شبکه یک - 21 دی 1403

امام جواد ع، اخلاق اجتماعی و آئین حکمرانی (باب الحوائج، کدام حوائج؟)

میلاد امام محمد تقی (جواد) ع - ۱۴۰۰

بسم الله الرحمن الرحیم

حدیثی که عرض می‌کنم از امام جواد(ع) است. چون اسم ایشان جوادالائمه بود، باب‌الحوائج بود. مشکلات ما را حل کن، اصلاً حالا این که خودت چه کسی هستی ما کاری نداریم. نمی‌دانیم چه کسی هستی بیا مشکلات ما را زودتر حل کن.

راجع به همین مسئله ساده‌زیستی و اشرافی‌گری که معیار اول است، این‌جا تحت عنوان اسلام ناب و مبانی انقلاب اشاره کردیم. نقل شده است وقتی حضرت رضا(ع) که به دست مأمون شهید شدند، مدتی بعد مأمون از مرو، خراسان آمد بغداد، مرکز حکومت آن‌جا بود. حضرت امام جواد(ع) را هم از مدینه احضار کردند و به بغداد آوردند. نوجوانی و کودکی بودند. شاید ایشان حدود 8- 9 ساله بود. وقتی ایشان را به کاخ مأمون که ابرقدرت جهان بود، آن موقع، خلافت اسلامی، بزرگ‌ترین قدرت جهان، یک کاخ اشرافی با امکانات فراوان، یکی از عوامل حکومت مأمون نگاه می‌کند، می‌بیند ایشان را آورده‌اند که با مأمون ملاقات کند و... . مأمون به ایشان احترام می‌گذاشت و تظاهر می‌کرد که نگویند قاتل امام رضاست. می‌گوید من با خودم گفتم این بچه را آورده‌اند این‌جا، در این زرق و برق و حکومت و این‌ها، چشمش را می‌گیرد و این بچه دیگر از این‌جا نمی‌رود. مگر می‌شود کسی این کاخ و امکانات را ببیند و برگردد؟ ایشان در مدینه بوده و این چیزها را ندیده است. حالا این‌جا را که ببیند، دیگر نمی‌ماند. می‌گوید من این‌ها را در دلم گفتم، بلند نگفتم. وقتی این را گفتم، «فَأَطْرَقَ رَأْسَهُ ثُمَّ رَفَعَهُ وَ قَدِ اِصْفَرَّ لَوْنُهُ...» دیدم که این آقازاده هشت- نه ساله، ده متر آن‌طرف‌تر است انگار می‌دانست که من دارم با خودم چه فکری می‌کنم. سرش را بلند کرد دیدم کمی رنگش هم تغییر کرده و از این وضع ناراحت شد، برگشت و به آن شخص گفت «فَقَالَ یَا حُسَیْنُ...» می‌گوید اصلاً من خودم را معرفی نکرده بودم. «خُبزٌ وَ شَعِیرٌ وَ مِلْحٌ وَ جَرِیشٌ فِی حَرَمِ رَسُولِ اللَّهِ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا تَرَانِی فِیهِ» نان جو و نمک نپخته خوردن، برای من و ما، این رژیم غذایی و سبک زندگی در مدینه و دور از شماها و مرکز جاه و جلال مادی و دنیوی شما، برای من صد بار شرف دارد به این که به چنین جایی بیایم و غذاهایی که شما می‌خورید را بخورم. این یک نکته مهم است که زندگی شرافتمندانه، بله، اما زندگی اشرافی، نه.

اصل دوم. ما چیزی به نام جذب حداکثری، دفع حداقلی داریم. بله، این از لحاظ اخلاقی، سیاسی، هم در زندگی شخصی و هم در زندگی سیاسی و اجتماعی یک اصل مهم و فوق‌العاده است. به دیگران سوءظن نداشته باشید. همه را به زور طرد کردن، به هر کسی برچسب زدن، بدبینانه به افراد نگاه کردن، تا چیزی می‌گوییم که به ریش قبا بربخورد و بگوییم این‌ها هم فلان هستند، کسی به من نقد می‌کند، بگوییم این ضدانقلاب و ضدنظام و از این حرف‌هاست! ضد خدا و پیامبر است. این یک مسیر انحرافی است که راجع به این هم یکی دوتا روایاتی را عرض می‌کنم.

اما از این طرف، از طرف دیگر افراط متقابلی وجود دارد. آن هم این است که مرزهای فکری و اعتقادی مهم نیستند. صلح کل! به همه لبخند زدن. طرف، دشمن است، این مردم به او خیانت و ضربه زده‌اند، صریحاً با مبانی مکتب اعلام دشمنی می‌کند، مسخره می‌کند، به امام، انقلاب، شهدا و... توهین می‌کند. مبانی‌اش را زیر سؤال می‌برد، یا اینکه لبخند می‌زند برای اینکه او هم مرید او باشد. کاری کنیم که این‌ها و آن‌ها برای ما کف بزنند. در جلسه‌ای مثلاً می‌آید که خانواده شهدا هستند و...، مذهبی می‌شود و حرف می‌زند که برای او صلوات بفرستند، بعد می‌رود در جلسه‌ای که مثلاً سلبریتی‌ها هستند کاری می‌کند که آن‌ها هم برایش کف بزنند. هم این‌ها و هم آن‌ها. طرف، اصل دین را به اسم نواندیشی و تمام مبنای دین و اصل نبوت و قرآن را انکار می‌کند و نفی می‌کند که این‌ها حرف‌های خدا نیست و حرف‌های خود پیامبر است به او هم لبخند می‌زند. از یک طرف، شال سوپرمذهبی به گردن می‌اندازد! کسانی هستند که هدفشان خودشان است. هدف، دین نیست. هدف، من هستم. امام می‌گفت نگویید من، بگویید مکتب من. من نگویید. من را حذف کنید و مکتب من را بگویید. این‌ها برعکس هستند. می‌گویند مکتب مهم نیست. من مهم هستم. من به سر کار بیایم و بمانم و به من رأی بدهند، از من تعریف و تمجید کنند، هم این‌ها، هم آن‌ها برایم کف بزنند. در این بین، به ارزش‌ها، به مبانی انقلاب، به عدالت و برای حقوق مردم هر اتفاقی افتاد، افتاد. این‌ها مهم نیست. این هم اصل دوم است که بازی کردن با مبانی، تمسخر، شوخی کردن و سهل‌انگاری در مرزهای اعتقادی و فکری، و این که حق و باطل چه هستند؟ هنرمند ارزشی و غیرارزشی نداریم. همه درست هستند و از این قبیل. این‌ها کاسبی است. کسی که می‌گوید مثلاً در این قضیه سه نظر وجود دارد به یکی می‌گوید شما درست می‌گویید. بعد به دیگری می‌آید و می‌گوید شما هم درست می‌گویید. بعد یکی دیگر می‌آید و می‌گوید شما خیلی درست می‌گویید. نفر چهارم می‌گوید بالاخره کدام‌یک از این‌ها درست می‌گویند؟ که نمی‌شود هر سه تا درست بگویند آن وقت می‌گوید شما هم درست می‌گویید. این‌ها کلاهبردارند. ظاهرش تسامح، تساهل، وحدت و همه خوب هستند است اسم آن جذب است ولی در واقع کلاهبرداری است. چون این دارد می‌گوید همه‌تان مزخرف می‌گویید. هر چه می‌خواهید بگویید، بگویید. ولی موقعیت من و ما حفظ شود. پشتش این است. این اصل دوم است.

امام جواد(ع) فرمودند که به همه لبخند زدن، کار اخلاقی‌ای نیست. اگر کسی یا جریانی دارد صدمه می‌زند، ظلم می‌کند، خیانت کرده است، دزدی کرده است یا به مبانی ارزشی مکتب ضربه زده است، تو حق نداری به او لبخند بزنی. باید اخم کنی. اخلاقی بودن همیشه به معنای به همه لبخند زدن نیست. لبخند به همه، به مردم و اخم در برابر جریان‌های ضدمردم و جریان‌هایی که برخلاف این مبانی عمل می‌کنند. این هم یعنی اصالت دادن به ارزش‌ها، نه به منافع خودمان.

