حلول «مکاتب مذهبی و فلسفی» در ادبیات و هنرجهان (۱)
(نقدی بر تاریخ نویسی "مکاتب ادبی و هنری اروپا") - 1403
بسم الله الرحمن الرحیم
نسبت بین حلقهها و مکاتب ادبی، هنری با خاستگاههای اصلی و گاه نامرئی و کتمانشده آنها که ریشه در هستیشناسی، انسانشناسی و نوع نسبتی که با آن شخص نویسنده، هنرمند و شاعر با عالم و آدم، با خدا یا بیخدا دارد، نسبت آن با اخلاق شخصی، اخلاق اجتماعی، اهداف، منافع، عقاید، نسبت هنر و حتی ادبیات با ایدئولوژیهای بینام، خوشنام، بدنام، کتمانشده، اعلامشده و حتی شرایط روحی، معنوی و مادی شخصی آن خالق اثر، و همینطور نسبت آن با شرایط اجتماعی آن، اعم از سیاسی، اقتصادی، خانوادگی، همه اینها چه تاثیری دارند و آنچه به نام حلقهها یا مکاتب مختلف ادبی و هنری در شعر، سینما، رمان و عرصههای دیگری عنوان شده است، چه ارتباطی بین اینهاست؟ حتی آنهایی که خود را غیرایدئولوژیک یا ضدایدئولوژی مینامند، آبشخورشان کدام ایدئولوژیهاست؟ شما اگر به منابع آموزشی که در حوزه تعریف و تبیین مکاتب ادبی و هنری هستند، حالا در خود غرب که معمولاً اینجا در دانشگاههای ما هر چه هست ترجمه همانهاست، مراجعه کنید، در این منابع از کجا شروع میکنند و چطور تحلیل میکنند، گاهی ارتباط آن با شرایط شخصی و اجتماعی و این زمینهها تصریح میشود گاهی نمیشود، اعم از عقاید و منافع، اعم از اخلاق شخصی و اجتماعی. اطراف یکی، دو نفر افراد برجستهتر که آثار مؤثرتری در زمان و مکان خودشان یا زمانهای بعد ایجاد کردند، عدهای، چند نفر دیگر جمع میشوند و این مجموعه در حالت جذب به مرکز، چندتا اثر نسبتاً برجسته و جذاب یا پرفروش تولید میکنند. در زمان خودشان رقبایی، دشمنانی، شرکایی دارند و مدتی که میگذرد، بعدها اسم این را میگذارند یک مکتب، یک جمع و حلقهای است، تبدیل میشود، عنوان میشود به عنوان، مسمی میشود به اسم یک مکتبی، یک مکتب ادبی، هنری و از این قبیل.
بعد عدهای باز نیروی گریز از مرکز پیدا میشود، اشخاص دیگری پیدا میشوند با یک عقاید، حساسیتها و ادبیات دیگری، آثاری تولید میشود چند نفری دور آنها جمع میشوند و همینطور.
هنر تدوینکنندگان تاریخ، فرهنگ، ادبیات، تمدن و علم در غرب در قرن ۱۹ و ۲۰ این بود که یک چنین تعریفهایی و فهرستهایی را نامگذاری کردند، دقت، در بعضی از آثارشان، یک مختصاتی از آنها را فهرست کردند و امروز میبینیم که یک تاریخی، هم تاریخ هنر، هم ادبیات، تاریخ علوم، تاریخ تمدنها را در این ۱۰۰- ۱۵۰ سال اخیر، چند ده نفر در اروپا و آمریکا برای کل جهان نوشتند. حتی تاریخ آنها را هم اینها از زاویه نگاه خودشان با مبانی و اهداف خاصی نوشتند. حالا بعضی علمیتر، بعضی سیاسیتر، اما چون بقیه در این قضیه، در مورد خودشان هم حتی کوتاهی کردند، نتیجه چه شد؟ نتیجه این شد که بقیه ملتها در شرق و اینها، از جمله خود ما، هم وقتی میخواهیم راجع به مکاتب ادبی، هنری یا تاریخ ادبیات و هنر و علم و... بحث کنیم، اولاً ارتباط اینها را با فرهنگشان، فرهنگ اصلی که زیربنا و زیرساخت اینهاست، قطع میکنیم و از زاویه آنها به حتی ادبیات، فرهنگ و هنر خودمان نگاه میکنیم. تاریخ را آنطور که آنها نوشتهاند یاد میگیریم و به دانشجویانمان آموزش میدهیم، تعریف آنها را از مکاتب مختلف ادبی، هنری، علمی تکرار میکنیم و در واقع بلغور میکنیم و نسل به نسل به عنوان آموزشهای آکادمیک آموزش میدهیم و خودمان را هم معمولاً از زاویه و دریچه نگاه معمولاً مستشرقین و محققین آنها، چندتا کشور عمدتاً اروپایی و آمریکایی، به خودمان نگاه میکنیم. این وضعیت مفلوک ماست در ۱۰۰- ۱۵۰ سال اخیر و کل جهان به یک معناست.
در عین حال، من میخواهم از زاویه همین تاریخی که برای مکاتب ادبی و هنری نوشته شده است، به این موضوع خاصی که عرض کردم و این نامگذاریها و ارتباط آن را با آن مبانی و زیرساختها کمی توجه کنیم. مثلاً در طبقهبندیهایی که به لحاظ طولی معمولاً میشود، من با استناد به همینها، به همین تاریخی که نوشتهاند، میخواهم در عین حال این ادعا را بررسی کنیم، تاریخی که برای هنر و ادبیات حتی نوشته میشود و مکاتبی که تعریف میشود، خود این تعریفها، پیش از آنکه تعریف و تبیین باشد، این دستهبندیها تکرار مبانی خاصی هستند و از زاویه نگاه خاصی هستند. با اینکه تلاش میشود اینها به عنوان مسائلی که صرفاً فنی، علمی و مربوط به صناعت ادبیات و هنر است و هیچ سهمی از نگاههای ایدئولوژیک، فکری، مکاتب غیر ادبی و هنری ندارند و تحت تاثیر آنها نیستند، اما کاملاً هستند، حتی بر اساس همین گزارش تاریخیای که در منابع موجود و متون ترجمه شده وجود دارد.
من حالا چند نمونه را خدمتتان عرض میکنم که چطور این به اصطلاح مکاتب ادبی، هنری تحت تاثیر چه عوامل غیر ادبی، هنری هستند و بودهاند. خب، در همین کتابها، شما در همین منابع آموزشی میبینید که مثلاً مکاتب ادبی را تقسیم میکنند، ملاک همه تقسیمها را در همه ادبیاتهای جهان، ادبیات اروپا میدانند. ما هم در دانشگاههایمان وقتی راجع به مکتبهای ادبی، هنری و... بحث میکنیم، در واقع راجع به همین فهرستی بحث میکنیم که در قرن ۲۰ تهیه کردهاند و عمدتاً هم راجع به تاریخ ادبیات و هنر در اروپاست، آن را به عنوان جهان، همه آموزش میدهند، یاد میگیرند و مدرک میگیرند. چنانکه تاریخ علم اروپا را به عنوان تاریخ علم جهان میگویند. تاریخ تمدن آنها را میگویند بقیه دنیا باید بدانند این تاریخ تمدن جهان است. یعنی بقیه همه در حاشیه هستند. مرکز, اینها هستند و تعریف اینها، ملاکهای آنها راجع به تاریخ خودشان است ولی همه دنیا آن را به عنوان یک تعریف جهانی از تاریخ جهانی، ادبیات جهان باید معمولاً بیاموزند. خب، این مزد ترس ماست. این مزد ترس، مزد کمکاری و عقبماندگی در یک، دو قرن اخیر است. تا کی کسانی پیدا شوند که بتوانند یک تاریخ مستند، علمی، دقیق و پخته از ادبیات، هنر و علم در ایران، در طول بیش از هزار سال تهیه کنند، با ملاکهای مرتبط با فرهنگ ایران و بزرگان ادبیات و هنر ایران. فعلاً که مقلد هستیم. ما جز چند اثر خاص که من واقعاً ندیدهام، نمیشناسیم که کمی از زاویه ایرانی به مسئله ادبیات، فرهنگ و هنر ایرانی رسیده باشند. نمیگویم نیست اما خیلی کم است نسبت به آنچه که ترجمه میشود.
چند مثال بر اساس همین تاریخ مکتوب و مبانی به اصطلاح آموزشی من عرض میکنم که این تاثیر و تأثر و بهخصوص اثرپذیری مکاتب ادبی، هنری در خود اروپا از مبانیای که نه ادبی بودند و نه هنری، اشاره کنم.
ببینید این مکتبهای ادبی را دیدهاید وقتی بحث میکنند، حالا به عنوان مثال، یکی از نخستین نقطههای شروع آن را به نام مکتب کلاسیک نام میبرند و ریشه آن را برمیگردانند به هنر قبل از مسیح، قبل از مسیحیت، هنر و ادبیات قدیم یونان و روم باستان و آن را به نهضت رنسانس و اومانیسم ربط میدهند و عملاً برای اینکه یک زمینه لائیک به ادبیات و هنر بدهند، این وسط، قرنها، دوران مسیحیت را اعم از نکات مثبت و منفیاش، کلیسا را به نام عصر تاریکی، یک مرتبه از روی آن میپرند، طفره میروند و به بعد شیرجه میروند؛ و این تفسیر که ارتباط اینها، که رنسانس در واقع بازگشت به ادبیات ماقبل مسیحی است، هنر ماقبل مسیحی و آن هم اومانیستی بوده است و انسانگرا. همه اینها یک پیشفرضهای اثباتنشده و کاملاً ایدئولوژیک دارد که من الان نمیخواهم به آنها برسم. من فقط میخواهم بگویم بر اساس همین گزارش کلاسیک که به دیگران ارائه میشود، در دل همین گزارش چه اعترافاتی نانوشته است یا اگر نوشته شده است، بین دو خط با خط نامرئی نوشته شده است که کمی دقت این را مرئی میکند.
