سیدجمال، از حوزه نجف تا هرجا مبارزه بود
سالگشت شهادت بیدارگر امت اسلامی، سیدجمالالدین اسدآبادی - ۱۴۰۰
بسم الله الرحمن الرحیم
جریان بابیت که پشت آن به روسهای تزاری و انگلیسها وصل است، آنها این را به جنبش خیابانی تبدیل کردند. عدهای را منحرف میکنند و فتنه بابی و بهایی در ایران راه افتاده است. از طرف دیگر، ناصرالدین شاه مدام خبر دریافت میکرد. سفارتهای ایران مرتب خبر میدادند که این سید جمال اینگونه است. ظاهراً ایرانی است و شهرت او همهجا پیچیده است. از آفریقا تا آسیا تا اروپا، همه او را میشناسند. آدم متفکر بزرگی است و از این قبیل. سیدجمال میخواهد از اروپا به حجاز برود. برود آنجا را علیه انگلیسیها و امثالهم بهم بریزد. برنامه او این است که به نجد و قطیف برود. قطیف محل سکونت شیعیان عربستان است و نجد مرکز حاکمان و قبایل سنی و همچنین یمن. میخواهد از اروپا به یمن برود، چون میداند که نمیگذارند به مصر و سودان یا افغانستان و هند برود. حالا هدفگیری میکند که به حجاز و جزیرة العرب برود و آنها را بشوراند و یک حکومت اسلامی آنجا علیه استعمار تشکیل دهد. منتهی همزمان، نامهای از شاه ایران، ناصرالدین شاه، به دستش میرسد که در سفر اروپاییاش از مقامات انگلیسی، اروپایی، فرانسوی اسم سید جمال را شنیده و مقالات او را در مجلات اروپایی دیده است و چون اینها عقلشان به چشمشان است و غربزده هم هستند، او را به عنوان یک مصلح اجتماعی، یک متفکر، یک روشنفکر میشناسند. تصمیم میگیرد که او را به ایران دعوت کند. به او میگوید که بیا و به ایران کمک کن تا پیشرفت کند، البته زیر سایه استبداد. سید جمال میگوید که دفعه قبل که اینگونه شد و حالا که شاه رسماً دعوت میکند، من وظیفه دارم که به ایران بروم و سرزمین خودمان را ببینم. آنجا را بسنجیم، شاید بشود برای ایران کاری کرد. از طریق عربستان، اول به زیارت حجاز میرود. سپس به بوشهر و فارس که منطقه فعالیتهای علیمحمد باب و جریان بابی و فتنهگرها است، میآید. در همان منطقه بوشهر، با استقبال وسیع مردم و علما روبهرو میشود. چند جلسهی گفتگو و مناظره با افرادی برگزار میکند و مسیر برخی را تغییر میدهد. آنجا با ملک المتکلمین و فرصت شیرازی جلساتی دارد و به آنها مسیر میدهد که در مورد استبداد و استعمار چه باید کرد. شهرت او خیلی زیاد است. همه جا، عام و خاص، او را میشناسند. در شهرهای مختلف و روستاها که عبور میکند، مردم و علما به استقبال او میآیند. چرا؟ چون سر و صدا و شهرت او را از خارج شنیدهاند. وگرنه اگر در خارج نبود و همان جا میبود، با او برخورد بدی میکردند. مگر سید جمال قبلاً در ایران نبود؟ این خیلی جالب است. هنوز هم این مرض وجود دارد. یک کسی، کسانی از خودتان هستند و در بین خودتان هستند، دارند کار میکنند. مدام مانع ایجاد میکنند، تهمت میزنند، برخورد میکنند، تحقیر میکنند، حسادت و رقابت میکنند، سرکوب و حذف میکنند. بعد طرف مثلاً به خارج میرود. آنجا پیشرفت میکند. از آن شهر به شهر یا سرزمین دیگری میرود. یک مرتبه از خارج خبرش میآید که این آقا کیست؟ چه کار کرده است؟ و از این قبیل. بعد میگویند که عجب خارجیها گفتهاند! خارجیها او را قبول کردهاند. آقا بفرمایید! این همان کسی است که او را بیرون میکردید و به او فحش میدادید. نه، نه، بفرمایید. برویم استقبالش. این مرض هنوز هم وجود دارد. تا وقتی بیگانگان به کسی توجه نکنند، اینجا به او توجه نمیکنند. این هم نوعی عقده، حقارت و غربزدگی است.
سیدجمال در طول مسیر و در هر شهری که میرفت، در شهرها و روستاها برای عوام و خواص صحبت میکرد؛ درباره مسئله فقر، مسئله عقبماندگی و این که چرا با اندیشمندان و صاحبنظران برخورد میکنند؛ چه با خودش و چه با دیگران. این که اصلاً چرا شهرها را درست اداره نمیکنند؟ در مسیر، مثلاً در اصفهان و جاهای دیگر، میبیند که اماکن تاریخی از دوره صفویه همه ویران و خراب شدهاند یا خودشان خرابشان کردهاند. اصلاً در شهرها نظمی وجود ندارد. نه امنیت درست و حسابی، نه عدالت و نه رفاه است. فقط شاه هر چند وقت یک بار با خرج زیاد به اروپا، لندن و پاریس میرود و با عقده و حسرت میگوید که بیایید ما هم پیشرفت کنیم و از این حرفها. این آدمهای غربزده حقیر، ذلیل در برابر استعمار غربی و متکبر و خشن در برابر مسلمانان و مردم خودشان هستند. سیدجمال به تهران میرسد. حدود چهار ماه در تهران است و در دربار ناصرالدین شاه برایش جلساتی ترتیب میدهند. علما، بزرگان و مردم تهران به استقبالش میروند. ناصرالدین شاه به او میگوید من از شما تشکر میکنم که دعوت ما را پذیرفتید و زحمت سفر را تحمل کردید. از ملاقات با شما بسیار خوشحالم. من شما را با هر لباسی میشناسم و به سایر سلاطین و شاهان افتخار میکنم که شما با این همه علم، فضل و حکمت که کشورهای خارجی از آن استفاده کردهاند و در همهجا مشهور هستید، همه شما را استاد میدانند. شما اهل ایران و از خودمان هستید. سیدجمال میگوید من هم میتوانم به خودم ببالم و افتخار کنم که اگر بتوانم شهریار و شاه ایران را از خواب گران بیدار کنم تا کشورش را آباد و اصلاح کند و خیلی خوشوقت هستم که شما مرا شناختید. بله، من ایرانی هستم. من اهل اسدآباد همدان هستم و همانطور که میگویید خیلی چیزها میدانم و اینجا علوم بسیاری وجود دارد و در هر کجا که بودهام، هستم و خواهم بود، هدفم فقط خدمت و ترقی و عظمت مسلمین، حفظ اسلام، استقلال و رشد این مملکت است و اگر ببینم سلطان این حرفها را میپذیرد و موافق است، با تمام ظرفیت حاضرم به ایران خدمت کنم و اگر نیت شما خیر است، همانطور که ما و شما میگوییم و قبول دارید، ایران را میشود آباد و آزاد کرد. اما تاکنون، مسئولیت اصلی خرابی ایران و ذلت مردم ایران با خود شما، شاه و دربار، است. ناصرالدین شاه میگوید بیا و صدر اعظم و رییس الوزرا یا نایب السلطنه و وزیر شو و مملکت را اداره و اصلاح کن. سید جمال میگوید من اهل این کارها نیستم. دنبال وزارت، صدر اعظمی و از این قبیل نیستم. کار من، چون من عالم هستم، تعلیم و تربیت و نشر آگاهی است. هدف من آبادی و اصلاح امور است. من آنچه را که میدانم، میگویم. شما حمایت کنید و دستور دهید تا اجرا شود. اگر این کار را بکنید، آنچه که میخواهید، اتفاق خواهد افتاد. علت این که غربیها در ۱۰۰- ۱۲۰ سال گذشته پیشرفت کردهاند و ایران و ایرانیها عقب ماندهاند، یکی از دلایل اصلی آن شاهان ایران بودهاند. شما ۸۰ حرمسرا دارید که هر کدام از آنها خادم و خادمه دارند و از خسرو پرویز، شاه ایران قبل از اسلام که ۳۰۰۰ زن در حرمسراهایش داشته تاکنون، این کارها را میکنید.
ناصرالدین شاه هنوز امیدوار است که بتواند از سیدجمال برای حفظ و تقویت حکومت خود استفاده کند، البته برای تقویت خودش. از رجال و بزرگان حکومت میخواهد که در جلسات صحبت سید جمال شرکت کنند و به حرفهای او دربارهی اصلاح امور ایران دقیق گوش دهند و به آنها عمل کنند. سیدجمال هم میگوید بسیار خب، اگر واقعاً همانطور که میگویید باشد، در خدمت و همراه شما هستم. اما بعد از دو- سه ماه، سید جمال به این نتیجه میرسد که شاه دارد بازی میکند و حاضر به اصلاحات واقعی نیست. درباریان و اطرافیان او هم همگی دنبال قدرت و ثروت هستند و فاسدند. بسیاری از آنها وابسته به انگلیسها و سایر بیگانگان هستند و آنهایی هم که مقداری صادقتر هستند، درک دینی و بصیرت سیاسی و غیرت ملی ندارند و هر کدام بیشتر به فکر خودشان هستند تا اسلام، مسلمین و ایران.
خلاصه شاه هم کمکم متوجه میشود که برنامههای سید جمال بخشی از آن هم به ضرر خودش و دربار است و کمکم ناصرالدین به شک میافتد و گزارشهایی هم میرسد. انگلیسیها هم فعال شدهاند. ناصرالدین شاه کمکم وحشت میکند. همان کاری را که با امیرکبیر و سیدجمال و بسیاری دیگر کرده است. بالاخره یک روز شاه، سیدجمال را دعوت میکند و میگوید کار بسیار مهمی با تو دارم. سید جمال به جلسه میآید. شاه میگوید ببین، سه- چهار ماه پیش که آمدی، گفتم برای پیشرفت کشور و حل مشکلات طرح بده. اما بخشی از همه طرحهای تو به من و دربار و قدرت و ثروت ما برمیخورد. تو از من چه میخواهی؟ ناصرالدین شاه از سید جمالالدین میپرسد. سیدجمال میگوید: من فقط از شما دو گوش شنوا میخواهم. همان روز، انگلستان برای ناصرالدین شاه پیامی میفرستد و اعلام میکند که این شخصی که دو- سه ماه است با تو و مقامات تو در ارتباط است و به او میدان دادهای، آدم بسیار خطرناکی است. او همان کسی است که مصر را بهم ریخته و هند را داشت بهم میریخت. او همان کسی است که پادشاه مصر را سرنگون کرد. شاگردان او آنجا را بهم ریختند. سودان و افغانستان را بهم ریختند. همه چیز زیر سر چند نفر از جمله این آدم است، حواست باشد. این کسی که مصر و سودان را بهم ریخته، دارد زیر پای تو را خالی میکند و اگر در ایران بماند و در حکومت تو نفوذ کند، در ایران هم انقلاب میکند و تو و سلطنت تو را سرنگون میکند. آنها تو را قبول ندارند و نمیخواهند تو را تقویت کنند. میخواهند تو را بردارد و نظام را عوض کند. این نامهای است که انگلستان برای ناصرالدین شاه علیه سیدجمالالدین اسدآبادی مینویسد که این آدم خطرناک است و دارد تو را بازی میدهد و دارد تو را دور میزند. شاه، سید جمال را احضار میکند و میگوید که دیگر شما در تهران نمان. بحث موازنهی مثبت و موازنهی منفی مطرح میشود که بعدها مدرس، مصدق و دیگران از آن پیروی کردند. موازنه مثبت یعنی این که هم به انگلیس و هم به روسیه، هم به شرق و هم به غرب، هم شرقی و هم غربی باج بدهیم. از ناصرالدین شاه تا پهلوی شعارشان همین بود. اما موازنه منفی یعنی نه شرقی، نه غربی. نه زیر سلطه شرق برویم و نه غرب. اینگونه است موازنه. این تفاوت دو نوع ارتباط است. نه شرقی، نه غربی به این معنی نیست که رابطهمان را با همه قطع کنیم. یعنی زیر سلطهی شرق و غرب نرویم. سلطه نمیپذیریم. ارتباط بدون سلطه، قرارداد و همکاری اقتصادی، تجاری، علمی، سیاسی، نظامی و از این قبیل اشکالی ندارد، به شرطی که به ما دستور ندهند و ما زیر سلطه آنها نباشیم. با هر کس که دشمن ما نباشد و حاضر به معامله و قرارداد باشد، حقوق ملت و مصالح ما را در نظر بگیرد و قصد ظلم، تجاوز و تسلط نداشته باشد، میتوانیم رابطه داشته باشیم. اتفاقاً خط امام انقلاب اسلامی هم همین بود و همین را پیش برد. با دعوت شاه، سیدجمال پس از دو سه سال دوباره به تهران و ایران باز میگردد. نامهای به شاه مینویسد که من به عهد خودم وفا کردم. آن مأموریتی هم که به من در روسیه دادید که مانع از فشار آنها شوم، به خاطر امتیازاتی که شما در لندن به انگلیسیها دادید، انجام دادم. حالا به تهران و ایران رسیدهام و قبل از این که به خدمت شما (شاه) برسم، اعلام میکنم که یقین دارم به محض این که وارد تهران شوم و با شما جلسه بگذارم، مزدورها و عدهای آدم مریض و مغرض علیه من توطئه میکنند. دوباره سخنچینیها، پروندهسازیها، تهمتها، دروغها و شایعهپراکنیها شروع میشود و من میترسم شما مانند دفعه قبل در مقابل این شبهات، شایعات و سمپاشیها مقاومت نکنید. من نگرانم که شما به عهدی که در آلمان با من بستید، وفا نکنید. بنابراین هنوز وارد تهران و مستقر نشدهام، از شما خواهش میکنم اگر این دعوت شما مانند دعوت قبلی دو - سه سال پیش است و قرار است بعد از مدتی دوباره با من برخورد کنید، اجازه بدهید از همینجا برگردم و وارد تهران نشوم و به خدمت شما نرسم تا دوباره همان مسائل شروع نشود و شما هم به خلف وعده و عهدشکنی مشهور نشوید که هم برای شما و هم برای من بد و سخت است. سیدجمال به تهران میآید.
دوستان توجه داشته باشید که فعالیتهای سید جمال در ایران، عراق و عثمانی اولین جنبشهای ملی اسلامی در ایران علیه انگلیس و استبداد قاجار بود، چه جنبش تنباکو و چه جنبش مشروطه که قطعاً سیدجمالالدین اسدآبادی از خطدهندگان اصلی آن بوده است. سیدجمال به تهران میآید و پس از یک ماه بعد، شاه اجازهی ملاقات میدهد و ملاقات صورت میگیرد. شاه پس از احوالپرسی و تعارفات میگوید بسم الله، طرحی برای پیشرفت مملکت دارید، بگویید. سید جمال میگوید اولین طرح من این است که این مارها و عقربهایی را که اطراف شما هستند و هنوز آثار نیش دو سه سال پیششان باقی است، از خودتان دور کنید تا این داعی و دعاگو شروع به کار کند و خواهید دید ماه به ماه چه اتفاقات درست و مثبتی رخ خواهد داد. پس از مدتی، شاه میبیند که سید جمال میگوید: یکی از اقدامات این است که حکومت، حالت استبدادی نداشته باشد و یک حکومت مشروطه بر اساس قانون اسلامی و قوانین معقول، معاصر، مدرن امروزی در چارچوب اسلام باشد و از طرف دیگر، شیوه حکومت و سلطنت باید عوض شود و قدری سادهتر شود و این اشرافیت و دیکتاتوری را کنار بگذارید و مانند یک حاکم مسلمان مردمی رفتار کنید و قدمهای بعدی نیز به همین منوال است. ناصرالدین شاه به سیدجمال میگوید: حضرت آقا، چگونه ممکن است من که شاه هستم، با کارگر، رعیت، کشاورز و از این قبیل در یک ردیف باشم؟ سید جمال میگوید اگر شما به شیوهای که من میگویم عمل کنید، یعنی سلطنت اشرافی و دیکتاتوری که در آن نه مشاوره، نه مشارکت، نه نقد و سؤال، نه امر به معروف و نهی از منکر پذیرفته نمیشود و با این فاصله و زندگی اشرافی، تاج و تخت شما زیاد دوام نخواهد آورد. اگر شما روشی را که من میگویم، در پیش بگیرید، هم به دین نزدیکتر میشوید، هم مردم راضیتر میشوند، هم خود شما و حکومتتان میماند و هم پیشرفتها حاصل میشود. ضمن این که دانشمند، برزگر، کشاورز، کارگر و همین مردم برای کشور و خود شما از این کاخ و دفتردستک و اطرافیان شما مفیدتر هستند. آنها برای خودتان و ایران مفیدترند. شما میگویید شاه بدون ملت. مگر شاه بدون ملت، شاه است؟ اگر میخواهید شاه باشید، باید به حقوق و منافع مردم توجه کنید وگرنه سلطنت شما منقرض میشود و خودتان هم نمیمانید. این سبک حکومت باقی نخواهد ماند. اگر میخواهید ایران پیشرفت کند، باید یکسری اصلاحات این چنینی انجام دهید؛ این که مدام از انگلیس، روسیه و دیگران دستور بگیرید، فشار خارجی از یک طرف و استبداد در داخل، عدم رسیدگی به مردم و پاسخگو نبودن در برابر حقوق مردم، اینگونه نمیشود.
سید جمال به ناصرالدین شاه میگوید: اگر شما این کار را بکنید، من شمشیر برندهای در دست شما هستم. من را عاطل و باطل نگذارید. اگر مرا مأمور هر کار مهم و بزرگی کنید، از شمشیر برندهتر و کاراتر خواهم بود. مرا علیه هر دولتی که بخواهید، به کار بگیرید تا آن را سرنگون کنم. سیدجمال به شاه میگوید به حرف من گوش کنید و مرا از دست ندهید. این هم به نفع شما و هم به نفع ایران است. سرانجام شاه پس از مدتی متوجه میشود که نمیشود. این سید جمال میخواهد انقلابی ایجاد کند. پس از مدتی، شاه به سید جمال میگوید من اشتباه کردم که به تو گفتم بیا، دیگر نمیخواهم اینجا باشی. برو. دوباره او را از تهران بیرون میکند، برخلاف قولی که به او داده بود و او را به قم تبعید میکند. سید جمال به حضرت عبدالعظیم میرود و هفت ماه تمام آنجا تحصن میکند و برای جلب توجه دیگران علیه شاه بست مینشیند. این بستنشینی اعتراضی را تبدیل به سنتی میکند که بعدها در انقلاب مشروطه خیلی تأثیرگذار است. در یکی از همین بستنشینیهاست که ناصرالدین شاه شاگرد سید جمال، میرزا رضای کرمانی، را در همان حضرت عبدالعظیم اعدام میکند و میکشد که با خشونت و شئامت و شناعتی با سید جمال برخورد کرده بودند، او هفت ماه در آنجا تحصن کرده بود و در واقع این نوعی ابتکار از او بود که حرم را به سنگر سیاسی تبدیل کند. البته بستنشینیهایی که بعداً دیگران کردند، برای فرار از مجازات قتل، جنایت و دزدی بود تا قانون اجرا نشود که آن درست نبود. اما بستنشینی به عنوان محلی برای تحصن، نوعی اعتراض آرام و مبارزه منفی با صاحبان قدرت بود تا به حرف مردم گوش دهند. در واقع سید جمال اینجا هم ابتکار بزرگی به خرج میدهد و به مردم آموزش میدهد که میتوانید از حرم حضرت عبدالعظیم و از مسجد برای مقابله با صاحبان قدرت استفاده کنید که اگر خواستند شما را سرکوب کنند، بیایند و حرم و مسجد را خراب کنند و ما را اینجا بزنند و بکشند. همان کاری که رضاشاه، آن آدم خبیث، به دستور انگلیسیها بعدها در مسجد گوهرشاد و جاهای دیگر کرد.
پس از هفت ماه تحصن و اعتصاب، انگلیسیها و مقامات دربار به شاه میگویند که سیدجمال در حرم حضرت عبدالعظیم نشسته است و هر روز عدهای به آنجا میروند و او برای آنها سخنرانی میکند از آنجا میخواهد یک انقلابی راه بیندازد. شاه میگوید بروید او را بگیرید و فوری از ایران او را اخراج کنید. سیدجمال بیمار بود و در زمستان تب داشت و در زمان تحصن در حرم حضرت عبدالعظیم، جلادان ناصرالدین شاه به دستور او به حرم حضرت عبدالعظیم حمله میکنند و یقه سید جمال را میگیرند و دست و پای او را میبندند و با توهین و کتک و مشت و لگد، او را که بیمار و سر و پا برهنه بود، وسط برف و گل و لجن میکشند، او را از حرم بیرون میآورند و سوار یک حیوان بیزین و جهاز میکنند با بیاحترامی و توهین، مختصر لوازم شخصی و لباسهای او را هم غارت میکنند و چون مریض است و نمیتواند روی حیوان بنشیند، پاهای او را زیر شکم حیوان میبندند که نیفتد و در همان حال بیماری، با کتک و اهانت، او را به همراه یک تیم از نگهبانان در یخبندان به سمت مرز عراق و خانقین که آن زمان در دست عثمانیها بود، میفرستند تا در آنجا رهایش کنند. سید جمال بعدها نوشت که این همه مصیبت بر بدن من وارد کردند، اما روح من در تمام این شرایط سخت، شاد بود و شاد است. بدنم رنجور بود و درد میکشید، اما قلب و روح من رنج نمیبرد. من شاد و آرام بودم. این معنویت این سید بود. بیشک ایرانیان بعدها خواهند دانست که من چه هزینهای برای اصلاح امور مادی و معنوی آنها پرداختم و تا چه اندازه مقاومت کردم. شاید این دعای سید جمال باشد که حالا ما و شما پس از صد سال در مورد فداکاریها و تلاشهای او و امثال او صحبت کنیم.
بالاخره سید جمال را با کتک و اهانت از بست و تحصن در حرم حضرت عبدالعظیم بیرون میکشند، دستگیرش میکنند و به کرمانشاه و سپس خانقین و از آنجا به بغداد که آن موقع تحت سلطه عثمانی بود، میبرند. البته بعدها انگلیسیها آنجا را هم از دست مسلمین گرفتند و بر عراق مسلط شدند، اما آن زمان هنوز مأموران عثمانی آنجا بودند. در بغداد، نیروهای عثمانی او را پیدا میکنند و به خاطر شهرت و احترامی که سید جمال داشت و از آنجا که ایران با عثمانی مشکلاتی داشت، مقامات عثمانی با احترام، او را به کاروانسرا میبرند و پس از مداوا به بغداد منتقل میکنند. اما آنجا هم تحمل نمیشود و پس از مدتی، خلیفه عثمانی هم دستور میدهد که به سیدجمال فشار بیاورید و او را محدود کنید. او در بغداد، مجمع تبلیغ اسلام را برای تبلیغ اسلام در سراسر جهان اسلام و اتحاد مسلمانان بنیانگذاری میکند. با برخی از علمای شیرازی که مانند سید علیاکبر فال شیرازی به خاطر سخنرانیهایشان توسط قاجار به عثمانی تبعید شده بودند، ملاقات و جلساتی برگزار میکند.
یکی از خدمات بزرگ سید جمال این بود که از آنجا که ناصرالدین شاه با خیانت، امتیاز تنباکو را به انگلیسها واگذار کرده بود و نفوذ انگلستان در ایران زیاد شده بود، نامه تاریخی و مهم خود را از داخل عثمانی به میرزای شیرازی، مرجع تقلید بزرگ مینویسد که تقریباً همدوره سید جمال در حوزه نجف بود، البته شاید کمی مسنتر، دقیق نمیدانم، اما در آن دوران بودهاند و هر دو از شاگردان شیخ انصاری بودهاند، مینویسد و در آن میگوید این نامه درخواست شخصی من نیست، بلکه درخواست عاجزانه ملت اسلام به شما زمامداران عظیمالشأن و مراجع محترم است. شما که نفوذ پاکی دارید و رهبری ملت در دست شماست، این نامه را به شما تقدیم میکنم. به ملت خود کمک کنید. اکنون زمانی است که باید در برابر کفر و استکبار قیام کنید و کشور و سرزمین اسلامی را از چنگ این گناهکار فاسد، ناصرالدین شاه، نجات دهید. سپس در نامه، اتفاقات جهان اسلام و کارهای انگلستان در ایران، عراق، هند، مصر و سایر کشورها، شکنجهها و مشکلاتی که پیش آمده بود و وضعیت ایران را شرح میدهد و این که مردم و علمای ایران در مورد شما و مرجعیت نجف چه نظری دارند و بعد میگوید مسئله، تنباکو نیست، بلکه ایرانفروشی و سلطه کفار بر اقتصاد و امور مسلمین ایران عزیز است و وظیفه شرعی و دینی شماست که در مقابل این سلطه استعمار کفر بر جهان اسلام بایستید و امتیازاتی را که شاه ایران به انگلیسیها و روسها داده است یک چنین امتیازاتی است که دارد ایرانفروشی میکند و باج میدهد. که البته از قبل هم توجه و حساسیتی نسبت به این موضوع داشت، ولی قطعاً نامه سیدجمال نقش تکان دهنده و برانگیزانندهای بر جناب میرزای شیرازی، مرجعیت نجف داشت، چنان که آن حکم انقلابی بزرگ را که «الیوم استعمال توتون و تنباکو در حکم محاربه با امام زمان است و آن حرکت عظیم که نشان میدهد یک فتوا و یک حکم مرجعیت چه کار میکند. پایههای استبداد، رژیم سلطنت و استعمار غرب را یکجا به لرزه در میآورد و نفوذ مرجعیت، که شاید اولین باری بود که با این وسعت، باعث شد که انگلیس و غرب و همچنین رژیم استبدادی ایران اهمیت و خطر مرجعیت را به طور علنی ببینند و سیلی محکمی بخورند.
میرزای شیرازی به ناصرالدین شاه تلگراف میزند که حق نداری ایران را به دست بیگانگان بسپاری. این کار خلاف صریح قرآن است. استقلال ایران را فروختهای و ملت ایران را بیچاره میکنی و این حوادثی هم که در ایران اتفاق افتاده است و عدهای از مسلمین را به قتل رساندی و مجروح کردی و یکی از علمای اسلام، یعنی سیدجمال را تبعید کردهای، کارهای اشتباهی است. ناصرالدین شاه میبیند که یا باید در مقابل مرجع بایستد و درگیر شود که به ضرر اوست یا باید تسلیم شود که آن را هم نمیخواهد. بنابراین به مرجعیت جواب نمیدهد و محل نمیگذارد، اصلاً انگار که تو کسی نیستی. سپس نمایندهای به نجف و عتبات عالیات پیش میرزای شیرازی میفرستد و میگوید شاهنشاه ایران، ناصرالدین شاه، دستور دادهاند که به شما بگویند احترام شما محفوظ است و دیگر چنین فتواهایی ندهید و دخالت نکنید و هدیه و چیزهایی از این قبیل برای او میفرستد. میرزای شیرازی محکم میایستد و دوباره پیام میدهد و این بار اعلام میکند که قرارداد رژی که قرار است سرمایهداران یهودی انگلیسی بر ایران مسلط شوند، باعث اختلال در قوانین کشور، از بین رفتن استقلال و اختلاف بین مردم میشود و این بزرگترین فساد و خیانت است. دوباره ناصرالدینشاه تلگراف میزند در پاسخ شفاهیاش که نمایندههایش به میرزای شیرازی گفتهاند و حرفهایش را دوباره تکرار میکند و میرزای شیرازی دوباره محکم صحبت میکند و میگوید که این کار حکومت اشتباه است و در برابر شاه کوتاه نمیآید و این دفعه آن حکم را صادر میکند. این فتواهای بزرگ مرجعیت شیعه، قیام سراسری علیه شاه و انگلستان در ایران را رقم میزند. همه جا در ایران قلیانها و توتون و تنباکو حرام اعلام میشود. آنقدر فشار میآورند که در ایران قیام میشود و علما و تعداد زیادی از مردم قیام میکنند و شاه مجبور به اولین عقبنشینی بزرگ خود در برابر مردم میشود و سلطنت، استبداد و استعمار با این حکم جناب میرزا، که سید جمال پشت سر آن نقش مهمی داشت، ترک برمیدارد. قلیانها را میشکنند، حتی شنیدهاید که در حرمسرای شاه هم میشکنند. شاه میپرسد کی گفته این کار را بکنید؟ زن او میگوید همان کس که من را به تو حلال کرد، گفته که حرام است. یعنی شاه میبیند که حتی در خانه و کاخ خودش هم از او اطاعت نمیکنند و دیگه از میرزای شیرازی و مرجعیت دستور میگیرند. عقبنشینی میکند و شکست را میپذیرد و دستور لغو امتیاز را میدهد. در اینجا، سید جمال میبیند که اگر به جای صحبت با سلاطین و شاهان، با مردم، علما و مراجع صحبت میکرد و آنها را علیه قدرت بشوراند، میتواند حکومت قاجار را سرنگون کند یا امور را اصلاح کند و در مقابل انگلستان و استعمار بایستد و لذا شروع به نوشتن نامهای به نام «حملة القرآن»، ای حاملان قرآن میکند که خطاب به همه علمای شهرستانها و کشورهای اسلامی است و در آن مینویسد: ای قرآنیان، ای نگاهبانان ایمان، ای پشتیبانان دین، ای یاوران شرع مبین، ای لشکریان پیروز خدا، دیدید شما پیروز شدید، ای سرکوبکنندگان گمراهان و شاهان فاسد. صدها نامه به علمای سراسر سرزمینهای اسلامی مینویسد که ببینید استعمار چه میکند و ببینید با حکم مرجعیت چگونه میتوان مشت محکمی به دهان استعمار و شاهان زد و به خواست مردم گردن بنهید، ناصرالدین شاه را سرنگون کنید و از این قبیل و نامههایی به علما و روحانیون مناطق مختلف مینویسد و میگوید ای علما به دین برگردید در ایران قاجار و در سایر جاها اینها را. او در بصره که هنوز در اختیار عثمانی است، هست، احساس میکند که آنها نمیگذارند او کار کند و نمیخواهند و از آنجا به لندن، مرکز استعمار، میرود و با خبرنگاران و روزنامهها مصاحبه میکند و مقاله میدهد و در دانشگاهها سخنرانی میکند تا موجی علیه سیاستهای لندن راه بیندازد. در یکی از مصاحبهها از او میپرسند که اسلام که مرده است، میخواهی مرده را زنده کنی؟ میگوید نه، اسلام زنده است، مسلمین مردهاند. روح حقیقی قرآن با آزادیخواهی، ترقی، نظم، انضباط و عدالت هماهنگ است و اسلام همینها را میخواهد و اصل قوانین اسلام نیز همینها هستند. اما آنچه را که عدهای مفسر جاهل به حقیقت و شریعت اسلام به آن اضافه یا کم کردهاند، باید اصلاح شود و آنها کمکم مجبور میشوند خودشان را با اسلام تطبیق دهند و از اشتباهاتشان دست بردارند. آنجا میرزا ملکم خان، که ماسونی است و ادعای روشنفکری دارد و در ایران هم تأثیرگذاریهایی دارد. او میبیند این روزنامه و مجلهای آنجا دارد و امکاناتی دارد آن فرصت را به شخص سیدجمال در لندن نمیدهند اما این فرصت را که میرزاملکم دارد و نشریه قانون را منتشر میکند. سیدجمال میخواهد از این فرصت و تریبون استفاده کند. سیدجمال از میرزا ملکم استفاده ابزاری میکند. سیدجمال میرزاملکم را قبول ندارد اینها کاملاً دو خط هستند. او پیشرفت غربی و غربزدگی و ماسونی و انگلیسی و اسلامستیزی است و این پیشرفت اسلامی – ایرانی است و دقیقاً همین دوتا خط پیشرفت است. منتهی چون رسانه ندارد و میبیند این روزنامه امکان قانونیای هست که میشود از آن استفاده کرد به میرزاملکم میگوید شما مقاله مینویسید من هم مقالاتی مینویسم در واقع بعد از ملاقاتی که در لندن با میرزا ملکم میکند و او هم شروع میکند مقالاتی را در روزنامه قانون مینویسد کاملاً واضح است. روزنامه قانون تا وقتی که میرزا ملکم است و سیدجمال نیست چه خطی را دارد تعقیب میکند و بعد از این که سیدجمال آمده هر شماره با شمارههای قبل هم در محتوا و هم در سبک و سیاق تغییرات خیلی جدی دارد یعنی اصلاً جهت روزنامه قانون با سیدجمال تغییر میکند. خب حالا نهضت تنباکو پیروز شده و یک ضربه به شاه و انگلیسها وارد شده، بعد هم نشریه دیگری خود سیدجمال به نام «ضیاءالخائفین» راه میاندازد. راجع به ایران و مفاسد ایران و آنجا نامه خودش به میرزای شیرازی را و نامهای که به علما به نام «حملهالقرآن» فرستاده است را در دو شماره این مجله منتشر میکند و بعد از این که چند شماره در لندن در میآید انگلستان میگوید عجب! آمده در لندن دارد علیه ما و عوامل ما در ایران و جاهای دیگر دارد اقدام میکند و سریع وارد عمل میشوند و چاپخانهای که نشریه سیدجمال را دارد منتشر میکند با آن برخورد میکنند و میگویند دیگر حق نداری چاپ کنی و الا تعطیل میشوی و بعد از 8 شماره که این نشریه را سیدجمال مستقیماً در آنجا درآورده است شماره هشتم این نشریه را هم انگلیسها توقیف میکنند این هم آزادی بیان و روشنفکری و آزادی اندیشه از نوع اروپایی و انگلیسی آن میشود.
سیدجمال میبیند که در لندن هم دیگه نمیگذارند حرف بزند یا او را در لندن بازدداشت میکنند یا به زودی اخراج و تبعید خواهد شد. یک نامهای به ملکه انگلیس ویکتوریا مینویسد و عملاً استعمار انگلیس را محاکمه میکند که از ایران، از عراق، از سودان، از هند، از مصر دست بردار. اینطور قشنگ روشنفکری حرف میزنید و در کشور خودتان اجمالاً آزادی بیان برای خودتان قائل هستید اما بقیه ملتها را هرجا میروید با دیکتاتوری و غارت و با ظلم و با نقض حقوق مردم به لجن میکشید و با مردم برخورد میکنید. ناصرالدین شاه این مقالاتی که آنجا منتشر شده به او رسیده، با دولت انگلیس تماس میگیرد و میگوید ما این همه منافع شما را تأمین میکنیم و داریم با شما همکاری میکنیم شما چطور اجازه میدهید که سیدجمال آمده به لندن و دارد علیه منافع ما و شما عمل میکند. مکرر نامه مینویسند و از جمله نامهای ناصرالدین شاه به دولت انگلیس دارد که در آن مینویسد: شرحی را که این پدر سوخته، شیخ جمالالدین، نوشته است، چیزی نیست جز این که سراسر فحش و اهانت به ما و مقام سلطنت است. اگر سیدجمال را در انگلستان زندانی نکنید، معلوم میشود خیلی حواستان نیست که چه کسی به نفع شما و چه کسی به ضرر شماست. معلوم میشود رابطه دوستی ما را نمیخواهید. چطور حرفهای دوستانه را از شما بپذیرم در حالی که او علیه ما مطلب مینویسد؟ نمیفهمید؟ و از این قبیل. سفیر ایران هم پیش سید جمال میآید و میگوید: آقا جان، آرام باش و خودت را کنترل کن. شاه گفته هر چه پول بخواهی، به تو میدهیم. همینجا در لندن زندگی کن، مخارج تو هم با ما. سید جمال میخندد و او را مسخره میکند و میگوید: برو دنبال کارت. سرانجام خود دولت انگلیس به این نتیجه میرسد که سید جمال را باید از انگلستان اخراج کند. اول در بعضی مقالات و روزنامهها علیه سید جمال جو سازی و ترور شخصیت میکنند. الان هم به همین صورت است. اول ترور شخصیت میکنند که آقا، این آدم خودش فراماسونر و نوکر انگلیسیها است. به انقلابیون و مردم اینگونه میگویند. این آدم عیاش و لاابالی است. شرابخوار و فاسد است و از این قبیل. یک جا میگویند بابی است و جزو بابیها و بهاییها. یک جا میگویند اخلالگر است. یک جا میگویند بیدین است. یک جا میگویند متعصب است. نشر اکاذیب کرده و از این قبیل. در چندین شماره روزنامه، هم در لندن و هم در ایران و جاهای مختلف، علیه او شایعه، تهمت، دروغ و پروندهسازی میکنند. این آدم افراطی و مریض است. دزد و فاسد است. به فاحشهخانه میرود. شراب میخورد. نوکر انگلیسیهاست و از این قبیل. حتی در استانبول، در عثمانی، انگلیسیها به نشریهای که تعطیل شده، پول میدهند تا آن را به نام «باختر» فعال کنند که در هر شماره، یکی دو مطلب علیه سید جمال و شاگردان و طرفداران او، همراه با انواع تهمتها و بدون نام نویسنده یا با نام مستعار یا بدون نام، منتشر کند و هر بار این روزنامهها را برای رجال سیاسی، دینی و مذهبی در ایران، نجف، افغانستان، هند و جاهای مختلف میفرستند و سرانجام، در آخرین اقدام، سید جمال دیگر جایی برای رفتن ندارد و نمیتواند جایی برود. زمانی به ذهنش رسیده بود که به آمریکا برود که دورتر است، ولی نمیشود و به او اجازه نمیدهند. اما سلطان عثمانی، سلطان عبدالحمید، این خبرها، مقالات و پیامها به دستش میرسد. از طرفی، عثمانی هم با انگلیس و هم با شاه ایران اختلاف منافع دارد. به این فکر میافتد که شاید بتواند از سید جمال و پتانسیل و ظرفیت او علیه اینها و به نفع خودش استفاده کند. سلطان عثمانی، سلطان عبدالحمید، سید جمال را دعوت میکند. این بار دوم است که سید جمال دعوت میشود. بار اول با احترام بیرونش کردهاند و دوباره دعوتش میکنند. خلیفه عثمانی به سید جمال میگوید: شما اندیشمند و مصلح بزرگی هستید و همهجا به شما احترام میگذارند و طرحهایی برای اصلاح امور و پیشرفت کشور دارید. بیا و اصلاحات در عثمانی و اتحاد جهان اسلام را، که از مبلغان آن هستی، رهبری و مدیریت کن. ما به تو امکانات میدهیم. چون اتحاد جهان اسلام کمی به نفع عثمانی هم بود، چون عثمانی بزرگترین قدرت جهان اسلام و خلافت سنی و اسلامی بود. این اتحاد اسلام را میخواست به نفع خودش مصادره کند. از طرفی، میترسید که جریان حزب عثمانیهای جوان، ترکان جوان، که غربگرایان داخل حکومت عثمانی بودند و بعدها هم به کمک آنها، انگلیسیها کودتا و عثمانی را سرنگون کردند، به او نزدیک شوند. سلطان عبدالحمید نگران این بود که سید جمال با ترکان جوان چه نسبتی دارد و از طرفی هم میخواست اصلاحات بنیادی و انقلابی به نفع تقویت عثمانی صورت گیرد، اما میخواست سید جمال را کاملاً کنترل کند که مبادا ضربهای به عثمانی بزند، چون به سید جمال اعتماد نداشت که بخواهد عامل عثمانی و در خدمت آنها باشد، چون سید جمال طرحهایی داشت، بخشی به نفع آنها و بخشی هم علیه آنها، چون دنبال اصلاحات بنیادی و انقلابی واقعی بود. خلیفه عثمانی میخواست از موقعیت، محبوبیت و طرحهای سید جمال، که در تمام جهان اسلام شناخته شده بود، و از ایده اتحاد اسلام استفاده کند و بگوید که ما خلیفه جهان اسلام هستیم و عملاً سید جمال را به خدمت بگیرد. سفیر عثمانی در لندن به سید جمال پیام میدهد و میگوید که برای این کار تلاش کردم، خدمتی بزرگ به خلیفه کردم. سید جمال با میرزا ملکم که با انگلیسهاست، علیه انگلیسیها کار میکرد. به او گفتم: چرا اینجا با اینها کار میکنی؟ بیا به عثمانی، در خدمت تو هستیم و به تو کمک میکنیم و حالا او را آوردهایم و به عثمانی میبریمش تا دهانش را ببندیم که هر چه دلش میخواهد، نگوید و ننویسد و فقط چیزهایی که به نفع ماست، بنویسد و ضمن این که به او میگوییم علیه ایران و شاه ایران چیزی ننویسد و رابطه عثمانی و ایران را خراب نکند. بعد او را به جایی در عثمانی میفرستیم که بنشیند و کتاب بنویسد و کارهای علمی غیر سیاسی کند و دست از خیالاتش بردارد. منتها رسماً و علناً نباید بازداشت و زندانی شود. باید نوعی زندان طلایی باشد. ظاهر احترام باید حفظ شود، اما عملاً سید جمال آنجا کنترل شود که علیه شاه ایران و علیه عثمانی چیزی نگوید، چون درباریان ترسیدهاند و میگویند نکند او را آوردهایم تا علیه ما از او استفاده کنیم، در حالی که او الان با شاه ایران درگیر است. گفتم نه آقا، ما هم مثل شاه ایران و ایرانیها و عثمانی دربارهی سید جمال همین عقیده را داریم. میخواهیم او را تحریک کنیم. هر جا میرود، آنجا را به هم میریزد. اگر به عثمانی بیاید، میخواهد عربها را علیه عثمانی تحریک کند. به عربستان که رفت، آنها را علیه انگلیسیها تحریک کرد. به ایران که آمد، علیه شما تحریک کرد. این آدم نرمال نیست و ما نمیگذاریم در عثمانی علیه ایران حرف بزند. خیالتان راحت باشد، او را دعوت کردهایم تا کنترلش کنیم. سید جمال میرود و با استقبال عظیم مردم، علما و حتی مقامات عثمانی روبهرو میشود و به او امکانات میدهند و محل اقامت مجلل و خدمتکار و از این قبیل در اختیارش قرار میدهند. نقل شده که مأمور مخصوصی که از طرف سلطان عثمانی برای استقبال سید رفته بود، به او گفت: صندوقهایتان کجاست تا تحویل بگیرم؟ سید جمال گفت: من فقط دو صندوق دارم، یکی لباس و دیگری کتاب. گفت: همانها کجاست تا بردارم؟ گفت: صندوق کتابها اینجاست، در سینهام. صندوق لباس هم همین لباسی است که تنم است. این هم دو صندوق من. چیز دیگری ندارم و نمیخواهم. اوایل مسافرتهایم دو دست لباس با خودم میبردم، اما دیدم هر کجا میروم، آخرش زندان و تبعید است. یک دست بیشتر لازم ندارم که مدام با خودم اینطرف و آنطرف نبرم. بنابراین کلاً یک دست لباس دارم و لوازمی هم ندارم. وقتی کهنه شد، یک دست دیگر میخرم. ببینید این هم زهد، وارستگی و سادهزیستی اوست. مدتی سلطان عثمانی تلاش میکند، مانند شاه ایران و انگلیسیها، او را مال خودش کند. سلطان عثمانی به او میگوید: شما بیایید یک دانشگاه مدرن اسلامی تأسیس کنید و شما بشوید شیخالاسلام کل عثمانی، یعنی رییس همهی علمای عثمانی و جهان اسلام.
سید جمال میگوید: من طلبه و اهل علم هستم و دنبال مقامات مادی، مقامات روحانی، منصب و از این قبیل نیستم. کار من ارشاد و تعلیم است. میخواهم صحبت، تدریس، تعلیم کنم و به سؤالات جواب دهم و مشاوره بدهم. هر کسی میخواهد علم بیاموزد و آن را با عمل همراه کند، من در خدمت او هستم. سلطان عثمانی میگوید: بسیار خب، هر کاری که میخواهید بکنید. ازدواج کنید با یکی از زنان زیبای درباری ما. سید جمال میگوید: نمیتوانم ازدواج کنم، چون شرایط من به گونهای است که نمیتوانم یک جا بمانم و زندگی من مشکل است و از این قبیل. سلطان عثمانی به او میگوید: نکند شما هم مثل ابوالعلا، آن شاعر ماتریالیست عرب، هستید که میگفت روی قبر من بنویسید: این جنایتی است که پدرم در حق من کرد و من این جنایت را در حق کسی نکردم. من دیگر صاحب فرزند نشدم تا کسی را مثل خودم بیچاره کنم و به دنیا بیاورم. سلطان عثمانی به سید جمال میگوید: نکند شما هم همین عقیده ابوالعلا را دارید؟ سید جمال میگوید: نخیر، من هرگز این حرف را قبول ندارم. مگر میشود آدم عاقل و فیلسوف باشد و با ازدواج و خانواده مخالفت بکند؟ ازدواج لازم است و مایهی تکامل انسان است، نه جنایت. اما من شرایط خاصی دارم. وظیفهای که شوهر در مقابل همسر و فرزندانش دارد، با سبک زندگی و برنامههای من سازگار نیست، چون باید عدالت را رعایت کنم. من در این کار عاجز هستم، چون زندگی ثابت و آرامی ندارم. هر کسی با من ازدواج کند، بیچاره میشود. به این دلیل ازدواج نمیکنم، نه این که مخالف ازدواج باشم. بنابراین ترجیح میدهم ازدواج نکنم. یعنی پیشنهاد پول، مقام، زن و هر امکانی که به او دادند، سید جمال نپذیرفت. در این زمان، جمعیت اتحاد اسلام را تشکیل داد که عثمانی هم از آن حمایت میکرد. میخواست علمای بزرگ سراسر جهان اسلام را ببیند و آنها را علیه استعمار متحد کند، کنگرههای متعددی برگزار شود، اختلافات داخلی حل شود و جهان اسلام متحد شود و به سمت وحدت، معنویت، قدرت، عدالت و ثروت حرکت کند و در مقابل استعمار بایستد و مشکل استبداد را حل کند. این خطی بود که سید دنبال میکرد. میگفت اگر یک دولت اروپایی به اسلام و یک سرزمین اسلامی اهانت یا حمله کرد، همه مسلمین متحد شوند و جهاد کنند و درگیر شوند و کالاهای آن کشور مهاجم را تحریم و همه با هم مقابله کنند. سلطان عبدالحمید هم تا اینجا با این طرح موافق بود. سید جمال، ۶۰۰ نامه، شاید هم بیشتر، به علمای سراسر جهان اسلام، آسیا، آفریقا و حتی علمای اسلامی در اروپا و جاهای مختلف نوشت که همه در کنگرههای اتحاد اسلامی شرکت کنند. به علمای ایران هم نوشت، اما ناصرالدین شاه اعلام کرد که سید جمال در ایران به هر کسی نامه نوشته، آنها را بازداشت کنید. کسانی که به اتحاد اسلام پیوستهاند و با او ارتباط دارند، همگی دستگیر، زندانی و تبعید شوند. همین جریان اتحاد اسلام بود که مدرس، میرزا کوچک خان جنگلی و همه جزو آن بودند. آنها میگفتند جهان اسلام باید متحد شود و علیه استعمارگران اروپایی بایستد. یعنی این خط سید جمال را از میرزا کوچک خان (نهضت جنگل) تا مدرس میبینیم که در مشروطه و مجلس مشروطه ادامه پیدا کرد و اینجاست که سرانجام یکی از شاگردان سید جمال، ناصرالدین شاه را بعد از ۵۰ سال سلطنت، اعدام انقلابی میکند.
میرزا رضای کرمانی از شاگردان سید جمال بود. خودش را به سید جمال رساند و گفت این بلاها را سر مردم و خانوادهام آوردند و شکنجهشان کردند. آنقدر مرا شکنجه کردند که میخواستم خودم را با قیچی بکشم و شکمم را پاره کنم. به دخترم جلوی چشمم تجاوز کردند. پسرم را جلوی چشمم شلاق زدند. گریه میکرد و اشک میریخت. سید جمال با تندی به او گفت: گریه میکنی؟ برو ریشهی ظلم را از ایران بکن، وگرنه تا این ریشه هست، هر شاخهای را که بزنی، دوباره شاخه دیگری جوانه میزند. سید جمال به میرزا رضا گفت: برو و شاه را بکش. او عامل همه ظلمها، فسادها، گناهها و وابستگیهاست. میرزا رضا میگوید این کار را میکنم. به عنوان یک تکلیف شرعی و انقلابی به ایران میرود. جالب است که سفیر ایران در عثمانی اعلام میکند که این میرزا رضا از شاگردان و آدمهای سید جمال است. زندانی سیاسی بوده، هر وقت خواست به ایران بیاید، به ما خبر دهید و اجازه ندهید به ایران بیاید. مدتی نمیگذارند تا این که بالاخره به کمک فرد دیگری و به عنوان خادم، به ایران میآید و اسلحه تهیه میکند تا شاه را بکشد. مدتی در حرم حضرت عبدالعظیم ساکن میشود، ولی با کسی ارتباط ندارد. یا نماز میخوانده یا روزه میگرفته و با اسلحه منتظر فرصت بود، چون میدانست که شاه قرار است جشن تاجگذاری خود را بگیرد و با تظاهر به مذهبی بودن و از این قبیل، به آنجا بیاید. شهر تهران آذینبندی شده بود و جشن سلطنتی پنجاهمین سال سلطنت شاه برپا بود.
شاه به حرم حضرت عبدالعظیم آمد و میرزا رضا که منتظر او بود، با شلیک گلوله کار شاه را میسازد و میگویند وقتی تیراندازی میکند، به شاه گفت بگیر از دست سید جمالالدین. سید جمالالدین را در همین حرم حضرت عبدالعظیم زدی و کتکش زدی و با اهانت و در برف و گل و لای بیرونش کردی، حالا همین جا حسابها تصفیه میشود. ناصرالدین شاه کشته میشود. تمام دوستان، همفکران و شاگردان سید جمال را یکی یکی در تهران و شهرهای دیگر دستگیر و زندانی میکنند. خود میرزا رضا را هم شکنجههای سنگینی میکنند و سپس اعدامش میکنند و وقتی عکس میرزا رضا را در حالی که اعدام و شهید شده بود، در روزنامههای فرانسوی در ترکیه عثمانی به دست سید جمال میرسد، سید جمال میگوید: ببینید، بالاتر از همه او را گذاشتند. از بالا به کسانی که زیر چوبه دار هستند، اشاره میکند. از بالا به این موجودات پست دارد اشاره میکند. «علوٌّ فی الحَیاةِ وَالمَماتِ» در زندگی و مرگ، میرزا رضا از این توده پست بالاتر بود. با این اتفاق که شاه کشته میشود و ترور میشود، سریع حکومت عثمانی هم سید جمال را در عثمانی بازداشت و زندانی میکند و دولت ایران از طریق دیپلماتیک اعلام میکند که عامل ترور و قتل ناصرالدین شاه را تحویل دهید. فشارها زیاد میشود. بالاخره دولت عثمانی و شاه ایران با هم توافق میکنند. عثمانیها میگویند ما او را تحویل میدهیم، اما دوباره مشکلاتی درست میشود. بهترین راه این است که ما او را آزاد میکنیم، شما آدمهایتان را بفرستید او را بکشید تا هر دو دولت از دست سید جمال خلاص شویم. چون او هم باور کرده بود که سید جمال دستور ترور و اعدام ناصرالدین شاه را داده است و با خودش میگوید وقتی از اینجا آدم میفرستد تا شاه ایران را بکشند، فردا همین کار را با شاه عثمانی و من میکند. یا وقتی خدیو مصر به عثمانی میآید، میبیند که چقدر به سید جمال احترام میگذارند، به اندازهی خودش، سلطان عثمانی، به او احترام میگذارند. به این فکر میافتد که نکند سید جمال با خدیو مصر علیه من بسازند. به هر صورت احساس خطر میکند. دستور میدهد که او را تحت کنترل شدید قرار دهند و آنقدر سختگیری میکنند که سرانجام سید جمال مریض میشود. کسی که از طرف انگلیسیها، کاردار سفارت انگلیس، با سید جمال تماس میگیرد و پیش او میآید. سید جمال به خاطر غیرت و عزت اسلامی، قبول میکند و به انگلیسیها میگوید که به لندن نمیروم. چند ماه در بازداشتگاه عثمانی میماند و بعد میگویند بیمار شده و علائم زخم در فک و صورتش دیده میشود. پزشک دربار میآید که به ظاهر او را معالجه کند، ولی ظاهراً او را مسموم میکند و میگویند سرطان فک و صورت گرفته، در حالی که عملاً مسموم شده است. یعنی زمانی است که هم انگلیسها، هم حکومت عثمانی، هم شاه ایران، هم انگلیسیها در هند و مصر، همه با هم مشکل دارند، اما همگی توافق دارند که این عالم بزرگ شیعه باید برود و میگویند سرطان گرفته و یک روز اعلام میکنند که فوت کرده است. در آنجا دفن میشود و ۵۰ سال بعد، حاکمان افغانستان اعلام میکنند که او اهل اینجاست و سالها آنجا بوده است. استخوانهایش را از قبر بیرون میآورند و به آنجا میبرند که قبر او الان در دانشگاه کابل است که ویران شده و سنگ قبرش شکسته و کسی نمیداند سید جمال کیست! آنجا هم مثل بقیه جاهاست.
آخرین نامه سید جمال را برایتان بگویم و صحبتم را تمام کنم. در روزهایی که بیمار بود و درد میکشید و در زندان بود، آخرین نامه خود را از زندان استانبول به دوستان ایرانیاش مینویسد که متأسفانه نمیخوانند و نمیدانند. فقط هم سید جمال نیست، بسیاری از بزرگان ما وجود دارند که ناشناختهاند. باید یک جهاد تبیین در حوزه تاریخ، شخصیتها و رجال بزرگی که ما مدیون آنها هستیم، صورت گیرد.
مینویسد: دوست عزیز، این نامه را در حالی مینویسم که در زندان هستم و از ملاقات دوستان محروم هستم. نه انتظار نجات دارم و نه امید حیات. نه از گرفتاری متألم میشوم و نه از کشته شدن متوحش. از مرگ و این دردها ناراحت نیستم. از این حبس و کشته شدن راضی هستم و آمادهی شهادت هستم. دارم برای خدا و دین کار میکنم. از چه بترسم؟ حبس من برای آزادی نوع. من زندانی میشوم برای این که شما آزاد باشید. کشته میشوم برای زندگی قوم. مرگ من برای حیات شماست. ولی افسوس میخورم از این که کِشتههای خود را ندرویدم. حیف که این بذرهایی که کاشتم خودم نیستم که برداشت کنم. البته آثارش بعدها برداشت شد و این انقلاب و اتفاقات، محصول بخشی از زحمات سید جمال و امثال اوست. به آرزویی که داشتم، کاملاً نائل نشدم. شمشیر شقاوت نگذاشت بیداری ملل شرق را ببینم، و این اتفاق افتاد. انقلاب اسلامی، اوج قله بیداری ملتهای شرق است.
میگوید دست جهالت نگذاشت صدای آزادی را از حلقوم امم شرق بشنوم. ای کاش تمام تخم افکار خود را در مزرعه متعدد افکار ملت کاشته بودم. حیف که وقتم را صرف شاهان، حاکمان و نخبگان کردم، فکر میکردم آدم میشوند. گرفتار دنیای خودشان و تحت سلطه بیگانه و فاسد هستند. کاش به جای آنها مستقیماً سراغ ملت، جوانان، مساجد، مردم و روحانیون میرفتم، همان کاری که امام کرد.
ببینید امام دقیقاً مسیری را رفت که سید جمال آخر عمرش به این نتیجه رسید. امام این کار را کرد و موفق شد. میگوید چه خوب بود تخمهای بارور خود را در زمین شورهزار سلطنت فاسد نمیکردم. مدام سراغ سلاطین رفتم، اینها آدم نمیشوند و وابسته هستند. آنچه را که در این مزرعه کاشتم، به ثمر نرسید و آنچه را که در این زمین کبیر کاشتم، فاسد شد. هر جا با مردم، ملتها، علما و نخبگان و تودهها کار کردم، آثار آن را دیدم. انقلاب در مصر، افغانستان و هر جا که سراغ مقامات، خواص، روشنفکران، سلاطین و مقامات رفتم، چیزی از آن درنیامد. در این مدت، هیچ یک از تکالیف خیرخواهانه من به گوش سلاطین مشرق زمین فرو نرفت. امیدواریها به ایران هم بود. آخرش همه امیدم به خود ایرانیها بود. اما اجر زحماتم را به فراش غضب حواله کردند. این هم برخورد ایرانیها با من. با هزاران وعده و وعید عثمانی به ترکیه احضارم کردند. این نوع معلول و مقهورم نمودند. اینجا هم زدند من را ناقص کردند و در زنجیر هستم غافل از این که انهدام و انعدام صاحب نیت موجب انعدام نیت نمیشود. صاحب این فکر را میکشید، اما این فکر و هدف را که نمیتوانید نابود کنید. این حرفها میماند و دیگران این پرچم را برمیدارند. صفحهی روزگار، حرف حق را ثبت میکند. حرفهای من امروز شنیده نشد، فردا شنیده خواهد شد و همینطور هم شد. میگوید دوست گرامی، خواهشمندم این آخرین نامه را به دوستان عزیز و هممسلکان ایرانیام برسانید و زبانی به آنها بگویید شما که میوه رسیدهی ایران هستید و برای بیداری ایران دامن همّت به کمر زدهاید، از حبس و قتال نترسید. از این که شما را بکشند، زندانی یا تبعید کنند، نترسید.
ببینید این خط، آن موقع عمل نشد اما امام انقلاب به آن عمل کرد. تمام آرزوهای سید جمال، مدرس، میرزا کوچک خان، شیخ محمد خیابانی، کاشانی، نواب، مصدق و دیگران در انقلاب اسلامی امام محقق شد و امروز دارد کل منطقه را از چنگ استکبار و استبداد نجات میدهد. انشاءالله. میگوید نترسید و از جهالت ایران خسته نشوید. از حرکات مذبوحانه سلاطین متوحش و وحشت نکنید. با نهایت سرعت بکوشید، وقت کم است. با کمال چالاکی کوشش کنید. طبیعت و قوانین این عالم به نفع شماست. اینها ماندنی نیستند. خالق طبیعت مددکار شماست. خداوند قوانین این عالم را چیده است. شما در مسیر سنت خدا حرکت میکنید اینها که خلاف سنت خدا هستند، از بین میروند. این سیلی باید همه چیز را تغییر دهد. تجدد به معنای درست کلمه، به سرعت در شرق در حال گسترش است. دنیای شرق اینگونه نمیماند. اوضاع بهم خواهد ریخت. بنیاد حکومتهای استبدادی منهدم میشود و ماندنی نیستند. شماها تا میتوانید در خرابی اساس این حکومتها بکوشید، نه به قلع و قمع اشخاص. میگوید هدف ما زدن اشخاص، حتی شاه و درباریان، نیست. هدف، زدن این سیستم است. باید انقلاب شود. این نوع حکومت کردن باید عوض شود. شما تا قوا دارید، در نسخ عاداتی که میانه سعادت و ایرانی سدّ سدید کرده، کوشش کنید، نه از نیستی صاحبان عادات. عادات غلطی که بین ایرانی و سعادت ایستاده و دیوار کشیده و یک سد نفوذ ناپذیری شده، آن سد را خراب کنید. هدف ما زدن کسانی که به این عادات بد معتاد شدهاند، نیست. ما با اشخاص دشمن نیستیم، ما با این افکار غلط دشمن هستیم. اگر اشخاص بروند و افکار بمانند، افراد دیگری میآیند و همان کارها را میکنند. هر گاه بخواهید اشخاص را مانع شوید، وقت شما تلف میشود. درگیر اشخاص نشوید. اگر بخواهید صاحب عادتی را از بین ببرید، دوباره آن عادت افراد دیگری را به خود جذب میکند. یکی را از بین میبرید، یکی دیگر میآید همان کار را میکند. مبنای آنها را بهم بریزید. سعی کنید موانعی را که بین شما و سایر ملتها واقع شده، رفع کنید. شما چرا با زبانهای ترکی، عربی، فارسی و ... با هم حرف نمیزنید؟ یک زبان مشترک پیدا کنید و همه با هم ارتباط بگیرید و گول حرف عوامفریبان را نخورید. این آخرین نامه سید بود. ایشان در 60 سالگی شهید میشوند و شبانه او را دفن میشوند. برخی از بزرگان هندی، اروپایی، ترک، عرب و ایرانی که در ترکیه بودند، در تشییع جنازه او شرکت کردند و برای او نوشتند: با کوششهای این مرد که پیکرش اینجاست، چه بسیار گرسنگانی سیر شدند، برهنگانی پوشیده، بیمارانی مداوا شدند و از اثر کار و زحمت او چه بسیار آوارگانی به سامان رسیدند. چه بسیار مادران کودک از دست دادهای که کودک خود را به دست آوردند و در آغوش گرفتند. چه بسیار روستاییان تیرهبختی که همه چیزش را از دست داده بود، دوباره زندگی یافتند و به وسایل کشاورزی و معاش دست یافتند. با قلم و زبان او چه جانها که زنده شد، خردها که بیدار شد، گمراهانی که راه یافتند و مفاسدی که اصلاح شد. حقهای از دست رفته مسلمین به آنها بازگشت.
بعدها که ۵۰ سال بعد از شهادتش، او را در کابل بردند دفن کردند، بسیاری از مردم و علمای ایران، از جمله مردم اسدآباد، اعلام کردند که حالا که نبش قبر کردند به شهر خودمان بیاورید چرا به آنجا بردهاند؟ باید او را به ایران و شهر خودش بیاورند و به مقامات ایران هم گفتند. اما پهلوی نمیخواست حتی جنازه سید جمال به ایران برگردد، چون میدانست مزار سید جمال میتواند منبع شورش و الهام علیه رژیم پهلوی باشد و لذا اجازه ندادند او را به ایران بیاورند و همانجا ماند. آنجا هم متأسفانه ایشان را نمیشناسند و اینجا هم نمیشناسند.
مسئله ما شخص سید جمال نبود و نیست. اشخاص هدف نیستند، وسیله هستند. اشخاصی که این هدفهای بزرگ را پیش بردهاند، باید درست شناخته شوند. سید جمال حتماً قابل نقد است؛ هم بخشی از مقالات و افکارش و هم بخشی از روشها و سیاستهایش. خودش هم در آخرین نامهاش به خودش انتقاد میکند و میگوید: کاش اینگونه نمیکردم و آنگونه عمل میکردم. روش من اشکالاتی داشت. همه مشکلاتی دارند. اما ببینید که ۱۰۰ و اندی سال پیش، مسلمین، از جمله ایرانیان، در چه وضعیت بدی بودند و حالا به خیلی از آن اهداف نزدیک شدهایم و باید این مسیر را ادامه دهیم. ارزش آنچه را که به دست آوردهایم، بدانیم و ارزش آنچه را که هنوز به دست نیاوردهایم هم بدانیم و برای به دست آوردن آن تلاش کنیم.
به روح مطهر سید جمالالدین اسدآبادی، عالم بزرگ ایرانی و شیعه درود میفرستیم و به همه کسانی که گمنام یا نامآور در مسیر احیای اسلام و امت اسلام تلاش کردهاند، به روح مقدس همه آنها درود میفرستیم و امیدواریم این پرچم را بر سر دست نگه داریم و نسلهای بعدی، سید جمالالدینهای بزرگتری، مدرسهای بیشتری و امثال این بزرگان انشاءالله به تاریخ اسلام، ایران و بلکه جهان تحویل دهند.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
هشتگهای موضوعی