اینک صدای خداوند (۱۲) (منطق صفات خداوند در متن اصول عقاید)
ماه مبارک رمضان
بسمالله الرحمن الرحیم
این بحث ناظر به متن آموزشی و اصول عقاید است. چند نکتهای در منابع کلامی شیعه اشاره میشود. یک بُعد از مسئله طبیعتاً قبل از قرآن و سنت مربوط به معرفتشناسی میشود؛ یعنی امکان معرفت به خداوند هست؟ و به چه معنا و تا چه حد ممکن است؟ و اساساً منابع معرفت و شناخت کدامها هستند؟ به چهار منبع و بنابراین روش - روش مناسب با هر منبع از منابع شناخت - برای شناخت خدا اشاره شده است. ولی نهایتاً همه اینها باید به شناخت عقلی برگردد. یعنی گرچه ما شناخت تجربی داریم، شناخت شهودی و معرفت باطنی و عرفانی داریم، شناخت نقلی از طریق کتاب و سنت داریم - چون گرچه وحی خودش معرفت است اما ما که مستقیماً به وحی دسترسی نداشتهایم، یعنی به ما که وحی نشده است. ما با وحی از طریق نقل مرتبط هستیم.
بنابراین بحث اعتبار نقل، تعبد به منبع معتبر، جداگانه یک نوع معرفت است، اما این هم باید به یک ریشه عقلانی برگردد. مثل شناخت تجربی و شناخت، یعنی علمی به اصطلاح خاص، و شناخت عرفانی. این شناخت نقلی هم بایستی بالاخره به شناخت عقلی برگردد. بنابراین ما گرچه ظاهراً سه نوع شناخت دیگر هم در کنار شناخت عقلی و استدلالی داریم، اما در مقام تفهیم و تفاهم، در مقام درک همه ابعاد، ابعاد بیشتر یک شناخت، ما ابتدا باید هر سه نوع دیگر شناخت را به شناخت عقلی برگردانیم و پایه آنها را، مبانی آنها را اثبات کنیم تا بعد بتوانیم از آنها هم چیزی استفاده کنیم که بر عقل ما بیفزاید، نه از عقل ما بکاهد یا رقیب عقل ما و دشمن عقل ما باشد.
شناخت عقلی همین شناختهایی است که از مفاهیم انتزاعی شکل میگیرد؛ مفاهیمی که درست است که ممکن است در مواردی از بعضی محسوسات تجربی انتزاع بکنیم یا بعضی از مقدمات قیاس و استدلال عقلی را در مواردی از بعضی محسوسات و تجربیات آزمایشگاهی هم استفاده بشود، اما اصل شناخت عقلی و معرفت استدلالی، محسوس و حسی نیست، تجربی نیست؛ بلکه از مفاهیم انتزاعی که اصطلاحاً به آن معقولات ثانیه میگویند، برگرفته میشود؛ معقولات ثانیه منطقی و فلسفی. اینها خیلی مهم هستند، اینها نقش اصلی را دارند در این که ما را در آگاهی به بسیاری از مبانی کمک کنند. این عمدتاً در منطق، در فلسفه، در ریاضیات و این علومی است که به یک معنا علوم پایه حساب میشوند نسبت به علوم تجربی و طبیعی و سایر علوم به کار گرفته میشوند. این شناخت حالا خواهیم رسید که پایه همه شناختها است. یعنی بقیه شناختها باید یه نوعی به اینجا وصل بشوند، اثبات بشود، اعتبار خود را اثبات کنند و جلو بروند.
اما شناخت علمی به معنی اخص، یعنی ادراکات حسی، معرفت حسی؛ این شناختهای تجربی ما چجوری صورت میگیرد؟ ما اگر بدن نداشتیم و در عالم طبیعت نبودیم، اصلاً نیازی به این شناختها هم نداشتیم. یک اندامهای حسی در ماست که از طریق اینها ما از طریق هر کدام از اینها یک تجربه خاصی از بخشی از موجودات مادی در این عالم، نه از همه آنها، به دست میآوریم. البته باز این شناختهای تجربی که محصول ارتباط اندامهای حسی ما است با موجودات مادی و جسمانی، همین آگاهیها و محسوسات باید به کمک عقل به علم تبدیل بشود آنجا باید این ادراکات حسی از بعضی ابعاد مادی خود توسط عقل تجرید بشوند و تا بتوانند تعمیم پیدا کنند و به علم و فرمول و قانون علمی تبدیل بشوند. بنابراین تمام معارف تجربی و شناختهای حسی که ما داریم در همه علوم تجربی استفاده میکنیم - مثلاً علوم تجربی بر این شناخت بنا شده در فیزیک و شیمی و زیستشناسی و طب و... تا برسد به پزشکی، مهندسی - همه این شناختهای تجربی، توسط عقل و نه خود تجربه، به علم تبدیل میشوند و در یک حوزه خاصی هم طبیعتاً به کار میآیند.
و اما شناخت نقلی، یعنی تعبد. اگر تعبد توضیح عقلانی داشته باشد، عقلاً معتبر میشود و میشود با برهان عقلی به آن نقل استناد کرد. اگر نشود آن تعبد را و آن نقل را عقلاً توضیح داد، اثبات عقلی کرد، طبیعتاً منبع عقلاً قابل اعتمادی نداریم؛ ولو که حالا خیلیها به بعضی از این منابع به عنوان آتوریته، به عنوان آنچه که خودشان قبول دارند، ایمان دارند. حتی گاهی خیلی از بشر از رهبرانشان - رهبران دینی، رهبران ایدئولوژیک، رهبران بشری - چیزهایی که از اینها میشنوند، چنان به آنها یقین میکنند، اعتقاد پیدا میکنند که از چیزی که خود آگاهی حسی و تجربی داشته باشند یا عقل خود هم بفهمد، بیشتر قبول دارند. آن منبع ممکن است معقول باشد یا نباشد. اما به صرفی که یک کسانی اینها را بیشتر قبول دارند و بدون استدلال هم قبول دارند، دلیل نمیشود بر این که همه اینها باطل است یا همه اینها درست است. باید مورد به مورد اینها بررسی عقلانی بشود که ببینیم آن منبع که به آن به عنوان منبع نقل و تعبد اعتماد کردند، آیا آن عقلاً اعتبار دارد؟ و آیا میشود او را با استدلال، مخبر صادق دانست؟ هم صدق به معنی صدق اخلاقی که قصد دروغ گفتن ندارد، هم صدق به مفهوم صدق منطقی که حالا جدا از نیت و انگیزهاش واقعاً دارد درست و مطابق با واقع و حقیقت دارد حرف میزند یا نه، هیچ دلیلی نداریم که این حرفها درست باشد یا حتی راست باشد.
بنابراین این شناخت نقلی، مسبوق به آن شناختهای دیگر است، یعنی جنبه ثانوی دارد. در واقع اصل شناخت برای آن منبع است؛ آن منبع یک شناختی پیدا کرده و دارد که حالا عقلی یا تجربی است، هرچه هست. این بقیه داریم به شناخت او و به خبر او اعتماد میکنیم. حالا این اعتماد آیا یک اعتماد عقلانی است یا نه؟ مسئله بعدی است که تعبدها و آتوریتهها و منقولات را به معقول و نامعقول، خرافه، خرافه یا علمی تقسیم میکند. البته علم به معنای اعم.
حالا این هم که دوستان میگویند که در یک دورهای مخصوصاً این جریانهای پوزیتیویستی را به جهانبینی علمی تعبیر کردند که آقا ما جهانبینیهای فلسفی و دینی و نقلی و عرفانی و اینها را قبول نداریم. اینها علمی نیست. ما جهانبینی علمی را قبول داریم. یعنی چه؟ یعنی فقط هرچه تجربه کنیم، بر اساس فقط و صرفاً دستاوردهای تجربی و آزمایش، ما همانها را، بر اساس آنها یک بینشی نسبت به کل جهان و هستی به دست میآوریم، این جهانبینی علمی میشود که فقط آنچه که آزمایش شده، ما او را به عنوان جهان و جزئی از جهان میپذیریم و قبول داریم. خب این خیلی نگاه قشری بود و امروز دیگر طرفدار هم ندارد. یعنی به تدریج هرچه توی بخصوص این قرن گذشته جلوتر آمدند، خودشان پنبهاش را زدند و استدلالهای متعددی شد که چرا اساساً جهانبینی علمی نمیتواند یک مبنای درستی داشته باشد. اولاً که خطاهای گاه حتی سیستماتیک در حوزه شناخت تجربی به وجود آمد و کشف شد و کاملاً معلوم شد که همان دایره پدیدههای مادی و طبیعی خیلی محدود است. در عین حال در همان دایره هم بسیاری چیزها نامعلوم است و اصلاً تجربه نشده، شاید اصلاً قابل تجربه هم نباشد با این که واقعیت مادی هم هست. و این آگاهی تجربی فقط در حوزه موجودات مادی، آن هم نه همهشان، بخشی از آنها، حداکثر میتواند به ما آگاهی و اطلاعاتی بدهد و نمیتواند یک جهانبینی را به عنوان تعریف کل هستی با همینها به دست بیاوری و اصول جهان و هستی را از طریق آزمایشگاه و تجربه نمیشود شناخت.
بسیاری از مسائلی که تا حالا هم از نظر ما فقط جنبه مادی داشته، اینها اصلاً با همین جهانبینی مادی یعنی با آزمایش قابل حل نیست. و خیلی از مسائلی که پاسخ آنها لازم است برای تعریف هستی و جهان، اساساً موضوعاً از قلمرو تجربه حسی و مادی ما و علم تجربی ما بیرون است و در هیچ یکی از علوم تجربی هیچ وقت هیچ حرفی در مورد بسیاری از پرسشها و گزارهها، اثباتاً و نفیاً، داده نشده و نمیتواند هم داده بشود؛ اصلاً از آن سنخ نیست.
از جمله تمام وجودات و موجوداتی که مادی نیستند ولی قابل اثبات هستند که هستند، وجود دارند، هیچکدام از آنها در آزمایشگاه نه قابل تأیید و اثبات هستند، نه قابل رد هستند و در رأس این مفاهیم، خود خداست. بسیاری موجودات ماورا، موجوداتی هستند که ماورای طبیعی هستند و اساساً در حوزه پدیدههای مادی و آزمایشهای مادی قابل نه اثبات و نه نفی هستند و بنابراین این که چیزی به نام جهانبینی صرفاً از راه تجربه و آزمایش حسی، اصلاً امکان ندارد و معقول نیست و معتبر نیست و حتی بخشهایی از آن مفهوم نیست. یعنی نمیتوانیم اسم آن را بگذاریم جهانبینی. بسیار بسیار محدود است، فقط در جهان مادی است و بسیار خطاپذیر است در همان هم و بدون کمک عقل هم نمیتواند اکتشافات حسی و تجربی خودش را جمعبندی و تبدیل به قانون کند، قانون علمی بکند. بسیاری مسائل بنیادین و اصلی جهان و جهانبینی، در هیچ آزمایشگاهی هرگز قابل رصد اصلاً نیست و نبوده و نخواهد بود. و بنابراین این نظریه که بگوییم ما یک جهانبینی بدون نیاز به عقل و شهود و وحی و اینها داریم و کل جهان را با آن میشود تعریف کرد، این اصلاً امکان ندارد.
جهانبینی دینی یا جهانبینی فلسفی و جهانبینی عرفانی، پس ما به اینها احتیاج داریم. محدود در تجربه نیستیم و نمیتوانیم بمانیم. جهانبینی دینی، ایمان به رهبران آن دین و اعتماد به آنها جزئی از منابع آن میشود. به معنای نفی آگاهیهای عقلی و حسی تجربی و شهودی نیست، بلکه به معنای پذیرش و اثبات یک منبع دیگری هم علاوه بر اینها، اظهارات و آگاهیهایی است که از طریق رهبران آن دین به ما میرسد. که آن حالا بحث جداگانهای است، عرض کردیم آن بحث ثانوی است، جداگانه باید روشن بشود و اثبات بشود که آیا آن منابع، آن رهبران آن دین، میتوانند اصل ادعاهاشان را و ادعاهای اصلیشان را ثابت کنند؟ قابل اثبات است یا نه؟ اگر آن اثبات نشود، طبیعتاً شناخت نقلی دیگر بیمعنا میشود و پایه ندارد؛ چون اینها جنبه ثانوی دارند، یعنی فرع بر این هستند که اول آن منبع یا منابع آن دین - یعنی وحی، نبوت، قرآن - اثبات بشود، استدلال عقلی برای اعتبار آنها داشته باشی تا بعد بتوانی به حرفهای آنها به عنوان یک منبع شناخت اعتماد کنی. تا اثبات نکنی که خدایی هست و پیامی و پیامبری هست و اثبات نکنی که این شخص پیامآور خداوند است، طبیعتاً استناد به قرآن و سنت و منابع نقلی معنا ندارد. اول آنها باید اثبات بشود؛ که آنها هم عرض کردیم گرچه از تجربه و حستجربه، ادراکات حسی و تجربی، علوم تجربی، به نفع آن میشود استفاده کرد، از تجربیات درونی و شهود به نفع آن میشود استفاده کرد، اما اثبات اصل آنها بایستی از طریق برهان عقلی و همان شناخت استدلالی - که حالا اصطلاحاً فلسفی میگویند - صورت بگیرد؛ وگرنه اگر اصل خداوند اثبات نشود که هست و این که به انسان پیام میدهد، چرا باید پیام بدهد؟ و اینطرف هم پیامگیرندهای هست، پیامآوران هستند، چیزی است و آنها دارند پیام خدا را به ما منتقل میکنند. اینها همه باید قبلاً اثبات شود با عقل. برهان بیاوریم برای این مسائل. بعد از این است که میتوانی برای یک مسئلهای به قرآن و حدیث استناد کنی، بگویی این مخبر صادق است، بگویی این یک منبع معتبر است، این آتوریته ما، این نقل ما پشتوانه عقلی دارد؛ وگرنه که نمیشود خدا را اثبات نکرده، پیامبر و پیامبری و اینها را روشن نکرده، مستدل نکنیم، بعد استناد کنیم مثلاً به قرآن بگوییم که این حرف درست است به دلیلی که قرآن میگوید. به کی میگویی؟ به کسی که اصل قرآن را هنوز اعتبار قرآن را برایش اثبات نکردی؟ اعتبار نبوت پیامبر را اثبات نکردی؟ خب اینها اول عقلاً اثبات بشود؛ آنها دیگر با نقل که صرف نقل اثبات نمیشود، چون این برای کسی، از جمله مخاطب آتوریتهای ندارد. اگر آن آتوریته معقول و عقلانی باشد، باید ابتدا پشتوانهها و زیربناهای عقلی آن اثبات بشود.
خب وجود خدا را که ما نمیتوانیم بگوییم چون قرآن گفته خدا هست، پس خدا هست. یعنی با نقل به منکر اعتبار یک نقل بدون استدلال که نمیشود اثبات کرد. وجود خدا را با علوم تجربی در آزمایشگاه هم نمیشود اثبات کرد یا انکار کرد؛ چون خدا اساساً ماده نیست و مادی نیست که بشود در آزمایشگاه او را با روشهای تجربی اثبات یا انکار کرد. حوزه، حوزه ماورای طبیعت است و مفاهیم و حقایق ماورای طبیعی و غیر مادی با ابزار مادی هرگز نه اثبات میشوند نه نفی و انکار میشوند. شهود یک منبع معرفت است.
خیلی خوب، نقل را گفتید که یک مقدماتی دارد، باید اول آن اثبات بشود که این نقل، اعتبار نقل، عقلانی است. راجع به تجربه هم گفتید که هم محدودیت و هم اعتبار دارد، خود او را هم باز باید از عقل و با استدلال عقلی تأمین بکنیم.
چند صفت که از جهاتی فعلی هستند، از جهاتی ممکن است ذاتی حساب بشوند - ولی عمدتاً فعلی دانسته شدهاند - آن هم ببینیم چجوری استنتاج میکنند. یکی از این صفات، اراده خداست. اراده خداوند از مباحثی است که هم فروع مهمی دارد، هم آثار بسیار مهمی دارد. این اختلاف هست که آیا این صفت ذاتی است یا نه، صفت فعلی است؟ یعنی تا فعلی از خداوند سر نزند، عملی سر نزند، یعنی طرف نسبتی، اضافهای پیدا نشود، رابطه خدا با مخلوقی لحاظ نشود، صفت اراده انتزاع نمیشود؟ و خود همین باز منشأ اختلافاتی شده، چون اگر صفت ذات باشد یا صفت فعل، آن وقت این بحث هم پیش میآید که آیا اراده خدا قدیم است یا حادث است؟ یعنی اگر ذاتی است، خب قدیم است دیگر، همیشه با خدا بوده و خواهد بود. اگر حادث است، آن وقتی که یک فعلی، ارادهای از خداوند صادر و حادث میشود، مرادی حادث میشود، آنجا اراده به عنوان یک فعل حادث میشود. و بعد همینطور آیا اراده خدا، یک اراده بوده یا متعدد است؟ یعنی یک بار این اراده محقق شده، اما مرادها و مصادیق و متعلقات اراده مثلاً به تدریج ظهور میکنند؟ یا این که نه، با هر تحققی و هر پدیدهای، ارادهای از خداوند دارد صادر میشود؟ خب اینجا بحثهای متعددی شده در فلسفه و کلام و در عرفان نظری که طبیعتاً توی این منابع آموزشی که نسبتاً مقدماتی است، خب وارد آن بحثها نمیشوند.
اما این که اراده در مورد خداوند به چه معنا است، اینجا توضیح دادند. یک وقت اراده به این معنا، به معنای خواستن است، یعنی مطلوبیت، طالب بودن، دوست داشتن. اگر این باشد، خب صفت ذاتی است. خیلی هم دامنه آن وسیع است. یعنی میگوییم من یک شیء را میخواهم، یعنی یک شخص کاری کرده است، من این کار او را دوست دارم یا این کار خودم را دوست دارم. به این معنا در مورد خداوند صفت اراده به کار رفته است. هم توضیح عقلانی دارد، توضیح استدلالی و فلسفی دارد و هم منابع دینی به کار رفته است. قرآن کریم میفرماید که خدای متعال به ما میگویند که: «تُرِیدُونَ عَرَضَ ٱلدُّنْیَا». شما همین دنیا را میخواهید، همین دنیای محدود و با این مختصات. شما اینها را میخواهید و میپسندید. «وَٱللَّهُ یُرِیدُ ٱلْآخِرَةَ». خداوند آخرت را برای شما میخواهد و میپسندد؛ که در سوره انفال میآید که این دو تا را با هم مقایسه هم نکنید چه رسد که این را بر آن ترجیح بدهید. اینجا هستید ولی آنجا را هدف بگیرید. دنیا را زندگی کنید، زندگی را تجربه کنید، اما آخرت را هدفگیری کنید. خب، اینجا میگوید میخواهند، میپسندند.
آن ارادهای که البته بیشتر در مورد آن بحث میشود، ارادهای است که ما در مورد کاری که میخواهیم انجام بدهیم، آن را به کار میبریم: اراده کردم این را بردارم. یعنی تصمیم گرفتم این را بردارم. آن اراده به معنای اول گرچه در ما هست، در خداوند هم هست - آن گرچه میگویند کیفیت نفسانی است، عرض است، ولی عقل اگر بتواند و میتواند آن جهات مادی را از او جدا کند، جهات نقص را، نقائصش را جدا بکند، برسد به یک مفهوم عام که بر همه، حتی موجودات غیر مادی و حتی خداوند، قابل صدق و قابل اطلاق باشد - همین کار را میکند. چطور در مورد علم میگوییم ما عالمیم، خدا عالم است، بعد اما علم ما نقص، محدودیت، مشروطیت دارد. این نقصها را که از آن حذف کن، به لحاظ عقلی تجرید کن او را از این جهات مادی و محدودیتها و محسوسات، به یک مفهوم مطلق و عام و خطاناپذیری از علم میرسی، آن را به خداوند نسبت میدهیم. جز آن را نمیتوانی نسبت بدهی؛ مشکل استدلالی و عقلی دارد. راجع به علم همین را میگوییم راجع به حب هم همین را میگوییم. میگوییم ما حب داریم، خداوند هم حب دارد. ما یک چیزهایی را دوست داریم، خدا هم دوست دارد. ولی دوست داشتن ما یک نوع انفعال در ماست، محدودیت در ماست، ناشی از کمبودهایی در ما است. اما اگر محدودیتهای این حب و محبت را را حذف بکنی و یک حب مطلق بشود که حتی حب خداوند خود به ذات خود که کمال مطلق است و جمال مطلق است، او را هم شامل بشود، همان حب هم میتوانی بگویی یکی از صفات ذاتی خدا است؛ چون به ذات خودش هم نظر دارد، نه به غیر خود. آن وقت همین حب، همان علم، این اراده، از این جهت که بر مورد خداوند صدق میکند با بعد از این که از همه محدودیتهای مادی و نسبتش با موجودات دیگر منعزل بشود و جدا ادراک بشود عقلاً، آن میشود صفت ذاتی. همه اینها. اراده هم همینطور میشود، به همین معنای اول که یعنی خواستن.
اما چرا خداوند باید خودش را اراده کند؟ کمال و جمال مطلق را که بینهایت است و بعد از طریق آنها در مراتب بعد، بقیه موجودات و وجودات و کمالات که همه تجلی او در سطوح پایین هستند، آنها هم مورد اراده و حب الهی و علم الهی قرار بگیرند و بعد این صفت ذاتی، عملاً تبدیل بشود به - یعنی منشأ قرار بگیرد برای - صفت فعلی. آن وقت آنچه در مورد خداوند اینها صفت ذاتی هستند و بنابراین عین خدا، عین ذات هستند و بنابراین واحد است، یعنی خداوند چند علم، چند اراده، چند حب به تعداد محبوب و معلوم و مرادها ندارد و بنابراین قدیم است، نه حادث و زمان ندارد و ابدی و ازلی است چون حوزه، حوزه الهی و ذات الهی است، آنجا زمان و مکان و محدودیت و اینها ندارد. اما همین پدیدهها را یعنی هم علم، هم حب خدا، هم اراده خدا را، وقتی از دریچه دوم به کار بگیری، یعنی از باب تعلقش به معلومات و مرادات و محبوبها، که همه عرضاً معلول و محبوب و مدرکاند، به این معنا که خداوند فلان عمل را اراده کرد، یعنی این اراده اینجا میخواهد به یک چیزی تعلق بگیرد. حالا این فعل میشود، صفت فعل میشود. و چون فعل، حداقل بروز و ظهور فعل در عالم ما، فعل یک امر حادث است، نه قدیم. همیشگی نبوده، زمان و مکان دارد، محدودیت دارد و افعال به تکرار و جدا جدا صورت میگیرند در عالم ماده، به تناوب صورت میگیرند، آن وقت اینجا میتوانی بگویی آن صفت فعلیه خداوند از این حیث و از این دریچه که نگاه میکنی، هم زمان دارد، مکان دارد، حادث است، در یک زمان خاصی اتفاق افتاده و واحد هم نیست به تعداد آن حوادث شما اراده الهی و افعال الهی دارید. آنجا خداوند میفرماید که: «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا». امر خدا اینطور است که وقتی اراده کرد چیزی را - به همین معنا که مثلاً ما میگوییم من خواستم این کار را بکنم - آنجا میفرماید «أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ». یک «کُنْ فَیَکُونُ» است. آن «فَ» هم «فَ» ترتب علّی است، نه ترتب زمانی. آنجا که خدا را با صفت فعلیه او تصور میکنیم، باز باید توجه داشته باشیم که به آن معنایی که ما معلومات یا حتی محسوسات را درک میکنیم، علم پیدا میکنیم، به آن معنا که ما به چیزهایی و کسانی حب و محبت پیدا میکنیم یا محبتمان نسبت به او زائل میشود و یا چیزی را، کاری را اراده میکنیم یا ترک او را اراده میکنیم، به این معنا خداوند اراده و علم و حب و عشق در خداوند معنا ندارد به این معنا؛ چون در ما یک تغییری ایجاد میشود. یک چیزی را اراده نکردیم، بعد یک لحظه بعد او را اراده میکنیم. قبلاً نمیخواستیم، حالا میخواهیم یا به عکس. چیزی را نمیدانیم، بعد میدانیم؛ یک تغییری در ما ایجاد میشود، یک نقصی در ما بوده. بعد هم مثلاً میفهمیم این آنچه که معلوم ماست، میفهمیم که نه، خطا کردیم، درست نفهمیدیم. خب همین صفات فعلی که در ما هست - علم و اراده و حب و اینها - در خدا هست، اما آن اینها نیست، از این سنخ نیست. به هیچ وجه تغییری در خداوند ایجاد نمیشود. خداوند شاد یا ناراحت، عاشق یا متنفر، آگاه و ناآگاه که نمیشود. خدا اینطور نیست که تصمیم ندارد یک کاری را بکند، بعد تصمیم میگیرد، باز بعد منصرف میشود، یک تصمیم دیگری میگیرد. اینها اصلاً در مورد خداوند معنا ندارد و ما باید این این اینها را، این ضعفها و محدودیتها و نقصها را از مفهوم علم و اراده و حب، باید در ذهنمان جدا بکنیم، اینها را تفکیک کنیم. این محدودیتها و نقصها را دور بریزیم، آن وقت میتوانیم علم و اراده و حب مطلق خداوند را تصور کنیم. حالا اگر او را داریم از دریچه الهی، ارتباطش با خدا و ذات خداوند لحاظ میکنیم، همه این صفات فعلی مثل صفات ذاتی، همه اینها قدیم هستند، نه حادث؛ واحد هستند، نه مکرر و کثیر؛ متحد و عین ذات خدا و عین بقیه صفات هستند، همه آنها یکی هستند، نه جدا از آنها؛ و هیچ تغییری در آن ذات الهی نیست.
اما یک وقت همین صفات فعلی را ما داریم از پایین نگاه میکنیم؛ میخواهد از طریق نسبتی که و ارتباطی که بین خدا و مخلوقات او برقرار است، داریم از زاویه زمین توی شرایط خاص، دیدگاه خاص داریم نظر میکنیم، اینجا ذهن ما، عقل ما چیست؟ چه مفهومی را انتزاع میکند؟ انواع صفات فعلیه را انتزاع میکنیم که ظهور آن برای ما در این عالم، زماندار است، مکان دارد، حادث است نه قدیم - که محدوده، نه نامحدود - تکرار دارد، کثیر است، نه واحد. اینها یک مفاهیم نسبی و دو طرفه است که ما از آنها، صفات فعلیه را به این معنا برداشت و انتزاع میکنیم.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
هشتگهای موضوعی