ریان بن شبیب، به کسی که نقل کرده می‌گوید اگر پیش امام جواد(ع) رفتی سلام مرا به ایشان برسان و بگو که برای من و فلانی دعا کنند. می‌گوید من به سفر رفتم و به خدمت امام جواد رسیدم. وسط حرف‌ها یادم آمد و گفتم راستی آقا، فلان کس که خودش آدم خوبی است، آدم درستی است، التماس دعا داشت و گفت که اگر خدمت شما رسیدم، برای او و فلانی که برادر یا فرزندش یا از بستگانش است، دعا کنید. می‌گوید امام جواد(ع) در حالی که همیشه اهل جود بودند و به همه و حتی به کسانی که از روی نادانی مخالف بودند، به آن‌ها هم لطف می‌کردند، می‌گوید من دقت کردم و دیدم که برای آن شخص دعا کردند. اما برای آن فامیلش که گفته بود، دعا نکرد. «إلى أبی جعفر(ع) قلت له: مولاک الریان بن شبیب یقرئک السلام و یسألک الدعاء له و لولده، فذکرت له ذلک فدعا له و لم یدع لولده، فأعدت علیه فدعا له و لم یدع لولده، فأعدت علیه ثلاثا فدعا له و لم یدع لولده،» برای او دعا کردند و گفتند خدایا، مشکل او را حل کن. ولی برای آن یکی دعا نکردند. بعد می‌گوید که من « فودعته» من خداحافظی کردم و بیرون آمدم. «و قمت فلما مضیت نحو الباب سمعت کلامه و لم أفهم ما قال، و خرج الخادم فی أثری فقلت له: ما قال سیدی لما قمت؟...» بلند شدم و آمدم بیرون. داشتم به سمت در می‌آمدم که آن‌جا صدایشان را شنیدم ولی متوجه نشدم. مطلب را نگرفتم. خادم منزل امام جواد آمد پشت سر من. به او گفتم ایشان چه گفتند؟ من متوجه نشدم، وقتی گفتم که برای این دو نفر دعا کنند. می‌گوید ایشان داشتند به شما می‌گفتند، شما حواستان نبود و داشتید می‌رفتید بیرون دقت نکردید. به شما گفتند که مگر برای هر کسی باید دعا کرد و التماس دعا گفت؟ مگر برای هر کسی باید این کار را کرد؟ کسی که خودش عمداً در مسیر مخالف حق قرار دارد و دارد ضربه می‌زند، مگر می‌شود برای او دعا کرد؟ یعنی در دعا کردن هم اینکه چه کسی دنبال حق است و چه کسی دنبال باطل، مهم است. بعد فرمودند: «فقال لی قال: من هذا الذی یرى أن یهدی لنفسه، هذا ولد فی بلاد الشرک فلما أخرج فیها صار إلى من هو شر منهم، فلما أراد الله أن یهدیه هداه.» آن کسی که گفتی برایش دعا کنم، در سرزمین و فرهنگ شرک متولد شد و وقتی که امکان انتخاب حق را داشت، همیشه بدترین انتخاب‌ها را انجام داد. همیشه در جبهه مقابل قرار گرفته است. اگر هدایت‌پذیر بود و باشد، خدا هدایتش می‌کند. ولی الان کسی که در جبهه دشمن قرار دارد، دارد به نفع باطل عمل می‌کند. برای او دعا نمی‌کنیم و نباید دعا کنیم. خب بعضی‌ها می‌گویند که مگر می‌شود این کار را کرد؟ خلاف جود نیست؟ مگر جواد این‌طور باید باشد؟ بله، باید این‌طور باشد. همین امامی که برای کسی که حتی ممکن است از سر نادانی توهین کند هم دعا می‌کند، برای کسی که نادان نیست و آگاهانه دارد با حق مبارزه می‌کند، می‌گوید که برای او حتی نباید دعا کرد. یعنی باید با این‌ها مبارزه کرد. یا مورد دیگری. یکی از شیعیان به امام جواد(ع) می‌گوید که آقا، یاران و نیروهای شما، شیعیان، راجع به یک دو مسئله اعتقادی با هم اختلاف پیدا کرده‌اند. در بین پیروان شما چند جناح تشکیل شده است. دو سه جناح شده‌اند و همدیگر را قبول ندارند. عقایدشان این‌طور است. من برای اینکه وحدت ایجاد شود، «و اصلّی خلفهم جمیعا» پشت سر همه آن‌ها نماز می‌خوانم. مثلاً دو سه جریان تشکیل شده‌ است من برای اینکه آن‌ها را طرد نکنیم، هم در جلسه این‌ها می‌روم و به او اقتدا می‌کنم و هم در جلسه آن‌ها تا بگویم که این‌ها مهم نیست. عقیده زیاد مهم نیست. امام جواد فرمودند «لَا تُصَلِّ إِلَّا خَلْفَ مَنْ تَثِقُ بِدِینِهِ» جز به کسی که به دین و مکتبش اطمینان داری، اقتدا نکن. اینکه به خاطر جذب هر کسی و جلب احترام هر کسی، به او اقتدا کنی و بگویی شما درست می‌گویید، تو هم درست می‌گویی همه خوب هستید. نه، چنین چیزی نیست. مگر می‌شود دو سه تفکر با هم جمع شوند و همه آن‌ها هم درست باشند؟ یک وقت اشتباه کردند، بله. نباید آن‌ها را ترک کنیم و باید از اشتباه خارجشان کنیم. ولی گاهی بحث اشتباه نیست.

اصل سوم، سلامت مالی و دقت در بیت‌المال است. این غیر از آن اولی است. آن اولی اشرافی‌گری بود ولو از راه قانونی، اصلاً دزدی هم نکرده است. این سومی که الان عرض می‌کنیم، بی‌حساب و کتابی و بی‌دقتی در اموال عمومی، بیت‌المال و آن‌چه که به حقوق مردم در مسائل حکومتی مربوط می‌شود که بودجه‌ها را چطور می‌بندی؟ چه کسی را چطور استخدام می‌کنی؟ چه وجوه شرعی به معنای خاص و چه وجوه عمومی. این هم اصل بعدی است. در انتخابات‌ها و در نظارت بر مسئولین، در دانشگاه، آموزش به دانشجویان، به اصطلاح امروزی‌ها گفتمان‌سازی، این اصل خیلی مهم است. شما دیدید که در مورد مسئولین ما، راجع به آن اصل اول، کسانی گفتند که فلانی انضباط مالی ندارد. یا مثلاً زندگی‌اش اشرافی است. گفتند اشکالی ندارد. کار بکند، هر چه می‌خواهد، بخورد. کار بکند، شش‌تا کاخه داشته باشد. کار بکند، اختلاس و رشوه هم شد اشکالی ندارد! بعد از امام، در دهه ۷۰ این حرف‌ها از طرف کسانی که سابقه خوب و انقلابی داشتند، زده شد. گفتند اشکالی ندارد. در حالی که تفاوت یک انقلاب دینی، یک دولت انقلابی اسلامی، اسلام‌گرا با غیر آن سر همین‌هاست. این‌ها جزئیات نیستند. خیلی مهم هستند. چه کسی وزیر، وکیل، استاندار، قاضی و شهردار می‌شود؟ درهای حکومت نباید به روی هر کسی باز باشد. باید صلاحیت‌هایی داشته باشند. هم علمی و هم عملی. کسانی که به سر کار می‌آیند، باید از بقیه مردم با تقواتر، عالم‌تر و زاهدتر باشند. نه پرخورتر، بی‌تقواتر و نفهم‌تر. نادان‌تر. مرز همین‌جاست.

یکی از شیعیان به حضور امام جواد(ع) رسید. او رابط بخشی از وجوه شرعی از شیعیان یک منطقه‌ای بود. او امین و رابط بود و این وجوهات را می‌آورد و به فقرا و محرومین یا هر کسی که امام جواد(ع) می‌فرمودند، مثلاً به خانواده‌های مستضعف و... می‌داد. شخصی به نام صالح بن محمد است که مسئول بخشی از زمین‌های وقفی اوقاف در قم بود، که آن موقع هم قم از مراکز تشیع بود. او آمد و حساب کتابش را که کرد، وقتی داشت می‌رفت بیرون، گفت که این کار و آن کار را کردم و این‌ها را خدمت شما آوردم و... بعد به امام جواد(ع) گفت راستش ما ۱۰ هزار درهمی خودمان در جاهایی مصرف کرده‌ایم، حلال بفرمایید! امام جواد(ع) به آن راوی فرمودند که می‌بینی کسانی که به اصطلاح جزء خودی‌ها و جریان ما هستند و حق یتیمان و حق خانواده‌های محروم و بی‌سرپرست، خانواده‌های مستضعف و محروم و آن‌چه که باید به ما تحویل می‌دادند، چون می‌دانید که ائمه یک دولت در دولت داشتند. زمان حکومت بنی‌عباس، آن‌ها یک دولت مخفی داشتند که شبکه‌ای در سراسر جهان اسلام داشتند. یعنی زمان امام جواد پنج قرارگاه، قرارگاه مصر، شمال آفریقا، قرارگاه یمن، قرارگاه ایران، قرارگاه عراق، حجاز. این پنج قرارگاه تحت مدیریت امام جواد(ع) بودند. امام جواد ۲۵ ساله بودند که شهید شدند. جوان‌ترین امام بودند. ۲۵ ساله. ایشان حدود ۲۰ ساله بودند این شبکه جهانی را که شبکه وکالت نام داشت، رهبری و سازماندهی می‌کردند. این شبکه هم انتقالات مالی خیلی وسیعی داشت، پولی و مالی، هم در جاهایی انتقال اسلحه و نیروهای چریکی داشتند، آن موقع جنگ‌های مسلحانه می‌کردند و حکومت‌های علوی پراکنده تشکیل داده بودند و هم یک شبکه معارف و معرفتی داشتند که به انواع سؤالات و شبهاتی که مطرح می‌شد، از خارج از جهان اسلام می‌آمد یا در داخل، جریانات ظاهراً اسلامی به همه این‌ها پاسخ می‌دادند و کادرسازی می‌کردند. حالا یکی از این اشخاص که مسئولیتی داشته، آمده است و خودش می‌گوید که می‌خواهد توجیه شرعی هم بکند. بعضی‌ها می‌دزدند و چیزی نمی‌گویند. بعضی‌ها می‌گویند و می‌خواهند ماستمالی‌اش کنند می‌گویند حلال بفرمایید این قضیه این‌طور شد! وقتی این‌جوری می‌کنیم یعنی درست شد! توجیه شرعی! امام فرمودند می‌بینید که بعضی‌ها چطور عمل می‌کنند؟ حالا وقتی این شخص می‌آید و از من سؤال می‌کند که حلال بفرمایید، من به او چه بگویم؟ خودش نمی‌داند که این کارها مشروع نیست؟ بعد فرمودند: «أتری ظنی أنی اقول لا افعل؟ والله لیسئلن هم الله یوم القیامه أن ذلک سوال حفیفا» به خدا سوگند خداوند در روز قیامت شدیدترین مؤاخذه‌ها و سخت‌ترین محاکمه‌ها را در مورد چنین کسانی انجام خواهد داد. خودش فهمید وقتی که گفت حلال بفرمایید. من گفتم بله. برای تک‌تک این سکه‌هایی که از اموال عمومی برداشتی و توجیه شرعی کردی و ظاهرسازی قانونی کردی و برای آن یک بند قانونی پیدا کردی، تک‌تک این‌ها را از شما پس خواهند گرفت.

اصل چهارم. در عین حال که ما باید آرمان‌گرا باشیم و روی معیارها دقیق باشیم و می‌گویند حتی در اختلافات داخلی هم پشت سر هر کسی نماز نخوان تا او را جذب کنی. ملاک داشته باش. جذب، بله، اما نه به قیمت حذف مرزها و خط قرمزها. چون جذب هدفی دارد. خود جذب هدف نیست. قرار نیست مردم جذب من شوند. قرار است مردم جذب حق شوند. یک شعار غلط‌اندازی در این سال‌های گذشته از طرف یک جریان مطرح شد که می‌گفتند مخالف را به موافق تبدیل کنیم. ما می‌خواهیم این کار را انجام دهیم. ظاهرش هم حرف قشنگی است. به آن‌ها می‌گفتند چرا پول بیت‌المال را به جریان‌های مخالف امام و انقلاب می‌دهید؟ خیلی داده‌اند و هنوز هم می‌دهند. دولت‌های قبلی هم داشتیم که این کار را می‌کردند. می‌گویند چرا پول بیت‌المال را به آن‌ها می‌دهید؟ می‌گویند برای اینکه آن‌ها را جذب کنیم. چرا در حوزه سینما و هنر و... جایزه می‌دهی به کسی که رسماً به امام توهین می‌کند؟ می‌گویند برای اینکه او را جذب کنیم. خب، حالا سؤال این است که چه چیزی کنی؟ جذب من! آن جذبی که گفته شده، جذب تو نیست. جذب حق است. یعنی هر کس را که توانستی جذب کنی.. بله ما در اسلام اصلی داریم به نام «مؤلفه قلوبهم» تألیف قلوب. یعنی جذب مخالف. یعنی شما می‌توانید از زکات، از وجوهات شرعی، از مالیات دولت اسلامی، پول بدهید که مخالف و حتی کافر را، مخالفی را که دارد به جبهه حق ضربه می‌زند، دلش را نرم کنید. این وجود دارد و هم معقول است و هم مشروع است. دلش نرم شود، جذب شود، دشمنی‌اش کمتر شود. منتهی ملاک این است که دشمنی او با مکتب کم شود و به این طرف، به حق جذب شود و به حق ضربه نزند. نه اینکه جذب جنابعالی شود ولی حرف‌ها و خط فکری‌اش را ادامه بدهد. یعنی از نظر این‌ها جذب این است که به کسی که دارد علیه مبانی انقلاب فعالیت می‌کند، لبخند بزنیم و از بیت‌المال به او بدهیم تا جذب شود. جذب چه کسی؟ جذب من. موافق من. مخالف انقلاب بشود موافق من. اما مخالفتش را با مبانی ادامه می‌دهد. یعنی جذب ارزش‌ها نشده است. دارد کار خودش را می‌کند و همان حرف‌ها را می‌زند. ولی شما دارید به او باج و رشوه می‌دهید برای این که علیه تو چیزی نگوید. ولی علیه مکتب هر چه می‌خواهد بگوید، بگوید. تبدیل مخالف حق به موافق من که هنر نیست این خیانت و سوءاستفاده است. ارزش در این است که مخالف حق به موافق حق تبدیل شود. ولو اینکه مخالف من باشد. این مهم است. بله، این‌جا می‌شود از باب تألیف قلوب، پول و امکانات و بخشی از بیت‌المال را بدهید که این‌ها به این طرف بیایند و ضربه نزنند. عده‌ای چرندترین حرف‌ها را می‌زنند تا مخالفان برای آن‌ها کف بزنند. کسانی که اصلاً شعارها و مبانی را قبول ندارند. می‌گویند شما حرف‌هایتان را بزنید ولی علیه ما چیزی نگویید این می‌شود جذب. خب، این یک نکته بسیار مهم است که خیلی‌ها این‌ها را از هم تفکیک نمی‌کنند.

عده‌ای از این طرف می‌گویند هر کسی که منتقد یا مخالف من است، مرا قبول ندارد. این مخالف حق و مخالف اسلام است. نباید در برابر او کوتاه بیایم. نه، این حرف غلطی است. تو که هستی؟ من که هستم؟ مگر من و تو معیار و مبنا و محور هستیم؟ ما را قبول ندارد نداشته باشد. اما اگر کاری بکند که جبهه‌اش تغییر کند، این کار درستی است.

آن نکته چهارم، مسئله واقع‌بینی. عرض کردم که در کنار این دقت، دقت در حوزه ایدئولوژیک، دقت ایدئولوژیک، حفظ مرزها، کوتاه نیامدن، بازی نخوردن، بازی ندادن، بازی نکردن با این مبانی است. اما در کنارش، با مردم در جامعه چطور باید رفتار کرد؟ امام جواد(ع) می‌گویند مدارای حداکثری. سعه صدر و تحمل. سر هر چیز به مردم گیر ندادن. چشم بستن بر خطاها. خطاهایی که عمدی نیستند. حتی توصیه به تجاهل می‌کنند. یعنی خودت را به ندیدن بزنی. آسان گرفتن بر مردم در مسائل‌شان. مدارا. نه اینکه سازش. چون در اصل قبلی عرض کردیم که ایشان می‌گویند نباید در برابر کسانی که آگاهانه این کارها را می‌کنند، کوتاه بیایید. اما در مورد کسانی که ناآگاهند و غرضی ندارند، همه ما در زندگی اشتباه می‌کنیم. در مورد این‌ها فرمودند آسان بگیرید. چه در مسائل حکومتی و سیاسی، حقوقشان را رعایت کنید. اگر کسی به من فحش می‌دهد، نمی‌توانم بگویم که حقش را از بیت‌المال ندهید. اصلاً کسی ضدانقلاب و ضد اسلام است و اصلاً اسلام را قبول ندارد، اما شهروند این جامعه است و قانون‌شکنی نمی‌کند. دارد زندگی‌اش را می‌کند. شما حق نداری که بگویی چون ما را قبول ندارد، حقوقش و حقوق عضویتش در جامعه و حقوق شهروندی‌اش را به او ندهیم. نه. ضدانقلاب هم باشد و ضداسلام هم باشد، اما اگر خلاف قانون عمل نکند، دارد در این جامعه زندگی می‌کند و مالیات می‌دهد، امنیت او باید حفظ شود. امکاناتی که به همه می‌دهید، باید به او هم بدهید. شهرداری نمی‌تواند بگوید که زباله این‌ها را جمع می‌کنم ولی زباله خانه این را که مخالف است، جمع نمی‌کنم. چنین حقی ندارد. هیچ تبعیضی در حقوق نباید وجود داشته باشد. به ما فحش می‌دهد و به اصلش هم فحش می‌دهد. تا وقتی که خلاف قانون عمل نکرده است، جرمی انجام نداده است، حق هیچ برخوردی با او را ندارید. مگر اینکه در جامعه شروع به توطئه اجتماعی کند، در عرصه عمومی، غیر از زندگی که هر کسی دارد، شروع به فعالیتی بکند.

حالا امام جواد(ع) می‌گویند در مسائل زندگی عینی، سیاه و سفید نگاه نکنید. اکثر آدم‌ها خاکستری هستند، خود ما هم خاکستری هستیم. بعضی‌ها خاکستری متمایل به سفید و بعضی‌ها خاکستری متمایل به سیاه هستند. سیاه مطلق و سفید مطلق در بین ما آدم‌های معمولی نیست. همه ما خطاها، گناهان و ظلم‌هایی داریم که کرده‌ایم یا می‌کنیم. در جاهایی باید جبرانشان کنیم. یک روز خوبیم و یک روز بدیم. صبح خوبیم و عصر بدیم و شب دوباره خوب می‌شویم و فردا دوباره... این‌جوری هستیم. حالا بعضی‌ها کمتر و بعضی‌ها بیشتر. امام جواد(ع) در کنار آن سخت‌گیری و دقت نظر و حساسیت ایدئولوژیک و فکری، در حوزه عمل اجتماعی می‌گویند که به آدم‌ها سیاه و سفیدی نگاه نکنید. مثلاً طرف آمده و می‌گوید من سه دختر دارم و این‌ها دم بخت هستند و سن‌شان دارد بالا می‌رود ولی هر کسی می‌آید خواستگاری، ما نمی‌پذیریم برای اینکه به هر کسی نمی‌خواهند ازدواج کنند دنبال دامادی می‌گردم که تمام مزایا را داشته باشد و هیچ نقطه ضعفی نداشته باشد. یعنی دنبال کسی بود که تقریباً وجود خارجی ندارد. گفت که علی بن اسباط به امام جواد(ع) در مورد دخترانش نامه‌ای نوشت. «کتب علیّ بن أسباط إلى أبی جعفر(ع) فی أمر بناته، و أنّه لا یجد أحدا مثله...،» گفت من چنین مشکلی دارم، چند دختر دارم که دخترهای خیلی خوبی هم هستند. اما کسی که مناسب خانواده ما باشد و با دختران من تناسب داشته باشد، پیدا نمی‌کنم و لذا مجرد مانده‌اند. امام جواد(ع) در جواب نامه می‌نویسند که «فکتب إلیه أبو جعفر(ع): فهمت ما ذکرت من أمر بناتک و أنّک لا تجد أحدا مثلک، فلا تنظر فی ذلک رحمک اللّه...،» متوجه شدم مشکل شما چیست و اینکه کسی مثل خودت را پیدا نکرده‌ای. دنبال کسانی هستی که عیناً مثل خودت باشند. مثل خودت بیندیشند و مثل خودت موضع بگیرند. نباید این‌قدر حساسیت سیاه و سفید و صددرصدی داشته باشید. این‌قدر سخت گرفتن در مسائل اجتماعی به نتیجه نمی‌رسد. چون آدم صددرصد درست کجاست؟ مگر پیدا می‌شود؟ هر کسی مزایا و نقاط ضعفی دارد. تو باید ببینی که مزایای اصلی را دارد یا نه. نقاط ضعف فرعی را می‌شود تحمل کرد. پیامبر اکرم(ص) به ما فرمودند: «فإنّ رسول اللّه(ص) قال: إذا جاءکم من ترضون خلقه و دینه فزوّجوه إِلاّ تَفْعَلُوهُ تَکُنْ فِتْنَةٌ فِی اَلْأَرْضِ وَ فَسادٌ کَبِیرٌ» وقتی کسی آمد برای خواستگاری دخترت، اخلاقش را دیدی که اخلاق انسانی‌ای دارد آدم است. فاسد، زورگو و دروغگو نیست، اخلاق درستی دارد و دین‌دار است. دیگر نباید با ذره‌بین دنبال اشکالات او بگردیم که چطور است نباید این کار را بکنی. عنصر اصلی را در طرف ببین. اگر بخواهی در این مسائل سیاه و سفید نگاه کنی، ازدواج‌ها انجام نمی‌شود و فتنه‌ای در زمین گسترش پیدا می‌کند. «و فسادٌ کبیر» فساد بزرگی اتفاق می‌افتد. همین کاری که تقریباً در جامعه ما شده است. در غرب ۱۰۰ سال زودتر از ما اتفاق افتاد و ما هم الحمدلله داریم تخت گاز به آن‌ها می‌رسیم! یعنی الان این تأخیر ازدواج‌ها، این طلاق‌ها به خاطر بی‌تحملی، سخت‌گیری و خودخواهی در طرفین است. این هم یک اصل است. اصل سوم. ما در مبانی و معیارها نباید بازی کنیم. اما در تحقق عینی در صحنه جامعه، دنبال مطلق نباشید. مجبورید در جاهایی کوتاه بیایید و تحمل کنید.

اصل چهارم، مشکلات مردم و نیازمندان را عملاً حل کنید، نه با زبان. هر کسی سر کار می‌آید، ایران هم فقط این‌طور نیست همه جای دنیا همین‌طور است. در انتخابات بیشتر، بعدش هم همین‌طور سخنرانی می‌کند و می‌گوید بله مشکلات مردم حل می‌شود، این باید درست شود، آن باید... بله، می‌دانیم که این مشکلات باید حل شوند. ولی در حد حرف است. برو و مشکل را حل کن. طرف می‌آید در ادارات دولتی، وزارتخانه‌ها یا در فلان نهاد غیردولتی یا دولتی. مشکلاتی دارند. مشکلاتشان را می‌شنود و می‌گوید فلان بند قانون این‌جوری است و به این دلیل آن‌جوری است و بعد می‌گوید برو پیش فلان مسئول. کار حل نمی‌شود. باید درست توضیح بدهید. اگر واقعاً عذری دارید، باید به مردم بگویید و توضیح بدهید و مردم را قانع کنید. اگر اشتباهی کرده‌اید، باید عذرخواهی کنید. حضرت امیر(ع) در فرمان مالک اشتر می‌فرماید: در مصر و شمال آفریقا، حکومت اسلامی می‌روی با مردم باید مثل کف دست صاف باش. عبارتشان این است «فَاصْحَرْ لَهُمْ بِعُذْرِکَ» «اصْحَرْ» یعنی صحرا. صحرا یعنی دشتی که بالا و بلندی ندارد و از این‌جا که ایستاده‌ای، می‌توانی تا ته دشت را ببینی. «فَاصْحَرْ لَهُمْ» یعنی مثل دشت صاف. «بِعُذْرِکَ» عذرت را به مردم بگو. با مردم این‌طور باید رفتار کرد. اگر کاری را پذیرفته‌ای یا وعده‌ای داده‌ای یا قرار بوده است کاری را انجام بدهی و وظیفه‌ات بوده است و انجام نداده‌ای، اگر عذری داری، یعنی تقصیر تو نبوده است، باید به مردم توضیح بدهی. اگر اشتباهی و کوتاهی کرده‌ای، باید فوراً از مردم عذرخواهی کنی. بازی درنیاورید. تقصیر این بود، تقصیر آن بود، این این‌جوری است، آن این‌جوری است. باید صریح بگویید من اشتباه کردم، عذر می‌خواهم. این می‌شود دولت اسلامی. شفاف. انتقادپذیر و پاسخگو. حضرت امیر فرمودند من بر شما حکومت کردم، بدون اینکه حتی یک دروغ به شما بگویم. و حتی یک مسئله حکومتی را از شما مخفی و کتمان نکرده‌ام. ببینید، این جمله علی است. به خدا سوگند نه به شما دروغ گفته‌ام، حتی یک دروغ، نه چیزی را از شما پنهان و کتمان کرده‌ام. «لاکذبت و لاکتمتُ» فقط مسائل امنیتی و اطلاعاتی را نمی‌توانستم علنی بگویم، چون اگر به شما می‌گفتم، دشمن که جاسوس دارد و نیرو دارد، از آن‌ها باخبر می‌شد و به شما ضربه می‌زد. من فقط مسائل اطلاعاتی و نظامی را محرمانه و مخفی نگه داشته‌ام. غیر از این، چیز دیگری را مخفی نکرده‌ام. دولت اسلامی و حکومت دینی هیچ چیز محرمانه‌ای از مردم نباید داشته باشد. جز مسائل امنیتی. یعنی اقتصادش باید شفاف باشد. باید در اتاق شیشه‌ای حکومت کنند. باید معلوم باشد پول از کجا می‌آید، کجا می‌رود، مسئولش کیست، طبق چه بندی، با این بودجه چه شد؟ فلان کس فلان جا آمدند. این‌ها چرا استخدام شدند؟ آن‌ها چرا نشدند؟ همه چیز باید در اتاق شیشه‌ای باشد. این حکومت دینی می‌شود. باید مشکلات مردم را حل کنید. ادا درنیاورید. ادا دربیاورید که حل شده است. باید حل کنید. راه بیفتید و ببینید چرا گیر کرده است؟ از این موارد در سیره اهل‌بیت(علیهم‌السلام) خیلی زیاد است.

من یکی دو نمونه را عرض می‌کنم. امام جواد(ع) در حالی که حکومت و دولتی در اختیار نداشتند و خودشان تحت کنترل شدید حکومتی بودند و امکاناتی هم نداشتند، ولی در عین حال، چه در مسائل شخصی و چه در مسائل اجتماعی، گاهی به ایشان خبر می‌رسید که فلان روستا در یک منطقه‌ای در فلان کشور مشکل دارند. از همین بودجه به آن بخش و قرارگاه می‌فرمودند بروید فلان جا. آن‌جا مثلاً ۳۰۰۰ کیلومتر دورتر بود. می‌فرمودند بروید کمکشان کنید. به آن قرارگاه دیگر هم بگویید اگر پولی و نیروی اضافه‌ای دارند، بروند. مثلاً جایی فرض کنید قحطی شده و مشکلی پیش آمده است. مسائل شخصی هم همین‌طور. یکی دو نمونه را در ضمن این اصل چهارم عرض می‌کنم. بنابراین هر کسی که ادعای تشیع و حب اهل‌بیت می‌کند یا ادعای دولت و حکومت دینی می‌کند، این معیارها را باید در نظر بگیرد.

معیار چهارم، مشکلات مردم را باید تا مرحله آخر پیگیری کنید. نه اینکه فقط دستور بدهید و رهایش کنید. دستور هم که می‌نویسید، باید پیگیری کنید که چه شد. حل شد یا نه؟ آخرش باید بروید حل کنید. این سیستم درست حکومتی و دولتی می‌شود. نه اینکه هزار بار بروند شکایت کنند و شما بگویید بله، بله. و آخرش هم هیچ کاری نکنید. دو سه نمونه در سیره شخصی امام جواد(ع) است. مثلاً یک مورد می‌گوید که یک شترچران مستضعف، نگاه هم نمی‌کرد که چه کسی است، آیا شخص مهمی است که باید به او کمک کنیم؟ نه. ظاهراً بی‌اهمیت‌ترین شخص بود، چون از نظر ایشان همه مهم بودند و بااهمیت بودند همه اهمّ بودند. اشخاص را بر اساس قبیله، ثروت، قدرت و حسب و نسب طبقه‌بندی نمی‌کردند. همه برای اهل‌بیت(ع) هر انسانی مساوی با همه انسان‌ها بود. یک نفر مساوی با همه بشر بود. قرآن می‌فرماید که اگر یک انسان بی‌گناه را بکشید، انگار همه بشریت را کشته‌اید. کشتن یک نفر مساوی است با هفت میلیارد، چون منطقش همان منطق است. و می‌فرماید اگر به یک انسان کمک کنید و او را احیا کنید، چه احیای مادی، جانش را نجات بدهید و...، چه احیای معنوی، عقل، اخلاق و ایمانش، فرمودند مثل این است که «من أحیا نفساً کأنّما أحیا الناس جمیعا» هر کسی که یک نفر را احیا کند و از مشکلی نجات دهد، گویی همه بشریت را نجات داده است. یعنی هفت میلیارد.

یک شترچران مستضعف بیکار شده و کار پیدا نمی‌کند و زن و بچه‌اش گرسنه مانده‌اند. به حکومت امیدی ندارند. پیش امام جواد(ع) می‌آیند و به ایشان رجوع می‌کنند. می‌گوید با شخصی به نام ابوهاشم جعفری که از شاگردان امام جواد(ع) بود، آمدند و با او صحبت کردند گفت اگر شما به حضور ایشان رفتید، بگویید فلانی، یک ساربان است که بیکار شده است و مدتی است دنبال کار می‌گردم ولی کار پیدا نمی‌شود. و زن و بچه‌ام گرسنه هستند. و من بدهکار هم هستم. می‌آید پیش امام جواد(ع) و می‌بیند که ایشان دارند با جمعی صحبت می‌کنند. جلسه‌ای است. موقع ناهار است. به من اشاره می‌کنند که بفرمایید سر سفره ناهار. خود ایشان ظرفی غذا کشیدند و جلوی من گذاشتند. بعد خیلی جالب است، می‌گوید من هنوز چیزی به ایشان نگفته بودم. ایشان به کسی که در خانه با ایشان بود، اشاره کردند و فرمودند یک ساربان هست که بیکار شده است و با آقای ابوهاشم ارتباط دارد. آدرس آن بنده خدا را شما بگیر. بیاور پیش خودت و هر کاری که می‌کنی، ایشان را هم در آن شریک کن و مشغول کارش کن. خب، حالا ما این‌جا گاهی چه کار می‌کنیم؟ مثلاً می‌خواهیم به شما خبر داده‌اند که ما مشکلی داریم ان‌شاءالله که مشکلاتشان حل شود. خداوند ان‌شاءالله مشکلاتشان را حل کند. خب، خدا می‌داند چه کار باید بکند. تو خودت باید بفهمی که چه کار باید بکنی. یا مثلاً ابراز نگرانی می‌کنیم و می‌گوییم امان از بیکاری! امان از فقر! واقعاً متأسف شدم. تأسف مرا به ایشان ابلاغ کنید! یا به آن طرف می‌گوید خب، حالا که گفته است، خب، کاری برایش بکنید. نه. خودشان را مسئول می‌دانند و همان‌جا می‌گویند که این را از بیکاری دربیاور و برایش شغلی ایجاد کن که بتواند کار کند.

یا مثلاً کسی آمده و می‌گوید ما کاروانی بودیم و به حج رفتیم. از حج داشتیم برمی‌گشتیم که راهزن‌ها به ما حمله کردند و ما را لخت کردند. حالا به مدینه و زیارت قبر پیامبر آمده‌ایم و به خدمت شما رسیده‌ایم که بگوییم این قضیه این‌طور شده است. من مشکل دارم. امام جواد(ع) نمی‌گویند که فقط مشکل تو. می‌گویند چند نفر بودید؟ چون این‌جا می‌شود گفت که خب، بیا و این پول را بگیر، مشکل شما حل شد. نه. یک عده انسان گرفتار هستند و در مسیر مانده‌اند و نمی‌دانند چه کار باید بکنند و چطور به خانه‌شان برگردند. امام جواد(ع) دنبال بهانه می‌گردند که مشکل همه را حل کنند. می‌پرسند چند نفر هستید؟ مثلاً می‌گویند ما ۵۰ نفر هستیم. به خادم‌شان می‌گویند برای هر ۵۰ نفر لباس و غذای مناسب تهیه کنید و به او می‌دهند و می‌گویند برو مساوی بین آن‌ها تقسیم کن. در مسائل معنوی هم همین‌طور.

کسی می‌آید خدمت امام جواد و می‌گوید من مشکل مادی ندارم، یک اخلاق و عادت زشتی دارم، هر کار می‌کنم، نمی‌توانم ترکش کنم. می‌شود شما دعایی بکنید که خدا کمک کند و من بتوانم این عادت زشت را ترک کنم؟ امام(ع) می‌گویند بله، من دعا می‌کنم. حالا جالب این است که در مورد دعا دیگر پیگیری‌ای وجود ندارد. حالا مسائل مالی پیگیری دارد، اما دعا که پیگیری ندارد که بگویید دعا کردید یا نه؟ آن شخص می‌گوید، خود امام جواد خود ایشان مدتی بعد، کسی را فرستادند و از من سؤال کردند که آن مشکل‌تان حل شد؟ یعنی من که دعا کردم، حل شد یا نه؟ می‌گوید آمد و پرسید و من گفتم بله، حل شد. یعنی می‌خواهم بگویم بحث دعا و مستجاب‌الدعوه یک بحث است، و بحث نگاه به انسان گرفتار هم یک بحث دیگر است. نگاه به انسان گرفتار این‌طور است که اگر کسی پیش شما می‌آید، باید مشکل او را حل کنید. شما می‌دانید که حضرت امیر، کسی به حضور ایشان آمد و شروع کرد به ناله که مثلاً می‌خواست بگوید مشکلی دارم تا حضرت امیر دیدند که لب و لوچه‌اش آویزان است و گردنش کج است و دارد تحقیر می‌شود. فرمودند نگو. سکوت کن. گفت آقا، من مشکلی دارم. فرمودند بنویس. روی خاک بنویس. چرا این حرف را زدند؟ گفتند نگو. چون وقتی می‌گویی، چشم در چشم به من می‌گویی و اعلام عجز می‌کنی، داری این‌جا تحقیر می‌شوی و من نمی‌خواهم تو تحقیر شوی. روی خاک بنویس. در چشمان من هم لازم نیست نگاه کنی. بنویس که من مشکلم این است. طرف نوشت. حضرت امیر بعد با دستشان پاک کردند و فرمودند این‌جا بنشین. رفتند و خودشان هم نیامدند که این شخص خجالت بکشد. یک وجهی را به کسی دادند و گفتند برو و به او بده. بعد هم دیگر آدرس از او نگیر و... . بگو این پول را نمی‌خواهد برگرداند، قرض نیست.

امام صادق(ع) می‌فرمایند پدر ما، امام باقر، وقتی کسی نیازمندی پیش ایشان می‌آمد و می‌خواستند چیزی به او بدهند، دقت کنید، دستش را بالا نمی‌گرفت. دست فقیر پایین باشد و او از بالا به او بدهد. وقتی این‌طور می‌دهید، خود این عمل تحقیر است. پدرم پول را می‌بوسید به عنوان برکت و احترام. بعد با دو دست زیر می‌گرفت که آن فقیر از بالا بردارد. این‌ها خیلی در روان‌شناسی اجتماعی مهم هستند. حتی به کسی خدمت می‌کنی، اهل‌بیت هیچ‌ وقت نمی‌گذاشتند که طرف احساس حقارت کند. یا طرف می‌گوید من یک عادت زشتی دارم. آن را هم پیگیری می‌کنند که آن مشکل که داشت، از نظر اخلاقی و سبک زندگی، حل شد یا نه؟ آیا احتیاج به دعای بیشتر و راهنمایی دارد؟ آیا باید برایش فکری کنیم؟ در همه این رفتارها، نگرانی برای انسانی که گرفتار است، وجود دارد. این اصل چهارم است. ما در تعریف اسلام ناب این‌ها را داریم. مبانی انقلاب هم این‌ها بوده‌اند. هرجا به این‌ها عمل کرده‌ایم، موفق شده‌ایم و هر جا عمل نکرده‌ایم، هم شکست خورده‌ایم و هم بی‌آبرو شده‌ایم و هم مردم را از دست داده‌ایم و قبلش خدا را از دست داده‌ایم.

اصل پنجم، دنیازدگی را با مرگ‌آگاهی و مرگ‌باوری علاج کردن. در روایات می‌فرماید که یک علت اصلی‌ای که ماها فاسد می‌شویم، فراموشی مرگ است. اگر ما هر روز، دست‌کم یک بار به مرگ و معاد بیندیشیم، خیلی بازدارنده از فساد است. حفظ معنویت و خوشبینانه نگریستن و تفسیر کردن مرگ، هر تصمیمی، چه اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، خانوادگی، شخصی و حکومتی که می‌خواهیم بگیریم، یک لحظه به مرگ بیندیشیم و بعد تصمیم بگیریم. یکی از یاران و شاگردان امام جواد(ع) بیمار می‌شود و چیزی مثل سرطان می‌گیرد و اطبّاء به او می‌گویند که شما مثلاً تا چند ماه دیگر بیشتر زنده نیستید. امام جواد(ع) به عیادت او می‌روند. این هم مهم است. هوای کسانی را که در مسیر و در حال انجام کار هستند، دارند. همیشه منتظر نمی‌نشینند که آن‌ها بیایند. وقتی می‌بینند که یکی از کسانی که در جبهه انقلاب و اسلام و خدمت به خلق هستند و فعالیت می‌کنند، برایش مشکلی پیش آمده است، به سراغش می‌روند. می‌روند عیادتش و بالای سرش می‌نشینند و می‌گویند احوالت چطور است؟ او شروع به گریه می‌کند. می‌گوید من دارم می‌میرم. چه کار کنم؟ من خیلی می‌ترسم. مسئله مرگ جدی است. من سعی کردم آدم خوبی باشم و معمولاً تلاشم این بوده است. ولی می‌ترسم. چه می‌شود؟ کجا می‌رویم؟ چه اتفاقی می‌افتد؟ امام جواد(ع) فرمودند بنده خدا، تو عمری خدمت کرده‌ای. عبادت خدا و خدمت خلق کرده‌ای. تو آدم صالحی بوده‌ای. تو چرا از مرگ می‌ترسی؟ بعد این تعبیر که خیلی زیباست، فرمودند می‌دانی چرا می‌ترسی؟ برای اینکه نمی‌دانی مرگ چیست. برای تو مثالی می‌زنم. اگر بدنت کثیف باشد، انواع آلودگی‌ها و چرک و عفونت‌ها داشته باشد و بیماری پوستی، زخم پوستی و بیماری پوستی گرفته باشی، مدتی حمام نرفته باشی، بعد یک حمام خوبی پیدا شود و بروی و استحمام کنی و تمام این کثیفی و زخم‌ها حل شوند، آن‌جا چه حالی داری؟ از این حمام استقبال می‌کنی یا نه؟ گفت بله، از این حمام استقبال می‌کنم. فرمودند مرگ برای کسانی مثل تو همان حمام است. با مرگ از این بدن و این عالم طبیعت خارج می‌شوی. مثل استحمام است و وقتی خواهی مرد، وقتی می‌میری، آن ‌وقت این حرف من را به یاد داشته باش که برای کسانی مثل تو مرگ لذت‌بخش است. شادی است. شاد می‌شوی. به حدی که به هیچ ‌وجه حاضر نیستی که به دنیا برگردی. بنابراین هر کسی نباید از مرگ بترسد. با مرگ آخرین چرک‌ها و عفونت‌های شخصیت و روحت پاک می‌شوند. امام جواد فرمودند مرگ برای مؤمن، همان حمام آخر است. آن آخرین ایستگاه است. بعدش دیگر از این عالم می‌روی. وارد عوالم بعدی می‌شوی. در حالی که از گناهان و آلودگی‌ها پاک شده‌ای. و بنابراین این رنجی که الان می‌بری و این غصه و ترس که داری، با مرگ برطرف می‌شوند.

اما مرگ برای کسی مثل تو که عبادت خدا و خدمت به خلق کارش بود، حالا این وسط گناهانی کرده‌ای و خطاهایی کرده‌ای، همه می‌کنند. اما با مرگ خواهی دید که رنج‌هایت تمام می‌شود و آغاز شادی است. بنابراین از الان تا چند ماه دیگر که شما قرار است بمیرید، دیگر غصه و ترس مرگ را نداشته باش. یک‌جوری با این درد و رنج کنار بیا. خانواده‌ات را مثلاً حفظ کن و آرامش داشته باش. نترس. من به تو بشارت می‌دهم که مرگ چیز خوبی است.

خب، شما ببینید این نوع نگاه، مرگ‌باوری، بدون اینکه به زندگی صدمه بزند. چون گاهی شما از مرگ حرف می‌زنید، معمولاً وقتی ما از مرگ حرف می‌زنیم، یک حالت افسردگی و غصه و... به سراغ ما می‌آید. در حالی که این نوع نگاه به مرگ، اتفاقاً موتور طرف را روشن می‌کند. به او نشاط و اراده می‌دهد. نقل کرده‌اند این شخص بعد از این صحبت امام جواد، در آن دو سه ماه که زنده بود، دیگر نگرانی، افسردگی، غصه، غم و با کسی حرف نزدن نداشت و کاملاً با نشاط عمل می‌کرد.

اصل پنجم، نگاه به فعالیت‌های رسانه‌ای، هنری و تبلیغاتی که به نفع مکتب است، نباید نگاه شخصی باشد، از سر تملق، چاپلوسی که ما این مطلب را بنویسیم و این فیلم را بسازیم تا ما را تحویل بگیرند! این مسئله شخصی نباید باشد. مثالی در زندگی ایشان، دعبل است که همه شنیده‌اید. دعبل، شاعر علوی و انقلابی است و اشعار خیلی خوبی در این مسیر سروده است. ایشان همان شاعری است که می‌گوید صلیب خودم و چوبه‌دارم را به دوش می‌کشم و از این شهر به آن شهر می‌روم. هر بیتی که شعر می‌گویم، یک قدم به شهادت نزدیک‌تر می‌شوم. صلیب من به دوش من است. مرا نترسانید. هر وقت خواستید، من آماده‌ام. این صلیب ما همراهمان است.

یکی از رفقای طلبه داشتیم در زمان جبهه که شهید شد، می‌گفت می‌آیند و چه کار می‌کنند؟ سر هر کوچه یک آخوند را به دار می‌کشیم و اعدام می‌کنیم و از این حرف‌ها. می‌گفت زحمت نکشید. من طناب دار خودم را به سرم می‌بندم. همیشه همراهم است. نگران نباشید و دنبال طناب نگردید. من این طناب دار را به سرم بسته‌ام. مثل دعبل هستم. صلیبم روی دوش من است. از چه چیزی ما را می‌ترسانید؟ دعبل چنین آدمی است. بعد یک وقتی پیش حضرت رضا آمد و شعری خواند که امام فرمودند این شعر را بروید و به شیعیان بگویید و به بچه‌هایتان بگویید حفظ کنند. چون در برابر یک دستگاه شاعران دربار حکومت بنی‌عباس که ضد خط انقلاب بود، قرار داشتیم. آن‌ها شاعران قوی‌ای داشتند و اشعارشان خیلی از نظر ادبی قشنگ و از نظر محتوا خیلی کثیف بود. در مقابل، جبهه هنرمندان و شاعران انقلابی و ارزشی بود که شعرهای انقلابی بر اساس توحید و عدالت و رهبری اهل‌بیت می‌سرودند. کسی مثل دعبل. حضرت رضا(ع) آن‌جا به او صله و هدیه می‌دهند و او قبول نمی‌کند و می‌گوید من برای هدیه این کار را نکرده‌ام. برای حق انجام داده‌ام. امام(ع) به او می‌گویند اشکالی ندارد. منافاتی ندارد. تو با انگیزه معنوی این شعر را سروده‌ای، من هم با انگیزه معنوی به تو این‌ها را می‌دهم. از جمله لباسی که فرمودند با آن نماز شب می‌خواندند، به او هدیه دادند که او گفت من از بین هدایا همین را برمی‌دارم. فرمودند همه را بردار. برو. مشکلات خودت و دیگران را با این‌ها راه بینداز. بلند شد که برود. حضرت رضا(ع) فرمودند چیزی یادت نرفته است؟ گفت نه. فرمودند حتی الحمدلله هم نگفتی. امام رضا(ع) به او گفتند. نگفتند که «الحمدلنا» از ما تشکر نکرده‌ای! چون از ما تعریف کردی مدح ما گفتی، ما هم از تو بخاطر این تشکر کنیم؟ نه. فرمودند حمد خدا. یعنی کل این شعر و خط رسانه‌ای و تبلیغی و... هدفش خداست. به خاطر خدا شعر گفته‌ای، من هم به خاطر خدا این‌ها را به تو می‌دهم، تو هم باید از خداوند تشکر کنی. باید این حمد را بگویی.

بعد، جالب این است که بعد از شهادت رضا(ع) در یک مورد دیگری، او خودش می‌گوید که من پیش امام جواد(ع) در مدینه رفتم، و آن‌جا اشعاری سروده بودم که به من هدیه و صله دادند، این دفعه یادم بود وقتی هدیه را گرفتم گفتم الحمدلله. بعد می‌گوید امام جواد(ع) خندیدند گفتند آن دفعه که پدر ما یک چیزی گفتند خوب یادت مانده است. یادت نرفته که باید یک الحمدلله بگویی. یعنی طرف حساب و طرف معامله تو برای این فعالیت رسانه‌ای، تبلیغاتی و هنری، خداست. اگر از ما هم تعریف می‌کنی، برای ما نیست. برای این است که ما رهبران جبهه حق هستیم. ما به همین دلیل تو را تحویل می‌گیریم، نه برای اینکه از ما تعریف کرده‌ای. این خیلی مهم است.

این تیپ هنرمندان اغلب در دنیا همیشه همین‌طور بوده‌اند. شعرا، نویسندگان، این‌ها، اکثرشان قشنگ حرف می‌زنند ولی به آن چیزی که می‌گویند، زیاد عقیده ندارند. یعنی ما شاعرانی در ایران داشتیم که یک زمانی کمونیست بوده، زمان شاه دوتا شعر مثلاً چپ گفته است. یک بار او را بازداشت کرده‌اند و یک سیلی به او زده‌اند یا نزدند، به غلط کردم افتاده، بعد ساواکی شده است. خیلی از شاعران شعر نو یا بعضی رمان‌نویس‌های زمان شاه که معروف هم هستند و همه اسم آن‌ها را شنیده‌اند، اسنادشان وجود دارد که قبلش توده‌ای بوده است و بعدش ساواکی بوده است. از دربار و فرح پول می‌گرفته است. بعد از انقلاب، یک مرتبه تأیید و طرفدار انقلاب شد، آن اول جو این‌ها را گرفت و بعد از مدتی، بعضی از این‌ها باز شروع کردند علیه انقلاب شعر گفتند. طرف شعر می‌گوید اگر مرا به صلیب بکشند، اگر تکه‌تکه‌ام کنند، آی چنین است! بابا تو یک سیلی خوردی آن زمان، دو تا چیز هم گفتی، شش تا حرف غلط هم زدی و بعد هم هر ماه از ساواک پول می‌گرفتی. همین الان هم اگر تو را بگیرند، همین‌طور هستی. شعر از این‌طرف چپ چپ می‌گفت و بعد که به دربار راهش می‌دادند، یک شعر قوی‌تر از آن یکی، راست راست می‌گفت! قرآن در مورد شعرا بحثی دارد و می‌فرماید که شعرا از هر دری می‌گویند. تیپ هنرمند این‌طور است. به هر دری هم می‌زنند. هر چیزی می‌گویند. از چپ چپ تا راست راست. «و فی کل وادٍ یهیمون» در همه وادی‌ها می‌روند. وارد می‌شوند. اما خبط و ربطی ندارند. چیزهایی که می‌گوید، قشنگ می‌گوید، اما خودش به آن عقیده ندارد. دنبال الفاظ راه می‌افتند، نه دنبال معانی. قشنگ، برای اینکه قشنگ باشد. بعد یک استثناء قرآن می‌فرماید «إن الذین آمنوا» به جز شاعران و هنرمندانی که ایمان دارند، یک اصولی دارند، آن‌ها نه،‌ حسابشان جداست. یعنی خود قرآن، شاعر و هنرمند را به دو دسته تقسیم می‌کند. 1) کسانی که شعر، ترانه، موسیقی، فیلم، سینما، رمان و کتاب می‌نویسند و حرف‌های گنده گنده‌ای در آن‌ها می‌زنند، اصلاً به آن‌ها عقیده ندارند و پای آن‌ها هم نمی‌ایستند و هزینه‌ای هم برایش نداده‌اند. و مثل باد هم تغییر جهت می‌دهد. حتی در جبهه این طرف هم همین‌طور بود. مثلاً زمان پیامبر(ص) حسان بن ثابت، جزو شعرای جبهه اسلام و پیامبر بود و شاعر پیامبر و جزو شعرای پیامبر نامیده می‌شد. شعرهای قوی‌ای هم می‌گفت. شعرهایش در مورد جهاد، مجاهدین و... بود. بعد جنگ خندق که مدینه محاصره بود و مشرکین از این طرف، و یهود هم از آن‌طرف خیانت کردند و با مشرکین بستند، علیرغم قرارداد قبلی‌شان، از پشت خنجر زدند، یک مرتبه دیدند یکسری نیروهای مسلح از یهودی‌ها و... از پشت جبهه با مشرکین آمدند به آن بخشی که پشت جبهه بود و جایی که زن‌ها و بچه‌ها و کودکان را آن‌جا بردند تا از صدمه در امان باشند. آن‌جا آمدند. بین این خانم‌ها و بچه‌ها که آن‌جا هستند، چندتا پیرمرد هم هستند اما حسان هم آن‌جاست. در حالی که نه پیر است، نه مریض و نه هیچ چیز دیگر. یک مرتبه حسان آن‌ها را می‌بیند که آمده‌اند به جای اینکه برود و از این‌ها دفاع کند، می‌آید و بین خانم‌ها و بچه‌ها پنهان می‌شود. عمه پیامبر(ص) به نام صفیه، آن‌جاست. برمی‌گردد و به او می‌گوید تو مرد هستی و باید بروی و دفاع کنی. این شعرها که می‌گفتی چه بود؟ جهاد، شهادت، مردان بزرگ، شمشیرها، بیایید این حرف‌ها چیست که می‌گویی؟ گفت آن‌ها یک بحث دیگری است. این هم یک بحث دیگری است به جای خود! مسائل را با هم قاطی نکن. به عمه پیامبر این را می‌گوید. می‌گوید قاطی نکن. من آن شعرها را گفتم که رزمنده‌ها تشویق شوند. وقتی خود شمشیر می‌آید که دیگر این‌جا بحث ادبیات و هنر نیست. ما این کاره نیستیم. می‌گوید من تا حالا یک شمشیر هم نزده‌ام. صفیه داشته چرخ می‌ریسیده، می‌گوید پس این چرخ را بگیر، بقیه‌اش را تو بریس و شمشیرت را به من بده. شمشیر را می‌گیرد و خود ایشان با چندتا از خانم‌ها با سنگ و چوب به سمت آن‌ها حمله می‌کنند که آن‌ها عقب می‌روند، فکر می‌کنند که این‌جا عده زیادی هستند و می‌ترسند و عقب می‌روند. حتی حسان در مورد غدیر چه شعر زیبایی در مورد امیرالمؤمنین و ولایت گفته است. که دیگر تکلیف بعد از پیامبر روشن شد و... . بعد که پیامبر فوت می‌کنند و ماجرای سقیفه پیش می‌آید، به او می‌گویند آن شعرها که گفتی چه بود؟ در مورد غدیر شهادت دادی! گفت مسائل را با هم قاطی نکنید. ادب و هنر به جای خود، سیاست هم به جای خود. این‌ها را با هم قاطی نکنید. این‌ها جدا هستند. قرآن می‌گوید این‌ها «فی کل وادٍ یهیمون» در همه وادی‌ها می‌روند. هر چیزی ممکن است بگویند. از چپ چپ تا راست راست. ولی به چیزی که می‌گویند، پایبند نیستند و عقیده‌ای ندارند. «إلّا الّذین آمنوا و عملوا الصالحات» غیر از هنرمندان و شاعرانی که که ایمان دارند و پای شعرهایشان می‌ایستند. هنرمند انقلابی و ارزشی، ائمه به او می‌گویند که اگر تو واقعاً عقیده داری، طرف حسابت خداست. نه اینکه بگویی آقا ما شعری گفتیم و فیلمی ساختیم و حالا ده برابر آن را از بیت‌المال به ما بدهید. و معمولاً کسانی که این‌طوری هستند، کارهایشان تأثیر زیادی هم ندارد. آن شعری که از دل برمی‌خیزد، لاجرم بر دل می‌نشیند. آن شعری که از زبان می‌آید، فقط به گوش می‌رسد.

اصل دیگر بحث عزت و ذلت است. امام جواد(ع) می‌فرمایند فرد مؤمن و جامعه دینی و حکومت دینی به هیچ قیمتی از بزرگی و کرامت خودش صرف‌نظر نمی‌کند. چون برای بعضی‌ها فقط شکم مهم است. نگاه اسلام و اهل‌بیت می‌گوید سه‌تا شین، نه یک شین. شکم مهم است اما در کنارش شرف و شعور. سه‌تا شین است: "شرف"، "شعور"، "شکم". این‌ها باید با هم باشند. شکم باشد و شرف نباشد، بدون شرف شکم سیر بشود؟ منجر به ذلت و اسارت می‌شود. ارباب جلوی سگش هم استخوان می‌اندازد حالا جلوی تو هم یک چیزی بیندازد. یا شرف باشد و شعور نباشد. عقلانیت نباشد. محاسبه نباشد. این‌ها غلط هستند. در روایات امام جواد(ع) به این سه بُعد تأکید می‌شود. شرف، شعور، شکم. هر سه‌تا مهم هستند. هم فرهنگ مهم است، هم عزت انسانی و کرامت انسانی مهم است و هم مسائل مادی و اقتصادی مهم است.

اصل بعدی فرمودند: «عِزُّ الْمُؤْمِنِ غِنَاهُ عَنِ النَّاسِ» این اصل بعدی، جزء اصول اسلام ناب و مبانی انقلاب است. عزت با نیاز قابل جمع نیست. فرمودند اگر دنبال عزت و کرامت هستید، باید مشکلاتتان را خودتان حل کنید. اگر نتوانید مشکلتان را حل کنید، نیازمند دشمن‌تان باشید و مدام بخواهید از او گدایی کنید. امیدتان به دشمن باشد. به او اعتماد کنید. نابود و ضایع می‌شوید. مثل اینکه ما نمی‌توانیم، آب خوردمان هم دست آمریکاست. دقیقاً خلاف حرف امام جواد است. انحراف از اصول اسلام ناب و انقلاب است. به جای اینکه راه بیفتیم، تنظیم کنیم، برنامه‌ریزی کنیم و مشکلات را حل کنیم، داریم کار می‌کنیم. مدام از مردم جدا هستیم و منتظر می‌مانیم که اوباما کاری بکند و لطفی بکند و ترامپ ما را ببخشد و بعد بایدن. خب، بایدن همان کسی است که کنار اوباما بود. بیشترین تحریم‌ها از همان موقع شروع شد. باز در مورد برق دارد صحبت می‌کند می‌گوید بله، به خاطر FATF و...، برجام و آمریکا. همین الان هم نمی‌گذارند تحریم‌ها برداشته شوند. باز دوباره این فکر خطرناک است. «عِزُّ الْمُؤْمِنِ غِنَاهُ عَنِ النَّاسِ» بی‌نیازی، خودکفایی. مشکلاتتان را حل کنید. شما خودتان می‌توانید. ما می‌توانیم. این عزت می‌آورد. نیاز به دیگران، گدایی از آن‌ها، امید و انتظار از آن‌ها، امام جواد(ع) می‌فرمایند یعنی خط ذلت و بیچارگی و حقارت را انتخاب کرده‌اید و تحقیرتان می‌کنند.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته



نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha