شبکه یک - 13 اسفند 1403

اینک صدای خداوند(۲)

ماه مبارک رمضان

بسم‌الله الرحمن الرحیم

آخرین حلقه‌ی این زنجیره‌ی پروژه‌ی نزول انسان به زمین، این بود که عیب آن‌ها برای خودشان ظاهر شود، یعنی این که خودشان را با برگ بهشتی بپوشانند. در آن لحظه، انسان برای اولین بار فهمید که چه عیب‌ها و چه محدودیت‌هایی دارد، چه نیازهایی دارد و چه گرفتاری‌هایی خواهد داشت. این شاید آخرین عامل و آخرین حادثه‌ای بود که باید اتفاق می‌افتاد که عیب خودشان برای خودشان ظاهر شود و بعد از آن، وقتی این عیب آشکار شد، دیگر نمی‌توانست در بهشت و با آن سبک زندگی باشد.

چرا بحث عورت و آلت تناسلی آدم و حوا به عنوان عیب این‌جا مطرح شده است؟ شاید به این عنوان که مظهر تمام تمایلات مادی و تعلق انسان‌ها و تولد انسان‌ها در این عالم طبیعت، همگی مربوط به آلت تناسلی است و انگار نمونه‌ی همه‌ی اعضای جسمی و مادی و مظهر تمام تمایلات مادی و طبیعی ماست؛ نیاز به غذا، رشد، استراحت، مسکن، ازدواج و همه این‌ها که مربوط به بدن و جسم است و اساساً چگونه از این جسم، اجسام بعدی بیرون می‌آیند. تکثیر و تولید مثل از طریق عورت صورت می‌گیرد و در واقع، آن بُعد جسمی، مادی و معیوب بشر به همین عورت و عیبی که برای خودش آشکار شد، برمی‌گردد. و عیبی که برای خودشان آشکار شد، قبلش خلقت بشری و زمینی آدم و حوا تمام شده بود و وارد بهشت شدند. این فاصله، مدت زیادی نبود که در بهشت بودند. آن‌قدر به آن‌ها مهلت داده نشد که حالا به زمین بروید و زندگی طبیعی را شروع کنید و آن‌جا عیب‌هایتان را بفهمید. نه، همان‌جا در بهشت، در همان فرصت، برای زندگی طبیعی و مادی آماده می‌شدند، متوجه عیب خودشان و نیازها و لوازم و ابزار زندگی دنیوی و احتیاجات این حیات می‌شدند. آن‌ها را ببینند و بفهمند. هنوز روح ملکوتی و ادراکی که از عالم بالا، عالم ارواح و عالم فرشتگان داشتند، هنوز به زندگی دنیوی، طبیعی و مادی آلوده نشده و گرفتار نشده، باید این انتقال صورت بگیرد. لذا می‌فرماید: شیطان وسوسه کرد «لِیُبْدِی لَهُما ما وُورِیَ عَنْهُما» برای این که برای آن‌ها آشکار و ظاهر شود چیزی که از آن‌ها پوشیده بود. یعنی چیزی وجود داشت، اما خودشان، آدم و حوا، تا آن لحظه خبر نداشتند،. بعد از آن میوه ممنوعه، آگاه شدند که عجب! از این به بعد ما این هستیم و این‌گونه هستیم. پس آن عیب‌ها بوده، اما پوشیده بوده است، ولی قرار نبوده پوشیده بماند و آن پوشیدگی موقت بوده است. یک بار صورت گرفته است، چون بعد که به زمین آمدند، دیگر نمی‌توانستند برای مدت طولانی، این عیب و نیازها پوشیده بماند. یعنی خلقت آدم و حوا وقتی در زمین تمام شد، بلافاصله قبل از این که متوجه عیب‌هایشان شوند که پوشیده شده بود، داخل بهشت شدند، سپس در آن‌جا عیب‌ها آشکار و وارد زندگی زمینی و طبیعی شدند. چرا از بهشت بیرون آمدند؟ همین آیه هم الهام‌بخش است که ظاهر شدن عیب‌های انسان در زندگی زمینی با خوردن آن میوه ممنوعه بوده است که آن هم قضا حتمی خدا بود و باید انجام می‌شد. اما باید به اراده و انتخاب خودشان انجام می‌شد که فرمود: مراقب باشید ابلیس شما را از بهشت بیرون نکند، چون به مشقت می‌افتید. «فَتَشْقی» یعنی به سختی می‌افتید. «أَخْرَجَهُما مِنَ الْجَنَّةِ» آدم و همسرش را از بهشتی که داشتند، بیرون کرد. در آیه‌ی دیگر می‌فرماید: خدا این خطای آن‌ها را بخشید. بعد از این که توبه کردند، متوجه شدند، بازگشتند، شرمنده شدند و دنبال اصلاح بودند، خداوند بخشید، اما دیگر نمی‌توانستند به بهشت برگردند، چون برای آن بهشت آفریده نشده بودند. باید به دنیا هبوط می‌کردند و این‌جا زندگی را آغاز می‌کردند. پس این محکوم شدن به زندگی در زمین، با خوردن میوه ممنوعه و این که عیب‌هایشان آشکار شود و بعد بیایند، اگر از قبل جزو پروژه و قضا حتمی الهی نبود، وقتی توبه می‌کردند، آثار گناه پاک می‌شد. توبه پاک می‌کند. انگار گناه نکرده‌اند. چرا دوباره به بهشت برنگردند؟ چرا از آن‌جا اخراج شوند؟ چرا برگشت به بهشت محال بود؟ برای این که برنامه و پروژه از اول همین بوده که به زمین بیایند. پس این که انسان، آدم و حوا، از بهشت خارج و زمینی شدند، حتی مشخص می‌شود علت اصلی‌اش آن میوه ممنوعه هم نبوده است. دقت کنید، این نکته خیلی مهمی است که بعضی مفسرین هم به آن توجه داده‌اند. الان در ذهن همه این است که چون میوه ممنوعه را خوردند، از بهشت به زمین آمدند، به عنوان مجازات. در حالی که طبق این بررسی و با کنار هم گذاشتن آیات، از اول قرار همین بوده که به زمین بیایند. اما چرا این اتفاق افتاد؟ نه برای خوردن میوه ممنوعه، برای اثری که داشت. آن اثر چه بود؟ ظهور عیب، ظهور عیب آدم و حوا. درست است که منشأ آن، خطا و خوردن میوه ممنوعه بود و منشأ آن وسوسه شیطان و بازی خوردن آن‌ها بود، اما به تنهایی کافی نبوده است. وسوسه شیطان باعث هبوط نشده است. حتی خوردن میوه ممنوعه هم مستقلاً باعث و علت این هبوط نبود. علت هبوط این بوده که می‌فرماید عیبشان بر خودشان آشکار و ظاهر شد. وقتی این عیب خود را دیدند، دیگر نمی‌توانستند آن زندگی را ادامه دهند و اتفاق جدیدی افتاد.

نکته دیگر، عهد آدم است که خداوند می‌فرماید با او عهد کردیم که در آغاز همین ماجراست که فرمود: «لَقَد عَهِدنا اِلی آدَمَ» ما با آدم عهد کردیم. «مِن قَبلُ» از قبل عهد کرده بودیم و «فَنَسیَ» فراموش کرد. عزم لازم را در او ندیدیم. عهدی بسته بودیم، سهل‌انگاری کرد. این عهد چه بود؟ عده‌ای گفته‌اند که عهد همین بوده که به درخت نزدیک نشوید. یک نظر دیگر این است که با شما عهد کردیم، گفتیم و قرار گذاشتیم که شیطان دشمن شماست، این را هم فراموش کردید که او دشمن شماست. برخی دیگر از مفسرین گفته‌اند که آن عهد، همان میثاقی است که خدا با انسان بسته است، همان میثاقی که از همه انسان‌ها و عموما از همه ما گرفته است و از انبیا به طور خاص، میثاق محکم‌تر و مؤکدتری گرفته است. حداقل مفسرین، سه احتمال و تفسیر این‌جا مطرح کرده‌اند که آن میثاق چیست و برخی که با هر کدام از این احتمالات مخالف هستند، استدلال‌هایی علیه آن‌ها مطرح کرده‌اند. مثلاً این که آن عهد این بوده که به درخت نزدیک نشوید و یادشان رفت، یعنی وقتی که از میوه ممنوعه استفاده کردند، یادشان نبوده که خدا گفته شیطان دشمن شماست. این با بعضی از آیات در این زمینه سازگار نیست، چون آن‌جایی که می‌فرماید: «شیطان آن‌ها را وسوسه کرد و گفت: آن‌چه خدا شما را از آن بازداشت، از این درخت، علتی نداشته، جز این که اگر از این درخت بخورید، شما دوتا فرشته می‌شوید یا جاودانه خواهید شد و شما جزو خالدین و جاودانگان خواهید بود.»

آیه بعدی می‌گوید که «قاسمها» شیطان برای این‌ها قسم خورد که «إنّی لکما لمن الناصحی» قسم خورد که من خیرخواه شما هستم و منفعت و مصلحت شما را می‌خواهم. ضرر شما را نمی‌خواهم. وقتی قسم می‌خورد، معلوم می‌شود که انکار خدا و قدرت خدا نکرده است. به چه چیزی قسم خورده است؟ این‌جا گفته شده زمانی که آدم و حوا داشتند از درخت می‌خوردند، نهی خدا را فراموش نکردند. ابلیس هم گفته که خدا نهی کرده، ولی فلسفه‌چینی کرده که توجیه کند نهی خدا خیلی هم مهم نبوده است. یعنی خدا نمی‌خواسته شما جزو فرشته‌ها باشید و در بهشت تا ابد جاودانه بمانید و این به معنی گناه و خیانت به خدا نیست.

آیه‌ی قبل گفته که آدم عهد را فراموش کرد، «فَنَسیَ»، در حالی که این فرمان را فراموش نکرده بود. شیطان دوباره یادش آورده است. ولی توجیهش می‌کند. پس معلوم می‌شود آن میثاق این نبوده است. آن چیزی هم که برخی گفته‌اند که میثاق این بوده که او دشمن شماست، با برخی از ظواهر آیات ناسازگار به نظر می‌رسد. ضمن این که فقط به آدم نگفته‌اند که مراقب ابلیس باشید، به هر دوشان، به آدم و حوا، گفته‌اند. وقتی می‌فرماید: فراموش کردند، جالب است گفته «فَنَسیَ آدَمُ» آدم فراموش کرد. در سوره طه هم وقتی عهد را ذکر می‌کند، باز هم با احتمال سوم، میثاق عمومی که خدا از همه گرفته است، بیشتر سازگار است، نه با این معنا که در این احتمال بوده است، چون آن‌جا می‌فرماید: «وقتی در زمین هدایت و پیام من به شما رسید، هر کس هدایت شود و این پیام را دنبال کند، نه گم خواهد شد و نه به سختی خواهد افتاد، اما کسی که یاد مرا فراموش کند و اعتنا نکند، در دنیا زندگی سختی خواهد داشت و در قیامت هم او را کور محشورش می‌کنیم که چیزی نمی‌بیند و نمی‌داند و گرفتار خواهد شد.» به همین دلیل، نقطه مقابل آن، فراموش کردن عهد است. این نسیان و فراموش کردن و اعراض از ذکر خدا، همان نسیان و فراموش کردن عهد است و عهد می‌شود همان میثاق یاد خدا و میثاق ربوبیت خدا و عبودیت انسان. این احتمال بیشتر سازگار است.

ما معمولاً چه چیزی را فراموش می‌کنیم؟ این است که یک خبر خاص را که گفته‌اند به این درخت نزدیک نشوید، این شخص و از این قبیل. یا معمولاً آن چیزی که یک خطاب عام، دائمی و سراسری است، در تمام عمر و مراحل زندگی، خدا را در نظر داشته باشید که مالک و پروردگار و مدبر دارید. مالک و مدبری دارید که تا ابد در هیچ حالی نباید او را فراموش کنید و شما مملوک طلق او هستید. او مالک مطلق توست و تو مالک هیچ چیز مستقلاً برای خودت نیستی. نفع و ضررت در دست خودت نیست. مرگ، زندگی، حشر و نشر و قیامتت در دست خودت نیست. ذاتاً خودت را مالک هیچ چیز ندان. نه ذاتاً بدان، نه وصفاً بدان، نه فعلاً بدان، نه در ذات، نه در وصف و نه در فعل، خودت را مستقل و خودکفا و بی‌نیاز از خداوند ندان. این‌ها را فراموش نکن. میثاق همین است. این همیشه در معرض فراموشی است. ما هر روز و هر ساعت این را فراموش می‌کنیم. تا وقتی در دنیا هستیم، مدام یادمان می‌رود. غفلت از خداوند و این میثاق. سرگرم خودمان و دیگران، اشیا و اشخاص دیگر می‌شویم و این بدن می‌پوسد. تمام این دنیا هم می‌پوسد. ما مدت کوتاهی این‌جا هستیم و این را یادمان می‌رود. هر کس به این میثاق وفادارتر باشد، به خلافت الهی نزدیک‌تر است، چون خلافت درجات، مراتب و ظهورات مختلفی دارد. آن خلافت تام و کامل برای انسان کامل و «خَلیفَةُ الله» است. تمام کارهای خداوند را به اذن خدا در تمام شئون این عالم می‌تواند انجام دهد. نه ذاتاً، بلکه از طرف خداوند. اگر خداوند علیم و قدیر است، انسان کامل، خلیفه الله، هم علیم و قدیر، عالم و قادر می‌شود. مظهر تام علم و قدرت خدا می‌شود. عالم به علم الهی و مقتدر به قدرت الهی. چرا؟ چون متخلق به اخلاق الهی است و به اذن الله، کارهای الهی می‌کند. در محدوده‌ این جهان تکوین، آن انسان کامل هم در ذات، هم در وصف و اوصاف ذاتی و هم در اوصاف فعلی و افعال و اراده‌اش، همه‌جا به اذن خدا، خلیفه خدا می‌شود و کارهای خدایی می‌کند. خلیفه خدا می‌شود و صفات او می‌شود خلیفه صفات خدا می‌شود و افعال او، نماد و نماینده افعال خدا می‌شود. مستقیماً آثار فعل الله است. یعنی انسان می‌تواند به حدی برسد و انسان‌هایی به این حد رسیده‌اند که در هر چهار جهت، مظهر خداوند شده‌اند، بدون این که چیزی از خودشان داشته باشند و هیچ موجودی، حتی فرشتگان، به این مقام و موقعیت نه به لحاظ علم، نه به لحاظ اراده و عمل نمی‌رسند،. همه موجودات در یک درجه وجودی خاص، در حدی خاص، برخی از صفات جلال و جمال خداوند را به اندازه سطح وجودی، ظرفیت و استعداد وجودی خودشان بروز می‌دهند و به همان اندازه در همان بعد، «خَلیفَةُ الله» هستند. یعنی مظهر اسمی از اسماء الهی می‌شوند. حالا گاهی اسم جزئی و گاهی اسم کلی. خلافت الهی درجات مختلف و کیفیت‌های مختلف دارد و تابع کیفیت ارتباط انسان با اوصاف و کمالات است. برای این که نوع ارتباط و اتصاف روح ماها با صفات الهی، یکسان نیست. هر کدام به میزانی با برخی از صفات الهی و اسماء الهی ارتباط و اتصاف دارند و عده‌ای جور دیگری، به لحاظ کم و کیف و نوعش، و این تفاوت‌هایی است که بین انسان‌ها وجود دارد.

گاهی این صفات کمالی و اخلاق الهی در برخی از ما مانند حال است، یعنی لحظه‌ای و موقت است. یک مرتبه یک حالت نورانیتی می‌آید و در آن لحظه، خیلی پاک هستیم و انسان می‌شویم. ما در همان حد حال «خَلیفَةُ الله» هستیم که کاملاً قابل زوال و سریع است، در حد چند لحظه یا چند ساعت. یعنی خلافت ما محدود و موقت است و بیشتر نیست. برخی هستند که برخی صفات الهی در آن‌ها نهادینه شده و حال نیست، ملکه شده است. خب خلافت آن‌ها ملکه است، ادامه دارد. برخی بالاتر از این هستند. آن صفات الهی و صفات کمالی، عارض بر آن‌ها نشده است، بلکه جزو ذاتشان و با آن صفت یکی شده‌اند، قابل تفکیک نیست. قوام ماهوی آن‌ها به آن مربوط است. یعنی آن صفات اخلاقی مقوم ماهیتشان می‌شود، از اجزای ذاتی و ماهوی آن‌ها می‌شود. تا این‌ها هستند، این ذات و ماهیت و خلافت هم هست. پس مراتب بالا می‌رود. بالاتر از آن، رتبه‌ای است که قله تکامل و کمال، «خَلیفَةُ الله» مطلق، انسان کامل است که آن‌جا صفات، ماهیت او بالاتر از هویت او شده، وجودی شده، قوام وجودی او به آن صفات است. دیگر جزئی از ذات او نیست، بلکه عین اوست. عینیت پیدا کرد این کمال با او. یعنی کمالات، هویت او شده، نه ماهیت او، شده خودش، نه جزئی از او. مخصوصاً با تعبیر «اصالة الوجود»، وجودی که اصیل و بسیط است و اجزا ندارد، کمالی اگر دارد، جزئی از او نیست، بلکه عین اوست، چون جزء ندارد. این انسان کامل و خلیفه مطلق خدا می‌شود. خلافت عین وجودش می‌شود. خلافت خدا دیگر قابل سلب از او نیست. ذات او می‌شود خلیفه. بالاترین خلیفه و بالاترین خلافت است و با هیچ خلافت دیگری قابل مقایسه نیست و خلافت او مانند کمالات الهی که دارد، علم، قدرت و حکمت او، همگی عین هویت او شده است. بالاتر از این است که ماهیت، ملکه یا حال موقت او باشد. صفات زائد بر ذات ندارد. صفاتش عین ذات اوست و تفکیک نباید بشود. صفات زائد بر ذات، نفی می‌شوند. همین مسئله در مورد انسان کامل و خلیفه مطلق خدا، که آیت کبری و آیت الله العظمی خداست، هم اتفاق می‌افتد، منتهی از نوع امکانی است، نه وجوبی. همان‌طور که خداوند اسماء حسنی و صفات اولیاء، اسماء الله، ذاتی آن حقیقت نامحدود و عین ذات اوست و فقط در بحث فلسفی، عرفانی و کلام، ما آن‌ها را به لحاظ مفهومی از هم تفکیک می‌کنیم و بحث می‌کنیم و هیچ‌گونه تغایر و تفاوت حقیقی و تفکیک حقیقی از ذات الهی ندارند، در مورد خلیفه کامل، خلیفه مطلق و انسان کامل هم به همین صورت است، چون مظهر همان اسماء و صفات الهی و آیت همان صفات است. منتهی از نوع محدود و وابسته امکانی. درست است که صفات کمالی انسان، مانند خداوند نیست و محدود است، اما عین ذات اوست. تفاوت مفهومی با هم و با ذات دارند، اما هیچ کدام نه با هم و نه با ذات آن خلیفه خدا، ذات مقدس انسان کامل، جدایی ندارند. انسان کامل، آیت جامع خداست و هر چه بخواهی خالص‌تر او را بشناسی و به اوج اخلاص در معرفت او برسی، همان‌طور که در مورد خداوند می‌گوییم صفات زائد بر ذات را باید نفی کنیم که کمال اخلاص است، نفی صفات از او. این‌جا هم همین‌طور است، اما از نوع بشری‌اش. این که صفات کمالی خدا را نفی کنید، در واقع می‌خواهد بفرماید، این روایت حضرت امیر است که نوعی اتحاد، بلکه عینیت مصداقی بین اوصاف و موصوف، صفت و موصوف، وجود دارد. وقتی می‌گویند: وحدت ذات و صفت در مورد خداوند، این فقط در مورد خداوند نیست، در مورد «خَلیفَةُ الله» و انسان کامل، با این که ذات ممکن است، نه واجب، اما برای او هم محال نیست. تفاوت واجب و ممکن، همان وجوب و امکان است که وجود، صفات، ذات و همه چیزش وابسته به خداوند است و خودش مستقل چیزی نیست. دقت می‌کنید؟ او غنی بالذات، غنی محض، و تمام کمالات وجودی را نامحدود از خودش دارد. انسان ممکن، فقیر صرف، بلکه فقر است و فاقد همه‌ی این‌هاست، هم در وجود، ذات، صفات و افعال، از طرف خودش. در این که ذات واجب، خدای متعال، کمالات وجودی برای خودش واجب است، اتحاد آن‌ها با هم و وحدت مصداقی صفات با هم و اوصاف با هم و با ذات واجب الهی، این اتحاد هم واجب است. همین اتفاق در مورد انسان می‌افتد. این ظرفیت در انسان وجود دارد، منتهی همه از نوع امکان و ممکن است، نه واجب. چون وجودش امکانی است، تمام شئون او امکانی است. خدای متعال برای انسان چه ظرفیتی گذاشته است؟ می‌شود خدای‌گونه، نه این که خدای دوم باشد، به گونه‌ی خدا. یعنی در بسیاری از جهات، خلیفه خداست. چرا خلیفه می‌گویند؟ چون نماینده اوست، خدا را در خودش نشان می‌دهد و خدا را می‌شود در او دید. اگر هیچ شباهت، سنخیت و ارتباطی بین این انسان و خداوند نیست، چطور نماینده و خلیفه او و «وَجهُ الله» می‌شود؟ حالا این‌جا البته نکات ظریفی وجود دارد که اگر رعایت نشود، توهم شرک، الحاد و از این قبیل پیش می‌آید، اما اگر دقت شود، یک نگاه توحیدی ظریفی از آن برداشت می‌شود. می‌تواند خلیفه شود، می‌تواند با اذن خدا، لطف ویژه خدا، رعایت احکام خداوند و رعایت شریعت، فطرت روح را بر طبیعت تن حاکم کند و عقل و شهود را بر حس، حواس و غرایز مسلط کند. نه این که آن‌ها را تعطیل کند، بلکه تعدیل، مدیریت و تنظیم کند و در صراط مستقیم انسانیت، صراط الله، صراط مستقیم، براند و ارتقا بدهد و بالا و بالاتر برود. ولو در طبیعت است، اما جسم او در طبیعت است، اما روح او از طبیعت رهیده و بر طبیعت مسلط شده است که این‌جا بحث جهاد اکبر و هجرت بزرگ عقلانی و قلبی پیش می‌آید که ضمن این که عقل مفهومی را قربانی نمی‌کند و نابودش نمی‌کند و عمل جوارحی، ظاهری و شریعت را باید کاملاً رعایت کند، اما در عین حال، در مراتب شهود باطنی، مدام اوج بگیرد. همه این کمالات برای انسان کامل وجود دارد. همه این ظرفیت‌ها کم و بیش در انسان هست. در عین حال، حتی کامل‌ترین انسان و هر چه غیر خدا و ماسوی الله، که در واقع هیچ وجود و حقیقت اصیلی ندارد، نه فقط فقیر، بلکه فقر است. فقیر می‌شود یعنی این که قبلاً مستقل از فقر بوده است. یعنی فقر جزو ذات او نیست، در حالی که نه تنها فقر جزو ذات ماست، بلکه عین ذات ماست. انسان با تمام کمالات و استعدادهایش، ذاتش عین فقر و وابستگی است و چیزی از خودش ندارد و نیست و نمی‌داند، حتی انسان کامل. خلافت انسان کامل هم مانند کمالاتش که عین هویت اوست، هویت او همان فقر و وابستگی و ربط وجودی به خداست. بنابراین خلافت او هم به همین صورت است. خلافت انسان و آدم مستقل نیست، همه از اوست. خلافت او هم عین ربط به آن مستخلف عنه، که خلیفه از طرف او هستی. آن وقتی که اساساً خلیفه خودش مطرح نیست، هر چه هست خداست، از خداست، برای خداست، به سوی خداست. هرگز «خَلیفَةُ الله»، انسان کامل، مردم را به خودش دعوت نمی‌کند. همه چیز و همه کس را به خدا دعوت می‌کند. هیچ تصرفی از تصرفات خود را در انسان، در جهان جهان و دیگران، مستقل از فعل، تصرف و اراده‌ الهی نمی‌داند. همه این‌ها عین ربط به تصرف الهی، تصرف خداست که تصرف او مالکانه و مستقل است. تصرف همه بقیه موجودات دیگر، از جمله انسان کامل، اعجاز، کرامت و ولایت تکوینی، همگی عین ربط به تصرف قدیر و قادر اصلی است که خداوند است. تمام جهان امکان، همه این عالم و عوالم، در نگاه انسان کامل و «خَلیفَةُ الله»، چیزی نیست جز آینه‌ی وجود الهی و آینه فعل، وصف و اوصاف او و تصرف هر موجود در هر موجود دیگری، عین همان وابستگی و فقر و تجلی آن اراده است. همان‌طور که خداوند در موضع عفو و رحمت، «أَرْحَمَ الرَّاحِمینَ»، و در موضع نکال و نقمت و انتقام، «أَشَدُّ الْمُعاقِبینَ» است، همان‌طور که خداوند مهربان‌ترین مهربانان و سخت‌گیرترین مجازات‌کنندگان است، «خَلیفَةُ الله»، انسان کامل، پیامبر، پیامبران و اهل‌بیت هم همین‌طور هستند. منتهی نه خشم، نه عشق، نه نفرت و نه محبت، منشأ و هدف آن‌ خودشان نیست، بلکه خداست و نجات بشر است. همه این‌ها وجود دارد، اما به این معنا نیست که این‌ها می‌گویند انسان کامل، «خَلیفَةُ الله»، پیامبر و امام، خود خدا هستند و به زمین آمدند! نه، هیچ‌کس هرگز نمی‌تواند چنین چیزی را قطعاً به قرآن نسبت دهد و این شرک محض است. هر چه هست، از اوست و از طرف اوست. کسی نیست و کسی را ندارد. خداوند اسماء و صفات علیایی دارد که هیچ انسانی به آن‌ها بار نمی‌یابد و به آن‌ها علم و وقوف پیدا نمی‌کند. این‌گونه نیست همه اسماء را انسان دانست حتی انسان کامل. اسمائی داریم که به تعبیر قرآن و سنت، هیچ‌کس به آن اسماء و صفات الهی راه ندارد و نمی‌داند و نمی‌تواند. اسم مستأثر از آن‌ها تعبیر می‌شود؛ کبریایی و ربوبیت خداوند. خلیفه خدا، چه خلیفه بی‌واسطه که انسان کامل است و چه خلفای با واسطه که خلیفه خلیفه هستند، رتبه‌ خودشان را می‌دانند. همه این ظرفیت‌های عظیم الهی را دارند، اما می‌فهمند که جایگاه و حد و اندازه خودشان کجاست. می‌فهمند که هر چه دارند، از خداست و صراط مستقیم هم شناخت مشکل و استقامت در آن صراط هم مشکل است. به لحاظ علم و معرفت، از مو باریک‌تر و به لحاظ عمل و پیمودن این راه، از لبه شمشیر تیزتر است. «خَلیفَةُ الله» در هر مرتبه‌ای شدن آسان نیست و مرز این‌ها خیلی واضح و روشن و در عین حال، برای بعضی‌ها مبهم است. یعنی مرز «خَلیفَةُ الله» با الله. «خَلیفَةُ الله» خلیفه است، چرا؟ چون حد خودش را می‌فهمد و از تمام موجودات، در محضر خداوند، خاضع‌تر، عبدتر و تسلیم‌تر است. این که حضرت امیر(ع) فرمودند: انسان کامل، «إِیَّاکَ وَ مُساماتِ اللَّهِ فی عَظَمَتِهِ» مراقب باشید ادای خدا را درنیاورید و خودتان را خدای روی زمین، مشابه خدا و خدای دوم ندانید. خودتان را شبیه خداوند در جبروت الهی نشان ندهید، «فَإِنَّ اللَّهَ یُذِلُّ کُلَّ جَبَّارٍ وَ یُهینُ کُلَّ مُخْتالٍ» این‌ها اولاً جباریت، ظلم و خودبزرگ‌بینی است و تکبر است. ثانیاً، دچار توهم شده‌اند و این حماقت است که فکر کنی انسانی شبیه خدا در جبروت الهی و هم‌ردیف خدا در عظمت است. اگر این‌گونه در عرض خدا قرار بگیرید، جبار و مختال هستید و خداوند جباران را ذلیل می‌کند و کسانی را که دچار توهم هستند و خودمرکزبین می‌شوند، خوارشان می‌کند به او اهانت خواهد شد و نشان می‌دهد که چقدر پست است. این به این معنا نیست که انسان کامل، «خَلیفَةُ الله»، پیامبر و اهل‌بیت، خود خدا هستند که به زمین آمده‌اند. به هیچ وجه این‌گونه نیست و متأسفانه کسانی، هم از موافقین و هم از مخالفین، همین برداشت را کرده‌اند و عده‌ای به خاطر همین تفسیر، موافق و عده‌ای مخالف شده‌اند. اگر «خَلیفَةُ الله» ذره‌ای سلیقه، هوس یا انگیزه خودش یا دیگران را معیار قرار دهد، تسلیم وحی خدا، شریعت و احکام خدا نباشد، دیگر خلیفه خدا نیست. اگر انگیزه خودش را بر هدف الهی ترجیح دهد، دیگر خلیفه خدا و انسان کامل نیست. آن جبروت الهی لازم است تا بتواند با ظلم مبارزه کند، باطل را در عالم بشر و در دنیا بکوبد و انسان‌ها را نجات دهد. همچنین آن رحمت الهی لازم است که بین مؤمنین باشد، هوای همدیگر را داشته باشند، همان‌طور که خداوند هوای مؤمنین را دارد. در برابر دشمن و کفار محکم و قاطع باشند و متزلزل نباشند. بنابراین، خشم الهی هم یک صفت کمال است، چنان‌ که خداوند دارد و انسان در زمین خلیفه خدا می‌شود و این‌ها را باید رعایت کند.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته


نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha