شبکه چهار - 21 دی 1403

معناشناسی «تکامل اخلاقی»(۲) (ارزش‌ها چگونه معقول می‌شوند؟)

آیه الله مصباح، فیلسوف اخلاق و «منطق اخلاقی زیستن» - ۱۳۹۹

بسم الله الرحمن الرحیم

نفس ما با هر عملی که انجام می‌دهیم، عمل ارادی، یعنی ما تصمیم می‌گیریم، می‌فهمیم، تصور و تصدیق داریم، آگاهی و آزادی به یک عملی را با انتخاب خودمان انجام می‌دهیم، با هر عملی که ما، عمل انتقالی که می‌کنیم، ما به خداوند نزدیک‌تر یا از خداوند دورتر می‌شویم. یعنی رابطه ما با خداوند یا قوی‌تر می‌شود یا ضعیف‌تر. رابطه وجودی ما با خداوند قوی‌تر یا ضعیف‌تر می‌شود. این قوی و ضعیف شدن یک تعبیر مجازی نیست. اعتباری و قراردادی نیست، حقیقی است. تکوینی است، واقعی است، عینی است. منتها برخلاف آن رابطه تکوینی خلق و آفرینش، این از آن نوع نیست. این اختیاری است و با عمل ارادی و انتخاب و با توجه و اراده انسان به وجود می‌آید. یعنی در هر حال خدا به ما نزدیک است ولی ما از او دوریم. ما با تصمیم و عمل آگاهانه و آزادانه خودمان حالا یا به او نزدیک می‌شویم یا از او دور می‌شویم. و این دیگر جبری و تکوینی و قهری نیست. مربوط به خالق و مخلوق نیست. بحث خلقت نیست. تکوینی نیست. این رابطه‌ای است که هر چه ما و این رابطه انسان با خداوند، با نور مطلق، کمال مطلق، جمال مطلق، قدرت مطلق، رحمت مطلق، حکمت مطلق، عدل مطلق، هر چه رابطه وجودی ما با او قوی‌تر شود، بیشتر شود، ما کامل‌تر و انسان‌تر، الهی‌تر می‌شویم. و هر چه نفس انسان کامل‌تر بشود، اتفاقاً با آن توضیحی که گفتیم نسبت لذت و کمال که نسبت واقعی و تکوینی است، لذائذ انسان هم عالی‌تر و لطیف‌تر و هم جدی‌تر، واقعی‌تر، باقی‌تر و لذت‌ها بیشتر می‌شوند. بهجت حقیقی و ذاتی به وجود می‌آید. چرا؟ چون کمال و سعادت در واقع دو تعبیر از یک چیز هستند. و نسبت آن­ها با لذت، یک نسبت واقعی است. چون آن‌جا ما باید اول فلسفه لذت را هم درست بدانیم. فلسفه لذت، فلسفه کمال را بدانیم تا بتوانیم مفهوم اخلاق و فلسفه اخلاق را درست بدانیم. لذت چرا با کمال ملازمه دارد؟ یعنی چرا هر چیز در حوزه خودش کامل‌تر شود، کامل‌تر یعنی به هدف خودش بیشتر برسد، بیشتر لذت می‌برد؟ این کمال، کمال فلسفی است، نه کمال معنوی و اخلاقی که یک ارزشی باشد. فرض کنید حالا مثالی که به ذهن نزدیک‌تر است و از جهات دور می‌کند. در یک ماشین می‌گویند اجزای ماشین هر کدام کمال لایق و کمال نسبی خودش را دارند. به چه معنا؟ یعنی لاستیک ماشین برای هدفی است. اگر درست کار کند، درست بچرخد، به موقع با ترمز درگیر شود و پنچر نباشد و...، این لاستیک ماشین به کمال نسبی خودش، یعنی به آن هدفی که برای آن درست شده، و به فلسفه خودش نزدیک‌تر شده است و بهتر شده است. دنده در ماشین کارش چیست؟ برای مثلاً تنظیم سرعت یا کشش موتور. اگر این کار را هر چه بهتر و دقیق‌تر انجام دهد، آن دنده، دنده‌تر است. کامل‌تر است به این معنا. یعنی کارکرد آن درست‌تر و کامل‌تر انجام می‌شود. این‌جا صحبت کامل و ناقص معنوی نیست، صحبت ارزش اخلاقی هنوز نیست. همین‌طور آیینه، فرمان ماشین، گاز ماشین، اگزوز، کاربراتور و...، همه این‌ها هر کدام خودشان جدا جدا برای هدفی ساخته و طراحی شده‌اند. کمال هر کدام در این است که آن کار را درست انجام دهند. در مورد انسان هم همین‌طور است. در ما قوا و استعدادهایی و تمایلات، نیازها و غرایزی گذاشته شده است. ما چون در این بدن و جسم هستیم، میل به غذا، خواب، میل جنسی، آرامش و استراحت داریم. از چیزهایی بدمان می‌آید، سختمان است، وحشت و نفرت داریم. بدمان می‌آید و فاصله می‌گیریم از گرسنگی، تشنگی، بی‌خوابی، سرما، گرما و... . این‌ها مربوط به جسم ما هستند. ما از این‌ها لذت نمی‌بریم، رنج می‌بریم.

بنابراین در این حوزه پایین که داریم بحث می‌کنیم، هر قطعه و هر جزء، گوش و چشم ما، مثل فرمان ماشین، مثل ترمز ماشین. کمال هر قوه و هر استعداد یعنی اینکه او همان کاری را که برایش ساخته شده است، درست انجام دهد. چشم برای دیدن تصاویر و مناظر و چهره‌هاست. گوش برای شنیدن صداهاست. آن وقت نفس ما که این قوای دیدن و شنیدن و چشیدن و... را در اختیار دارد، شئوناتی است از همین نفس در رتبه عالم ماده و طبیعت، نفس ما در هر قوه، از کارکرد همان قوه لذت می‌برد. چرا لذت می‌برد؟ چون هر قوه برای کاری درست شده، آفریده شده، خلق شده و به ما داده شده است که اگر کارش را درست انجام دهد، نفس بیشتر لذت می‌برد. یعنی اگر چشم برای دیدن است، نفس ما هر چه مناظر زیباتری ببیند، بیشتر لذت می‌برد، چون به فلسفه وجودی چشم و فایده چشم برای ما نزدیک‌تر است. گوش، صداهای لذیذ و غیر لذیذ در مورد گوش معنا پیدا می‌کند، چون نفس ما از شنیدن صداهایی که مناسب با این قوه هستند، بیشتر لذت می‌برد، از صداهایی که مناسب نیستند، رنج می‌کشد، از صداهای بد بدمان می‌آید و نفس­مان بدش می‌آید.

حالا مرحله بعد می‌آییم و یک ماشینی، توجه راننده ماشین که همان نفس ما و نفس انسان است، این بدن ماشین می‌شود، این اجزا می‌شوند قوا و استعدادها، هر کدام کمال خودش را دارد، از کمال هر کدام از این‌ها، نفس ما لذت خاص خودش را می‌برد. اما اگر تمام توجه راننده محصور شد، مثلاً عمری دائم به ترمز، همیشه به ترمز گیر می‌دهد. یادش رفته است بقیه اجزای ماشین را. از یک چیز لذت می‌برد. بله. لذت‌تر می‌شود، توجه به آن بیشتر می‌شود. این انسان محدودتر می‌شود، در یک بُعد متوجه‌تر می‌شود و از همه ابعاد دیگر غافل‌تر می‌شود. و از آن مهم‌تر، از هدف اصلی‌ای که ماشین اساساً به خاطر آن به راننده داده شد، این بدن و این جسم و این عالم دنیا و طبیعت به خاطر آن هدف در اختیار نفس انسان و روح ما قرار گرفت، آن هم این بود که حرکت کنیم به سمت درست و به مقصدی برسیم و به مقصدی نزدیک شویم، از آن غفلت می‌کنیم. آن‌وقت همه فرصت از بین می‌رود، تمام توجه راننده مثلاً به چراغ جلو است یا به مثلاً زینت‌آلات و چیزهایی که آویزان می‌کنند به آیینه و جلوی ماشین. خب، فرصت تمام شد و تو قرار بود با این ماشین به مقصدی برسی، اصلاً حرکت نکرده‌ای یا در جهت عکس حرکت کرده‌ای. چون تمام توجه به یک بُعد خاصی بود و در آن بُعد غرق شده‌ای و ابعاد دیگر یادت رفته است. بعضی از انسان‌ها و بعضی از ماها می‌بینید مثلاً جنبه شهوترانی و جنسی در ما جنبه غالب است. بیشتر دنبال لذت جنسی هستیم تا لذائذ دیگر. یکی می‌بینید بیشتر دنبال لذت شکم و برده غذاست. بعضی‌ها برده خواب و تنبلی هستند. بعضی برده شنیدن صداهای لذت‌بخش هستند و تمام وقت­شان را صرف آن می‌کنند. و یادشان می‌رود هدف اصلی، این‌ها وسیله بودند، یک هدف دیگری بود. تو باید حرکت کنی و بالا بروی. خب، همین اتفاقی که برای ماشین و اجزای آن و کمالات نسبی‌اش می‌افتد، مثل محفوظات علمی، دانش، مثل سلامت بدن، داشتن مسکن خوب، غذای مناسب، بهداشت، امنیت، سلامت، محبوبیت و...، همه این‌ها به عنوان وسیله خوب هستند اما به عنوان هدف، آن وقتی است که ما درگیر خود ماشین شویم یا آن را روشن کردیم و داریم دنده عقب می‌رویم یا دور خودمان می‌چرخیم یا اصلاً آن را روشن نکردیم و حرکت نکردیم، یا حرکت می‌کنیم و در یک مسیر دیگری منحرف شده‌ایم یا در مسیر هستیم ولی خیلی آرام و کُند و چیزی در حد توقف، همه این‌ها معنی‌اش این است که ما ناقص از این عالم می‌رویم، هر چه ناقص‌تر. پس هم ماشین باید درست باشد، آن قوا در اختیار ما باشد، امکان عمل داشته باشیم و عمل کنیم، دوم اینکه راننده هدف درستی داشته باشد و همه این امکانات و امتیازها و کمالات جزئی و نسبی که مربوط به اجزای ماشین هستند، در همه این‌ها تعادل را رعایت کند و در هیچ‌کدام افراط و تفریط نکند و همه این‌ها در خدمت نظام ماشین باشد و همه ماشین در اختیار این نفس و این راننده باشد که به سمتی حرکت کند که او را به مقصد و به فلسفه وجودی خودش که کمال اصلی و نهایی است، نزدیک و نزدیک‌تر کند. این است که همین کمالات جزئی می‌تواند بر ضد تکامل نهایی استفاده شود. یعنی می‌توانید دانشمند باشید و همین دانش، روحیاتی در ما باشد و فعل و انفعالاتی نسبتی با این محفوظات برقرار کنیم که به جای اینکه ما را انسان‌تر و کامل‌تر کند، ما را حیوان‌تر کند و از خداوند دورتر کند. ثروت همین‌طور، قدرت، شهرت، ریاست، همه این‌ها می‌تواند اجزا و سوختی برای آن ماشین تکامل باشد که در اختیار انسان است، فرمانش و گاز و ترمز و می‌تواند در جهت آن باشد یا در ضد جهت آن. از این جهت است که می‌گویند، وقتی می‌گویند رابطه وجودی انسان با هر انتخاب انسان، با خداوند، این رابطه وجودی نفس انسان، جوهر انسان، رابطه کامل‌تر یا ناقص‌تر، قوی‌تر یا ضعیف‌تر می‌شود، یعنی انسان، انسان‌تر و الهی‌تر یا حیوان‌تر و غیرالهی‌تر می‌شود، یعنی بهشتی یا جهنمی می‌شود، به سمت حق نزدیک یا در باطل فرو می‌رود؟ در جهت عدالت یا در جهت ظلم؟ نورانیت و نور یا ظلمت پیش می‌رود؟ ببینید همه این‌ها کاملاً با این مبنا معنی‌دار می‌شوند. و اینکه چرا اتفاقاً این تعبیر که هر چه نفس کامل‌تر شود، لذت‌هایش بیشتر و بهتر و صاف‌تر و خالص‌تر و عالی‌تر و بیشتر می‌شوند، لذت آن، لذت‌تر می‌شود، این هم نکته مهمی است. پاسخ به کسانی که فکر می‌کنند تکامل اخلاقی و معنوی، کمال ضد لذت است. در حالی که اساساً این‌جا روشن می‌شود که لذت ناشی از کمال است. منتهی لذت‌های سطح پایین مربوط به کمال‌های سطح پایین و نسبی است که اگر توسط نفس ما، در جهت درستی مدیریت و مهندسی نشوند ما را از آن کمال و لذت اصلی و بزرگ کاملاً دور و محجوب می‌کنند. لذائذ مادی و کوتاه‌مدت در عالم طبیعت می‌بریم، بعد هم که از این‌جا می‌رویم و آن‌وقت دیگر آن لذت‌های محدود هم تمام می‌شوند و لذائذ اصلی هم دیگر نیست، چون رابطه ما با خداوند ضعیف است و برقرار نشده است. خداوند، منشأ، درک خدا و تقرب به خدا، منشأ لذت است. هر کس به خدا نزدیک‌تر است، بیشتر لذت می‌برد. لذتش لذت‌تر است، چون او کمال، کمال‌تر است. یعنی کمال مطلق است. این‌جا تعریفی وجود ندارد. اینکه می‌گویند کمال، سعادت، خوشبختی، نجات، لذت، همه این‌ها به هم وصل هستند. بهشت، دار لذت است، جهنم، دار رنج، غم و ترس است. یعنی هر چه الهی‌تر شویم، لذت بیشتر و خالص‌تر می‌شود. هر چه دور شویم، لذت کمتر، آلوده‌تر، ناقص‌تر و محدودتر می‌شود تا اینکه کلاً از بین می‌رود. و تبدیل به رنج می‌شود. چرا نفس مجرد انسان، نفس ما، چرا از خوردن و خوابیدن و شهوترانی لذت می‌بریم؟ برای این که این یک، بدن ما قوا و اعضایی دارد که برای این کارها ساخته شده است. اما چرا وقتی زیاده‌روی می‌کنیم و وسیله و هدف جای­شان را عوض می‌کنند و آن انگیزه اصلی و توجه به خداوند و عمل صالح کم می‌شود، ما در واقع از آن لذت ثابت و پایدار، لذت ابدی، بهشت، لذت حقیقی محروم می‌شویم. هر چه کمال، کمال‌تر است، لذتش لذت‌تر است. آن آگاهی و لذت پایدار دیگر معرفت‌الله و معرفت حق، نور هست. اما این معرفت از نوع علومی که ما در دانشگاه‌ها و حوزه‌ها می‌خوانیم و مدرک می‌گیریم نیست. علم حصولی نیست. آن‌ها علم حضوری و شهودی هستند. یعنی درک حقیقی و وجودی هستند، نه محفوظات. خب حالا روشن می‌شود که به خداوند نزدیک‌تر شوید، چطور نزدیک شویم؟ رابطه وجودی خود را با خداوند چطور تقویت کنیم؟ چه کار کنیم تضعیف می‌شود و چه کار کنیم تقویت می‌شود؟ این‌جا باز یک بحث بسیار مهم و دقیق دیگری شروع می‌شود. راه نزدیک شدن به خداوند، عمل به خطی است که خداوند داده است. آن ریسمان الهی، «عُرْوَةُ الْوُثْقى‏» آن ریسمان محکمی که از آسمان به زمین آمد، آن را محکم چسبیدن، اطاعت خداوند، عمل به آن‌چه او گفته و خواسته است، عمل به شریعت و آن‌چه از طریق انبیا فرستاده شده است، عمل به دین. شریعت چرا از عوالم بالا نازل شده است؟ هدف شریعت و دین، هدف واجب و حرام سعادت انسان است. کمال و لذت و رشد بشر است. هدف این است. دین آمده است برای انسان، اگر انسان نبود، دینی، پیامبری و وحیی نبود. آمده است بگوید که تو بر سر دوراهی خوشبختی و بدبختی، سعادت و شقاوت هستی. و این هدف نهایی را از طریق انبیاء به تو ابلاغ کرده‌ایم. عقل هم به تو داده‌ایم. فطرت الهی هم همه شما دارید. این شما و این انتخاب شما. هدف نهایی و اصلی آن است. البته این وسط اهداف نازل‌تر، اهداف میانی و واسطه و متوسط وجود دارند که همه این‌ها باید در راستای آن هدف نهایی تعریف شوند. یعنی اگر درس می‌خوانیم، ازدواج می‌کنیم، مبارزه سیاسی می‌کنیم، دنبال تأمین مسکن و بهداشت و... هستیم، همه این‌ها اهداف واسطه هستند. قدرت، ثروت، معرفت، منزلت اجتماعی هیچ‌کدام این­ها هدف نهایی نیستند، این‌ها اهداف متوسط و لازم هستند، هدف هستند. ولی همه این‌ها وقتی به کمال انسان کمک می‌کنند که با آن هدف اصلی و نهایی گره بخورند. آن چه بود؟ طبق این مبنا، این بود که رابطه انسان با خداوند هر چه قوی‌تر شود. هر چه این رابطه وجودی با خداوند بیشتر و قوی‌تر شود، یعنی چه؟ یعنی خداآگاهی و خودآگاهی در انسان هر چه بیشتر شود. آن خداآگاهی دیگر آگاهی فلسفی و علمی به این معنا نیست. آن آگاهی، خداآگاهی، نوعی آگاهی حضوری و وجودی و شهودی است. و هر چه این ظهور شدیدتر، قوی‌تر و بیشتر شود، انسان به خداوند نزدیک‌تر شده است. پس این نزدیکی ربطی به نزدیکی محسوس و مادی ندارد، ولی شما همین نزدیکی و دوری مادی را در ذهن­تان، آن بُعد مادی و زمان و مکان و مادیت آن را که کنار بگذارید، اصل اینکه نزدیک و دور شدن در حوزه مفاهیم معنوی و مجردات و مفاهیم و ارزش‌ها و حقایق غیرمادی، حقایق نه مفاهیم، آن‌جا می‌توانید اجمالاً بفهمید که این‌جا قرب و بُعد، روشن است که نزدیکی و دوری اعتباری هم نیست. مثلاً می‌گویند که فلانی به فلان مقام خیلی نزدیک است. این‌جا یعنی مثلاً ارتباط­شان خوب است و نفوذ دارد. معنی‌اش این نیست که خانه‌اش نزدیک اوست، معنی‌اش این است که خودش در قلب او جا دارد و پیش او نفوذ کلمه و اعتبار دارد. خب، این‌جا می‌گویند هر کس بیشتر اطاعت خداوند کند، به خداوند نزدیک‌تر است. دعاهایش بیشتر مستجاب و محترم‌تر و محبوب‌تر است. این هست و به این معنا قرب و بُعد داریم که بحث توسل و شفاعت و زیارت و... در این رابطه مطرح می‌شود، اما همه مسئله این نیست. خود همین یک زیربنایی دارد که اگر به آن توجه نکنیم، این نگاه و برداشت برداشت خوبی است ولی سطحی و عوامانه می‌ماند. خیلی عمق ندارد. خیلی و روشن نمی‌کند که چطور روح من تکامل پیدا می‌کند؟ حالا من مثلاً با توسل و شفاعت، کمکی بگیرم و بخواهم و این کار به اذن­الله بشود که آن هم شرایطی دارد، این چطور در من تأثیر می‌گذارد؟ تکامل روحی من این‌جا چطور اتفاق می‌افتد؟ و چرا اتفاق می‌افتد؟ به علاوه اینکه خدا مثل ماها نیست که کسی رئیسش را بیشتر اطاعت کند و بیشتر مثلاً تملق بگوید و...، رئیس و اربابش بیشتر خوشش بیاید و بگوید خب، خوب اطاعت می‌کند، حالا به او یک اضافه حقوق بدهیم یا از او راضی شویم یا اگر بد عمل کرد، از او ناراضی و عصبانی شویم. خدا این‌طور نیست. در خداوند هیچ تغییری اتفاق نمی‌افتد. در خداوند هیچ تحولی وجود ندارد. کمال مطلق است. خداوند این‌طور نیست که ما کاری کنیم، بعد خداوند راضی شود. کاری کنیم، خدا راضی بوده، بعد ناراضی و ناراحت شود. این‌ها تعابیری است که ما متوجه شویم و الا هم قرآن و سنت و هم عقل به ما می‌گوید که انسان نمی‌تواند روی خداوند اثر بگذارد. خداوند اثرپذیر نیست. رفتار ما، عمل خوب یا بد ما، هیچ تغییری در خداوند ایجاد نمی‌کند که یک حالتی را در خداوند به وجود بیاورد یا منتفی کند. نه. خداوند تغییرپذیر نیست. اینکه می‌گویند این عمل را بکن، خدا راضی بشود. این کار را کردی، خدا خشمگین شد. برای این است که ما متوجه شویم و الا خداوند نه خوشحال می‌شود و نه عصبانی. و در دعاها داریم که خدایا، راضی بودن و رضایت تو هیچ علتی ندارد. حتی از طرف خودت. حتی خودت هم علت برای راضی شدن خودت نیستی چه برسد به این که ما، افعال من باعث شود که تو از چیزی راضی بشوی یا نشوی، ناراضی بشوی یا یک تغییری در تو به وجود بیاید. در دعای عرفه این مطلب ذکر می‌شود.

بنابراین باید یک لایه جلوتر و عمیق‌تر بحث کرد که نزدیک شدن به خدا معنی‌اش این نیست که مثلاً خدا از دست ما ناراحت است و راضی‌اش کنیم. نه، معنی‌اش این است که ما خودمان را تغییر می‌دهیم و مورد رضایت او قرار می‌گیریم. رضایت خدا ثابت است. ما هستیم که در معرض این نور و رضایت با اعمالی خودمان را قرار می‌دهیم یا از آن دور می‌کنیم. در واقع من با عمل «الف»، عقیده «ب» و اخلاق «ج» خودم را در معرض این رضایت خدا، رحمت خدا، مغفرت خداوند که ثابت است، قرار می‌دهم یا از این معرض و مسیر خودم را دور می‌کنم. در واقع خدا از ما راضی یا ناراضی نمی‌شود. ما هستیم که گاهی خودمان را مورد رضایت خدا قرار می‌دهیم، گاهی قرار نمی‌دهیم. تغییر در ناحیه ماست، نه در آن طرف. حالتی را ما در خداوند به وجود نمی‌آوریم یا منتفی نمی‌کنیم که اگر من نبودم و این عمل من نبود، مثلاً خدا حالت رضایت نداشت ولی من که آمدم، در خدا تغییری ایجاد کرده‌ام. حال خدا را عوض کرده‌ام! خدا را خوشحال کرده‌ام یا ناراحتش کرده‌ام! نه. روشن باشد که خدا انسان نیست. این حالات روحی و روانی ما که مدام تغییر می‌کنند و خوشی و ناراحتی می‌آید و می‌رود، تعبیر درستی نیست، توحیدی نیست، مشرکانه است. چون صفات خدا، همه عین ذات خدا هستند. یعنی اینکه خدا چه کسی را دوست دارد و چه کسی را دوست ندارد، «یُحبّ یا لا یُحِبُّ یا اللَّهُ یُحِبُّ» و «خداوند متوکلین را دوست دارد» یا «خداوند مسرفین را دوست ندارد» این دوستی، این محبت و رضایت، این صفت خدا، عین ذات خدا و ذاتی خداست. خود خداست. و این‌طور نیست که صفات خداوند تحت تأثیر مخلوقات خداوند باشند که نظر و رضایت خدا از چیزی یا کسی برگردد. کسی را دوست داشته باشد و بعد دوست نداشته باشد. این‌طور نیست که چیزی بیرون از خداوند باعث شادی یا غضب، رضایت یا عدم رضایت خداوند شود، بلکه معنی آن این است که ما با هر عملی که انجام می‌دهیم، خودمان را در معرض رضایت یا عدم رضایت خدا قرار می‌دهیم. ما هستیم که به نور می‌رویم یا در ظلمت قرار می‌گیریم. در حالی که نور که همیشه هست. از نور دور می‌شویم ظلمتی وجود ندارد. در واقع هر چه از نور دورتر شویم، عملاً ما در ظلمت قرار گرفته‌ایم. یعنی این اقبال و ادبار ما، پشت کردن و رو کردن ما به حق و به نور مطلق است که باعث می‌شود ما مورد رضایت خدا قرار بگیریم یا نه. و الا از ازل تا ابد، همواره و بدون هیچ تغییری، صفت خوب، عمل خوب، این‌ها همواره خوب و ثابت هستند و تغییر نمی‌کنند. اگر در همان شرایط خودش باشد، همواره محبوب خداوند و مرضیّ و مورد رضایت خداوند است. آن چیزی که بد است، همواره مورد غضب خدا، یعنی دور از رحمت خداست. آن‌وقت ما هستیم که خودمان را از این رحمت دور یا نزدیک می‌کنیم. ما می‌آییم در معرض رضایت یا عدم رضایت والا رضایت و غضب خدا، محبت خدا و عدم محبت خدا ثابت هستند و تغییری در آن‌ها نیست. آن کسی که خودش را در معرض رضایت و محبت خدا قرار می‌دهد، خودش را در نور یا ظلمت قرار می‌دهد، آن ما هستیم. ما متغیر و متحول هستیم. ما ثابت نیستیم. ما ضعیف و ناقص هستیم. در واقع روشن باشد، اتفاقی در ناحیه ما می‌افتد که ما رشد یا سقوط می‌کنیم، بهشتی یا جهنمی می‌شویم، به خدا نزدیک یا از او دور می‌شویم، محبوب یا منفور خدا می‌شویم. هیچ اتفاقی در ناحیه خداوند و صفات و ذات خداوند نمی‌افتد. تاریکی همیشه تاریکی و نور همیشه نور است. ما هستیم که جایمان را عوض یا تعیین می‌کنیم. بهشت و جهنم همیشه هستند، ثابت هستند و تغییر نمی‌کنند. ما هستیم که خودمان را در معرض بهشتی بودن، با اعمال، صفات، اخلاق و عقایدمان قرار می‌دهیم یا از آن دور می‌کنیم. این مسئله است.

و بنابراین زمان و مکان ندارد. گرچه ظهور آن در عالم طبیعت، از طرف ما، هم بدی و خوبی، هم گناه و ثواب، هم ظلم و عدل، هم خدمت و خیانت، طبیعتاً محدوده زمانی و مکانی پیدا می‌کنند. این‌جا در این عالم. ولی اصل این که مورد بغض یا حب خداوند قرار بگیریم، آن بغض و حب خدا ازلی و ابدی و بدون تغییر است.

حالا این‌جا باز روشن‌تر می‌شود که در تعریف از فلسفه اخلاق، اگر بخواهیم از لحاظ عقلی دقیق‌تر این معنا را بفهمیم که تقرب به خدا به چه معناست، گفتیم قرب فلسفی و علّی نیست، قرب اعتباری و قراردادی نیست. آن قرب عرفی که بین ما می‌گویند فلانی در دل فلانی جا دارد، به او نزدیک است، از او راضی یا ناراضی است، نیست. این یک قرب و بُعدی است که فقط مخصوص انسان است. هیچ موجود دیگری به این معنا قرب و بُعد نسبت به خداوند پیدا نمی‌کند. این مربوط به همان شأن خلیفة‌اللهی انسان است. یعنی چیست؟ و این است که ارزش ایجاد می­کند. ارزش‌گذاری می‌کند. چون یک) این عمل آگاهانه است. منشأ آن علم انسان است. دو) آزادانه است. آزادی است. چون منشأ آن اراده و انتخاب انسان است. یعنی انسان، ما تصمیم می‌گیریم و ما عمل می‌کنیم.

سوال بعدی؛ خب، آیا این قرب که فقط مخصوص انسان است، شامل همه انسان‌ها می‌شود؟ یعنی آیا همه انسان‌ها و بشریت به این معنا تقرب به خداوند پیدا می‌کنند؟ نه. اکثر ما انسان‌ها، همه دورانی که در این عالم طبیعت هستیم، دنبال آن کمالات نسبی و جزئی و آن لذائذ هستیم و حواس ما به آن کمال اصلی و لذت اصلی نیست. یعنی اصلاً نه آگاهی ما در آن سطح است و نه آزادی و اراده ما در آن سطح. آگاهی ما عمدتاً در حد محسوسات و خیالات است و عمدتاً اراده و آزادی ما هم در حد قوانین طبیعی است و فوق آن مسائل مالیخولیایی و توهمات و این‌ها. بالاتر، یعنی به عالم عقل نمی‌رسیم. لذا قرآن می‌فرماید: «اَکثَرُهُم لایَعقِلونَ» اکثر این‌ها، اکثر بشریت بدون عقل زندگی می‌کنند. اکثرتان در این چند دهه‌ای که این‌جا هستید و بعد می‌میرید وارد عوالم بعد می‌شوید، مزه عقل و عقلانیت را درست نمی‌چشید. عقل ابزاری، چرا، عقل در روش و تأمین منافع زندگی، اما عقل ارزشی، آن عقلی که هدف نهایی و کلی را برای ما ترسیم می‌کند، اکثر ما انسان‌ها از این عقل محروم هستیم. به آن توجه نکرده‌ایم و برای آن تلاشی نکرده‌ایم. و عرض کردیم این عقل لزوماً علم به مفهوم محفوظات دانشگاه و حوزه و... هم نیست.

این نوع نزدیک شدن به خداوند یک نوع آگاهی و علم و معرفت و عقایدی و یکسری اعمالی و اراده‌ای لازم دارد. یعنی یک اتفاق علمی و یک اتفاق عملی در انسان، در ماها باید بیفتد تا به خداوند نزدیک شویم. حالا ما این طرف قضیه که خود ما و روح انسان است را درست نمی‌شناسیم. ما خودمان را هم نمی‌دانیم. روح چیست؟ حیات چیست؟ مرگ چیست؟ آن طرف قضیه هم که طرف مکانی نیست، عرض کردیم که خداوند است، آن را هم ما نمی‌دانیم. بنابراین ما هیچ علمی به حقیقت هم انسان و روح انسان و به کنه ذات ربوبی و حقیقت الهی نداریم. اما روح خود همه ما، همه می‌فهمیم با همان آگاهی حضوری و فطری خودمان، همه ما می‌فهمیم که آن را نمی‌فهمیم. همه‌مان می‌دانیم که واقعاً نمی‌دانیم. دقیقاً نمی‌فهمیم انسان کیست؟ روح چیست؟ ما کی هستیم؟ و خدا کیست و چیست؟ این را می‌دانیم. می‌دانیم که نمی‌دانیم. با علم حضوری می‌فهمیم که ما نمی‌فهمیم. اما یک علم و اراده‌ای است که جز انسان هیچ موجود دیگری نمی‌تواند به آن دست یابد. و آن مخصوص روح است. چون روح خودش عین آگاهی و علم است. یعنی خودآگاه است. و عین اراده است. یعنی خواستن. روح یعنی دانستن و خواستن. حیات همین است. دانستن و خواستن، علم و اراده.

خب. حالا تکامل روح به چه معنا می‌شود؟ یعنی تکامل این دانستن و آن خواستن، تکامل این آگاهی و علمی که علم وجودی و حضوری است، نه محفوظات. یعنی یافتن، نه حفظ کردن و آموختن. یافتن، دیدن، باور کردن، یقین کردن و ایمان آوردن که این تبدیل به عقیده شود، مبنای زندگی شود. تکامل روح یعنی اولاً تکامل این نوع علم و آگاهی، هم به خداوند و هم به خود. هم خداآگاهی و خداباوری، هم خودآگاهی که آن هم علم حضوری است. آن هم حصولی نیست. این یک.

هر چه این آگاهی ضعیف‌تر شود، روح ما و انسانیت ما ضعیف‌تر است. از خداوند دورتر است. هر چه عقاید توحیدی و یقین توحیدی در ما کمتر است، معرفت حضوری و واقعی کمتر است، ما به همین معنا ناقص‌تر هستیم و از حقیقت و از خداوند دورتر هستیم. بنابراین روح ضعیف، انسان ضعیف، یعنی انسانی که در خودآگاهی، خودشناسی و انسان‌شناسی خود ضعیف است. همین‌طور در خداشناسی و خداباوری ضعیف است. چون همان‌طور که وجود ما وابسته، بلکه عین وابستگی به خالق ماست، علم، آگاهی، اوصاف و افعال ما هم وابسته به اوست. اگر خودم را، اگر انسان بتواند خودش را درست بشناسد، نه معرفت به جسم و رگ و پی و حالات روان‌شناسی و جامعه‌شناسی و...، آن‌ها مقدمه هستند. حقیقت انسانی خودمان، حقیقت ما، نفس ما، وابسته مطلق به خداوند است، پس آگاهی به نفس و خودآگاهی باعث خداآگاهی می‌شود. یعنی این علم حضوری به خود، چون خود وابسته مطلق به خداست، این علم حضوری ترجمه به علم حضوری به خداوند ترجمه می‌شود. لذا خودآگاهی و خداآگاهی یعنی شناخت انسان و شناخت خدا، شناخت حقیقی، نه صرفاً لفظی، منطقی و فلسفی، کاملاً به هم مربوط هستند. آن فرمایشی که از پیامبر(صلوات‌الله‌علیه‌وآله) است که «مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَفَ رَبَّه» هر کس خود را شناخت، خدا را شناخته است، به همین معناست. و این از ارتباط وجودی انسان و خدا، خود و خدا دارد گزارش می‌دهد. و چون خدا بی‌نهایت است و چون خود انسان هم بی‌نهایت است و مراتب بی‌نهایت دارد و در بی‌نهایت خلیفة‌الله است، تا انسان کامل که بی‌نهایت است، بنابراین خودآگاهی ما و انسان‌شناسی وجودی، خودشناسی واقعی ما هم بی‌نهایت مراتب دارد و ته خط ندارد. بنابراین قرب به خدا و تکامل ما هم، تکامل انسان هم نهایت نخواهد داشت. ما یک موجود بی‌نهایت هستیم. انسان ظرفیت‌ها و استعدادهای بی‌نهایت دارد. کمال او بی‌نهایت است. چون کمال مطلق بی‌نهایت است. این تعابیر خیلی مهم است.

در واقع این همه کرامت، اهمیت و ارزش انسان، ظرفیت‌های او، قدرت بالقوه و بالفعل انسان است. حالا این‌جا روشن‌تر می‌شود که وقتی می‌گوییم روح ما کامل‌تر شد، یعنی انسان کامل‌تر، انسان‌تر شد، یعنی چه؟ یعنی به لحاظ علمی، عقلانی‌تر شد. از عالم حس و خیال و اوهام و این‌ها فاصله گرفت. به درک حقیقت و حقایق ناب نزدیک‌تر و مستعدتر شد. عقاید و باورهایش، علم حضوری و وجودی‌اش توحیدی‌تر و کامل‌تر شد. کم‌خطا شد. یعنی چه؟ یعنی از ظلمات و تاریکی به همان اندازه بیرون آمد. به همان اندازه نورانی و وارد نور شد. یعنی به همان اندازه خود و خدا و هستی برایش شفاف‌تر شد. لذا آرام‌تر می‌شود. همه چیز را خودی می‌بیند و حساب می‌کند و خود را در سایه رحمت خدا، در ذیل رحمت و حکمت او تعریف می‌کند. آن‌وقت خلیفة‌الله می‌شود. هر چه خلیفة‌الله‌تر، چون خلیفه خدا یعنی آیینه خدا. یعنی صفات خدا و اخلاق الهی را بیشتر از خودش نشان دهد. بروز دهد. یعنی توجه و خضوع و عبودیتش در محضر او بیشتر شود. تسلیم‌تر در برابر حق باشد. بیشتر می‌شود آیینه‌تر، خلیفة‌الله می‌شود، خلیفه‌تر و خلافتش بیشتر می‌شود. به حدی می‌رسد، این‌قدر این آیینه شفاف می‌شود که انسان کامل می‌شود ، پیامبر اکرم(صلوات‌الله‌علیه‌وآله) می‌شود و مراتب پایین‌تر آن، بقیه انبیاء و اولیاء و اهل‌بیت(ع) که اصلاً هیچ چیز جز حقیقت مطلق نمی‌بینند. هیچ حقیقت مستقلی نمی‌بینند. خودشان را به هیچ وجه نمی‌بینند. به طور کامل خود را نفی می‌کنند. و آن‌قدر خداآگاه می‌شوند و آن‌قدر خودآگاه می‌شوند که می‌بینند که انسان، یعنی غیرخدا، «ما سِوَى اللَّهِ»، هیچ نیستند و او همه چیز است. نه این‌که ما خداییم، نه. این‌طور نیست که ما جداییم، خدا جدا و بعد ما دو نفر هستیم، بعد او ما را خلق کرده است. بعد ما مستقل از او شدیم. می‌گویند انسان، فقط مخلوق خدا نیست، بلکه باید گفت «خَلْقُ اللَّهِ» خلق خداست. انسان در محضر خدا نیست، بلکه عالم در محضر خدا نیست، بلکه عالم خودش محضر خداست. که این‌جا البته هم سوءتفاسیرهایی ممکن است بحث‌های تفاسیر شرک‌آمیز یا الحادی از وحدت وجود و... بشود، یک تفسیر درست و توحیدی هم دارد که دقیق‌تر و ظریف‌تر است. البته راجع به بعضی تعابیر جای بحث و نقد هم دارد. اما روشن باشد منظور این است. منظور این نیست که آدم‌ها خدا می‌شوند یا خدا و همه موجودات خدا هستند، این نیست. مراد این است که هر چه به لحاظ الهی، به لحاظ علمی و آگاهی انسان رشد بیشتر می‌کند و به خود و به خدا عالم‌تر و آگاه‌تر می‌شود، بیشتر می‌فهمد که هیچ چیز مستقل از او نیست، هیچ‌کس نیست و هیچ چیز و هیچ‌کس جدا از آن منبع لایزال وجود ندارد و کم‌کم وجدان می‌کند، شهود می‌کند که هر چه هست، هر که هست، هر چه دارد، همه از اوست، همه از او دارد، به اراده اوست، به نیروی خداست، دارد حرکت می‌کند، هر چیزی، هر کسی، هر جا علمی و درکی هست، اراده او و مشیت، علم و ظهور علم اوست. هر جا اراده‌ای هست، اراده اوست. این همان است که انسان هر چه کامل‌تر شود، بیشتر آیینه علم خدا و اراده خدا می‌شود. یعنی دیگر خودش چیزی نمی‌خواهد، هر چه بخواهد آن است که خدا می‌خواهد. چیزی جز آن‌چه خدا می‌خواهد، او نمی‌خواهد. حالا اینکه تعبیر می‌کنند «فَنَاءَ فِی اللَّهِ»، باید روشن باشد، اگر منظور این است، حرف درستی است. اگر منظور چیز دیگری است، تعابیر و تفاسیر دیگر، آن بحث دیگری است. این است تکامل روح، تکامل انسان که این حقیقت را هر چه حضوری‌تر و قوی‌تر بفهمد و نه فقط علوم حصولی و محفوظات و این‌ها. فیلسوف دهر هم باشید، به این معنا کامل نمی‌شوید، محفوظات­تان بیشتر است. دانشمندتر هستید اما انسان‌تر نمی‌شوید. بلکه باید حضوراً این را بفهمیم. این از ذهن باید در قلب بیاید، این را بفهمیم و باور کنیم که ما اساساً نه تنها همه چیز و همه کس ما وابسته به خدا هستیم، بلکه ما جز وابستگی چیزی نیستیم و این را شهود کنیم. آن‌وقت این‌جا وقتی می‌گوییم «لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ»، این را ما همین‌طوری می‌گوییم، یک واقعیتی است ولی ما نمی‌دانیم یعنی چه که «هیچ حول و قوه و قدرتی نیست مگر به خدا.» جز خدا قادر و قدرتی در کار نیست. پس این قوا و قدرت‌هایی که می‌بینیم، از این‌ها می‌ترسیم، به این‌ها مستقل از خداوند میل می‌کنیم، چیست؟ این معنی‌اش این است که ما می‌گوییم «لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ»، ولی این‌ها را واقعاً شهود نکرده‌ایم، باور نکرده‌ایم، نمی‌فهمیم چه می‌گوییم.

بنابراین این‌که قرب به خدا مراتب دارد و هر چه بیشتر شود، می‌رسیم به لحاظ آگاهی و اراده و معرفت و هم دانستن و هم خواستن، دانستن وجودی نه ذهنی، به حدی می‌رسیم، کم‌کم در خودآگاهی و خداآگاهی، که پیامبر اکرم(ص) می‌فرماید: «قابَ قَوسَینِ اَو اَدنی‏» و دیگر حجابی نیست. جبرئیل و فرشته وحی هم می‌گویند: «من از این جلوتر نمی‌توانم بیایم.» واسطه و حجابی نیست. آن دیگر بالاترین مراتب لقاءالله و دیدن حق است و هیچ استقلالی در هیچ چیز آن انسان کامل، نمی‌بیند هر چه می‌بیند و هر که می‌بیند، همه را از خدا می‌بیند و برای هیچ چیز و هیچ‌کس هیچ استقلالی نه می‌بیند، نه می‌یابد و نه اصلاً برای او قابل قبول است. چون چیزی جز او نیست. این تعبیر «اللَّهُ اَکبَر»، تعبیر «لا اِلهَ اِلّا اللَّه» و این‌ها که ما مدام می‌گوییم و معنی‌اش را متوجه نمی‌شویم، این‌ها واقعیات این عالم هستند، واقعیات این عالم و هر چه غیر این‌هاست، خلاف است. منتهی ما این واقعیت را یا علم نداریم یا حداکثر علم حصولی و بحث و این‌هاست. علم وجودی و ادراک حضوری به آن نداریم. و این‌ها را می‌دانیم اما نمی‌یابیم. باید بیابیم و ببینیم. این می‌شود قرب به خداوند، به آن معنای حقیقی، نه اعتباری. آن‌وقت می‌فرمایند در قرآن، در روایت می‌فرمایند آن انسانی که هر چه کامل‌تر می‌شود، انسان کامل، دیگر دانستن آن علم الهی است. همه چیز را می‌داند. گذشته، آینده و باطن ما، انگیزه ما را می‌خواند. می‌داند تا آخر چه اتفاقاتی می‌افتد. «عِلمُ ما یکون»، قبل هم «عِلمُ ما کان»، چه اتفاقاتی، همه را می‌بیند. برای اینکه دیگر خداست که دارد می‌بیند. او خدایی شده است. او گوش خدا، چشم خدا، اراده خدا شده است. زبان او زبان خدا شده است، دست او دست خدا شده است. اراده و آگاهی او به آن منبع لایزال وصل شده است. آن‌وقت آگاهی‌هایش بیشتر شد، کمالش بیشتر می‌شود. وقتی کمال بیشتر شد، وقتی اراده الهی‌تر شد، این بهجت، شادی و لذت‌هایش بیشتر می‌شود. چون به کمال مناسب خودش، کمال نهایی، دارد نزدیک‌تر می‌شود. ببینید، همه ما هر کاری می‌کنیم واقعاً دنبال لذت هستیم. این حرف درستی است. دنبال لذت و سعادت و خوشی و خوشبختی هستیم. ولی هر جا قانع شدیم، به هر لذتی که قانع شدیم، می‌گویند دیگر ما در همان حد متوقف می‌شویم. در لذائذ حیوانی متوقف می‌شویم. دیگر تا آخر همان حیوان هستیم. همان مقام هستیم. ولی باز هم قانع نمی‌شویم، سیر نمی‌شویم. راه را اشتباه رفتیم، لذت و کمال را اشتباه گرفتیم، مفهوم آن را درست نفهمیدیم، مصداق آن را درست انتخاب نکردیم. ولی باز می‌فهمیم که این آن اصلی نیست. لذا به هر چیزی و هر جایی که می‌رسیم، هر لذتی، قدرتی، کمالی، هر نوع آگاهی، هر جمال، هر چه که پیدا می‌کنیم، باز می‌بینیم ما ناراضی هستیم و قانع نیستیم، بیشترش را می‌خواهیم. دنبال بالاتر از آن هستیم. یعنی هر چه جلوتر می‌رویم، کمتر راضی می‌شویم. هر چه دانشمندتر می‌شوی، بیشتر از خودت مأیوس­تر می‌شوی که این همه فکر کردیم، دانشمند می‌شویم، ثروتمند، قدرتمند و رئیس می‌شویم، فکر کردیم خبری است، شدیم ولی خبری نیست. بیشتر مأیوس می‌شوی، بیشتر رنج می‌بری، بیشتر و بالاتر از آن را می‌خواهی که نمی‌دانی تا کجا هست و چه وقت می‌توانی به آن برسی. تا وقتی که بفهمیم و باور کنیم، ایمان بیاوریم که تمام موجودات، این عالم و همه لذت‌هایش همه رده پایین و مقدمه بوده است و همه این‌ها فانی و محدود است و سعادت این‌ها نیست، این‌ها مقدمه سعادت می‌توانند باشند اگر هدف‌گیری درست باشد. در واقع هر کدام این‌ها یک تله و دامی بر سر راه سعادت هستند. سر ما را به لذت‌های خیلی کوچک، سعادت‌های خیلی سطحی گرم می‌کنند تا دنبال آن لذت اصلی، پایدار، ابدی و حقیقی و سعادت واقعی و آن کمال مطلق نرویم و نباشیم. ولی باز هم ما سیر نمی‌شویم ولی حواسمان نیست تا فرصتمان تمام می‌شود. چرا؟ برای این‌که روح انسان یک موجود مطلق و استعدادهای او بی‌نهایت است. چون می‌تواند خلیفة‌الله باشد. و به همین دلیل مطلق‌طلب است و راضی نمی‌شود. جز وقتی که ارتباط او با خداوند قوی شود، آن‌جا آرامش و اطمینان پیدا می‌کند چون آن‌جا دیگر عالم مطلق است. و لذا ما به جمال در دنیا، کمال در دنیا، مال در دنیا، قدرت، شهرت دنیا، ریاست، لذت‌های دنیوی می‌رسیم ولی خداوند انبیاء را فرستاده است تا به ما بگویند که همه این‌ها محدود، موقت و مخدوش هستند و قانع نشو. همه این‌ها برای توست، تو برای این‌ها نیستی. چگونه می‌توانی به آن هدف نهایی برسی؟ به زبان شریعت با اطاعت از خداوند. پس هر چه اطاعت خدا بیشتر، تقرب به خدا، یعنی تکامل انسان بیشتر، لذت‌هایش معنوی‌تر، خالص‌تر و بیشتر، حیاتش، آگاهی‌اش، اراده‌اش الهی و انسانی‌تر و ارزش اخلاقی اعمالش بیشتر است، چون قرب به خدا بیشتر می‌آورد، تکامل بیشتر می‌آورد. چرا پیامبر(ص) می‌فرمایند: «یک ضربه علی در جنگ خیبر، افضل از عبادت ثقلین بود.» یک ضربه شمشیر، یک عمل فیزیکی و مادی، چرا باید از کل اعمال و عبادات همه انسان‌ها و موجودات دیگر غیرانسان بالاتر باشد. این فیزیک عمل نبود. آن آگاهی و اراده‌ای که پشت این عمل بود، آن اخلاص، آن معرفتی که پشت این ضربه بود، آن است که از همه این‌ها بالاتر و مساوی با همه این‌هاست. آن قرب، بالاترین قرب را می‌آورد، بالاترین ارزش اخلاقی و معنوی را دارد. یعنی چه؟ ببینید همه ما می‌گوییم خداپرستیم ولی اغلب ما در زندگی‌مان، بر اساس تنظیم خودمان با خداوند زندگی نمی‌کنیم. حتی عبادت و اطاعت و کارهای خوبی هم که انجام می‌دهیم، خیلی هدف اصلی‌مان تقرب به خدا نیست، اخلاص در آن نیست. یعنی معمولاً عادت، جبر محیط، بی‌توجهی و...، چیزهایی دیگر هم کنار آن هست. اگر کل آن ها همین­ها نبوده باشد، یک قانون دیگر الهی در این عالم داریم، آن هم فرمول واقعی و سنت الهی است که طبیعی است، وجودات ناقص از کامل بیشتر هستند. اکثریت در هیچ موجودی با کامل‌ها نیست، اکثریت با ناقص‌هاست. در مسائل مادی هم همین‌طور است. یعنی این‌طور نیست که اکثر بشریت مثلاً نابغه باشند، یک اقلیتی نابغه هستند. یا مثلاً همه به یک اندازه از اعتبار، ثروت، قدرت، شهرت، نفوذ و... در عالم برخوردار باشند یا اکثریت از این‌ها برخوردار باشند، نه. حالا این در عالم ماده است که این‌ها ارزش نیستند. اما در عالم معنا، آن‌جا هم به یک معنا همین‌طور است. آن انسان‌هایی که به سطوح بالای کمال روحی می‌رسند، انسان‌های عالی، و انسان‌هایی که ناقص و ناقص‌تر هستند، تعداداین‌ها مساوی نیست، ارزش­شان هم مساوی نیست، تعدادشان هم مساوی نیست. چرا؟ برای این‌که اکثر ماها که خدا را هم قبول داریم، می‌گوییم قیامت را هم قبول داریم، اهل عبادت و نماز هم هستیم، می‌خواهیم و می‌گوییم که داریم اطاعت می‌کنیم، اما واقعیت این است که نه آگاهی به اندازه لازم و کافی داریم (شناخت)؛ و نه همت و اراده به اندازه کافی داریم که خودمان را به زحمت بیندازیم و خودمان را با این‌ها تطبیق دهیم. لذا انسان‌های کامل و کامل‌تر، هر چه کامل‌تر، تعدادشان کمتر است. هر چه ناقص‌تر می‌شویم و به طبیعت نزدیک‌تر می‌شویم، به حیوانات شبیه‌تر می‌شویم، تعدادمان بیشتر می‌شود. اکثریت ما با اخلاص و فقط برای خدا و رضایت خدا زندگی و عمل نمی‌کنیم. حتی عبادت و اطاعت هم نمی‌کنیم. یعنی حتی نماز و روزه‌مان هم اغلب از سر آگاهی و نیت خالص نیست. هم آگاهی‌هایمان ضعیف است و هم اراده‌مان ضعیف است. ولو اطاعت می‌کنیم. ارزش زیادی دارند. این‌ها بسیارب اارزش هستند، اما مراتب ارزش‌ها بی‌نهایت است. مراتب انسان‌ها، اعمال، عقاید بی‌نهایت است. اطاعت، عبادت و زندگی مذهبی ما در حد خودش کاملاً ارزشمند است. قابل قیاس با زندگی کسی که سریعاً اهل کفر و شرک و فساد و ظلم است، نیست. ولو این‌که ما گناه، خطا و ظلم هم گاهی می‌کنیم. بعد هم نادم هستیم. ارزش خودش را حتماً دارد. حتماً آن کسانی که متدین و مراقب هستند، ارزش آن­ها بسیار بالاتر است از کسانی که فقط چسبیده‌اند به هر کاری که خوششان می‌آید در دنیا می‌کنند، لذت‌های طبیعی و مادی دنیا و از حرام نمی‌گذرند و حقیر و کوچک‌تر از آن هستند که به لذت ابد و اخروی و فراتر از ماده بیندیشند، دل ببندند یا باور کنند. در این طرف اغلب بشر تا نوک دماغش را بیشتر نمی‌بیند. پس این‌هایی که از نوک دماغ­شان فراتر را می‌بینند و باور دارند، مقام­شان خیلی بالاست. اما باز قابل قیاس با انبیاء و اولیاء معصوم الهی نیستند. چرا عمل و عبادت ما ارزش آن را ندارد یا ارزش آن کمتر از آن هاست؟ برای این‌که آگاهی و اراده ما در آن سطح نیست. نه آگاهی از خدا، آگاهی به خدا، نه آگاهی به خودمان. و وابستگی خودمان. حالا چرا آن کمال، تکامل، کمال نهایی و تقرب به خدا به عبادت مربوط می‌شود؟ عبادت ما با ما چه‌کار می‌کند؟ عبادت، مثلاً نماز، روزه، حج، ذکر، دعا، این‌ها چه‌کار می‌کنند با آدم که او را کامل‌تر می‌کنند؟ چگونه کامل‌ترش می‌کنند؟ این هم باز توضیح معقولی دارد و آن این است که در این مبنا گفته می‌شود که ببینید هر چه انسان از خودبینی، خودپرستی و خودارضایی در ابعاد مختلف زندگی بیشتر فاصله بگیرد در اراده، یعنی خواسته‌هایش را از خودش و از این لذائذ مادی فراتر ببرد و اراده خودش را به اراده الهی بیشتر گره و پیوند بزند و این به لحاظ اراده و عمل. به لحاظ علم و معرفت هم هر چه از شرک به خداوند، شرک جهل به خداست، هر چه از این جهل و شرک بیشتر فاصله بگیرد، آگاهی‌های توحیدی به لحاظ وجودی و قلبی در انسان قوی‌تر شود در علم و آگاهی و باور، عقایدش درست‌تر و توحیدی‌تر باشد، خب این دو تا باعث می‌شوند که انسان کامل‌تر شود.

پس هر چه که به لحاظ عمل و اراده ما را از خودپرستی دورتر کند، به لحاظ آگاهی و علم و عقیده ما را از شرک به خدا، خودباوری، خودمستقل‌بینی، استقلال دیدن در عالم دورتر کند، نگاه ما را درست‌تر و توحیدی‌تر کند، این در جهت تکامل و کمال انسان مؤثرتر و مفیدتر است. چرا؟ چون رابطه وجودی انسان با خدا را درست‌تر به ما نشان می‌دهد، تقویت می‌کند، علم حضوری ما به خداوند را قوی‌تر می‌کند. اما هر چه که ما را بیشتر مشغول به این‌جا و از خداوند و کمال مطلق غافل‌تر، بی‌توجه‌تر و کم‌توجه‌تر کند، آگاهی ما را هم نازل‌تر و به جهل و به شرک نزدیک‌تر کند، عقاید خرافی و شرک‌آمیز و نادرست و مادی را در ما تقویت کند، عملاً علم حضوری ما را به خداوند ضعیف‌تر کرده است. غیرخدا را بیشتر از خدا می‌بینیم. یعنی چه؟ یعنی فکر می‌کنیم ما و موجوداتی مستقل از خداوند و در عرض خداوند هستند. فکر می‌کنیم ما مستقل از خداوند چیزی داریم و کسی هستیم. این توهم و جهل همان چیزی است که به آن کفر می­گویند و در یک سطحی به آن شرک می‌گویند. این همان ظلمات است. یعنی هر چه خودبین‌تر می‌شویم، تاریک‌تر می‌شویم. هر چه خدابین‌تر می‌شویم، واقعیت را بیشتر می‌بینیم، نورانی‌تر می‌شود، آگاهی بیشتر می‌شود، اراده در جهت تکامل، این موتور فعال‌تر می‌شود و روح ما قوی‌تر می‌شود. آن‌ وقت به خداوند که علم و قدرت مطلق است، نزدیک‌تر می‌شویم. یعنی چه؟ یعنی عالم‌تر و قوی‌تر می‌شویم. به جلال و جمال الهی نزدیک‌تر می‌شویم. یعنی سهم بیشتری از جلال و جمال از طرف خداوند به ما می‌رسد چون داریم به لحاظ وجودی به او نزدیک‌تر می‌شویم. یعنی صفات الهی در ما تقویت می‌شود.

بنابراین سهم ما از کمال بیشتر شد، سهم ما از لذت بیشتر می‌شود، چون گفتیم هر جا کمال باشد، لذت، بهجت، شادی، آرامش و اطمینان در انسان بیشتر می‌شود. هر چه به نور نزدیک‌تر شویم، از ظلمات خودمحوری، خودمرکزی جسمانی و مادی و این توهمی که داریم که فکر می‌کنیم خودمان یا یک اشخاصی، یا یک اشیایی و قدرت‌هایی در عالم هستند که دارند مستقل از خدا کار می‌کنند، در عرض خدا هستند، خب این‌ها را می‌فهمیم که این‌ها دروغ و توهم است و گرفتار این توهمات کمتر می‌شویم. بنابراین اراده ما قوی‌تر می‌شود. شکوه و جلال و جمال انسان. انسان زیباتر و باشکوه‌تر می‌شود. هر چه به خدا نزدیک‌تر شود. هر چه برای غیرخدا و خصوصاً برای خودمان بیشتر استقلال قائل شویم، یعنی جاهل‌تر شده‌ایم. یعنی داریم اشتباهی می‌بینیم. نادان‌تر و ضعیف‌تر می‌شویم.

خب اگر دیدن نور ما را نورانی‌تر می‌کند، هر چه بهتر بفهمیم که خدا کیست و ما چی هستیم و ما استقلال از خدا هیچ نداریم، کامل‌تر می‌شویم. چه چیزی به این درک و اراده کمک می‌کند؟ اطاعت خدا و عبادت خدا. آن‌چه که در عبادات می‌گوییم، آن سجده و رکوع، تسلیم امر خدا بودن، این‌ها باعث می‌شوند ما به حقیقت هستی آگاه‌تر شویم. به عجز و وابستگی خودمان آگاه‌تر شویم و سطح اراده‌هایمان الهی‌تر و متعالی‌تر شود و انسان هر چه بیشتر عبادت می‌کند، انسان‌تر می‌شود. چرا؟ چون این آگاهی و آزادی در او تقویت می‌شود. این آگاهی و اراده تقویت می‌شود. صفات الهی در او بیشتر می‌شود. به شرطی که اخلاص باشد و به بقیه احکام هم عمل شود و صرف اکتفا به ظواهر عبادات و خم و راست شدن و گرسنگی و تشنگی فقط در نماز و روزه نباشد که ما معمولاً در همین حد می‌مانیم. آن‌ وقت این‌جاست که معلوم می‌شود که هر کس هر مقدار چشمش به حقیقت خداوند و این عالم بسته‌تر باشد، یعنی استقلال بیشتری برای خودش یا هر موجود دیگری قائل باشد و مشرک‌تر و غیرتوحیدی‌تر باشد، معنی‌اش این است که حجاب و جهل بیشتر است. ما بیشتر در ظلمات هستیم. دوری از نور. این باعث می‌شود ما ضعیف‌تر و شقی و جاهل‌تر شویم. حتی اگر فکر کنیم پیامبر و انبیاء یا اهل‌بیت(ع) مستقل از خداوند کاری می‌توانند انجام دهند یا فرشتگان و ملائکه کاری مستقل از خدا می‌کنند. همه این‌ها شرک می‌شود. همه این‌ها ما را از کمال علمی و عملی و از خداوند دور می‌کنند. بله اگر برای انبیاء و اولیاء خدا و اهل‌بیت و فرشتگان، ما سهم و شأن قائل باشیم اما نه مستقل از خداوند، به اذن خدا و در طول اراده او و مظهر او، این دیگر شرک و بت‌پرستی نیست. این ادامه همان خط توحیدی است.

بنابراین این نکته پایانی و مهم این فلسفه اخلاق را این‌طور می‌شود جمع‌بندی کرد که ما برای کمال آفریده شده‌ایم. کمال در نزدیک شدن هر چه بیشتر وجودی به خداوند امکان دارد. این تقرب و نزدیک شدن از طریق در علم و عمل، آگاهی، باور و در عمل از طریق بندگی خداوند بیشتر می‌شود. بندگی هم بُعد معرفتی دارد، یعنی خداباوری درست‌تر، خدا را بیشتر بشناسیم و عمل و اراده ما تابع‌تر باشد و به این سو تنظیم شود، آن‌وقت بندگی خداوند، عبودیت خداست که ما را به خدا نزدیک‌تر، الهی‌تر و کامل‌تر می‌کند، لذت را بیشتر می‌کند، سعادت می‌آورد و جلال، جمال و صفات الهی را در انسان تقویت می‌کند. پس باید خداوند را شناخت، باور کرد، درست شناخت و انسان بدون خدا، بدون شناخت خداوند نمی‌تواند به کمال برسد. انسانی که محروم از خداباوری، معرفت‌الله و عبادت خدا و اطاعت خدا باشد، هرگز این انسان کامل نمی‌شود. ناقص از این عالم می‌رود ولو این‌ که به کسی ظلم نکند و خدمات اجتماعی هم انجام دهد. باز هم به نصاب و مرز نزدیک می‌شود، ممکن است اگر قاصر باشد نه مقصر جهنمی هم نباشد، اما از کمال محروم است. برای این‌ که کمال اصلاً امر اعتباری نیست، امر واقعی است. وقتی پشت به نوری هستی، نور را نمی‌بینی، محروم می‌شوی، نمی‌بینی، نابینا هستی. این که قراردادی نیست. کمال یک امر حقیقی است. راه رسیدن به کمال و تقرب به خداوند، همین بندگی است. یک بُعد بندگی عبادت است، عباداتی که بر ما لازم و واجب شده است و یکی فراتر از آن، عبودیت است. یعنی هم عابد باشیم اما بالاتر از آن باید عبد باشیم. فقط نماز و روزه لازم است ولی کافی نیست. عبودیت، تسلیم حق بودن، حرکت به آن سمت. حرکت علمی، معرفتی، شهودی، قلبی و حرکت عقلی و عملی و خودمان را به زحمت بیندازیم، رنج عمل صالح را تحمل کنیم. این‌ها راه و شرط آن است. شناخت خدا و ایمان به خداوند برای کمال اخلاقی و تکامل انسان شرط لازم است. لذا هر کس خدا را نشناسد، باور نکند، ایمان نداشته باشد به خدا و برای خدا عمل نکند، از این کمالات حقیقی محروم می‌شود. این آگاهی، این معرفت لازم است اما کامل نیست. شرط لازم است، شرط کافی نیست. علم داشتن و باور کردن باید باشد اما کافی نیست.

حالا باید بعد از علم، مبتنی بر این علم و ایمان، بعد از علم باید ایمان آورد و این آگاهی از ذهن و مغز در قلب برود، وارد شخصیت ما شود، باور کنیم. وقتی باور کردیم، علم تبدیل شد به ایمان قلبی و باور، به اراده، تبدیل می‌شود به عمل، به عمل صالح. آن ‌وقت این‌جا یک عمل قلبی است، یک اختیار و انتخاب است، در عین حال اراده هم هست. این باید ضمیمه شود. یعنی آگاهی، در کنارش باور و ایمان که به عمل منجر می‌شود. این‌ها وقتی آمد، به همان اندازه که علم، ایمان، یعنی معرفت، ایمان و عمل صالح آمد، عبادت و عبودیت آمد، هر جا خدا هر چه خواسته است، همان کار انجام شود و برای او انجام شود. چه در سیاست، چه اقتصاد، چه خانواده، چه حریم خصوصی، چه هر مسئله دیگری، علم، عمل، تکنولوژی، مدیریت، هر جا هر کس هر کاری می‌کند. آن‌ وقت اگر این بود، یعنی ما قلب­مان را با اختیار و انتخاب خودمان، با آزادی و آگاهی تسلیم خداوند کرده‌ایم که اصلاً اضطراری و جبری نیست، هزینه آن را تک‌تک ما باید بپردازیم و تسلیم آن‌چه که می‌دانیم، بشویم. نه این‌که فقط بدانیم و

تسلیم نشویم.



نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha