شبکه چهار - 5 بهمن 1403

حلول «مکاتب مذهبی و فلسفی» در ادبیات و هنر جهان (۲)

(نقدی بر تاریخ‌نویسی «مکاتب ادبی و هنری اروپا») - ۱۴۰۳

بسم الله الرحمن الرحیم

مدت‌ها باروک در ادبیات و هنر، الگو و الهام‌بخش به هر نوع نوگرایی در اروپا بود؛ یعنی هرکس می‌خواست چیز دیگری از خودش بگوید، بحث باروک و کلاسیسیسزم را مطرح می‌کرد و این بازی تا امروز ادامه دارد؛ منتهی اسم‌ها، زمینه‌ها و بهانه‌ها تغییر می‌کند. اولاً این‌ها با ادبیات کشورهای دیگر در حاشیه هستند. مکاتب ادبی هنری در چین، هند، آفریقا، آمریکای لاتین، در غرب آسیا و حتی شرق اروپا برای این‌ها مهم نیست. مسئله اصلی، مرکز عالم، غرب اروپاست و بعد هم آمریکا. آن‌ها تاریخ ادبیات و هنر خودشان را تاریخ ادبیات و هنر کل جهان می‌دانند، بقیه مهم نیست. تفسیر این تاریخ هم با خودشان است؛ این نام‌گذاری‌ها، این تفسیر و تفاوت‌ها... من نمی‌خواهم بگویم البته که همه این نام‌گذاری‌ها بی‌ریشه و بی‌مصداق هستند و استدلالی پشت آن ها نیست، می‌خواهم بگویم که اساس همه آن‌ها این‌طور نیست. نمی‌گویم هیچ‌ کدام شان این‌طور نیست، می‌گویم این دگم‌هایی که برای ما و شما ساخته‌اند و تفسیرهایش را هم ضمیمه‌اش کرده‌اند و نتایج آن را هم گرفته‌اند، به ما می‌گویند شما قورت بدهید. راجع به این مسائل نه تحلیل کنید، نه فکر کنید و نه روی نتایج، علامت سؤال بگذارید. توصیف و توصیه با آن‌ها بسته‌بندی شده است، شما بَلغور کنید. در کلاس‌های دانشکده‌های هنر و ادبیات‌تان هم این‌ها را به نسل‌های بعدی‌تان منتقل کنید. کار دیگری ندارید و نمی‌توانید هم بکنید. حالا شما مثلاً در رمانتیسیزم، درون‌گرایی، ساختارشکنی و فردیت ببینید، کدواژه‌های اصلی چه چیزهایی هستند که ادبیات، هنر، تئاتر، نقاشی، مجسمه‌سازی و معماری بر اساس آن‌ها تفسیر می‌شود. مشخصه‌های اصلی‌اش، آن شاه‌کلیدهایش، وهم آراسته از تئاتر تا معماری است، تمرکز معماری بر فقط دکور؛ یعنی دوره غلبه و سیطره دکور است. معماری، مسئولیت اصلی‌اش جلوه‌گری است. مفهوم، عدم ثبات، تغییر دائمی و هیجان دائمی است از تعریف انسان تا معماری. انسان، انسانی است که دائم دور خودش بدود؛ یعنی انسان، هنر و ادبیات را از کلیسا بیرون بیاوریم، از کاخ لویی چهاردهم هم بیرون بیاوریم. حالا این مسیر را از شاعرانی که به وزن و قافیه هم خیلی پایبند نیستند، پیش ببریم. مثلاً در ایتالیا مارینو که بعداً پیروان او، مارینیست‌های ایتالیا شدند، ملاحظه کنید. کلماتی که باید با آن‌ها راجع به همه چیز حرف بزنیم: ابر، حباب، کمی برف بردار، توپی کم‌دوام و موقت از برف بساز و در دستانت نگه دار. دریایی در حال جزر و مد، توپی که می‌چرخد، پرنده‌ای دائم در فرار، انسان اسب مسابقه است که در پهنه جهان رها شده، زیر مهمیز خداوند، تیری از کمان رها شده، کف آب، دود. این‌ها استعاره‌های مارینیستی هستند که در کل اروپا کم‌کم در این دوره رایج می‌شود، استعاره تحول دائمی بدون هیچ ثباتی.

بعد صورت‌های نمایشی هم از آن ساخته می‌شود: حباب، شعله موقت کم‌دوام، برفی که به سرعت آب می‌شود، شمعی که خاموش می‌شود، رؤیا، خوابی که از نیمه قطع می‌شود، طغیان رود، دود، دود در باد. حالا شما این تشبیهات را ملاحظه کنید: تیری که بی‌هدف به هوا رها شده، سایه، حباب صابون. ما باد بخار هستیم، یخچه، شبنم و سایه هستیم. لحن و حالت.

خب حالا این‌ها تشبیهات شاعرانه هستند تا وقتی که استعاره، کنایه و تشبیه، شاعرانه است، مشکلی و بحثی در آن نیست؛ اما یک وقتی می‌بینید اساساً در نقطه مقابل آن رکود و اشرافیت کلاسیسیزم، افراط از این طرف شروع می‌شود. همه چیز باد هواست و این یک مکتب هنری ادبی حساب می‌شود. این تحت تأثیر یک مکتب فلسفی است. این یک نوع الهیات است. یک زاویه نگاه به انسان و جهان است. لحن و حالتش تغییر می‌کند؛ اما یک حد ثابت لاقیدانه دارد؛ مثل اینکه همه چیز دائم دارد بخار می‌شود. حقیقت، فرّار است. هیچ چیز واقعی نیست. این سری تعابیر در نمایشنامه‌نویسی، در رمان و داستان، فقط معماری تحت تأثیر این نگاه، نقاشی با این نگاه. انسان جوان‌مرگ است، همه چیز مانند شبنمی، آهی، مهی زیر شعاع آفتاب، یک رگبار، گرد و خاک، برف بهاری، رنگین‌کمان کوتاه، شاخه باریک در دل طوفان هولناک، طنین یک صدای با مبدأ نامعلوم، رؤیا، سایه.

شما ملاحظه کنید، این‌ها ظاهراً تشبیه هستند. تشبیهاتی هستند در یک شعر، کنایه، مجاز، مجازگویی، استعاره؛ اما واقعیتی وجود ندارد. واقعیت که دائم متحرک است، هیچ ثابتی که بشود از آن عکس برداشت، وجود ندارد. حقیقتی که بشود به آن مطمئن بود دیگر وجود ندارد. برعکس آن حقیقت سطحی و قاطع که در کلاسیسیزم است که در واقع حقیقت نیست. واقعیت، راکد است و کم‌کم حتی برای نقاشی می‌گوید برای درک وجود، ما هیچ تصویر ثابتی نداریم. همه تصویرها موقت، فوری، سریع و متکثر هستند و جمع‌بندی نمی‌شوند. لذا در این دوره بعد مثلاً یک مجسمه‌سازی آمده است که شاه حاضر نبوده یک جا بنشیند. مثلاً من چند ساعت اینجا بنشینم که نقاشی مرا بکشی؟ نه. من دارم همین‌طور که کارهای خودم را می‌کنم، تو باید طرح‌های سریع و تکه‌تکه از من ترسیم و نقاشی کنی؛ یک خطوط گذرا و سایه‌های فرّار از چهره شاه، اندامش... بعداً باید خودت بروی این‌ها را به ‌عنوان نمادهای مختلف سر هم و خلاصه کنی و همان حباب را سعی کنی به تصویر بکشی؛ یعنی نشانه بی‌ثباتی، فرار، کم‌دوامی و اشتباه گرفتن رکود با ثبات. خب، ثبات خوب است، رکود بد است. بین این‌ها تفکیک نشده است. می‌گوید این یک توپی است در این واقعیت و در این عرصه و در این نگاه هنر و ادبیات، یک توپ در دست خدایان بازیگر است.

بعدها در این قرن اخیر ادعا شد که خب، معماری که بر این اساس هم به وجود آمده، آن انحناها، قوس‌ها، تجسم این دیدگاه و تفکر است؛ یعنی قوس وارونه، منحنی‌های حلزونی، خطوط دائم و دائماً متقاطع و سردرها، خطوط شکسته، مدور، سطوح، شیارها، حفره‌ها، همه ناصاف هستند و در واقع یک نوع ضربان دارند. مثل این که ساختمان می‌خواهد از جای خودش حرکت کند و برود. دیگر مسکن نیست که بخواهی در آن سکونت، سکنا و آرامش داشته باشی و همه چیز در حال ورجه‌ورجه کردن و ورجَهیدن است. نماها باد کرده است، چین‌وشکن‌ها نامنظم هستند، سنگ‌ها متموج هستند، حتی فرشته‌هایی که در این معماری، شیاطین و فرشتگانی که روی ساختمان‌ها گذاشته می‌شود و قدیس‌ها، بعضی‌هایشان معلوم نیست لباس تن‌شان هست یا نیست. متموج است. شخصیت‌هایی هستند که معلوم نیست دارند پرواز می‌کنند یا دارند می‌افتند و سقوط می‌کنند؟ در هوا معلق‌اند و معلوم نیست دارند می‌روند بالا یا دارند می‌آیند پایین؟ دارند تعادل‌شان را روی شیروانی از دست می‌دهند یا نه، اصلاً می‌تواند تعادل داشته باشد یا نمی‌تواند؟ حتی تماشاگر را هم دعوت می‌کند که ننشین و نگاه نکن. پاشو، بدو، راه برو، بعد نگاه کن. آن ‌وقت تو باید از جایت تکان بخوری، دور این ساختمان و دور این مجسمه‌ها بچرخی و اگر یک جا بایستی، درست نمی‌فهمی و متوجه نمی‌شوی این‌ها چه هستند! گنبدی که بالای سرت است، یک گنبد مصنوعی است و تو دچار سرگیجه شده باشی. تو در یک دنیای بی‌ثبات زندگی می‌کنی. هنر، ادبیات و معماری‌ات باید آینه این بی‌ثباتی باشد. باید دائم در برابر هر نوع استحاله‌ای منفعل باشی.

خب، این تفسیرهایی است که بعداً شده و کسی هم نمی‌تواند قاطعانه این‌ها را رد یا تأیید کند. این در واقع محو قالب‌هاست. هیچ قالبی ثبات ندارد؛ چون هیچ محتوای ثابتی وجود ندارد. قالب‌ها مدام در هم فرو می‌روند، با هم درمی‌آمیزند، تغییر شکل و ماهیت می‌دهند و اصلاً هر لحظه ممکن است سنگ و آجر هم پرواز کنند! معلوم هم نیست به کجا. خانه ممکن است هر لحظه تجزیه و تغییر شکل بدهد. دنیا، دنیای تناسخ و استحاله است. این یکی از مشخصه‌های این مرحله دوم، بود.

مشخصه دیگر آن هم این است که دکور در ساختمان اصالت پیدا می‌کند؛ یعنی رابطه معکوس می‌شود. ساختمان برای دکور است، نه دکور برای ساختمان. پیکر بنا طوری باید باشد که انگار این ساختمان مستقلاً برای خودش ساخته شده است و زندگی می‌کند و مفصل‌بندی‌های آن تابع یک نوع خودفرمانروایی است و این ساختمان، مستقل از انسانی است که قرار است در آن زندگی کند خودش است. بلکه ساختمان می‌تواند انسان را به خدمت خودش دربیاورد؛ یعنی فقط این یک بستری برای تزیین است. مسئله اصلی آن است است، نه این. جای هدف و وسیله به یک معنا عوض می‌شود.

خب حالا، من اصلاً کاری ندارم که این تفسیرها درست هستند یا نه. من الان بحث داوری نمی‌خواهم بکنم. داریم توصیفی را که خودشان از این مسائل کرده‌اند، بیان می‌کنیم؛ ولی می‌خواهم بگویم ارتباط این نوع ادبیات و هنر و این مکاتب هنری، ادبی و معماری را با مبانی فلسفی تصریح‌ نشده آن‌ها ملاحظه کنید و آن وقت این‌ها تعمیم داده شد یعنی مخصوصاً در آلمان، انگلیس، فرانسه که در واقع تصمیم‌سازان اروپا در یکی دو قرن اخیر بوده‌اند، به خصوص اروپای غربی، این شیوه در بین جامعه سرمایه‌داری، در طبقات سرمایه‌دار، محیط بورژوازی به یک شکلی خودش را نشان می‌دهد که جنبه عیاشانه در محافل اشرافی دارد. در محیط مذهبی و کلیساها هم در الهیات مسیحی، به خصوص لیبرال پروتستان، این نگاه دیده می‌شود و هم در محیط‌های مذهبی کلیساها. بعد کم‌کم به طبقات پایین هم ریزش می‌کند. کم‌کم در حوزه ادبیات، داستان، تئاتر و... همه این‌ها دیده می‌شود. دعوای دو ایدئولوژی است تحت عنوان رفورم و ضد رفورم، نوگرا و کهنه‌پسند و از این قبیل. همان دعوایی که عرض کردیم قبلاً بوده، اسم آن عوض شده و به شکل دیگری در آمده است. حتی راجع به متافیزیک، راجع به توصیف تکوین عالم، نمایشنامه‌هایی که بُعد تراژیک و کمدی دارند، حتی اشعار محلی و بومی که اساساً ادبیات و هنر، ادبیات و هنر تظاهر، و خوش‌درخشیدن می‌شود، بر اساس قرینه‌سازی، ساختار شعر و نثر، استعاره‌ها، کنایه‌ها، قوس و مارپیچ‌های معماری در ساختمان، همه در نقطه مقابل آن استحکام اخلاقی و هنری کلاسیک هستند که دیگر قرار نیست طبیعت، مصنوعی باشد؛ یعنی تصنع در برابر طبیعت باشد. بلکه چرا ما طبیعت مصنوعی باشیم؟ ما طبیعت خودمان را نشان می‌دهیم. ما دیگر از طبیعت کپی‌برداری نمی‌کنیم. مبنای این ارزش، قضاوت از روی ظاهر است. ارزش‌گذاری‌ها همه به تظاهر، این منم و تفاخر برمی‌گردد. یک مرتبه در سناریو، در تئاتر، در نمایشنامه می‌بینید مثلاً در قرن ۱۷ و 18به تدریج نمایشنامه‌نویسی باب می‌شود و کم‌کم در اروپا راه می‌افتد، دارد نقش یکی دیگر را بازی می‌کند، وسطش یک مرتبه خودش می‌شود، می‌آید سراغ خودش؛ یعنی مثل اینکه یک نوع تناسخ برقرار است. حلول می‌کند: این در او، او در یکی دیگر، او در یک چیز دیگر. یعنی بازیگر و قهرمان انگار مصداق قانون تناسخ هستند و آن را می‌شناسند. دائم لباس و نقش عوض می‌شود. کم‌کم فرق آب و سراب معلوم نمی‌شود. داری از حقیقت سخن می‌گویی یا واقعیت؟ چرا در لباس یکی دیگر می‌روی؟ چون همه چیز رؤیا است. من برای این که خودم را درک کنم یا اصلاً درک و تأیید بشوم، باید دائم نقاب عوض کنم، باید زینت کنم، لباس‌های آراسته بپوشم و... ولی آخر کار، همه این نقاب‌ها می‌افتد. بعد معلوم می‌شود که اصلاً هیچ‌کدام از آن‌ها نبوده است و از کجا معلوم که الان همینی باشد که دارد نشان می‌دهد؟ یعنی این نوع نگاه به فصاحت هنری، مذهبی، فلسفی و نفی این فصاحت و تأکید بر تردید، تردید در هر نوع قطعیتی، نشانه‌ها مستقل از واقعیت موجودیت دارند و داشته‌اند.

یک تعریف دیگر از بلاغت و علم بلاغت؛ یک ادبیاتی و هنری است که با هیچ چیزی مرز، حد و حدود، تعریف و ماهیت ندارد و با شعار عصر جدید، آن وقت شما امتداد همین را در جاهای دیگر ببینید. این‌ها در واقع یک فلسفه و یک ایدئولوژی هستند. این‌ها یک نوع جهان‌بینی هستند. این‌ها فقط مکتب ادبی و هنری نیستند. فقط یک مکتب در معماری نیست. این، این طرز فکر، این روحیه در پیکرتراشی، نوع مجسمه‌سازی، در معماری، در نقاشی، در شعر، نمایشنامه‌نویسی و بعدها کم‌کم در سینما خودش را نشان می‌دهد. در معماری، هنرهای تجسمی، در همین کتاب‌های آموزشی رشته‌های هنر و معماری این‌ها هست. می‌گوید شکل آب‌نما را مثل یک شعله درهم پیچیده ترسیم کن که دارد دود می‌شود و هوا می‌رود. فرشته را نقاشی می‌کند یا از آن مجسمه‌سازی می‌کند. فرشته هم که موجود مجرد است و دقیقاً مصداق و مظهر ثبات است، فرشته را در مارپیچ می‌کشد. نمای ساختمان به شکل انحنای موج دریا باشد. دارد نقاشی مدادی می‌کند، گلدان را که نگاه به آن باید یک نوع آرامش بدهد، گلدان به شکل فرفره کشیده شده است. از الهه کشاورزی، الهه "رَبُّ النّوعِ" مزارع، مظهر و منشأ فیض تولید است. درختی را نقاشی می‌کند که دور خودش پیچیده است. مرکزش خودش است و معلوم نیست این درخت کجا می‌خواهد برود؟ و بعدش چه می‌شود و چه میوه‌ای خواهد داد. خب، این‌ها البته قبلاً هم این‌جور آثار در قرن‌های قبل بوده است؛ ولی اینجا حیثیت و منزلت پیدا می‌کند. اسب‌هایش پرواز می‌کنند، فرشته‌هایش روی زمین می‌افتند و سقوط می‌کنند. در تابلو همه چیز دارد می‌چرخد. حتی صلیب عیسی را می‌کشد یا تمثالش را می‌سازد. در تابلوی مسیح مصلوب، یک ربان قرمزی از شانه یک زن برهنه، دارد دور این صلیب می‌چرخد و هوا می‌رود. اصلاً این یک زاویه نگاه به همه چیز است. نمونه‌هایی از این در همان قرن ۱۷ و ۱۸ هست. نمونه‌هایی از این‌ها هست و مثال‌هایی هم در همین متون آموزشی در این باب گفته شده است؛ ولی خب، این نوع تبیین و تفسیر مربوط به این صد سال اخیر است، تفسیری که از این مجسمه‌ها و نقاشی‌ها شده است. نمی‌دانم آیا خود آن‌هایی که این‌ها را دویست- سیصد سال پیش کشیده‌اند یا ساخته‌اند، اصلاً به یک چنین مفاهیمی فکر می‌کردند و واقعاً چنین تفسیر و تعبیری از کار خودشان داشتند یا این‌ها نسبت‌هایی است که به آن‌ها داده می‌شود؟ البته وقتی که ده تا مثال از بین مثلاً چند صد آثار هنری می‌آورند، ده تا مثال با این پیش‌زمینه و تعریف‌هایی که عرض کردم، می‌آورند، الان ممکن است ما و شما کاملاً تصدیق کنیم که بله، واقعاً همین‌طور است؛ برای اینکه گشتی این‌ها را پیدا کرده‌ای. یک نفر در یک شعری گفته است: من بازیچه ستارگانم، روح تیره‌روز هستم. من یک نی باریک هستم که وحشت و ترس، آن را می‌لرزاند. خب حالا، یکی مثلاً در قرن ۱۷ در انگلیس یک چنین جمله‌ای را به کار برده است. یکی دیگر مثلاً ۱۵۰ سال بعد در ایتالیا یک شعر لاتینی گفته که کل آن تخیل و راجع به حباب صابون است. این‌ها را کنار هم بگذاریم و بگوییم مثلاً چه و چه. انسان حبابی، حبابی به نام انسان که این تعبیر را اراسموس به کار برده که از پدران جریان اومانیستی شناخته می‌شود. حالا آیا یک مثال ساده و خشکی از یک مسئله بوده است؟ اشاره به یک اندیشه باستانی بوده است؟ صرفاً یک تشبیه شخصی و خیالی بوده است؟ یک تمثیل خشک بوده است؟ خب، این مفسر تاریخ ادبیات و هنر مثلاً می‌رود یک قطعه‌ای مربوط به قرن ۱۶ و ۱۷ میلادی از شخصی به نام آمادیس ژمن، قطعه‌های محال، پیدا کرده است. من یک بخشی از این را می‌خوانم که نمونه‌هایش هم بعدها در همین صد سال اخیر گفته شده است. این شعر مال ۲۰۰، ۳۰۰ سال پیش است. حالا دقیق آن را نمی‌دانم، ولی شعرش را عرض می‌کنم: تابستان، زمستان است، بهار، پاییز است. هوا سنگین و سرب سبک است. ماهیان در هوا سفر می‌کنند، لال‌ها صدای زیبایی دارند، آب، آتش است، من دنبال عشق تازه‌ام. بیماری، شادی خواهد آورد، آسایش، غم. برف، سیاه است، خرگوش، شجاع است. شیر از خون می‌ترسد. زمین نه گیاه دارد، نه معدن. سنگ‌ها خودشان راه افتاده‌اند. باید عشقم را عوض کنم.

حالا می‌آییم به همین قرن اخیر، قرن بیستم. اتفاقاتی که در اروپا افتاده است، چه تأثیری در مکاتب ادبی و هنری از مدرن تا پست‌مدرن داشته است؟ همان اول قرن بیست، جنگ به خصوص بین آلمان و انگلیس که هم جنگ اول و هم جنگ دوم اروپاست، با ده‌ها میلیون کشته، اصلش دعوای بین این دو تا بود. بقیه دیگر عمدتاً متحدان این‌ها بودند. اتحادیه‌هایی را در اروپا تشکیل دادند، یکی این‌طرف. این دعوای این دوتا در حوزه ادبیات و هنر هم هست. در فلسفه هم شما ملاحظه کنید، فلسفه قاره‌ای عمدتاً مرکز آن آلمان و تا حدودی فرانسه است و فلسفه جزیره، آنگلوساکسون، مرکز آن انگلیس‌ها بوده است. این رقابت‌های هم مستعمراتی و جنگ قدرت و ثروت و منافع، در کنار آن یک جنگ فلسفی هم بین این‌ها بوده است. به لحاظ مذهبی هم، پروتستانتیزم اروپایی و آلمانی مثلاً با مسیحیت در انگلستان که در واقع نه کاتولیک تابع پاپ است و نه پروتستان است، و یک نوع ترکیبی از این دوتا و یک نوع پروتستانتیزم خاص است که در رأس کلیسایش شاه است، در حوزه ادبیات و هنر، در حوزه فلسفه، این تقابل وجود دارد. خب، رقابت‌های سیاسی، اقتصادی، نظامی، استعماری و استکباری بین این دو تا و هم‌جبهه‌هایشان و متحدین‌شان وجود دارد. مسابقه تسلیحاتی و جنگ‌های بزرگ هست. قبل از این جنگ‌ها، این شعار مروجین و ایدئولوگ‌های به اصطلاح مدرنیته از قرن مثلاً ۱۸ این بود که قرن 20 پایان تاریخ است. پایان تاریخ است. این قرن خوشبختی بشر است. همه چیز درست می‌شود. علم و تکنولوژی آمده است، مذهب، مسیحیت و این‌ها هم رفته‌اند و جای خودشان مؤدب نشسته‌اند، او را نشاندیم و از این به بعد، علم، تکنولوژی و این‌ها هستند و مدرنیته و بشر خوشبخت می‌شود. اول هم خودمان خوشبخت می‌شویم. چند دهه بیشتر نگذشت که همه این امیدها به یأس منجر شد. معلوم شد آرزوها باد هوا بوده است؛ یعنی همان اولین دهه قرن بیست که تمام شد، اولین جنگ بزرگ جهانی که تا آن موقع بی‌سابقه بود، در همین اروپا بین خودشان شروع شد. از این شعارها، ادعاهای قرن نوزدهمی و این سر و صدا‌ها، ده- بیست سال بیشتر نگذشت. بزرگترین، وحشیانه‌ترین، خونین‌ترین و خشن‌ترین جنگ‌های تاریخ که ثبت شده است، در همین اروپا راه افتاد، خودشان میلیون‌ها میلیون از یکدیگر را کشتند و گفتند نه بابا، اصلاً مثل این که انسان از آن خوشبختی حقیقی دورتر شد و قرن‌ها فاصله گرفتیم. آن جنگ اول که از ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۸ به طول انجامید، در دهه دوم قرن بیستم، کل اروپا به بوی جنازه و خون آلوده شد و اصلاً رنگ خون گرفت. کشتارهای جنون‌آمیز، طبق کمترین آمار، اروپایی‌ها ده میلیون نفر از خودشان را کشتند. این آثارش، آثار اخلاقی، فلسفی، مذهبی و بعد آثاری در حوزه ادبیات، هنر گذاشت؛ یعنی گفتند یک کاردی بر استخوان اروپا است و همه چیز را در غرب، در اروپا، عوض کرد؛ حتی مفهوم دین و مفهوم خانواده را تحت تأثیر قرار داد؛ منتهی تیر خلاص و اصلی را در جنگ دوم خورد که در آنجا صحبت از هفتاد، هشتاد میلیون کشته است و باز اروپا کلاً خودش، خودش را نابود کرد؛ یعنی انسان مدرن، خودش را نشان داد که در سقف ایدئولوژی‌های مادی چپ و راست و در سقف تکنولوژی در آن دوران است و وحشی‌ترین انسان، همان مجهزترین انسان و مدرن‌ترین انسان، وحشی‌ترین و خشن‌ترین انسان از آب درآمد. کلمه مورد علاقه چه بود؟ می‌گفتند، می‌گویند هر نویسنده‌ای کلمه‌هایی مورد علاقه دارد که اگر همان کلمه‌های ویژه را کشف کنید، کلید شخصیت او را به دست آورده‌اید. از آن کلمه‌ها زیاد و در جاهای حساس استفاده می‌کند. بعد می‌گویند اگر شما بخواهید دنبال یک کلمه‌ای بگردید که قرن بیستم را توصیف کند، از ادبیات و هنر تا تکنولوژی و تا فلسفه سیاسی و علوم سیاسی‌اش، کلمه مدرن است. مدرن یعنی نو. اصلاً ستون فقرات ادبیات و هنر قرن بیست اروپا، همین ادعاست که ما مدرن هستیم، ما باید مدرن‌تر بشویم. همه سنت‌ها، نه فقط سنت‌های مسیحی، سنت‌های اخلاقی، سنت‌های فلسفی، هرچه که بوده است همه‌اش، همه مثل هم است و همه بیخود بوده است و تنها ملاک داوری در هر مورد و تنها مرجح در هر عرصه‌ای، این نوبودن و مدرن بودن است. این اصل مسئله است. اینکه ما همه چیز را باید و می‌خواهیم مدرن کنیم و می‌کنیم، اندیشه نوگرایی، محصول آن جنگ جهانی دوم شد، جنگی از ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۵. این پنج- شش سال اصلاً وحشیانه‌ترین دوره تاریخ بشر است تا امروز که ثبت شده است و با بمباران اتمی توسط آمریکا، پایان آن جنگ ظاهراً رقم زده شد بسیار مخرب بود. حالا من به آن بُعد تخریب‌های اقتصادی، کشتارها و این‌ها، الان موضوع بحث ما نیست؛ اما این، این به اصطلاح مدرن بودن و نوگرایی چگونه استعدادها را از الهیات تا ادبیات و هنر، انواع هنر، در چه مسیری انداخت؟ با فاصله کوتاهی هم این دوتا جنگ اتفاق افتاد، درسی گرفته نشد و الان که ما داریم با شما صحبت می‌کنیم، باز هم این‌ها دارند از جنگ جهانی سوم حرف می‌زنند که اتمی‌تر قاعدتاً باید باشد. باز دارند حرفش را می‌زنند و دنیا را تهدید می‌کنند و... یعنی شما ببینید این دیدگاه هرچه جلوتر می‌آید، به ‌لحاظ عملی چقدر وحشی‌تر و به ‌لحاظ نظری چقدر متناقض‌تر می‌شود، پر از تناقض و تموج می‌شود، مثل اینکه هیچ خط قرمزی، هیچ مبنای قطعی و محکمی وجود ندارد و این سؤال توسط بعضی مصلحان، روشنفکران واقعی و مصلح، در اروپا مطرح شد که چرا ما هرچه جلوتر می‌رویم و به ‌لحاظ مادی قوی‌تر می‌شویم، به ‌لحاظ ذهنی خلاق‌تر می‌شویم، چرا هر چه مدرن‌تر می‌شویم، ظاهراً به طبیعت و قوانین طبیعت آگاه‌تر می‌شویم، چرا وحشی‌تر می‌شویم؟ چرا هنر و ادبیات ما از حقیقت و حتی از حقیقت‌محوری این‌قدر به سرعت دور می‌شود؟ شما ملاحظه کنید، مکتبی به نام دادائیسم در اواخر همان نیمه دوم، قرن بیست به وجود آمد که همه قبول دارند این محصول جنگ اول، جنگ اول اروپایی بود که می‌گویند جنگ جهانی. جهان قربانی آن جنگ‌ها هست، اما این جنگ‌ها جهانی نبود، این‌ها اروپایی است. شعاردادائیسم این بود که: عقل ورشکسته و مفلس است. اصلاً محور دادائیسم این است که عقل و اخلاق، این‌ها همه گرفتار افناس هستند. عمداً هر چه که شما در هنر، روش زیبایی‌شناسی می‌دانید، همه آن‌ها را ما زیر پا می‌گذاریم؛ یعنی یک واکنش عصیان‌گر در برابر هر نهاد و بنیاد، حتی علیه مدرنیسم و مدرنیته، که این، همان‌طور که شما به نام مدرنیته جزمیت‌های مسیحی، سنت‌های فلسفی، معماری و چه و چه، همه را به هم ریختید، حالا وقتش است که همان معامله را با شما بکنیم، همان معامله با خود شما بشود؛ چون نتیجه این مدرنیسم، شد دو تا جنگ با نزدیک به هشتاد تا صد میلیون کشته و قتل‌عام در اروپا و جهان؛ یعنی نتیجه آن افراط ‌این شد. حالا یک دفعه، مکتب دادائیسم در حوزه هنر و ادبیات، این‌ها مکتبی نیست. نه کلاسیسیزم به یک معنا مکتب بود، نه رمانتیسیزم به یک معنا. این‌ها کنش و واکنش‌هایی در برابر هم بود، این عصیان. بعد یک مرحله که دیدند این هرج‌ومرج و بی‌سر‌وسامانی است، دادائیسم یعنی نهادینه‌کردن تنش و این که گفت وقتی شما چندتا مرز را بهم می‌ریزید، ما با همان منطق، همه مرزها را بهم می‌ریزیم و این باعث شد که در نقطه مقابل، همان اواخر جنگ اول، جریاناتی به وجود آمد که بعدها اسم‌ آن را مثلاً سوررئالیسم گذاشتند که انسان را به حوزه تداعی آزاد، ضمیر ناخودآگاه و اصالت رؤیا ببرد. توهم با تعقل تفاوتی ندارد. تعقل هم نوعی توهم است و حالا بعضی گفتند یک مقداری‌اش هم حتی تحت تأثیر فروید، فرویدیست‌ها در حوزه روانکاوی بود و نشان‌دهنده روان بیمار است، یک تعریف آن از سلامت و بیماری تغییر کرده است. در بیداری، خواب دیدن... در هنر و ادبیات، قبلاً می‌خواستند یک چیزی را شفاف کنند و نشان بدهند و بیان کنند. حالا ما از این به بعد می‌خواهیم در ادبیات و هنر چیزی را پنهان کنیم. همه چیز شخصی و رمزی بشود.

تعبیری از رولان بارت، منتقد مال همین قرن معاصر خود ما نقل شده است می‌گوید شعر قبلاً اگر برای بیان یک حقیقتی بود، امروز برای کتمان حقیقت است! یعنی شعر، بیان هست؛ منتهی بیان کتمان است. همان‌طور که دیپلماسی ظاهرش گفتن حقایق و حرف‌هایی است، اما دیپلمات‌ها باید طوری سخن بگویند که ظاهراً چیزی بگویند ولی در واقع هیچ ‌چیز نگویند، و در واقع این هم ادامه یک نوع طغیان و هرج‌ومرج در اندیشه و هرج‌ومرج در کنش و واکنش‌ها از سیاست و جنگ تا ادبیات و هنر، تا مذهب و الهیات است. درون‌گرایی پیچیده غیرقابل‌توصیفی می‌شود که در واقع انسان فرار کرد، قبلاً فرار می‌کرد به بیرون از خودش به طبیعت، حالا بعد از آن نگاه مدرن از بیرون هم خسته شده، حالا فقط می‌تواند به درون خودش فرار کند. دیگر درون‌گرایی برای فهم درون نیست. درون‌گرایی هم یک نوع فرار از بیرون است، نه برای توجه به درون. گریز به درون و در ترکیبی با ستیزی با درون؛ یعنی دیگر آن چیزی را که بیرون می‌بینی، چشم‌ها می‌بینند، به هیچ ‌کدامشان اعتماد نداریم. به حرف‌هایی که می‌شنویم دیگر اعتماد نداریم. هیچ واقعیتی برای من دیگر از بیرون قابل تصور و پذیرش نیست. من زیر چرخ‌دنده‌های جنگ، جنگ جهانی اول و دوم و تکنولوژی و فن‌آوری حال‌بهم‌زن آن و آثار ضد انسانی آن له شده‌ام. هیچ‌چیز دیگر برای من معنی ندارد؛ نه قانون، نه سیاست، نه دیپلماسی، نه فرهنگ، نه اخلاق، نه مذهب. من دیگر خودم هم برای خودم معنا ندارم. دنبال پیدا کردن یک معنایی برای خودم در ذات خودم گشتم، از آن هم ناامید شدم. از ایدئولوژی‌های مختلف هم که به جای مذهب آمدند ناامید شدم. لذا ته خط رسید به یأس فلسفی. ما یا باید دست‌بسته بنشینیم منتظر مرگ یا باید به جان هم بیفتیم و تا می‌توانیم پدر همدیگر را در بیاوریم تا این فرصت کوتاه یک‌جوری با یک نوع هیجانی بگذرد. خب حالا سؤالی که مطرح می‌شود این است و مطرح کرده‌اند که این تصوراتی که در ادبیات، هنر، سیاست، جنگ، صلح خودش را نشان می‌دهد، این ادامه آن فلسفه بدبینی و پوچ‌گرایی، ادامه آن مادیت محض است که هیچ معنایی را نمی‌بیند. کافر یعنی کسی که معنایی در این عالم نمی‌بیند و می‌گوید یا باید معنا بسازیم، جعل کنیم یا بدون معنا زندگی کنیم. آن می‌شود کافر. و مؤمن یعنی کسی که معنای این هستی را درست فهمیده و حالا به ایمان رسیده است. مؤمن یعنی کسی که به امنیت رسیده است و می‌داند نه دچار هرج‌ومرج اعتقادی می‌شود، نه دچار یأس فلسفی می‌شود. آن ‌وقت در جنگ و صلح، در سیاست، در نظام حقوقی، در خانواده، در هیچ‌کدام از این‌ها به پوچی نمی‌رسد. برایش حقیقت معنا دارد. در ادبیات، هنر، معماری، سینما و این‌ها هم همین‌طور است. حالا بعضی گفتند این‌ها محصول جنگ جهانی اول و دوم بوده است. انسان فقط محصول بیرون نیست. انسان در برابر اتفاقات بیرون از خودش، این که چه نوع کنش یا واکنشی نشان بدهد، بخش عمده و اصلی‌اش با خودش است. وقتی از درون ضعیف و فقیر هستیم، در برابر اتفاقات بیرونی منفعل محض هستیم؛ ولی اگر به چیزهایی عقیده داشته باشیم و بر اساس عقایدمان، نه فقط منافع‌مان، تصمیم بگیریم، نکبت‌بارترین اعمال دیگران نمی‌توانند معلم ما باشند. دشمن تو معلم تو نیست و خودت می‌توانی... این است فرق آن. حالا البته این‌ها گفتنش آسان است و ما خودمان هم، بنده هم در مشکلاتی بیفتم، کنش و واکنش‌هایم همه‌اش عقیدتی و بر اساس عقاید نیست، بر اساس منافع پیش می‌روم؛ ولی من اینجا به این بُعد دارم توجه می‌دهم که در همین متون آموزشی در حوزه مکاتب ادبی و هنری، شما مراجعه کنید، این‌ها همه آنجا گفته شده است؛ ولی مثل این که درست نمی‌خوانیم و درست نتیجه نمی‌گیریم بعضی‌ها که انواع و اقسام مکاتب ادبی و هنری، این‌ها در مثلاً قرن بیست به وجود آمده است. این‌ها همه روشن بشود که مکاتب مختلفی که حالا خیلی مثلاً پیچیده هستند و استدلال‌های قوی پشت این‌ها است و مرزهایشان با هم مشخص است، این‌طور نیست. یک مقداری از این نام‌گذاری‌ها، بخشی‌اش صوری، سلیقه‌ای و تبلیغاتی هم هست.

خب همین دادائیسم که یک زمانی هر که می‌خواست به ‌حساب بگوید روشنفکر و نوگرا است، دادائیست حساب می‌شد. این‌ها به عنوان یک جنبش ادبی و هنری که به همه چیز معترض‌اند چون هیچ‌چیز را معنادار نمی‌دانند، مدرنیته هم مثل سنت‌های مسیحی، یونانی، قدیمی است و این‌ها همه به یک اندازه بی‌معنا هستند و این‌ها در دل جنگ جهانی، جنگ اروپایی، که میلیون‌ها نفر اروپایی همدیگر را تکه‌تکه و مُثله می‌کردند، تجاوز می‌کردند، جنایت می‌کردند، این دیدگاه دادائیستی در ادبیات و هنر به وجود آمد، مخالفت با هر نظام و نظم موجود. بهترین نظام، نداشتن نظام است. نظم در بی‌نظمی است. یک نوع آنارشیسم است که محصول فروپاشی همه چیز در اروپا بود.

خب، بعد جریان دیگری می‌آیند که به آن‌ها سمبولیست‌ها می‌گویند تمرکز بر نمادها. جریان‌های طبیعت‌گرا، ناتورالیست‌ها که حالا آن هم باز یک شناسنامه جالب و تا حدی مسخره دارد. این‌ها گفتند ما آمدیم پوسته آن زندگی‌ای که طبیعت‌گراها ثبت کرده‌اند، می‌خواهیم پوسته‌اش را پاره کنیم، بشکافیم و پشت پرده، در لایه زیرین، زیر پوست جامعه به طرز نامحسوسی، عقاید، حرف‌ها و ضمیر ناخودآگاهی وجود دارد، آن را می‌خواهیم افشا کنیم. حالا اسم آن را بعضی‌ها گذاشته‌اند که این هم کشمکش عرفانی است و یک نوع معنویت‌گرایی است. در واقع این‌طور نیست؛ یعنی اگر دادائیست‌ها می‌گفتند: همه سنت‌ها، از جمله سنت‌های مدرن، سنت مدرنیته را به مبارزه می‌طلبیم. همه عادات اجتماعی، همه مفروضات اخلاقی، هیچ‌کدام را قبول نداریم؛ اما سؤال این بود که آیا تخیل، خود تخیل و مبدأ این نوع هنرورزی که سنجاق را می‌گذاری کنار آب، آن را می‌گذاری کنار نمی‌دانم چی، یکی که زباله را می‌گذارد کنار آهن می‌گذاری و همه را با هم سنجاق می‌کنی و می‌گویی این هنری است که اعتراض به زیبایی‌شناسی کلاسیک و مدرن، هر دو است، و هر نوع زیبایی‌شناسی منسجم است که ادعای انسجام می‌کند. خب بعد، جریان‌های سوررئالیست که نامیده شدند به نام سوررئالیست، علیه دادائیست‌ها وقتی حرف می‌زنند، می‌گویند این مرام‌نامه این‌ها مثل دری است که وقتی آن را باز می‌کنی، پشت آن فقط یک دالان حلقه‌ای می‌بینی؛ یعنی اصلاً این خودش یک بن‌بست است. این یک نوع اسارت است. این فرار از آزادی است. این محصول هنرمند جنگ‌زده مفلوکی است که دیگر به هیچ‌چیز عقیده ندارد و همه سنت‌های دینی و ضد دینی را کنار گذاشته است. این یک نوع بیماری روانی و روان‌شناختی است. خب تو هم همین‌طور هستی. تو هم از همان موضعی با دادائیسم داری مقابله می‌کنی که او با قبل از خودش مقابله کرد. برای اینکه از ویروس دادا نجات پیدا کنی، آمدی نقطه تمرکز و زاویه نگاه را جای دیگری گذاشتی. دادائیست‌ها در حوزه ادبیات و هنر می‌گفتند که لازم نیست بنشینی یک متنی را فکر و استدلال کنی و این‌ها را بنویسی و بعد اصلاح کنی و بعد توضیح بدهی به کسی که برای چه این‌ها را نوشته‌ای. نه، یک روزنامه را بردار، قیچی را بردار، همین‌طوری ویراژ برو، کلمات را از هم جدا کن، بعد بریز در یک کیسه، بعد این‌ها را هم بزن، بعد دست کن، این‌ها را همین‌جوری بگذار کنار هم. این ادبیات و هنر است. همین خودش یک تبلور، یک فریاد است. این اضطرابی است که بلور شده روی صفحه‌ای که پاییز است. راهی پوشیده از مرداب در یک شب آرام. آدم ناآرام وقتی آنجا می‌دود، شما ملاحظه کنید این تعبیر، این نحوه تعبیر و توصیف، این پریشان‌روانی، روان‌پریشی است و این روان‌پریشی محصول فروپاشی اعتقادی است و هنر را بر این اساس طبقه‌بندی کنید، زیبایی‌شناسی را بر این اساس بخواهیم چی کنیم، بسیاری از این‌ها در واقع نقطه شروع‌اش یقین کردن به پوچی همه امور جهان است و اینکه همه چیز، هر چه که هست، من کاری ندارم شرقی است؟ غربی است؟ دینی است؟، ضد دینی است؟ معقول است؟ نامعقول است؟، همه این‌ها را لگدکوب خواهم کرد. این تشنج مالیخولیایی فقط در دادائیسم نبود، در آن‌هایی که دادائیسم را هم بعد نقد کردند هم بود، به شکل دیگری و در اندازه‌های دیگری بروز کرد و همچنان دارد بروز می‌کند.

خب حالا بعد سوررئالیست‌ها آمدند، چه گفتند؟ حرف حساب این‌ها چه بود؟ کسانی که به عنوان بنیان‌گذاران سوررئالیسم در این منابع آموزشی نام برده می‌شوند، لویی آراگون، پل الوار، سوررئالیسم با ایدئولوژی‌های مادی در آنجا چه ارتباطی داشت و مخصوصاً مشکلات جنگ جهانی، جنگ اروپایی اول در واقع باید گفت. اصلاً بعد از این جنگ‌ها، جنگ جهانی‌شان، تعریف انسان زیر سؤال رفت. مفهوم تعهد، مسئولیت، شفافیت، منطقی بودن، اخلاقی بودن، این‌ها همه یک مرتبه بی‌معنی شد. حالا مکتب دادا خیلی زود، سریع و سطحی علیه خردگرایی، مآل‌اندیشی و معیارهای هم قانونی، هم اخلاقی، هم مذهبی و هم فلسفی اعتراض کرد. آن زود هم از بین رفت، حالا خیلی به آن شکل حاد ادامه پیدا نکرد؛ اما این اصل تنش و این نوع نگاه مضطرب و هنر مضطرب، ادبیات لغزان و لرزان ادامه پیدا کرد و بعد الان شما می‌بینید در سینما، در فضای مجازی، خیلی واضح این‌ها دارد دیده می‌شود.



هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha