میان دو جبهه، حیرانا و سَرگردانا (چرا میترسند؟ چرا میترسانند؟)
نشست (قرآن؛ باز این قصهی ماست) - ۱۴۰۳
بسم الله الرحمن الرحیم
در جلسه قبل به آیه ۱۴ سوره بقره اشارهای کردیم و قرار شد تفصیلی از آن ارائه دهیم. این آیه از جمله آیاتی است که تکنیکهای روانی و جنگ روانی ستون پنجم دشمن پشت جبهه پیغمبر اکرم را افشا میکند؛ مبنی بر اینکه یک عده افراد ضعیف که خودشان هم نمیخواهند آدمهای فاسدی باشند، اما عملاً در لحظات خاص و بحرانی به نفع دشمن عمل میکنند و عدهای دیگر هم آگاهانه و عامدانه این کار را میکنند. دیدهاید که یک عده در شرایط عادی آدمهای بدی نیستند ولی در شرایط بحرانی جوگیر میشوند. وقتی میبینند که یک مرتبه یک هجوم سازماندهیشدهای انجام شده است، نمیتوانند جلوی خودشان را بگیرند. به میان جمعیت میروند و هروله میکنند و گاهی هم از بقیه جلوتر میافتند و گاهی هم حرفهایی میزنند و کارهایی میکنند که در شرایط عادی انجام نمیدهند و آن حرفها را نمیزنند. شاید بعداً هم خودشان پشیمان بشوند و بگویند عجب! این چه کاری بود که من انجام دادم! ولی این کار را انجام میدهند. قرآن به این دو تیپ اشاره میکند. یکی از آنها، آن دستهای هستند که آگاهانه و به صورت سازماندهیشده عمل میکنند، منافق هستند. منافق دوچهره هستند. عدهای دیگر هم هستند که اینطور هستند، ضعیف هستند. تکلیفشان با خودشان روشن نیست. دسته اول نقش بازی میکنند و تظاهر میکنند که با شما هستند در حالی که علیه شما هستند. منتظر فرصت برای ضربه زدن هستند. اما شجاعت و صراحت ندارند که واقعاً آنچه را که به آن معتقدند، برنامههای واقعی خودشان را شفافسازی کنند. هیچوقت شفاف نیستند. دودوزهباز هستند. قرآن آنها را به منافق تعبیر میکند. یعنی یک شکاف شخصیتی دارند. دوچهره هستند.
اما دسته دوم آدمهایی هستند که ضعیف هستند. با دشمن نیستند اما قدرت و جرأت ایستادن در برابر دشمن را هم ندارند. هم با شما هستند و هم با آنها هستند. هم با شما هستند و هم نیستند. اگر هزینهای نداشته باشد، هستند. اگر هزینهای داشته باشد و خطرناک باشد، نیستند. گاهی ممکن است خدمت کنند، اما اگر لازم شد و شرایطی پیش آمد، خیانت هم میکنند. قرآن کریم در این دو - سه آیه به این دو تیپ اشاره میکند. آیه ۱۴ اشاره میکند که تیپ دیگری از اینها هم بین شما گیر کردهاند. شما را قبول ندارند. بین مسلمانان هستند ولی میگویند مسلمان هستند و به مسجد هم میروند. جلوی جمع نماز میخوانند و ممکن است کار خیر هم انجام دهند. گاهی به زیارت و عزاداری و کارهای مذهبی هم میپردازند اما در جاهای حساسی که افراد از هم جدا میشوند، امتحان مالی، جانی، آبرویی یا هر چیز دیگری پیش میآید، آنجا مشخص میشود که چه کسانی واقعاً مسلمان هستند و چه کسانی نیستند اینها بیشتر کافر هستند تا مسلمان. مسلمانانه حرف میزنند و کافرانه عمل میکنند. اما عدهای از این آدمهای دوچهره و منافق وقتی بین شما میآیند، حزباللهی میشوند. بعد از این که از جلسه شما، از مسجد، از محل بین مؤمنین و جبهه حق خارج میشوند و به بین همفکرهای واقعی خودشان میروند، در جلسات مخفی خود میگویند که ما اینها را مسخره میکردیم. ما اینها را دست میاندازیم، ما که با اینها نیستیم. در بین اینها گیر میکنیم. اینها میگویند درود بر کی، مرگ بر آمریک ما هم میگوییم ما اینها را قبول نداریم، ما داریم با آنها بازی میکنیم. أعوذ بالله من الشیطان الرجیم، وَإِذَا لَقُوا الَّذِینَ آمَنُوا وقتی به مؤمنین میرسند، قالوا آمنا میگویند ما ایمان آوردیم، ما هم همینطور هستیم ما با شماییم. ما هم با آنها مخالفیم، ما با شما هستیم. وَإِذَا خَلَوْا إِلَى شَیَاطِینِهِمْ وقتی با شیاطین خودشان خلوت میکنند، خودشان در جلسات داخلیشان قالوا إنا معکم به آنها میگویند ما با شما هستیم إِنَّا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ ما این متدینین را داشتیم مسخره میکردیم، ما اینها را مسخره میکنیم، شما خیال نکنید که ما با اینها هستیم. ما داریم اینها را دست میاندازیم. در بین اینها میرویم. الکی مثل اینها شعار میدهیم داریم آنها را مسخره میکنیم. مگر ما با اینها هستیم؟
به همین آیه دقت کنید، اولاً کلمه شیطان و شیاطین. میدانید که شیطان، اگر ریشهاش شَطَن باشد که نظر یکی از بزرگان اهل لغت این است، یعنی دورشده و راندهشده و طردشده از خیر. این هم در مورد انسانهایی است که پلید بودن را انتخاب میکنند و منشأ شر میشوند و به همه صدمه میزنند. هر جا فتنهای هست، اینها هم هستند. هر جا عمل خیری هست، اینها نیستند یا این که میآیند علیه آن حرف میزنند. مثلاً میبینند که عدهای دارند به فقرا و محرومین کمک میکنند، اینها آنها را مسخره میکنند. اگر کسی پولدار باشد و پول زیادی بدهد، به او میگویند آقای ریاکار! آقای مقدس داری خودت را شیرین میکنی؟ میخواهی به تو بگویند حاج آقا؟ بعد اگر کسی که انفاق میکند، فقیر باشد و مبلغ کمی را بدهد، به او میگویند گشنه، گدا یکی باید تو را جمع کند، حالا آمدهای برای ما کمک میکنی از گشنگی نمیری؟ اینها در قرآن آمده است. اگر کسی کمک زیادی بکند، میگویند ریاکار! اگر کسی کمک کمی بکند، میگویند گرسنه! یعنی کلاً هر جا که بحث خیانت، خودخواهی، منافع و علیه جبهه حق باشد، محکم وارد میدان میشوند و جلوی شما فیلم بازی میکنند. حرفهای مذهبی میزنند و کارهای مذهبی انجام میدهند. مثلاً سَبَّحَکُمُ اللّهُ و مَسَّاکُمُ اللّهُ میگویند. اینها ممکن است انگشتر عقیق و ریش و پشم داشته باشند و کارهای خیر انجام دهند و به یتیمان کمک کنند، قرآن میگوید این کارها را هم گاهی انجام میدهند. اما هیچکدام از این کارها را برای خدا انجام نمیدهند. همه این کارها بازی است. اینها به کفر نزدیکتر هستند تا به ایمان. همین اعمال ظاهراً مذهبی و ایمانی، منشأ کفر دارند. چون اگر واقعاً خدا و پیامبر را قبول داری، چرا فیلم بازی میکنی؟ در جایی که متهم میشوند، قرآن میگوید که میآیند از شما معذرتخواهی میکنند. به آنها بگویید که اگر ریگی به کفش ندارید، چرا میآیید از من معذرتخواهی میکنید؟ بروید از خدا معذرتخواهی کنید. بروید خودتان توبه کنید و به خدا بگویید. چرا میآیید جلوی من نقش بازی میکنید؟ اصلاً چرا باید به من ثابت کنید که آدم مؤمنی هستید؟ به من چه مربوط است؟ چرا میخواهید ما و آدمها را راضی کنید؟ بروید خدا را راضی کنید. چون شما اصلاً قبول ندارید. برای خدا کاری انجام نمیدهید و هر کاری انجام میدهید برای خودتان نقشه دارید. وَإِذَا خَلَوْا إِلَى شَیَاطِینِهِمْ وقتی پیش باندهای فاسد و فتنهگر خودشان میروند، آنهایی که کارشان ضربه زدن است، به اصطلاح اتاق فکر، اتاق طراحی و تیم رهبران پشت صحنهشان، به آنها میگویند شنیدیم رفتی راهپیمایی؟ گفتی مرگ بر آمریکا؟ رفتی مسجد و پشت سر پیامبر نماز خواندی و... میگوید ما داشتیم اینها را مسخره میکردیم و دست میانداختیم. مگر من این حرفها را قبول دارم؟ ما داشتیم آنها را مسخره میکردیم. إِنَّا مَعَکُمْ ما با شما هستیم. میگوید پس در جمع آنها چه کار میکنی؟ میگوید ما اینها را دست میاندازیم و بازیشان میدهیم.
در مورد این که این آیه در چه موردی نازل شد، یکی از روایاتی که در منابع مفسرین اهل سنت آمده است و نقل میشود، میگوید که این آیه در مورد یکی از رهبران منافقین، "عبدالله بن ابی" نازل شده است که از رهبران اصلی منافقین مدینه و از پشت جبهه بود. در مورد او و یارانش است. روزی، چند نفر از اصحاب پیامبر را میبینند و با آنها روبرو میشوند. بعد عبدالله بن ابی به رفقا و همباندهایش که مثل خودش منافق بودند، از دور میبیند که بعضی از اصحاب پیامبر و بعضی از مسلمانها دارند میآیند و به رفقایش میگوید بچهها نگاه کنید که چطور اینها را دست میاندازم. عبدالله بن ابی به دوستان و همباندهایش میگوید نگاه کنید که چطور میخواهم اینها را مسخره کنم. نخندید و ببینید که چطور آنها را دست میاندازم. میگوید جلو رفت و علی بن ابی طالب را دید. دست او را گرفت و گفت بهبه! مرحبا! پسر عموی پیامبر! سید بنی هاشم! همیشه همراه پیامبر! ما هر چه را که شما قبول دارید، قبول داریم. حالا ما کمی دیرتر، چند روزی دیرتر مسلمان شدیم ولی ما مثل شما هستیم. خدا انشاءالله به شما توفیق بدهد. بعد ابوبکر را میبیند و دست او را میفشرد و میگوید مرحبا به صدیق بنی تمیم! و همراه و رفیق پیامبر در غار! به هر کدام از آنها چیزی میگوید و بعد از هر بار که با یکی از آنها صحبت میکند، برمیگردد به دوستانش چشمک میزند و میگوید ببینید چطور اینها را دست میاندازم. اولیای خدا و اصحاب رسولالله! آقا، ما را هم دعا بفرمایید. دیدهاید که بعضیها ما را مسخره میکنند و میگویند ما را هم دعا کنید. انشاءالله فرشتهها و حورالعین... بعد عبدالله بن ابی برمیگردد با اینها سلام و احوالپرسی میکند. اینها هم با او روبوسی و مصافحه میکنند و میروند. بعد به رفقایش میگوید دیدید من دارم اینها را مسخره میکنم بعد این هالوها خیال میکنند که من واقعاً دارم با آنها احوالپرسی میکنم. واقعاً با من روبوسی و احوالپرسی کردند. اینها اینطوری هستند هر چه ما دستشان انداختیم، اصلاً متوجه نشدند که من دارم آنها را مسخره میکنم. با مسلمانها مستقیم و صریح درنیفتید، به آنها بگویید که ما هم مسلمان هستیم. به همین سادگی که دیدید میشود آنها را بازی داد. در حالی که حضرت امیر(ع) میدانستند که آنها چه کسانی هستند. اما وقتی که در ظاهر میگوید مسلمان هستم، او هم در ظاهر میگوید خیلی خب، مسلمانید. ولی میدانند که تو کیستی. بعضیها گفتند که شأن نزول آیه این است. حالا خود آیه را ببینید که چیست. همین الان هم این کارها انجام میشود و وجود دارد. این آیهها مربوط به گذشته نیستند و الان هم وجود دارند. شما الان همین چیزهایی را که میگویم، در ذهنتان مثالهایش را دیدهاید. مثلاً طرف نماز نمیخواند، شما نماز میخوانید و او شما را مسخره میکند. نماز واجب را میخوانید، روزه میگیرید. میگویند آقای مذهبی! ریاکار! آقای مقدس و... مسخرهتان میکنند. تو روزه گرفتهای و او روزه نگرفته است. میگوید از گشنگی نمیمیری؟ الان رفتی آسمان هفتم؟ فردا میروی بهشت؟ پیامبرها الان دارند پشت سرت نماز میخوانند! شما انفاق میکنید و به محرومین کمک میکنید، او این کار را نمیکند و شما را مسخره میکند. به جبهه رفتی و برگشتی و مثلاً جانباز شدهای به شما میگویند قهرمان! وقتی که با شما روبرو میشوند، میگویند ما قبول داریم. ما هم مثل شما هستیم. حالا ما توفیق نداشتیم که بعضی کارها را بکنیم ولی ما در یک جبهه هستیم. وقتی میروند بین باند و رفقا و روسای خودشان، «وَإِذَا خَلَوْا إِلَى شَیَاطِینِهِمْ قالوا إنا معکم» به آنها میگویند ما با شما هستیم، ما کی با اینها بودهایم؟ در بین اینها گیر افتاده بودیم. «إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ» إِنَّمَا یعنی فقط. یعنی ما کلاً داریم نقش بازی میکنیم. هر شعاری که اینها بدهند، ما هم میدهیم، اما هدف ما مسخره کردن آنهاست. پس قرآن میفرماید که یک عدهای بین شما هستند که نون به نرخ روزخور هستند. وقتی که شما پیروز میشوید، از شما حزباللهیتر و انقلابیتر میشوند. وقتی که شما شکست میخورید، برمیگردند و شما را مسخره میکنند. میگویند مگر نگفتیم نروید؟ حالا خوردید، بخورید. اگر کسی گفت من مسلمان هستم. به او نگویید نخیر تو مسلمان نیستی و کافر هستی. ولی مواظب باشید که بعضی از اینها کافر هستند و دروغ میگویند. اما به او نگویید تو کافر هستی. تکفیر نکنید. مگر این که خودش چیزی که خلاف صریح دین باشد بگوید. اما اگر دارد فیلم بازی میکند ولی میگوید من مسلمان هستم و به بین شما میآید، شما به او نگویید که مسلمان نیست، اما مواظب او باشید، چون ممکن است که واقعاً مسلمان نباشد و کافر باشد. نفوذی و دوچهره باشد. ممکن است که از پشت به شما خنجر بزند. یعنی ظاهر را حفظ کنید، چون او هم ظاهر را حفظ کرده است. اما او در باطن دارد نقشه میکشد، شما هم در باطن مراقب باشید. مراقب باشید که اینها از پشت به شما خنجر نزنند.
اگر به جبهه میروید و اینها نمیآیند و ادا درمیآورند، ناراحت نشوید، چون اگر به جبهه هم بیایند، قرآن میگوید که اینها اهل جنگ نیستند. اگر به جبهه هم بیایند، دستوپاگیر شما میشوند. جیره و پتو و امکانات را میگیرند، ادا درمیآورند و عکس میگیرند. اما در عملیات خودشان را به خطر نمیاندازند. به محض این که مشکلی پیش بیاید، فرار میکنند. لذا زیاد ناراحت نباشید که اینها به جبهه نیامدند. خیلیها بودند که میتوانستند به جبهه بیایند، اما نیامدند. اینها با این کار به خودشان هم صدمه زدند و خیانت کردند و اگر میآمدند هم به شما کمکی نمیکردند.
نکته سومی که در این آیه معلوم میشود این است که با وجود این که گاهی اینها کلفت کلفت حرف میزنند و طلبکار هستند، اما در باطن به شدت ترسو و بیشخصیت هستند. یعنی حاضر نیستند و شهامت ندارند که صادقانه بگویند من شما را قبول ندارم من با شما مخالف هستم. خب، وقتی قبول نداری، صریح بگو که من شما را قبول ندارم. خب قبول نداشته باش ما با تو دعوایی نداریم. برو دنبال کارت. برای چه تظاهر میکنی؟ لذا منافق به یک معنا ترسو و بیشخصیت هم هست. یعنی جرأت صداقت و شهامت ندارد که صادقانه بگوید من با شما نیستم. من شما را قبول ندارم. خب، قبول نداری. ما هم تو را قبول نداریم. برو زندگیت را بکن. ما هم زندگی خودمان را میکنیم. کاری به کار هم نداریم. آنها هم شما را مسخره میکنند و هم از شما میترسند. میترسند که پیش شما لو بروند. چون مدام فیلم بازی میکنند. با شما علناً صحبت میکنند. اما با همفکران واقعی خودشان مخفیانه ارتباط دارند. پیش آنها علناً نمیروند، در جمع و میتینگ آنها شرکت نمیکنند و حرفهای آنها را نمیزنند. بلکه یواشکی میروند. جلسات شبانه و مخفی دارند. خداوند در قرآن میفرماید: وقتی در جلسات شبانه و مخفی خودتان دارید صحبت میکنید، ما صدای شما را میشنویم. وقتی مردم شما را نمیبینند، فکر میکنید که ما هم شما را نمیبینیم؟ قرآن میگوید ما شما را میبینیم. ما حرفهای شما را میشنویم. و اینها را به پیامبر وحی میکند که اینها در جلسات مخفی خودشان این حرفها را زدهاند. اینها با جبهه دشمن، با استکبار و رهبران علنی آنها ارتباط دارند، اما مخفیانه. نه علنی. ممکن است در ظاهر مثل شما شعار بدهند و علیه آنها هم شعار بدهند. اما در دلشان شما را مسخره میکنند و مخفیانه با آنها در ارتباط هستند و در دلشان با آنها هستند. دوست دارند که شما شکست بخورید. شما وقتی در جایی پیروز میشوید، ممکن است در ظاهر به شما تبریک بگویند. اما در دلشان ناراحت میشوند که چرا شما پیروز شدهاید. وقتی شکست میخورید، میآیند و اظهار تأسف میکنند. اما در دلشان خوشحال میشوند که شما شکست خوردهاید. رابطه مخفی دارند. «وَإِذَا خَلَوْا إِلَى شَیَاطِینِهِمْ» یعنی شیطان لزوماً فقط جن نیست. شیاطین از جنس جن، یعنی موجودات نامرئی هم هستند که وسوسه میکنند. وقتی ما تنها هستیم آن صدایی که مدام به ما میگوید که این کار را بکن و آن کار را بکن عیب ندارد، همان است. این توهم نیست، واقعاً شیطان است. اما قرآن میگوید که شیطان فقط جن نیست. بعضی از آدمها هم شیطان هستند. یعنی شیطنت میکنند و صدمه میزنند. قرآن این تیپ آدمها را شیاطین مینامد که لباس انسان پوشیدهاند. آدمهایی هستند که عملاً در جبهه شیاطین قرار دارند. پس اگر کسی شما را به خاطر انجام یک کار درست مسخره کرد، ناراحت نشوید. این سنت همیشگی آنها بوده است. آنها پیامبران را مسخره میکردند. میگفتند دیشب چه خوردی که خدا با تو حرف زد؟ فرمان جدید چیست؟ این فرشتهها کجا هستند؟ تعدادشان چند نفر است؟ مرد هستند یا زن؟ چطوری هستند؟ قرآن میگوید همه پیامبران را مسخره میکردند و میگفتند شما دیوانه هستید با خودتان حرف میزنید بعد میگویید که خدا با ما حرف زده است! مؤمنین را هم مسخره میکنند. نماز میخوانی؟ روزه میگیری؟ انفاق میکنی؟ به جبهه و جهاد میروی؟ یعنی میخواهی بگویی که تو خیلی پاکی و ما بد هستیم؟ تو خوب هستی و ما ناپاک و شما پاک هستید؟ شما میروید بهشت و ما میرویم جهنم؟ شما خوب هستید و ما بد؟ قرآن میگوید که از این حرفها نترسید و عقبنشینی نکنید. اگر به شما متلک گفتند و مسخرهتان کردند و گفتند مذهبی! ریاکار! اُمّل! خودش نماز نمیخواند و تو نماز میخوانی و به تو میگوید ریاکار. قرآن میفرماید اگر شما را مسخره کردند، وا ندهید. شک نکنید. افسرده و ناراحت نشوید. اگر راهتان درست است به راهتان ادامه بدهید. اینها خودشان مشکل دارند و شما مشکلی ندارید. وقتی کار درستی انجام میدهید، اینها مشکل دارند. او باید از شما خجالت بکشد و شرمنده شود. شما شرمنده نشوید. وقتی شما را مسخره میکنند، منفعل نشوید. محکم بایستید و بگویید که این کار درست است و این کار درست را من انجام میدهم. کار تو اشتباه است. مثلاً در ماه رمضان میرویم جایی و میبینیم که دارند روزه میخورند. ۱۰ نفر هستند و هشت نفرشان دارند روزه میخورند و دو نفر روزه هستند. به یکی از آن دو نفر میگویند بیا چیزی بخور. نمیگوید که من روزه هستم. میگوید میل ندارم. یعنی روزه گرفته است ولی جرأت ندارد که بگوید روزه هستم. آن یکی میگوید الان ماه رمضان است. من روزه هستم، شما هم باید روزه بگیرید. حق نداری که در ماه رمضان چیزی بخوری اگر آنها روزه میخورند. باید جلوی آنها بایستید. نه اینکه بگویید نگاه کن ما هم روزه نیستیم! حتی اگر آنها تعدادشان بیشتر باشد و اکثریت باشند، قرآن میگوید که اگر مؤمن هستید، باید عمل صالح انجام دهید. اگر دیدید که دارند شما را مسخره میکنند، به آنها اعتراض کنید و جلسه را ترک کنید. آنجا ننشینید که آنها مسخره کنند و شما گوش دهید. بعد که رسوا شدید، پیامبر(ص) بعضی از اینها را صدا میکند و میگوید شما یا ایمان دارید یا ندارید. اینکه بگویید ایمان داریم و بعد در جلسات خصوصی خودتان ما را مسخره کنید و دستمان بیندازید، پذیرفته نیست. اینها دیدند که لو رفتهاند. همینهایی که در ظاهر ادای مسلمانها را درمیآورند و بعد در جلسات خودشان میگویند ما اینها را دست میانداختیم. حالا که لو رفتهاند، پیامبر از آنها میپرسد چرا این کارها را میکنید؟ قرآن میگوید که آنها معذرتخواهی میکنند. میگویند ما شوخی میکردیم، ما اینها را مسخره نمیکردیم داشتیم شوخی میکردیم. ما در جمع یک چیزی به شوخی گفتیم. نمیدانیم چه کسی و چطور این حرف را به شما رسانده است. سوءتفاهم شده است. ما شوخی کردیم. حرف جدی که نزدیم. «وَإِذَا لَقُوا الَّذِینَ آمَنُوا قالوا آمنا» وقتی شما را میبینند میگویند ما قبول داریم. ما هم مثل شما و جزء شما هستیم. «وَإِذَا خَلَوْا إِلَى شَیَاطِینِهِمْ قالوا إنا معکم» در جلسات داخلی خودشان میگویند ما که با اینها نیستیم. «إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ» وقتی با یهودیان، سران یهود و مشرکان جلسه داشتند، میگفتند ما در مدینه در بین اینها گیر افتادهایم وگرنه ما با شما هستیم. قرآن میفرماید که کفر یعنی همین. اینها مسلمان هستند و نماز هم میخوانند، اما قرآن میگوید که این کفر است. اینها هیچ چیز را قبول ندارند. همه این کارها بازی است. حالا چرا این کار را میکنند؟ میفرماید: «زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُواْ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا» چون اینها فکر میکنند که همین ۴۰، ۵۰ یا ۶۰ سالی که اینجا هستند، همه ماجرا همین است. «زُیِّنَ» یعنی برای آنها توجیه و تزیین شده است. این دنیا به شکلی برای آنها چیده و تزیین شده است که خیال میکنند تمام واقعیت همین است و تمام واقعیت همین چیزهاست و تا ابد هم همینجا هستند. اینها چون اصالت را به همین ۵۰، ۶۰ سال دادهاند، آن هم تازه اگر ۶۰ سال عمر کنند و در این ۶۰ سال هم گریههایشان از خندههایشان بیشتر نباشد، گریههای ما از خندههایمان بیشتر است. مشکلاتمان بیشتر است. قرآن کریم میفرماید میدانید چرا اینها شما را مسخره میکنند؟ برای اینکه واقعاً فکر میکنند که دارند شما را بازی میدهند، در حالی که خودشان بازی خوردهاند. اینها فرق بین آب و سراب را نمیدانند. اینها سراب را آب میبینند. اولاً از کجا میدانی که تا کی زنده هستی؟ ممکن است که امروز، روز آخر عمرت باشد و امشب، فردا صبح را نبینی. چه کسی به تو تضمین داده است؟ فرض کنیم که ۷۰- ۸۰ سال، نهایتاً ۹۰ سال عمر کنی. اصلاً ۱۰۰ سال. ۱۰۰ سال زندگی کردی و تمام شد. چشم بهم بزنی، تمام میشود. من الان خودم باورم نمیشود که ۶۰ سال گذشته است و دارم به ۷۰ سالگی نزدیک میشوم. همش فکر میکنم که ۶۰، ۷۰ سال است که اینها ۱۰ بار مردهاند و دوباره به شکل اسکلت برگشتهاند. تمام شد! الان من و بعضی از شما تا چند وقت دیگر میمیریم و بقیه شما هم چند وقت بعد از ما میمیرید. یعنی اگر کسی ۲۰ سال دیگر بیاید و سراغ ما را بگیرد، اکثر ما مردهایم و فقط چند نفر از ما ماندهایم. ۲۰ سال دیگر اکثر ما که الان اینجا هستیم، مردهایم. تمام است.
قرآن میگوید میدانید چرا اینها مؤمنین را مسخره میکنند؟ چرا منافقین قاعدین و مجاهدین را مسخره میکنند؟ چرا کسانی که اموال مردم را میخورند، کسانی را که از سهم خودشان به دیگران انفاق و ایثار میکنند، مسخره میکنند و به آنها میگویند خل؟ خل هستی که زحمت میکشی، عرق میریزی، پول درمیآوری و به دیگران میدهی؟ زرنگ باش. سهم بقیه را هم تو بخور! ببینید اینها خیلی چیز عجیبی است و ما گرفتار این چیزها هستیم. همین الان این حرفها را میزنیم ولی بازم آنها همین کارها را میکنند. قرآن میفرماید: علت آن چیست؟ «زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُواْ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا» این زندگی سطح پایین و پست، این زندگی کوتاه و پرمشکل، سخت و تلخ ۴۰، ۵۰، ۶۰ یا ۷۰ ساله در این دنیا اینها نمیفهمند که اینها همه دکور و تزیین شده است تا در نظرشان زیبا بیاید. خداوند در قرآن میگوید: اگر ما این دنیا را تزیین نمیکردیم، شما یک لحظه هم در این دنیا دوام نمیآوردید. ما یک جاذبهها و غرایزی در شما قرار دادیم که بتوانید این ۷۰- ۸۰ سال اینجا را تحمل کنید، وگرنه قرآن میگوید شما برای این دنیا ساخته نشدهاید. شما دارید از این دنیا عبور میکنید. اینجا خانه شما نیست. اینجا جاده و مسیر است، نه خانه. اما شما خیال میکنید که اینجا خانه شماست. شما آمدهاید که بروید، نه اینکه اینجا بمانید. شما فکر میکنید که شما را به این دنیا آوردهاند که بمانید. اصلاً قرار نیست که شما اینجا بمانید. شما دارید از این دنیا عبور میکنید. اما آنقدر قشنگ و تزیین شده است که خیال میکنید اینجا خانه شماست. بعد وقتی اطرافیانتان میمیرند، تعجب میکنید. دیدید فلانی هم مرد؟ خب مگر قرار بوده بمانید؟ باید بمیرید. یک بار به یکی از رفقای دوران جنگ گفتم فلانی و فلانی و...، بعضیها رفقایمان شهید شدند و بعضیهایشان هم از دنیا رفتند. گفت خب، همه باید از دنیا بروند. این چه سوالی است که میپرسی؟ اگر کسی نمیمیرد، باید بپرسی که چرا نمیمیرد. نه اینکه وقتی کسی میمیرد، بپرسی که چرا مرده است؟ قرآن میگوید شما چطور نمیفهمید که برای رفتن به این دنیا آمدهاید که بروید؟ چرا فکر میکنید که قرار است اینجا بمانید؟ چرا فقط برای همین ۵۰- ۶۰ سال برنامهریزی میکنید و برای بعد از آن که تا ابد ادامه دارد، هیچ برنامهای ندارید؟ هیچ کاری برای آنجا نکردهاید. تمام وقت و عمرتان را صرف همین دنیا میکنید. چرا برای ۴۰ یا ۵۰ سال کار میکنید، اما برای ابدیت کاری نمیکنید؟
میگویند که یکی از علما و عرفای بزرگ به دیدار شاهی رفت که خیلی مرفه بود و امکانات زیادی داشت. آن عالم میخواست به او بگوید که ما به معنویات هم توجه داریم. به شهری رفت و به او گفتند که فلان شخص، آدم گوشهنشینی است و اهل ثروت و قدرت نیست و هر چه به او بدهند، به دیگران میدهد. خودش در اتاقی روی حصیر زندگی سادهای دارد. گفت او آدم بزرگی است. بروم و او را ببینم. آدمی که اینقدر باگذشت است، از تمام این خوشیها و کیف و حالها گذشته است. دیدن چنین آدمی خیلی جالب است. رفت و او را دید و گفت این دنیا نهایتاً ۵۰، ۶۰ یا ۷۰ سال است. شما خیلی گذشت کردید که از امکاناتی که کم و بیش همه از آنها استفاده میکنند، گذشتید. خیلی باگذشت هستید. آن شخص به شاه گفت اتفاقاً شما خیلی باگذشت هستید. باید به شما تبریک گفت که شما این ۵۰- ۶۰ سال را، که تازه 6 یا 10 سال آن را بیشتر شاه نیستی، به تمام ابدیت ترجیح دادهای. اتفاقاً شما خیلی باگذشت هستید. من باید از شما بپرسم که چطور اینقدر گذشت دارید؟ از ابدیت گذشتی؟ برای چند سال بیشتر خوردن و آشامیدن در این دنیا، جهنم را برای خودت خریدی؟ شما خیلی فداکار هستید. اتفاقاً من خیلی خودخواهم. شما خیلی فداکار هستید. ابدیت را به خاطر چهار، پنج سال دادی رفت؟ تو گذشت کردی، نه من. خداوند میگوید: «زُیِّنَ» این دنیا تزیین شده است. ما کاری کردهایم که این دنیا در نظرتان زیبا بیاید. که چند ده سال در این دنیا بمانید. «لِلَّذِینَ کَفَرُواْ» برای کسانی که کافر هستند، یعنی کسانی که فقط مادیات را میبینند و خدا و آخرت و بهشت و جهنم و بعد از مرگ را اصلاً قبول ندارند. همه را زیر پا گذاشتهاند. خب، این دنیا برای شما خیلی قشنگ به نظر میرسد و فکر میکنید که آخرش همین است. فکر میکنید که هدف همین بوده و آخرش همین است و چند وقت دیگر میمیریم و همه چیز تمام میشود.
چون چنین نگاهی دارند و به همین دنیا اصالت میدهند، «وَیَسْخَرُونَ مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا» مؤمنین را مسخره میکنند. یعنی به شما میگویند خل هستید! در حالی که واقعاً چه کسی خل است و ضرر کرده؟ تو. من از ۲۰ سال گذشتم. آن هم نه از همه چیزم. خیلی چیزهایم را دارم. تو از میلیاردها میلیاردها میلیاردها سال گذشتی. تو خل هستی یا من؟ قرآن میفرماید که آنها به شما میگویند دیوانه و شما را مسخره میکنند و به شما میخندند. اما روزی خواهد رسید که شما به آنها خواهید خندید و آنها بعد از مرگ، در عالم برزخ و قیامت به شما میگویند - اینها آیات قرآن است - ما در دنیا با هم بودیم. چطور حالا اینجا اینقدر با هم فرق داریم؟ چطور همه چیز برای شما روشن است و میبینید و ما هیچ چیز نمیبینیم؟ برگرد و کمی از نوری که داری به ما بده. ما در دنیا با هم بودیم. کمی از نورت را به ما بده تا ما هم بفهمیم که اینجا چه خبر است؟ قرآن میفرماید که چنین چیزی ممکن نیست و آنجا کسی نمیتواند به کسی نور قرض بدهد. «انْظُرُوا إِلَى وَرَائِکُمْ» برگردید و پشت سرتان را نگاه کنید. «فَالْتَمِسُوا نُورًا» برگردید و پشت سرتان را نگاه کنید. اگر نوری میخواهید، باید در دنیا آن را آماده کرده باشید. کسی که در دنیا نوری برای آخرتش نداشته باشد در تاریکی گیر میکند. ما آن زمان که شما ما را مسخره میکردید و به ریش ما میخندیدید، داشتیم نور برای اینجا ذخیره میکردیم. حالا اینجا شما باید گریه کنید و ما باید بخندیم. ما نمیتوانیم به شما کمکی بکنیم. شما فقط خودتان میتوانستید به خودتان کمک کنید. قرآن اینها را میگوید و میفرماید بعداً نگویید که اینها را به شما نگفته بودیم. شما میمیرید و این حرفها را شنیدهاید و بعد میبینید که همه این حرفها درست بوده است. تمام کارهایی که انجام دادهایم حساب و کتاب داشته است. بعد میگویید که خدایا، - همه اینها در قرآن هست- «رَبِّ ارْجِعُونِ» خدایا، ما را برگردان. من نمیدانستم که قضیه اینقدر جدی است. ما را به دنیا برگردانید «أَعْمَلْ صَالِحًا» این دفعه درست زندگی خواهم کرد. من هر چه میگفتید که بهشت و جهنم و حساب و کتاب وجود دارد، من جدی نمیگرفتم. نمیدانستم که اینقدر جدی است. مرا برگردانید. قول میدهم که این دفعه درست زندگی کنم. قرآن میفرماید که اینطور نیست. اولاً نمیشود برگردی و ثانیاً اگر برگردی، دوباره یادت میرود و دوباره همان کارها را میکنی. چون در دنیا هم اینها را میدانستی و به تو گفته بودند. در دنیا هم اینها را میدانستی و هیچ دلیلی علیه آنها نداشتی. تظاهر هم میکردی که قبول داری. اگر برگردی، دوباره همان کارها را میکنی. ضمن اینکه این توبهای که الان میکنی، توبه از روی ترس است. توبه واقعی این است که تا زنده هستی، درست عمل کنی. وقتی مردی، توبه فایدهای ندارد. چارهای نداری و مجبوری توبه کنی.
قرآن میفرماید که گرفتار اعمالتان خواهید شد. بعد میبینید که هر کاری که با دیگران کردهاید، با خودتان کرده بودید. پیامبر(ص) فرمود: فقط یک نفر میتواند شما را به جهنم ببرد. فقط یک نفر. و او خودتان هستید. هیچکس شما را به جهنم نمیبرد. هیچکس شما را به بهشت نمیبرد. فقط خودتان میتوانید این کارها را با خودتان بکنید.
خب، حالا قرآن میفرماید که این دنیا برای اینها زینت داده شده و آنها به همین دنیا اصالت میدهند. میگویند هر کس که پول بیشتری دارد، خوشبختتر است. هر کس کمتر کار کند و بیشتر بخورد، حلال و حرام سرش نشود، خیلی خوش به حالش است. هر کس که بیناموسی کند، پیروز شده است. کسی که رشوه و اختلاس گرفته و کلاه سر بقیه گذاشت اینها برنده شدهاند. قرآن میفرماید: چرا این حرفها را میزنید؟ برای اینکه آب و سراب را اشتباه گرفتهاید. وقتی از این دنیا بروید، میفهمید که تمام این دنیا بازی بوده است. اینها آیات قرآن هستند. «لَعِبٌ وَلَهْوٌ» تمام این دنیا بازی بوده است. بازی پول، شهرت، طلا. تو طلای بیشتری داری یا من؟ همهاش بازی بوده است. بازی مدرک. بازی اینکه تو چند شاگرد و من چند شاگرد دارم. تو چقدر مشهور هستی و او چقدر؟ قرآن میفرماید که آنوقت میبینید که تمام چیزهایی که فکر میکردید آب هستند، سراب بودهاند. دنبال سراب میدویدید. و چیزهایی که فکر میکردید سراب هستند، آب بودهاند. ایمان و عمل صالح، خدمت به خلق برای خدا، حلال و حرام سرتان شود.
قرآن میفرماید اینها شما را مسخره میکنند، چون مؤمن، مجاهد، عدالتخواه، فداکار و اهل انفاق هستید. منشأ این عمل زشت چیست؟ منشأ آن این است که اینها واقعاً در درون کافرند، مسلمان نیستند. یعنی ادای مذهبیها را درمیآورند، عزاداری میکنند، به زیارت میروند، شله و آش نذری میدهند و...، لباس سیاه در عاشورا میپوشند، به بچههای یتیم پول میدهند و از این کارها میکنند. کارهای بیضرر و بیخطر یا کمضرر. اما هیچکدام از این کارها را صادقانه و برای خدا انجام نمیدهند. اگر مردم نفهمند، این کارها را نمیکنند. این کارها را به شرطی انجام میدهند که دیگران ببینند. خدا برایشان کافی نیست. اگر قرار باشد که هیچکس نفهمد و فقط خدا بفهمد، اینها حتی ممکن است نماز هم نخوانند. اگر تنها باشند، نه انفاق میکنند، ممکن است نه نماز میخوانند، نه هیچی. اگر در جمع آنها قرار بگیرند، برای آنها متلک میگویند و حرفهای دشمن را تندتر از خود دشمن به شما میزنند! شما را مسخره میکنند هیچ؛ قرآن میفرماید که خدا و انبیاء را مسخره میکنند. آیات قرآن، آیات الهی را مسخره میکنند. این آیه ۲۱۲ سوره بقره است. همان که الان عرض کردم. غیر از اینکه شما را مسخره میکنند و میگویند که ما داشتیم این مذهبیها را دست میانداختیم، واقعاً خیال میکنند که فرشتهها اعمال آنها را ثبت میکنند و در راه خدا میجنگند و همه اینها حساب میشود. کدام حساب؟ دنیا شیرتویشیر است!
قرآن میفرماید علاوه بر این، در عمل چطور هستند؟ جنگ تبوک و امپراتوری روم. ابرقدرت غرب. مسلمانان تعدادشان بیشتر از چند هزار نفر نبودند. پیامبر(ص) فرمود آماده شوید به سمت روم برویم. اینها میخواهند حمله کنند. آنها را بترسانیم و با آنها درگیر شویم و نگذاریم که به سمت مدینه بیایند. هر کس میتواند اسلحه بردارد و بیاید. هر کس هم میتواند کمک مالی بکند کمک کند تا جبهه اسلام بتواند در مقابل دشمن مقاومت کند. زنها وظیفه جنگیدن ندارند، مگر اینکه دشمن حمله کند. اگر دشمن در شهر حمله کند زن و مرد فرقی ندارد و همه باید بجنگند. اما جنگی که میخواهی به خارج از شهر بروی و با آنها بجنگی، بر زنان واجب نیست. حالا یک زمانی خانمهایی هم بودند که با پیامبر به جنگ رفتند و جنگیدند. ما خانم شهید و جانباز هم داریم. اما برای آنها واجب نیست. مگر اینکه نیرو کم باشد و لازم باشد. عدهای بالغ نیستند و وظیفهای ندارند. عدهای بالغ هستند و مرد است ولی پیر و مریض هستند و نمیتوانند بجنگند یا اینکه مشکل خاصی دارند. مثلاً کسی پیش پیامبر آمد و گفت: من میخواهم به جهاد بیایم، اما مادری دارم که من تک فرزند او هستم و هیچکس را ندارد و مریض است. اگر من نباشم او نمیتواند زیر خودش را تمیز کند و زمینگیر است و نمیتواند غذا بخورد. من حاضرم که به جبهه بیایم. هر چه شما بفرمایید. فرمودند: نه، جبهه تو مادرت است. تو چون واقعاً نیت کردهای که بیایی و آمادگی مجاهدت داری، اما جهاد تو نگهداری از مادرت است. خب یک مورد اینجوری است. اما بعضیها هم بودند که اهل جبهه نبودند. اصلاً نمیدانستند جبهه چیست و جهاد در راه خدا یعنی چه. اینها پشت سر پیامبر میگفتند باز معلوم نیست که دیشب چه کسی به او چه گفته است که میگوید خدا به من این را گفته است و الان جنگ راه میاندازد و پدر همهمان را درمیآورد! به مردم میگفتند: روم که این چهارتا قبیله اینجا نیست که با آنها بجنگیم. اینها ابرقدرت غرب هستند. میگویند یک میلیون سرباز دارند. این شخص اصلاً نه عقل سیاسی دارد، نه عقل نظامی. حالا احترامش واجب است. ما هم به او احترام میگذاریم و پشت سرش نماز میخوانیم. اما دیگه اینجور؟ ما را دارد جلوی شاخ گاو میبرد؟ به مردم پشت جبهه میگفتند اینها عمداً جنگ راه میاندازند. جنگافروزی میکنند و میخواهند همه شما را به کشتن بدهند و پدرمان را دربیاورند. اینجا مگر جای گردنکلفتی است؟ کمی عقل داشته باشید. پیش خانواده رزمندهها میرفتند و میگفتند الان شوهرت دارد میرود با چهار بچه یتیم، میخواهی چه کار کنی؟ مگر یادت نیست؟ در عملیات قبلی، فلانی رفت و... اینها گفتند که رفته بهشت. شهید شده است و رفته بهشت و... اینها همه یک مشت حرفهای سطحی را باور میکنند. او الان رفته بهشت؟ نرفته بهشت. زیر خاک پوسیده است. بهشت کجا بوده است؟ الان تو ماندهای و چند بچهاش. تو هم میخواهی بروی و همین بلا سرت بیاید؟ به پدر و مادرها میگفتند شما دارید جوانتان را به جبهه میفرستید؟ با رومیها؟ دیگر این جوان را نخواهی دید. تو نمیخواهی برای جوانت عروسی بگیری؟ نمیخواهی شب عروسیاش را ببینی؟ نمیخواستی نوههایت را ببینی؟ ببینید، همه اینها در روایات و قرآن آمده است. همین حرفهایی که الان میزنند. بعضی از اینها به جبهه هم میآمدند ولیکن تا جای کمخطر آن، جلو نمیرفتند. آنوقت به رزمندهها چه میگفتند؟ میگفتند که خانوادهات را تنها گذاشتهای. داری به جنگی میروی که معلوم نیست برگردی. حتی ممکن است جنازهات هم برنگردد. در این بیابان چند ماه باید رفت و آمد کنیم. زن و بچهات چه کار میکنند؟ شنیدهام که بچهات تازه به دنیا آمده است، خیلی شیرین است. او چه کار میکنند؟ پدر و مادرت آنجا افتادهاند، وظیفه تو جنگیدن است یا اینکه بروی و به زن و بچه و پدر و مادرت برسی؟ یعنی توی دل همه را خالی میکردند. قرآن میگوید اینها «مرجفین» مرجفون هستند. «مرجف» یعنی کسی که پشت جبهه است، خودش میترسد و بقیه را هم میترساند. میگوید: تسلیم شوید، مقاومت نکنید، بده برود! قرآن میفرماید که اینها کافرند. ولو این که به مسجد میآیند و نماز میخوانند. اینها ستون پنجم دشمن هستند. بعد میآمدند، این آیه قرآن که عرض کردم، آیه ۷۹ سوره توبه است. «الَّذِینَ یَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِینَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ فِی الصَّدَقَاتِ» بعد پیامبر میگفت هر کس که پول اضافه دارد و میتواند کمک مالی به جبهه حق بکند، کمک کند. خب، عدهای فقیر بودند ولی آدمهای شریفی بودند. پول نداشتند هر چه داشتند، همان مبلغ کم را میآوردند میدادند. زمان جنگ، به جوانها میگویم، زمان جنگ، گاهی در روستاها میدیدی که صف بستهاند برای کمک به جنگ. خودشان هم همه گرسنه و گرفتار هستند. مثلاً سهتا تخممرغ آورده است. مرغشان تخم گذاشته است و این سه تخممرغ را به جبهه هدیه میدهد. یک قاطر آورده است. شهید طاهری که در عملیات بدر شهید شد. میگفت در یکی از روستاها، نمیدانم روستای خودش بود یا نه، میگفت اطراف کاشمر یک روستایی بود، گفتند که برای جبهه قاطر میخواهند چون در آن ارتفاعات نمیشود با ماشین و موتور رفت و مهمات و اسلحه را هم به سختی میشود برد. همه مردم روستا کشاورز هستند چیزی ندارند. مرفه نیستند و ثروت آنچنانی ندارند. آمدند و مثلاً ۱۰، ۲۰، ۳۰ قاطر آوردند. یک پیرزن هم در آن روستا بود که شوهر نداشت و چند بچه داشت. خیلی هم پیر نبود ولی کار برایش سخت بود. یک قاطر داشت و زندگیاش با همین قاطر میگذشت. او هم آمد. دیدم که آمده، قاطر را در صف گذاشته است. بعد شورای روستای ما او را میشناختند به بسیج محل و مسجدشان گفتند که این پیرزن، چند بچه یتیم دارد. و خرج زندگیاش را با همین قاطر میدهد. آمده است و میخواهد قاطر را بدهد. بروید و به او بگویید که در صف بایستد تا نوبتش برسد بعد به او بگویید که کافی است. همین یک قاطر کافی بود. خیلی ممنون. میگوید تا به این خانم رسید، مسئول کمکهای جبهه گفت دست شما درد نکند همین تعداد قاطر را میخواستیم. پیرزن زیر گریه زد. گفت یعنی چه؟ تا به من رسید، فلان... من با این قاطر خداحافظی کردهام. دیگر این قاطر را به خانه نمیبرم. یا به جبهه میرود یا همینجا رهایش میکنم. زد زیر گریه. بعد بالاخره گفتیم که خیلی خب، به یک شرط قبول میکنیم. باید پولش را بگیری. گفت من که نمیخواهم قاطرم را بفروشم. من نمیخواهم قاطرم را بفروشم. من میخواهم قاطرم را برای خدا بدهم. نمیخواهم بفروشم. میخواهم مجانی بدهم. مشکلات بعدی را یک جور دیگر حل میکنیم. بعد میگویند به او گفتند که حالا که دیر شده است، برو و فردا بیا. گفتیم که یا تا فردا پشیمان میشود یا اینکه میگوییم تمام شد و رفت. بعد شهید طاهری میگفت: همسایه این خانم میگفت که او قاطر را به خانه برد، اما این دفعه در طویله نبست. گفت که قاطر را شست و به آن گلاب زده و در خانه نگه داشته است. بعد با قاطر حرف میزد. همسایهاش میگفت که به قاطر میگفته من دارم تو را برای خدا میفرستم. برای این که به بچههای علی و فاطمه کمک کنی. با کافرها بجنگی و... به قاطر میگفت اگر اتفاقی برایت افتاد، ما را فراموش نکن. به یاد ما باش. شفاعت کن. میگوید با این اخلاص اینها را میدادند. دو تخممرغ داشت، میآورد و میداد. مثلاً لیف حمام که خودش بافته بود را میآورد میداد. بعد پولدارها و خرمیلیاردرها بودند که هیچ چیزی نمیدادند تازه رشوه هم میدادند که بچهشان به سربازی نرود و به خارج برود. همه کارهایی که در زمان پیامبر انجام میشد، الان در زمان ما هم انجام میشود. تمام این آیهها الان هم وجود دارد و صدق میکند. یک پیرزنی، همان موقع که پیامبر این حرف را زد، یک پیرزن یک شاخه خرما آورد. هیچ چیز دیگری نداشت. رفت. یکی از مسلمانها که آنجا بود و داشت حساب و کتاب میکرد که چقدر کمک جمع شده است، بعد از اینکه پیرزن رفت، یک تاجر پولدار آمد و یک مبلغ زیادی داد و گفت برای جبهه، ما توفیق نداریم که به جبهه برویم ولی خب، در خدمت هستیم. او هم رفت. آن کسی که پشت میز نشسته بود و اینها را قبول میکرد، گفت این کمک کرده آن هم کمک کرده. حالا با این چند خرما چه کار باید بکنیم؟ خرماها را کجا ببریم؟ همه که خرما دارند آخه چی بود؟ زیاد مهم نبود. نقل شده که پیغمبر اکرم(ص) ناراحت شدند و فرمودند: تو از کجا میدانی که کدامیک از اینها را خدا قبول کرده است؟ خداوند این چند خرما، این شاخه خرما را از این پیرزن قبول کرد، چون همه آن چیزی که داشت، همین بود و این را فقط برای خدا داد. آن آقایی که آمد و ۱۰۰ سکه داد، او یک میلیون سکه دارد. این ۱۰۰ سکه در مقابل آن چیزی که داشت، هیچی نبود. این را برای نمایش داد. اینها را فقط آورد و داد که به جبهه نرود. برای خدا نداد. خداوند این چند خرما را از این پیرزن قبول کرد و آثارش را خواهید دید. ولی پول آن آقا قبول نشد، چون برای خدا نداد. برای فرار از وظیفه بود. برای نمایش آورد. حالا ما این پول و خرما را میگیریم و در راه حق خرج میکنیم. اما این پیرزن از این چند خرما سودی برد که آن مرد از آن سکهها نبرد. چون همه چیز به نیت بستگی دارد.
اینجا قرآن میفرماید، آیه ۷۹ سوره توبه است، اینها میآمدند در جایی که برای کمک به جبهه صف بسته بودند. بعد میدیدند که مثلاً یک نفر آدم فقیری آمده و یک چیز کمی داده است. بعد یک نفر هم آمد و هر چه داشت داد و رفت. اما این از آنهایی نبود که بیایند ریاکاری کنند یا این که برای نرفتن به جبهه پول بدهند. او کسی بود که گرفتار بود. مثلاً سنش جوری بود که نمیتوانست به جهاد برود. جهاد برایش واجب نبود ولی کاری بود که آمده بود پول بدهد. پول زیادی هم داد. قرآن در این آیه میفرماید: «الَّذِینَ یَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِینَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ فِی الصَّدَقَاتِ وَالَّذِینَ لَا یَجِدُونَ إِلَّا جُهْدَهُمْ فَیَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللَّهُ مِنْهُمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ» اینها به صف، در مسجد و در بین اینها میآمدند. اگر کسی پول زیادی میداد، میگفتند آقا ریا نشود؟ «تَقَبَّلَ اللَّهُ» یعنی مسخرهاش میکردند. خب، تو که این پولها را داری خودت میخوری. کسی که آمده است و به جبهه یا محرومین کمک میکند، او را مسخره میکنی؟ اگر طرف پول زیادی میداد، او را به یک شکلی مسخره میکردند. اگر طرف پول کمی داشت، «یَلْمِزُونَ» یعنی عیبجویی میکردند. یعنی دنبال چیزی برای دست انداختن و مسخره کردن میگشتند. اگر چیزی هم نبود، چیزی پیدا میکردند. مؤمنینی که کمک کمی داشتند، مسخره میکردند. «وَالَّذِینَ لَا یَجِدُونَ إِلَّا جُهْدَهُمْ» کسانی که چیزی نداشتند و هر چه داشتند میتوانستند میآوردند، اینها را مسخره میکردند. «فَیَسْخَرُونَ مِنْهُمْ» مسخرهشان میکردند. مثلاً آقا این چهارتا خرما یا این سهتا تخممرغها را آوردای رزمندهها از سیری نمیرند و همه را با اینها خفه کنی! مبادا با این چیزهایی که آوردهای، اسلام بر کفر پیروز نشود! این چهارتا خرما را آوردی که امپراتوری روم را شکست بدهیم؟ قرآن میفرماید: شما را مسخره میکنند. حالا بعدش جالب است «سَخِرَ اللَّهُ مِنْهُمْ» خداوند مسخرهشان خواهد کرد. شما امروز این مؤمنین، مجاهدین، خانواده رزمندهها و فداکاران را مسخره میکنید. خداوند شما را به تمسخر خواهد گرفت و مسخره خواهد کرد. «وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ» عذاب دردناکی در انتظار شماست. کسانی که مؤمنین، مجاهدین، خانواده شهدا، رزمندهها و فداکاران را مسخره میکنند، قرآن میفرماید که عذاب دردناکی در پیش دارند. الان بعضی از لبنانیها، دیدید که گوشیها و موبایلهایشان را منجفر کردند انگشتهایشان قطع شده و چشمهایشان کور شده است؟ خب، عدهای از آنها را به ایران و مشهد آوردهاند. یکی از دوستان میگفت که زن و شوهری بودند که چهارتا بچه داشتند، بچههای بزرگ، دانشجو و... . اینها هم چشمهایشان را از دست داده بودند و هم انگشتان دستشان را. به مشهد و بیمارستان آورده بودند. اینجا که بودند دو- سه شب بعد خبر دادند که خانهتان در بیروت بمباران شده است و هر چهار بچهات زیر آوار شهید شدهاند و خانه و زندگیات به کلی از بین رفته است. دیگر نه خانواده داری، نه خانه، نه شغل، نه هیچ چیز. نه چشم داری نه دست؛ و در غربت هستید. با اینها صحبت میکردند آنها گفتند که ما چطور از خدا تشکر کنیم که این قربانی را از ما قبول کرد؟ ببینید ایمان چه کار میکند. گفت خدا به هر کسی توفیق نمیدهد که هر چه دارد، برای خدا بدهد. بعد گفته بود که از وقتی سیدحسن نصرالله را زدهاند دیگر در این دنیا چیزی که ارزش دل بستن داشته باشد، وجود ندارد. دنیای بدون سید را نمیخواهیم. خب، اینها هم آدم هستند. بعد من دیدم که در فضای مجازی، یک عده، شاید اسرائیلیها و صهیونیستها هستند یا نوکرهای داخلیشان هستند داشتند اینها را مسخره میکردند و دست میانداختند. اسلام پیروز شد! اسلام پیروز است! هم کور شدهای، هم دست نداری، هم خانه نداری، هم زن و بچه نداری. اسلام پیروز است!
قرآن میفرماید کسانی که شما را مسخره میکنند، خداوند آنها را مسخره خواهد کرد و عذابی دردناک در پیش دارند. دردهای شدیدی در انتظارشان است. این تیپها خودشان هم همیشه دو دل و سرگردان هستند. این یکی از آثار نفاق است. آدم تکلیفش نه با خدا روشن است، نه با خودش و نه با مردم تکلیفش روشن است. حتی کسانی هم که نمیخواهند منافق باشند، ولی هستند. بعضیها را دیدهاید که شما میدانید عقیدهاش یک چیزی است ولی در جمع چیز دیگری میگوید؟ از اینها ندیدهاید؟ خود ما هم گاهی همینطور هستیم. همین هم نفاق است منافق هستیم منتهی درجه آن کمتر است. در جمعی میبینند که چیزی را که تو حق میدانی، مسخره میکنند. تو هم مسخره نمیکنی، برای اینکه همرنگ جماعت شوی. برای اینکه مبادا به تو چیزی بگویند و متلک بیندازند. ما هم با شما هستیم. یا اگر هم نیستی، جرئت نداری که حرفت را بزنی. قرآن میگوید که حداقل جلسه را ترک کن. نشستهای و آنها دارند حرف میزنند و تو هم میخندی؟ آنها مؤمنین را مسخره میکنند و تو هم میخندی؟ در حالی که خودت میدانی که کار آنها غلط است؟ قرآن میفرماید: تو هم مثل آنها هستی. «إِنَّکُمْ إِذًا مِثْلُهُمْ» تو هم مثل آنها هستی. تو هم تا حدودی منافق هستی. انگار حواست نیست و کمی کافر هستی. تو هم فکر میکنی که این حرفها بیخود است. پس چرا دفاع نمیکنی؟ قرآن میگوید اینها در عین حال که بین شما هستند و شما را مسخره میکنند، در جلسات داخلی خودشان طور دیگری حرف میزنند ولی در عین حال از شما میترسند. پیش شما فیلم بازی میکنند. میترسند، سرگردان هستند. آدم دوچهره خودش نمیفهمد که تکلیفش چیست و چه چیزی را قبول دارد و چه چیزی را قبول ندارد. با هر بادی به سویی میرود. خداوند میفرماید: اینها خودشان دارند خودشان را عذاب میدهند. این چه زندگی است که همش متحیر و سرگردان هستی؟ میخواهی کسی نفهمد که واقعاً به چه چیزی اعتقاد داری؟ همهاش مخفیکاری میکنی و نقش بازی میکنی. یک تضاد رفتاری داری، تضاد بین درون و بیرونتان. نمیدانی کجا چه باید بگویی. الان اینها کدام طرفی هستند؟ من چه بگویم که اینها ناراحت نشوند؟ چه بگویم که اینها خوششان بیاید؟ مریض هستی. قرآن میفرماید: داری خودت را نابود میکنی. جدا از آخرت، در همین دنیا همش دلهره داری. آیه ۱۸ سوره بقره میفرماید: اینها میدانید چطور هستند؟ «صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لَا یَرْجِعُونَ» اینها گوش دارند اما کر هستند. صدا را میشنوند ولی انگار حرفها را نمیفهمند که چه میگویی. هر چه با آنها حرف بزنی، میشنوند. ولی انگار نمیشنوند. کرند. «صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ» چشم دارند ولی نمیبینند. این همه واقعیتها را ببین. کوری؟ بعد «عُمْیٌ» انگار لال هم هستند. یعنی بلد نیستند درست صحبت کنند. راههای ادراکی و همه ورودی و خروجی روح و شخصیتشان بسته است. چشم دارد ولی انگار نمیبیند. او دارد جنایت میکند و این دارد دفاع میکند. این دارد این حرف را میزند و آن دارد آن کار را میکند. مگر نمیبینی؟ چرا، میبینم ولی انگار نمیبیند. تو مگر نمیفهمی که آنها چه میگویند؟ حرفها را مگر نمیشنوی؟ چرا، میشنوم ولی انگار نمیشنود. زبان داری. چرا درست صحبت نمیکنی؟ چرا درست منظورت را نمیگویی؟ چرا درست بیان نمیکنی؟ قرآن میگوید: «صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ» اینها مثل کر و کور و لال هستند، در حالی که چشم و گوش و زبان دارند. بعد میفرماید: «فَهُمْ لَا یَرْجِعُونَ» اینها برنمیگردند. تصمیمشان را گرفتهاند. اینها تا ته خط میروند. اینها تا ته باتلاق میروند. تا ته جهنم میروند. «لَا یَرْجِعُونَ» برنمیگردند. فکر نکنید که مشکل نظری دارند و با آنها استدلال کنید. اینها در این مسیر گناه، خیانت و ظلم ادامه میدهند. بعد که میفهمند که دارند کار اشتباهی انجام میدهند، با وجود این که میفهمند، قرآن میگوید که بعد از مدتی که این کار را تکرار میکنند، دیگر نمیفهمند. یعنی خدا کمکم شعور را از آنها میگیرد. این آیه خیلی خطرناک و عجیبی است. به ما میگوید وقتی کاری را میدانیم که اشتباه است و آن را تشخیص میدهیم ولی انجام میدهیم، بعد به آن ادامه میدهیم و بیشتر انجام میدهیم، بعد از مدتی دیگر نمیتوانیم آن را تشخیص بدهیم. یعنی بعد از مدتی واقعاً نمیتوانی بفهمی که این کار خوب است یا آن کار خوب است. اول میفهمیدی و عمداً خلافش عمل میکردی. خدا میگوید که بعداً کمکم شعورت را از دست میدهی. بعد واقعاً دیگر نمیفهمی که چه کار باید بکنی. میگوید خودتان را گیج نکنید. وقتی مسیری را میدانید که اشتباه است، آن را نروید و آن کار را انجام ندهید. وقتی ادامه میدهید، ترمز کنید و برگردید. ولی اگر به راهتان ادامه بدهید، دیگر نمیفهمید که چه چیزی خوب است و چه چیزی بد است. همه چیز برایتان مساوی میشود. میگوید که همیشه هم گیج و تشویش دارید. «مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذَلِکَ» نه آن طرفی و نه این طرفی هستند. یک بار به این طرف میروند و یک بار به آن طرف. یک روز مذهبی میشوند و یک روز لامذهب. یک روز چپی میشوند و یک روز راستی. یک روز آدم خوبی هستی و حرفهای خوب میزنی و یک روز لجن میگویی. یک بار کار خیری انجام میدهی و یک روز دزدی میکنی، رشوه و اختلاس میگیری و خیانت میکنی، بیناموسی میکنی. خودت هم تکلیفت با خودت روشن نیست. قرآن میفرماید: بعضیهایتان مراقب باشید. «مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذَلِکَ لَا إِلَى هَؤُلَاءِ وَلَا إِلَى هَؤُلَاءِ» نه این طرفی هستند و نه آن طرفی. مدام در حال تغییر و نوسان هستند. یک روز انقلابی میشود و روز دیگر ضدانقلاب. یک روز عدالتخواه میشود و روز دیگر طرفدار ظالم. یک روز شجاع است و یک روز ترسو. یک روز حرفهای خوب میزند و یک روز حرفهای بد میزنند. یک روز برای چیزی کف میزند و یک روز هو میکند. تکلیفت با خودت روشن نیست. بعد فرمودند: میدانید چرا اینها اینجوری میشوند؟ برای اینکه اول میدانند که چه کاری اشتباه است، ولی آن را انجام میدهند، بعد از مدتی، خداوند رهایشان میکند. میگوید: یک اردنگی هم به آنها بزنید تا زودتر بروند. وقتی تصمیم گرفتهای و لجبازی میکنی، نه اینطرفی میشوی و نه آنطرفی. «وَمَن یُضْلِلِ اللَّهُ فَلَن تَجِدَ لَهُ سَبِیلًا» میگوید: خدا دیگر با آنها کاری ندارد. دیگر قدرت تشخیص به آنها نمیدهد. آنها را هدایت نمیکند. بلکه به آنها اجازه میدهد که گم شوند. گمراه شوند. میگوید حالا که لجبازی کردی، میفهمی که کار اشتباهی است ولی به خاطر منافعت انجام میدهی، برو. ما هم کمکت میکنیم که سریعتر بروی. و هر کس را که خدا گم کند، هرگز نمیتواند راه را پیدا کند. امکان ندارد که نجات پیدا کند. تو کاری کردهای که خدا به تو اجازه بدهد که گمراه شوی. سرگردان میشوی. پیامبر فرمودند: اینها میدانید مثل چه کسانی هستند؟ «إِنَّ مَثَلَهُمْ مَثَلِ شاتل عامرا بین قلمین الَّذِی اسْتَوْقَدَ نَارًا دیدهاید که گاهی دو گله گوسفند از کنار هم رد میشوند و یک گوسفندی در بین آنها گیر میکند؟ نمیداند که با اینها بوده یا با آنها بود. خانوادهاش این طرف هستند، بچه و ننه باباش آن طرف. یک بار به این طرف میرود و کمی که از وسط راه دور شد، برمیگردد و به آن طرف میرود. پیامبر فرمودند: بعضی از شماها اینجوری هستید. عمرت را تلف میکنی. مدام این طرف و آن طرف میروی و یک بار اینجوری میشوی و یک بار آنجوری و نمیدانی که کجا باید بروی. خب، ببخشید. انشاءالله اگر عمری بود، جلسه بعد ادامه میدهیم.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
هشتگهای موضوعی