شبکه چهار - 10 اسفند 1403

آموزش و پرورش، بدون هدف (از نسل بعد چه می‌خواهیم؟ نمی‌دانیم)

مدیران و دبیران دبیرستان - با شکاف عرش و فرش چه کنیم؟ - تهران - ۱۳۹۲

بسم الله الرحمن الرحیم

یک مشکل برجسته ما این بوده که آثارش را هم داریم می‌بینیم. در حوزه تعلیم و تربیت حرف‌های خوب خیلی زیاد زده شده است. مفاهیم خیلی خوندنی و تحسین کردنی در قانون اساسی آمده راجع به آموزش و پرورش. تا حالا چند تا سند یا شبه سند برای تعلیم و تربیت و آموزش و پرورش نوشته شده است. مصوبات زیادی در شوراهایی مثل شورای انقلاب فرهنگی، شورای عالی آموزش و پرورش بوده است. این‌ها از آن طبقه آسمان هفتم که شروع می‌شود و پایین می‌آید به آسمان دوم دیگر نمی‌رسد. یعنی حداقل یک آسمان و یک زمین بدهکار است به ما. و آن آسمان اولی که نزدیک‌ترین حلقه اتصال مفاهیم نظری و اخلاقی است. با آن چه که در جامعه دارد می‌گذرد و آن بخش حلقه زمینی شدن این مفاهیم است که بالاخره حالا این حرف‌های خوب، درست، قشنگ در مبانی، در روش، در ارزش‌ها خیلی خوب. حالا من الان در مدرسه این‌ها را چه جوری باید اعمال کنم؟ این مشکل، مشکل بزرگی است. به آسانی هم حل نمی‌شود. اصلاً شما می‌دانید انقلاب‌های واقعی به مفهوم تحولات بنیادین در تاریخ، در شرق و غرب عالم، آن وقتی به وقوع نپیوسته است که رژیم سیاسی تغییر کرده است. بلکه آن وقتی به وقوع پیوسته است که رژیم آموزش و پرورشش، نظام تعلیم و تربیت و یکی هم نظام حق‌التکلیف در آن جامعه تغییر کند. از رضاخان یا از اواخر قاجار، تغییرات بنیادین در همین ایران ما از آن لحظه‌ای واقعی شد و مسیر جامعه و حکومت را تغییر داد که آموزش و پرورش را سکولاریزه کرد. نمی‌خواهم بگویم نظام تعلیم و تربیت در دوره قاجار، قبل از این که نظام وابسته علنی بشود یا رژیم پهلوی بیاید یک نظام تعلیم و تربیت اسلامی بوده است. نه. اما شاخصه‌های صریحاً ضداسلامی در آن نهادینه نشده بود. داشت می‌شد. به تدریج این‌ها بیشتر شد.

دوستان می‌دانند اولین نظام که غربی‌ها وقتی بر ایران مسلط شدند، اینجا ساختند حتی قبل از دانشگاه تهران تربیت معلم بود. اولین بورسیه‌هایی که غرب اعلام کرد در همین حوزه تعلیم و تربیت بود. حتی کسانی نامشان هست در تاریخ این‌ها، این‌ها را دولت ایران، اواخر قاجار، برای آموزش صنایع دفاع فرستاد. که این‌ها بروند نظامی‌گری و این‌ها یاد بگیرند در جنگ‌ها دیگر قاجار شکست‌هایش کمتر شود. ولی آنجا می‌گفتند که نه، بعضی از این‌ها را منصرف کردند به تعلیم و تربیت. و اولین گروه بورسیه تعلیم و تربیت بوده است. اولین دانشسرا هم دانشسرای تربیت معلم بوده است. این‌ها معنی‌اش این است که راه برای نفوذ و تسلط، ایجاد هژمونی در یک جامعه مدرسه است. و حتی دارالفنون که با یک رویکرد تشکیل شد ولی با یک رویکرد دیگری تثبیت شد، نماد تحولات آموزشی در کشور بود و نظام آموزش در کشور را ظرف چند دهه جهت و هدف را تغییر داد و شاکله نخبگان جامعه و حاکمیت، ظرف چند دهه تغییر کرد. وقتی امیرکبیر دارالفنون را ایجاد کرد، با یک هدف دیگری بود. ذهن قوی تئوریک نداشت. ولی رویکرد اصلاحی و استقلال‌طلب و دینی داشت. و یک چهره برجسته، چند سال بیشتر در قدرت و دولت نبوده است و در این چند سال چند کار بزرگ در کشور کرده است. شرط‌هایی می‌گذارد اول تشکیل دارالفنون، یکی‌اش این است که ما از کشورهایی که سابقه استعماری در ایران دارند مثل انگلیس و روس و این‌ها معلم و استاد نمی‌آوریم. و دانشجوهایمان را آنجا نمی‌فرستیم. و این خیلی نکته مهمی است. حتی امام در وصیت‌نامه‌اش، دوستان مراجعه بکنند، یک جایی دارد خطاب به نظام، که دانشجو بورسیه می‌کنید، می‌فرستید کشورهای خارج، کشورهایی نباشند که در ایران لااقل سابقه استعماری داشتند. یعنی دانشجو به آمریکا، به انگلیس، به این‌ها نفرستید. به کشورهای دیگر بفرستید. چون آنجا به این‌ها چیزی یاد نمی‌دهند. ذهن این‌ها را می‌سازند و معمولاً مشغول یارگیری و کادرسازی هستند و از طریق این‌ها در فرهنگ کشور و حکومت اعمال نفوذ می‌کنند. اغلب طبقات حاکم در کشورهای اسلامی که الان عوامل استبداد، استثمار و فساد و دیکتاتوری هستند، و بلکه از ۱۰۰ سال پیش تا الان، در تمام کشورهای مسلمان همه این‌ها کسانی هستند که یا در کشورهای خودشان در مدارس مربوط به آن‌ها درس خوانده‌اند یا در آنجا رفته‌اند درس خوانده‌اند و برگشته‌اند. و فقط درس به ایشان یاد نداده‌اند و جالب است که اغلب این‌ها را در رشته‌های فرهنگ‌ساز، گفتمان‌ساز این‌ها را تربیت می‌کردند. چون آن‌هایی که مهندسی و پزشکی و این‌ها می‌خوانند معمولاً جزء به اصطلاح سخت‌افزار سیستم قرار می‌گیرند. کارشان مهم است ولی کار سخت‌افزاری است. ولی این‌هایی که در اوضاع علوم اجتماعی و علوم انسانی کار می‌کنند، این‌ها عملاً نرم‌افزار یک کشور را، یک تمدن، یک جامعه را به عهده می‌گیرند و مدیریت می‌کنند. بنابراین این‌ها حساس بودند که چه کسانی در حوزه نرم‌افزار عملاً آن الیت حاکم بر کشورها را تشکیل می‌دهند. در این قضیه کار کردند و حساس بودند.

رشته‌هایی که دارالفنون ابتدا زمان امیرکبیر گذاشت، شما می‌بینید با رشته‌هایی که بعد از قتل امیرکبیر، عوامل انگلیس حاکم می‌شوند بر دارالفنون، رشته‌ها در آن تغییراتی می‌کند. آن اولویت‌های رشته‌ای تغییر می‌کند. اساتید تغییر می‌کنند. بیشتر اساتید این دفعه دیگر از انگلیس و فرانسه می‌آیند. حتی معماری دارالفنون را تغییر دادند. یعنی باغچه دارالفنون را، گل‌کاری و درخت‌کاری‌اش را به نحوی انجام دادند که وقتی از بالای پشت‌بام، یعنی از یک ارتفاعی دیده می‌شد، پرچم انگلیس بود. و این را بچه‌هایی که در دارالفنون می‌آمدند در حیاط آن قدم می‌زدند، آن‌ها این را نمی‌دیدند. ولی کسی اگر می‌رفته بالای پشت‌بام این را خود کنسولگری انگلیس می‌گوید. می‌گوید از بالای پشت‌بام دارالفنون وقتی که از ارتفاع نگاه می‌کردی، تمام دارو درختب که وسط حیاط و باغچه هست کسی از بالا نگاه می‌کرد پرچم بریتانیا بود. این یک برداشت نمادین می‌کند. روشن بشود مسئله آموزش و پرورش چقدر پیچیده و حساس است. شما هم بهتر از من این را می‌دانید.

در سه حوزه تفاوت‌ها در نظام‌های تعلیم و تربیت در دنیا برجسته می‌شود. در کنار شباهت‌هایش. یعنی اگر بخواهیم نظام‌های تعلیم و تربیت، آموزش و پرورش را با هم مقایسه کنیم در دنیا از قدیم تا الان و در غرب و شرق عالم، در سه حوزه مبنایی قابل تشخیص و تفکیک از همدیگر هستند. یک) تعریف، دوم) فلسفه تربیت است که هدف از تربیت چیست؟ که این دایره‌اش وسیع است. یعنی مثلاً شامل فلسفه اخلاق و ارزش‌شناسی می‌شود. سوم) که این را باید قبل از این دو تا می‌گفتم، مسئله تعریف زندگی است. تعریف زندگی، تعریف انسانی که موضوع کار شما و مخاطب شماست. در این سه حوزه، که این سومی‌اش به بحث انسان‌شناسی مربوط می‌شود و در فلسفه حیات خودش را نشان می‌دهد. در این سه حوزه تمام متفکران درجه اول دنیا، همه این‌هایی که در غرب و شرق عالم راجع به آموزش و پرورش بحث کرده‌اند، فیلسوفان، بتن‌ریزی اولیه این بحث‌ها را کرده‌اند که بعد بقیه آمدند به این‌ها حاشیه زدند، شرح نوشتند و خط این‌ها را ادامه دادند. آن‌هایی که بنیان‌گذاران فلسفه‌های تعلیم و تربیت مختلف‌اند همه آن‌ها مادی یا الهی در این سه تا حوزه نظریه‌پردازی کردند. یعنی شما در غرب که نظام درسی‌ آن را نگاه می‌کنید، از افلاطون شروع می‌کنند، بعد یک مرتبه به روسو تقریباً بطور برجسته می‌پرند. تا دیگران تا جان‌لاک و دیویی یا پیاژه و دیگران. همه این‌ها همه، به خصوص این‌هایی که در ۱۰۰-۱۵۰ سال اخیر به عنوان ایدئولوگ‌های آموزش و پرورش در غرب شناخته شده‌اند که هم حرف‌های بسیار حسابی و دقیق در بحثشان هست، هم حرف‌های بسیار ناحساب در حرف‌هایشان هست. یک جاهایی ما با این‌ها اشتراکات داریم، یک جاهایی تفاوت داریم، یک جایی تضاد داریم. یک جایی هم عینیت و تطابق است. تا الان دانشکده‌های تعلیم و تربیت ما و تربیت معلم ما بطور سیستماتیک ننشسته‌اند این‌ها را بررسی انتقادی بکنند. در شرق عالم هم که شما می‌روید، چین و هند دو مرکز اصلی تاریخ و تمدن و فرهنگ هستند و همه این‌ها نظریه‌پردازان تعلیم و تربیت داشتند که یا تحت تأثیر هندوئیسم و بودیسم بوده است یا تحت تأثیر بعضی حکما اخلاقی و معنوی در شرق دور بوده است و با شرک و بت‌پرستی و این‌ها هم مخلوط می‌شده است. معنویت مشرکانه! هم حرف‌های بسیار عالی و متعالی، هم حرف‌های بسیار مشرکانه که امروز حتی یک کودک دبستانی هم این‌ها را پس می‌زند. در این سه عرصه، یکی فلسفه علم و تعریف علم که اصلاً علم چیست؟ نگاه به علم در مدارس اسلامی چه نگاهی باید باشد؟ و در تفاوت مدرسه اسلامی و غیراسلامی در تعریف علم کجاست؟ کجا فرق می‌کند؟ یکی در حوزه فلسفه تربیت بطور حاشیه‌ای یا بطور خاص در واقع باید گفت البته مسئله فلسفه اخلاق است. و یکی هم انسان‌شناسی و حیات‌شناسی است.

مقوله دیگری به نام فن تدریس و روش‌های آموزشی، متدولوژی آموزش و پرورش است که این‌ها اینجا مورد بحث ما و موضوع اصلی ما نیست. البته خیلی مهم است. ولی بعد از این سه بحث قابل استنتاج است. یعنی اول ما باید بدانیم هدف در آموزش و پرورش چیست؟

پس ببینید یکی بحث که مراد ما فقط حیات‌شناسی بیولوژیک نیست و زیست‌شناسی، زندگی عقلانی و معنوی. مفهوم حیات طیبه، زندگی پاک. فلسفه زندگی و انسان‌شناسی. یکی علم‌شناسی، نگاه به تعریف علم که شامل معرفت‌شناسی، فلسفه علم، تاریخ علم، تاریخ تمدن و فلسفه فرهنگ می‌شود. همین جا می‌خواهم در مسئله تاریخ علم و تاریخ تمدن تأکید کنم. یکی از چیزهایی که از همان ابتدا خود کم‌بینی و احساس حقارت در ماها به وجود می‌آورد، من در خود ما و شما از دوران که رفتیم مدرسه تا الان، این است که کنار تک تک علوم به عنوان مؤسس و نظریه‌پردازان اصلی، مدام اسم چند تا آدم از سه چهار تا کشور خاص در قرن ۱۸ و ۱۹ برده می‌شود. یعنی از کوچکی به ما این‌جوری تلقین و القا شد که شیمی، فیزیک، ریاضیات، فلسفه، حقوق، جامعه‌شناسی، تعلیم و تربیت این‌ها همه از نیمه قرن ۱۹ میلادی اصلاً تولید شده و شروع آن تا شیمی، فیزیک، زمین‌شناسی، نمی‌دانم پزشکی، جراحی، ستاره‌شناسی، جانورشناسی، گیاه‌شناسی همه این‌ها. و در سه چهار تا کشور، انگلیس، فرانسه بعد این اواخر آمریکا و سه چهار تا کشور حاشیه این‌ها. اصلاً یک جوری ترسیم شد تاریخ علم و تاریخ تمدن که الان در ذهن همه ما هم هست که تاریخ هزاران ساله کل بشر تقسیم می‌شود به عصر تاریکی و عصر روشنایی. عصر روشنایی از قرن ۱۸ به بعد است و مربوط به اروپای غربی است. از این لحظه، از اینجا به بعد است که حقوق بشر و فیزیک و شیمی و پزشکی و حقوق و فلسفه و این‌ها همه متولد شده است. بقیه بشر هم نابالغ بودند و هی باید از این‌ها ترجمه کنند. من این را چند بار عرض کردم. این را حتماً من خواهش می‌کنم کتاب‌هایی که در این حوزه هست در این مدارس شما تدریس بشود. حالا به آموزش و پرورش این را هر چه گفتیم هی می‌گویند بله بله. انجام نمی‌دهند. یک کمی هم سختشان است. ولی حداقل در مدارس اسلامی یک بخش ویژه‌ای بگذارید که این بچه‌ها با تاریخ علم و تمدن آشنا بشوند و این را بدانند پدران اکثر علوم، متفکران مسلمان و غالباً ایرانی بودند. و بدانند که بسیاری از این حرف‌هایی که به نام علم جدید دارد زده می‌شود، این‌ها کار چه کسانی بوده است؟ شروع علم جدید، این حرف‌هایی که به نام گالیله و نیوتن می‌زنند همه این‌ها دروغ است. تمام آن چه که به نیوتن و گالیله نسبت می‌دهند به عنوان شروع فیزیک مدرن و هیئت و نجوم مدرن، همه این‌ها از ۷۰۰-۸۰۰ تا ۱۰۰۰ سال قبل در آثار متفکران اسلامی است. من این‌ها را بخشی، از این‌ها را با سند دارم. این که زمین دور خورشید می‌چرخد، مفهوم جاذبه، وزن حجمی، و... دروغ است. در کتاب‌ها هنوز هم می‌نویسند. حداقل شما این‌ها را به معلم و به دانش‌آموزها منتقل کنید. این عقده حقارت یک کمی شکسته شود و بچه کاری کند. این سه تا حوزه وسیع است. با هفت هشت جلسه تمام نمی‌شود. شروع هم تازه نمی‌شود. فقط طرح مسئله می‌شود کرد.

در سه حوزه‌ای که عرض کردم در هر حوزه چیزی حدود ۱۰-۱۲ مسئله اصلی که بین فیلسوفان تعلیم و تربیت در غرب و شرق عالم مطرح بوده است و هست. و الان جزء کتاب‌های درسی است ولی بحث نمی‌شود. فقط می‌خوانند، حفظ می‌کنند، می‌روند. یک سلسله سؤالاتی، انسان‌شناسی که شامل روانشناسی هست ولی منحصر در روانشناسی نیست. و این‌ها پایه‌های اصلی مسئله تعلیم و تربیت است. سؤالاتی در حوزه فلسفه علم و تعریف علم. و بخش از تاریخ علم. و سوم در حوزه فلسفه تربیت و فلسفه اخلاق که این‌ها پایه‌های اصلی مباحث نظری است در آموزش و پرورش. بعضی پرسش‌های عملی هم هست که روزمره هست ولی پاسخ‌های نظری می‌طلبد. یعنی یک جوری برمی‌گردد به مسئله حقوق، فلسفه حقوق یا به فلسفه اخلاق برمی‌گردد. بعضی از پدران نظام آموزش و پرورش فعلی در غرب و بعد در جهان عملاً شده‌اند که در نظریات این‌ها ساختمان ساخته شد. چگونه این حرف‌ها کاملاً برمی‌گردد به همین سه تا ریشه که عرض کردم.

از جان لاک تا همین دیویی و دیگران. اول همه‌شان راجع به معرفت و معرفت‌شناسی بحث می‌کنند، این نشان می‌دهد مسئله آموزش و پرورش بدون تعیین تکلیف با معرفت و علم قابل صورت‌بندی نیست. این که چه علم هست، چه علم نیست؟ چه چیزهایی و منابع علم کدامند؟ و متد رسیدن به علم کدامند؟ بعد می‌آید راجع به تعریف انسان بحث می‌کند. انسان چه موجودی است؟ این یک پیش‌فرض می‌گیرد. مثلاً جان لاک که جزو پدران اولیه آموزش و پرورش نظام سرمایه‌داری است یک تعریفی از انسان ارائه می‌دهد. یک کتاب معرفت‌شناسی، یک کتاب انسان‌شناسی نوشته است. شما این دو تا را ندانید، نمی‌توانید بفهمید آموزش و پرورش لیبرال از کدام آبشخور اپیستمولوژیک و معرفت‌شناختی آب می‌خورد و از کدام انسان‌شناسی منشأ گرفته است. بعضی از اشکالاتی که داریم آنجاست. ممکن است در روش یک جاهای زیادی با هم شباهت داشته باشیم. مثلاً روش تلقین، تکرار و تلقین، یک روشی است که هم در مدرسه اسلامی قابل کاربرد دارد هم غیراسلامی کاربرد دارد. در حوزه روش و متد خیلی جاها شباهت و اشتراک هست. اما هدفی که آن روش در آن مسیر به کار گرفته می‌شود با هم متفاوت است. مفاهیمی که با این روش منتقل می‌شوند با هم متفاوت هستند. گاهی در خود روش هم در ریزروش اجرایی هم گاهی با همدیگر این‌ها متفاوت‌ هستند.

حالا چرا باز مجبور هستیم سراغ این‌ها برویم؟ از این جهت که باز اینجا باید یک تأسف دیگر و یک اظهار شرمندگی دیگر بکنیم. غربی‌ها متخصص در شناسنامه‌سازی برای همه چیز هستند و به نظر من این قابل تحسین است. حالا این وسط خیلی چیزهایی برای ملت‌ها و تاریخ‌های دیگر را به اسم خودشان سرقت می‌کنند. شروع صفحات شناسنامه علم و تمدن و فرهنگ و اخلاق و حقوق بشر را همه را جابه‌جا و جعل می‌کنند. ولی بالاخره کار مهمی که انجام می‌دهند این است که در هر حوزه‌ای به خصوص در این ۱۵۰ سال اخیر هر چه که گفتند ثبت کردند. و برای آن تاریخ نوشتند، تدوین کردند. به این معنا که امروز در دانشگاه‌های ما هم و همه جای دنیا هر که می‌خواهد سراغ هر رشته‌ای برود تحت عنوان تاریخ اندیشه، تاریخ سه چهار تا کشور غربی را می‌خواند. منابعی که در اختیارتان است اغلب منابع غربی است. فلسفه حقوق می‌روی همین‌طور است. فلسفه اخلاق می‌روی همین‌طور است. فلسفه تاریخ می‌روی همین‌طور است. تعلیم و تربیت و آموزش و پرورش می‌روی همین‌طور است. چرا؟ برای این که این‌ها در این ۱۵۰ سال گذشته نشستند برای تک تک این‌ها تاریخ نوشتند. بخشی‌اش را تاریخ جعل کردند، بخشی هم واقعاً نوشتند. اگر ما این جور بخواهیم تاریخ بنویسیم و داشته باشیم، دریای عظیمی از منابع در اختیار دانشگاه ما و حوزه ما قرار می‌گیرد. در حالی که الان اصلاً خودشان تاریخ فقه و اصول را هنوز درست تدوین نکرده‌اند. یک علم پیش از ۱۰۰۰-۱۲۰۰-۱۳۰۰ سال، سه چهار تا کتاب آن هم همین اواخر. چند دهه اخیر نوشته شده است. این‌ها را هم باز یک کمی غربی‌ها، مستشرقین کارهایی با اهداف خودشان کردند. بعد یک عده‌ای شروع کردند این کارها را کردند. تاریخ غنی پر از معرفت که در یک دوره‌ای خود غرب و شرق عالم می‌گویند: آقا بزرگ‌ترین تولیدکننده نظریه و بزرگ‌ترین تولیدکننده کتاب در جهان تمدن اسلامی با مرکزیت ایران بوده است. ولی امروز ما در هیچ رشته علمی تاریخی که واقعی باشد و خودمان نوشته باشیم ما نداریم. و یک مصیبتی است. و حداقل الان باید به فکر افتاد. حداقل کارهایی که دارد می‌شود نوشت. استاد پزشکی ما نمی‌داند تاریخ پزشکی ما را. مگر خودش مطالعه شخصی کرده باشد. هیچ مهندسی نمی‌داند مهندسی، نقش مهندسان ایرانی در تاریخ چه بوده است. جامعه‌شناسش، جغرافی‌دانش. حتی یک کسی مثل "ابن خلدون" که به عنوان پدر جامعه‌شناسی مطرح شد، آن هم چون اروپایی‌ها آمدند او را مطرح کرده‌اند این طرفی‌ها به آن دقت کردند. و الا کسی اصلاً به عنوان جامعه‌شناسی تاریخی و این‌ها به کتاب‌های ابن خلدون نظر نکرده بود. یک مصیبت، یک سقوط فرهنگی است. ما حتماً باید در عرصه تاریخ‌نویسی برای همه علوم یک نهضت عظیمی البته به روش علمی داشته باشیم. منابع رایجی که در دانشگاه‌های ما دارد تدریس می‌شود همین‌هاست. یعنی ما منابع رسمی به ثبت داده شده که بخواهیم ناظر به آن‌ها بحث بکنیم، غالباً این‌ها چهارچوبی ندارند. دوم این که روح آموزش و پرورش در ۱۰۰ سال اخیر در دنیا ناشی از این تفکر است. و ببینید دوباره تأکید می‌کنم، غربی‌ها را از این جهت تحسین می‌کنم. خودمان را تخطئه می‌کنم. من آن‌ها را تحسین می‌کنم. وقتی بخواهد آینده را بسازید، باید یک تصویری از گذشته به مخاطبت بدهی. اگر شما تصویری که از گذشته به کل دانش‌آموزان و دانشجویان در دنیا دارید می‌دهید، در تمام دانشگاه‌های دنیا، این باشد که شماها، پدرانتان احمق بودند. شما هیچ‌چیز نیستید، هیچ‌چیز نبودید، کاری نمی‌توانید بکنید. علم و تمدن و فرهنگ و همه چیز از ما شروع شده است. دو مرحله: یکی قدیم از یونان شروع شد. چند قرن ریزه‌خوار یونان بودید. بعد هم در دوره جدید هم ۱۵۰-۲۰۰ سال از اینجا شروع شد، الان هم همه‌تان ریزه‌خوار ما هستید. خب اگر این تاریخ قلابی جا افتاد، شما از همان اول دو تا نتیجه قطعی می‌گیرید که نظام آموزش و پرورش چگونه نباید باشد و چگونه باید باشد. یعنی اصلاً به طور طبیعی جهت به سمت غرب‌زدگی می‌رود، شیب به آن طرف است. و ثانیاً این که احساس حقارت می‌کنی. که دستت خالی است، آقا ما اصلاً حرفی برای گفتن نداریم. یک مقدار فقط موعظه است. به این دو دلیل. حالا عرض هم بیشتر گاهی ناظر به این‌هاست. این‌ها بعد چه آثاری در حوزه روش آموزش و پرورش و رسانه‌ها دارد.

یک پیش‌فرض‌هایی به لحاظ فلسفی، معرفت‌شناختی و انسان‌شناسی در پس توصیه‌های تعلیم و تربیتی وجود دارد. اگر ذهن ما مسلح نباشد، یعنی ما با چشم مسلح به این مفاهیم نگاه نکنیم، مسلح به پرسش‌های فلسفی‌تر است، متوجه نمی‌شویم که کلاهمان را کجا دارد برمی‌دارد. حالا من چند تا مثال می‌زنم. البته این‌هایی که می‌گویم معنی‌اش این نیست که در آثار این‌ها حرف‌های درست، حرف‌های حساب نیست. نه، حرف‌های حسابی که کاملاً معقول و کاملاً مطابق با ارزش‌های اسلامی است در آثار همه متفکران غرب و شرق، یعنی از چین و هند تا لاک، تا روسو، تا دیویی هست. من دوباره اشتراکات را تأکید می‌کنم، منتهی در مورد نکته تفاوت‌هاست. تاریخ این‌ها را نوشتند. ما از نظریات نمی‌دانم ابن سینا و فارابی و این‌ها بگیر تا اینجا. یعنی علمای اخلاق ما در این عرصه آموزش و پرورش نظریه‌پردازی کرده‌اند. این‌ها درست تدوین نمی‌شود و نشده است که بیاید در نظام آموزش عالی ما سراسری تدریس شود. بین فیلسوفان ما در حوزه تعلیم و تربیت، فیلسوفان مسلمان با گرایش‌های مشائی و اشراقی و حکمت متعالیه، نظریات فوق‌العاده مهمی در حوزه نفس‌شناسی، انسان‌شناسی، معرفت‌شناسی، مفهوم علم، دیدگاه‌های فوق‌العاده مهمی است و واقعاً جهانی و تاریخ‌ساز است. بعضی فیلسوفان ما از سه چهار نحله مسلمان داریم که اثر مستقیم در حوزه آموزش و پرورش دارد. این‌ها در دانشگاه‌های تربیت معلم ما، برای معلمان ما این‌ها آموزش داده نشده است. عرفای ما که در حوزه عرفان نظری نظریه‌پردازی کرده‌اند. آن‌هایی که عرفان عملی و اخلاق بحث کرده‌اند. متفکران اخلاقی ما که فیلسوف اخلاق و عالم اخلاق و خودشان هم سالک اخلاقی بودند. یک اقیانوس مطالب در حرف‌های این‌هاست که مستقیم آثار تعلیم و تربیتی و آموزش و پرورشی دارد. و این‌ها در کتابخانه‌ها دارد خاک می‌خورد. بسیاری مباحثی در حوزه فقه و اصول فقه است. این‌ها کاملاً مربوط است به این مباحث. منطق و معرفتی و معرفت‌شناسی. اگر غربی‌ها بود ۲۰ هزار کتاب در مورد شرح این‌ها و تدوین تاریخ این‌ها تا حالا نوشته بودند. دانشگاه ما از این جهت کاملاً فلج و عقب افتاده‌اند. قدرت سازماندهی این‌ها، تدوین این‌ها، عرضه این‌ها، هی حاشیه زدن، هی شرح زدن. مثلاً کانت یک رساله ۱۲ صفحه‌ای نوشته است در جرأت اندیشیدن. تا الان که ما خدمت شماییم هزاران پایان‌نامه به این ۱۰-۱۲ صفحه ناظر به آن نوشته شده است. بعد در اینجا این همه مطالب که اصلاً با این‌ها کاری ندارد. حالا من از آیات و روایات سخن نگفتم که اصل منابع تعلیم و تربیت و آموزش و پرورش، هزاران آیه و ده‌ها هزار روایت سیاسی، اقتصادی، حقوقی، مدنی همه به یک معنا ناظر به تعلیم و تربیت و آموزش و پرورش است که توجه و عدم توجه به آن‌ها، فهم و عدم فهم آن‌ها در آموزش و پرورش تأثیر مستقیم دارد. البته مطالب روشنی است برای شما، چیز تازه‌ای ندارد. ولی چطور این‌ها را گره بزنیم به مسئله آموزش و پرورش. یعنی تأثیر در مدرسه، در آموزش و پرورش آن‌ها بحث شود. حالا مثال جان لاک در حوزه تعلیم و تربیت لیبرال مؤثر است او یک کتاب تربیتی به نام «نگاهی به تعلیم و تربیت» (Education) دارد، مسئله اصلی ایشان در این کتاب این است که یک طبقه جدیدی در اروپا به وجود آمده است، طبقه سرمایه‌دار جدید. همان‌هایی که به اسم بورژوا گفته می‌شود که دوره فئودالی، دهقانی، مالکان زمین و حاکمیت کلیسا و این‌ها دارد تمام می‌شود و این طبقه سرمایه‌دار جدید در اثر تماس با جهان اسلام، این هم بدانید که خیلی مهم است که حالا وقت نیست من به آن بپردازم، یک تحول اقتصادی در اروپا اتفاق می‌افتد. مقدار زیادی طلا بعد از فروپاشی آندلس از طریق ایجاد مستعمرات دریایی از جنوب اروپا، بندر فلورانس و بندر جِنوآ از ایتالیا و آندلس. از این دو نقطه در جنوب اروپا ثروت، تمدن و علم وارد اروپا می‌شود. یعنی نوزایی واقعی از جنوب شروع شده است. مقدار زیادی طلا وارد اروپا می‌شود. ثروت زاد و ولد ظرف ۱۰۰ سال چند برابر می‌شود. مستعمرات از طریق کمک، یعنی استفاده از تجربیات نیروی دریایی مسلمان‌ها و تجارت بین‌الملل آن‌ها و اقیانوس‌نوردی آن‌ها و کشف آمریکا توسط آن‌ها همه این‌ها به این‌ها منتقل می‌شود. یک تحولی ایجاد می‌شود، طبقه جدیدی به وجود می‌آید. یک کسانی مثل جان‌لاک باید پیدا بشوند که البته جان لاک حرف‌های خوب دینی هم زیاد دارد. اما این رویکرد آن است، کاری ندارم. که اصلاً نظام آموزش و پرورش جدیدی تشکیل می‌شود. خودش در دربار انگلیس است. شروع می‌کند نظریه‌پردازی که ما به یک مدارسی برای فرزندان احتیاج داریم این طبقه جدید سرمایه‌داری که دارد در اروپا به وجود می‌آید. دقت می‌کنید؟ هدف آموزش و پرورش از نظر او این است. اصلاً ایشان جامعه را، بچه‌ها را تقسیم می‌کند به دو طبقه: اقلیت، اکثریت. می‌گوید اکثریت که فقرا هستند، طبقه متوسط به پایین‌اند، برای این‌ها سرمایه‌گذاری آموزش و پرورشی لازم نیست انجام بشود. این‌ها را فقط باید به عنوان نیروی کار تربیت کرد. و برای آن‌ها هم برای آموزش و پرورش آن‌ها یک الگو و مدلی می‌دهد. اما هدف اصلی آموزش و پرورش فرزندان طبقه جدید بورژوا و سرمایه‌داری است که در اروپا دارد به وجود می‌آید. می‌گوید: ما باید این‌ها را، یک مقداری الهام از آموزش و پرورش یونان باستان هم هست که شما شبیه این تعبیر را در یونان هم می‌بینید که بربرها و بردگان و این‌ها ارزش تعلیم و تربیت ندارند ولی نجیب‌زادگان در دربار، این‌ها باید آموزش‌هایی ببینند. آن وقت راجع به آن‌ها سنگ تمام می‌گذارد.

نمونه دیگر آن در ایران باستان است که شما می‌دانید یک نظام شبه کاست در ایران حاکم بود قبل از اسلام. در ایران ساسانی. آن نمونه وحشتناکش در هند است، کاست‌های طبقاتی در هند که کاست‌های آموزشی هم ایجاد می‌کرد. نمونه ملایم‌تر آن هم در ایران بود که اصلاً طبقات پایین نمی‌توانستند با درس خواندن تغییر طبقه بدهند اصلاً. یعنی کاملاً نظام آموزش و پرورش طبقاتی دیده می‌شد. و در واقع اسلام آمد این سد آموزش و پرورش را در برابر کل جامعه شکست. و اعلام کرد که طلب علم برای هر مرد و زن مسلمانی از هر طبقه اقتصادی، هر نژادی، هر جنسیتی که هستند بر همه‌شان واجب است. یعنی جهاد آموزش و پرورش عمومی را اعلام کرد و آغاز کرد. و این سد آموزش و پرورش طبقاتی بعد از اسلام شکست. می‌خواهم بگویم در جهان بعد از اسلام شکست که به یک وظیفه شرعی، دینی، عمومی در همه طبقات و همه جوامع تبدیل شد و به عنوان یک عبادت شناخته شد. آموزش به دیگران به عنوان زکات علم شناخته شد. گسترش آگاهی در جامعه، چه آگاهی معنوی، چه آگاهی اخلاقی، چه آگاهی عملی، آموزش شغل و همین سبک زندگی و روش زندگی یک عمل عبادی و جهادی دانسته شد.

خب اگر کسی پس ذهنش گفت: هدف آموزش و پرورش تربیت فرزندان این طبقه جدید است، یک مبانی معرفت‌شناسی دارد. در حوزه اپیستمولوژی و معرفت‌شناسی یک مبنایی دارد. آنجا مبتنی بر آن‌ها یک آراء تربیتی دارد. یعنی اول شما باید بگویی انسان کیست؟ معرفت چیست؟ بعد می‌گویی تربیت چیست؟ از این دو تا باید نتیجه بگیری. تا تکلیف علم و انسان را معلوم نکنی، نمی‌توانی بگویی تربیت چیست؟ و هدف تربیت چیست؟ روی روش تجربی تمرکز می‌کند. آموزش حقیقی از طریق تجربه حسی است. بقیه یا اعتبار ندارند یا اعتبارشان مشروط، مشکوک و مدیون درک تجربی و حسی است. نظریه تعلیم و تربیت بر این اساس شکل می‌گیرد. یک بنیان فلسفی دارد، یک آثار اجتماعی دارد. می‌گوید: هدف تعلیم و تربیت رفاه و خوشبختی است. لذت هر چه بیشتر و هر که بیشتر. لذت هر که بیشتر و هر چه بیشتر. این‌ها را ایشان تصریح می‌کند. در فلسفه اخلاق یک مبنایی را به نام اصالت فایده می‌پذیرد. در فلسفه اخلاق اصالت لذت. در حوزه معرفت‌شناسی اصالت تجربه. دقت کنید این‌ها همه به هم مربوط است. اگر کسی این ارتباطات را نفهمد، بازی می‌خورد. نمی‌داند این هدف، یعنی اول طرف باید بگوید در معرفت‌شناسی اصالت تجربه است. در اخلاق خیر مساوی است با اصالت لذت. این فلسفه معرفت است، این فلسفه اخلاق. در آموزش و پرورش چیست؟ تعلیم و تربیت؟ تربیت کسانی که بیشترین سود و لذت را و فایده را به جامعه و به خودشان در درجه اول برسانند.

خب حالا با این معرفت‌شناسی که علم واقعی فقط تجربه حسی است، هدف اخلاق و محور اخلاق لذت است و هدف جامعه فقط رفاه است. شما می‌توانید پیش‌بینی کنید که از این سه تا پایه چه آثاری در حوزه آموزش و پرورش به وجود می‌آید. مثلاً راجع به استعدادهای انسانی، این مفهوم شکفتگی نفس، این خودشکوفایی و آزاد شدن و رها شدن دو تا معنا می‌تواند داشته باشد. یک معنای عقلانی اخلاقی است که این صددرصد مورد توجه انبیاست. اجازه رشد، شکوفایی، کشف، شکوفایی و رشد استعدادهای بشر را به او بدهید. منتهی یک پیش‌فرض غلط در آن هست و آن این که استعدادها را درست تقسیم‌بندی نمی‌کنند. در همه ما و شما برای رشد، همچنین برای انحطاط ظرفیت‌هایی وجود دارد. ما موجودات دو طرفه‌ایم. هم زمینه رشد است هم زمینه سقوط است. وقتی صحبت از شکوفایی نفس می‌کنید، دارید به کدام دسته از این استعدادها دارید توجه می‌کنید؟ و آیا مدیریت این استعدادها لازم است یا نه؟ با چه مبانی و مبادی و با چه غایاتی و چگونه؟ اما اگر یک بخشی از استعداد هم استعداد مثلاً لذت به هر قیمت، هر نوع لذت به هر قیمت است. الان خب می‌دانید در خیلی از مدارس ساعت‌هایی دارند تحت عنوانی که، البته عنوان آن این است که ما می‌خواهیم آموزش جنسی بدهیم نه برای این که فاسد نشوید، نه. برای این که مثلاً ایدز نگیرید! بعد همان جا می‌آیند همین چیزها را به بچه‌هایی که هنوز به بلوغ جنسی نرسیده‌اند یا اول بلوغ جنسی هستند یاد می‌دهند! در بعضی از این مدارس کلاس‌هایی هست الان در شرق و غرب هم دارد پیدا می‌شود. کلاس‌هایی هست که تحت عنوان منتفی کردن مفهوم حیا. البته عنوان آن این نیست بلکه هدف‌شان این است. عنوان آن آموزش مخاطرات جنسی است. بعد در مدارس، بعضی از مدارس آوردند همین وسایل مربوط به همین جور کارها را رسماً می‌فروشند. این یک مبنایی پشت آن است. این اول تحت عنوان فلسفه تعلیم و تربیت تئوریزه می‌شود که رشد انسان یعنی رهایی تمام غرایز او. نه کنترل غرایز و نه سرکوب غرایز. چون اسلام طرفدار سرکوب غریزه نیست. طرفدار مدیریت غریزه است. طرفدار ارضای مشروع غریزه است. نه مدیریت غریزه، نه سرکوب غریزه و نه رهاسازی غریزه. هر دو را مضر می‌داند. خب همین الان سه تا مبنا در حوزه انسان‌شناسی و اخلاق که آثار تربیتی دارد و سه نوع مدرسه از آن بیرون می‌آید. 1) یک مبنا ارضای نفسانیت تحت عنوان خودشکوفایی. نتیجه‌اش می‌شود مدرسه‌ای که به لحاظ اخلاق و حقوق جنسی خودش دعوت می‌کند آموزش می‌دهد. همین هفته پیش یکی از این‌هایی که کودک‌آزار بودند که او را گرفته بودند در اخبار خواندم که نوشته است که این معلم همین کلاس‌ها در مدرسه بچه‌ها بوده است که باید این تابوی جنسی را برای بچه‌ها در ذهن آن‌ها می‌شکسته که از مسائل جنسی نترسید. این‌ها چیزهای مهمی نیستند، این‌ها چیزهای طبیعی است. و درست به همان معنایی که شما وقتی غذا می‌خورید مگر خجالت می‌کشید؟ رفتار جنسیت هم علنی باشد مثل غذا خوردن، حریم خصوصی و عمومی ندارد. این آقا معلم این‌ها بوده که در این مدرسه‌های دبستان‌ها باید به بچه‌ها آموزش می‌داده است. حالا به خود او به جرم کودک‌آزاری گرفتن که ۶۰-۷۰ تا بچه را اعتراف کرده و اقرار کرده که مثلاً کودک‌آزاری کرده است! 2) یک مدرسه، حالا من این مثال را می‌زنم برای این که خیلی واضح‌تر است. یک مدرسه بر اساس این نظریه شکل می‌گیرد که غریزه باید سرکوب شود. مدارس بودایی، تعلیم و تربیت بودایی. یک مبنای تعلیم و تربیت، هم فلسفه اخلاق هم اسلامی است که می‌گوید غریزه، غریزه از جمله غریزه جنسی نه باید سرکوب شود نه باید رها شود. باید مدیریت شود. یعنی آن را به بخش مشروع و معقول و بخش نامشروع و نامعقول تقسیم می‌کند. خب از دل این هم یک مدرسه دیگر بیرون می‌آید. 3) نگاه به اقتصاد. نگاه به پول، اصالت پول. نتیجه‌اش می‌شود مدرسه‌ای که بچه‌ها یکسره از کوچکی تمام ذهنیتشان این باشد که من بعداً چه شغلی پیدا کنم که بیشترین پول داشته باشم؟ این فقط تنها هدفش می‌شود. 4) یک تفکر، تفکر نفی ماده است. دعوت به ریاضت است. که کم طرفدار دارد ولی هست. که اصلاً به طرف آموزش می‌دهند که اصلاً چگونه تو عالم ماده را نبینی! خب از این هم یک مدرسه خاصی بیرون می‌آید. مدرسه تربیت مرتاض. خودش را کور کند تا با چشم گناه نکند. خودش را عقیم کند تا گناه جنسی نکند. یعنی صورت به جای جهاد با نفس مسئله را پاک کند. 5) یک مدرسه هم مدرسه اسلامی است که از کودکی به بچه آموزش بدهیم که اقتصاد، شهرت، ریاست، از نگاه اسلامی چه جایگاهی دارد؟ به کدام معنا بد است؟ و به کدام معنا خوب است؟ و به کدام معنا نه خوب است نه بد، تابع انگیزه و نیت تو و تابع نتیجه کار توست؟ در یک مدرسه اسلامی باید فرق این سه نوع نگاه به ثروت و پول، سه نوع نگاه به شهرت، سه نوع نگاه به جنسیت، سه نوع نگاه به قدرت و سیاست، این‌ها باید روشن شود که این‌ها هر کدام چه مبنایی دارند و البته این بیشتر باید در حوزه تربیت معلم با معلم‌ها این‌ها باید گفته شود. آن‌ها باید آثارش را به بچه‌ها منتقل بکنند.

من عین عبارت ایشان را اینجا بخوانم که کلی‌گویی نکرده باشم. در قرن ۱۷ انگلیس می‌گوید: جامعه دو طبقه دارد: طبقه اشراف‌اند که مالک، ثروتمندند و عملاً این‌ها مدیر جامعه هستند. و طبقه کارگر و زحمت‌کش که چیزی ندارند، فقط خرج خودشان را می‌توانند دربیاورند و به لحاظ ثروت و قدرت نمی‌توانند در جامعه تأثیر بگذارند. بعد عملاً، عملاً نه تصریحاً توصیه می‌کند دو تا نظام آموزش و پرورش داشته باشیم. یک، فرزندان این طبقات مرفه را ما این‌ها را آموزش بدهیم، طبقه بورژوا و اشراف. اگر این‌ها خوب تربیت بشوند، کل جامعه پیشرفت می‌کند. چون یک اقلیتی همیشه جامعه را اداره می‌کند. ما اگر این اقلیت را که فرزندان اشراف هستند، این‌ها را ما درست روی این‌ها سرمایه‌گذاری کنیم، این‌ها کل جامعه را سازماندهی می‌کنند. بعد بقیه هم که نان‌خور این‌ها هستند، زندگی‌شان تأمین می‌شود. ما نمی‌توانیم کل یک جامعه را تربیت ویژه و آموزش ویژه داشته باشیم. و اما راجع به کودکان ضعفا ما فقط مدارس کار را راه بیندازیم و این‌ها را موظف بکنیم که بچه‌های سه ساله، هیچ، خیلی جا ایشان از پدران حقوق بشر است. می‌گوید فقرا بچه‌هایشان را از سه سالگی در این مدارس بیاورند، ما به ایشان کار کردن یاد بدهیم. و آنجا مهارت‌های یدی یاد بگیرند. و بعد در بازار کار بروند. و جالب است در مدارس این‌ها اصلاً کلمه سوادآموزی را نیاورده است. می‌گوید به این‌ها سواد لازم نیست یاد بدهید. فقط یکی کار یدی یاد بدهید و یکی کلیسا و مسیح و مذهب به این‌ها یاد بدهید. و غذای بخور و نمیر در این مدارس داده شود. عین تعبیرشان است. برای این که اگر این‌ها دو - سه بار شکم‌هایشان سیر شد، دیگر حاضر نیستند کار کنند. آن وقت قوه عامله و کاری جامعه فلج می‌شود. دوستان اگر خواستند کتاب «اندیشه» و «راهبری فاهمه» را مربوط به ایشان ببینند که Conduct of Understanding. آنجا بخشی از این هم ترجمه شده است که بخشی از نظریات خیلی سریع آماده می‌شود. البته این‌ها همه تحت عنوان کمک به طبقات فقیر است. نه این که ما می‌خواهیم به آن‌ها ظلم کنیم. می‌گوید وگرنه این‌ها نه خودشان به فکر آموزش هستند نه هیچی، باید به آن‌ها کمک هزینه هم بدهیم، بچه‌هایشان بیایند اینجا و نمی‌گوید سواد به ایشان یاد بدهیم. سعادت اجتماعی را تعریف می‌کنند. وقتی می‌خواهد بگوید آموزش و پرورش چه‌طور باید باشد، سعادت اجتماعی را اول باید تعریف کند. سعادت و خوشبختی فردی چیست؟ بدن سالم؛ تا بتواند کار کند و ذهنی که بتواند به طور متعارف فکر کند. حالا من نمی‌خواهم بگویم این‌ها همه‌اش غلط است. ما با بخشی از این تعالیم هم موافقیم، با بخشی‌اش مخالفیم. من الان نمی‌خواهم اینجا نقد کنم، فقط دارم توضیح می‌دهم. مثال می‌زنم که چگونه انسان‌شناسی، معرفت‌شناسی و اخلاق‌شناسی و پیش‌فرض‌های این‌ها چه‌طور دخالت می‌کند در توصیه‌هایی که در حوزه آموزش و پرورش می‌کنند که بخشی‌اش توصیه‌های خوب است و بخشی از آن‌ها از منظر ما بد است. این که حالا دانش‌آموز باید هم تربیت جسمی بشود هم ذهنی، خب یک حرف درستی است. طفل و نوجوان، تاکتیک‌های برخورد با این‌ها متفاوت است. این حرف درستی است. چطور از هوای آزاد استفاده کنند؟ تنظیم ورزش، خواب، رژیم غذایی. چه کار کنیم مشروب نخورند؟ مشروبات الکلی نخورند؟ لباس‌ها خیلی گرم و ضخیم نباشد؟ عادتش بدهیم پایش را در آب خنک بگذارد و از این قبیل. که این‌ها چیزهای جالبی است. و این‌ها از جمله آن مباحثی است که متفکران مسلمان در حوزه‌های مختلف بحث شده است.

پدران فیزیوتراپی و ارتباط بدن و اعصاب، و بدن و روان، و انواع روان‌درمانی، ریشه همه این‌ها در آثار متفکران اسلامی است در باب ارتباط روح و بدن. خدمتتان عرض بکنم که حالا این‌ها مسائلی است که می‌شود به آن اندیشید، می‌شود برای آن‌ها افزود، می‌شود چیزهایی را کم کرد. می‌گوید آماده کردن بچه‌ها برای سربازی و برای جنگیدن. و می‌گوید هیچ تمدنی بدون نظامی‌گری ساخته نمی‌شود. اگر نظامان قوی، ارتش قوی داشته باشی می‌توانی تمدن بسازی اگر نه نمی‌توانی. بچه‌هایمان را از کودکی باید تربیت نظامی هم بکنیم، تربیت ذهنی بکنیم و این‌ها را بتوانیم با تعادل آشنا بکنیم.

مثال دیگری را من از آثار دیویی می‌زنم. ببینید چقدر پیش‌فرض‌هایی در حوزه معرفت‌شناسی، اخلاق، فلسفه اخلاق و انسان‌شناسی دارد. خب دوستان می‌دانند جان دیویی در قرن ۱۹ و ۲۰ در آمریکا آثار او جزء شکل‌دهنده‌های اساسی شد در تعلیم و تربیت، آموزش و پرورش آمریکا و کشورهایی که آموزش و پرورش خود را از روی آمریکا کپی‌برداری کردند. حرف‌های قشنگی است ولی با کدام مبنا است؟ می‌گوید هدف آموزش و پرورش مجموعه ارزش‌های انسانی که گرامی‌اند، ارزش‌هایی که مورد پسند همه سلیقه‌ها و همه تشکیلات انسانی قرار بگیرند، با نمادهای متفاوت از طرف کلیسا باید تقویت شود. آن وقت کلیسا واقعاً کاتولیک خواهد بود. این مجموعه ارزش‌های انسانی که قرار است مبنا و هدف هم کلیسا هم مدرسه قرار بگیرد و به خصوص همه سلیقه‌ها در دنیا آن‌ها را بپسندند، چه ارزش‌هایی است؟ این شما باید اول نظریه‌ات را در حوزه فلسفه اخلاق تبیین کنید که اخلاق به چه مفهوم نسبی یا مطلق است؟ و به چه مفهوم عام یا خاص است؟ و به چه مشروط است و به چه مشروط نیست؟ تا شما در این حوزه نظریه‌ای ندهید و نگویید موضع‌تان به عنوان یک متفکر مسلمان یا آموزش و پرورش ما نگویید موضع آن چیست، نمی‌تواند این جمله را که عبارت قشنگی است، نمی‌تواند تأیید کند، یا نمی‌تواند آن را رد بکند. فقط باید سکوت کند. و همه جا هم می‌گوید که ما دنبال یک منش اخلاقی و دموکراتیک هستیم. یعنی برون‌داد هدف آموزش و پرورش تربیت دانش‌آموزی باشد، که او یک) دموکرات باشد، بتواند در یک جامعه صنعتی مفید باشد. این هدف آموزش و پرورش است. در عین حال هم به آن معنا اخلاقی باشد که روزی ده تا دعوا راه نیندازد. یعنی باز اخلاق هم با نگاه پراگماتیستی قبول داریم یک بخشی از اخلاق این است که دعوا نباشد، خشونت کم باشد. اما این همه اخلاق نیست. نه شروع اخلاق نفی خشونت است نه پایان آن نفی خشونت است. یک بخشی‌اش نفی خشونت است. این کتاب «مکتب پداگوژیک» یعنی تربیتی، حالا بگذریم از این که بحث اصلاً دموکراسی تعریف بشود. شهروند دموکرات یعنی چه؟ دقیقاً خود دموکراسی مبانی نظری‌اش چیست؟ چند نوع دموکراسی؟ هر کدام چه‌طور از آن باید دفاع شود؟ در یک کتاب دیگرش که بحث مکتب پداگوژیک و مکتب تربیتی است، می‌گوید که هدف آموزش و پرورش باید این باشد: علاقه به رفاه اجتماع.

خب خیلی سؤالات ریزی اینجا قابل طرح است. یکی تعریف رفاه است. حدود رفاه، اولویت‌بندی‌های رفاه. یکی مسئله این علاقه است که چه سنخ علاقه‌ای است؟ یک، این علاقه منشأ خودخواهانه دارد یا دیگرخواهانه؟ ببینید تک تک این سؤالات از یک پاراگراف ۱۰ تا سؤال درمی‌آید. که آموزش و پرورش اسلامی به این سؤالات یک جور جواب می‌دهد، آموزش و پرورش غیراسلامی، چه مادی، چه هندو و بودایی، یک جور دیگری جواب می‌دهد به این‌ها. البته یک جاهایی هم جواب مشترک است. آیا این علاقه علاقه عقلانی است؟ آیا علاقه پراگماتیستی است؟ آیا علاقه عاطفی است؟ هر کدام از این‌ها برای چیست؟ عادت غایی، اخلاقی است که تمام عادات تربیتی با آن باید مرتبط بشوند. یعنی چه؟ یعنی تعلیم و تربیت وقتی معنا پیدا می‌کند که شما عادت غایی را در آن معلوم کنید. عادات خاص تربیتی قابل تعریف نیستند الا بعد از تعریف عادت غایی. بعد یک بحثی دارد راجع به نقش معلم. که معلم چه‌طور می‌تواند این منش اخلاقی را در جامعه ایجاد کند؟ چقدر سهم کودک و دانش‌آموز در این که آزادانه از درون، خودش بخواهد همکاری کند و تحت فشار معلم و مدرسه و نظم فیزیکی نباشد. معلم چقدر وظیفه و نقش دارد در این که ارزش‌ها را به دانش‌آموز منتقل کند؟ آیا ارزش‌های یک جامعه خاص را یا ارزش‌هایی که آنجا می‌گوید ارزش مورد تأیید همه صلاحیت‌ها باشد که شاید منظورش ارزش‌های فطری است. ولی احتمالاً آن هم نیست. چون ایشان در یک جای دیگر بحث فطرت را به این شکل تأیید نمی‌کند. نقش مشارکت دانش‌آموز در پیشرفت جامعه. قدردان بار آوردن دانش‌آموز نسبت به اهداف اجتماعی. و این که دانش‌آموز بتواند نیروهای طبیعی و اخلاقی خودش را به کار بگیرد. نسبت نفس و عقل. و غلظت عقلانیت و نفسانیت در یک عملی که آزادانه از درون کودک شکل می‌گیرد، رفتار خودجوش طبیعی، چه نسبتی است؟ چون خودجوش ممکن است خودجوش عقلانی باشد، ممکن است خودجوش نفسانی باشد، ممکن است ترکیبی از این دو تا باشد. و اتفاقاً اختلاف آموزش و پرورش دینی و سکولار از جمله همین جاها شروع می‌شود. یکی از حوزه‌های تربیتی که باید راجع به آن جدی بحث شود اینجاست. از تحقق نفس صحبت می‌شود. این را هم اگزیستانسیالیست‌ها به یک شکل بحث کردند، هم پراگماتیست‌ها به یک شکل دیگری.

سؤال اساسی این است: تحقق نفس یا به یک عبارت دیگر خودشکوفایی چیست و چه نسبتی با خودارضایی روحی و جسمی دارد؟ نسبت تحقق نفس با خدمت اجتماعی. خدمت اجتماعی در چهارچوب کدام فلسفه؟ مفهوم تحقق نفس دقیقاً چیست؟ زندگی اخلاقی می‌کند. اما وقتی اخلاق را دارد تفسیر می‌کند ایشان، شما می‌دانید پراگماتیست‌ها اصلاً فلسفه اخلاقشان مبتنی بر مبانی نظری و استدلالی، برهانی خیلی نیست. بیشتر ناظر به چیست؟ عمل‌گرایی، فایده‌گرایی که من کاری ندارم شما با چه استدلالی دارید حرف می‌زنید، نتیجه‌اش چیست؟ برونداد آن چیست؟ امکان دادن به رشد طبیعی کودک. نقش منفی معلم در نفی تعادل روانی کودک. که معلم‌ها گاهی به جای این که به رشد کودک کمک بکنند، رشد او را سرکوب می‌کنند یا مسیر رشد را منحرف می‌کنند. این‌ها، این‌ها نکات مهمی است. ایشان اول این‌قدر رؤیایی روی کاغذ آموزش و پرورش را نوشت اما بعد به تدریج مدرسه نهاد مهمی برای اصلاح جامعه است که این ادعای اولیه‌اش بود، بعد از یک مدتی گفتیم: این اشتباه است، یک مقداری من رؤیایی حرف زدم. دقت کنید این را، این نکته مهمی است. در روایات تعلیم و تربیتی ما هم هست و خیلی دقیق هم هست. می‌گوید کم‌کم فهمیدیم که مدرسه‌ها به جای این که آینده را بسازند، زمان حال را تکرار می‌کنند. مدرسه‌ها به جای این که یک نسل جدیدی را بسازند که جامعه یک گام جلو برود، همین نسل فعلی را بازتولید می‌کنند. یعنی بچه‌ها را شکل پدر و مادرهایشان دوباره بار می‌آورند.

به عبارت دیگر اگر مدرسه‌های رسمی و نهادینه نباشند، امکان تحولات اجتماعی خیلی بیشتر است. چون جامعه‌پذیری بر اساس کپی‌برداری در مدرسه‌ها دارد صورت می‌گیرد. در مدرسه داری یاد می‌دهی به بچه که چگونه زندگی کن که عین من باشی. دقت کردید چه شد؟ فکر کردم تعلیم و تربیت خیلی مؤثر و مهم است و واقعاً از طریق مدرسه می‌شود نسل‌ها را تغییر داد و مشکلات اجتماعی را حل کرد. بگوییم این مشکلات الان در جامعه ما هست، ۲۰ سال دیگر آن‌ها را حل کنیم. این‌ها روی کاغذ است. در حالی که در واقعیت جامعه مدرسه‌ها عملاً تنها کاری که کردند، نسل جدید کپی شده از نسل قبلی دارند می‌سازند. کارشان اصلاً این است. و اتفاقاً از طریق مدارس در جامعه نمی‌شود تحول ایجاد کرد. چون مدرسه کپی‌برداری می‌کند. تولید انبوه می‌کند و همان حرف‌ها را، همان افکار را، همان آدم‌ها را، همان تیپ‌ها را. مگر یک مدرسه مؤثرتری مثل رسانه، مثل مثلاً همین رسانه‌هایی که آمدند الان خللی ایجاد بکنند و آن‌ها سنت‌های خودشان را باز به این‌ها منتقل می‌کنند. یعنی باز هم این‌ها تکرار یک نسل قبلی هستند منتهی نسل کس‌های دیگر، یک جای دیگری با یک فرهنگ دیگری.

اگر مدارس آن‌جوری که ما فکر می‌کردیم واقعاً می‌توانستند دگرگون بکنند نه بازآفرینی و بازتولید همان امر قدیم، دیگر اصلاً احتیاجی به هیچ مؤسسه اجتماعی نیست. یعنی اگر مدرسه واقعاً آن‌طوری که در رؤیاهاست کارش را درست انجام بدهد، به هیچ مؤسسه اجتماعی احتیاجی ندارید. یعنی چه؟ یعنی اگر مدرسه‌ای نظام آموزش و پرورش موفق عمل کند، شما دیگر به دادگاه، زندان به خیلی از این نهادها، به پلیس احتیاجی ندارید. چنان ‌که بعضی از نظریه‌پردازان تعلیم و تربیت مثل ابن طفیل، از بزرگان فیلسوفان مسلمان است، می‌گوید اگر یک جامعه‌ای مدارس درستی داشته باشد، دو جا خلوت می‌شود. دو نفر بی‌کار می‌شوند. یکی قاضی یکی طبیب. قاضی بی‌کار می‌شود چون در جامعه دیگر دعوا و تنش و خصومت در آن نخواهد بود. طبیب کم می‌شود چون مردم به لحاظ تربیت بدنی هم و تغذیه هم درست عمل می‌کنند، اسلامی عمل می‌کنند، دیگر احتیاج به پزشک خیلی کم می‌شود. چون اکثر این بیماری‌ها خودساخته است. در اثر عدم تنظیم زندگی است. بعد کم‌کم گفت یک آدمی که ایدئولوگ مدرسه بوده است در قرن ۱۹ و ۲۰ آموزش و پرورش جدید پراگماتیستی عمل زده بوده است، می‌گوید فقط یکی از نهادهایی‌اند که کمی می‌توانند مؤثر باشند و آن‌طوری که ما فکر می‌کنیم. و قدرت، روحیه رقابت‌طلبی که در جامعه هست و نمی‌شود به هیچ وجه آن را خنثی کرد و یک آثار و تبعات و بیماری‌هایی با خودش می‌آورد، ما این‌ها را روی کاغذ حل می‌کنیم، نه در عمل. در عمل واقعیت‌های عینی خودشان را نشان می‌دهند.

مدارس می‌توانند برای ما آزمایشگاه‌های پژوهشی باشند! مثل این که روی موش‌ها مطالعه می‌کنند، مدرسه جای خوبی است برای مطالعه در مورد رفتار آدم‌ها که بعد چگونه الگوهای کوچکی را آنجا اجرا بکنیم بدون نیاز به استدلال نظری اخلاقی، به مثابه ابزار مؤثر برای آموزش و تلقین و آثار عملی. کودک را چگونه به او تلقین کنیم که به ارزش‌های زندگی اجتماعی احترام بگذارد و با تخیل خودش مشاهده کند نیروهایی را که از مشارکت انسان‌ها حمایت می‌کنند و بتوانند با همدیگر زندگی بکنند. ارزش‌ها محصول جامعه‌اند. نه این که ارزش‌ها فرا اجتماعی باشند. چون وقتی ارزش شد ارزش‌های اجتماعی یعنی ارزش‌ها، کل اخلاق محصول جامعه است. یعنی اخلاق پایه‌ای ندارد که شما بگویی چه اخلاقی است چه غیراخلاقی است. بعد داوری کنی، بگویی این جامعه اخلاقی است. این کمتر اخلاقی است، این بیشتر اخلاقی است. با مبنای پراگماتیستی نمی‌توانید داوری کنید. اصلاً اخلاق پراگماتیستی همین است که شما مبنایی برای داوری ندارید. لذا صحبت از ارزش‌های زندگی اجتماعی می‌شود. از نقش عقل در اخلاق و تعلیم و تربیت که بحث می‌شود، به بُعد استدلالی آن کاری ندارد، بیشتر به بُعد شیوه‌های تأثیرگذاری‌ آن کار دارد.

یک مسئله اساسی در تعلیم و تربیت از همان قدیمی‌ترین کتاب‌ها تا الان مسئله روح و بدن است. روح، بدن و ارتباط روح و بدن. این مسئله از ابتدا یک معضل بزرگی بوده است. یعنی قدیمی‌ترین آثاری که نوشته شده است چه در فلسفه آموزش و پرورش چه در علم آموزش و پرورش، تا الان این مسئله مطرح است. فیلسوف و غیرفیلسوف هم به آن پرداخته‌اند. رابطه روح و بدن، رابطه معنا و ماده است، رابطه دنیا و آخرت است، رابطه نفس و خداست و شکل‌های مختلفی که البته این‌ها یکی نیست ولی به هم مربوط است.

بطور اجمالی چهار تا مبنای کلی در ربط روح و بدن مطرح شده است که آثار مستقیم در آموزش و پرورش داشته است. البته مستقیم که می‌گویم منظورم بی‌واسطه نیست. مستقیم به این معنا که یک آثار کاملاً شفاف و بنیادین در این مسئله داشته است. یکی نظام‌های تعلیم و تربیتی که مبتنی بر پرستش بدن و انکار روح شده‌اند. یعنی انسان منحصر در بدن و غده و هورمون و این‌ها. به عنوان یک موجود مادی که احتیاجی به هیچ تفسیر غیرمکانیکی ندارد. این تفکر در بسیاری از تمدن‌ها در طول تاریخ حاکم بوده است. همین الان هم فرهنگ در حوزه تعلیم و تربیت است. اصلاً شما ببینید نگاه به بدن به خصوص در این ۱۰۰-۱۵۰ سال اخیر در آموزش و پرورش و در رسانه‌ها تغییر کرده است. این نگاه دو تا سابقه دیگر هم داشته است. آثار مجسمه‌سازی و این‌ها و نقاشی و معماری. انحرافی در حوزه هم ورزش، هم نقاشی، تصویرگری و هم مجسمه‌سازی بطور برجسته در یونان قدیم به وجود آمده است که مجسمه‌های پوشیده که لباس تن آن‌ها است، به مجسمه‌های برهنه تبدیل می‌شوند. به عنوان نمادهای فرهنگی یک تمدن. و این جالب است که ما در آثاری که در ایران است، من در تخت جمشید و جاهای دیگر، مجسمه برهنه ندیده‌ام. نمی‌دانم دوستان اگر دیده‌اند. در تاریخ ایران اصالت برهنگی و اصالت بدن نیست. پوشیده‌اند. یک مورد در حوزه بت‌پرستی و این تابوها و بت‌ها مطرح شده است که در شرق و غرب عالم سرا زیر شد و اسلام از جمله به همین دلیل مسئله مجسمه‌سازی و تصویرگری را با آن برخورد کرد. و الا با مجسمه‌سازی و تصویرگری به عنوان هنر مخالفتی ندارد. ولی این‌ها هیچ ‌وقت تا آن موقع هنر نبودند، الان هم در بخش مهمی از جهان این‌ها هنوز هنر نیست بلکه همین الان عبادت می‌شود. یعنی دو میلیارد، یک و نیم میلیارد بودایی و هندو، نزدیک دو میلیارد مسیحی هنوز هم مجسمه مسیح و مریم را می‌دانند عبادت می‌کنند. بنابراین این مسئله حساسیت اسلام روی این‌ها از این جهت است.

یکی هم اتفاقی که افتاده است بعد از رنسانس که مجسمه‌ها برهنه شده‌اند. حتی مجسمه و تصویر مسیح و مریم(س) هم برهنه شده است. یعنی حضرت عیسی که قبلاً روی صلیب می‌کشیدند در قرون وسطا، جذبه معنوی داشت و لباس تنش بود، عورت او پوشیده بود و این‌ها و یا حضرت مریم که وقتی می‌دیدید کسی نگاه می‌کرد، زن بودن او مثلاً جلوه‌های زنانه و عشوه و شهوت و این‌ها اصلاً در آن نیست. قداست در مجسمه‌های مریم در دوران قرون وسطا هست. یک مرتبه بعد از رنسانس تصاویر و مجسمه‌هایی که حتی از حضرت عیسی و حضرت مریم کشیده و نصب می‌شود، جاذبه‌های شهوی و جنسی پیدا می‌کند. یعنی برجستگی‌های بدن حضرت مریم در مجسمه و نقاشی به عنوان یک زن. یعنی زن بودن ایشان بیشتر از مریم بودن ایشان مطرح است. حضرت عیسی را روی صلیب برهنه کامل مجسمه می‌کشند که تمام بدنش دیده می‌شود.

یک مورد مثال دیگر همین الان است. شما الان این بحث‌های مسابقات فقط زیبایی اندام، نه ها. اصلاً کل ورزش‌ها و بدن‌نمایی، اصالت بدن، یک مسئله، یک ایدئولوژی شده است. هم در سینما که شما امروز در سینمای دنیا، سینمای بدون بدن‌نمایی نمی‌بینید. نقاشی و معماری و مجسمه‌سازی همه روی برجسته‌سازی بعد مادی انسان می‌رود. و معمولاً یک جوری جاذبه جنسی داشته باشد. هم در سینماهایشان هست. فیلم عاری از این‌ها دیگر شما در غرب تولید بشود تقریباً نمی‌بینید. و هم در مجسمه‌سازی‌شان و از جمله در ورزش. شما می‌بینید الان خانم‌های محجبه ایرانی می‌گویند شما از ما ورزش می‌خواهید؟ ما می‌آییم بهترین ورزشکارهای شما می‌شویم. ما کشتی، کاراته، تیراندازی، همه جا ما برنده می‌شویم. فوتبال، والیبال و... نمی‌گذارند. می‌گویند مشکل ما این است که بدن تو دیده نمی‌شود. این یک ایدئولوژی است. پس یک ایدئولوژی بدن‌پرستی، اصالت بدن، پرستش بدن و انکار روح است. یک ایدئولوژی هست: پذیرش روح و پرستش بدن. یعنی روح هم قبول دارند اما اصالت بدن است.

سوم، یک دیدگاه دیگر است نفی بدن، و پذیرش روح که حذف بدن است. یعنی بُعد طبیعی و جسمانی بیشر را نمی‌بیند. اسم آن را هم تعلیم و تربیت عرفانی و معنوی می‌گذارد، و هیچ کدام این‌ها اسلامی نیست.

فلسفه تعلیم و تربیت شماره 4، آن تعلیم و تربیت اسلامی است. به رسمیت شناختن بدن و همه نیازهای جسمانی و غریزی و طبیعی بشر، رعایت بدن اما اصالت روح. این چهارتا مبنا برای چهار نوع مدرسه است. این چهار نوع آموزش و پرروش است. یک بار دیگر عرض می‌کنم: 1) پرستش بدن و انکار روح، این جریان از یونان تا امروز همیشه بوده و همین الآن هم گفتمان حاکم است. 2) پرستش بدن و پذیرش روح؛ یعنی روح داریم به یک شکلی آن را توجیه می‌کنیم اما اصالت بدن. اصالت دنیا. 3) نفی بدن و پذیرش روح. یعنی انحصار در روح. حذف بدن و طبیعت و ندیدن جسم بشر. 4) اصالت روح اما رسمیت دادن و رعایت حقوق بدن و احترام به بدن.

حالا بُعد روحی آن که برای همه شما روشن است. این بُعد بدنی‌اش را که اسلام چقدر برای آن ارزش قائل است، من فقط با این دو تا آیه و روایت عرض می‌کنم. اصلش که خود قرآن بدن انسان را و ترکیب بدن و روح را زیباترین مخلوق می‌داند. یعنی نگاه زیبایی‌شناسی به انسان، به بدنش و روحش دارد. چند آیه در قرآن داریم در این باب داریم که فقط به روح نگفته است، بلکه به بدن و روح گفته است. «أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ». این بدن انسان، جسم انسان زیباترین ساختار را دارد. منتهی این زیبایی‌شناسی، زیبایی‌شناسی شهوی و جنسی نیست، زیبایی‌شناسی ولی جسمی هست. این بدن انسان زیبا آفریده شده است. این ترکیب روح و بدنش. نه زیبا، «أَحْسَن» زیباترین نوع، تقویم یعنی ساختار. این زیباترین ساختار است. در آیه دیگر، این اولی، آیه ۹۵ سوره تین. بعدی آیه ۶۴ سوره تغابن. «صَوَّرَکُمْ» خداوند شما را صورت‌گری کرد. «فَأَحْسَنَ صُوَرَکُمْ» همین صورت‌های شما، سیمای شما، همین ظاهر شما، بدن شما را خداوند به زیباترین وجه آفرید. انسان زیباست. یکی از مبانی آموزش و پرورش اسلامی است. بدن و روح انسان زیباست. و هر دو الهی است. و این‌ها را نه باید از هم تفکیک کرد. «وَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ» بازگشت دوباره به سوی خداست. شما را زیبا آفرید، اولاً «صَوَّرَکُمْ» شما کاردستی خود خدا هستید. «صَوَّرَکُمْ» صورت‌بندی شما کار مستقیم خداوند است. «فَأَحْسَنَ صُوَرَکُمْ» به زیباترین شکل شما را صورت‌بندی کرد. انسان زیباست. انسان زیباترین است. من از این آیه، ببینید این نتیجه‌ای که من می‌گیرم به نظر شما درست است یا غلط است؟ «أَحْسَنَ صُوَرَکُمْ». از این فرمایش می‌توانیم نتیجه بگیریم انسان زیباترین است؟ و این زیبایی الهی است؟ این انسان‌شناسی‌های قرآن راجع به جسم و روح انسان است که آموزش و پرورش باید به این‌ها توجه کند. من به نظرم اگر این آیات و روایات در اختیار فیلسوفان تعلیم و تربیت این‌ها بود، با دقت‌هایی که کردند وضعیت جهان و غرب خیلی فرق می‌کرد. آن‌ها قدر این آیات و روایت را به نظر من بیشتر از دانشگاه ما و حوزه ما می‌دانند.

انسان زیباترین است و این زیبایی الهی است «وَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ» به سوی او فرجام کار به سوی خداست. ته کار دوباره خداست. آیه دیگر سوره مؤمنون آیه ۲۳. «ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ» دو بار شما را دو نوع خلق کردیم. یک خلق بدن شماست. دو خلق روحی شماست، عقلانیت شما. هر دو خلق الهی است. «ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ» جنین را در دل، در شکم مادر، در بدن مادر آفریدیم. و بعد به او خلق بعد از خلق دادیم. چون بدن مادر بستر خلق و خلاقیت خداوند است. این هم که خداوند نسبت به بدن مادر، بدن زن حساس‌تر است و باید گفت برای بدن زن قداست بیشتری نسبت به بدن مرد در شریعت اسلام قائل هستند. و لذا یک جاهایی از بدن مرد که می‌تواند دیده شود، از بدن زن نباید دیده شود. یعنی حریم دارد. خداوند برای بدن زن چون مادر می‌شود حرمت و قداست بیشتری قائل است. برای آن حریم می‌تراشد، تعریف می‌کنند. خداوند می‌فرماید: ما در بدن مادر، در رحم مادر انسان را خلق می‌کنیم. و خلق بعد از خلق. مجرای آفرینش خداوند مادر است. بعد می‌فرماید که این خلق جنین و جسم بشر را که کردیم که زیباترین خلق است «فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ» پس بزرگ است، خجسته باد. خجسته باد زیباترین آفرینشگر. مفسرین اینجا یک تعبیر قشنگی کرده‌اند. چیزی را درست کرده، خودش را آنجا «أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ» می‌نامد. معنی‌اش چیست؟ معنی‌اش این است که آنی که خلق کرده «أَحْسَنُ الْمَخْلُوقِینَ» است. زیباترین کاری که ارائه می‌دهد، آنجا می‌گوید که آفرین. این بهترین محصول است. این خیلی مهم است. خداوند وقتی که بدن انسان را خلق می‌کند، روح را در آن می‌دمد، در شکم مادر، آنجا می‌فرماید: خداوند به خودش تبریک می‌گوید. می‌گوید که چه کار هم کردیم! به اصطلاح به تعبیر ما چه کار هم کردیم «فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ» این شروع انسان‌شناسی در نگاه دینی این است. و ان‌شاءالله بقیه آیات و روایات را من در جلسه بعد عرض می‌کنم.

ببخشید وقت شریف شما را گرفتم.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته



هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha