بسم الله الرحمن الرحیم
«إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا» وقتی به فرشتگان گفتیم سجده کنید برای آدم، به آنها گفتیم سجده کنید برای آدم، سجده کردند «إِلَّا إِبْلِیسَ کانَ مِنَ الْجِنِّ» (جز ابلیس که از جن بود)؛ ابلیس این کار را نکرد و او از جن بود. اینجا هم باز یک بحثی شده. هم روایاتی داریم هم مفسرین بحث کردهاند که چطور میشود یک جن باشد، فرشته نباشد، ولی بین فرشتهها، در آن ردیف آمده باشد؟ آنها معصوم هستند، این غیرمعصوم. آن وقت اینجا جواب دادهاند باز با استناد به قرآن که فرشتهها درجاتی دارند: «ما مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ» ما فرشتگان بدون استثناء هر کدام مقام معلومی داریم. مقامات هر کسی معلوم است. بعضی در عوالمی هستند که بطور تام مجرد هستند، بعضی در عالم مثال هستند که تجرد و غیرمادی بودن آنها بطور صددرصد نیست، بعضی هم در عالم مادهاند. فرشتگانی در عالم طبیعت هستند. «در» که میگویم البته یعنی ارتباط و سیطره بر عالم طبیعت دارند. خب، پس درجات فرشتهها با هم فرق میکنند. گفتهاند این فرشتههایی که مأمور به عالم طبیعت و ماده و زمین و این کهکشانها و اینها هستند، اینها هم معصوماند، معصیت نمیکنند، اما مثل آن فرشتگانی که در عوالم تجرد هستند که هیچ نوع تماسی با عالم ماده ندارند یا مجرد عقلی هستند یا مجرد مثالی هستند، آنجا شیطان بین آنها نمیتواند برود، اما شیطان بین این فرشتگانی که با عالم طبیعت و ماده و زمین در ارتباط و سیطره دارند و اینجا را به امر خدا تدبیر میکنند، ابلیس و شیطان بین این دسته از فرشتگان جا خورده بود و میتوانسته در بین اینها میتوانسته باشد، همانطور که در دنیا در کنار انسان کامل، انبیاء و اولیاء، در همان کوچه، همان خیابان، همان محل، آدمهای فاسد و مفسد و کافر و ظالم، اینها همه هستند. خب آنجا هم میشود. در عالم طبیعت میشود. در عالم نزدیک به طبیعت هم به این عنوان حالا میشود. خدای متعال به فرشتهها میفرماید که: «أَنْبِئُونِی» چه میدانید از حقایق عالم، اسماء؟ یا به آدم فرمود که: «أَنْبِئْهُمْ» آنها گفتند: نمیدانیم، به ما تعلیم داده نشده و به آدم، خدای متعال فرمود که باخبرشان کن. خب، حالا اینجا بعضی بحث امتحان آدم را مطرح کردهاند که اول (آدم) بیا یک آزمایش بده که همه فرشتهها ببینند، ابلیس ببیند، موجودات عالم بالا ببینند که این کیست. به این محدودیتهای جسمانی و مادی و طبیعی او نگاه نکنند. این بود، اما فقط این نبود. یک چیز دیگر هم بود که برتری آدم بر فرشتهها باید همانجا، همان اول کار تبیین میشد که چه ظرفیت عظیم علمی که از عمل جدا نیست، در آدم هست و چرا بر فرشتگان برتر است؟ یعنی آن مقام تعلیم الهی و نقش خلافت الهی را در معلم بودن آدم برای فرشته، خداوند نشان داد که نه تنها آدم عالم و آگاه به اسماء خداوند و حقایق عالم است و خدا را حتی از فرشتگان بهتر میشناسد بلکه به اذن و به فرمان و به اجازه خداوند نه تنها عالم به اسماء هست، بلکه معلم آن اسماء الحسنی، معلم آن حقایق هم به فرشتگان هست و فرشتگان به آن رتبه از اسماء الهی جاهلاند و باید پیش آدم شاگردی کنند آن هم نه در حدی که علم پیدا بکنند، در حدی که «نَبَأ» (خبر) پیدا کنند. یعنی یک خبر است، علم بنیادین نیست. آدم، حضرت استاد، استاد، آدم(علیهالسلام) علم به حقایق پیدا میکند و بعد میشود معلم فرشتگان تا آنها گزارش و خبر نسبت به آن حقایق پیدا کنند. همین. «نَبَأ»، نه علم. پایینتر از علم است.
و آن تعبیر «ما لا تَعْلَمُونَ» که خداوند فرمود: من چیزی را میدانم، شما نمیدانید، راجع به آن هم چند تا احتمال، روایت هم مطرح شده که غیب آسمانها و زمین است و... . اشاره شده. اشاره دارد به بعضی از اسماءالله که در منابع اسلامی از آنها تعبیر میشود به اسماء مُستَأثَرَه. اسم مستأثر یعنی اسمی که بطور ویژه انتخاب شده و جزء آن اسمائی است که هیچکس به آنها علم ندارد. یعنی آنها دیگر حتی غیب جهان، غیب زمین و آسمان هم نیستند. غیب آسمانها هم نیستند. به تعبیر عرفا، غیب هویت مطلق است. مراتبی از حقیقت ذات الهی است که هیچکس، حتی بالاترین فرشتگان هم نمیداند و نمیتواند بداند. خود همین که آشکار و پنهان فرشتهها را «أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ» (میدانم آنچه آشکار و آنچه کتمان میکردید)، یک روایتی از امام سجاد(ع) در این باب هست. از ایشان سؤال میشود: مگر فرشتهها هم چیزی را از خداوند میخواستند یا میتوانستند کتمان کنند که خدا میفرماید: «من میدانم آنچه را که کتمان میکردید». این به چه معناست؟ حضرت سجاد(ع) فرمودهاند: سجده کردند، تسلیم بودند، اما در همان حالی که سجده کردند، یعنی در برابر آدم و مقام انسان کامل خضوع کردند، در همان ضمن در باطن اینها خطور کرد که موجودی هم پیش خداوند محترمتر باشد، مکرمتر باشد، در حالی که ما خُزّان خدا، امین خدا هستیم، ما جیران و همسایگان ملکوت خدا هستیم، ما نزدیکترین مخلوقات به او هستیم. «فَسَجَدُوا وَ قالُوا فِی سُجُودِهِمْ» سجده کردند و در حین سجودشان گفتند. با خودشان گفتند، این را کتمان کردند: «ما کُنَّا نَظُنُّ أَنْ یَخْلُقَ اللَّهُ خَلْقاً أَکْرَمَ عَلَیْهِ مِنَّا» ما فکر نمیکردیم خداوند مخلوقی خلق کند که نزد او از ما مکرمتر باشد، ارزش بیشتری داشته باشد. «نَحْنُ خُزَّانُ اللَّهِ وَ جِیرانُهُ وَ أَقْرَبُ الْخَلْقِ» چه کسی از ما به خداوند نزدیکتر است؟ «فَلَمَّا رَفَعُوا رُءُوسَهُمْ» وقتی سرهایشان را از سجده برداشتند، آنجا خدای متعال فرمود: «یَعْلَمُ ما تُبْدُونَ» میدانم، میداند خدا آنچه را که آشکار میکنید. آنی که علناً گفتید که این موجود خطرناک است. چرا خلیفةالله؟ «وَ ما تَکْتُمُونَ» و آنچه را که در نهان با خودتان گفتید و اعلام نکردید. خب، عالم ملکوت، کتمان در عالم ملکوت یعنی چه؟ ابراز و کتمان، آشکار و پنهان در آنجا یعنی چه و فرشته چه نوع موجودی است و همسایه خداوند بودن به چه معناست؟ اینها همه اسرار این عالماند. خود همینها جزء علمالاسماء هستند. بعضی هم گفتهاند آن «ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ» آنچه که پنهان و کتمان میکردید، مخاطب آن در واقع فرشتگان نبودهاند، بلکه ابلیس بوده؛ چون بین آنها بوده. خداوند نخواست اصلاً اسم ابلیس را هم بیاورد، با این استکبار او. میفرماید: آنچه که گفتید را میدانم، و آنچه هم که گفته نشد، آن را هم میدانم. اشاره به ابلیس بود، منتهی آن نقصی که فرشتگان کتمان کردند، منشأ آن کم آوردن بود، نه استکبار و لجاجت، اما در مورد مکتوم ملائکه غیر از مکتوم ابلیس است. آنچه که ابلیس مخفی کرد، آن استکبار و لجاجت آن بود که، منشأ آن هم تقصیر عملی بود. منشأ آن، آن نفاقی بود که ورزیده بود که دستور سجده که آمد، آن کفر قبلی که کتمان شده بود، حالا یک مرتبه ریخت بیرون و با دستور سجده شعلهور شد، اما در مورد فرشتگان، فرشتهها هم به مقام انسان، در درک و علم به مقام انسان کم آورده بودند، هم یک نگاه دیگری بعد از خلقت آدم به مقام خودشان پیدا کردند و همینطور به محبت ابلیس و این که ابلیس سقوط کرد و راز و سر او علنی شد و باطن او را بیرون ریخت و همه اینها محصول خلق آدم، خلق انسان بود.
یک اتفاقات بزرگی در عالم ملکوت افتاد با خلق انسان، آدم(ع) و با تعلیم اسماء به او. اصلاً نگاه فرشتگان به خودشان زیرورو شد و تغییر کرد. نگاهشان به مقام خودشان نزد خداوند تغییر کرد. نگاهشان به ابلیس و نگاه خود ابلیس به خودش و به خدا و سرنوشت خود، اینها همه عوض شد. اینها خیلی حرفهای مهمی است. اشارات مهمی به شأن و مقام انسان است و به کرامت و حرمت انسان و آن علم خلیفةالله اشاره میشود که وقتی که آدم و انسان کامل، خلیفه خدا است، چون فقط خلیفه در ارض (زمین) نیست. آن آیه «فِی الْأَرْضِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً» گفته شد که «جَعْل» در زمین اتفاق افتاد، نه این که «مجعول»، یعنی خلافت مخصوص و محدود به ارض و زمین باشد، بلکه در همه هستی انسان خلیفةالله است، نه فقط در زمین؛ که این دیگر اصلاً یک سطح دیگری از انسانشناسی است و چون خداوند در تمام مراتب و مراحل هستی و عالم وجود، همهجا محضر خدا است و هست، خلیفةالله هم در همه مراتب و مراحل هستی، البته به اذن خداوند، هست و حضور دارد و به همه چیز به اذن الله عالم است و لذا حتی به فرشتههایی که ربطی به عالم طبیعت نداشتند، در عوالم دیگریاند. اصلاً معلوم نیست همه آنها همچین چیزی را بدانند. نگاهشان به بالاست نه به پایین. آنها چرا باید این موجود را بشناسند و در برابر او خضوع بکنند؟ این هم نشان میدهد که این مقام انسان محدود به زمین نیست. این مقام او، خلافت و کرامت او، حریم و حرمت او در تمام عوالم و طبقات هستی، همه سطوح هستی هست و به اذن الله، همهجا فرشتهها در برابر او خاضع میشوند. سجده به انسان به چه معنا بود؟ سجده برای غیرخدا که جایز نیست. چطور خداوند فرمان میدهد که به ابلیس و فرشتگان میگوید به آدم سجده کنید؟ اینجا باز مفسرین پاسخهای متعددی دادهاند که اولاً چند نوع سجده داریم. سجده به این معنا که ما سجده میکنیم و خضوع بدنی نشان میدهیم، اگر سجده عبادت باشد برای غیرخدا حرام است، اما سجده نه به قصد عبادت، به قصد احترام و تکریم، این حسابش جداست. حتی در روایاتی دیدهام که حضرت یوسف(ع)، آنجا که میفرماید خواب دیدم که همه برای یوسف(ع) سجده کردند خب آن که حتماً سجده عبادت نبود. سجده تکریم و تعظیم بود و آنجا نقل میشود سجده اصلاً در آن زمان، هر کسی، یعنی در دستگاه فرعون و همهجا هر وقت به کسی میخواستند احترام بگذارند، الان مثلاً به کسی احترام میگذاریم، یک کمی سرمان را خم میکنیم، آنها کلاً به خاک میافتادند، سجده میکردند. نه به این معنا که او را مثلاً خدا بدانند، خالق خودشان بدانند، بلکه به معنای اوج احترام و خضوع بوده است و بنابراین، آن سجده، سجده عبادت نبوده است. لذا نتیجه گرفتهاند که این فرمان سجده که «فرشتگان برای آدم سجده کنید» این هم سجده عبادت نیست. این سجده همان سجده خضوع است و اصلاً سجده ذاتاً عبادت نیست. خود این عمل سجده ذاتاً عبادت نیست. عبادت آن انگیزه و آن نیت است که باید با سجده توأم باشد و برای غیرخدا سجده عبادت حرام است، سجده غیرعبادی برای غیرخدا ذاتاً حرام نیست. البته ما جداگانه روایاتی داریم که درست است که این یک نوع احترام است و میتواند عبادت نباشد، اما این نوع احترام را فقط برای الله به کار ببرید، نسبت به غیرخدا اینجوری احترام نکنید. ولو قصد عبادت هم ندارید، ولو شرک نیست، ولی این کار را نکنید.
حالا این یک جوابی به این جریانهای وهابی هم هست که فکر میکنند هر نوع خضوع و ادای احترامی عبادت است. اگر کسی مثلاً به مزار پیامبر و اهلبیت و اولیاء یا مزار شهدا تکریم کرد این دارد آنها را عبادت میکند! اینجا که قرآن سجده برای آدم یا سجده به حضرت یوسف در آن قضیه را خود خداوند و خود قرآن ذکر میکند و اینها را به معنای عبادت و به معنای شرک در عبادت تفسیر نمیکند. روشن میشود که آن نیت تعظیم و تکریم بوده. گفته شده اصلاً در شریعتهای سابق، به همین حال سجده، پیش غیرخدا افتادن هم بوده، اما نه به نیت عبادت، بلکه به نیت احترام، ولی در شریعت ما ممنوع شده است. حالا به چی سجده شده؟ همان خضوع و احترام، هر چه که هست. آیا به بدن انسان، آدم بعد از این که خلق شده بوده؟ و یا به آن مقام انسانیت سجده شده؟ و مسجودٌله بوده یا مسجودٌالیه؟ یعنی قبله بوده؟ رو به او سجده شده که اصلاً در آن عالم سو و رو، اینها به چه معنا بوده اصلاً؟ آیا یک تجسم مادی، یک شکل و شمایل مادی آنجا اتفاق افتاده؟ یا این که این سجده برای آدم، به معنای به سوی آدم یا به بدن آدم نیست، بلکه علت سجده، تکریم انسان است، نه این که سمت و سوی سجده باشد. از موسیبنجعفر(ع) هم روایت است که این سجده برای آدم، سجده عبادت و اطاعت از آدم نبوده. آنها مخصوص خدا و خداوند است. این سجده تحیت بوده، سجده احترام و به امر خداوند بوده است. اینجا هم مسجود حقیقی خدا بوده، نه انسان. برای اطاعت خدا بوده است. آدم مظهر اطاعت از خدا شد. مثل کعبه. ما الان به کعبه چرا سجده میکنیم؟ الان ما به کعبه، برای کعبه سجده میکنیم، مأموریم از طرف خدا به آن سمت سجده کنیم، اما هر کس برای آن سنگها و آن دیوار سجده کند، مشرک است. فرقی با بتپرستی نخواهد داشت. آن دیوار کعبه مسجود حقیقی ما نیست، معبود ما نیست. مسجود حقیقی خداوند است و این امر به سجده به این سمت شده است. از ده زاویه، صد زاویه میشود به یک آیه و حتی به یک حرف در یک آیه نظر کرد و معانی جدیدی، مفاهیم جدیدی که کاملاً به درد ما میخورد در زندگی استفاده کرد.
یک استفاده دیگری که شده این است که چرا خداوند میفرماید که ابلیس کافر بوده؟ صرفاً برای این که یک فرمان خدا را معصیت کرده، کافر شده؟ نه. چون میفرماید اصلاً قبل از این که تو این نافرمانی را بکنی «کانَ مِنَ الْکافِرِینَ» (از کافران بوده)؛ آن که حقیقتاً کفر است، آن روح استکباری است و ایستادن در برابر خداوند، ایستادن در برابر حق و دنبال تفرعن و خودمحوربینی رفتن است که کفر است و الا صرف معصیت در یک عمل، ولو معصیت بزرگ باشد، کفر نیست. ما بزرگترین معصیت و گناه را هم بکنیم، ولی قصد لجاجت با خداوند را نداشته باشیم، گناهکار هستیم، فاسد هستیم، عذاب هم خواهیم داشت، اما کافر هنوز نیستیم. چه وقت کفر است؟ وقتی که میگوییم: خدایا تو گفتی، ولی گفتی که گفتی. همینی که هست. با تو کاری ندارم. اصلاً بیخود گفتی! این کفر میشود. این دیگر عذاب ابد دارد، گرفتاری بزرگی است، اما ما وقتی که میگوییم این حق است، من هم میدانم حق است، ولی من ضعیف هستم. من دنبال حق نیستم، من میخواهم مثلاً یک لذت موقتی را ببرم. خب این نشاندهنده ضعف ماست. بیچارهایم، حقیریم و گرفتار هم میشویم، عذاب هم خواهیم داشت، اما اینجا هنوز فاسق هستیم، نه کافر. عاصی هستیم، نه معاند. در مورد شیطان هم کفرش این بود. خداوند از خودش، از ابلیس اقرار گرفت. میفرماید که: «ما مَنَعَکَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ» چه مانع شد که تو سجده نکنی وقتی به تو فرمان سجده دادم؟ خداوند از ابلیس، از شیطان این را میپرسد که چه باعث شد که وقتی به تو گفتم سجده کن، سجده نکردی و نمیکنی؟ آن کفر است، نه صرف این سجده نکردن؛ چون از قبل از این سجده این کفر در تو بود، اما حالا بیرون ریخت.
ببینید وقتی آنجا از ابلیس سؤال میشود که چه چیزی باعث شد که وقتی فرمان سجده آمد تو سجده نکنی؟ یا مانع شد که تو سجده کنی؟ ابلیس نگفت که متوجه نشدم یا ضعیف بودم یا این که حرف شما درست بود، اما خب من سجده نکردم! اینها را نگفته. در واقع به خداوند دارد میگوید که: اصلاً تو نباید چنین امری میکردی. دارد به خداوند دستور میدهد. میگوید: «تو مرا از آتش آفریدی، او را از خاک. این چه دستوری بود که دادی؟» این میشود استکبار و کفر، نه صرف سجده نکردن. در واقع دارد به خداوند میگوید: اصلاً تو نباید چنین دستوری میدادی. بیخود چنین دستوری دادی.
خب، ببینید هم فرشتگان از آن مقام معنوی و مقام علمی و مقام شامخ انسانیت و انسان بیخبر بودند، هم ابلیس بیخبر بود. دقت میکنید؟ اما فرشتهها سؤال کردند، تسلیم خدا هم بودند. ابلیس سؤال نکرد که بگوید خدایا برای من توضیح بده که چرا؟ ولی در هر صورت من تسلیم هستم! فرشتگان توضیح خواستند و خداوند توضیح داد. ابلیس اصلاً توضیحی نخواست، از پیش قضاوت خود را کرد. نگفت: خدایا تو کار بیحکمت و غیرعادلانه نمیکنی؟ گفت: اصلاً همین کاری که کردی خدایا بیخود کردی. من از این موجود بالاتر و بهترم. قضیه این است.
خب در مورد فرشتگان داریم که «الْمَلائِکَةُ وَ هُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ» فرشتگان هرگز استکبار نمیورزند؛ و در جای دیگر در قرآن میفرماید: آنها که «الَّذِینَ عِنْدَ رَبِّکَ» آنها که نزد خدا، پروردگار تواند، این مقام «عند الرب»، «عندیت»، مقام نزد خدا، در محضر خاص الهی بودن. هر کس آن، هر کس نزد خداست، هر کس عندالله است، قرآن میفرماید که: «الَّذِینَ عِنْدَ رَبِّکَ لا یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ» دیگر محال است استکبار داشته باشند. نمیشود با ذرهای استکبار به مقام عنداللهی نزد خدا رفت و رسید. باید استکبار در برابر حق و عدل به صفر، به صفر مطلق برسد تا بتوانی به مقام عندیت، عندالله، نزد خدا بروی و برسی که فیض خاص خداوند است.
از پیامبر اکرم(ص) پرسیدند: خدا کجاست؟ «أَیْنَ اللَّهُ»؟ خب، خدا که مکان ندارد. پیامبر فرمودند: «عِنْدَ الْمُنْکَسِرَةِ قُلُوبُهُمْ» خدا نزد کسانی است که قلبهایشان شکسته است. کسانی است که ذرهای استکبار و خودبرتربینی در آنها نیست. کسانی که خودشان را کامل شکستند، خدا آنجاست. بعد قرآن میفرماید: هر کس آنجاست، عندالله، نزد خداست، «عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ» (نزد پادشاهی توانا). پیش اولاً ملک است، پادشاه و مالک مطلق؛ و پیش کیست؟ مقتدر، قدرت مطلق. و لذا هر کس به مقام عندیت برسد، هیچ استکباری نداشته باشد، تسلیم مطلق خداوند باشد، انسان کامل، کامل و کاملتر میشود. او هم مظهر ملیک مقتدر میشود. یعنی هم پادشاهی و مُلک در هستی و هم قدرت و اقتدار پیدا میکند، البته به اذن الله و تجلی ملک، مالکیت خدا و قدرت و اقتدار خداوند میشود. هر کس عندالله است، نزد خداست، قرآن میفرماید که: یک همچین انکسار و انعطافی دارد و از خودش چیزی ندارد، فقط ظرف است، فقط آینه است، منعکس میکند، از خودش کسی و چیزی نیست. آن وقت او «عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ» (نزد پادشاه توانا) است.
یک سؤالی که خیلیها جواب درستی به آن ندادهاند یا اساساً جواب ندادهاند و انحرافاتی پیش آمد و به شیطانپرستیهای عملی و عریان و شیطانپرستیهای پنهان انجامید یا گاهی به عدل الهی و حکمت الهی یا در قدرت خدا به اشکال منجر شده، یا این که اصلاً شیطان هم یک اسم و بازی است و صلح کل باشیم و عملاً بد و خوبی وجود ندارد مثلاً همه اینها بازی است، و از این قبیل حرفها. گفتند: چطور است که به آهو میگویند «بدو»، به تازی میگویند «بگیر»؟ اصلاً خداوند برای چه شیطان را آفرید و قدرت وسوسه کردن به او داد و انسان را در معرض وسوسه او قرار داد که بعد جهنمی باشد و پیامبر بفرستد به آدم هشدار بدهد؟ بالاخره وجود شیطان حق است؟ اگر حق است که خب با شیطان چه مشکلی داریم؟ یا وجود شیطان باطل است؟ اگر باطل است خداوند چرا خلق کرد و چرا به او اذن و امکان وسوسه و نفوذ داد؟
اینجا یک خلطی بین تکوین و تشریع میکنند. شر نسبی را در ذیل خیر مطلق نمیتوانند بفهمند. ببینید آدم(ع) از آن حیث که انسان بود، انسان است. ابلیس از آن حیث که جن است، جن بود. اینها هر دو مخاطب خدا بودند و مسئولیتها و تکالیفی داشتند و دارند. یک جاهایی بین تشریع و تکوین مرزبندی باید کرد. همیشه آسان نیست. یک جاهایی خیلی دقیق است و لذا بعضیها یا فساد را توجیه عرفانی میکنند یا شریعت را میگویند لازم نیست و چه به اسم معنویت چه ضدمعنویت، انواع و اقسام نتایج نادرستی گرفته شده است که اما مسئله بسیار دقیق و زیبا و بسیار پیچیده و مهم است.
از یک طرف قرآن میفرماید: هیچ چیز نیست، مگر این که خدا آفریده و خدا هرچه را آفرید، زیبا آفرید. خدا زشت و زشتی نیافرید. «أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ» (همه چیز را نیکو آفرید). خداوند زیبا کرد همه موجودات را، هر چیزی را، خلق و آفرینش او را. اصلاً خلق غیرحسن و خلق بد، خلق زشت، مخلوق زشتی وجود ندارد. این هم یک آیه.
خب حالا مگر خداوند ابلیس را خلق نکرده؟ چرا. ابلیس هم خلق حسن است؟ ابلیس هم زیباست؟ اگر ابلیس مخلوق خداست و همه مخلوقات خدا زیباست، پس ابلیس هم زیباست، پس دیگر چرا دشمن خدا و دشمن انسان است و لعنت شود و طرد شود؟ این را یک جور تناقض دیدند که اگر شیطان بد است، چرا آفریده شد این وسوسه و اجازه داده شد؟ اگر خوب است چرا لعنت میشود و چرا انسان را از او برحذر میدارند؟
ابلیس به عنوان یک مخلوق و موجود، همانطور که همه انسانها و همه موجودات آیات الهی هستند. اصلاً هرچه هست آیات خداست. ابلیس هم آیات، از آیات الهی است. آیا ابلیس هم که مخلوق خداست زیباست؟ مصداق «الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ» (همان کسی که هر چیزی را که آفریده، زیبا آفریده) هست؟ بله، ابلیس هم زیباست. اصلاً ابلیس اگر یک فریبایی نداشت، چطوری این همه ماها را فریب میدهد، اغوا میکند؟ یک جذبهای دارد برای ما. شیطان یک جذبهای دارد. شیطان به زور و با خشونت که سراغ ما نمیآید. شیطان با ما بازی بازی میکند. ما را دنبال او راه میاندازیم. پس شیطان هم به عنوان این که مخلوق خداست و یک چنین قدرتی خداوند به او داده، شیطان هم نشانه خدا و جزء آیات الهی است. شیطان هم زیبا آفریده شده است. اصلاً هر چه خدا آفرید، زیبا آفرید. ابلیس هم بله، آیت الله است، همانطور که آدم آیت الله بود و فرشتگان آیات الهی و آیت الله بودند. این به لحاظ تکوینی است. اما آن مسئله رجم شیطان، لعن شیطان، اینها مربوط به بحث حوزه تشریع است؛ چون شیطان و جن، ابلیس هم مثل انسان مختار است، مسئول است، متفکر است، مکلف است و مسئول اعمال خودش است و بنابراین مستحق رجم و لعن هست، مثل آدمها. مگر خداوند این همه از آدم، بنیآدم تجلیل میکند، خلقت انسان، این همه زیبایی، این همه علم الاسماء، خلیفة الله؛ همین قرآن علیه انسان موضع محکم میگیرد. قرآن راجع به انسان هم بالاترین تحسینها را دارد که «خَلَقْناهُ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ» (ما او را در نیکوترین اعتدال آفریدیم) از این زیباتر دیگر، تقویم و قوام داشتن یک موجود نمیشود، آنطور که در مورد آدم و انسان شد. هم، همین قرآن میفرماید: «قُتِلَ الْإِنْسانُ» مرگ بر انسان. خب، پس معلوم میشود این نگاه، آن زیباییشناسی در حوزهی تکوین است، این زشتیابی در حوزه تشریع است و آن بخشی که به انتخاب و عمل مسئولانه انسان و جن و ابلیس صورت میگیرد، قضیه این است. یعنی میتواند یک چیزی به لحاظ تکوینی کاملاً زیبا باشد، درست و خوب باشد، چنان که همه چیز همینطور است، حتی ابلیس و شیطان، اما به لحاظ تشریعی، اطاعت ما از او قبیح باشد. ببینید وجود شیطان خیر است، اما اطاعت ما از شیطان شر است یعنی برای ما شر است. مسئله این است.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
هشتگهای موضوعی