نکته اول این که غرب اصلاً از ادبیات و هنر باستان خودش بیخبر بوده است و از طریق جهان اسلام و تمدن اسلامی، بعد از قرنها انفکاک و بیخبری مطلع شده است و اینکه چطور دوباره برایشان کشف شد و بعد از قرون وسطی، در طی قرون وسطی این مسئله چطور مطرح شد و اروپا اواخر قرون وسطی، در آن دورهای که منجر به رنسانس و فروپاشی به اصطلاح قرون وسطی شد، علت اصلی آن آشنایی و تماس هم دشمنانه و هم دوستانه، یعنی تجاری، علمی با جهان اسلام و تمدن اسلامی است. هم با فلسفه و حقوق باستان روم و یونان و هم با مفاهیم ادبی، هنری و از جمله مضامینی که بعدها آنها را اومانیستی خواندند، با واسطت تمدن اسلامی به آن رسیدند. قرون وسطی چیست؟ یک حد وسط دوران یونان و روم باستان و آنچه که عصر جدید نامیدهاند که قرون وسطی با سقوط روم غربی در جنوب و غرب اروپا شروع شده است. با سقوط روم شرقی و بیزانس به دست عثمانی و مسلمانان شرق اروپا به اصطلاح، این دوران پایان یافته است. یعنی فروپاشی قرون وسطی عملاً به دست تمدن اسلامی و مسلمین صورت گرفته است. فروپاشی قرون وسطی و فروپاشی بیزانس، پایانش اینجاست. اقوام غیرمسیحی غرب اروپا علیه روم شوریدند و متلاشیاش کردند، روم غربی را نابود کردند و عملاً شاهنشینهای کوچک و پراکندهای، روم غربی منهدم شد و ارتباط آن هم با فرهنگ یونانی، ادبیات یونان و... که بعدها اینها را به عنوان زمینههای مکاتب ادبی، هنری رنسانس بعد از قرون وسطی شمردند، عملاً ارتباط آن همان موقع قطع شده بود. یعنی به جای یونانی، زبان لاتین آنجا حاکم شده بود و حتی در قرن چهار و پنج هم همینطور. فرهنگ یونانی در روم ضعیف شده بود و آگوستین قدیس میگفت من زبان و ادبیات یونانی را اصلاً دوست ندارم. یعنی ارتباط فرهنگ مسیحی در غرب، با فرهنگ و ادبیات یونان قطع و ضعیف شده بود و توجهها به جای یونان، بیشتر به داخل خود اروپا، مرکز و غرب اروپا بود. ولی همچنان در روم شرقی تا قرنها بعد، این هژمونی فرهنگ یونانی باقی بود و بیزانس چیزی بر فرهنگ و ادبیات یونانی نیفزود. سعی میکردند آن را تابع کلیسا قرار بدهند که این هم به تناقضهایی برخورد کرد که دیگر وارد تفسیر آنها بنده نمیخواهم بشوم، موضوع بحث ما این نیست.
در دوران قرون وسطی، خبر فروپاشی و پایان یافتن فرهنگ و ادبیات یونان کاملاً پیدا بود و در معماری، مجسمهسازی، نقاشی، گفتمان بیزانس حاکم بود و رابطه بین شرق یونانی، مسیحیت شرقی یونانی در بیزانس با مسیحیت غربی لاتین قطع شده بود. حتی قبل از این که روم غربی، امپراتوری روم سقوط کند و اقوام مختلف، ژرمنها و دیگران بر آنجا مسلط شوند، آخرین رگههای این وحدت روم غربی و شرقی در عرصه ادبیات و هنر در همان دورهها قطع شد. بعدها از طریق مسلمانان بود که دوباره اروپا با گذشته ماقبل مسیحی خودش، یعنی با فرهنگ ادبیات و فلسفه یونانی آشنا شد. آن وقتی که یونان بطور کامل تبدیل به سرزمینی درجه دو، سه شده بود و دیگر مولد چیزی نبود و این وسط، کلیسا هم نقشی البته بازی کرد. در همان بعد از تمدن فروپاشیده یونانی، رومی در غرب و جنوب اروپا، قدرت در اختیار کلیسا بود و حاکمان فاتح کمکم مسیحی میشدند و کلیساها در اروپا گسترش پیدا میکرد، اولین تماس مجدد اروپا با ادبیات، فلسفه، فرهنگ، هنر و مجسمهسازی...
هشتگهای موضوعی