛ یک عده نوکر انگلیسها بودند و یک عده نوکر روسها بودند. مجلس انقلاب مشروطه. و انگلیسها بعد از ۱۰، ۱۲ سال هرجومرج و قحطی و بدبختی، آمدند و رضاشاه را آوردند و کودتا کردند و کشور را گرفتند. این، نتیجه انقلاب مشروطه شد. این نکته مهمی است که میفرمایند راجع به اتفاقاتی که در جامعه حتی بعد از انقلاب و بعد از پیروزی میافتد، حساس باشید. فرمودند اسلام بر شرک پیروز شد، ولی اسلام ناب در خطر است. به جان خودم سوگند نطفه تباهی بسته شد. حال کمی انتظار بکشید تا نتیجههای آن را ببینید. و نسلهای بعد شما، بیشتر از شما خواهند دید. شما ۴۰، ۵۰ سال بعد، بعد میفهمید که اگر علی بود چه میشد، و اگر وقتی نبود چه شد و چه میشد. شما آن وقت فرق حسن و معاویه، فرق حسین و یزید را میفهمید. با این که هر دو میگویند اسلام و حکومت اسلامی. هردوی آنها هم بالاخره جزو فامیلهای پیغمبر هستند. زمان کربلا عدهای گفتند آقا اینها دعوای داخلی بین خودشان است. پیغمبر بابابزرگ این است، یعنی امام حسین. شوهر عمه یزید است، شوهر عمه خلیفه است. آنها دعوای فامیل خودشان را با هم دارند.
بعد فرمودند که زمانی خواهد رسید که شما از این شتر حکومت به جای شیر، کاسههای پرخون بدوشید. جامعه به سمت خشونت و خونریزی میرود. شما به جای شیر، کاسههای پر از زهر کشنده خواهید نوشید. حالا شما ببینید اعتراض فاطمه(سلام الله علیها) سر چه چیزهایی است. با این که این اتفاقات همان زمان نیفتاد. حضرت علی فرمودند آن زمانی که باید میشد، نشد. دو و نیم دهه گذشت. یک نسل کامل از دست رفت. در این بیست و چند سال اتفاقاتی افتاد که من اگر بخواهم همانها را اصلاح کنم، بعضی از آنها شاید نشود. من وزیر باشم بهتر از امیر است. شما هر کس دیگری را میخواهید به حکومت بگذارید، من مثل قبل همینطور که به خلفای قبل هم مشورت میدادم و هم انتقاد میکردم، در حاشیه هر کاری از من بربیاید انجام میدهم. چون من اگر بیایم، میدانم اتفاقاتی خواهد افتاد که خیلی از همینهایی که الان آمدهاید و با من بیعت میکنید، من نمیخواهم. به زور. فرمودند مشت من را به زور باز کردند. جمعیت آنقدر آمد که حسن و حسین زیر دست و پای مردم داشتند خفه میشدند. لباسهای من پاره شد. دختران جوان حجاب یادشان رفت. بعضیها از بس با علاقه سمت من آمدند، حجاب از سر آنها افتاد. آنها به طرف من میدویدند که با من بیعت کنند. پیرها، پیرهایی که عصا داشتند، یادشان رفت که پیر هستند. حضرت امیر میگوید اصلاً مثل این که عصای آنها افتاده بود، نمیفهمیدند عصا ندارند؛ میدویدند و طرف من میآمدند. شما اینجوری به طرف من هجوم آوردید. و من امتناع کردم. من گفتم نه. شما اصرار کردید. من گفتم که اگر بیایم، به سبک قبلیها حکومت نمیکنم. من به سبک پیغمبر اکرم حکومت اسلامی میکنم. آنوقت معلوم نیست شماها تاب بیاورید. چون عدالت گاهی به نفع تکتک شما است و گاهی به ضرر تو است. شما آنجاهایی که به نفع شما است، عدالتخواه هستید، و وقتی به ضرر شما است، درگیر میشوید. من آسمان را ابری و تیره میبینم. و من دوباره و چندباره به شما میگویم مسئولیت حکومت را بعد از عثمان، خلیفه سوم، به کس دیگری بسپارید. جمعیت گفت هیچ کس غیر از تو صالح نیست. از اول هم تو صالح بودی. و تو فقط میتوانی این را اداره کنی. آن وقت ایشان پذیرفتند و فرمودند اما من میدانم که شما تا آخر کنار من نخواهید ایستاد. من میدانم که شما با من به جنگ خواهید پرداخت. و اولین کسانی که بیعت کردند، همان اولین کسانی بودند که چند وقت بعد علیه امیرالمؤمنین جنگ مسلحانه را انداختند.
خب حالا حضرت فاطمه میگویند درد ما این است. مسئله ما این نیست، مگر این که حضرت علی امیرالمؤمنین گفت که نگاه من به حکومت و سیاست و خلافت، سیاست به عنوان هدف، حکومت به عنوان هدف، نگاه من به حکومت مثل نگاه شما است به این عفونتی که از بینی بز میآید. حکومت برای حکومت، سیاست برای سیاست، اینقدر برای من نفرتانگیز است. من اگر برای حکومت و سیاست مبارزه میکنم، برای توحید و عدالت است، برای خدمت به خلق است، نه برای خود حکومت. حکومت و سیاست هدف نیست، وسیله است. اما وسیله لازمی است. چون اگر علی حکومت نکند، معاویه حکومت میکند. آنوقت آنجا گفتند که اگر این تکلیف اجرای عدالت و خدمت به خلق و گسترش توحید و مبارزه با فساد نبود، اگر اینها نبود، به خدا قسم من این افسار شتر خلافت را روی گردن آن میانداختم و از پشت یک «هی» میکردم و میزدم که برود. او خلیفه بود و کفش چند بار دوخته خود را داشت دوباره میدوخت. ابنعباس گفت: آقا دست از سر کچل این کفش بردار! دیگر از بس پاره شده، داری بخیه روی بخیه میزنی. این را اگر به کفاشها هم بدهی، آنها هم دیگر حاضر نیستند آن را تعمیر کنند. تو دست از سر این کفش برداشتی؟ شما دست از سر آن بردار دیگر. خلیفه مسلمین که... شما میدانید حکومت امیرالمؤمنین آن موقع بزرگترین حکومت جهان بوده است. چون جهان اسلام آن موقع ابرقدرت جهان بود. ساسانی و رومیها را شکست داده بود و ابرقدرت جهان شده بود. بزرگترین سرزمین بود. یعنی این کشورها هر کدام یک استان آن بودند. مثلاً ایران یک استان آن بود، یمن یک استان آن بود، حجاز، مدینه، اینها یکی، عراق یک استان آن بود. یک همچین حکومت جهانی بزرگ که همین الان همچین امپراتوریهایی به آن شکل وجود نداشت. الان هست، غیر مستقیم، عوامل خود را میگذارند. ولی آنجا اینها همه یکپارچه یک حکومت بود و علی خلیفه آن شد. آنوقت کفش او اینجوری بود. به او گفتند که این کفش چقدر میارزد؟ او لبخند زد و گفت هیچچی. فرمودند حکومت بر شما برای من از این بیشتر نمیارزد. یعنی حکومت بر این بزرگترین امپراتوری جهان برای من از این کفش بیارزشتر است. من فقط برای دفاع از حق و صاحبان حق و مظلومین، برای عدالت و قسط، و برای توحید، پذیرفتم و وارد این شدم. وگرنه این جنگهایی که به من تحمیل کردند، من میجنگم. دهها هزار مسلمان از دو طرف در آن سه تا جنگی که بر ایشان تحمیل شد، کشته شدند. و خود ایشان را هم در آخر ترور کردند. حضرت زهرا میفرمایند شما بدانید که ما داریم راجع به چه حرف میزنیم. همین الان که شما فکر میکنید اتفاق مهمی نیفتاد، اتفاق مهمی افتاد. شخص نبود. بحث صلاحیتها بود. نطفه تباهی بسته شد. حال کمی منتظر بمانید تا نتایج را ببینید و ببینید که مسلمین در آینده به جای شیر، کاسههای خون و زهر خواهند نوشید. و تا همین الان ادامه دارد. جهان اسلام تا همین الان گرفتار دیکتاتورها است، گرفتار اشغالگران است، گرفتار جنگهای داخلی است، برای این که حضرت فاطمه فرمودند اگر علی میآمد، همان سبک حکومت پیغمبر را عیناً ادامه میداد. اگر به جای معاویه، حسن بود و به جای یزید، حسین بود، شما بعد میفهمیدید چه خبر بود. حالا چه خبر بود؟ من آنجا توضیح میدهم. بعضیها آمدند این را حتی امتداد دادند و گفتند که حتی دعوای با بنیامیه و بنیعباس، اینها هم دعواهای بنیها با بنیها بودند. بنیهاشم، بنیعباس، بنیامیه، اینها سه تا تیره و قبیله عرب بودند که سر دنیا با هم میجنگیدند. آن وقت کل ماجرای نبوت زیر سؤال میرود، چنانکه نقل شده است یزید وقتی سر سیدالشهدا را برای او آوردند، دیگر پیروزی مطلق بود، احساس خطر نمیکرد، از دهان او در رفت و گفت که نه وحیای در کار بوده است، نه خدا با کسی حرف زده است. یعنی پیغمبر کلاً کلاهبردار بود! و مسئله، جنگ قدرت بود. اینها اول از ما بردند، حالا از ما باختند. «لَیْتَ أَشْیَاخِی بِبَدْرٍ شَهِدُوا» کاش بزرگان ما که در جنگ بدر به دست علی و امثال علی، رهبران شرک، کشته شدند، کاش که الان بودند و میدیدند که من انتقام آنها را از بنیاحمد، از بچههای او یعنی پیغمبر، چطوری گرفتم. این نگاه آنها بود که آنها این قضیه را یک جنگ قدرت بین این تیره، آن حزب، آن جناح، اینجوری میدیدند. اصلاً قبول نداشتند که پیغمبر، پیغمبر است. آنها میگفتند یک آدم زرنگی است، آمد، گفته است خدا با من حرف زده است و سبک زندگی او هم خیلی خوب بود، آدم درستی بود، همه او را قبول داشتند. یک نابغه و یک مصلح اجتماعی بود و از این حرفها بود. خدا چه بود؟ وحی چه بود؟ حتی از معاویه نقل شده است که یک روز موقع اذان بود، صدای اذان آمد، شهادت به لاالهالاالله و بعد به رسالت پیغمبر داد، معاویه به همان همدستهای خود که در کاخ هستند، رو میکند و میگوید شما میبینید چقدر این آدم زرنگ بود، یعنی پیغمبر؟ کاری کرده است اسم این را کنار اسم خدا میآورند. کل مردم مسلمان اسم او را روزی چند بار میآورند، اسم این را کنار اسم خدا میآورند. اول به خدا شهادت میدهند، بعد میگویند این. میبینید چقدر زرنگ بود؟ حالا ایشان رهبر جهان اسلام شده است. قبول نداشتند. حضرت امیر هم یک جا فرمودند. گفتند اصلاً این ابوسفیان و باند او، بچه او و تیره اینها که پیغمبر به ما گفته بودند اینها بعدها میمونها و بوزینهها از منبر من بالا خواهند رفت و قدرت را در اختیار خواهند گرفت. اینها اصلاً قبول ندارند. اینها بعد از فتح مکه تسلیم شدند. حالا کار به جایی رسیده است که من را با این مقایسه میکنند؛ علی را که اولین مسلمان است، با معاویه و اینها که آخرین مسلمانها هستند و بعد از فتح مکه مسلمان شدند. حالا میگویند که علی چه میگوید، معاویه چه میگوید؟ معاویه سیاسیتر است، زرنگتر است،
نسل بعد هم که دیگر بین حسین و یزید تشخیص نمیدهند که چه به چه است. یعنی میایستند و نگاه میکنند. ۷۰ نفر به کربلا میآیند. آیه به پیغمبر آمد که دیگر مکه جای ماندن نیست. شما هجرت کنید. تو شبانه و مخفی برو. پیامبر باید برود، حالا یکی باید جای پیغمبر بخوابد که او کشته بشود. آنها میخواهند پیغمبر را ترور کنند و بکشند. برای این که تنهایی میترسیدند، کل قبایل با هم... گفتند همه باید با هم شریک باشیم. فردا بقیه خودشان را کنار نکشند و بگویند ما نبودیم. همه با هم میزنیم، مسئولیت آن هم همه با هم است. از هر قبیلهای یک نفر میآید، همهمان با هم همزمان کارد یا دشنه یا نیزه یا هر چه میزنیم، همهمان روی همدیگر قاتل باشیم. کسی بعداً خود را کنار نکشد. پیغمبر اکرم رفتند. خب اینها میفهمند. خانه تحت محاصره و کنترل است، میفهمند که پیغمبر دارد میرود. خب یک نفر در خانه باید باشد به جای پیغمبر، آماده باشد برای شهادت. علی گفت من. من اینجا میمانم، رسولالله بروند. در اتاق میماند، پشت پرده، چراغ، فلان، که اینها فکر کنند پیغمبر است. بعد هم در رختخواب پیغمبر میرود و میخوابد. اینها، این گروه ترور و کماندوی آنها نصف شب میآیند، حمله میکنند، تو میآیند، روانداز را کنار میزنند که بزنند، یک مرتبه علی را آنجا میبینند. آنها تعجب میکنند که اینها چه جوری هستند؟ این آمده خوابیده که به جای او تکهتکهاش کنند؟ این ارادت، این ایمان، اینها. ما اصلاً حریف اینها میشویم؟ بعد صبح که شد، قرار بود، حضرت امیر گفت اگر من زنده ماندم، بعضی خانمها، حضرت فاطمه و فاطمه بنت اسد، مادر خود ایشان، و بعضی خانمها و بعضی از یارانی که هنوز نتوانسته بودند قبل از پیغمبر یا همان نیمه شب با پیغمبر بروند، اینها را حضرت امیر قرار شد که اگر شهید نشد، ایشان آنها را بردارد و بیاورد. حالا اینها مخفیانه حلقه محاصره را شکستند، از مکه بیرون آمدند، به سمت مدینه بروند. بین راه نیروهای گشت و شناسایی ابوسفیان را فرستادند که اینها را سر به نیست کنیم، اینها را باید بگیریم، یا از بین ببریم یا ببینیم برنامه آنها چیست که آنها دارند به مدینه میروند؟ در راه یکی از این مأمورهای آنها جلوی علی را میگیرد. میگوید که چه کسی به تو، به شما اجازه داد که از شهر بیرون بیایی؟ علی گفت همان کسی که من از او اجازه میگیرم. من از پیغمبر اجازه میگیرم، نه از تو و ارباب تو. او گفت من نمیدانم، یک قدم جلو بروی تا خود ابوسفیان برسند. جلوی علی شمشیر کشید. حضرت امیر فرمود خودت را به کشتن نده. نه تو و نه کس دیگری حریف من در شمشیرزنی نمیشوید. کنار برو. او گفت نه، کنار نمیروم. درگیر شد، حضرت امیر این را زد و کشتش. آنها رفتند. بعد ابوسفیان آمد، گروه بعدی آمد، دید این گردن کلفت محل آنها زده و تمام شده است. آن موقع هم علی حدود ۲۰ سال سن داشت. با نیروهای گشتی بعدی رفتند، دوباره به اینها رسیدند، یک کم آنورتر. ابوسفیان گفت چه کسی به شما اجازه داده است؟ این خانمهایی که اینها همه فامیلهای ما هستند، اینها را چرا داری میبری؟ علی گفت اینها فامیلهای تو هستند، برای تو نیستند. اینها مؤمن هستند، مثل تو نیستند. ابوسفیان گفت برگرد. حضرت امیر فرمودند برنمیگردم. تو برگرد. آنجا هم درگیر شدند، حضرت امیر اینها را زد عقب و اینها جوری شد که دیدند حریف نمیشوند و رفتند. بعد که اینها آمدند و به مدینه رسیدند، این گروه مهاجرین و مجاهدین که از لب مرز شهادت برگشت، این آیه آنجا نازل شد. چرا؟ چون وقتی به مدینه رسیدند، نقل شده است که حضرت امیر و خانمها، حضرت فاطمه و مادر خود ایشان و... اینها خدمت پیامبر رفتند که رسیدند، بعد رفتند و مشغول نماز شکر و دعا شدند. و حضرت امیر و اینها ساعتها مشغول دعا بودند. این آیه راجع به حضرت امیر و اینها نازل شد. آنهایی که در خلقت آسمانها و زمین میاندیشند، و خداوند را به یاد میآورند، ایستاده، نشسته، و خوابیده. «قِیَامًا» سر پا است، در بازار است، در مسیر است، در محل کار خود است، دارد کار میکند، ولی در قلب و ذهن او دارد به این مسائل میاندیشد، اهل فکر و ذکر است. آنهایی که خدا را ایستاده به یاد خودشان میآورند، «أَوْ قُعُودًا» (یا نشسته)، یا آنهایی که نشسته هستند. یا ایستاده نیستند، نشسته نیستند، «عَلَى جُنُوبِهِمْ» (بر پهلوهایشان) دراز کشیدهاند، ولی جسم آنها دراز کشیده است، عقل آنها دراز نکشیده است. و اهل فکر و ذکر هستند. میگویند این آیه در اینجا نازل شد.
سؤال: وجود خداوند را برای بچهها چطور توضیح دهیم؟ میپرسند خدا چیست؟ یعنی چه شکلی است؟ کجاست؟ این همه سال چطور ممکن است باشد؟
جواب استاد: شما میدانید این سؤالها سؤال بزرگترها هم همینها است. منتها با کلمههای دیگری میگویند. بعد بچهها راست و حسینی سؤال میکنند، بزرگترها شیلهپیله دارند. آنها ظاهراً میگویند بله، قبول داریم، بعد واقعاً همینها را قبول ندارند. با هر زبانی، هر چیزی را نباید به بچهها راجع به خدا گفت. بعضی سؤالها هست که ذهن کودک، شما هر چه هم توضیح بدهی، نمیفهمد. چیزی را که او نمیفهمد، نباید به او بگویی. اما حرف نادرست هم نباید بگویی. آن مقداری را که او میفهمد. کودک بیشتر از استدلال و این حرفها، به ننه بابای خود نگاه میکند. او نماز نمیخواند. زیارت میرود، ولی روزه نمیگیرد. خمس اموال خود را که مال فقرا است و اضافه است، اینها را نمیدهد. میبیند این نماز میخواند، زیارت امام رضا میرود، ولی روزی دو سه تا دروغ میگوید. که آن بچه میفهمد. او اصلاً سؤال... اصلاً او با خود میگوید این خدایی که اینها دارند، به چه درد میخورد؟ اصلاً این ایمان با کفر فرقش چیست؟ الان این بابای ما مذهبی است، ننهمان متدین است، با آنهایی که بیدین هستند فرق اینها چیست ؟ اینها هم همان اندازه دروغ میگویند، به اندازه آنها کلاهبرداری میکنند، جنس قلابی میدهند، گرانفروشی میکنند، همدیگر را اذیت میکنند، حقوق هم را رعایت نمیکنند. این خدا اصلاً اثباتش هم بکنی، به درد نمیخورد. اصلاً همین خدا را اثبات هم بکنی، به درد نمیخورد. اغلب مردم هم مثل بچهها هستند. آن رفتار آن فرد و سبک زندگی او است که نشان میدهد این مسیر درست است یا نه. اما برای سؤالات فکری، شما فکر میکنید همین سؤالهایی که الان گفتید بچه میپرسد، اغلب همین بزرگترها همین سؤالها را از آنها بپرسی، نمیدانند جواب آن چیست. خود آن پدر و مادرها جواب این را نمیدانند. میخواهند به بچه هم بگویند. تو خودت هم بلد نیستی، چه میخواهی بگویی؟ آخر بعضیها را دیدید میگویند بچههای خود را درست تربیت کنیم. انگار مثلاً ما خودمان آدمهای درستی هستیم، حالا تربیت بچههایمان مانده است! با همین پدر و مادرها خودشان مشکلاتشان از بچههایشان بیشتر است. اصلاً تمام این دروغ و خلافکاری و کارهای چیزی را همه را بچهها از خود ماها یاد گرفتهاند. باز ما میخواهیم تربیتشان هم بکنیم. معلمان دانشجویان خود را تربیت کنند. خود معلمها اول باید تربیت بشوند، بعد کسی را تربیت کنند. خود میخواهد بچه را تربیت کند. اینها خیال میکنند نسل قبل تربیت شده است، حالا فقط نسل بعد مانده است. بابا تمام مشکلات در همان نسل قبل است. او هم در نسل قبل خود، او هم در نسل قبل خود، تا به قابیل برسیم. اما حالا میگوید بچه سؤال کرد، جوابهای روشن بدهید. کتابهایی هم در این باب هست. اگر میخواهید با کودک یا شاگرد بحث بکنید، اول باید خودت جواب سؤال را بفهمی. این سؤالها سؤال بزرگترین فیلسوفهای جهان است. میگویند بچهها سؤالاتی را میپرسند که فیلسوفان بزرگ عالم میپرسند. منتهی چون اغلب مردم جواب آن را نمیدانند، تا بچه سؤال میکند، میگویند نه، بچه سؤال بچگانهای کرد. سؤال بچگانه کرد؟ حالا خودت جواب بده ببینم. حالا من این سؤالها را از همهتان که بزرگسال هستید میپرسم. خدا چیست؟ یکی از شما بگوید. میگوید بچه بپرسد خدا چیست؟ از خودت اول بپرس خدا چیست؟ اصلاً هیچی نمیتوانی بگویی. خدا چیست؟ چی نیست؟ بعد، خدا چه شکلی است؟ شما همین الان توضیح بده خدا چرا شکل ندارد؟ آیا دارد یا ندارد؟ اصلاً خدا اگر شکل داشته باشد، چه اشکالاتی به وجود میآید؟ سؤال بعدی، خدا کجاست؟ «إِنَّ اللَّهَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنْتُمْ» (خدا با شما است هر جا که باشید). هر جا شما باشید، خدا هست. یعنی چه خدا همهجا هست؟ الان خدا هم اینجا است و هم آنجا است؟ بعد میگوییم اینجا است؟ میگوید نه، خدا اینجا نیست، خدا جا ندارد. چه جوری است که جا ندارد ولی همهجا هست؟
شما میدانید این سؤال یکی از بزرگترین سؤالات در الهیات و فلسفی و کلام است. فکر کردید اینها سؤالهای سادهای است؟ خود تو نمیدانی جواب آن چیست. بعد میگوید که یعنی چه خدا همیشه بوده است و همیشه خواهد بود؟ برای چه؟ بنابراین خود ما جواب این سؤالات را احتیاج داریم مطالعه کنیم، بحث کنیم، و وقتی فهمیدیم، به زبان بچه به او بگوییم. یک جوانی پیش پیامبر اکرم آمد و گفت من الان فهمیدم که منافق هستم. منافق یعنی بین مذهبیها اداهای مذهبی درمیآورم، مسجد میآیم، میگویم مسلمان هستم، ولی واقعاً خودم میدانم این چیزها را قبول ندارم و نمیفهمم چه است اصلاً. نه خدا، نه پیغمبر، هیچی اینها را نمیفهمم. من الان فهمیدم که اصلاً منافق که میگویند همین من هستم. پیامبر فرمودند که تو اگر منافق بودی، پیش من نمیآمدی این حرفها را بزنی. منافق فیلم بازی میکند. این که تو آمدهای و این را میگویی، معلوم است که منافق نیستی. اما کافر هم نیستی. حتماً با خودت گفتی که... همین سؤالی که این دوستمان پرسیدند. با خودت گفتی که این را چه کسی ساخت؟ خدا. آن را چی؟ خدا. این را چی؟ این عالم را کی؟ خدا. بعد پرسیدی خدا را چه کسی ساخت؟ خدا را چه کسی خلق کرده است؟ حتماً این را با خودت گفتی؟ بعد فکر کردی حالا که این سؤال در ذهن تو آمد، تو دیگر کافر شدی. او گفت بله، همین مسئله در ذهن من بود. ما به هر چیزی که میگوییم، میگویند خدا. این خود خدا از کجا آمده است؟ او چرا هست؟ این سؤال در ذهن من است. پیامبر فرمودند: «ذَلِکَ مَحْضُ الْإِیمَانِ». این کفر نیست. این ایمان محض است. یعنی همین که این سؤال را بپرسی. معلوم میشود میخواهی یک ایمان درستی داشته باشی. نمیخواهی خودت را فریب بدهی یا دیگران را. این مشکل تنهایی است و ما امکان ازدواج مجدد نداریم. ها. هر قانون یا برنامهای که جلوی ازدواج مجدد زنان یا مردانی را که همسر خود را از دست دادند یا جدا شدند، بگیرد، آن قانون ضد اسلام و خلاف است. الان خیلیها خیال میکنند اگر ازدواج بکنند، مثلاً طرف همسر او فوت کرده است، اگر ازدواج کند، این مثلاً بیوفا است، خائن است، نامرد است! اصلاً چنین چیزی نیست. در سنت اسلامی میگویند وقتی همسر تو فوت کرد، طبیعی است آدم غصهدار میشود. همسر خود را فراموش نکن. اعمال خیر به یاد او بکن. صدقه به یاد او بده. دعا به یاد او بکن. بله؟ او را فراموش نکن. اما ازدواج کن. این که تو مجرد بمانی، اصلاً ثواب ندارد. اصلاً هیچ توصیهای ما در اسلام نداریم که اگر همسر خود را از دست دادید، دیگر ازدواج نکنید. ما خلاف آن را داریم. برای این که انسان به همسر احتیاج دارد. مرد و زن. هم شهوت داری، هم عاطفه داری، هم تنهایی. زندگی بدون همسر و تنها هرگز توصیه اسلام نیست. اصلاً نقل شده است وقتی حضرت زهرا سلام الله علیها به شهادت میرسیدند، یکی از نکاتی که ایشان به حضرت امیر فرمودند، خدمت ایشان گفتند، این بود که بعد از من زود ازدواج کن. یعنی فاطمه به علی میگوید بعد از من ازدواج کن. و زودتر ازدواج کن. و ازدواج جوری باشد که این بچهها هم بعد از من یک مادری داشته باشند. فلانی هم این بچهها او را دوست دارند، هم او اینها را دوست دارد. هم به شما خیلی ارادت دارد. ما در اسلام توصیه به ازدواج نکردن نداریم. نه ثواب دارد، نه واجب است، نه مستحب است. کاملاً مکروه است. اگر هم به گناه یا مشکلات بیفتی، اصلاً حرام است. تمام همسران شهدا اگر مورد مناسبی پیش میآید، باید ازدواج کنند. بعضی میگویند آقا چرا پیغمبر چند تا ازدواج داشته است؟ شما میدانید ازدواجهای پیغمبر، همه همسران پیغمبر سن آنها از پیغمبر بیشتر بود. و اینها دنبال پیغمبر میآمدند. ازدواجهایی که طبق میل باشد و اینها نبود. مثلاً یکی از همسران پیغمبر همسر شهید است که چهار پنج تا فرزند دارد. ایشان آمده و به پیغمبر اظهار محبت میکند. پیغمبر بچهها را تحت سرپرستی میگیرند. یکی دیگر یک خانم پیرزنی است که وقتی با پیغمبر ازدواج کرده است، چند ماه بعد فوت کرده است. یعنی ازدواجها لزوماً برای این نیست که تو خوشت میآید و تو کیف کنی. اگر میتوانی باید یکسری ازدواجهایی را انجام بدهی برای این که یک خانواده، یک خانم و فرزندان او را سرپرستی کنی. ازدواج یا تعدد زوجات که میگویند اگر عدالت را رعایت کند، بیش از یک زن میتواند بگیرد، این معنیاش این نیست که برود خانمبازی کند. اولاً اینهایی که خانمباز هستند، ازدواج نمیکنند. کنار خیابان ترمز میزنند، خودشان سوار میشوند. برای چه ازدواج کنی؟ یک خانه بگیری و خرجی بدهی و دردسر برای خودت درست کنی؟ ازدواج مجدد با رعایت عدالت، مواردی است که یا خودت یک بنبستی، مشکلی، چیزی داری، مثلاً بچه نمیآورد چه چه، یا یک خانمی است که سن او بالا است یا فرزندانی دارد، مشکلاتی دارد، مشکل اقتصادی دارد، شما او را هم تحت سرپرستی خود بگیر. با او هم باید عادلانه رفتار کنی. این خانم راست میگویند. آیا زن نیست؟ آیا این به همسر احتیاج ندارد؟ باید برای آنها همسریابی کنند. آنها ازدواج کنند و تنها نمانند. و کسی نبود به ما بگوید که این که اسلام در یک مواردی اجازه داده است ازدواج دوم و سوم و اینها با رعایت عدالت بشود، این برای دفاع از حقوق زنانی است که بله؟ همسر دیگر ندارند. مجرد هستند. گاهی فرزندانی هم دارند. این خدمت به آن زنانی است که بیهمسر هستند، مجرد هستند، و گاهی فرزندانی هم دارند. یکی از همین خانمها گفت که اسماء بنت عمیس و امالبنین و مادران ائمه، بعضیهایشان همسران دوم بودند. راست میگوید همینطور است. همسر دوم شدن بدتر است یا تنهایی؟ تنهایی. اگر آن مرد عدالت را رعایت کند همسر اولش را آزار ندهد و خانواده اول خود را متلاشی نکند و آن خانواده و همسرش را باید توجیه کند نه این که خانواده و زن و بچه خودت را نابود میکنی که میخواهی یک زن دیگر بگیری! خب این زن و بچه تو مگر آدم نیستند چرا به اینها ظلم میکنی؟ چرا به اینها بیمحبتی میکنی؟
سؤال: ای کاش در زمینه ازدواج همسران شهدا فرهنگسازی میشد؟
جواب استاد: واقعاً این یک حرف درستی است و مشکل بزرگی است. به نظر من یک عبادت و جهاد بزرگ همین است برای همسران شهدا همسران مناسب پیدا کنید.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
هشتگهای موضوعی