بسمالله الرحمن الرحیم
لذا این که کسانی خواستند بگویند اینها بازی است و خدا از طرفی میگوید انسان را ضعیف و عجول آفریدم، از طرف دیگر شیطان را میآفریند و اجازه میدهد او را به جان ما بیندازد، از آن طرف میگوید که مراقب باشید، فرار کنید و تمکین و تسلیم شیطان نشوید، او را لعن کنید، از او فاصله بگیرید، برحذر باشید. خدا با ما یک بازی را شروع کرده است و خود هم میداند که پایان آن چه میشود. اینها یک حالت جبر عاشقانه، یک نگاه اینچنینی است. در راه من دام نهاد؛ بازی بود، مکر الهی بود. خدا میدانست که من نمیتوانم در برابر این مخلوق سجده کنم و میدانست که من این کار را نخواهم کرد. و بعد من باید طرد و لعن بشوم و خلاصه خداوند به یک دشمن احتیاج داشت. من که مخلوق او هستم، دشمن خدا نبودم. خدا احتیاج داشت یک دشمن برای انسان درست کند که بتواند بقیه این پروژه را پیش ببرد.
از منظر توحید افعالی، وجود شیطان و اذن و قدرت وسوسه دادن به شیطان، اینها همه فعل خدا است. اما یک وقتی میخواهیم این توحید افعال را به سمت جبرگرایی ببریم و این که ابلیس مجبور به عصیان بود و کل اتفاقاتی که رخ میدهد، یک پروژه جبری الهی است و هیچ کس در این میان، نه آدم، نه ابلیس، نه فرشته، هیچکس حق و امکان انتخاب نداشته است و این دیگر به سمت خلق و جعل و الهی نیست. اینها همان دیدگاههایی است که به حلول تعبیر میکنند؛ حلول خدا یا اتحاد خدا با مخلوق یا این که همه چیز شیطان است. و خلاصه، واقعاً همه اینها بهانه است. هم شیطان و ابلیس، هم آدم، هم فرشته، همه چیز خودش است. همه اینها فروغ یک رخ او است که در جام جهاننمای انسان کامل منعکس میشود و بعد به حسب آفاق و مراتب گوناگون هستی، اینها متکثر میشود و خود را نشان میدهد؛ وگرنه ندیم و مطرب و ساقی همه اوست، خیال آب و گل بهانه است. همه اینها بهانه است. جز خدا نه کسی هست، نه چیزی هست، نه کاری هست. اینها نمایش است، اینها تجلیهای او است.
ببینید این حرفها به یک معنا در توحید افعالی و عرفان توحیدی قابل فهم است. اما میتواند هم با شرک، هم با جبرگرایی و انحرافات بزرگ دیگری در حوزه خداشناسی و هستیشناسی پهلو به پهلو بزند. این که ابلیس گفت خدا مرا اغوا کرد - که همین شعری که خوانده شد به یک معنا ترجمه آن است - خدا مرا اغوا کرد، مرا در هچلی انداخت، من را در یک امتحانی قرار داد که میدانست من چه واکنشی نشان میدهم و بعد از آن من باید شیطان رجیم و ملعون بشوم. دقت میکنید؟ این را گفتهاند به زبان تکوین است، نه به زبان تشریع. «هُوَ الْهَادِی وَ الْمُضِلُّ». میگوییم خدا هم هدایتگر است، هم گمراه کننده است. یعنی چه خدا گمراه کننده است؟ مگر میشود خداوند کسی را گمراه کند که این خلاف عدل و رحمت و حکمت خداست، خلاف فلسفه وجودی ماست. چرا خداوند به ابلیس اجازه میدهد که ما را گمراه بکند؟ این گمراه کردن، گمراه کردن ابتدایی نیست. شیطان هیچ کس را نمیتواند به زور همینطوری برود و بیخِ خِرِ او را بگیرد و ببرد به ناکجا آباد؛ نمیتواند.
دو جور گمراه کردن داریم: گمراه کردن ابتدایی، این محال است، جزو صفات سلبی خداست. خدا فقط هدایت میکند، فقط هدایت را اراده میکند. امکان ندارد خدا ابتدائاً گمراه کند. هدایتی به سوی ما میآید، اما ما در برابرش میایستیم. میفهمیم یک کاری نادرست است، اما انجام میدهیم. از چه زمانی ما تن میدهیم؟ از وقتی که خودمان دستمان را در دست ابلیس میگذاریم؛ خودمان دستمان را میگذاریم. از این لحظه به بعد، همین ابلیس مظهر خدا میشود. مظهر کدام فعل خدا؟ مظهر اضلال؛ منتهی اضلال کیفری، نه اضلال ابتدایی و ذاتی. همین مجرای فعل خداوند میشود. ابلیس دست خدا میشود؛ چون خدا اراده کرد و این امکان را تکویناً به وجود آورد که انسانهایی که به ابلیس تن میدهند، توسط ابلیس به سمت سقوط هدایت شوند؛ ولی خودشان با انتخاب خودشان، با پای خودشان میروند و میتوانند نروند. ابلیس هم میتوانست آن کار را نکند و اما کرد. انسانها هم میتوانند نکنند اما میکنند. ولی ممکنات هم مظهر و تجلی اراده خدا هستند. بنابراین ابلیس هم مظهر صفات خدا میشود. کدام صفت؟ اضلال کیفری. بعد از آن هم رجم و لعن به زبان تشریع میآید. آن به جای خود، این هم به جای خود. یعنی ابلیس تکویناً نمیتواند از مشیت تکوینی خدا تخلف کند. خدا تکویناً خواسته است که چنین باشد، اما تشریعاً لعن و رجم هم میکند، چون اختیار، وجود دارد. همان سؤال و بحثی که راجع به انسان و جبرگرایی و قضا و قدر و اینها مطرح میشود، در مورد خود ابلیس هم همان مسئله مطرح است. ریشه آن همان استکبار است.
از امام صادق(ع) روایت شده است که «اَوَّلُ مَنْ قاسَ». اول کسی که قیاس کرد و به لحاظ معرفتی مغالطه کرد، ابلیس بود و بعد هم استکبار ورزید و استکبار نخستین معصیت بود و ریشه همه معصیتها است. «هُوَ اَوَّلُ مَعْصِیَةٍ عُصِیَ اللهُ بِهَا». اول معصیتی که در برابر خدا انجام شد، استکبار بود. بقیه پشت آن میآید، ادامه آن است؛ چون خودت مرکز میشوی، به جای خدا مینشینی و خودِ این کفر است دیگه، شروع کفر و شرک و ظلم و همه مفاسد است. اولین گناه را - امام صادق میفرمایند - به ابلیس نسبت میدهی، چرا؟ چون آن کاری که قبل از ابلیس فرشتهها کردند، گناه نبوده، سؤال بوده، کم آوردند؛ اما کار ابلیس گناه بود، عصیان بود. پس هر سؤالی، ولو سؤال از خدا که خدایا این چه کاری است داری میکنی، این هم گناه نیست. سؤال، گناه نیست. استکبار گناه است و شروع انحراف است و آن هم قرآن میفرماید این استکبار ابلیس ریشه در آن کفر پنهان او داشت که از قبل داشت. و لذا باز اولین گناه، ابا و امتناع نبود، استکبار بود. استکبار هم به خودی خود نبود، ریشه آن یک کفر درونی ریشهدار قدیمی بود که البته آن هم جبری نبود.
تکبر او نسبت به آدم و نافرمانی در برابر خداوند بود داریم که خداوند آدم را خلق کرد، چهل سال - که حالا همین چهل سال ما باشد یا علامت دوران طولانی باشد - چهل سال او مصور بود یا در حال تصویر شدن و صورتبندی. «فَکانَ یَمُرُّ بِهِ إِبْلِیسُ اللَّعِینُ». مکرر ابلیس بر این آدمی که خلق شده و دارد مراتب تکوین را میگذراند، عبور کرد «فَقالَ لِأَمْرٍ مَا خُلِقْتَ». تو برای چه آفریده شدی؟ چیستی تو؟ کیستی؟ فقال ابلیس (ابلیس گفت) قبل از این که امر به سجده هم صادر شود، ابلیس این را میدید که دارد کمکم تکوین پیدا میکند. گفت: «لَئِنِ اللهُ أَمَرَنِی بِالسُّجُودِ لِهَذَا لَأَعْصِیَنَّهُ». اگر یک وقتی خدا از من بخواهد جلوی این خضوع کنم، سجده کنم - میفهمید، علائمی بود که این یک موجود خاص و استثنایی است - اگر یک وقتی خدا از من بخواهد برای این خضوع کنم، من قطعاً این کار را نمیکنم. «لَمَّا خَلَقَ اللهُ آدَمَ أَلْقَى جَسَدَهُ فِی السَّمَاءِ لَا رُوحَ فِیهِ». وقتی خداوند آدم را خلق کرد، جسد او را در آسمان قرار داد، در حالیکه روحی در آن نبود؛ جسد بدون روح در آسمان - که این حالا آسمان به چه معناست بحث دیگری است. «فَلَمَّا رَأَتْهُ الْمَلَائِکَةُ». فرشتگان وقتی این جسد بیروح انسان را که خلق شده بود - که حالا این جسم آیا همین جسم مادی زمینی بوده یا یک نوع جسم دیگری - او را که دیدند، «رَاعَهُمْ مَا رَأَوْهُ مِنْ خَلْقِهِ». دیدند یک خلق خاص و ویژهای است. یک چنین موجودی حال خاصی به فرشتگان دست داد، یک ادراک خاصی از او پیدا کردند. ابلیس او را دید و از کنار او گذشت. «فَلَمَّا رَأَى خَلْقَهُ مُنْتَصِباً رَاعَهُ فَدَنَا مِنْهُ». ابلیس نزدیک آمد. این جسد افتاده بود، هنوز روح نداشت. ابلیس «بِرِجْلِهِ» با پای خود به بدن انسان زد، بعد گفت: «هذَا أَجْوَفُ لَا شَیْءَ إِنَّ». این چیست؟ یک چیز توخالی است، چیزی در آن نیست. این چیزی نیست، این چیست؟ نگاه تحقیرآمیز ابلیس به انسان در آغاز خلقت، در حالی که هنوز روح الهی در او دمیده نشده - که این بودن جسد در آسمان به این معنا است که در چه رتبهای از حیات و خلقت و آفرینش است، بحث دیگری است - ولی از همانجا، ببینید این روایت امام باقر(ع) نشان میدهد که اصلاً از همان قبل که امر به سجده باشد و نفخه رحمانی باشد، این خودبینی، این تفرعن و استکبار در او هست. و به ما هم قرآن میفرماید که هر کس مثل ابلیس، خود را مرکز عالم بداند و بخواهد خدایی کند، او هم همین سرنوشت و همین مسیر را دارد. «أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ». قرآن میفرماید آیا دیدی کسی را که هوسهای خود را خدای خود قرار داده است؟ فقط هر کاری هر چه دلش میخواهد، همان برای او خداست؛ به فرمان خودش عمل میکند. این آن شریعت شیطان است، شریعت منحوسی که مفتی و فتوا دهنده آن، هوای نفس ماست و مفتی اعظم آن هم شیطان و ابلیس است. قضیه این است. فرمان هوس. آن چیزی که به ابلیس میگوید بگو «أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ» (من از این بهترم)، آن همین هوس است دیگه. و از همینجا سقوط شروع شده است. الان ما هم که سقوط میکنیم، ببینید تمام دعواها، خشونتها، رقابتها، کینهها، حسادتها، همه اینها ریشهاش همین است. همه ما داریم نسبت به بقیه میگوییم «أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ»؛ من از این بهتر هستم، من از او بهتر هستم، من از تو بهتر هستم، بالاتر هستم. من مرکز هستم، من مهم هستم، نه تو. الان هم مشکل ما همین است دیگه.
ابلیس در محضر خدا استکبار کرد، در پیشگاه آدم تکبر کرد. فرشته در برابر خدا تسلیم بود و برای آدم سجده کرد. این فرق فرشته و ابلیس است. ما هم دو راه داریم: راه حیات فرشتهگون (فرشتگان) و حیات شیاطین. ما هم دو انتخاب داریم، دو جور مسیر.
خداوند فرشتگان خود را به سجده درآورد و به سجده برای آدم فرا خواند. «فَإِنَّ سُجُودَهُمْ لَهُ لَمْ یَکُنْ سُجُودَ طَاعَةٍ». این سجده، سجده اطاعت از آدم نبود که او را خدا بگیرند و بدانند که «إِنَّهُمْ عَبَدُوا آدَمَ مِنْ دُونِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ» که بیایند انگار آدم را از این به بعد عبادت کنند به جای خدا یا در عرض خداوند. «وَلَکِنِ اعْتِرَافًا لِآدَمَ بِالْفَضِیلَةِ». اولاً یک اعتراف به فضیلت و برتری آدم بود، «وَ رَحْمَةً مِنَ اللهِ لَهُ» و اعتراف به رحمت خاص خداوند به این موجود، به او و به خلیفه کامل و انسان کامل، خلیفه مطلق، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) «وَ أَعْطَى مَا هُوَ أَفْضَلُ مِنْ هَٰذَا» و بیش از اینها به او اعطا کرد. «إِنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ صَلَّى فِی جَبَرُوتِهِ». خداوند در جبروت خود بر پیامبر و آل او صلوات و درود فرستاد «وَ الْمَلَائِکَةُ بِأَجْمَعِهَا» همه فرشتگان هم چنین کردند «وَ تَعَبَّدَ الْمُؤْمِنُونَ بِالصَّلَاةِ عَلَیْهِ» و همه مؤمنین تا ابد بر او و خاندان او درود میفرستند. «فَهَذِهِ زِیَادَةٌ لَهُ». و این چیزی است که باز پیامبر اکرم را بر آدم هم مقدم و راجح و از او هم بالاتر و مهمتر کرد و دانست.
از حضرت رضا(ع) هم روایت کردهاند که «إِنَّ اللهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى خَلَقَ آدَمَ فَأَوْدَعَنَا صُلْبَهُ». خداوند آدم را آفرید، ما را در صلب او به ودیعه نهاد، ما در او بودیم «وَ أَمَرَ الْمَلَائِکَةَ بِالسُّجُودِ» و اگر فرشتگان به سجده در برابر آدم مأمور شدند، «تَعْظِیمًا لَنَا وَ إِکْرَامًا وَ طَاعَةً». این تعظیم و بزرگداشت و اکرام ما بود «لِکَوْنِنَا فِی صُلْبِهِ» چون ما در صلب آدم بودیم. «فَکَیْفَ لَا نَکُونُ أَفْضَلَ مِنَ الْمَلَائِکَةِ وَ قَدْ سَجَدَ لِآدَمَ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ؟» پس چگونه است که ما افضل و برتر از فرشتگان نباشیم، در حالی که همه فرشتگان بی استثنا به آدم سجده کردند و ما در آدم بودیم و با آدم بودیم. پیامبر و اهل بیت، انبیاء، اولیای خاص خدا، معصومین، که اینها عصاره و علت و جوهره اصلی آن سجده هستند؛ چون انسان کامل هستند، چون عبد کامل خداوند هستند، بیش از همه به خداوند آگاه هستند و بیش از همه در برابر او تمکین میکنند.
از امام عسکری(ع) فرمود: «لَمْ یَکُنْ سُجُودُهُمْ لِآدَمَ». فرشتگان برای آدم سجده نکردند «إِنَّمَا کَانَ آدَمُ قِبْلَةً لَهُمْ». آدم قبله آنها بود، مثل این که ما به سمت کعبه و قبله سجده میکنیم، به آن سنگها که سجده نمیکنیم. «یَسْجُدُونَ نَحْوَهُ نَحْوَ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ». سجده برای خدای متعال است «وَ کَانَ بِذَلِکَ مُعَظَّمًا مُبَجَّلًا». انسان تعظیم و بزرگداشت شد که اگر میخواهید به خدا و برای خدا سجده کنید، حالا وقتش است؛ برای آدم به خدا سجده کنید یا به آدم برای خدا و به فرمان او سجده بکنید که «یَخْضَعُ لَهُ خُضُوعُهُ لِلَّهِ». اگر برای آدم خضوع میکند، اصل آن خضوع برای خدا است؛ چنانکه ما اگر رو به کعبه سجده میکنیم، سجده برای خدا است؛ منتهی خدا چون جا و مکان ندارد، ما به سوی خدا که نمیتوانیم سجده کنیم، خدا سمت و سو ندارد، ما در این عالم سمت و سو داریم. این است قضیه.
ولی آن خضوع چیست؟ خضوع یعنی عمل متواضعانه و خاضعانهای که - یا اظهار خاضعانهای که - اگر اعتقاد به ربوبیت و اولوهیت، در ضمن آن اولوهیت و ربوبیت باشد، این عبادت میشود. اگر نباشد، این عبادت نیست. اما سجده، حتی غیر عبادت آن را هم ما نباید برای غیر خدا بکنیم؛ وگرنه سجده ذاتاً خودش، آن شکل ظاهری، عبادت نیست. لذا سجده به آدم هم عبادت آدم نبود. و خضوع بود؛ خضوع هم در برابر انسان کامل بود، نه فقط آدم(ع). لذا امام صادق(ع) فرمودند که: «لَمَّا أُسْرِیَ بِرَسُولِ اللهِ(ص) وَ حَضَرَتِ الصَّلَاةُ أَذَّنَ جَبْرَائِیلُ وَ أَقَامَ الصَّلَاةَ». وقتی پیامبر اکرم را شب معراج به آسمانها بردند و وقت نماز شد، جبرئیل اذان گفت و نماز را اقامه کرد. «فَقَالَ» (جبرئیل گفت) موقع نماز جبرئیل به پیامبر اکرم گفت: «یَا مُحَمَّدُ تَقَدَّمْ». به پیامبر اکرم گفت شما جلو بایستید، ما به شما اقتدا کنیم. «فَقَالَ لَهُ الرَّسُولُ: تَقَدَّمْ یَا جَبْرَائِیلُ». پیامبر اکرم به جبرئیل فرمود تو جلو باش، تو مثلاً به خداوند نزدیکتر هستی انگاری. «فَقَالَ لَهُ: إِنَّا لَا نَتَقَدَّمُ عَلَى الْآدَمِیِّینَ مُنْذُ أُمِرْنَا بِالسُّجُودِ لِآدَمَ». از آن وقتی که ما به سجده برای آدم مأمور شدیم، دیگه ما هرگز در نماز و در سجده برای خدا، جلوی آدم و مقدم بر آدمهای سجده نمیایستیم و ما پشت سر شما هستیم و این خیلی تعبیر زیبا و مهمی است.
چون در عوالم بالا که عقب و جلو و اقامه و اذان و صف نماز و امام جماعت به این معنا نیست، آن معنایش را باید بگیرید که آنجا به چه معناست؟
و این قضیه، یک قضیه شخصی در یک زمان خاص فقط نبوده، معیار این خضوع و سجده فرشتگان مربوط به ساحت کل انسان کامل است. میفرماید «شیطان و قبیله» شیطان و قبیلهاش و نیروهای شیطانی آنها شما را میبینند و شما آنها را نمیبینید. شما شیطان را نمیبینید ولی او شما را میبیند و دارد مدام درباره تک تک شما دارند روز و شب، ساعت به ساعت، موقعیت به موقعیت، دارند برنامه اجرا میکنند و از طریق ذهن شما و وسوسه در انگیزه و بعد در اندیشه شما نفوذ میکنند و شریک در مال و اولاد و زندگیتان میشوند و شما را با خودشان میبرند. ما گاهی غفلت میکنیم، گاهی نسیان و فراموشی به ما سر میزند، گاهی کنترل خودمان را عمداً از دست میدهیم یعنی خودمان را ول میکنیم رها میکنیم و افسار خودمان را رها میکنیم و محکم نمیگیریم بعد راجع به کاری که میخواهیم بکنیم لازم نمیاندیشیم که من چه کار دارم میکنم و چرا و با چه استدلال و برهانی؟ اینها را یک مرتبه کنار میگذاریم و دیگر با گاو و گوسفند تفاوتی نداریم. چون آنها از عقل و اراده در همان حد غریزی استفاده میکنند. این که خداوند میفرماید شما هم میشوید «کالأنعام» شما مثل چهارپاها میشوید نمیخواهد که به ما فحش بدهد میگوید واقعاً هیچ تفاوت ماهوی با گوسفند ندارید بلکه شما غافل هستید «اولئک هم الغافلون» برای این که شما امکان گوسفند نبودن را دارید و گوسفند هستید. شما غافل مطلق هستید. این مفهوم نسیان و این که شما حق را فراموش میکنید و خداوند «انساء» میکند خداوند هم میفراموشاند شما را از خودتان، اول شما فراموش میکنید و بعد خدا این فراموشی را گسترش میدهد و چیزهای دیگر را هم فراموش میکنید خودت را هم فراموش میکنی. و قرآن میفرماید این کار شیطان است. شیطان شما را میفراموشاند کاری میکند که خودتان را فراموش کنید، خدا را فراموش کنید، مرز حق و باطل را فراموش کنید اینها لازمه طبیعت انسانی شما نیست اما زمینه نفوذ در شما برای شیطان از همان اول هست. میفرماید «مَا أَنْسَانِیهُ إِلَّا الشَّیْطَانُ أَنْ أَذْکُرَهُ وَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ عَجَبًا» فقط او بود که من را فراموشانید کاری کرد من فراموش کردم و یک لحظه از یاد بردم و فراموش کردم. این را به شیطان نسبت میدهد. بنابراین این یک امر غیر عادی نیست که ما منتظر علامت خاص و یک حادثه خاصی باشیم. نه، این یک امر عادی و طبیعت شیطان و طبیعت انسان است. میفرماید دائم به نحوی میخواهد هدف را بفراموشاند کاری کند که شما از موقعیت انسان نسبتتان با خداوند، این که این دنیا کجاست، و چه کار باید کرد، هدف را، مدام میخواهد شما اینها را به اقسام فراموشی فراموش کنید. ذهنتان درست است و مشکل حافظه هم ندارید در مسائل مادی کاملاً حواست و هوشت هست اما در این مسائل رها میکنیم و خودمان را ول میدهیم. در ذهن ما چیزی میآید که به ضرر ماست ولی شیطان کاری میکند که ما فکر کنیم به نفعمان است ما هم دقت نمیکنیم سؤال و جواب نمیکنیم برهان نمیخواهیم، تأمل نمیکنیم، کنترل نمیکنیم، «زیّن لهم الشیطان اعمالهم» شیطان اعمالتان را قشنگ جلوه میدهد. یک جا میفرماید «سوّل لهم» یعنی تعابیر مختلفی راجع به این قضیه آمده است حتی گاهی کاری میکند که با او همراهی میکنید شما را کمکم به جایی میبرد که گاهی خودت، خودت را فریب میدهی! جهل مرکب. «یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعًا» (کهف/ 104)؛ اول میفهمد دارد خطا میکند اما کمکم ادامه میدهد و حساب میکند که من واقعاً دارم کار درستی میکنم. استخاره هم میکند، استناد به آیه و قرآن و حدیث و دین و مذهب هم میکند، اسم خوب هم روی کارهایش میگذارد. اینها خطرهایی است که ما در پیش داریم. وقتی صداقت را با خدا وخودمان کنار میگذاریم کمکم شیطان با امکانی که ما به او دادیم کاری میکند که خودتان کلاه خودتان را برمیدارید. و قلِق هر کدام از شما را شیطان میفهمد اگر کسی اهل شکم است از همان طریق، اگر کسی اهل شهوت است از آن طریق، یکی پولپرست از آن طریق، یکی جاهطلب است میخواهد رئیس و مشهور و محبوب بشود از آن طریق. هر کدام از شما را سوراخهای روحتان و محل نفوذتان را میداند که کجای دیواره نفستان خراب است و درست نگهبانی نمیدهید و وا دادید. آدم و حوا اهل دنیا نبودند دنبال ارزشهای معنوی بودند میخواستند فرشته باشند، میخواستند حیات جاودان داشته باشند برای آنها آن چیزها مهم بود و از همان طریق آنها را فریب داد. با وعدهای که میخواهید فرشته بشوید؟ میخواهید ابدی بشوید؟ آنها این برایشان جالب بود و از همین طریق هم وارد شد! یعنی دقیقاً به بهانه بقاء و جاودانگی آنها را گرفتار هبوط و سقوط کرد. به آنها گفت «هَلْ أَدُلُّکَ عَلَى شَجَرَةِ الْخُلْدِ...» درخت جاودانگی را به شما نشان بدهم خب اینها به میل جاودانگی با این هوس رفتند ولی نصیحت، به آدم و حوا خیانت بود. سوگند هم خورد که من ناصح هستم خیر شما را میخواهم در حالی که خیانت بود. از همان جا سوگند دروغ باب شد! شروع سوگند دروغ و سوء استفاده از مقدسات برای مخالفت با مسیر حق. سوگند دروغ، کشیدن پای مقدسات به وسط، همینها ابزار شیطنت میشود. بهانه فرشته شدن، بهانه مشهور شدن با اولیاء و انبیاء، با همینها از صراط مستقیم و حق خارجتان میکند مگر به اخلاص و صداقت و مخلِص و مخلَص برسی و مقامی که شیطان را ضعیف و ضعیفتر و مأیوس و مأیوستر کند تا برسد به انسانی که شیطان رام و مسخر آنهاست مثل پیام اکرم(ص) و اهل بیت(ع) و تحت کنترل آنهاست. آنها امیر شیطان هستند نه اسیر شیطان. از همان ابتدا شیطان با سوگند به مقدسات و با دعوت به ارزشهای معنوی نخستین وسوسه و فریب را پیش برد. «قاسهما» به مقدسات برای آدم و حوا سوگند خورد، سوگند به عالم بالا، سوگند به خداوند و... آدم و حوا دنبال مادیات و دنیا نبودند، بلکه دنبال فرشته شدن بودند. یک مقام معنوی است. دنبال جاودانگی بودند مادی نیست. ولی از همین طریق شروع شد.
بنابراین الآن هم حواسمان باشد خیلی وقتها شیطان با ظاهر معنوی وارد میشود برای آنهایی که در مسیر معنوی آنجا کاسبی میکنند یا میخواهند بکنند تحت عنوانی که شما از همه قدیستر و معنویتر هستید، شما اتقیالأتقیاء هستید شما قطب معنوی هستید شما رهبر همه سُلّاک و سالکین الیالله هستید. اهل معنا هستید. تو میخواهی یک اذکار و اوراد و قدرت معنوی، تسخیر اجنه، ارتباط و احضار با ارواح، طیالارض، کرامات و... از همین مسیرها وارد میشوند ظاهر آن همه معنا و آخرت است و باطن آن تماماً دنیا و فساد و شیطنت است همین الآن هم هست. این را توجه کنیم که اولین انحراف و سقوط با ظاهر معنوی شروع شد و انجام شد. بعد میفرماید وقتی تسلیم او میشوید مسلط که میشود دعوا و کینه و سلطه او، دشمنیاش تمام نمیشود دشمنی او ادامه دارد حالا که سوارت شده، ضربات بدتر و سنگینتری را میزند. اینطور نیست وقتی که تسلیم او شدی بگوید خیلی خب تو دیگر از ما هستی! تازه آنجا شروع میکند برای این که نابودت کند و بیشتر سقوط کنی و همینطور فسادها و ظلمهای بیشتری پیدرپی اتفاق بیفتد.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
هشتگهای موضوعی