گامبهگام با انقلاب ۵۷ (خاطراتی از نهضت اسلامی در مشهد)
یادمان جنایات پهلوی حمله به بخش کودکان بیمارستان امام رضا ع- مشهد- ۱۳۹۷
بسمالله الرحمن الرحیم
از سال ۴۲ تا ۵۷ یک کار عظیم کرد و یک ملت را و یک تاریخ را تغییر داد و از ۵۷ تا امروز مسیر تاریخ جهان اسلام و بلکه بشریت را تغییر داده و اتفاقاتی که دارد در عالم میافتد، اگر این انقلاب نبود، به این شکل نمیافتاد. یعنی واقعاً مسیر تاریخ عوض شده و امروز اسلام مسئله اول جهان شده، مرکز جهان و کشورهای اسلامی شده است. شاید کسانی که در آن دورهها در صحنه بودند، اغلب، شاید همهشان تصوری از یک چنین روزهایی نداشتند. بسیاری از آنها شاید حتی احتمال این که انقلاب واقعاً پیروز میشود و رژیم سقوط میکند و شاه میرود و سلطنت میرود و جمهوری اسلامی میشود و امام میآید رهبر نظام میشود، اصلاً چنین تصوری هم واقعاً شاید کسی نداشت. تا چند ماه به انقلاب، یعنی تا اواخر پاییز، من فکر میکنم کسی احتمال سرنگونی شاه را هنوز نمیداد. همین ایامی که ما الان هستیم، اتفاقاتی که در همین شهر پیدرپی میافتاد، یکی از حلقههای آن زنجیره اتفاقات، قضیه ۲۳ آذر در بیمارستان امام رضا بود. آن حادثه مقدماتی داشت، یک مؤخراتی داشت. بیمارستان شاهرضا بود، شد امام رضا. اسم بیمارستان، بعد از ۵۷ اسمها تغییر کرد. ولی رسمها خیلیهاش تغییر نکرد. این حواسمان باشد این خاطرات که مثلاً ۲۳ آذر ۵۷ چه شد، ۹ و ۱۰ دی چه شد، ۱۷ دی چه شد، اینها خیلی خوب است به شرطی که اینها مقدمهای برای یک تحولی در جامعه باشد. خب حالا اصلاً همهاش را هم بدانیم که چه شد، شد که چی؟ این باید روشن باشد. تمام این بحثهای تاریخی و خاطرات و این حرفها باید مقدمه باشد برای رسیدن به یک ذیالمقدمهای. آن ذیالمقدمه این است که مهمتر از خاطرات انقلاب، اهداف انقلاب است. اصلاً خاطرات و اتفاقات و همه وسیله است. خیلی از این اتفاقات اصلاً برنامهریزی نشده، پیش میآمد. یعنی در حین ماجرا برنامهریزی میشد. نه این که از قبل نشستهاند، مثلاً همین تحصن بیمارستان امام رضا، برنامه قبلی نبوده؛ یک درگیری بود که سابقهاش برمیگشت به راهپیماییهای تاسوعا و عاشورا و اتفاقاتی که در دانشگاهها افتاده، همینطور قضیه هجوم چماقبهدستهای شاه که آوردند در خیابانها که بعضی از اینها چاقو داشتند، چماق داشتند، تیشه داشتند که از این طرف هم مردم هم به سلاح سرد مسلح شده بودند. خب از این قضایا دو هفته نگذشت که خیابانهای مشهد پر از خون شد. یعنی ۹ و ۱۰ دی یک مثل کودتا بود اصلاً. ۱۷ شهریور مشهد، ۹ و ۱۰ دی بود که آن هم جرقهاش در راهپیمایی عاشورا، تظاهرات تاسوعا و عاشورا زده شد. سه چهار تا اتفاق پشت سر هم افتاد که بعد از حوادث ۹ و ۱۰ دی، حالا آن حوادث را باز من یادداشت کردهام برای این که یادم نرود. یک کلید اول آن ۱۷ شهریور بود. یک جلسهای در مشهد بود، مخصوصاً بعد از این که رهبری از تبعید برگشته بودند. قبلش خب شهید هاشمینژاد این سخنرانیها را، از تاریخ انقلاب ۵۷ مشهد، آقای هاشمینژاد را نمیشود حذف کرد. هم اولین روزی که مشهد شهید داد، سخنرانی ایشان در مدرسه نواب، من یادم است که گفت ما ممنوعالمنبر هستیم، بنابراین ایستاده سخنرانی میکنم، روی منبر نمینشینم، که از همانجا جمعیت راه افتاد از جلوی مدرسه نواب رفت به سمت حرم و در خیابان طبرسی و مردم شعار برادری، برابری، حکومت عدل علی دادند. این اولین شعار بود، پاهایشان را محکم زمین میکوبیدند. برادرها این شعارها را دقت کنید. اهداف انقلاب اینهاست. این که کجا در خیابان چهکار شد، اینها مهم نیست. مهم این است. برابری، برادری، حکومت عدل علی، این قبل از ۱۷ شهریور اینها بود. بعد استقلال، آزادی، حکومت اسلامی. آن موقع هنوز جمهوری اسلامی نمیگفتند. چند ماه بعد، امام گفت حکومت اسلامی، اما شکل آن جمهوری. که همانجا اولین شهدای مشهد آن روز داده شد. شهید حسنزاده و شهید مهدیزاده بودند که اینها در همان خیابان طبرسی به نزدیک حرم شهید شدند. جنازه اینها را جمعیت برداشت و رفتیم در کوچه پس کوچههای سیابون و آن پشت، به سمت خانه آیتالله سید عبدالله شیرازی که مرحوم شدند. آنجا هم یادم میآید این تکههای حلبی را از دم یک حلبیفروشی بچهها بودند به جای اسلحه برداشته بودند. حالا ایشان گفتند الان با چوب میآیند. با چوب آمده بودند. آن موقع مسلسلهایمان همین حلبی و تکههای آهن بود که میگفتیم میکشم، میکشم آنکه برادرم کشت. و بعد شعارها آمد تند شد. تنها راه رهایی جنگ مسلحانه است. جنازه بالای دست مردم بود و راه افتادیم یک جمع ۱۰۰، ۲۰۰ نفری. خون شهید را به در و دیوار زدند و تا سمت منزل آقای شیرازی آمدیم. دیدیم نگهبانها و مأمورین پر هستند و میگیرند و درگیری است و تا ما رفتیم در یک جمع مثلاً چند ده نفری، در را بستند. گاز اشکآور را نیروهای گارد داخل خانه حمله کردند، گرفتند، میگرفتند و بدجور میزدند. حالا این میخواهم بگویم این مراحل مختلفی، همینطور پراکنده تکه تکه هست. میخواهم بگویم مقدمات چهجوری به قضیه بیمارستان امام رضا منجر شد.
داشتم عرض میکردم، ۱۷ شهریور، این جلسهای جمعی بودند از افرادی که رهبری، شهید هاشمینژاد، مثلاً آقای طبسی و دیگرانی چند نفری بودند. اینها رهبران روحانیشان بودند. یک جمعی شاگردان رهبری و امثال شهید کامیاب، شهید موسوی قوچانی، چند نفرشان شهید شدند و چند نفر هم هستند. اینها در واقع تیمی بودند که زیر دست رهبری فعالیت میکردند. یک جمعی هم از افرادی که از قبل سابقه در مهدیه حاجی عابدزاده داشتند در قضایای ائتلاف اسلامی انتخابات زمان مصدق و کاشانی، آن موقع در مشهد فعال بودند با کانون نشر حقایق مرحوم استاد شریعتی، یک جمعی از اینها که مثلاً ابوی ما جزو همینهایی بود که هم با حاجی عابدزاده، هم با آقای شریعتی، هم شاگرد آیتالله میلانی سر درس ایشان بود، هم شاگردان آشیخ مجتبی قزوینی هم بودند تا دو سه جریان بودند. بعضی از اینها گرایشات ملی و جبهه ملی و نهضت آزادی و مجاهدین خلق داشتند که اینها بعد از انقلاب جدا شدند. اول کمی زاویه گرفتند و بعد سر قضیه بازرگان و بنیصدر و مجاهدین خلق، یک بخشی از اینها با امام و انقلاب درافتادند. یک بخشی از اینها کمکم منزوی شدند، مثلاً سیاست را کنار گذاشتند و دنبال کسبشان و زندگی رفتند. یک عدهشان نه، واقعاً در مسیر انقلاب و امام ماندند، بچههایشان جبهه بودند، شهید شدند، در صحنه ماندند. یک بخشی از این جریان هم در این هیأت دایرهای که تقریباً رهبری میکرد این جریانها را در مشهد بودند که حالا نمونههایی از آن را نقل کردند مثلاً شعارهای انقلاب را، قبل از تظاهراتها تعیین میکردند که چه شعارهایی داده شود یا نشود. اعلامیههایی که نوشته میشد، حالا اسم ابوی بنده را ایشان بردند ما از ایشان زیاد خاطره داریم، شاید بیش از ۱۰- ۱۵ تا از اعلامیههایی که در تظاهراتهای مشهد پخش میشد، من یادم است ایشان مینوشت و تکثیر میشد، میآمد. از جمله یک وقتی هم همین حولوحوشها شاید بود، بیبیسی شروع کرد علیه امام یک چیزی گفت سر قضیه که امام میخواستند از نجف به پاریس بروند. ایشان یک چیزی نوشت به نام «و تو ای بیبیسی، ای دلقک زمان» که این اعلامیه شد، فردای آن روز در دهها هزار در راهپیمایی در مشهد پخش شد. آن روز، این جلسه منزل پدری ما بود که با تهران مستقیم در ارتباط بودند، لحظه به لحظه از تهران خبر میدادند که ۱۷ شهریور الان چه اتفاقی، یعنی از صبح ۱۷، از عصر ۱۶ شهریور که درگیریها پراکنده در تهران شروع شده بود، اینها تلفنی هی ارتباط داشتند. در این جلسه، من یادم است مثلاً شب تا صبح بود و بعد صبح، همینطور صبح ۱۷ شهریور هم همه این تیپها بودند. آن موقع هنوز همه با هم بودند، بعداً از هم جدا شدند. اینها از سال ۵۸ و البته بیشتر سال ۵۹ و بخصوص سال ۶۰ از هم جدا شدند و چند جریان شدند. ولی آن موقع همه با هم بودند. از وقتی هم که رهبری از تبعید ایشان به مشهد برگشت، دور مبارزات در مشهد هم خیلی تند شد، هم حسابشده و یعنی یک فرماندهی، یک اتاق فرماندهی پیدا کرد. البته قبلش بود ، ولی نه به این انسجام و دقت. و دور حوادث مشهد بعد از او خیلی تند شد. یعنی تند تند هر هفته درگیری بود. ۱۷ شهریور، اینها داشتند یک اعلامیهای علیه شاه در مشهد و خراسان مینوشتند و در شهرهای مختلف خراسان پخش شود یا بخشی از اعلامیهها به سیستان و بلوچستان برود. یک نفر - دو نفر هم مدام با تلفن با تهران در ارتباط بودند. مرحوم حاجی غنیان بود - حالا بعضی از اینها از دنیا رفتهاند- مرحوم آقای سرشتهدار بود، مرحوم آقای حسینی بود، چند نفر دیگر هم بودند، آقای محسنیان بود که آقای محسنیان در همین مدرسه نواب، قبل از آقای هاشمینژاد قرآن خواند. ایشان هم از نزدیکان آقا بود و خیلی هم در مبارزات بود، منتهی بعد از انقلاب گرایش به همین سمت گروههای مجاهد خلق پیدا کرد. یک بچه ایشان در جبهه شهید شد، یک بچهاش در منافقین. اینجوری بود. و افراد دیگر هم بودند، الان دیگر خیلی یادم نیست. اینها خبر میدادند که آقا ۲۰ نفر کشته شدند. ۱۰ دقیقه بعد زنگ میزدند نه آقا ۲۰ نفر، ۲۰۰ نفر کشته شدند، ۳۰۰ نفر شدند. همینطور نیم ساعت، یک ربع زنگ تلفن و دیدیم همه در اتاق دارند تقریباً گریه میکنند و ذکر میگویند و قرآن میخوانند، یکی قرآن بلند میخواند و ساعتهای نمیدانم چند بود که زنگ زدند گفتند آقا صحبت از چند هزار شهید در ۱۷ شهریور است. حالا بعداً هم ما نفهمیدیم آمار دقیق آن چقدر بود، ولی آن موقع اینجوری منتشر شد. خیلی جنایت وسیعی بود که زیر نظر خود مستقیم آمریکاییها بود. ما دیگر از خانه آمدیم بیرون، آمدیم سمت حرم که تظاهرات و درگیری شد که آنجا اولین بار بود که مأمورهای حکومت نظامی من یادم است در همین بالا خیابان، از سمت حرم، بین حرم و چهارراه شهدا، بسته بودند. گازهای اشکآور و سلاحها دستشان بود و جمعیت هم کنار خیابان ایستاده بود هی هر چند وقت اینها را هو میکرد. اول از هو کردن شروع شد و بعد اللهاکبر و باز درگیری شد. حادثه دیگری که در همین ایام اتفاق افتاد، مهم بود حملهای بود که به صحن حرم امام رضا شد و تیراندازی که یک سربازی همینجوری زده بود، خورده بود به گنبد امام رضا(ع) و این خیلی به ضرر رژیم و شاه تمام شد. حالا اصلاً معلوم نبود او کی بود، چی بود، چرا زد، قضیهاش چه بود. بعضیها هستند که الان هم میگویند آقا سینه بزنید، به سیاست چهکار دارید؟ امام حسین را سیاسیاش نکنید. اینها به خیالشان اگر امام حسین سیاسی نبود، در کربلا کشته نمیشد. اصلاً کل کربلا سیاست است. بیعت با یزید نکرد. میگوید آقا مثل منی و مثل تویی بیعت نمیکند. من قبول ندارم، سیاست هم این است دیگه! مگه سیاست چی هست؟ میگویند امام زمان را سیاسی نکنید. اصلاً کار امام زمان سیاست است. عدالت جهانی. ایشان میآید تمام حکومتهای دنیا را سرنگون میکند، عدالت جهانی درست میکند. از این سیاسیتر دیگه چی هست؟ از امام زمان سیاسیتر ما نداریم منتهی سیاست به معنای درست آن. امیرالمؤمنین را، شب ۲۱ ماه رمضان را سیاسیاش نکنید. علیابنابیطالب خلیفه مسلمین است، برای سر عدالت و دعوای سیاسی ترورش کردند. ما میخواهیم علی را سیاسی کنیم؟ علی همه و پدر جد همه را سیاسی کرده. امیرالمؤمنین با همه را سیاسی کرد و حالا اگر امیرالمؤمنین نبود، مگر یک مسلمان مؤمن بیاید سیاسی شود؟ امام ما، امیرالمؤمنین، امام حسن، امام حسین، کدامشان تا امام زمان سیاسی نبودند؟ یک عده تا آن موقع مذهبی بودند، سیاسی نبودند. این تیراندازی به حرم امام رضا از این جهت که اینها فهمیدند که بابا یک حکومتی است که این که میگفتند تنها شاه شیعه و شاه حرم آمده، اینها همه کشک است. چون بعضیها هستند هر چه آدم بکشی و ظلم بکنی، نمیفهمند این ظالم است، کافر است. ولی اگر یک فحشی به یک آرم مذهبی بدهد، آن موقع میفهمند. این قضایا در تحریک افکار عمومی نقش داشت. من یادم است آن موقع، بخشی از افرادی که در موج انقلاب نبودند، بعد از این قضایا آمدند.
قضیه حرکت عمومی مردم به سمت قوچان و شیروان و چناران و اینها بود که تا آن موقع در این شهرها، تظاهراتهای حسابی هنوز نشده بود. چون هم دستگاه در آن نفوذ داشت، هم حتی گاهی چماقبهدست از همانجا هم داشتند میآوردند مشهد. جو خفقان و اختناق بود. فکری که کردند این بود که از مشهد، مردم مشهد از اینجا حرکت کنند که، من یادم است، قوچان و شیروان و کجا، اول چناران، هر شهری بود، جمعیت آنجا میریخت، یک راهپیمایی مفصل میکرد، قُرُق شهر را میشکستند، حکومت نظامی را میشکستند، بعد از آن دیگه در آن شهر خط شکسته بود. شعار مرگ بر شاه در آن گفته شده بود. میرفتند شهر بعدی. که من یادم است در قوچان درگیری شد و خیابانها را بستند و شب که وارد شهر شدیم، ما با همین اخویمان که از ما یک سال کوچکتر بود با هم و با بعضی دوستان و فامیلها بودیم. بعد دیدیم روی بعضی از پشتبامهای خانهها مسلسل و تیربار گذاشتهاند که ما وقتی وارد شهر شدیم، تیربارها را دیدیم، درگیری است. همه فهمیدند امشب یک کاری میشود. اینها بعضی جاها بالای پشتبام تیربار گذاشته بودند. کوچهها پر بود. ماشینها را هم نمیشد داخل شهر آورد. تقریباً اغلب ماشینها را بیرون شهر پارک کردند، آمدند. خلاصه درگیری و گاز اشکآور و شعار و اینها و یک عده بازداشت و کتک و یک عده مجروح و تیراندازی هوایی شد بعد که برگشتیم دیدیم تمام شیشههای همه ماشینها را شکستهاند. هوا هم خیلی سرد. حادثههای پلکانی قبل از بیمارستان امام رضاست. اینها همه با فاصلههای یک دو هفته با هم در مشهد اتفاق میافتاد. وقتی قضیه محرم رسید، تاسوعا و عاشورا، بزرگترین راهپیمایی مشهد در انقلاب تا آن موقع در همین عاشورا بود. در ذهن من اینجوری است. قبلاً هم راهپیماییهایی بود.
چون ببینید، تظاهرات در مشهد اول از جمعهای چند ده نفره شروع شد. یعنی آخر سال ۵۶، اولین تظاهرات در مشهد در ۱۷ دی ۵۶ بود که حدود ۲۰۰، ۳۰۰ تا خانمها بودند که اینها روبنده، پوشیه زده بودند، شعار هم نمیدادند. از همین طرف چهارراه خسروی راه افتادند، آمدند به چهارراه شهدا که رسیدند، میخواستند بروند به سمت میدان شهدا. میدان شهدا هم مجسمه بود. ۱۷ دی هر سال اینها فاحشهها و ساواکیها و اینها را میآوردند پای مجسمه شاه گل میگذاشتند که انگار ۱۷ دی روز آزادی زن است، روز کشف حجاب بود. این خانمها هم دقیقاً همان روز ۱۷ دی آمدند تظاهرات علیه کشف حجاب، به نفع حجاب، یعنی علیه شاه. شعار هم نمیدادند. اول سکوت بود. بعد کمکم که مأمورهای ساواک اینطرف و آنطرف آمدند و یادم میآید شهید مهدی فرودی و بعضی بچهها که بعداً اینها در جنگ شهید شدند، اینها هم حفاظت به اصطلاح میکردند. آمد. مادر ما هم، همینطور پوشیه زده بود آمد و بعد دم چهارراه شهدا درگیری شد. اینها به سمت میدان شهدا پیچیدند. دیگر نگذاشتند اینها به میدان شهدا برسند. ولی آن زنها و حکومتیها تا خبر رسید که تظاهرات راه افتاده، آنها خودشان در رفتند. یعنی برخلاف هر سال که میآمدند گل میگذاشتند برای این مجسمه، مجسمه شاه و سوار ماشینها شدند، زدند به چاک. دستگاه حکومت هم ریختند این خانمها را، بعضیشان را گرفتند. قضایای مسجد امام رضا در خیابان نزدیک چهارراه لشکر، یکسری درگیریها آنجا بود، بازداشت خانمها. یک عدهای در همانجا اتفاق افتاد. در آنجا هم باز والده ما با ماشین آمدند که بعضی از این دخترهایی که بازداشت شده بودند، ببینند اینها را کجا میبرند، که بعد آن افسرها آمد خود اینها را گرفت و قضایا و ماشین را توقیف کرد و برد و ایشان فرار کرد، ولی ماشین را گرفتند بردند شهربانی. در ماشین هم اعلامیههای امام بود و کتاب تشیع سرخ دکتر شریعتی.
خاطرهای که از آن روز خود من باز دارم، آنجا یادم است که یک طنابهایی مثل شلنگ چیزی روی زمین پهن کرده بودند، ما نمیدانستیم اینها چیست، ۷، ۸ تا. فکر کردیم خانهها شلنگ کشیدهاند که به مردم در تظاهرات گاهی آب میدهند فکر کردیم اینها آنهاست. ولی یک مرتبه که حمله کردند، جمعیت تا دوید که فرار کند، دیدم این طناب و شلنگها بالا میآید، همه زمین میخورند و بعد میآیند میگیرند. یک باتومهایی هم بود که وسطش آهن بود، اطرافش چرم فشرده بود که خیلی کلفت بود. چون من یک باتوم به پایم خورد، واقعاً تا نزدیک یک ماه میلنگیدم. یعنی تا دو سه هفته این پای من ورم کرده بود. یکی از دوستان ما که بچه دبیرستانی بود، زدند دست او شکست و ایشان را زندان شهربانی بردند. میگفت دو روز من در زندان شهربانی بودم. بچه دبیرستانی بود. گفت دو روز من با دست شکسته در بیمارستان، در زندان شهربانی بودم، کسی اصلاً سراغ من نمیآمد که آقا دستت شکسته است! هیچی. یعنی به کسی هم واقعاً اینها رحم نمیکردند. همین بیمارستان امام رضا، شما میدانید، رگبار مسلسل که روی تانک است با اینها زده بودند که این کالیبر ۵۰ پوکههایش روی زمین بود. ولی دیوارها همه سوراخ بود. زده بودند، حمله کرده بودند، شیشهها را شکسته بودند، تختها را چیز کرده بودند. سرم در بخش کودکان، خب ۱۰، ۱۵ تا بچه تختشان بود، سرمها را از دست این بچهها کشیده بودند از دست بچه کوچک. یعنی شما یک بچه کوچک، نوزاد است، سرماش را بکشی مثلاً، تختها را چپه کنی، شیشهها را بشکنی، درها را بشکنی، اصلاً یک حیوان هم این کارها را نمیکند. واقعاً خیلی وحشیانه برخورد میکردند. همین حقوق بشر آمریکا، آقای کارتر آن موقع گفته بود حقوق بشر یک کمی آزادی بدهید! اینها حقوق بشرهایشان بود. همینهایی که هنوز هم الان هم حقوق بشر میگویند.
ده روز منزل ما روضه بود. روضهخوانهای آن همین شاگردهای جناب آقای خامنهای بودند، شهید موسوی قوچانی بود، شهید کامیاب بود، یکی دیگر هم که شهید شد، اسمشان را الان فراموش کردهام، برنامهریزی میکردند که، بازیاش اینجوری بود، میگفتند که شما بیایید سر آن ساعت از این خیابان رد شوید، بعد یک کسی از همسایهها که اصلاً سیاسی نبود، میگفتند آقا برو ببین دم کوچه یک روضهخوان چیزی پیدا میکنی، برای روضه بیاور. حالا آن طرف واقعاً اصلاً سیاسی نبود. بعد یک جوری برنامهریزی میکردند که انگار اتفاقی او را دیده. او میگفت که مثلاً آقا شیخ، یک منبری داریم اینجا، مجلس داریم، روضه زنانه، میآیید؟ او هم میگفت ما کار داریم، ولی خب باشد حالا اگر شما بگویید، میآییم. بعد این میآمد صحبت تند سیاسی میکرد. بعد که زنگ میزدند از مثلاً ساواک یا شهربانی که این کیست، میگفتند که ما اصلاً نمیدانیم، بعد آن خانم را صدا میکردند میآمدند باهاش سؤال کردند، میدیدند اصلاً هیچی اصلاً چیزی نمیفهمد، در این قضایا سرش نمیشود، اصلاً سیاسی نیست یا مثلاً اصلاً شوهرش خودش شاهی است. اینجور فیلمها را هم بازی میکردند. که همان ایام، چون در قضیه بیمارستان امام رضا هم دو تا خاطره عرض میکنم، این یک مدت کوتاهی قبلش است در محرم است. پرچم امام حسین، پرچم سیاه دستم گرفته بودم و عکس امام را روی آن زده بودم، دو تا عکس امام و یک شعار هم زیرش. ما با این پرچم در خیابان راه افتادیم. حالا دو سه تا از اخوی، داداشهای ما هم که کوچک بودند، آنها هم مثلاً یکیشان یک سال، یکیشان پنج سال کوچکتر از ما بود که آن سومی که شهید شد در جبهه، غواص کربلای 4 بود، مفقود شد. اینها با دوتا پسرعمو، حالا ما خودمان ۱۳ سالم بود، این بچهها را هم دور خودمان راه انداختیم با پرچم امام، در خیابان خودمان تظاهرات راه انداخته بودیم و عقلمان هم نمیرسید که بابا این بالای شهر، در کوچه و خیابان که پا نمیشوند، در کوچه راه بیفتند علیه شاه شعار بدهند. همینطور که ما داشتیم به سمت مسجد قائم میرفتیم، یادم است سر کفایی که رسیدیم، یک مرتبه دیدم یک جیپ حکومت نظامی آمد و دو- سه تا مأمور در آن بود به ما رسید، ترمز زد. ترمز زد، ما ترسیدیم. ولی خودمان را به آن راه زدیم، گفتم شعار بدهیم و آرام آرام برویم. حالا نمیدانم برای چی شعار میدادیم ما مثلاً ۷- ۸ تا بچه در خیابان، با چه عقلی، با چه محاسبهای بود، یادم نیست. اگر میخواستی این محاسبات را بکنی، هیچکاری نباید میکردیم. میخواهم بگویم اینها واقعاً وحشیگری است. این بچههای دیگه که کوچک بودند، ایستادند. ۱۳، ۱۴ سالم بود، دویدم در خیابان کوچه کفایی به طرف بالا. اینها دو سه نفری دنبالم میدویدند، بعد خسته شدند. ما ورزشکار بودیم، فوتبال و اینها میدویدیم، اینها نفسشان به ما نرسید. یکیشان ول نمیکرد، آمد تا آخرهای کفایی، کلت خودش را درآورد و گفت تا سه بشمارم میزنم. ما هم محل نمیگذاشتیم، دویدیم. بعد یک لحظه گفتم نکند راست بگوید. برگشتم دیدم واقعاً کلتش را درآورده، به سمت من هدف گرفته. گفت یک، دو، من وایستادم. اینها آمدند شروع کردند ما را زدند و رفقایشان آمدند و از همانجا تا ماشین کتک زدند. یعنی با قنداق تفنگ میزدند. حالا مثلاً یک بچه ۱۳، ۱۴ ساله را میزدند. که وقتی من را در ماشین جیپ نشاندند، دیگر من حالت تهوع داشتم، چشمهایم واقعاً درست نمیدید. ما را گرفتند، زدند و بردند شهربانی. خلاصه شروع به فحش و کتک کردند. بعد گفت باید به آقای خمینی فحش بدهی. گفتم به آقای خمینی فحش نمیدهم. من را زدند و دهنم خونی شد و جارو دادند دستم، گفتند باید کل زندان را جارو کنی. گفتم من جارو میکنم. خلاصه یک جاروی تمیزی من کل این بازداشتگاه را کردم که در عمرم اینجور به این خوبی من جایی را جارو نزدهام. آنها هم به نظرم خیلی خوششان آمد از این جارو زدن. میخواستند من را نگه دارند. گفتند اقلاً به درد همین کار میخورد. بعد گفتند پس یک چیزی باید امضا کنی که دیگر از این کارها نکنی.
اتفاق دیگری که افتاد این بود که اینها دو بار به خانههای بعضی از افراد حمله کردند. یکی ۹ دی، آن ایام ۹ و ۱۰ دی بود. یعنی ساواک و شهربانی و اینها. به نظرم به خانه خود آقا رهبری حمله کردند، به خانه شهید هاشمینژاد، خانه آقای طبسی. در همان ایام به منزل پدری ما حمله شد که یادم میآید ایشان سریع آمد خانه و گفت که چیزهای لازم را برداریم، برویم از خانه بیرون. اینها امروز یا فرداشب به اینجا حمله میکنند و اینجا را میگیرند. خود ایشان هم رفت مخفی شد و یکی دو روز بعد ما آمدیم خانه، دیدیم که یک دو تا قالیهای ما را دزدیدهاند، اتفاقاً قالیهای گران بود. مثل قالیهای حالا نبود. خیلی گران بود. قالیهای زمان شاه بود! هرچه در خانه بود، پدر ما مدارک سیاسی هرچه بود برداشت برد. بعد کل کتابهای کتابخانه را ریخته بودند، پتو و ملافه و اینها همه ریخته بودند، خانه را آتش زده بودند. منتهی خدا خواسته بود که اینها سوخته بود، بعد خودش خاموش شده بود. یعنی خودش که نه، خدا خاموش کرده بود. هیچ چیز خودش خاموش نمیشود.
یک بار هم همین ایام بود، در همین ایامی که من را که گرفتند، خانه خود ما هم روضههایی بود که همهاش سیاسی بود. مدام شهربانی و ساواک اینها مزاحم میشدند. پدر ما هم مخفی شده بود. چون دنبالش بودند، ایشان رفته بود خانه بعضی بستگان نبود. مادر ما میگفت بیایند شهربانی بگویند که خب اسم میپرسند، پیگیری کنند، بگویند اینها خانهشان که این روضههاست و بعد بگویند بابایت کیست و بگویند بابایشان هم فلانی هست و نیست. و لذا ایشان با تأخیر آمد. ما آنجا ماندیم و بعد که آمد، همان روز که از ما تعهد گرفت، گفت تعهد کن که دیگه به تظاهراتها نمیروی. خلاصه ایشان آمد آنجا یک سرهنگی که آنجا بود، گفت بچه بزرگ کردی یا نمیدانم چی، عکس فلانی را زده روی فلان. گفت خب او مرجع تقلید است، آقای خمینی مرجع تقلیدمان است، بچههای دیگرمان هم همین کار را میکنند. مادر ما از ایشان پرسید مگر مرجع تقلید شما کیست؟ حالا او اصلاً دارد به اصلش توهین میکند مادر ما میگفت مرجع تقلید ما آقای خمینی است. توهین هم کرد حالا ما همانجا امضا کردیم دیگر تظاهرات نمیرویم. آمدیم بیرون، دم در، مادر ما بلند گفت که تاکسی، چهارراه نادری، تظاهرات است. ما میرویم آنجا. که من یادم است از همانجا مستقیم آمدیم چهارراه شهدا، نادری. تظاهرات بود. داشتند عکس شاه را پایین کشیدند، عکس امام را، برای آستان قدس در چهارراه شهدا یک جایی است آنجا من یادم است همان روز عکس شاه را پایین کشیدند و عکس امام را بالا زدند.
عاشورا تاسوعای ۵۷ به نظر من بزرگترین راهپیمایی منسجم برای اولین بار در مشهد آن بود. چند صد نفر بود مثل ۱۷ دی. ما و اخویمان و دوتا پسرعموهایمان که یکی از آنها شهید شد و یکی دوتا پسرعمو، ما پنج شش نفر شغل و تفریحات و پارک ملتمان همیشه چهارراه شهدا بود. صبح زود، کبریت، پلاستیک، آبلیمو برای گاز اشکآور؛ و این که لاستیک آتش بزنیم. هر روز همینجاها پلاس بودیم. یکی از دوستان که بعداً شهید شد، ایشان کوچهها را هماهنگ کرد، گفت بروید این کوچههای بنبست و کوچههایی که راه دررو دارد را شناسایی کنید. ما تقریباً تمام کوچه و خیابانهای پایین خیابان، بالا خیابان، خیابان تهران و طبرسی و همینطور بالا شهر که طرف منزل ما بود، آن موقع ما بالا شهری بودیم، حالا وسط شهر و مرکز شهر شده است. همان بالا شهر که رفته آن طرف دنیا. الان من اصلاً خیلی از جاهای مشهد را نمیشناسم، واقعاً در آن گم میشوم، نمیفهمم چی شد. در حرم هم گاهی گم میشوم. از زوارها میپرسیم که آقا از کجا بیرون برویم؟
کار دیگر هم یادم است همین هتلهایت که نزدیک منزل ما بود، آنجا معمولاً شاهیها و ساواکیها، پولدارها و سرمایهدارها بودند. آن موقع هتلهایت به آن میگفتند. بعد شد هتل حیات، بعد دیگر نمیدانم چی شد. آن کوچه و خیابانها، بعضی از مقامات شهربانی و ساواک و پولدارها بودند. اصلاً آنجاها جای انقلاب و حزباللهیها نبود. یعنی اغلب شاهی و سلطنتطلب بودند. که یادم است ما با سه- چهارتا از بچهها، تمام این خیابانهای اطراف هتلهایت در این منطقه بالا را ما ظرف پنج شش شب دقیقاً با دوچرخه میرفتیم همه را شناسایی میکردیم که یک کسی هم بود به ما یاد میداد چطوری کروکی بکشیم، کوچههای بنبست کجاست، خیابانها کجاست، از کجا در رویم، که قرار شد ظرف ۴۸ ساعت تمام آن خانههای آن پنج- شش تا خیابان اطراف هتلهایت را ما شعار مرگ بر شاه، درود بر امام خمینی بنویسیم. و این اتفاق هم افتاد. یکی از این بچهها مینوشت اول «بسم شاهنشاه آریامهر». گفتیم بچه شاهنشاه آریامهر چیست؟ گفت اگر وسطهایش آمدند بگیرند، بگویند ما میخواستیم بنویسیم درود بر شاهنشاه. مینوشتید، مینوشت «بر شاهنشاه آریامهر»، بعد دور و برش را نگاه میکرد که کسی نبود، مینوشت «مرگ». مرگ بر شاهنشاه آریامهر. ایشان الان هم هست. این خانههای آن موقع پایینش باز بود، مثل خانههای اروپایی، گل و باغچه و اینها میکاشتند. دیوار هم کوتاه بود. ما داشتیم شعار مینوشتیم روی یکی از اینها. یک دفعه دیدم هم از این طرف کوچه، از آن طرف کوچه دو تا ماشین آمد، چراغها هم روشن. که بعد فهمیدیم یکی از اینها مال شهربانی است که اینجاهای گشت میدهد، ولی آن یکی دیگر ماشین معمولی مثل که بود. ما فکر کردیم اینها هر دوشان مال اینهایند. من ترسیدم و، یکی دیگر هم از ما بود و ایشان دوید به یک سمت و من دیدم به هر طرف برویم گیر میافتادم. همان کسی که داشتیم روی دیوارش شعار مینوشتیم، پریدم در خانه خودش. نمیدانم معاون شهربانی بود، چهکاره بود، از همین مقامات بالای اینها بود. حالا دیدم بهترین جا که دنبالم نیایند، توی خانه خود این است. سگش هم هی سر و صدا میکرد، ولی نمیدانست چه کسی آنجاست، فقط میفهمید یک کسی آمده. عاشورا تا ساعت که تمام میشود، این مسائل بیمارستان امام رضا پیش میآید. پزشکان و بعضی از اعضای دانشگاه، اساتید دانشگاه و هیأت علمیها بعد از قضایای عاشورا تا صبح، اینها علناً دیگر هی علیه شاه و به نفع امام بحث میکردند. واقعاً امام حسین، هر جا امام حسین آمد خط را شکست. تا محرم خیلیها هنوز جرأت نمیکردند بیایند. راهپیماییهای عظیم نبود. محرم، عاشورا، تاسوعا، راهپیمایی عظیمی شد که اصلاً همه، خود ماهای مردم مشهد هم همه تعجب میکردیم، این همه آدم. دیگر آن راهپیمایی بود که به نظر من در تهران هم، میدانید، عاشورا و بعد اربعین تهران کمر شاه را شکست.
من اسناد سازمانهای جاسوسی را که منتشر شده چند وقت پیش نگاه میکردم، دیدم خود تحلیلگرهای سازمان سیا و سفارت آمریکا بعد از راهپیمایی عاشورا، تاسوعا و اربعین تحلیل خودشان این است که رژیم رفتنی است. تا آن موقع امید داشتند. یعنی امام حسین کمر آنها را شکست. همینطور که این راهپیمایی اربعین کربلا به نظر من کمر قدرتهای جهان را میشکند. حالا اینها به رو نمیآورند، سانسور میکنند، ولی خودشان میفهمند که یعنی چی ۲۰ میلیون آدم؟ یعنی چی ۲۰ میلیون آدم راه میافتند در مملکتی که امنیت ندارد، هیچچیز ندارد. ۲۰ میلیون آدم راه میافتند، میروند. اصلاً در دنیا چنین راهپیمایی نیست. در شرق و غرب عالم، در طول تاریخ، چنین جمعیتی نبوده. شاه را امام حسین پایین کشید. صدام را امام حسین پایین کشید. آمریکا را امام حسین زمین زد. داعش را امام حسین متوقف کرده و این وهابیها را، کمر اینها را امام حسین خواهد شکست. سال ۵۷، بعد از عاشورا، تاسوعا بود که قُرُق کلاً شکست. یعنی همه امیدوار شدند. بعد از عاشورا، تاسوعا که دیدند این همه جمعیت، قبلاً تظاهراتها پراکنده بود. چند هزار و چند ده هزار و اینها هم میشد، ولی کم. ۲۰ هزار، ۱۰ هزار، ۳۰ هزار، اینجوری با درگیری، گاز اشکآور، حمله تانکها، تیراندازی هوایی، گاهی تیراندازی زمینی، پخش و پلا میشدند. بعد از ۱۷ شهریور، اینها گفتند دیگر این ملت ترسید. عاشورا، تاسوعا آمد انتقام ۱۷ شهریور را گرفت. یک مرتبه ورق برگشت. اصلاً بعد از عاشورا، تاسوعا دیگر ارتش و پلیس و نیروهای حکومت خودشان دست و پایشان میلرزید. دیگر مثل قبل نبودند. قضیه بیمارستان این بود که بعد از تاسوعا و عاشورا، جمعیت دانشگاهیان که قبلاً در تظاهرات هم پراکنده میآمدند، این دفعه علناً با اسم و رسم مثلاً در بیمارستان امام رضا و جاهای دیگر، عکس و پرده مینوشتند به نفع امام و انقلاب و علیه شاه و اینها. آن ایام، پروژه چماقبهدستهای شاه راه در شهرهای مختلف افتاده بود. لاتها، دزدها از در زندانها اینور و آنور یا آدمهایی بدبخت که چیزی سرشان نمیشد برای دو غرون پول که اصلاً هیچ اطلاعات و آگاهی از هیچ چیز نداشتند. لات و لوت و چماق و چاقو و از این حرفها. اینها را کمکم آمد، اینها تا آن موقع که چیز نمیآمد. برای این که این ترسی که رژیم گرفته بود بعد از عاشورا و تاسوعا، این ترس را بشکنند، یک امیدی ایجاد کنند در خودشان و مردم را که گفتند مردم بعد از عاشورا و تاسوعا پررو شدند. برای این که این حالت را چیز کنند، این حالت موج چماقبهدستها راه افتاد؛ که آنهایی که بودند یادشان است که در خیابانها اینها کمکم میآمدند با چماق و چاقو، فحش خواهر و مادر، ناموسی میدادند به مسلمانها، به انقلابیها، به امام. جاوید شاه، نمیدانم نوکر شاهیام، چاکر شاهیام، هر کس به شاه چپ نگاه کند، یک لقمه چپش میکنیم و از این لاتبازیها. به چند تا از این چماقدارها بچهها حمله کردند. در کوچهها و خیابانها اینها را با چاقو زدند. با چماق زدند، با چاقو زدند، خود این چماقبهدستها ترسیدند اینها فکر میکردند مثل ۲۸ مرداد است که مثلاً ۱۰۰ تا فاحشه و چماقدار و لات، مثل زمان مصدق و کاشانی، مردم صبح در خیابان بریزند. اینها فکر کردند انقلاب امام هم آن است. نفهمیدند که قضیه آقا اینجوری نیست، بیخ پیدا کرده. این آن نیست اصلاً، این حرکت آن حرکت نیست. چند تا از اینها مورد حمله قرار گرفتند، مجروح شدند، چاقو خوردند. درگیری میشود در بین پزشکان و پرستارهای انقلابی و اینها در بیمارستان امام رضا با همین چماقدارها. آنها آن طرف میروند، اینها این طرف میروند، شعار و اینها. بعد آنها میپرند داخل و میزنند و اینها از خودشان دفاع میکنند و بعد حکومت رسماً وارد، چون حکومت که نمیگفت اینها چماقدار هستند. میگفت اینها مردم طرفدار شاهاند. میگفتند مردم دو گروهاند، اختلاف شده بین مردم، موافقین و مخالفین شاه. بعد اینها دیدند مردم نیست، معلوم است چی است و آن وقت رسماً دیگر حکومت دخالت کرد. بحث به مسلسل و تیر و درگیری و بعد این دکترها و پرستارها و اینها، گاز اشکآور زدند در بیمارستان که حالا مریض هست. تیر مسلسل، تیربار در تانک، تیر هوایی اول زد، بعد زمینی زد. این پزشکها و پرستارها و بچههای انقلابی اینها که در مسجد، در بیمارستان بودند، فرار کردند، رفتند در نزدیکترین ساختمان که برای همین بچهها بود، کودکان و نوزادها بود. این نامردها هم دنبالشان در داخل همانجا آمدند. زدند و کوبیدند و شکستند و اصلاً انگار نه انگار بچه است. به نظرم دو سه تا از این بچههای کوچک آنجا کشته شدند، شهید شدند اینجوری که در ذهن من الان، الان یادم نیست. مادر ما میگفت ما آمدیم از در بیمارستان برویم در، نگذاشتند. آمدیم از آن طرف، از روی نردهها آمدیم در بیمارستان و رفتیم در بخش کودکان. ایشان میگفت من خودم دیدم که ۱۰، ۱۵ تا تخت بچههای کوچک را حتی سرمهایشان را کشیدند. یعنی در یک حد وحشی.
باز حالا یک خاطره که خودم بودهام و یکی هم باز از پدرم. چون من همینهایی که اطراف من، دیگر شنیدهام. خاطره جدید که از خودم نمیتوانم اختراع کنم. یکی از دوستان میگفت آقا شما راجع به جبهه خاطره میگویید و فلان، همهاش یکجور خاطره میگویید. گفتم خب بابا خاطره را که نمیشود عوضش کرد! مثل این که طرف گفت آقا شهر شما مکانهای باستانی برای توریستها ندارد؟ گفت بله، ولی میسازیم، داریم میسازیم! حالا خاطره نمیتوانیم بسازیم، باید همانها را بگویم. اولاً نقش رهبری در این قضیه که ایشان به نظرم همان بعد از ۱۷ شهریور ایشان آمد آن موقع به نظرم مشهد نبودند. فکر میکنم همین حولوحوش قضایای آبان و آذر و اینها ایشان آمدند که در همین، تا آمدند، این سیر جریانها خیلی موتورش سریع شد و یک کمیته فرماندهی در واقع واقعاً تشکیل شد. همین شهید هاشمینژاد و ایشان و اشخاص دیگری که بودند، اینجاها را باز از قول پدرم بزنم. تظاهرات بزرگ مشهد در همین ایام شده. آن موقع نفت نبود، همه جا صف نفت بود و صفهای طولانی. مثلاً برای یک نمیدانم یک پیت نفت باید چقدر در هوای سرد در صفها میایستادی. آنهایی که سنشان بیشتر است، یادشان است. بقیه هم از آنها بپرسند. من یادم است اینقدر هوا سرد بود، ما در خانه، خانهمان چهار پنج تا، چهار تا اتاق داشت، همه اتاقها تعطیل شده بود. کلاً بسته بودیم. در هال که وسط بود زندگی میکردیم، زیر تمام درها هم پتو و اینجور چیزها میگذاشتیم. بعد اتاقی که برویم در آن بنشینیم مطالعه کنیم، کاری، درس بخوانیم یا پدر ما گاهی مقاله چیزی مینوشت، نبود، همان کار اتاق مطالعه را میکرد. چون آنجا یک چیزی روشن میکردیم، زود گرم میشد. یعنی اینجوری بود. این همان دورانی است که امام در نوفللوشاتو یک روز میبیند بخاری را روشن کردهاند، میگوید بخاریها را برای چه روشن کردهاید؟ خاموش کنید. میگویند آقا برف است، سرد است، اینجا زمستان است. گفت مردم در ایران نفت ندارند، سرما میخورند، ما اینجا حق نداریم بخاری روشن کنیم. دستور داد تمام بخاریها را در نوفللوشاتوی پاریس خاموش کردند. اینجوری امام شد امام. اینجوری ملت در صحنه میمانند. یعنی ملت وقتی میبینند امام و رهبری مثل خود مردم، در سطح متوسط به پایین مردم، گاهی در سطح ضعفا مردم زندگی میکنند، دنبال منافع خودشان نیستند، مردم هم پای آن میایستند. ولی وقتی ببینند مسئولین ردیف بالایی و اینطرف و آنطرف، هر کسی به فکر خودش و باندش و فامیلش است، میگویند خب ما برای چه برای شماها فداکاری کنیم؟ ما برای اسلام فداکاری میکنیم. تا وقتی اسلام است، ما هستیم. وقتی دیگر شما و تقی و نقی و... این جریان و آن جناح، ما دیگر نیستیم. ما خودمان هم زندگی داریم. این که در قضایای نهضت نفت، قضایای ۲۸ مرداد، نهضت سال ۳۲ و اینها، کودتای ۲۸ مرداد ملت کشیدند کنار برای این بود اختلافات را دیدند، منفعتطلبیها را دیدند، آرمانهای انقلاب هم دیدند برایشان شفاف نیست. گیج شدند و مأیوس شدند و بیانگیزه شدند، ولی اینجا اینطوری نبود. که ۹ و ۱۰ دی حتی اینها راه افتاده بودند در خیابان، ماشینهای حکومت نظامی چند جایی، مردم در صف نان بودند یا صف مثلاً نفت بودند، اینها مردم را به مسلسل بستند. یعنی تیربار را به صف مردم بست. اینقدر وحشی شده بودند و دیوانه که از همه میترسیدند. بیمارستان امام رضا برای این مدت به نظرم ۷، ۸، ۱۰ روز مرکز مبارزات مشهد شد. یعنی همه تظاهرات هی گروه گروه آنجا میآمدند. مثل مثلاً لانه جاسوسی بعد از انقلاب یک مدتی مرکز شد، اینجا مرکز شده بود. که بعداً هم مجسمه شاه را در تقیآباد مردم پایین کشیدند و مجسمهای هم از خود رضاشاه در بیمارستان شاهرضا بود، بیمارستان امام رضا، اینها را پایین کشیدند. اینی که میگویم اخوی ما، حالا این خاطره باز برای ایشان است. ایشان میگوید که من منزل آقای قمی بودم، جلسهای داشتیم و کاری داشتیم. بعد یک مرتبه یک کسی بلند شد به شعار دادن و حرف زدن. خود آقای قمی گفتند ساکت باش، مثلاً اینجا شعار نده. بعد پسر ایشان گفت که ایشان برای جبهه ملی است آقای قمی گفت خیلی خب، پس بده صحبت کن. اخوی ما میگوید که من این صحنه را که دیدم، گفتم این یک خطری است. ایشان میگفت که من به آقا خبر دادم، به رهبری خبر دادم که آقا، یک همچین اتفاقی اینجا افتاده، یک نفر از جبهه ملی آمده اینجا دارد صحبت میکند، اینها هم گفتند باشد صحبت کند این مثلاً یک چیزی است. لذا رهبری آمدند منزل آقای قمی و خصوصی با ایشان صحبت کردند. در جلسه که بود، به ما خبر دادند بیمارستان امام رضا شلوغ شده، درگیری است. دو سه نفر آمدند به من گفتند آقا آنجا دارند میزنند و میکوبند من سریع به ایشان (رهبری) گفتم که مثلاً قضیه اینجوری است. الان چهکار کنیم؟ مثلاً باید یک کاری بکنیم. ایشان گفتند که شما برو بیمارستان ببین چه خبر است، از آنجا با من در تماس باش، ببینیم چهکار باید کرد. من رفتم بیمارستان، دیدم چه اوضاعی است دکترها و پرستارها گریه میکنند و صدای پراکنده تیراندازی هم هست آن موقع ما یک تویوتاهایی داشتیم. ایشان میگفت با ماشین داشتم میرفتم، دیدم همانطور که آرام ایستادم دو- سهتا تیر به بغل ما خورد. گفتم اگر اینها عمدی زدند که فرار کنم بیشتر میزنند خیلی جدی پایین آمدم و گفتم کدام نادانی تیر زد این نزدیک بود الان به من بخورد. اصلاً شاید او میخواسته به من بزند، ولی طلبکار رفتم گفتم که کدام نادانی این کار را کرد اگر تیر به من میخورد چی؟ یک نگاهی کن که کجا تیر میزنی. من خبر دادم که خودم در بیمارستان بودم و ایشان با یک عدهای از علما و کمکم دانشگاهیان و کسان دیگر به سمت بیمارستان آمدند.
این قضیه نفت را هم ایشان میگفت که یک ستادی همان موقع در همین جمع تشکیل شده بود که چون کارمندان صنعت نفت اعتصاب کرده بودند برای این که آنها گرسنه نمانند، قرار شد ملت پول بدهند، پول جمع شود برای ادامه اعتصاب، پول را برسانند به کارمندان اعتصابی نفت که اعتصابتان را ادامه دهید، زندگیتان را ملت تأمین میکنیم. ایشان میگفت من مسئول پولها بودم، از جمله برای همین اعتصابکنندگان نفت در خراسان؛ و مردم گروه گروه کمک میآوردند. ما هم اول همینجوری میگرفتیم، بعد یک قبضی تهیه کردیم، به آنها قبض میدادیم. یک روز یک آقایی آمد، آمریکایی بود، گفتند خبرنگار است. این آمد در آن مصاحبه در بیمارستان امام رضا که آن موقع که بیمارستان امام رضا تحصن بود و مرکز مبارزات بود که خب آقا و بقیه آقایان آنجا بودند و مرحوم میرزاجواد آقای تهرانی، مرحوم آقای مروارید اینها میآمدند، میرفتند. بعضیها دائم آنجا بودند و آنجا ستاد انقلاب شده بود. یعنی شبها کشیک میدادند، روزها ورزش میکردند. همین آقاسید هادی خامنهای را من یادم است آنجا صبحها آموزش دوی صبحگاهی میداد. میدویدند و بعد بچهها طناب میانداختند روی درختهای بیمارستان و به حساب آموزش چریکی، از درخت با طناب چطوری بالا و پایین برویم، آنجا را تقریباً یک پادگان انقلابی کرده بودند. هر روز هم سخنرانی و منبر و تا حتی جمع چند ده هزار نفری یکی دو بار آنجا آمد. مثلاً در حد ۴۰، ۵۰ هزار شاید بیشتر، یعنی کل محوطه پر شد. مردم میآمدند، میرفتند آنها هم تحصن میکردند. که تئوریسین این قضیه، راهاندازی، این قضیه هم خود رهبری، ابتکار ایشان بود، ابوی ما میگفت که این خبرنگارهای خارجی گاهی میآمدند. یک خبرنگار آمریکایی آمد، گفتند این خیلی مهم است آمد در اتاق که با من مصاحبه کند. گفت اینها چیست؟ گفتیم اینها پول ملت، دارند پول میدهند برای اعتصاب کارکنان نفت که اعتصاب نشکند و نفت صادر نشود تا کمر رژیم شاه مثلاً بشکند. بعد میگوید در همان یک ساعتی که آنجا بود و با ما و چند نفر دیگر که مصاحبه کرد او دید که همینطور گروه گروه مردم دارند پول میآورند. تعجب کرد. بعد گفتش که من متوجه نشدهام، مردم دارند پول میدهند برای این که سرما بخورند؟ چون مردم پول میدادند که اعتصاب ادامه داشته باشد. اعتصاب که باشد یعنی نفت نیست. نفت که نیست یعنی سرما میخوری دیگه. گفت من درست فهمیدم؟ دارند مردم پول میدهند برای این که نفت نباشد، بیشتر سرما بخورند؟ گفتیم بله، درست فهمیدید. این مردم دارند برای همین پول میدهند. سرش را تکان داد و گفت اصلاً این ملت یک ملت دیگر است. این مردم یک طور دیگری هستند که یعنی نمیشود حریف این انقلاب شد. در هیچجای دنیا اینجوری نیست. بعد از پیروزی انقلاب یک وقتی کامیوندارها اعتصاب کردند. حالا بیچارهها حق داشتند. پول نبود، حقوقها قطع بود، بهم ریخته بود،کل زندگیشان باید با همان حقوق میگذشت، زن و بچه، گرفتاری. ولی پشتش هم که بعداً اسناد الان درآمده که همه جا اینها میخواستند اعتصاب و تحصن راه بیندازند، ولی جلوی صحنه آدمهای گرفتار، پشت صحنه آدمهای فاسد و سرویسهای جاسوسی. برای این که مردم و بچهها جوانها را بشناسید. کامیوندارها تحصن کرده بودند. در روزنامههای آن موقع اگر بروید شاید، باید ببینید، حتماً هست که خب دولت چرا حقوق ما را نمیدهد؟ بعد انقلاب. امام یک اشارهای کرد. زنان اغلب مستضعف از پایین شهر، تهران، اینطرف و آنطرف آمدند صف بستند. النگو و گردنبند و انگشترهایشان را گفتند ما اینها را به راننده کامیونها میدهیم به آنها بگویید اعتصاب نکنند. کجای دنیا اینجوری است؟ خود اینها اغلب از اقشار مستضعف و محروم بودند. این خانمها گفتند طلا و جواهراتی، هرچه ما داریم، اینها را حقوق به این کامیوندارها (بعد از انقلاب) بدهید که اعتصاب نکنند که به جمهوری اسلامی ضربه نخورد. همین ملت قبل انقلاب، این خبرنگار آمریکایی میگفت که چطوری است اینها، خودشان میآیند پول میدهند که بیشتر سرما بخورند؟ ایشان میگفت بله، مردم ملت ما اینجوریاند. این ملت فرق میکند. و جالب است همین آدم که به عنوان خبرنگار در ایران آمد و رفت و آن موقع در ایران هم مشهور بود، این آدم بعد معلوم شد جاسوس سیا است. سازمان سیا جاسوسهایش را به عنوان پزشک و کشیش و دکتر و استاد دانشگاه و مخصوصاً خبرنگار میفرستاد. این اصلاً تحلیلگر ردیف بالای سازمان سیا بود. آمده بود با انقلابیون و پشت جبهه به اسم مصاحبه آشنا شود، ببیند چه خبر است، گزارش بدهد. ایشان میگفت ما آن موقع این را به عنوان خبرنگار میدیدیم، ولی چند ماه بعد معلوم شد که جاسوس و از ردههای بالای سرویس اطلاعاتی آمریکاست. این هم خاطرهای که ایشان آنجا داشت که میگفت عجب ملتی. همینطور جمعیت گروه گروه میآمدند. خب حالا بعضیها واقعاً اعتصاب غذا کرده بودند، ما که سیاسی بودیم، میفهمیم این که روزه شرعی که نیست، این روزه سیاسی است. اخوی ما میگفت که من وسط اعتصاب غذا، رفتم در دستشویی سیگار بکشم، مرحوم دکتر جعفرزاده، بوی سیگار را دید، گفت یک چندتا بیسکویت هم آن بالا هست. برای این که اعتصاب غذا کامل باشد. بعد ایشان میگفت خلاصه روزی یک وعده میرفتیم یک سیگار میکشیدیم و دو تا بیسکویت هم میخوردیم، ولی اعتصاب غذایمان سر جایش بود.
راجع به مرحوم جعفرزاده هم اسم ایشان را بردم، من بگویم بدانید چنین افرادی هم بودند که کسی آنها را نمیشناسد. والده ما، مادر ما میگفت که مرحوم دکتر جعفرزاده قبل از انقلاب، همان آخر ۵۶، اوایل ۵۷، چون در درگیریها بعضیها تیر میخورند و اینها را نمیشد بیمارستان برد. چون هر که تیر میخورد بیمارستان برود ، خب معلوم است کیه دیگه، او را میگرفتند. گفت برای ما و این 5- 6 نفر از خانمها آموزش جراحی و خارج کردن گلوله گذاشت که چطوری گلوله را از بدن مجروحین خارج کنیم و پانسمان و بخیه و جراحی بزنیم که به اصطلاح بیمارستانهای مخفی خانگی تشکیل داده بودند. بعد پیروزی انقلاب هم همین جمع با همین آموزشها، اول انقلاب آمدند برای مستضعفین درمانگاه زدند. درمانگاه، با پول دولت، نه. بعد انقلاب، درمانگاه رفیده یکیاش بود. بعضی از همین خانمها قبل از انقلاب اینها آموزش مسلحانه دیدند. این مادر بنده و یک جمعی از این خانمها، اینها قبل از پیروزی انقلاب در همان صحنههای مبارزات آموزش پرتاب نارنجک و با کلت چطوری کار کنند، با سلاح چطوری کار کنند. حتی در کوههای اطراف مشهد یکی دو بار رفته بودند پرتاب نارنجک و این که اگر لازم باشد در درگیریها، زنان هم مسلحانه بجنگند و درگیر شوند. یعنی زنان در قضایا واقعاً حضور داشتند. این را بدانید اولین تظاهرات در مشهد، تظاهرات خانمها بوده است، دو روز قبل از قم. الان همه میگویند شروع انقلاب ۱۹ دی ۵۶ قم است. در حالی که ۱۷ دی، دو روز قبل، اولین تظاهرات شده در مشهد، خانمها. دو روز قبل از قم بود. و یکی هم ایشان میگفت که جمع هیأت علمیها و دانشگاهیها را ما جلساتی گذاشتیم که با آقا اینها با هم بودند که بعداً بعضی از اینها در شورای حزب جمهوری اسلامی در مشهد و جاهای دیگر حضور فعال داشتند.
مقطع بعدی ۹ و ۱۰ دی است که من فقط یک نکته اجمالی از ۹ و ۱۰ دی عرض بکنم، چون ۹ و ۱۰ دی وصل به قضیه ۲۳ آذر است، به قضایای بیمارستان امام رضاست. یعنی ببینید ۲۷ آذر، بعد از قضایای بیمارستان، چهلم شهدای اصفهان بود، کاشان بود که امام اعلامیه داد. در آن اعلامیه به چهلم شهدای مشهد امام اشاره کرد که شهدای قضیه حرم بودند. امام آنجا از اعتصابات مشهد حمایت کرد. امام در اعلامیهای داد در رابطه با مسائل بیمارستان امام رضا که جنایاتی که اینها در بیمارستان کردند به مریض، به پزشک، حمله کردند و آمریکا و غرب پشت سر اینها هستند. درگیریها از ۵، ۶ دی در مشهد شروع شد. اعتصابات، تحصن بیمارستان امام رضا که اعلام کردند برای این که پزشکها به حساب سر کارهایشان بروند، مریضها بدون پزشک نمانند دیگر، ما اینجا اعتصاب را تمام میکنیم. یکی از افراد در بیمارستان امام رضا شهید شده بود (شهید منفرد) که جنازهاش را تحویل نمیدادند که سر همان قضیه هم یک درگیری شد. اگر یادتان باشد شهید حنایی هم سر کوچه آقای قمی، آنجا شهید شد که تیر درست توی سرش خورده بود. شهید منفرد را یادم هست جنازهاش را تحویل نمیدادند. سر این قضیه درگیری بود. بعد تشییع جنازه ایشان که به بهشت رضا بردند که باز آنجا یک درگیری شد و دیگر درگیریها از بیمارستان امام رضا تا انقلاب قطع نشد که قضیه ۲۳ آذر بیمارستان امام رضا یک نقطه عطفی بود، دیگر بعد از آن تا ۲۲ بهمن مشهد روز آرام نداشت. یعنی هر روز تقریباً از درگیریهای کوچک پراکنده بود تا درگیریهای بزرگ که دیگر اوج آن در ۹ و ۱۰ دی است. همان روزها باز به خانه ما و بعضیها ریختند که بازداشت کردند. چون آن روز ۹ و ۱۰ دی تقریباً یک شبه کودتا بود. تمام شهر یک مرتبه تانک و تیراندازی و تیر هوایی و بعد تیر زمینی و خشونت را هم اول آنها شروع کردند، بعد مردم درگیر شدند و تا حدی که چند نفر از اینها را میدان شهدا به دار کشیدند. اصلاً یکشنبه خونی، همین ۱۰ دی است. میخواهم بگویم از بیمارستان امام رضا درگیریها قطع نشد. تیراندازی، اول هوایی بود، بعد تیراندازی زمینی. ۹ دی، که مردم یکی- دوتا تانک آنها را آنجا آتش زدند و یک سرهنگ کمالی بود. سرهنگ کمالی را که کشتند، من خودم آنجا بودم. اینقدر اینها وحشیانه علیه مردم برخورد کرده بودند و میزدند و میکشتند که مردم گفتند خب دیگر حالا، ۷، ۸ ماه، یک سال است شما میکشید، از امروز ما هم میکشیم. روز ۹ دی اولین روزی بود که مردم شروع کردند به مقابله به مثل. در بیمارستان امام رضا من یادم است اینقدر تیراندازیها از اول هوایی، بعد همینطور سر مسلسلها را پایین آوردند، زمینی میزدند که جلوی خود ما در بیمارستان امام رضا چند نفر افتاده بودند، ما دراز کشیده بودیم. یک کسی کنار ما بود، از ما پایینتر هم بود، ولی تیربار به او خورد. اصلاً باور نکردیم، فکر کردیم دارد شوخی میکند. من که آنجا خوابیده بودم، ایشان از ما، آن جایی که او بود، گودتر هم بود. یک دوچرخهای هم داشتیم، یادم نیست دست من بود و دست اخوی ما بود که یک سال از ما کوچکتر بود. این تانک همینطور که آمد، میخواست بیاید روی آدمها اصلاً. تانکها رسماً روی آدمها میآمد. دی رسماً تانک روی چندتا زن و بچه رفت و آنها را له کرد. آنجا ما هم اولین شهیدمان را دادیم. دوچرخه ما رفت زیر تانک، کلاً له شد. ۷، ۸، ۱۰ تا موتور و چرخ برای مردم بود که همه را له کرد. عرض شود که یک اخوی دیگری داشتم که آن موقع ۱۰ سالش بود. ایشان بعداً در جبهه مفقود شد. ایشان هم در قضایای بیمارستان امام رضا، بچه ۱۰ ساله در درگیریها، جداگانه خودش آمده بود و گم شده بود و یک مصیبتی و در این فلکه پشتش یک کوچهای بود، این اخوی ما از بیمارستان امام رضا همانجا در درگیریها در رفته بودند با ۱۰، ۲۰ نفر جوانها. این بچه کوچک هم با اینها آمده بود. بعد نصف شب خانه تماس گرفته بودند که آقا این بچه است اینجا پیدا شده، میگویند بچه شماست، بیایید این بچه را بگیرید که مادر ما با این که حکومت نظامی بود گفت رفتیم آنجا. آن صاحب آن خانه گفت که بله، در این کوچه بنبست ۷، ۸ تا جوانها و مردم آمدند، پشت سرشان هم ماشین آمد، سر مسلسل را گرفت، سر ژ-۳ را گرفت به سمت ته کوچه، کل خشاب را خالی کرد، ولی فقط یک نفر از اینها شهید شده بود. یک نفر هم زخمی شده بود. بعد گفت اینها پریده بودند روی دیوار یک خانهای، دست این بچه را هم گرفته بودند، کشیده بودند بالا، رفته بودند در آن خانهها، مخفی شده بودند. یعنی میخواهم بگویم اصلاً برایشان فرق نمیکرد کی به کی است، همینطور مسلسل را روی مردم میگرفتند. حقوق بشر آمریکایی اینطوری بود، صرف خاطرهگویی شده همهاش. بخشی از اینها را خودم دیدم، بخشیاش را از نزدیکانمان شنیدهام، بخشیاش هم در شهر همان موقع مشهور بود.
شهید هاشمینژاد یک سخنرانی کرد، گفت رئیس حکومت نظامی مشهد، یک سرلشکری بود، گفت این محرورالدم است. گفت این آدم قاتل است، دستش به خون مردم آغشته است و این مسلمان نیست. خلاصه آقای هاشمینژاد فتوای قتل او را داد.
یک اتفاق دیگر، همین روزها، گروههایی راه افتادند برای شکار چماقدارها. یعنی بچهها جمع میشدند، تیم ۱۰، ۱۵ نفری با، ظرف دو سه روز ۷، ۸ تا از این چماقدارها را در خیابانهای مشهد این بچهها زدند که بعد این خود چماقدارها ترسیده بودند، کمکم خیابانها را اینها خلوت کردند. دیگر نمیآمدند بیرون مگر کنار ارتشیها و نیروهای مسلح. دیگر جرأت نمیکردند خودشان تنهایی بیایند، با آنها میآمدند. ۵ دی همان روزهاست، شورش زندان مشهد شده. زندان مشهد آن موقع حدود ۲۰۰۰ تا شاید زندانی داشت. حتی این زندانیهای معمولی، دزد و قاچاقچی و لات و پات و اینها، اینها هم همه انقلابی شده بودند. مردم حرکت کردند به سمت زندان. آقای آیتالله شیخ عبدالحسن شیرازی، و دیگرانی بودند. جمعی سمت زندان رفتیم، تیراندازی و درگیری و گاز اشکآور بود. بعد زندانیهای عادی در زندان میگفتند ما هم زندانی سیاسی هستیم. ما توبه کردیم هر کاری کردیم، ما از این به بعد برای انقلاب هستیم. جمعیت حمله کرد به زندان. آنها هم از در زندان شورش کردند، آتش زدند. بخشی از زندان آتشسوزی شد. از اینطرف هم بیرون شد درگیری، تیراندازی. باز چند نفر آنجا شهید شدند، جای زندان مشهد. همان موقع میگفتند ۷، ۸ نفر شهید شدند. من یادم، خودم ندیدهام. شهید را. بعد مذاکره میکنند تا آنها خودشان مجبور میشوند یک عده کسانی که همان روزها گرفته بودند، آزاد کنند. شاید ۱۰۰ و خردهای نفر را آزاد کردند، بعضی از زندانیهای سیاسی را و غیرسیاسی را. سیاسیهای از قبل در زندان را و سیاسیهایی که در همان خیابانهای مشهد همان روزها گرفته بودند، ۱۰۰ و خردهای را آزاد کردند. روز ۹ دی شایعه شد در شهر که ارتش به مردم پیوسته است. یک مرتبه پخش شد آقا ارتش پیوسته است. به نظرم مثلاً یک تانکی، یک چهار تا سرباز به مردم ملحق شده بودند، یک مرتبه پخش شد که تمام شد. شاه دارد سقوط میکند، ارتش به مردم ملحق شد. آن موقع هم در ضمن از قبل از آن امام گفته بود تمام کسانی که در ارتش هستند، از سربازخانهها فرار کنند. جوانها، مردم، همه سرهایشان را از ته میزدند که سربازهای فراری شناسایی نشوند. خیلی جوانها موهایشان را زدند کسی نفهمد کی سرباز است، کی سرباز نیست. یک عده فرار کردند. در این ایام ما مواردی داشتیم که بعضی سربازها به سمت فرماندههایشان تیراندازی کردند. از جمله شهید کاشانی. شهید کاشانی که از سهراه کاشانی میگویند، ایشان از طرف فرماندهاش به او دستور دادند به طرف مردم تیراندازی کن، برگشته بود فرماندهاش را به رگبار بسته بود. یا در تهران، در گارد جاویدان هم این اتفاق افتاد. یکی از اینها برگشت فرماندههایشان را بست به رگبار. از این اتفاقها هم افتاد که دیگه خود اینها هم کمکم میترسیدند. میگفتند بعد از ۱۷ شهریور نمیشود دستور کشتار بدهی، به حرف نمیکنند، چون امام هم فتوا داد، یک مرتبه برمیگردند و خودمان را به رگبار میبندند. این روز ۹ دی که گفتند ارتش به مردم پیوسته است، جمعیت به سمت استانداری راه افتاد. حالا استانداری مرکز حکومت است. یعنی مردم، جمعیت به سمت استانداری آمده، فکر میکنم رهبری و شهید هاشمینژاد جلوی همه جمعیت بودند. جمعیت جلوی استانداری میرسد که تشکر، تشکر، به ما ملحق شدید، حالا کسی ملحق نشده است! آنها شعار میدادند تشکر، آفرین، برای که این که به ما ملحق شدید و به کارمندان استانداری میگفتند بیایید بیرون، به ما ملحق شوید. کارمند استانداری یعنی مرکز حکومت. یعنی از ۹ و ۱۰ دی به بعد تا ۲۲ بهمن در این مدت دیگه مشهد دست شاه نبود. مگر بعضی خیابانها دور و بر استانداری و بعضی جاهای دیگر. یک جاهایی از شهر اصلاً دیگر جرأت نمیکردند بیایند؛ و اولین هستههای کمیته در بعضی از مساجد تشکیل شد که دیگه روز ۲۱ بهمن من یادم است در مشهد، خیابانها دست مردم بود. از آنها اصلاً کسی نبود و مشهد هم مثل تهران نبود که مثلاً به ۱۰ جا باید حمله نظامی بکنی. عملاً یکی دو تا نقطه حساس که رفت، دیگر شهر کلاً دست مردم بود.
به محضر ارواح همه شهدای بزرگوار اسلام، از صدر اسلام تا انقلاب اسلامی در سال ۵۷، شهدای بعد از ۵۷ در جنگ، در ترورها تا شهدای مدافع حرم اهلبیت(ع) که الان دارند پیکرهایشان را از عراق و از سوریه میآورند، نثار ارواح مقدس همهشان صلوات بفرستید.
هشتگهای موضوعی