شبکه چهار - 19 بهمن 1403

بد و خوب «ایدئولوژی» (آیا انقلاب‌ها، شخصیت حقیقی‌اند یا حقوقی؟)

دهه فجر انقلاب اسلامی - بازخوانی آن‌چه شد و نشد - ۱۳۹۳

بسم الله الرحمن الرحیم

محضر برادران عزیز سلام عرض می‌کنم.

فرمودند که یکی از وجوه اصلی تشکیل این جلسات سالانه این است که نیروهای انقلاب، فرزندان انقلاب و نهاد انقلابی دچار عمل‌زدگی و زمان‌زدگی نشوند و گاهی این‌طور نشود که برچسب انقلابی، برچسب نهاد انقلابی بر ما باشد در حالی که خودمان دیگر انقلابی نباشیم. این خطر وجود دارد که برچسبی را که خودمان در دوران جوانی‌مان زدیم یا دیگران به ما زدند و ما را با آن شناختند، تا آخر به خود بزنیم و فکر کنیم همان آدم‌ها هستیم. چه تغییرات زیادی در افراد صالح و افراد فاسد در طول تاریخ، در صدر اسلام و امروز، دیده شده است. چه آدم‌هایی بودند که پیش چشم خودمان مایه عبرت شدند و در روایات فرموده‌اند که از خدا بخواهید شما مایه عبرت دیگران نشوید. دیگران مایه عبرت شما شدند، شما مایه عبرت آنها نشوید. ما باید واقعاً همیشه از خدا این را بخواهیم که بلایی سر خودمان نیاوریم که بعدها بقیه اسم ما را بیاورند و بگویند: فلانی را دیدی؟ ما مایه عبرت دیگران بشویم. این یک مسئله است.

گاهی مشکل استحاله و سقوط و انحطاط برای تک‌تک افراد ما پیش می‌آید که گفته‌اند همیشه از خدا بخواهید و به او پناه ببرید که عاقبت کارمان درست باشد. ممکن است ۲۰ سال، ۳۰ سال در صحنه‌ای باشیم و فکر کنیم عرصه برای خداست، فکر کنیم ما برای خدا در صحنه‌ایم و دنبال حقیقت هستیم، قرائنی هم داریم که همیشه به دیگران بگوییم در راه حق هستیم ولی تکلیف‌مان با خودمان روشن نیست و معمولاً کسانی که تکلیف‌شان با خودشان روشن نیست، یک وقتی کاری می‌کنند که به دیگران آسیب می‌زند. همه ما در خطر هستیم. ما آدم‌های خیلی گردن‌کلفت را در این انقلاب دیدیم که بیش از همه سرمایه‌گذاری کرده بودند؛ روحانی، غیرروحانی، مرجع، غیرمرجع، پاسدار، غیرپاسدار. کم نبودند افرادی که خیلی هم سرمایه‌گذاری کردند و بارها می‌توانستند شهید بشوند. تبعید رفتند، زندانی شدند، از اموالشان گذشتند، خدمات بزرگی کردند، اما بعد یک مرتبه کارهایی کردند که آدم تعجب می‌کند که چه شد؟ چرا این‌طور شد؟ بعضی از علمای اخلاق که باطن‌شناس هستند و آدم‌ها را دقیق می‌شناسند، می‌گویند این‌طور افراد گاهی از همان اول یک غل‌وغشی در کارشان یا در کار ما هست، خودمان حواسمان نیست، به آن توجه نکرده‌ایم، خودمان را مراقبت نکرده‌ایم، به قول علمای اخلاق کشیک نفس نکشیده‌ایم. ما ممکن است کشیک دیگران را بکشیم، اما کشیک خودمان را نکشیم. مواظب همه هستیم، مواظب خودمان نیستیم. در یک لحظات خاصی خودمان می‌فهمیم که کی هستیم. یعنی واقعاً گاهی تا لحظه خاص پیش نیاید، خود آدم هم خودش را درست نمی‌شناسد. خیلی از حرف‌هایی که لغلغه زبان هست می‌گوییم و اداهایی که برای هم درمی‌آوریم و تیپی که می‌سازیم و چهره‌ای که دوست داریم از خودمان به دیگران نشان بدهیم، ریشه ندارند و روی هواست. در لحظه خاص، مثل لحظه‌ای که آدم با مرگ روبه‌رو می‌شود، باطنش بیرون می‌ریزد. لحظه‌های دیگری هم هست که مرگ نیست، سر دوراهی‌های بزرگی است که باید انتخاب بکنیم، برای هر کسی یک وقتی این دوراهی‌ها و چهارراهی‌ها پیش می‌آید: انتخاب بین خدا و حق با مقام، با قدرت، با شهرت، با خوش‌نامی. خوش‌نام باشیم و به وظیفه‌مان عمل نکنیم یا به وظیفه‌مان عمل کنیم و بدنام بشویم؟ در مسائل مختلف.

یک مسئله ایدئولوژی یا مکتب و عمل‌زدگی پیش می‌آید که در غرب و شرق عالم مطرح بوده است، بین تمام کسانی که انقلاب‌ها و نهضت‌های اجتماعی را تحلیل می‌کرده‌اند. حالا هر کسی با ملاک خودش، آنها با ملاک ایدئولوژی‌های مادی و ما با ملاک خودمان. مطالعات سیاسی در دنیا، در مباحث دانشگاهی، در حوزه علوم سیاسی که یکی از قدیمی‌ترین گونه‌های مطالعات سیاسی است، یک وقتی در دوره مدرن در غرب، گفتند مباحث تجربی و این‌ها مادی نیستند یا دین، مذهب، اخلاق، ارزش، این‌ها مسائل عقلی و معنوی هستند، ماده، چشیدنی نیست که بشود آن را لمس کرد و محسوس نیست. این‌ها علم نیستند. بنابراین آنچه ما به آن می‌گوییم علم سیاست، اقتصاد و تا برسد به علوم طبیعت، فیزیک، و همه این‌ها را ما باید از متافیزیک جدا کنیم. آن‌ها علمی نیستند، این‌ها علمی و واقعی هستند. این اتفاق در سیاست و مبارزات سیاسی و انقلاب‌ها هم پیش آمده است. انقلاب‌های دینی و الهی که در غرب و شرق عالم زیاد نبوده است. ولی انقلاب‌هایی که با شعار آزادی و عدالت آمدند؛ برابری، آزادی، استقلال و این حرف‌ها، این‌ها شعارهای ایدئولوژیک و ارزشی بودند، گرچه این ارزش‌ها، ارزش‌های کاملی نبوده‌اند، نقص داشته‌اند و مادی بوده‌اند. ولی این مشکل حتی در جنبش‌های مادی به شکلی دیگر بروز داشته است. یعنی این بحث که علم را باید از فلسفه و از اخلاق و از دین جدا کرد؟ از جمله علم سیاست را؟ و از قرن نوزدهم میلادی انقلابیون مادی هم کم و بیش این صورت مسئله‌ای را که ما گفتیم، می‌فهمند ولی نمی‌توانند آن را حل کنند. چرا؟ چون وقتی در گرداب ماده گیر کنید، دیگر اخلاص به چه چیزی دارید؟ اخلاص به چه چیزی؟ یک مارکسیست که می‌گوید اول و آخر عالم، ابزار تولید و طبقات اقتصادی هستند، یک لیبرالیست که می‌گوید بشر اول و آخرش لذت و غریزه است، شما نسبت به چه چیزی می‌خواهید اخلاص بورزید؟ از منافع مادی‌تان بگذرید به خاطر یک حقیقت فراماده که به آن اعتقاد ندارید و خودتان آن را مزخرف می‌دانید. آن‌ها با این که این قضیه از نظر فلسفی برایشان امکان‌پذیر نیست، درباره آن بحث کرده‌اند. ما که از انقلاب دینی و الهی حرف می‌زنیم و انقلاب را به نام خدا می‌دانیم و معنویت انقلاب را قبول داریم، طبیعتاً باید روی این قضیه حساس‌تر باشیم. تا آخر قرن نوزدهم در غرب، در حوزه بررسی نهادها در علوم سیاسی بحث می‌کردند اقتباسی عمل می‌کردند. از آخر قرن نوزدهم، اوایل قرن بیستم که یکسری پیشرفت‌های ظاهراً علمی و مادی پیش آمد و روش‌های جدیدی گفتند ابداع می‌کنیم و واحدهای تحلیل جدید و مفاهیم نو را وارد علم سیاست می‌کنند و فرضیه‌های جدیدی را پروراندیم. در علم سیاست ببینید چطور با این مشکل مواجه شدند: مشکل ارزش‌زدایی و پوسیدگی. مشکل پوسیدن، یعنی این که چطور انقلاب‌ها می‌پوسند؟ چطور نهادهای انقلابی می‌پوسند؟ ظاهرشان همان است، اداهایشان همان است، تابلوها همان است، آرم همان است، ولی پشت آن دیگر آن خبرای سابق نیست. دیگر این آدم‌ها، آن آدم‌های سابق نیستند. یک وقت می‌بینید در نهادی و تشکیلاتی، فرمانده لشکر می‌آید مستراح پادگان را تمیز می‌کند. ما در پایگاه غواص‌ها آموزش می‌دیدیم، فرمانده یگان غواص نصف شب‌ها می‌آمد مستراح را می‌شست و دستشویی‌ها را تمیز می‌کرد و می‌گفت هیچ کس حق ندارد به نظافت دستشویی‌ها دست بزند، برای من است. به همه بهترین غذاها و میوه‌ها را بدهد، اما اگر غذایی بماند یا میوه‌ای پوسیده باشد، آن را خودش برمی‌دارد. شهید مهدی فرودی مسئول پایگاه غواص‌ها در لشکر نصر، شهید ستوده، ابراهیم ستوده، بود. یادم می‌آید وقتی می‌خواستیم از اروند رد شویم، غواص بودیم. به ما می‌گفت که یکی از بچه‌های غواص از او پرسید: اگر در آب راهمان را گم کردیم یا آب ما را برد، چه کار کنیم؟ گفت: ببینید دهانه آتش کجاست، تیربار کجاست، مستقیم بروید به سمت دهانه آتش. به ما این‌طور خط می‌داد، به جای این که بگوید ببینید کجا آتش نیست و به آنجا بروید. گفت: من اگر جای شما باشم، در این مواقع نگاه می‌کنم ببینم دهانه آتش دشمن کجاست و مستقیم به آن سمت می‌روم. بعد از جنگ استخوان‌هایش را آوردند. هیچ یادم نمی‌رود مادرزنش جمجمه سر او را برداشته بود و می‌بوسید و استخوان‌های سرش را بغل می‌کرد می‌بوسید.

یک وقت تشکیلاتی کم‌کم به جایی می‌رسد که صف نماز و صف غذای مسئولین با بدنه جدا بشود، نمازخانه‌هایشان جدا بشود و سفره‌هایشان جدا بشود. این‌ها تحولاتی است که کم‌کم پیش می‌آید و آدم متوجه نمی‌شود. این که در در روایت می‌فرمایند هر کس وارد جلسه پیامبر می‌شد، نمی‌فهمید کدام یک پیامبر هستند و کدام مردم عادی هستند. تمام جلسات پیامبر دایره‌وار بود. نباید بفهمند که چه کسی فرمانده لشکر است و چه کسی فرد عادی. هیچکس نباید از ظاهر بفهمد. می‌پرسیدند: کدام یک از شما پیامبر هستید؟ دقت کنید، این‌ها بحث‌هایی است که الان در علوم سیاسی، در حوزه جنبش‌های اجتماعی، مطرح است، در حوزه فلسفه انقلاب‌ها، جامعه‌شناسی سیاست که مطالعات سیاسی باید از حوزه مباحث فلسفی، دینی، اخلاق، ارزش‌ها و مباحث نظری که علمی نیستند، به سمت سیاست عملی بیاید و این بنیاد تحولات نظری جدید سیاسی است و باید ارتباط مستقیم جیرنگی با مسائل مادی و محسوس داشته باشد. هی از واجب و حرام و حق و باطل حرف نمی‌زند. باید ببینیم چطور می‌توانیم لشکری، سازمانی، حزبی و جامعه‌ای بسازیم که به قدرت و ثروت برسد و پیروز بشود. یعنی این احساس که هر چه از عقلانیت و اخلاق و ارزش‌ها فاصله بگیریم و فقط به جنبه‌های مادی عمل و مبارزه فکر کنیم، سریع‌تر و راحت‌تر پیروز می‌شویم، درست خلاف این روایتی است که از حضرت زهرا(سلام الله علیها) خواندیم که ایشان فرمودند که هر چه به کیفیت عمل بیشتر دقت کنید، بعد کمیّت، خداوند همین پیروزی‌های مادی را برایتان تضمین می‌کند. تمام رهبران انقلاب‌های سیاسی ایران در ۲۰۰ سال گذشته، با انواع جنبش‌ها و گرایش‌های مختلف، شکست خوردند. تنها انقلابی که پیروز شد، انقلابی بود که رهبرش گفت: ما مأمور به تکلیف هستیم، نه نتیجه. فقط او به نتیجه رسید. بقیه که می‌گفتند ما مأمور به نتیجه هستیم، هیچکدام به نتیجه نرسیدند، همه شکست خوردند. فقط کسی توانست حکومت تشکیل بدهد و امروز انقلابش جهان را بهم ریخته است که گفت: هدف نهایی من فقط نتایج مادی نیست، هدف نهایی من رضایت خدا و عمل به تکلیف است. این خیلی مهم است. تنها کسی که گفت ما مأمور به تکلیف هستیم نه نتیجه، فقط او نتیجه مادی گرفت. بقیه نتیجه مادی نگرفتند و شکست خوردند.

در این دیدگاه مادی، این یک برچسب آمریکایی در علوم سیاسی بود، چون آمریکا پراگماتیست است، آمریکا تنها فلسفه‌ای که داشت، فلسفه ضد فلسفه بود؛ پراگماتیسم، عمل‌زدگی. از این حرف‌های کلامی نزنیم. من باید نتیجه مادی عمل را در بیرون ببینم. برایم مهم نیست با چه شعاری، با چه ارزش‌هایی و با چه روشی فلان کشور را می‌گیری، باید آن را بگیری. باید بگیری و کلیدش را به من بدهی! ملاک من این است. این که در این مسیر چند نفر کشته می‌شوند، چند نفر مظلوم یا ظالم هستند، برایم مهم نیست. پراگماتیسم یعنی ارزش عمل به نتیجه مادی عمل است. یعنی ما مأمور به نتیجه هستیم، فقط نتیجه مادی. در این دیدگاه وظیفه‌ای وجود ندارد، فقط نتیجه مهم است. خب این دوتا مکتب هستند. الان هم در دنیا دعوای این دوتا مکتب است. الان دو منطق با هم می‌جنگند: یکی منطقی که می‌گوید هدف ما ولایت خداست، یکی کسانی که می‌گویند با ولایت خدا کاری نداریم و هدف ما غلبه بر جهان است. علم سیاست، این مفاهیم جدید را از جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، زیست‌شناسی و حتی علوم طبیعی گرفته است؛ کلمات و مفاهیمی مثل قدرت، نوسازی، بازسازی قدرت و مباحثی که در ذیل فرهنگ سیاسی، جامعه‌پذیری سیاسی، توسعه سیاسی، مفهوم اقتدار و مشروعیت، بحث تحرک اجتماعی بحث کردند سلول‌های اولیه همه این بحث‌ها به این نگاه برمی‌گردند: نگاه مادی یا نگاه الهی به عالم سیاست و مبارزه.

بحث ایدئولوژی در اینجا مطرح می‌شود. حالا ایدئولوژی معانی مختلفی دارد و ما آن را به همان معنایی به کار می‌بریم که در اوایل انقلاب به کار می‌رفت: ایدئولوژی به معنای مکتب، مجموعه ارزش‌هایی که براساس آنها عمل می‌کنید. نه ایدئولوژی به مفهومی که مارکس می‌گوید یا مفهومی که لیبرال‌ها تعریف می‌کنند که خود لیبرال‌ها به آن معنای بد ایدئولوژی از همه ایدئولوژیک‌تر هستند،. ایدئولوژی یک دانش‌واژه‌ای به این معناست که در مبارزه به یک اصولی پایبند هستیم یا نه؟ یا فقط می‌خواهیم برنده شویم؟ آیا من و تشکیلاتم می‌خواهیم در بازار و سیاست برنده باشیم؟ یا می‌خواهیم این اصول برنده شوند؟ ببینید دو خط وجود دارد. یکی می‌گوید من می‌خواهم این اصول برنده و حاکم شوند، یکی می‌گوید من می‌خواهم خودم حاکم شوم، ولو با شعار و تظاهر به این اصول. این‌ها دو مکتب هستند. امام می‌گفتند نگویید من، بگویید مکتب من. دعوا بین دو جهان‌بینی است. یکی می‌گوید من، من باید پیروز شوم و مکتب در اینجا بهانه است. ادای مذهبی و اسلامی بودن را درمی‌آوریم، سخنرانی می‌کنیم، آیه و حدیث می‌خوانیم ولی هدفمان آن نیست، هدف خودمان هستیم. یک وقت می‌گوییم مکتب من، این مکتب باید پیروز شود نه من. این وسط ممکن است من شکست بخورم اما مکتب باید پیروز شود. اگر سیدالشهدا می‌خواستند بگویند من باید پیروز شوم و مکتب من مهم نیست، مطمئن باشید می‌توانستند طوری مدیریت کنند که هیچ‌کدام شهید نشوند و این اتفاقات نیفتد. حسین می‌ماند، ولی مکتب حسین دیگر نمی‌ماند. امام حسین می‌خواست ولو به قیمت جان خودش، مکتبش بماند. آن چه چیزی است که از حسین عزیزتر است که حسین هم باید قربانی آن بشود؟ امام حسین در مقابل او هیچ است و باید فدا شود. حضرت فاطمه هم در مقابل او هیچ است. علی بن ابیطالب هم هیچ است. خود پیامبر هم پیش او هیچ است، همه این‌ها باید فدای او شوند. او حقیقت، عدالت، فضیلت، مکتب و راه عبودیت و توحید است. همه ائمه فدای این راه شده‌اند. پس او چیزی است که ارزش آن از ائمه و از امام حسین هم بیشتر است. آن مکتب توحید و عدالت است که امام حسین برای آن آمده است، البته تجسم و تجلی آن خود امام حسین و دیگر ائمه هستند. ولی آنچه که این‌ها تقریباً این را در علم سیاست جدید و جامعه‌شناسی جدید پذیرفته‌اند این است که ما ایدئولوژی نداریم و برای این که قدرتمان را حفظ کنیم، مجبوریم ایدئولوژی بسازیم. ولی ایدئولوژی، مکتب و این شعارها وسیله هستند نه هدف. برخورد ابزاری با دین، همان کاری است که معاویه‌ها هم انجام دادند. بنی امیه و بنی عباس می‌گفتند ما حکومت و خلافت دینی داریم، ولی تمام کارهای کثیفی را که حکومت امپراتوری روم و شاهنشاهی ایران انجام می‌دادند، همه آن کارها را انجام می‌دادند؛ اما با ظاهری دینی و مذهبی می‌کردند. یعنی برخورد ابزاری با دین. یعنی دین به عنوان ایدئولوژی در خدمت قدرت و حکومت بود، نه این که حکومت تابع دین باشد. این فرق حکومت دینی است با آنچه آنها دین حکومتی یا دین دولتی می‌گویند. به یک معنا قابل دفاع است و به یک معنا نه.

ایدئولوژی، جنبه حساس و قاطع سیاست است. از فهم درست واقعیت، انطباق تصور با واقعیت و از ارزش‌گذاری واقعیت، ایدئولوژی شکل می‌گیرد. یعنی شما واقعیت را درست بفهمید، طوری که طبق منافعتان آن را درست تصویر کنید. تصورتان با واقعیت ارتباط درستی برقرار کند و سپس طبق ایدئولوژی و ملاک‌های خودتان، روی واقعیت‌ها ارزش‌گذاری کنید و بگویید چه چیزی خوب است و چه چیزی بد است. بعد به شکست و پیروزی معنا بدهید و بگویید کدام کار شکست و کدام کار پیروزی است. این‌ها کارکرد ایدئولوژی در منطق مادی است. ایدئولوژی، نقشه راه برای انتخاب روش و تفسیر یک عمل سیاسی می‌شود. ایدئولوژی، عمل سیاسی را هدایت و پشتیبانی می‌کند و در عین حال آن را محدود و محقق می‌کند. یعنی وقتی می‌گویید ضوابط ایدئولوژیک من این چند مورد است الف، ب، ج، د، این ضوابط در عمل به شما مشروعیت می‌دهند، چون معنی آن در بیرون است که شما برای تحقق این اصول دارید کار می‌کنید، اما در عین حال شما را محدود هم می‌کنند. یعنی وقتی می‌گویید من انقلاب کردم، حکومت تشکیل دادم، جهاد کردم و جنگیدم، برای چه چیزی بوده است؟ برای عدالت. این عدالت به شما مشروعیت می‌دهد ولی برایتان محدودیت هم ایجاد می‌کند. دیگر نمی‌توانید کار غیراخلاقی و غیرعادلانه بکنید بعد بگویید من دارم برای عدالت و گسترش ارزش‌های اخلاقی دارم مبارزه می‌کنم و می‌جنگم. پس این محدودیت را ایجاد می‌کند.

بعد این سؤال پیش می‌آید که چطور این مشروعیت را ایدئولوژی بگیریم و داشته باشیم، ولی محدودیت‌های آن ما را اذیت نکند. به این نکته توجه کنید. این مشکلی است که تفکر انقلابی مادی دارد، بعضی در انقلاب خودمان هم این مشکل را دارند که گاهی تغییر مسیر می‌دهند و خودشان هم متوجه نمی‌شوند. ابتدا در صف مقدم انقلاب هستند و بعد در صف مقدم ضدانقلاب قرار می‌گیرند که بارها اتفاق افتاده است. یکی از دلایل آن این است که می‌گویند ایدئولوژی و مکتب و ارزش‌ها را می‌خواهیم، از این‌ها برای خودمان مشروعیت می‌گیریم، ولی این‌ها برای ما محدودیت ایجاد نکند. هم خدا را می‌خواهیم هم خرما، تازه خدا به شرط خرما، ولی خرما شرط ندارد! خرما به شرط خدا، نه. خرما خودش کافی است. خدا به شرط خرما. اگر بشود، هم خدا هم خرما. اگر نشد چه؟ خدا را ول کن، خرما را بچسب. اسم خدا را ولی نگه دار. مشروعیت داشته باشد، ولی محدودیت نداشته باشد. همه مادیین، آدم‌های دنیا، خائنین هم چنین ایدئولوژی را دوست دارند و قبول دارند. این بزرگترین نیروی محرک عمل سیاسی توده‌ها و نافذترین جنبه سیاست است. بدون چنین ایدئولوژی، سیاست وجود ندارد و نمی‌توانید عمل سیاسی انجام بدهید، چون نمی‌توانید مردم و افکار عمومی را همراه خود کنید.

این سؤال پیش می‌آید که رهبران سیاسی، نظریاتی دارند که آن‌ها را تبدیل به ایدئولوژی می‌کنند و می‌خواهند آن را مبنای ایدئولوژیک قرار بدهند. رهبران سیاسی جنبش‌ها و حکومت‌ها طبق منافع‌شان، نظریاتی دارند و از قدرت برای توزیع رهبری و مشروعیت بخشیدن به قدرت از آن استفاده می‌کنند. به این نظریات، ایدئولوژی سیاسی یا فرمول سیاسی گفته می‌شود.

حالا این سؤال پیش می‌آید که با این ایدئولوژی سیاسی چه کنیم؟ تا وقتی که به دردمان می‌خورد و برایمان مشروعیت، مقبولیت و انگیزه ایجاد می‌کند، از آن استفاده کنیم. از وقتی که دیگر برای ما سود و نونی ندارد و باید چوب آن را بخوریم و نان آن را دیگه نمی‌خوریم از آن به بعد باید چه کار کنیم؟ ایدئولوژی روی دستمان مانده است. از وقتی که این مکتب و این شعارها و ارزش‌ها روی دست‌مان می‌ماند باید چه کنیم؟ تا الان از آن سود برده‌ایم، یک وقتی باید ضررش را هم ببینیم. در آن لحظه چه کار کنیم؟ این سؤال پیش می‌آید که آیا باید چوب ایدئولوژی را خورد؟ و باز هم باید به این فرمول سیاسی و این شعارها و ارزش‌ها پایبند باشیم یا نه؟ حاکمان طبیعتاً تلاش می‌کنند ایدئولوژی بسازند، مسائل را ساده کنند، دیگران را وفادار نگه دارند و به حکومت خود مشروعیت بدهند و نفوذ سیاسی خود را به اقتدار تبدیل کنند.

چیزی به نام قدرت داریم، و چیزی به نام اقتدار هم داریم. قدرت، قدرت فیزیکی است ولی ممکن است در جامعه پذیرفته نشده باشد. قدرت به علاوه مشروعیت، آن‌ها مشروعیت به مفهوم مقبولیت را می‌گویند، می‌شود اقتدار. شما ممکن است قدرت داشته باشید، ولی نفوذ نداشته باشید. برعکس آن هم ممکن است. شما قدرت مادی ندارید، ولی اقتدار، یعنی قدرت معنوی و مشروعیت دارید. مثلاً امام خمینی چه کرد؟ یک پیرمرد از گوشه‌ای از نجف بلند شد، نه نیرویی، نه اسلحه‌ای، نه امکاناتی، هیچ چیز نداشت. قدرت دست شاه بود، اما اقتدار و مشروعیت دست امام بود. یا الان انقلاب ما و غرب، قدرت دست آنهاست، رسانه، پول، سلاح، بمب اتم و همه چیز را دارند، ولی اقتدار و مشروعیت‌شان به خطر افتاده است، یعنی توجیه نفوذ. این بحث مهمی است که اگر بین قدرت و اقتدار گیر افتادیم، با فرمول سیاسی و ایدئولوژی چه کنیم؟ این بحث پیش می‌آید که حکومت کردن به کمک آن اقتدار، مشروعیت، نفوذ و ایدئولوژی، با صرفه‌تر است از حکومت کردن با زور بازو و اجبار است. هزینه‌اش کمتر است. اما اگر به جایی رسیدید که دیگر نمی‌توانید هر دو را با هم داشته باشید، اینجا فرق مؤمن و کافر، مجاهد فی سبیل الله و مقاتل فی سبیل الطاعوت، از این‌جا به بعد معلم می‌شود که کدام اهل ولایت حق هستند و کدام نیستند؟ ایدئولوژی رسمی و ایدئولوژی حاکم، به آن معنای مادی که می‌گویند، روحیه، روش، واقعیت‌ها و تمام مسائل مشروع، جلوه‌دهنده یک حاکمیت یا جنبش اجتماعی را مشخص می‌کند. در سیستم سیاسی، اگر ایدئولوژی مورد قبول عام قرار بگیرد، رهبران در محدوده همان ایدئولوژی، محدود و زندانی می‌شوند. دیگر نمی‌توانید شعار بدهید و مردم به خاطر آن شعارها دنبالتان راه بیفتند ولی خودتان جلوی چشم مردم خلاف آن شعارها عمل کنید. چون ایدئولوژی برایتان محدودیت ایجاد می‌کند. این شعارها به شما مقبولیت و مشروعیت می‌دهند. محدودیت هم می‌آورد. چه کنیم که مقبولیتش را داشته باشیم ولی محدودیتش را نداشته باشیم؟ این همان کاری است که معاویه وقتی قدرت را گرفت و پیمان‌نامه‌اش را با امام حسن(سلام الله علیه) پاره کرد، گفت: آقاجان، من با دین شما کاری ندارم. هر کاری می‌خواهید از جهت مذهبی و دینی بکنید؛ نماز و روزه بخوانید یا نخوانید، به من ربطی ندارد. حکومت دینی را این‌طور تعریف کرد: فقط مزاحم من نشوید، مزاحم قدرت من بشوید، کمرتان را می‌شکنم. و الا نماز، روزه، دین و این‌ها به ما ربطی ندارد. اولین حکومت سکولار و لائیک را علناً معاویه تشکیل داد. صریح گفت ربطی به من ندارد. مثل بعضی از مسئولین هستند که مسئول کارهای فرهنگی و دینی و اعتقادی هستند و مسئولیت را قبول می‌کنند و بعد هم می‌گویند حکومت نباید در مسائل فرهنگی و اخلاقی و دینی دخالت کند. خب اگر نباید دخالت کند، تو چرا مسئولیت قبول کردی؟ مسئولیت همین است. اگر قبول نداری، چرا مسئولیت را قبول کردی؟ این یکی از مصیبت‌های ما از اول بوده است. شخصاً با این افراد که صحبت می‌کنی، می‌بینی می‌فهمند، منتهی منافع سیاسی... .

کمترین تخطی از ضوابط ایدئولوژی که مشروعیت آورده، خطر بر باد دادن مشروعیت آن نهضت و رهبران و حاکمان را دارد. یک رشته از اندیشه‌ها هستند که با هم در ارتباط تنگاتنگ هستند، با عمل حاکمان، با عمل انقلابیون ارتباط دارند. ایدئولوژی، الگوی ارتباطی ارزش‌ها و فرضیه‌هاست که ارتباطات سیاسی را پی‌بندی می‌کند و این‌ها فقط بحث‌های نظری نیستند. گاهی با حرف، با سخنرانی، یک عالم حرف درباره ایدئولوژی می‌زنیم، ولی با عمل یک نهاد، با عمل یک تشکیلات، با عمل خودمان، همه آن ضوابط را نقض می‌کنیم و شکاف ایجاد می‌شود. این شکاف در ابتدا عملی است، بعد نظری می‌شود. قرآن می‌فرماید: بعضی‌ها حقیقت را می‌دانند، «استیغنتها انفسهم»، قلباً می‌فهمند یک چیزی درست است ولی «جحدوا»، جحد یعنی چه؟ یعنی انکار، لجبازی می‌کنند. می‌فهمند حق است، لجبازی می‌کنند. بعد، قرآن می‌فرماید کم‌کم عقایدشان هم عوض می‌شود، خراب می‌شود. اول عقایدشان درست است. طبق نفسانیات یک کاری را می‌کنند. مثلاً یک چیزی را می‌فهمم حق است، شما به من تذکر می‌دهید، من لجبازی می‌کنم. می‌فهمم حق است و لجبازی می‌کنم، ولی می‌دانم این درست است. بعد اگر مدتی ادامه پیدا نکند، کم‌کم واقعاً فکر می‌کنم این حق نیست و حق و باطل جابه‌جا می‌شوند. یعنی دیدگاه‌ها و عقاید هم طبق نفسانیات و منافع عوض می‌شوند.

بنابراین حتی در جنبش‌های مادی، ایدئولوژی را توجیه‌کننده نوع توزیع قدرت سیاسی و اقتصادی می‌دانند. هر جا ایدئولوژی باشد، باید طبق ارزش‌های پذیرفته شده آن ایدئولوژی، اختلاف و تضاد سیاسی حل و فصل شود. اما اگر در جامعه‌ای چند ایدئولوژی قوی به وجود آمد، آن جامعه به سمت بی‌ثباتی سیاسی می‌رود. اگر یک ایدئولوژی قوی، یک گفتمان غالب، پیش بیاید، روی پدیده‌های سیاسی و اجتماعی تأثیر قاطع و سریعی می‌گذارد. گرچه هنوز درباره مفهوم ایدئولوژی بحث وجود دارد، اما آن چیزی که آن ایدئولوژی، مکتب و شعارها را تهدید و به خطر می‌اندازد، چیزی است که در اینجا هم به خطر می‌اندازد حتی اگر یک ایدئولوژی بر سایر ایدئولوژی‌ها غلبه کرده باشد و گفتمان غالب در یک جنبش، انقلاب، حکومت یا تشکیلات شده باشد، آن وقت آن در درجه اول خطری که آن را تهدید می‌کند، از آن لحظه به بعد دیگر از نوع خطرهای نظری و تئوریک نیست بلکه خطر عمل فاسد است. خطر انحطاط عملی است که همان حرف‌ها را می‌زنی ولی دیگر به آن اعتقاد نداری. همان حرف‌ها را می‌زنی یعنی همان حرف‌هایی را که ۲۵ سال پیش در جنگ، در جبهه می‌زدی، منتهی این حرف‌ها را یک وقتی فرمانده من وقتی جلوی من می‌زد، من می‌دانستم او عقیده قاطع دارد و جلوتر از من عمل می‌کند. یک وقتی می‌بینی همان حرف‌ها را می‌زنی، قشنگ‌تر هم می‌زنی، جمله‌ها قشنگ‌تر، شاعرانه‌تر، ادبی‌تر شده، حرفه‌ای شده‌ای، ولی اثر نمی‌کند، اثری ندارد. کجا اثرش معلوم می‌شود؟ در لحظات خاص، نه در میتینگ و این‌ها.

روایتی دیدم از امام سجاد(علیه‌السلام) کاروان حج داشتند می‌آمدند، بین راه یک حاجی متدین و متمولی بود، خیلی آدم خیری بود. به حاجی‌ها گفت هیچکس در مسیر به فکر غذا نباشد، همه از اول تا آخر مهمان من هستید. سر هر منزلی چند تا گوسفند و شتر و این‌ها می‌زد، زمین را، بعد هم خودش می‌آمد دم در مجلس، پایین می‌ایستاد و می‌گفت بفرمایید، بفرمایید. مردم هم یک بار، دو بار، سه بار، خوب، دفعه چهارم امام سجاد آمدند پیش او فرمودند: چرا این کارها را می‌کنی؟ گفت چه کار کردم؟ دارم کار خیر می‌کنم. اطعام حجاج می‌کنم از این بهتر؟ امام سجاد فرمودند: چرا دوست داری بقیه را تحقیر کنی؟ دقت کنید، خیلی چیز عجیبی است! همین کارهای ظاهراً خیر ما مشکل دارد. پشت آن یک ادا و اصول است. پشتش می‌خواهی همه این‌جوری کنند. دلش می‌خواست تمام حجاج هر روز دم در این‌جوری کنند، سر خم کنند، بگویند آقا تشکر. فرمودند: چرا همه را مدیون خودت می‌کنی؟ چرا کاری می‌کنی که همه پیش شما سر خم کنند و خجالت بکشند؟ یک بار، دو بار، بیشتر از این هم اگر بخواهی بکنی، گمنام، بدون نام، نه این که بیایی دم در بایستی که هی همه باید بیایند تعظیم کنند که می‌خواهند غذا بخورند. امام سجاد(علیه‌السلام) فرمودند: از خیلی از کارهای خیر باید توبه کنی. از خیلی از کارهای خوب، اعمال صالح، باید توبه کنی. ظاهرش این است که من طلبه هستم، داریم خدمات علمی و کار دینی می‌کنیم، همه این‌ها ظاهر است. همه را می‌شود بازی داد، خدا را نمی‌شود بازی داد. خدا با تک تک ما، قرآن می‌فرماید شما را یکی‌یکی در این عالم آوردیم، یکی‌یکی هم از این عالم می‌بریم. با ما تنها روبه‌رو می‌شوید. تمام این اعتباریات و ادا و اصول کنار می‌رود، حتی آنهایی که ظاهر دین و مذهب دارند. بعضی از رفقای ما رفته بودند پیش امام. آمدند مشهد، من آن‌ها را دیدم گفتم رفتید پیش امام، معمم شدید، امام به شما چه گفت؟ گفت امام عمامه را گذاشت سر ما، گفت مبارک باشد ان‌شاءالله. اما دلتان را به اعتباریات عالم خوش نکنید. خیلی جمله عجیبی بود. دلتان را به این اعتبارات و اعتباریات خوش نکنید که چه کسی آخوند است، پاسدار است، و... همه این‌ها اعتباریات است. خدا با قلب شما کار دارد و از همه ما خبر دارد «الا من اتی الله بقلب سلیم». فقط آنهایی که قلب سالم، قلب پاک و اخلاص دارند، نجات پیدا می‌کنند. ولو آدم گمنامی باشد که در گوشه‌ای باشد که کسی او را نمی‌شناسد و اصلاً کسی روی او حساب نمی‌کند. «مجهولون فی الارض، معروفون فی السماء». اولیای خدا در زمین گمنام هستند کسی آن‌ها را نمی‌شناسد اما در آسمان‌ها مشهورند و فرشته‌ها آن‌ها را می‌شناسند، ولی در زمین هیچ ‌کس آن‌ها را نمی‌شناسد. جلسه شما را که ترک می‌کنند هیچ‌کس نمی‌فهمد که او رفت. یعنی اصلاً کسی او را آدم حساب نمی‌کند. فرمود بسا همان ولیّ خداست. باطن عالم غیر از ظاهرش است. ما دلمان به ظواهر خوش است. امام به طلبه جبهه‌ای که او را معمم می‌کند، می‌گوید مبارک است ان‌شاءالله، می‌گوید دلت را به این‌ها خوش نکن، این‌ها اعتباریات عالم هستند. این‌ها مارک است. دنبال حقایق عالم باشید. امام گفت حقیقت عالم، اخلاص است.

جمله حضرت زهرا(س) است که فرمودند: هرکس خالص عبادت خود را، عبادت خالص و اطاعت خالص داشته باشد، عبادت خاص، نماز، و عام هم هر کاری که خدمت به خلق خدا برای خدا باشد. حضرت زهرا(س) فرمودند: هرکس عبادت خالص، هر چه خالص‌تر، بالا به محضر خدا بفرستند، خداوند مصالح دنیوی او را به پایین می‌فرستند و نازل می‌کند. یعنی اگر دنبال موفقیت و پیروزی مادی و دنیوی هستید، حضرت زهرا می‌فرمایند حتی اگر دنبال پیروزی مادی و ظاهری و منافع و مصالح دنیوی هستید، هر چه با اخلاص‌تر کار را انجام دهید و عمل خالص بالا بفرستید خدا از بالا مصلحت تو را پایین می‌فرستد و همین مصالح دنیوی را برایتان فراهم می‌کند. خب داریم الان نتیجه‌اش را می‌بینیم. این پیروزی‌هایی که دارد به دست می‌آید.

می‌خواهم بگویم این تعبیر حضرت زهرا وعده سر خرمن نیست. صدام بود و جنگ تمام شد و امام رفت و همه گریه کردیم و زمان قطعنامه و زمان امام گفتیم چه شد؟ ما می‌خواستیم صدام را نابود کنیم. بعد رسید روزی که صدام را پای دار، وقتی می‌خواستند دارش بزنند، صلوات می‌فرستادند برای شهدا و سیدمحمدباقر. چه کسی باور می‌کرد؟ بعداً شنیدم او را از قبرش هم درش آوردند! خب، این همان است که حضرت زهرا می‌فرمایند. می‌گویند شما به این اصول پایبند باشید، ما قبل از آخرت، دنیای‌تان را هم درست می‌کنیم. شما را عزت می‌دهیم، به شما قدرت می‌دهیم، پیروزی مادی هم به شما می‌دهیم. این همان است که می‌گویند به اصول پایبند باشید، خدا درست می‌کند. دچار عمل‌زدگی، وسطش محاسبات مادی نشوید. من خودم تجربه کرده‌ام، شما هم شاید تجربه کرده باشید، خیلی کارها هست که اول برای خدا و انقلاب و از این حرف‌ها شروع می‌کنیم، وسطش دشمن پیدا می‌کنیم، یک کسی دشمن می‌شود، رقیب می‌شود، سوءتفاهم می‌شود، دوست نادان، دشمن دانا، یکی بیخ گوش‌تان می‌زند، بعد ضربه بعدی را که ما می‌زنیم، ضربه اول برای خدا بود، ضربه اول را برای خدا زدیم، این ضربه بعدی دیگر برای انتقام است، برای خدا نیست. من این را خودم تجربه کرده‌ام. بارها شده یک حرفی زده‌ام، یک کاری کرده‌ام که اول واقعاً نیت حق و خدا بوده است، بعد دیده‌ام یک عده‌ای فحش می‌دهند، توهین می‌کنند، تهمت می‌زنند، برخورد می‌کنند. یکی می‌زند. بعدی را که می‌زنی، می‌گویی این هم برای خدا هم برای خودم! یک کمش برای خدا، چون اول برای خدا بود. یک کمش هم برای خودم، به خاطر فحش‌هایی که به من دادی. بعد باز او یک چیز دیگر می‌گوید. سومی آن دیگه فقط برای خودم هستم! اسم خدا را روی آن می‌گذارم، ولی خودمم می‌فهمم که فقط مسئله من است. لذا باز همین بزرگان، امام در کتاب چهل حدیث خود می‌گوید: اگر برای خدا درگیر شدی با کسی، ضربه اول را برای خدا می‌زنی، این خیلی مهم نیست. اگر توانستی بعد از این که ضربه خوردی، ضربه دوم را هم به اندازه ضربه اول فقط برای خدا بزنی، آن ‌وقت معلوم می‌شود. مثل حضرت امیر که در جنگ خندق، عمرو بن عبدود را زد، طرف فحش داد، طبق روایت هم تف انداخت. حضرت امیر بلند شد، نزد. گفت نمی‌خواهم به اندازه یک در هزار، مسئله من در این نبرد دخالت داشته باشد. فحش دادی، شنیدم، بلند شد حضرت امیر، یک دور زد، آرام شود که اگر خودش ناراحت است، آرام شود، که اصلاً بقیه احساس نکنند چون به او فحش داده، او را کشته است. قشنگ گشت، با آرامش و تسلط، بعد آمد گفت خب حالا می‌زنمت. تو را من از باب دفاع از حق می‌زنم. به من فحش دادی، وسطش نمی‌گویم حالا هم برای خدا می‌زنم هم برای خودم. این‌ها البته حرف زدنش آسان است، بنده خودم امتحان کرده‌ام و نتوانستم این کار را بکنم. کار بسیار سختی است. برچسب انقلابی، حزب‌اللهی، پاسدار، آخوند، روحانی را به خودمان می‌زنیم، بعد تهش می‌بینیم که منافع خودمان و مسائل شخصی‌مان اولویت پیدا کرد، آنچه که تأکید شده این است که برای خدا ملاک و ارزش اعمال است کیفیت است نه کمیت. کمیت بعد از کیفیت مهم است. یعنی اگر کیفیت نباشد، اگر از ما بپرسند، می‌گویند در نماز نیت... . یعنی این که هر لحظه از تو کسی بپرسد، بتوانی بگویی چه کار دارم می‌کنم، این نیت است. در اعمال هم می‌گویند نیت و انگیزه این است که وسط جنگ، صلح، معامله اقتصادی، مسائل شخصی، خانوادگی و این‌ها هر کاری می‌کنی، اگر آن لحظه خدا از تو پرسید یا خودت از خودت پرسیدی یا کسی از تو پرسید، صادقانه بتوانی واقعاً بگویی این کار را برای خدا انجام می‌دهم. چند نفر از ما این‌طور هستیم؟ در چند ساعت از ۲۴ ساعت این‌طور هستیم؟

قرآن می‌فرماید: اگر کسی می‌خواهد بفهمد ارزش اعمال به کیفیت آن است، نه کمیت، و اگر به این توجه نکند، باعث می‌شود که در بعضی اعمال بسیار باارزش، اعمال بسیار صالح، که اولیای حق انجام داده‌اند و می‌دهند، مردم عوام چون نمی‌فهمند و بیشتر عقل‌شان به چشم‌شان است، به سر و صدای کار، حجم کار و ابعاد مادی‌اش توجه می‌کنند، نه به روح کار؛ شروع می‌کنند مسائل ظاهراً کوچک را، فکر می‌کنند بزرگی مادی دارد. مثلاً شنیده‌اند حضرت امیر، «ضربة علی یوم الخندق» از عبادت جن و انس بالاتر است. بعد شروع می‌کنند که ضربه‌ای که حضرت امیر زد، بعضی چیزها که می‌گویند که آقا زمین تا هفت طبقه شکاف برداشت و فلان. خیال می‌کنند وقتی می‌گویند یک ضربة علی در خندق، آن ضربه‌ای که زده، ارزش آن بیش از چه بوده است، فکر می‌کنند این ارزش، ارزش مادی است. زود شروع می‌کنند افسانه‌سازی. یا مثلاً حضرت امیر در نماز، در رکوع بود، فقیری آمد، انگشتر را به او داد. این در قرآن هم اشاره شده است، در روایات هم هست. بعد یک عده‌ای می‌گویند ارزش این عمل پیش خدا چقدر است؟ بعضی‌ها ذهن مادی دارند، ولو ظاهراً مذهبی‌اند، خیال می‌کنند ارزش مادی دارد. حضرت امیر انگشتری دستش بوده که قیمت آن به اندازه خراج کل سوریه و شام بوده است! بعد حضرت علی به چه حقی چنین انگشتری دستش کرده؟ اصلاً حضرت علی چنین آدمی است؟ انگشتری که به اندازه کل مالیات سوریه و شام ارزش آن بوده است. این‌ها می‌خواهند ارزش انفاق حضرت علی را ببرند بالا، ارزش خود حضرت علی را می‌آورند پایین. آن که قرآن نازل شده، برای قیمت انگشتر نیست. البته انگشتر مهم و گرانبهایی هم بوده، اما نه این که این‌جوری! این برای این است که می‌خواهد بفرماید حتی در رکوع، در حال اخلاص و بندگی کامل خدا، آن امیرالمؤمنین که وقتی تیر از پایش درمی‌آورند، می‌گویند در نماز دربیاورید، راحت‌تر است، نمی‌فهمد اصلاً، حواسش نیست. ولی حواسش به این فقیری که می‌آید و از او چیزی می‌خواهد، هست. چون این منافاتی با بندگی و توحید ندارد. در رکوع انگشترش را درمی‌آورد و می‌دهد. این عمل ارزش معنوی بالایی دارد، نه ارزش مادی‌اش که برای آن حدیث جعل می‌کنند و می‌گویند به اندازه مالیات کل شام انگشتر داشته و داده است. خب چطور در جامعه‌ای که خود حضرت امیر نگران فقرا هستند، می‌گویند می‌ترسم کسی آن‌طرف مملکت امشب گرسنه بخوابد، چطور چنین انگشتری دستش کرده است؟ افراد مادی، متأسفانه با ادبیات مذهبی این چیزها را درست می‌کنند. مثلاً می‌خواهند بگویند حضرت ابوالفضل در کربلا کار بزرگی کرد. جعل حدیث کردند در جلسات مذهبی بعضی‌ها می‌خواندند، می‌خوانند و سابقاً بیشتر. که بله، حضرت ابوالفضل زد یکی را انداخت بالا، هنوز آن پایین نیامده بود، همین‌طور زد تا ۱۰۰ نفر، ۲۰۰ نفر را انداخت بالا. نفر مثلاً دویستم که رفت بالا، نفر اول تازه آمد پایین. فکر می‌کنند علامت حضرت ابوالفضل این است. برایش سوپرمن درست می‌کنند یا به قول آقا می‌گفت در مداحی‌ها می‌گویند قربان چشم و ابروی تو، مگر فضیلت حضرت عباس به چشم و ابروی اوست؟ این‌قدر آدم چشم و ابرو قشنگ الان هستند، در هالیوود و این‌طرف و آن‌طرف، پس حضرت عباس باید با این‌ها مسابقه بدهد؟ اصلاً مسئله مادی نیست. مسئله این است که این کار ظاهراً کوچک برای خدا و برای حق انجام شد، نه هیچ چیز دیگر. لذا این ضربه، معادل با کل عبادت جن و انس است، این انفاق در رکوع این‌قدر ارزش دارد. تازه اصلاً فرض کنیم حضرت امیر چنین انگشتری هم دستش بوده است، اگر این انگشتر را دربیاورد به یک فقیر بدهد، خلاف عدالت است. یعنی کل مالیات شام و سوریه را داده به یک نفر! چون او آمده گدایی کرده. خود این هم خلاف عقل و خلاف عدالت است. یعنی می‌خواهند یک جایش را درست کنند، ده جایش را خراب می‌کنند. چرا؟ چون فکر معنوی نیست. مذهبی هستند، ولی ارزش‌ها مادی است! فکر می‌کنند باید خیلی... .

پیامبر در جنگ تبوک بود، فرمودند هر کسی می‌تواند سلاح بردارد و به جبهه برود. آنهایی هم که نمی‌توانند، کمک مالی کنند و هر کاری از دستشان برمی‌آید، انجام دهند. یک خرپول سرمایه‌داری بود، می‌توانست به جبهه برود ولی آمد سربازی‌اش را بخرد. آمد ۳۰ تا، ۴۰ تا، ۱۰۰ تا سکه داد، رفت. گفت آقا ببخشید، من حالم خوش نیست، و از لحاظ مزاج مناسب جنگ و جبهه نیست. بعد هم می‌خواهم به لحاظ کارهای اقتصادی پشت جبهه را نگه دارم، رفت. یک پیرزنی هم آمد، یک شاخه خرما آورد، هفت هشت تا خرما بود. گذاشت و رفت. یکی از اصحاب حواسش رفت سمت سکه‌ها که این‌ها بالاخره به درد اسلام و مسلمین می‌خورد، خرما که همه جا هست. پیامبر فرمودند: خدا این شاخه‌های خرما را از این پیرزن قبول کرد و این سکه‌ها را از او قبول نکرد. گفتند آقا چطور؟ این که خیلی بیشتر به اسلام خدمت کرد. فرمودند: این پیرزن هرچه داشت، همین بود. هرچه داشت آورد و برای خدا آورد. این آقا هزاران برابر این‌ها پول دارد، این‌ها را آورد ولی برای خدا نیاورد. خدا از این پیرزن این شاخه‌های خرما را قبول کرد این‌ها برکت دارد. این شاخه‌های خرما ما را در جنگ پیروز می‌کند، این‌ها نه.

خب ببینید این نگاه مادی یا نگاه معنوی. یا سوره هل اتی که در شأن اهل بیت آمده که سه روز روزه گرفتند، هر سه شب اسیر و برده و مسکین و یتیم و فقیر آمدند و غذا خواستند. حضرت امیر بلند شد غذایش را داد، حضرت زهرا غذایش را داد، بچه‌ها هم بلند شدند غذایشان را دادند. سه روز گرسنه. بعد آیه نازل شد. بعضی‌ها با خودشان گفتند این آیه با این وعده‌هایی که داده، معلوم نیست غذایشان چه بوده است؟ مثل این بستنی‌هایی که می‌گویند روی آن طلا می‌ریزند، گفتند لابد در غذایشان طلا و نقره بوده و الا این همه برای یک وعده غذا؟ این خیال می‌کند مسئله مادی حجم آن غذاست. نه، مسئله، آن روحی است که پشت این عمل است. آن روحی که پشت این عمل است، روح بزرگی است. آن عمل، عمل بزرگی است. خدا به غذایش کاری ندارد، به این که چه کردی و چرا کردی، این سؤال مهم است. در جنگ احد، طرف رفت، فقط او به اندازه حضرت امیر از مشرکین کشت. این‌قدر قشنگ جنگید. گفتند مجروح شده، آقا دعا بفرمایید. پیامبر دعا نکرد چیزی نگفت. چند دقیقه بعد آمدند گفتند شهید شد. بهشت گوارای وجودش. پیامبر فرمودند: از کجا فهمیدید به بهشت رفته است؟ گفتند آقا رزمنده بوده، در رکاب شما، جنگ با مشرک، این همه از مشرکین را کشته، شهید شده، کشته شده، بهشتی نیست؟ فرمودند: نه. برای چه حمله کرد؟ در عملیات برای چه رفت جلو؟ پیامبر فرمودند: یک خری آنجا بوده، یک زین قشنگی داشت، چشم او آن زین را گرفت این هم گفت حالا هم برای خدا هم برای این خره برای هر دو می‌روم! می‌گویند هم خدا را می‌خواهی هم خرما را می‌خواهی. این‌ها این‌جوری هستند. گفت ما که داریم برای خدا می‌جنگیم، این حمله را برای این خر کرد. پیامبر فرمودند: این آقا در جبهه حق، در برابر جبهه باطل جنگید، کشت و کشته شد، اما این شهید راه خدا نیست. این شهید راه زین خر است، برای چه در آن لحظه آخر حمله کردی؟ یک وقتی حمله‌ای کردی برای این که بگویند فلانی را ببین چطور حمله کرد. یک وقت نه. یعنی خدا به نیت و باطن افراد نگاه می‌کند. و آن آیه کریمه که می‌فرماید: «وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِیَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ...» (بینه/ 5)؛ فرمود: ما به شما هیچ فرمانی ندادیم الا این که دین‌تان را خالص کنید ما هیچ چیز دیگری از شما نخواستیم. «وَمَا أُمِرُوا»، فرمان داده نشدند، هیچ دستور دیگری به شما اصالتاً داده نشده است. بقیه دستورها همه فرعی هستند. یک دستور اصلی فقط داده شده است: «الا لیعبدوا الله مخلصین له الدین»، خدا را خالص عبادت و اطاعت کنید. این تنها چیزی است که از شما خواسته‌ایم. حالا عبادت و اطاعت، کار ئ کاسبی، تأمین زندگی زن و بچه و جهاد و علم و هر کاری که هست. حتی فرمودند در انتقاد و اعتراض هم خالص باشید، در امر به معروف و نهی از منکر و هزینه‌اش را بپذیرید. پیامبر راجع به ابوذر پیش‌بینی کردند، گفتند او تنها ایمان می‌آورد، در تبعید تنها می‌میرد و تنها برانگیخته می‌شود و همین‌طور شد. وقتی که داشت تبعید می‌شد به خاطر انتقاد و نهی از منکر مسئولین و حکومت خلیفه، حضرت امیر و حسنین و این‌ها بدرقه‌اش آمدند. حکومت ممنوع کرده بود کسی برای بدرقه‌اش برود ولی این‌ها آمدند. وقتی در تبعید در بیابان تنها شهید شد، این جمله را در مورد ایشان فرمودند: «جُفیَه و نُفیه»، حضرت امیر(ع) فرمودند: در حق او جفا شد، ستم کردند و تبعیدش کردند، «ثم مات وحیداً غریباً». تنها و غریب در بیابان مرد. اما وقتی که مرد ولیّ خدا و مهمان خدا بود. برای این که برای حق حرف زد، برای حق به او حمله کردند و برای حق تحمل کرد. نیت او این بود. اخلاصش مهم بود.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته



هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha