بسم الله الرحمن الرحیم
«أَ وَ لا یَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ ما یُسِرُّونَ وَ ما یُعْلِنُونَ» آیا نمیدانند که خدای متعال بیشک و قطعاً میداند و علم دارد به آنچه پنهان میکنند و آنچه آشکار میکنند؟ برای شما، نمیفهمید، نمیدانستید، نمیدانید. خب، برای خداوند آشکار و پنهان شما، غیب و شهود شما یکی است. برای خداوند تفاوتی ندارد. آنوقت این تعبیر که آدم واقعاً میترسد، خیلی این آیه مهم است. «وَ اللَّهُ مُخْرِجٌ ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ» خداوند بیرون میآورد آنچه را که کتمان میکردید. خدای متعال بیرون میکشد آنچه درون خودتان کتمان و مخفی کردهاید. خدا بیرون میکشد. یعنی آنچه که در نهان شما هست، نه تنها من میدانم، بلکه آن را استخراج میکنم، برونریزی. آشکار میشود. لو میروید. خدا میفرماید: من شما را لو میدهم. «وَ اللَّهُ مُخْرِجٌ ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ»؛ خداوند آشغالها و آن زبالههای معنوی که در درون خودتان مخفی کردهاید، آن زبالههایی که زیر قالی زدید، همه اینها را از زیر قالی بیرون میریزد، پس میزند و بیرون میکشد. در آخرت که همه ما بیرون میریزیم. همینجا هم خداوند یک کاری میکند ما خودمان به دست خودمان، با زبان خودمان خودمان را افشا میکنیم و آبروی خودمان را میبریم.
میفرماید: به شما میگوییم از اموالتان انفاق کنید به نیازمندان و گرفتاران بدهید، کمک کنید. انسانهای گرسنه و بیپناه و گرفتار را رها نکنید. میفرماید: با همین فرمان زبالههای وجودی شما را استخراج میکنیم، بیرون میکشیم. «إِذَا یَسْأَلُهُمُوها» و هرگاه که خداوند از شما بخواهد که از اموالتان انفاق کنید، خانوادههای مرفه، آدمهای پولدار، سهم محرومین، سهم همسایگان، بستگان، گرفتاران، بیمارها، مستضعفین اینها را بدهید. خانوادههای گرفتار، ملتهای گرفتار را کمکشان کنید، «تَبْخَلُوا» بخل میورزید. میگویید که برای من است، چرا من بدهم به بقیه بخورند؟ «وَ یُخْرِجُ أَزْغانَکُمْ»؛ «یُخْرِجُ أَزْغانَکُمْ»، یعنی این «أَزْغان» یعنی این کینه، این بیماریهای روحی روانی که دارید در درون خودتان مخفی کردهاید، خداوند اینجوری اینها را بیرون میریزد بیرون. فرمان میدهد به انسانهای نیازمند کمک کنید. داری و کمک نمیکنی، این آن کینه توست. کینه تو به ارزشها و به حق است و خداوند کاری میکند که این کینهها را از دست و زبانتان بیرون بریزد و خودتان را لو بدهید و افشا بکنید.
خداوند در آیه دیگری میفرماید که آیا انسانهایی که بیماردل هستند «فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» اینها فکر میکنند خداوند این کینهها، این بیماریها، این پِهِنها و زبالههایی که درون روح و اخلاق و شخصیت خودشان مخفی کردند، اینها را خداوند بیرون نمیریزد؟ خداوند میگذارد همینطور پنهان و پوشیده و آراسته بمانید و از این عالم بروید؟ «أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» آیا آن انسانهایی که در قلبهایشان بیماری است، بیمار دل هستند «أَنْ لَنْ یُخْرِجَ اللَّهُ أَزْغانَهُمْ» محاسبهشان این است که خداوند کینههای آنها، بیماریهای آنها، این فسادهای شخصیتی درون اینها را بیرون نمیریزد؟ خب، اینها اخطار خیلی عجیبی است. در قیامت که همه این بیماریها و زبالهها، این عفونتها از ما بیرون میریزد و استخراج میشود، گرفتار خِزْی و فضاحت و فَضیحت و رسوایی میشویم، مفتضح میشویم، آبروی همه ما میرود. 30- 40 سال با خودت و دیگران بازی درآوردی و این عفونتها را در درون خودت پرورش دادی و حفظ کردی، یک کاری میکنم خودت آبروی خودت را ببری. خودت خودت را نابود بکنی. خودت چیزهایی بگویی که افشا کند آن چیزی را که تا حالا مخفی میکردی. کاری بکنی که تو را نشان بدهد. این خیلی گرفتاری سختی است و این که میبینید ماها گاهی بعد سی سال، چهل سال آدمهای مثلاً ظاهرالصلاح هستیم، بعد یک مرتبه یک گندهای عجیبوغریب میزنیم و خیانت بزرگ، جنایت بزرگ، کارهای عجیبوغریب میکنیم همه اینها در ما هست و حفظ شده، مثل همان ابلیس است که «کانَ مِنَ الْکافِرِینَ» این کفر، این استکبار، این درون ما، این بیماری، این مرضهای قلبی، «فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» (در قلبهایشان بیماری است)؛ اینها را نگه داشته بودیم، اصلاح نکردیم. حفظ ظاهر میکنیم، اینها، اعمال خیر هم در کنارش انجام میدهیم، حرفهای خوب هم میزنیم، اما این بیماریها را در خودمان اصلاح نمیکنیم و میفرماید: خدا اینها را یک روزی بیرون میریزد و میفرماید: من خودم اینها را بیرون میریزم. هر چه درون ما است از خارج و علنی خواهد شد. آنهایی که علم خالص و درست و عمل صالح و خالص بکنند، آنها هوای خودبینی نداشته باشند، نجات پیدا میکنند و الا اگر ما عالم و مُلای دهر باشیم و هزاران سال هم شیطان را عبادت هم بکنیم، اما معیار موضعگیریهای ما خودمان باشد، نه حق، اینجا خداوند میفرماید: بالاخره روزی گرفتار خواهید شد و مکتومات شما را بیرون خواهد ریخت. «اللَّهُ مُخْرِجٌ ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ» خدا همه این چیزهایی را که کتمان میکردید، دهها سال پوشاندید و هیچکس نفهمید، حتی نزدیکانتان نفهمیده بودند، آنها را خداوند از شما بیرون میکشد. در عالم بالا و قبل از عالم طبیعت و دنیا هم به چه معنا چیزهایی را کسانی، موجوداتی بخواهند از خداوند کتمان کنند یا حالا به هر صورت کتمان میکردند؟ این هم یک نکتهای است که از ابعاد مختلف قابل بحث است.
بنابراین از اینها روشن میشود که آن خلیفةالله، عالم به اسماء، انسان کامل، مسجود فرشتگان چه موجودی است و اگر میخواهیم به آن صفات نزدیک بشویم، اگر کمال میخواهیم، انسان کامل که عالم به اسماء و حقایق عالم است، آن خلیفةالله کیست؟ کسی است که این کینهها و نفسانیتها و خودمحوریها در او نیست. علمش هم علم توأم با جهل و توهم و خطا نیست، علم او درست است و در آن علم، معلم محور است، خدا است. معلم هدف است، معلم دیده میشود و آدم که متعلم و شاگرد است، خودش را خواستههای خودش را نمیبیند و او انسان کامل و خلیفةالله میشود و همینطور باز از آیات قرآن این استفاده میشود که اصلاً خداوند دائم همه فیوضات را دارد افاضه میفرماید. از جمله علم. «لا یَنْقَطِعُ» دارد علم از خداوند نازل میشود، منتهی ما چرا جاهل هستیم؟ برای این که ما ظرف مناسب، ظرفیت گرفتن این فیض و آگاهی و علم را نداریم. آن انسانهایی که این در دلشان را و ظرفیت وجودیشان به روی خداوند و عالم معنا گشوده و باز باشد، آنها از این فیض بهره میبرند و به حقایق عالم علم پیدا میکنند، علمالاسماء به همان میزان به آنها هم میرسد. آنهایی که گاهی این در به بالا باز است و گاهی آن را میبندند، خب گاهی و به همان میزان علمالاسماء پیدا میکنند و به همان میزان خلیفةالله و سجده معنا پیدا میکند و اما فیض الهی دائمی است، هیچ وقت قطع نمیشود. «باسِطُ الْیَدَیْنِ بِالْعَطِیَّةِ» هست خداوند که عطا میکند، با دو دست عطا میکند. دو دست را گشوده، گشاینده است هر دو دستش را به بخشش و عطیه؛ چون یک وقت شما به یک کس یک چیزی میدهید، مثلاً میگوید: آقا بیا. یک وقتی که با تمام وجود و با دو دست، یعنی دائم و همه چیز را داری افاضه میکنی. پس چرا ما نمیفهمیم دارد این افاضه میشود؟ برای این که افاضه دوطرفه است. یک مُفیض و یکی هم مُستفیض. یکی باید بدهد، یکی هم باید بگیرد. آنی که باید بدهد دائم دارد میدهد. آنی که باید بگیرد، نمیگیرد که ما هستیم. دقت میکنید؟ ما از دریافت آن فیوضات الهی از جمله علمالاسماء، خودمان خودمان را محجوب و محروم کردیم و میکنیم؛ و گرفتار شرک و کفرهای مستور و رقیقی هستیم. خداوند «یَعْلَمُ السِّرَّ» و خداوند سِرّ را میداند و «أَخْفى» مخفیتر از سِرّ را هم میداند، «أَسَرَّ» و سِرِّ سِر را هم میداند. برای خداوند چیزی سِرّ و راز نیست. این هم یک نکته.
میفرماید: من میدانم آنچه را آشکار میکنید و آنچه را «ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ» از قبل هم کتمان میکردید. یعنی یک ماضی استمراری است.
آیا میشود اینجوری استفاده کرد که فرشتگان به لحاظ زمانی، چون بحث ماضی اینجا به کار رفته، تقدم زمانی بر انسان کامل، بر خلیفةالله مثلاً بر آدم(ع) دارند. یعنی بوده که یک مدتی فرشتگان بودند، علمالاسماء به آنها تعلیم داده نشده بوده، چون آدم نبود که به فرمان خدا به آنها تعلیم بدهد و «کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ» بوده، هم جاهل بودند، هم چیزی را کتمان میکردند. بعد از یک مدتی، بعد آدم آمد و آن قضایا پیش آمد و فرشتگان عالم شدند و راز درونشان هم که کتمان میکردند و پنهان بود، آشکار شد؟ آیا یک چنین استفادهای از این آیه میشود؟ اینطور نیست. فرشتگان موجودات طبیعی و مادی نیستند که مثل ما در دنیا تابع زمان، مشمول زمان و مکان باشند. برای فرشتگان به این معنایی که برای ما قبل و بعد و زود و دیر معنا دارد، اساساً برای آنها معنا ندارد. آنها حقیقت ملکوتی هستند. منتهی این «ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ»، ماضی استمراری و از این قبیل افعال و قیود ظاهراً زمانی و مکانی در قرآن برای تبیین حقایق ملکوت به کار میرود، برای این که ما در این عالم بتوانیم این مفاهیم را درست، یک مقداری به آن نزدیک بشویم و ما بتوانیم بفهمیم و الا عالم فرشتگان، عالم ارواح، نشئه ارواح اولیاء، آن رتبه انسان و انسانهای کامل، مادی نیست. فوق زمان و مکان است و گذشته و حال و آینده و اینها برایش یکسان است و برایش معنا ندارد. فرشتگان در عوالم بالا و غیرمادی مرتبهای دارند و در آن رتبه وجودی خودشان، آگاهیها و علومی دارند. انسان کامل هم آنجا، آنجا هم که میگوییم باز یک "جا" یا یک مکان نیست. به لحاظ رتبه معنایی داریم عرض میکنیم. انسان کامل هم طبیعتاً فوق زمان و مکان است و او مسیر رسیدن فیض علمی، علمالاسماء از خداوند به فرشتگان است. یعنی آنجا آدم پیامآور خدا، پیامبر خدا برای فرشتگان شده است. برعکس اینجا که فرشته پیامآور خدا برای انسان کامل میشود. این هم بحث بسیار مهمی است که این فیض برسد. فیض، اشکال از بالا نیست، اشکال از پایین است. ببینید مثل این که باران دائم دارد میآید. این باران نور و آگاهی و رحمت و قدرت و اینها دائم از عوالم بالا در حال بارش است، اما چرا ما در دنیا کم داریم؟ برای این که بخشی از این ظرفیت محدود این عالم و دنیا است. بخشی هم ظرفیت محدود روحی خود ماست. یعنی اگر باران بیاید، ولی من ظرفی، کاسهای دستم نباشد، از این باران چیزی به من نمیرسد، باران هست، دائم دارد میآید، اما من سیراب نمیشوم. یا کاسه دست من باشد، آن را معکوس بگیرم و از استعدادهای انسانی خودم درست استفاده نکنم، باز هم من بهره نمیبرم. این روشن باشد که وقتی میگویند فرشتگان برای آدم سجده کردند، فرشته که بدن و پیشانی نیست. سجده بر خاک به این معنایی که ما میکنیم که برای فرشته معنا ندارد. اصلاً آنجا عالم فرشتگان و ارواح، آنجا که نه زمین هست، نه خاک است، نه بدن است، نه پیشانی است، نه افتادن بر خاک به این معنای جسمانی معنا دارد. پس فرشتگان سجده کردند، معنای دیگری دارد. به معنای عام روح کلمه سجده است. سجده یعنی خضوع کامل.
در عالم ملکوت اگر صحبت از زمان، مکان، سجده، گفت و شنود، دیالوگ، تسلیم شدن، اعتراض کردن میشود، همه واقعیت دارد، حقیقت دارد، اما نه از این نوعی که ما در عالم ماده و زمین با آن درگیر هستیم. برای این که آنجا این عالم، آن عالم نیست. آن عالم این عالم نیست. احکام آن با هم متفاوت است. لذا در عالم ملکوت، انسان کامل مقدم بر فرشتگان است و مسجود فرشتگان است، اما همین انسان کامل در دنیا که اینجا نزول میکند یعنی وجود عنصری و جسمانی انسان کامل در اینجا، پیامبر اکرم، پیامبران، اهلبیت، اولیاء، این وجود عنصریشان در زمین نسبت به ملائکه و فرشتگان پایینتر است. چرا؟ چون مادی میشود. یک موجود دیگر میشود زمانی، مکانی و محدودیتهایی پیدا میکند به لحاظ جسمیها که فرشتگان آن محدودیتها را ندارند. لذا آنجا فرشته میشود پیامآور خدا به انسان کامل و به پیامبر.
پس یک وجود ملکوتی انسان دارد، انسان کامل. یک وجود عنصری در عالم دنیا دارد. در آن وجود ملکوتی، آدم، انسان، انسان کامل مسجود ملائک است و واسطه فیض علمی به فرشتگان، یعنی انسان معلم فرشته میشود که تعلیم الهی را، پیام خدا را به آنها برساند. در وجود عنصری عالم طبیعت و دنیا نه، فرشتگان از وجود عنصری، وجود مادی و خاکی انسان ولو انسان کامل، طبیعتاً بالاترند و آنها واسطه فیض الهی میشوند. زماناً چون انسان کامل اینجا زمان و مکان پیدا میکند، از این جهت این تفاوت وجود دارد. از جهاتی انسان از فرشته ظرفیتهای بیشتری دارد، از جهاتی فرشتگان نسبت به انسان. چطوری باید توجیه شود؟ یعنی در قرآن کریم به هر دو مورد اشاره شده است. توضیحی که بعضی مفسران دادند این است که یک چیزی ما داریم به نام کمال و برتر بودن به لحاظ وجودی. یک چیزی هست به نام خیر، و اینها گرچه به هم مربوط هستند، اما یکی نیستند. باید بین این دو مفهوم تفکیک کرد. اولاً علم یک کمال وجودی است. در عالم دنیا و طبیعت، علم بدون عمل ممکن است. وقتی که به لحاظ علم اصلاً کاملکامل باشیم، اما به آنچه که میدانیم عمل نمیکنیم، یعنی باور نداریم و به آن تن نمیدهیم، تسلیم علم خودمان نمیشویم، خب از علم به ما خیری نمیرسد. طرف وجودی برنمیبندیم. یعنی خیر آن آگاهی به ما نمیآید. آن آگاهی برای ما خیر ندارد، فایدهای ندارد، کمکی به ما نمیکند، اما در عالم ملکوت و مابعدالطبیعه، آنجا اینطور نیست که علم و عمل از هم جدا باشد. علم قطعاً خیر است، چنان که کمال وجودی است و خیر مطلق است. خیر هم که میگویند، منظور این خیر به معنی خوبی و ارزش اخلاقی که چه خوب است، چه بد است نیست. خیر یعنی خیر وجودی. کمال هم که میگویند، نقص و کمال به معنای اخلاقی که بین ما معنادار میشود، نیست. کمال وجودی در عالم ما، در این دنیا میشود یک چیزی به لحاظ وجودی کمال باشد، یک رتبه برتری باشد، اما خیر نباشد. یعنی برای ما فایدهای نداشته باشد. یعنی هر چه که نسبت به ناقصتر کاملتر شد، به چه معنا خیر است؟ ما اینجا گاهی به یک چیزی علم داریم، یک خیر نسبی، یک کمال نسبی و حیثی در آن هست، یعنی از یک جهتی خیر و کمال هست، یک فوایدی برای ما دارد، اما آن علم برای ما خیر مطلق و کمال نفسی به اصطلاح ممکن است نباشد. شما گفتگویی که قرآن کریم بین حضرت موسی و آن عبد صالح ذکر میکند که در روایات میگویند که جناب خضر بوده، اگر ملاحظه بکنید، یک آگاهیهایی در جناب خضر هست که در حضرت موسی ظاهراً نیست. یعنی یک علمی، یک برتری نسبی اینجا در خضر نسبت به موسی هست. چیزهایی را میداند که موسی نمیداند. حضرت موسی کم میآورد، اما این معنیاش این نیست که جناب خضر از حضرت موسی مطلقاً کاملتر است و حضرت موسی(ع) از خضر ناقصتر است، کمال کمتری دارد. بین آدم و فرشته و این که نسبتشان در عالم ملکوت و معنا چطور بود؟ در عالم دنیا چه نسبتی با هم دارند؟ این تفاوت را اگر لحاظ بکنیم، پاسخ آن پرسشی که عرض شد و بعضی مفسرین مطرح کردند و به آن پرداختند تا حدودی روشن میشود. ضمن این که نه انسانها یکدستاند، نه فرشتهها همه یک سطح و یکدست هستند. وقتی میخواهید مقایسه کنید که انسان در چه جهتی از فرشته برتر است یا فرشته برتر و انسان فروتر است، باز باید سؤال کنید کدام فرشتگان را با کدام انسانها دارید مقایسه میکنید؟ بستگی دارد. هم فرشتگان در درجات مختلف دارند، هم انسانها. بسته به این که کدام را دارید با کدام مقایسه میکنید، پاسخ این سؤال هم متفاوت میشود. خداوند هم به آدم، هم به فرشتگان در این آیات خطاب کرد. فرمود: «یا آدَمُ» (ای آدم)، این حرف ندا. در مورد فرشتگان حرف ندا به کار نرفته. دقت میکنید؟ چون وقتی حرف ندا میآید، علامت اکرام و تعظیم بیشتر است. از همین هم باز تفاوت جایگاه انسان و فرشته را استفاده کردند. حالا انسان چرا گمراه میشود؟ میگوییم مثلاً وسوسه شیطان. از همان ابتدا هم بود.
یک سؤال این است که شیطان چرا شیطنت کرد و میکند؟ او را که وسوسه کرد؟ ابلیس را چه کسی وسوسه کرد؟ عصیان انسان را میگویید که گرچه نفسانیت خود انسان، ظلوم و جهول بودن انسان، عزم کافی نداشتن آدم که اینها همه را قرآن اشاره میکند، خب اینها یک نکته ضعفی در انسان هست، یک زمینهای برای نفوذ هست، اما بالاخره وسوسه ابلیس و یک هجوم بیرونی هست. آن ابلیس است. خود ابلیس چرا ابلیس شد؟ چرا ابلیس عصیان کرد؟ آدم و حوا به خاطر وسوسه ابلیس عصیان و تخلف کردند، او هم قسم خورد و اینها هم بازی خوردند. ابلیس چرا ابلیس شد و عصیان کرد؟ اگر بگویید که دیگر از بیرون کسی و چیزی ابلیس را وسوسه نکرده و این انحراف و فساد از درون خودش بوده، یعنی یک عامل درونی است که ابلیس را ابلیس کرد و ابلیس نمیتوانست ابلیس نباشد. نمیتوانست وسوسه نکند. نمیتوانست تخلف نکند. اگر این را بگویید، این خلاف بعضی دیگر از آیات قرآن است. بسیاری از آیات، چون اساساً همان معنی جبر است. بنابراین، ابلیس مختار بوده، نه مجبور؛ گرچه خداوند میدانست که ابلیس به اختیار خود کدام مسیر را خواهد رفت و آن مسیر در طرح کلی و نقشه کلی خلقت عالم و آدم و سرنوشت انسان چه نقشی باید ایفا کند و ایفا خواهد کرد؟ اما ابلیس لازم نیست از بیرون وسوسه و تهییج بشود. بدون تهییج خارجی ابلیس میتواند خودش را نابود کند، تباه کند. هم خودش تن به تباهی بدهد و هم تمرد کند، عصیان کند و هم انسان را به این مسائل دعوت کند. اما این که احتیاج به یک وسوسه و عامل بیرونی در خود ابلیس نیست، معنیاش این نیست که جبر است. معنیاش این نیست که ابلیس نمیتوانست ابلیس و شیطان نباشد. چرا؟ میتوانست نباشد. این فقط معنیاش این است که ابلیس احتیاج برای انحراف، احتیاج به وسوسه بیرونی ندارد. این ظرفیت در خودش هست، ولی جبری وجود ندارد. خودش این کار را کرد، اما در مورد انسان بحث وسوسه هم هست. کسانی خواستند ابلیس و شیطان را هم حتی تبرئه کنند. داریم در بعضی از به اصطلاح عرفان که اصلاً ابلیس را موحدتر از فرشتگان خواندند که آنها حاضر شدند به انسان سجده کنند، ابلیس گفت: جز خدا به هیچکس سجده نمیکنم. ولو به این. ولو خدایا ولو خودت هم بگویی من این کار را نمیکنم. حالا این اصلاً… در مورد سجده هم که این نکته را که اینجا یادداشت کردیم، عرض کردیم که اصلاً فرشتگان به آدم سجده کردند یعنی چه؟ یعنی اصلاً پیشانیشان را بر زمین گذاشتند که پیشانی ندارند، زمینی در کار نبوده. به مفهوم خضوع کامل و تذلل و تسلیم در برابر این حق و حقیقت بود که آدم در سطوح عالی عبادت استاد فرشته است. آدم، انسان کامل میتواند، اما سجده طبیعتاً باید ببینیم معنای کلی سجده چیست. سجده انواع و اقسام دارد. آیهای در قرآن اصلاً صریح میفرماید که تمام موجودات عالم در سجدهاند. میفرماید که: «أَ وَ لَمْ یَرَوْا إِلى ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَیْءٍ» آیا اینها نگاه نکردند، ندیدند که هر چه که بدون استثناء، هر چه خدا آفرید، «ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَیْءٍ»، هر چه هست، همه مخلوق خدا است. تمام موجودات بدون استثناء «یَتَفَیَّؤُا ظِلالَهُ عَنِ الْیَمِینِ وَ الشَّمائِلِ سُجَّداً»؛ «سُجَّداً لِلَّهِ وَ هُمْ داخِرُونَ» همه عالم و همه اشیاء دارند سجده میکنند. سایههایشان هم در حال سجده است. همه چیز در حال سجده برای خداوند است و بر خاک افتاده. یعنی خضوع و تواضع یا این آیه که میفرماید: «لِلَّهِ یَسْجُدُ» برای خداوند و فقط برای الله سجده میکنند، «ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ» همه موجودات، همه آنچه در همه آسمانها است، مادی و معنوی و همه آنچه در زمین است، «مِنْ دَابَّةٍ» هر جنبندهای مشغول، در حال سجده در محضر خدا است، «وَ الْمَلائِکَةُ» و فرشتگان، «وَ هُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ» بدون هیچ استکباری. همه موجودات در حال سجدهاند. موجودات مجرد، ملائکه و موجودات مادی، جنبندگان زمین، چه مدرِک، چه غیرمدرِک. آنهایی که عقل انسانی دارند یا ندارند، چه گیاه، چه حیوان، چه انسان، چه اشیاء، چه فرشته، چه انسان، همه.
خب، پس اینجا میفرماید: بدون استثناء همه موجودات در حال سجدهاند. خب، حالا آنجا که میفرماید: فرشتگان به امر خدا برای آدم سجده کردند، آن آیات را ترتیبشان را ببینیم چه بود؟ بعد از خلافت، بعد از مثلاً تعلیم اسماء میآید فرمان سجده بعد از حیات انسان و نفخ روح الهی در او. بعد میفرماید که: «فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی» وقتی که آدم تسویه شد و دیگر جسم کاملاً آماده بود و اینها و از روح خود در آن دمیدم، «فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ» همه به سجده بیفتید در حالی که سجدهکننده هستید؛ بعضی نتیجه گرفتند که آن تعلیم اسماء با نفخ روح و زنده شدن این بدن و اینها با هم بوده است.
بعضی مفسرین گفتند که احتمال دارد حتی فرمان سجده قبل از تعلیم اسماء بوده، که آن وقت معنای سجده و معنای علم به اسماء اینجا یک مقداری عوض میشود و تغییراتی میکند. یعنی اینجا اصلاً جدای از تعلیم اسماء، برای کرامت انسان و این که چگونه به دنیا نازل شد سرنوشت ابلیس در رابطه با انسان تعیین شد. اگر انسان نبود، شاید ابلیس بیچاره نمیشد. اصلاً این کینه ابلیس، شیطان و شیاطین با انسان برای این که انسان، خلقت انسان بود که ابلیس را بیچاره کرد و طرد کرد. این هم یک نکته دیگر.
شقاوت ابلیس برای چیست؟ فرشتهها حسادت و استکباری نشان ندادند. غریزه حسادت چه وقت به وجود میآید؟ وقتی که معلوم میشود او از من بالاتر است. به من میگویند در برابر او باید خضوع بکنی. «إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ» وقتی به فرشتگان گفتیم «اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا» به آنها گفتیم سجده کنید برای آدم، سجده کردند، «إِلَّا إِبْلِیسَ کانَ مِنَ الْجِنِّ» ابلیس این کار را نکرد و او از جن بود.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
هشتگهای موضوعی