شبکه یک - 25 اسفند 1403

اینک صدای خداوند (۱۴) (منطق صفات خداوند در متن اصول عقاید)

ماه مبارک رمضان

بسم‌الله الرحمن الرحیم

دوم این که امکان شناخت غیرتجربی وجود دارد. در بخش قبل، محدود و مخدوش بودن و ناکافی بودن شناخت تجربی به تنهایی آنجا اثبات شد و نیاز آن به عقل و به ادراکات حضوری و غیرحسی، غیرحصولی و نوع نیاز آن حتی به بعضی آگاهی‌های فرابشری، یعنی فراتر از بشر عادی، نیز اثبات شد. آن محدودیت آگاهی تجربی آنجا بحث شد. اما چیزی را که ما هیچ درک حسی از آن نداریم و هیچ‌جا نمی‌توانیم نشانش بدهیم، ببینیم، صدایی نمی‌شنویم، چیزی نمی‌بینیم، بویی احساس نمی‌کنیم، تماس لمسی با آن نداریم، در این حال به ما می‌گویید هست و مبدأ و منشأ همه چیز هم او است، بر همه چیز هم نظارت دارد، همه چیز را دارد ربوبیت و هدایت می‌کند، ته خط هم او است باز. چجوری چیزی که محسوس نیست، می‌توانیم بپذیریم؟

اولاً که هیچ برهان عقلی‌ای برای نپذیرفتن آنچه محسوس نیست، وجود ندارد. یعنی هیچ استدلالی هرگز نشده است و نمی‌تواند هم بشود که آنچه که ما درک تجربی از آن نداریم، این حتماً نیست. هرگز چنین چیزی قابل اثبات نیست. یعنی شما حداکثر می‌توانی بگویی من واقعاً نمی‌دانم غیر از موجودات مادی، آیا موجودات نامرئی، نامحسوس برای ما وجود دارند یا وجود ندارند؟ نمی‌توانی ادعا کنی که قطعاً وجود ندارند. تو فقط می‌توانی بگویی چون من درک حسی از این‌ها ندارم، نمی‌توانم با، از طریق درک تجربی و حسی مطمئن بشوم که این‌ها هستند. نمی‌توانم انکارش کنم. خیلی خوب. این یک. تا این‌جا یک گام عقب رفتید. یعنی دیگر نمی‌توانی بگویی هرچه غیرمادی است قطعاً وجود ندارد. این را عقب رفتی. رسیدیم به اینجا که می‌گویی در مورد مادیات من می‌توانم بگویم وجود دارند، در مورد غیرمادیات نمی‌توانم حکم قطعی بدهم که وجود دارند یا وجود ندارند. این یک گام.

نکته بعدی، شما داری صرفاً می‌گویی بعید است، استبعاد می‌کنید. یعنی مبنای تفکرتان را گذاشتی روی همین اصالت حس و تجربه؛ چون اگر مبنا را روی این قرار بدهید، می‌توانید بگویید نامحسوس را انکار کنید، بگویی وجود ندارد؛ یا اگر وجود دارد، نمی‌توانیم ما به طور یقین و قطع آن را بشناسیم و مطمئن باشیم. قطع پیدا کنیم که وجود دارد. خب حالا در این محدودیت‌ها و مشروطیت ادراکات حسی، چقدر تا حالا از طرف خود دانشمندان تجربی بحث شده است؟ وقتی درک حسی پیدا می‌کنی که یکی از اندام‌های این جسد و بدن ما با یک جسم خاصی، ارتباط خاصی در شرایط خاصی پیدا کند که تناسبی بین این ابزار، مثلاً چشم، با آن شیء به لحاظ میزان نور، موقعیت‌ها و عوامل مختلف باشد. اولاً بسیاری مادیات وجود دارد که ما نمی‌توانیم تجربه کنیم، با این که از سنخ محسوسات هستند، ولی ما نمی‌توانیم با این ابزار تجربه بکنیم. چشم ما که صدا را نمی‌شنود. پوست ما که بو را حس نمی‌کند. ما با گوشمان رنگ‌ها را تشخیص نمی‌توانیم بدهیم، ادراک کنیم. پس این‌طوری اولاً نیست که هر حسی همه محسوسات را بتواند ادراک کند، نه. بخش بسیار کوچکی از محسوسات را با شرایط خاص، نه در هر شرایطی، ادراک می‌کند که تازه محسوساتی که ما ادراک می‌کنیم، بخش بسیار اندکی است از موجودات مادی. بسیاری موجودات مادی است که ما هیچ درک حسی از آن‌ها نداریم، نه می‌بینیم، نه می‌شنویم، ولی کاملاً هستند و اصلاً نباشند، امکان ادامه حیات ما اینجا نداریم. و این را خود دانشمندان علوم تجربی را قبول دارند به عنوان مبنا و پیش‌فرض‌ خود می‌پذیرند اصلاً؛ وگرنه کل علوم پاشیده می‌شود، روی هوا خواهد بود و پوک می‌شود و چیزی برای اثبات نمی‌ماند. حالا تمام این حواسمان را هم در نظر بگیریم، این پنج تا حس، حواس ما، همه روی هم هم باز این‌طوری نیست که همه موجودات، حتی مادی را دارند درک می‌کنند.

شما می‌دانید همین الان صداهایی وجود دارد که اگر گوش ما آن‌ها را بشنود، ما در لحظه سکته می‌کنیم، می‌میریم. الان همین کره زمین که دور خودش دارد می‌چرخد و با چه سرعتی دور خورشید و این‌ها همه با هم با چه سرعتی دور چی و او با منظومه با چه سرعتی دور کهکشان، آن با چه سرعتی با کهکشان‌های دیگر، همین‌طور دور هم دارند می‌چرخند، صداهایی هست در این عالم که خداوند گوش ما را طوری آفریده است که فقط صدا را با یک فرکانس محدود بین الف تا ب بشنود. آن صداهای بسیار بسیار بلند، همین الان هست و ما نمی‌شنویم. یعنی آن‌ها قابل ادراک حسی هستند ولی ما ابزار آن را نداریم. همین الان تصویر و واقعیات وجود دارند که قابل دیدن هستند ولی با چشم ما دیده نمی‌شوند. حالا بخشی از آن‌ها را مثل نور ماوراء بنفش و مادون قرمز و این‌ها را همه می‌دانند، امواج الکترومغناطیس و این‌ها. ولی همین الان در همین زمین، جلوی چشم ماست، ما نمی‌بینیم که خب جزو اولیات در مباحث علوم تجربی است. که ما همه موجودات مادی را درک نمی‌کنیم. هر حسی از هر ابزار و اندام حسی از ما همه محسوسات را باز درک نمی‌کند. محسوسات متناسب با خودش را؛ گوش با صدا، چشم با نور، با رنگ، آن‌ها را درک می‌کند. سوم این که، آن هم به طور مطلق درک نمی‌کند. یک شرایط خاصی باید باشد، در آن شرایط خاص آن زمینه، ما چشم‌مان می‌بیند. وگرنه مثلاً شما در تاریکی مطلق قرار بگیرید، اشیائی هست، شما هم هستید، چشمتان هم هست، اما همان چشم آن‌ها را نمی‌بیند. و از این قبیل.

نکته دیگر این که حقایقی کاملاً قابل اثبات است که با حواس ظاهری کاملاً هم ادراک می‌شود، هم اثبات می‌شود، هم همه به آن یقین دارند، حتی کسانی که این حرف را می‌زنند، به آن یقین دارند، با وجودی که امکان درک حسی او را ندارند. از جمله احساساتی که در درون هرکدام از ما و شما هست. یعنی شما اصلاً نیازی نه به چشم، نه به گوش، نه به چشایی و زبان، نه به احساس لامسه پوست، به هیچی از این حواس ظاهری‌ خود احتیاج ندارید، در حالی که یقین دارید قطعاً به یک پدیده‌ای، حقیقتی در خودتان، مثلاً این که من از فلان چیز یا فلان کس می‌ترسم. این که من به چه چیزی، به چه حالتی محبت دارم. اصلاً من الان چی می‌دانم؟ چی نمی‌دانم؟ من الان چی می‌خواهم؟ چی نمی‌خواهم؟ شما اعتقاد یقینی به این‌ها دارید در حالی که این‌ها اصلاً محسوس نیست. این‌ها حس و تجربه درونی است، این‌ها معقول است نه محسوس. و همین‌طور که اثبات شد که روح قطعاً وجود دارد و بدون وجود روح، حیات و علم و اراده اساساً امکان و معنا ندارد، در عین حال روح به هیچ وجه محسوس نیست. با هیچ ابزاری وجودش مستقلاً قابل اثبات یا انکار نیست. پدیده‌های روحی هم مثل ترس و عشق و نفرت در ما، اراده در ما به این معنا که چه چیزی را می‌خواهیم یا نمی‌خواهیم انجام بدهم، این‌ها همین‌طور هستند.

بحث دیگر که مادیون، هم چپ‌ها، مارکسیست‌ها هم جریان‌های راست در حوزه علوم انسانی و علوم اجتماعی در غرب می‌گفتند، این بود که برای دین یک مناشع بشری در حوزه ضعف بشر، نقاط ضعف بشر پیدا می‌کنند. یعنی اصلاً خاستگاه دین، نقاط ضعف بشر است، مانند ترس، نادانی‌ او و از این قبیل. این‌ها باعث شده است که خداوند را باور کنند. که خدایی هست و بعد از این زندگی، زندگی‌ای هست و موجوداتی به نام فرشتگان هستند و بهشتی و جهنمی و این حرف‌ها. یا این که مثلاً امور دست خداوند است. از یک طرف این مشکلات، مرگ، فقر، بیماری، گرفتاری، زلزله، این‌ها را می‌بینند و این که در برابر آن‌ها بشر معمولاً آسیب‌پذیر و ضعیف بوده است. نه می‌دانسته چرا این اتفاقات می‌افتد، نه می‌دانسته چجوری باید خودش را از این‌ها حفاظت کند. بلکه که به خودش مثلاً یک آرامشی بدهد و این‌ها، یک موجود خیالی را تصور کرده به نام خدا که او دارد این کارها را می‌کند و ما باید او را بپرستیم و تابع او باشیم. بعد که کم‌کم بشر بخصوص در این یکی دو قرن، آگاهی‌اش بیشتر شد و پدیده‌های طبیعی را بیشتر شناخت، علت‌های طبیعی آن‌ها را شناخت، راه‌حل برای آن‌ها کم‌کم پیدا کرد که چکار کنیم که مثلاً زلزله می‌شود، خانه کمتر خراب بشود یا اصلاً می‌شود کاری کرد مثلاً اینجا زلزله نشود و از این قبیل. آتشفشان کنترل بشود، سیل کنترل بشود یا پیش‌بینی بشود، مهار بشود. هرچه آگاهی‌ او بیشتر شد، کم‌کم بیشتر فهمید که اصلاً کمتر احتیاج دارد به فرض خدا. و لذا ایمان به، عقیده به وجود خدا هی ضعیف و ضعیف‌تر شد. هرچه بشر علم و تکنولوژی او، دانش و قدرتش بیشتر شد، دین و اعتقاد به خداوند در او ضعیف شد؛ تا این که کم‌کم دیگه همه می‌فهمند اصلاً احتیاج نبوده که موجودی به نام خدا را فرض بکنیم و بعد بخواهیم بپرستیم و از این قبیل. این هم به عنوان یک دستاورد قطعی علمی مطرح بود، به‌خصوص در قرن نوزده و اوایل قرن بیستم. یعنی هم به نام فروید و فرویدیسم، هم به نام داروینیسم، هم به نام مارکسیسم و به اشکال مختلف این حرف‌ها زده می‌شد.

در حالی که دین این‌جوری و به این دلیل و به این شکل اصلاً اختراع شده است که اثبات کنی. همه کسانی که به خداوند اعتقاد داشتند و دارند - همین الان هم - و خواهند داشت، همه این‌ها به خاطر جهل و ترس آن‌ها بوده است! همه این‌ها بدون استثنا افراد نادان و خرافی و خیالاتی بودند؟ و نمی‌شود بدون ترس و جهل به خداوند عقیده داشت و اثبات کرد و پرستید! این را باید اثبات کنی. هیچ برهان و استدلالی برای این حرف وجود ندارد. که بتوانید اثبات بکنید که در طول تاریخ، اولاً هیچ برهانی برای اثبات خداوند وجود ندارد و نداشته است.

ثانیاً هیچ‌کس نبوده و نیست که بدون جهل و ترس معتقد به وجود خداوند باشد و اصلاً امکان ندارد وقتی که پی به علل طبیعی و مادی می‌بری و قوی‌تر می‌شوی، باز هم اعتقاد به وجود خدا داشته باشی. این‌ها را باید اثبات کنی. هیچکدام از این سه چهار ادعا هرگز اثبات نشده و قابل اثبات هم نیست. فرضیه این‌جوری مطرح شده که آقا به نظر ما هرکس چون نمی‌دانستند، می‌ترسیدند، ضعیف بودند، می‌گفتند پس خدا هست. این سه تا ادعایی که عرض کردیم، باید اثبات کنی و برهان بیاوری.

این همه دانشمندان بزرگ هم قدیم و هم جدید، همین الان، که در رأس خداپرستان هستند، جزو جلوداران اعتقاد به خدا و دعوت به خدا و ایمان به خدا هستند، این‌ها چی می‌شوند؟ همه این‌ها، وجود این‌ها که در طول تاریخ هزاران و صدها هزار و میلیون‌ها می‌شوند، همه این‌ها را باید توجیه کنی. هر کدام از این‌ها، نقض این ادعا و پیش‌داوری گزاف است و خلاف آن را دارد اثبات می‌کند. این همه عقلا و علمایی که علت‌های طبیعی پدیده‌ها را هم می‌دانستند، اصلاً خودشان کشف کردند، ابزار ساختند، اختراع و ابتکار کردند، همو علم و هم قدرت به بشر دادند در حوزه طبیعیات، در عین حال اعتقاد یقینی هم به وجود خدایی که حکیم است و این‌ها همه کار او است، داشتند و دارند. این‌ها چجوری قابل جمع با این ادعا است؟

حتی اگر منشأ آن در مواردی، ترس و جهل باشد، او باعث بشود توجه به خداوند و این‌ها پیدا بشود، این معنایش این نیست که اصل آن عقیده نادرست است. مثل این که بگوییم شما برای این که مشهور بشوی، برای این که جایزه بگیری، کشفی کردی، اختراعی کردی، یک ابزاری در حوزه علم اختراع کردی. بگوییم چون انگیزه‌ تو، انگیزه‌ی علمی نبود، پس این اختراع و یا کشف تو هم ارزش علمی ندارد؟ این همچین ادعایی می‌شود کرد؟ نه آقا، تو انگیزه علمی نداشتی، اما این کار تو، این کشفت ارزش علمی دارد. بنابراین ممکن است یک کسی ایمانش به، اعتقادش به خداوند، ارزش علمی نداشته باشد، منشأ آن جهل و ترس و این‌ها باشد، اما در عین حال آن عقیده نادرست است؟ مثل این که بگوییم شما برای این که مشهور بشوی، برای این که جایزه بگیری، کشفی کردی، اختراعی کردی، یک ابزاری اختراع کردی در حوزه علم. بگوییم چون تو انگیزه‌ات انگیزه‌ی علمی نبود، پس این اختراع و یا کشف تو هم ارزش علمی ندارد؟ این همچین ادعایی می‌شود کرد؟ نه آقا، تو انگیزه علمی نداشتی، اما این کار تو، این کشف تو ارزش علمی دارد. بنابراین ممکن است یک کسی ایمان و اعتقادش به خداوند، ارزش علمی نداشته باشد، منشأ آن جهل و ترس و این‌ها باشد، اما در عین حال آن عقیده نادرست است؟ این را باید اثبات کنی. هیچ برهان و استدلالی برای این حرف وجود ندارد که بتوانید اثبات بکنید که در طول تاریخ اولاً هیچ برهانی برای اثبات خداوند وجود ندارد و نداشته است؛ ثانیاً هیچ ‌کس نبوده و نیست که بدون جهل و ترس، معتقد به وجود خداوند باشد؛ و اصلاً امکان ندارد وقتی که پی به علل طبیعی و مادی می‌بری و قوی‌تر می‌شوی، باز هم اعتقاد به وجود خدا داشته باشی. این‌ها را باید اثبات کنی. هیچ‌کدام از این سه چهار ادعا هرگز اثبات نشده و قابل اثبات هم نیست.

فرضیه‌ای این‌جوری مطرح شده که آقا به نظر ما هرکس چون نمی‌دانستند، می‌ترسیدند، ضعیف بودند، می‌گفتند پس خدا هست. این سه تا ادعایی که عرض کردیم، باید اثبات کنی و برهان بیاوری. این همه دانشمندان بزرگ، هم قدیم و هم جدید، همین الان، که در رأس خداپرستان هستند، جزو جلوداران اعتقاد به خدا و دعوت به خدا و ایمان به خدا هستند، این‌ها چی می‌شوند؟ همه این‌ها، وجود این‌ها که در طول تاریخ هزاران و صدها هزار و میلیون‌ها می‌شوند، همه این‌ها را باید توجیه کنی. هرکدام از این‌ها، نقض این ادعا و پیش‌داوری گزاف است و خلاف آن را دارد اثبات می‌کند. این همه عقلا و علمایی که علت‌های طبیعی پدیده‌ها را هم می‌دانستند، اصلاً خودشان کشف کردند، ابزار ساختند، اختراع و ابتکار کردند، هم علم و هم قدرت به بشر دادند در حوزه طبیعیات، در عین حال اعتقاد یقینی هم به وجود خدایی که حکیم است و این‌ها همه کار اوست، داشتند و دارند. این‌ها چجوری قابل جمع با این ادعاست؟ اصلاً فرض کنید که اعتقاد پیدا می‌کنند. اصلاً فرض کنید این جمله درست هم باشد آیا معنی‌اش این است که خدا نیست و بخاطر همین نیاز روحی و روانی، اصل وجود خدا ادعا شده و پذیرفته شده است؟ این که ممکن است بعضی از متدینین هم بوده باشند و الآن هم باشند چون گرفتار جهل و ترس هستند به خدا ایمان و پناه می‌آورند. آیا این اثبات می‌کند که خدا وجود ندارد؟ یا اثبات می‌کند که ادعای وجود به خداوند و آن استدلال‌هایی که برای آن وجود دارد، همه این‌ها باطل است و باید کنار گذاشت؟ اصلاً فرض کنید با یک انگیزه نادرستی یک ادعای درستی بشود چون انگیزه نادرست است و ضعفی در آن صاحب آن نظر هست بنابراین اصل نظر را باید انکار کنی یا باید علیه آن نظر برهان بیاوری؟ باید ثابت کنی که این برهان‌هایی که برای اثبات خداوند می‌آید باطل است. نمی‌توانی بگویی که فلانی و فلانی، یک عده‌ای بخاطر ترس و جهل به خدا یقین کردند و اعتقاد پیدا کردند بنابراین همه همین‌طور بودند بنابراین اصلاً خدایی وجود ندارد! خب این‌جا دوتا پرش غیر منطقی اتفاق افتاد. حتی اگر منشأ آن در مواردی، ترس و جهل باشد، او باعث بشود توجه به خداوند پیدا بشود، معنای آن این نیست که اصل آن عقیده نادرست است. مثل این که بگوییم شما برای این که مشهور بشوی، برای این که جایزه بگیری، کشفی کردی، اختراعی کردی، یک ابزاری اختراع کردی در حوزه علم. بگوییم چون تو انگیزه‌ات انگیزه‌ی علمی نبود، پس این اختراع و یا کشف تو هم ارزش علمی ندارد؟ این همچین ادعایی می‌شود کرد؟ نه آقا، تو انگیزه علمی نداشتی، اما این کار و کشف تو ارزش علمی دارد. بنابراین ممکن است یک کسی ایمانش به، اعتقادش به خداوند، ارزش علمی نداشته باشد، منشأ آن جهل و ترس باشد، اما در عین حال آن ایده و آن فکر و عقیده خودش ارزش علمی داشته باشد یعنی آن درست باشد.

یک اشکال دیگر هم این است که مفهوم علت حقیقی و علل مادی را باز درست تشخیص ندادیم. یعنی وقتی که کسی جاهل خداپرست است، وقتی آگاهی تجربی و علم به علت‌های مادی و طبیعی پیدا می‌کند منکر خدا می‌شود که معنای علت را درست نمی‌داند. علت حقیقی، علت هستی‌بخش است. فاعل حقیقی فقط خداست، خالق است. اوست که علت حقیقی است بقیه علت‌های دیگری که می‌شمارید این‌ها معد و زمینه هستند به آن‌ها علت عدادی می‌گویند نه علت حقیقی! بنابراین هرچه آگاهی ما به این علل طبیعی در قالب فیزیک، شیمی یا هر علم تجربی بیشتر بشود یا کمتر باشد، این‌ها صدمه‌ای به علیّت علّت حقیقی نمی‌زند چون این‌ها در عرض اراده و فعل الهی و خلق خدا نیست این‌ها در طول اوست. همه این‌ها در ذیل خداوند تعریف می‌شود. این علیّت خداوند برای موجودات یا وجودات از سنخ آن علت‌های طبیعی در عرض آن‌ها نیست که بگویید آن‌ها را فهمیدیم دیگر احتیاجی به این‌ها نداریم! در طول آن‌هاست. تمام علل طبیعی را هرچه دقیق‌تر بشناسی یا اصلاً نشناسی هرچه به علل طبیعی و مادی علم بیشتر می‌شود، چون علم به حکمت خدا و قدرت خداوند بیشتر می‌شود می‌تواند به علم آن علت حقیقی کمک کند یعنی اعتقاد به خداوند را تقویت کند. و لذا خداباوری در عالمان و آگاهان به اسرار خلقت، خیلی عمیق‌تر و دقیق‌تر و یقینی‌تر و محکم‌تر است تا خداباوری بین عوام که اتفاقاً بیشتر گرفتار جهل و ترس باشند. آن‌ها که جاهل‌تر هستند خداباوری‌شان ضعیف‌تر است تا آن‌هایی که عالم‌تر هستند یعنی دقیقاً عکس این ادعایی که این‌جا شد.

سؤال بعدی؛ ادعا این است که در شناخت علمی، مثلاً در شیمی یا در فیزیک یک گزاره‌ای را ثابت می‌کنید، مثلاً ثابت می‌کنیم مقدار ماده و انرژی همیشه ثابت است و این تبدیل می‌شود، اما چیزی کم و زیاد نمی‌شود. بنابراین از عدم وجود پیدا نمی‌شود هیچ چیزی ابداع که از هیچ از عدم چیزی خلق شود و از نیستی به هستی بیاید همین‌طور هیچ موجودی بطور کامل معدوم و نابود نمی‌شود مدام تبدیل هست در حالی که در عقاید دینی علاوه بر تبدیل، صحبت از ابداع هم هست یعنی خلق هم به معنای تبدیل است و هم به معنای ایجاد از معدوم است. این یک سؤال. اولاً این قانونی که مقدار ماده و انرژی ثابت است، قانون بقای ماده و انرژی، اصلاً ما بنا را بر این می‌گذاریم که صددرصد این قانون درست است این در حوزه مادیات است. یعنی موجودات مادی در عالم ماده، حداکثر سقف صدق این گزاره است اشکالی هم ندارد و اصلاً این گزاره منافاتی ندارد. – حالا خواهیم گفت – این نکته اول.

در حوزه مادیات این قانون صدق می‌کند. حوزه مفاهیم و حقایق غیر مادی است که با برهان و استدلال اثبات می‌شود در فلسفه، و حتی اگر این قانون بقای ماده و انرژی در عالم ماده و جسمانیات قطعی و کامل و بدون استثناء باشد باز هم وجود یا عدم حقایق و وجودات غیر مادی را اثبات نمی‌کند علاوه بر این که یک سؤال می‌ماند که پاسخ فلسفی دارد، پاسخ تجربی ندارد؛ این ماده و انرژی ازلی و ابدی است؟ همیشه بوده و همیشه خواهد بود؟ یا نه، یک وقتی نبوده، بعد پیدا شده، بعد هم باز از بین خواهد رفت؟ این که از ازل تا ابد بوده و خواهد بود، همیشگی است، این را چطوری تجربه کردید؟ اصلاً قابل تجربه است؟ کدام آزمایش تجربی، کدام علم تجربی، ازلی و ابدی بودن ماده و عالم ماده را تجربه کرده باشد یا کرده باشد؟ این اصلاً قابل اثبات تجربی هست یا نیست؟ و اگر فرض کنیم در عالم ماده، یک قانونی را در مورد بقای ماده و انرژی پیدا کردید، اصلاً این سؤالی که الان مطرح شد، این سؤال فلسفی است، سؤال علمی نیست. آن جواب، آن قانون، ربطی به پاسخ این سؤال فلسفی ندارد، این را نمی‌تواند حل بکند.

نکته دیگر، باز اشتباه دیگری است که فکر کردند اگر ثابت بشود که ماده همیشگی و ازلی و ابدی است، همیشه جهان ماده بوده و همیشه خواهد بود و مقدار مجموع ماده و انرژی هم ثابت است، فکر کردند اگر این‌ها - تازه اگر - اثبات قطعی بشود به روش تجربی‌، به روش آزمایشگاهی، تجربه باشد، تجربی باشد، فکر کردند این‌ها اثبات می‌کند که خدا و خالقی وجود ندارد. در حالی که اتفاقاً این‌ها نشان می‌دهد که از ازل تا ابد این ماده به خالق احتیاج داشته است. یعنی هرچه عمر این جهان ماده طولانی‌تر باشد، نیاز آن به خالق غیرمادی، طولانی‌تر است. اگر ابدی و ازلی است، این نیازش هم ابدی و ازلی است. همه مادیات معلول هستند و علت دارند. این احتیاج به علت، به خاطر زمان نیست که بگویید به لحاظ زمانی، محدودیت اگر نداشته باشد، حادث نباشد، قدیم باشد، ازلی و ابدی باشد، دیگر نیاز به خالق ندارد. نه، احتیاج آن به خالق از باب ممکن بودن و نیاز آن به علت است؛ یعنی وابستگی ذاتی دارد. آن وابستگی ذاتی، حتی اگر ازلی و ابدی هم باشد، آن وابستگی هست. منتهی وابستگی آن هم ازلی و ابدی است. دقت می‌کنید؟ نیاز معلول به علت، اگر موقت باشد، آن نیاز موقت است. اگر ابدی هم باشد، آن نیاز ابدی است. مسئله آن نیاز است. پس اگر ثابت بشود که ماده ابدی و ازلی هم هست، نیاز آن به علت هستی‌بخش و به خالق، نیازش به علت، ازلی و ابدی می‌شود ؛ نه این که منتفی بشود؛ و در واقع می‌گویند ماده و انرژی علت فاعلی خودشان نیستند. خود ماده و انرژی که خودش را به وجود نیاورده است. این‌ها علت مادی جهان هستند نه علت فاعلی. خودشان علت فاعلی می‌خواهند؛ حتی اگر اثبات بشود که ازلی و ابدی است؛ که در کدام آزمایشگاه و تجربه، این‌ها قابل اثبات است که ازلی و ابدی است؟

اشکالات دیگری هم این نگاه مادی و ماتریالیستی دارد. حقایقی در عالم هست، از روح بگیرید تا آثار روح: حیات، آگاهی، شعور، علم، اراده و از این قبیل؛ این‌ها که نه ماده‌ هستند نه انرژی. آثار در حوزه ماده و انرژی دارند، ولی خودشان ماده و انرژی نیستند. کجا اثبات شده این‌ها ماده و انرژی است؟ بنابراین کم و زیاد شدن این‌ها کاملاً ممکن است و در عین حال خلاف قانون بقای ماده و انرژی هم نیست؛ چون اصلاً این‌ها ماده و انرژی نیست.

در نگاه الهیاتی ما، در فلسفه اسلامی، حتی اگر اصل این نظریه تطور و تکامل در موجودات مادی یا بعضی‌شان یا همه‌شان اثبات هم بشود، باز هم با قرآن و با نگاه توحیدی و دینی قابل توضیح است. یعنی خیلی مهم است این حرف. یعنی در واقع علت‌های مادی و علل اعدادی موجودات زنده از جمله انسان را اگر بتواند تبیین و اثبات بکند، اثبات کرده است؛ نه علت هستی‌بخش را. یعنی رابطه موجودات و از جمله انسان را با خالق، نظریه داروین نمی‌تواند نفی کند. او را نمی‌تواند انکار بکند. علت هستی‌بخش باز هم او است، خدا است. اما شیوه هستی‌بخشی را دارد او توضیح می‌دهد که به این شکل است. حالا اگر بتواند اثبات بکند، تازه باز هیچ منافاتی با اعتقاد به خداوند ندارد. و به همین دلیل، بسیاری کسانی بودند، الان هم هستند که داروینی فکر می‌کنند اما معتقد به خداوند هستند که او انسان را و جهان را خلق کرده است؛ منتهی می‌گویند این داروینیسم مثلاً توضیح شیوه آفرینش بوده است؛ که حالا اگر اصل آن باشد، آن بحث دیگری است.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته



نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha