برخورد امام هادی ع با انحرافات مذهبی
بررسی و کارشناسی اتفاقات سوریه و نقش انحرافات مذهبی ۱۴۰۳
بسم الله الرحمن الرحیم
در دوره بنیعباس، از همان دوران، اواخر عصر، از اهلبیت، ارتباطشان قطع و سرکوب شدند و شاید یکی از نقاطی که یک جریانی در شیعه فاصله گرفت، بعد از حضرت رضا سلاماللهعلیه بود، و بهخصوص در زمان امام هادی(ع) بود. بخشی از اینها معتقد شدند که امام هادی خداست. همانطور که مسیحیان میگویند مسیح خداست. مسیح پیامبر نیست، خداست، پسر خداست. برخی از جریانهای شیعه هنگامی که امام هادی به زندان افتادند و ارتباط ایشان با شیعیان قطع شد و بعد امام عسکری، و بعد قضیه امام زمان عجلاللهفرجهالشریف، این اهلبیت، ائمه بعد از امام رضا، ائمه ما، به شدت بایکوت و سرکوب شدند و ارتباطاتشان قطع شد. زیرا اینها ضربهای که از حضرت رضا سلاماللهعلیه در دوره بنیعباس خوردند، که یک مرتبه دیدند کل جهان اسلام دارد از اختیارشان خارج میشود و مأمون چه غلطی کرد که امتیاز داد گفت شما بیایید خلیفه باشید، که او هم این کار را برای نفوذ امام رضا، سلاماللهعلیه بود، از بس نفوذ داشتند ترسید، گفت ایشان را بگوییم این جریانهای عظیم علوی، انقلابیون علوی و شیعه و عدالتخواهان، و الا ما را سرنگون میکنند، چون هفت- هشت جا حکومت تشکیل داده بودند. هنگامی که امام رضا سلاماللهعلیه آمدند، به همه فرمودند ما اینها را به رسمیت نمیشناسیم، مشروع نیستند، شما حکومت دینی نیستید، فرضاً به همه فرمودند: «ما را از مدینه آمدیم به مرو» یعنی ما را به مرو آوردند. به زور آوردند، اگر نمیآوردند، میکشتند. ما اینها را مشروع نمیدانیم، اما درعینحال، شما که ما را مشروع میدانید، شما که میگویید ما را قبول دارید، ما شما را قبول نداریم، شما که ما را قبول دارید، نیروهای علوی، شیعه، که در زندانها و شکنجهگاهها، تحت تعقیب هستند، هزار هزار میکشتید، اسلحه داشتند مخفی بودند، همه اینها را اعلام کنید آزاد کنید، مأمون هم گفت: بله، آزادند، شما دیگر اکنون حکومت هستید. رنگ سیاه، رنگ سبز شد و این چریکهای علوی اهلبیت که تحت تعقیب بودند از زیرزمینها و کوهستانها و جنگلها که مخفی شده بودند، آمدند، علنی همه به سمت مرو راه افتادند. بسیاری از این امامزادههایی که شما میبینید، بخش مهمی از آنها مربوط به همان دوران است که اینها تحت تعقیب، چریک و مبارز بودند و شهید میشدند. برخی از ایشان هم به منطقه میرسیدند. همین امامزادههای اطراف شما، همه را نگاه کنید، همه همینها هستند. امامزاده صالح را، میدانید زندهزنده سوزاندند. اغلب این امامزادهها عالم، مجاهد و شهید بودند و اینها اسلام ناب را، اسلام رسمی را به مردم در نقاط مختلف منتقل میکردند. در سودان و شمال آفریقا امامزادهها هستند. در شرق اروپا هستند. در آفریقا هستند. در آسیا، ما تا چین هم امامزاده داریم. همهشان فرزندان اهلبیت هستند. تا آسیای میانه. اینها تحت تعقیب، در حال جنگ و گریز با حکومتها بودند و سپس در صدور انقلاب بودند. مثلاً یک نفری راه میافتاد و به این منطقهای که اصلاً مسلمان نبودند، میرفت. با صحبت، با خدمت، با اخلاق، یک مرتبه میدیدید ششتا شهر همه مسلمان شدهاند. اینگونه بود. بعد از قضیه امام رضا که شهید شدند و حکومت کمکم مسیر خود را عوض کرد و با امام جواد(ع) مدتی مدارا کردند، سپس ایشان را... ائمه آخر ما تقریباً در سن کودکی مسئولیت فرماندهی و رهبری را به عهده گرفتند و در سن جوانی شهید شدند. امام جواد(ع) هفت یا هشت ساله بود که میگویند سی هزار سوال از ایشان پرسیدهاند. امام جواد در ۲۵ سالگی شهید شد. امام هادی در هفت یا هشت سالگی به امامت رسید. حاکم مدینه خبر داد که این کودک امام است، نگاه نکنید که بچه است. این را همه قبول کردند و هر که میخواهد میتواند او را امتحان کند.
اکنون میخواهم بگویم چرا اصلاً این فکر که امام هادی خداست، شکل گرفت. یک شخصی به نام نُصَیِری بود. اینها از اطرافیان و شاگردان و همراهان و نزدیکان امام جواد و امام هادی بودند. پس از آنکه امام جواد شهید و امام هادی بازداشت شدند، دیگر امام عسکری هم که تقریباً در بازداشت به دنیا آمد و بزرگ شد و تا زمان شهادت، در بازداشت بود. امام زمان هم در همان حصر و تحت نظر متولد شدند که یک غیبت صغری داشتند، چند دهه مخفی بودند و سپس غیبت کبری آغاز شد. علت آن ضربهای بود که اینها از دوران امام رضا(ع) از بنیعباس خوردند، دیگر کمر راست نکردند و پس از آن، بنیعباس ضعیف و ضعیفتر شد و درعینحال، خشن و خشنتر شد، به خصوص درباره این ائمه، سه- چهار امام آخر، که اینها اولاً زود شهید شدند و روایات زیادی نسبت به ائمه قبل از ایشان باقی نمانده است. دوم این که کاملاً تحت کنترل و سانسور بودند. سوم این که همان خبرهایی هم که از اینها هست، مورخین حکومتی نوشتهاند. زیرا ارتباط با بدنه شیعه نبود مگر خیلی مخفی و کم. خود امام هادی(ع) با این غالیان، غلات، همین افراطیون، مبارزه میکردند. حالا شما ببینید یک جوانی که مثلاً بیست و چندساله را در نظر بگیرید که چقدر در حصر و بازداشت بوده است، ارتباط با او تقریباً ناممکن یا بسیار سخت بوده است و کلاً تحت نظر و کنترل بوده است. گاهی در زندان و گاهی هم که در خانه بوده است، خانه کاملاً در منطقه نظامی و پلیسی بوده است. ارتباط علنی زیادی نداشته است. چگونه ایشان (امام هادی(ع))، چگونه شخصیتی از خود نشان داده است که میگویند این رهبر که هیچی، پیامبر که هیچی، بلکه خود خداست؟ وقتی ایشان یک شبکهای به نام شبکه وکالت، که در زمان پدرشان، امام جواد، از آن فرصتی که حکومت کمی شل شده بود، استفاده کردند و چندین قرارگاه در جهان اسلام بود که امام جواد آنها را رهبری میکرد و پس از شهادت ایشان، امام هادی، با اینکه در بازداشت بود، آنها را رهبری میکرد. اینها پول، اسلحه، تبلیغ، کادرسازی، شاگردپروری، تفسیر دین، قرآن و احکام اسلام، پاسخ به سؤالات، از نظر تقوا و اخلاق، همه میگفتند قدّیس است. نور مطلق است. تقوای او، عبادات او، سجدههای او. از نظر شعور سیاسی و اجتماعی، شما در چنگال دشمن باشید و ریشههای دشمن را بزنید و او نداند چه کند. بنیعباس در آن زمان ابرقدرت جهان بود. بزرگترین قدرت جهان بود، قویترین سرویس اطلاعاتی را داشتند. میخواهم بگویم چه شد که این نگاه به امام هادی زمینه پیدا کرد؟ خلیفه، امام هادی را احضار کرد و حیوانات درنده، شیر و گرگ و پلنگ و... داشتند که بردهها را جلوی آنها میانداختند، مانند رومیها که گلادیاتورها را جلوی حیوانات درنده میانداختند تا آنها را بخورند. یک بار امام هادی را احضار و به کاخ آوردند و خلیفه گفت که او را جلوی این شیرها بیندازید. خودش هم ایستاده به نگاه کردن! اینها را خودشان نقل میکنند، کس دیگری آنجا نبوده است، اینها در منابع خودشان است. میگوید این شیرها، چند شیر و ببر و خرس همه غرشکنان آمدند جلو، نزدیک امام هادی که رسیدند، صدایشان پایین آمد و خلاصه شیر میومیو میکرد! روی زمین خوابیدند و امام هادی جلو رفت و آنها را نوازش کرد. این هم یک ضربه سنگینی بود که به متوکل خلیفه، خورد. زیرا اول گفته بود بیایید امروز یک نمایش جالب تماشا کنیم، ببینیم چگونه او را میخورند! سپس دید که خودش و اعتبارش خورده شد. متوکل بخشنامهای صادر کرد که در آن نوشته شده بود هر کس امروز در این جلسه بوده است، اگر خبر این اتفاقی که افتاده است، فاش شود، شما را تکتک شما هفت، هشت نفر را اعدام میکنم. چنین چیزهایی از امام هادی(ع) هم دیده بودند. یک بار ایشان را بازداشت کردند و مجلسی از شادی و عیش و عرقخوری و... بود. خلیفه گفت امام هادی(ع) را بیاورید کمی خوش باشیم. زنهای رقاص و مشروب و... همه کارهایی که امروزه هم میکنند. قمار، شراب و... امام هادی را آوردند. پوستینی روی دوش و لباسی ساده داشت. جوانی بیست و چندساله بود. جلو آمد، مشروب هم جلویش گذاشتند و خلیفه به امام هادی گفت بسم الله، عرق، شراب! امام هادی فرمودند گوشت و خون ما با این چیزها پرورش نیافته است، رژیم غذایی ما با شما متفاوت است. گفت نه، یک بار بنوشید ضرری ندارد، بالاخره خدا میبخشد. فرمودند: نه، ما نمینوشیم. خلیفه گفت این مجلس، مجلس عیش است. مجلس را بهم نزنید. به امام هادی گفتند شعری، ترانهای، چیزی برای ما بخوانید. امام هادی(ع)، جوانی تقریباً همسنوسال شما یا کمی کوچکتر از شما، حدود ۲2 ساله هستند، فرمودند: من شعری مناسب این مجالس بلد نیستم. آن شعرها و ترانههایی که شما میخواهید، من بلد نیستم. گفت هر شعری که بلدی، بخوان. ببینید تأثیر کلام امام هادی چگونه است. خلیفه و رهبران ابرقدرت جهان نشسته بودند، رقاصها، مشروب و... بودند و او را مسخره میکردند. امام هادی گفت شعری که میخواهم بخوانم مناسب مجلس شما نیست. گفت اشکالی ندارد، برای ما شعر بخوانید. گفتند شعری الآن به ذهنم رسید، آن را برای شما میخوانم.
بَاتُوا عَلَی قُلَلِ الْأَجْبَالِ تَحْرُسُهُمْ غُلْبُ الرِّجَالِ فَلَمْ تَنْفَعْهُمُ الْقُلَــلُ
وَ اسْتَنْزَلُوا بَعْدَ عِزٍّ مِنْ مَعَاقِلِهِمْ فَأُسْکنُوا حُفَراً یا بِئْسَ مَا نَزَلُوا
نَادَاهُمُ صَارِخٌ مِنْ بَعْدِ مَا دُفِنُوا أَینَ الْأَسِرَّةُ وَ التِّیجَانُ وَ الْحُلَلُ
أَینَ الْوُجُوهُ الَّتِی کانَتْ مُحَجَّبَــةً مِنْ دُونِهَا تُضْرَبُ الْأَسْتَارُ وَ الْکلَلُ
فَأَفْصَحَ الْقَبْرُ عَنْهُمْ حِینَ سَاءَلَهُمْ تِلْک الْوُجُوهُ عَلَیهَا الدُّودُ تَنْتَقِل
قَدْ طَالَ مَا أَکلُوا دَهْراً وَ مَا شَرِبُوا فَأَصْبَحُــوا بَعْدَ طُولِ الْأَکلِ قَدْ أُکلُوا
و طالما عمّروا دورا لتحصنهــم فَفَارَقُوا الدُّورَ وَ الْأَهْلِینَ وَ انْتَقَلُوا
وَ طَالَ مَا کثَّرُوا الْأَمْوَالَ وَ ادَّخَرُوا فَخَلَّفُــوهَا عَلَی الْأَعْدَاءِ وَ ارْتَحَلُــوا
گفتند آری، این شعر الآن به یادم آمد. کجا هستند آنهایی که پیش از شما در قله کوهها کاخها و دژهایی برای خود ساخته بودند؟ مردان نیرومند، لشکر لشکر نیرو، اما آن قلهها و دژها به آنها کمکی نکرد. پس از آن عزت و شکوه ظاهری، از آن دژها بیرون آوردند و در گودالها سوراخ و قبرشان انداخته شدند، در گودالها، حفرهها، قبرها، و چه حفرهای! هر یک در گودالی که برای خود کنده بودند، افتادند. از آن گودالهایی که برای همه هست. هنگامی که در گور نهاده شدند، آن قدرت و شوکت کجا رفت؟ کسی به آنها گفت: تخت و تاجهای شما کجا رفت؟ آن طلاها، آن شرابها، آن خوشیها، آن گردنکلفتیها، آن سپاهها کجا رفت؟ آن پوست لطیف بدنتان که با نعمت، چرب و نرم خو کرده بود و پردهها در برابرتان آویخته بودید، آن بدنها، آن صورتها که هر روز برای زیبایی و سلامت پوستتان از انواع روغنها و کرمها استفاده میکردید تا پوستتان شفاف و خوب و تمیز و زیبا باشد، آنها کجا هستند؟ سپس امام هادی فرمودند: میدانید، قبرها به صدا درمیآیند. قبرها در پاسخ آنها گفتند: آن چهرهها همینجا هستند، زیر رقص کرمها. آن پوستهای لطیف که با عسل و وان شیر و عطر چرب میشدند همینجا هستند، اما الآن به جای کِرِمها الآن کِرْمها هستند. قبرها گفتند: همینجا هستند. همانها هستند. کرمها بر روی صورتهایشان میرقصند. روزگاری درازی خوردند و اینک نوبت خورده شدن است. همه چیز را خوردید، اکنون شما را میخورند. تمام کسانی که با پول یا ترس دور خود جمع کرده بودید، همه به زندگی خود مشغول شدند و شما را فراموش کردند. تا اینکه خودشان هم بمیرند و فراموش شوند. گفت: به چه کسی دلت خوش است؟ ما میبینیم عدهای به فکر ما هستند و اسممان هم میماند! خب آنها هم که میمیرند. فرزندانشان (بازماندگانشان) هم میمیرند. سپس فرزندان آنها دیگر اصلاً به یاد نمیآورند که شما بودهاید یا نبودهاید. برای چه کسی میرقصی؟ آن همه ثروت را که با ظلم اندوخته و ذخیره کرده بودند، همه را برای دشمنانشان گذاشتند، دشمنانشان به جای آنها از آن ثروتها استفاده کردند و رفتند. امروز قبرهایشان به آنها میگوید امروز خانههایتان، کاخهایی که ساخته بودید، خالی است. کسان دیگری در آنها ساکن شدهاند. کاخ شما اینجاست.
امام هادی(ع) که این هفت- هشت بیت را میخوانند همه آنها خشکشان میزند. این اقتدار و آتوریته و نفوذ شخصیت امام هادی را ببینید، جوانی که در چنین مجلسی او را آوردند، فضای قدرت و مستی را یکباره چنان تغییر داد که میگویند خود متوکل خلیفه، زد زیر گریه. اطرافیان او که برخی مست و برخی نیمهلخت بودند و لباسهایشان را کنده بودند، خود را پوشاندند و برخی جلسه را ترک کردند و برخی سر به زیر انداختند. چنانکه میگویند صورت متوکل از اشک خیس شد و گفت این آشغالها را جمع کنید. و با امام هادی که از او کوچکتر بود با احترام صحبت کرد و گفت من از شما به خاطر آوردن شما به اینجا عذرخواهی میکنم. چه کسی؟ این متوکل همان کسی است که قبر امام حسین را ۱۰ بار خراب کرده است. گفته بود هر چه آتش است، از این قبر حسین بیرون میآید. هر که به زیارت این قبر میآید، خطرناک است. زیرا هر که به اینجا میآید، میگوید هیهات من الذله! میایستد و از هیچ چیز نمیترسد، در برابر قدرتها و حکومتها میایستد. این منطقه، کربلا، خطرناک است. چند بار گفت آن را به کلی با خاک یکسان کنید و گفت آب رودخانهها، فرات و... را به روی قبر امام باز کنند تا کاملاً زیر آب برود. دستور داده بود هر کس را که از چند کیلومتری آنجا دیدید و اهل آنجا نیست، بگیرید و بکشید. دستها و پاهایشان را قطع کنید. میله داغ به چشمانشان بکشید و کورشان کنید. به او میگفتند هر چه میکشیم و دست و پا قطع میکنیم، باز هم میآیند. سپس آنها علامت گذاشتند. ما اگر اینجا را کاملاً پودر هم کنیم، آنها میدانند که قبر حسین کجاست. ۱۰ بار آن را خراب کردیم و هزاران نفر را دستگیر کردیم، اما دوباره به آنجا میروند. همانجا را دقیقاً نمیدانم چگونه پیدا میکنند، علامت میگذارند و دوباره، یک آجر میگذارند، روز دیگر یکی میآید، ۱۰ نفر، دوباره میبینیم که آن را ساختهاند. این است. این آدمی که چنین دیدگاهی دارد شما ببینید در برابر امام هادی، مادر او چه نگاهی به امام هادی دارد و خود او چگونه است. این نفوذ شخصیت امام هادی(ع) است. این که با وجود قطع ارتباط ایشان، این را میخواستم بگویم، خود امام هادی با این جریانهای افراطی درگیر بود. زیرا به خود ایشان میگفتند شما در زندان هستید. پدر شما که شهید شدند. زیرا به امام جواد، امام هادی و همه اینها «ابن الرضا» میگفتند. زیرا امام رضا را تمام جهان اسلام میشناختند. به امام هادی گفتند شما در زندان هستید و برخی از کسانی که پیش از این با شما و پدرتان بودند، دیدند که ایشان شهید شده و شما زندانی شدهاید، ارتباط قطع شده است و کاملاً ناامید شدند، جدا شدند و انشعاب پیدا کردند. دو سه نفر از اینها ادعاهای عجیبوغریبی میکنند و آنها این طرف و آن طرف چرندیاتی به نام شیعه و مکتب اهلبیت میگویند، امام هادی برای جلوگیری این افراطیون را بگیرد که میگفتند این هادی انسان معمولی نیست، پیامبر است، بلکه پسر خداست، خداست، هادی همان مسیح دوم است. امام هادی(ع) از درون زندان، از درون بازداشتگاه و در آن حصری که در آن منطقه بود، پیام میفرستادند که فلانی و فلانی و... نام پنج شش نفر را علناً بردند. دقت کنید، اینها از یاران نزدیک ائمه بودند که بعد خیانت کردند! وجوهات شرعی، پول و هر چه بود، برداشتند. برخی از آنها هم انحرافات فکری پیدا کردند. افراد خوشسابقه که پیش از این رابط امام و برخی مناطق بودند، سپس گفتند هادی به آسمان رفته، غیبت کرده و در زندان نیست و بازمیگردد. امام جواد و امام رضا و هم فلان... فشار شدید حکومت که هر کس از اهلبیت سخنی میگفت، تکهتکهاش میکردند. زیرا این به معنای آن بود که حکومت، حق شما نیست. از طرف دیگر، ارتباط با ائمه قطع شده بود. یک فرقههای افراطی و انحرافی در همین دوره، از زمان امام هادی و بهخصوص تا زمان امام زمان، به وجود آمدند. زیرا این سهتا بزرگوار در حصر، زندان و بازداشت بودند. امام عسکری که تمام عمر خود را در بازداشت بود، امام هادی بیشتر عمر خود را و امام زمان هم در زندان، در بازداشتگاه متولد شدند. سپس از آنجا خارج و مخفی شدند. ارتباط قطع بود، فشار حکومت سنگین بود و جریانهای انحرافی هم پیدا شدند. میگفتند اهلبیت، امامان، پیامبرند، از پیامبر بالاترند، این قرآن، قرآن نیست و... و کمکم احکام ساختگی مندرآوردی آوردند و با برخی فرقههای صوفی و باطنی گره خوردند. تحت فشار حکومتها و قطع ارتباط عقیدتی، برخی رهبران فاسد و منحرف به نام شیعه پیدا شدند و هزاران هزار نفر از جوانان شیعه درگیر فرقههای انحرافی شدند. درعینحال، امام جواد، امام هادی و امام عسکری، با اینکه تحت کنترل بودند، پیوسته بحث میکردند. مثلاً امام هادی، با اینکه بسیار سانسور شدهاند، اما شاید ۲۰- ۳۰ روایت از ایشان درباره بحث جبر و اختیار وجود دارد که عدهای به نام شیعه میگفتند ما مجبوریم، مختار نیستیم. همه چیز تقدیر الهی و خواست خداست و ما کاری نمیتوانیم بکنیم. عدهای دیگر میگفتند خدا کارهای نیست، خدا ما را خلق کرده و رفته تعطیلات! همه چیز در اختیار ماست. دو جریان افراطی از دو سو در میان مسلمانان وجود داشت، در شیعه هم پیدا شده بود. امام هادی در همان شرایط درباره جبر، تفویض، رابطه انسان با خدا و اینکه به چه معنا ما فاعل هستیم و به چه معنا خدا فاعل است، بحث میکردند. دقت میکنید؟ مسئله عدل الهی، توحید، تشبیه و تنزیه، جریانهایی در میان مسلمانان پیدا شد. سنی و شیعه، تحت تأثیر عوامل بیرونی به این باور رسیدند که خدا جسم است، یعنی خدا را با همین چشم میبینیم. قرآن میگوید: «یدالله»، خدا واقعاً دست دارد، اما دست او مانند دست ما نیست، متفاوت است. از این جریانها تا جریانهای باطنیگری که میگفتند اینکه قرآن میگوید خدا به صلات و زکات امر کرده است، این صلات و زکات به معنای نماز و مالیات نیست، بلکه صلات نام شخصی و زکات نام شخص دیگری بوده است و... کمکم گفتند ما شیعه هستیم، اما امام هادی خداست. سپس عدهای کمکم گفتند نماز و روزه واجب نیست، حج لازم نیست به مکه برویم و... امامان، علی اول، علی دوم، علی سوم، علی چهارم ائمه را میگفتند! علی هم که خداست. پسر خداست. علی، مسیح است، مانند مسیح. حالا که اینها میگویند اهل بیت کلاً به اسم ضد اسلام و رافضی از از امیرالمؤمنین تا امام هادی که در زندان بود را ترور کردند، حالا ما هم از این طرف، شما میگویید اینها امام نیستند، ما میگوییم بله امام نیستند خدا هستند. درست میگویید خدا هستند. آنها تبدیل به یک مذهب عجیبوغریب شدند. مثلاً میگفتند امام چون جسمانی نیست، غذا و آب نمیخورد. از جمله چیزهایی که به امام هادی گفتند این بود که میگویند شما خدا هستید، سپس میگویند شما آب و غذا نمیخورید و الا امام نیستید. امام هادی در پاسخ فرمودند هر کس در عالم ماده و طبیعت است، جسم و جسمانیت دارد و تنها خداست که به جسم، جسمانیت بخشیده است و هر کس جسم دارد، غذا میخورد، میخوابد، ازدواج میکند، کار میکند، بیمار میشود. آن معنویتی که شما دنبال آن هستید، به این معنا نیست که جسم ندارید و غذا نمیخورید. میخواهم بگویم چنین دیدگاههایی در شیعه وجود داشت که امامان غذا و آب نمیخورند. یا گفتند شخصی به نام علی بن حشکه که از یاران قبلی امام بود، به غلوگویی روی آورده است و همه جا میگوید من نماینده و سخنگوی امام هادی و قبل از این، امام جواد بودهام و سخنگوی اهلبیت هستم. از امام هادی پرسیدند این شخص چه میگوید؟ گفتند جوانان شیعه را جمع میکند و این حرفهای بیهوده چرتوپرت را میزند، تفسیرهای ساختگی برای آیات قرآن ارائه میدهد، درباره خودش ادعا دارد، میگوید شما از پیامبر بالاترید، شما پیش از پیامبر بودهاید، شما واسطه بین پیامبر و خدا بودهاید و... و باب پیامبر هستید. اینها را به امام هادی پیغام میدادند که شما این حرفها را زدید؟ با سختی این پیامها میرفت. بعد امام به او گفتند شما به چه دلیل این حرفها را میزنی؟ دلیل عقلی، شرعی، نقلی؟ اگر نظر مرا میخواهی، این حرفها نادرست است. برخی از این حرفها قبول میکردند، اما برخی قبول نمیکردند و میگفتند خیر، اینطور نیست. میگفتند خود آقا میگویند من خدا نیستم، میگفتند بگوید ایشان دارد شکسته نفسی میکند و تواضع میکنند! لذا کار به جایی رسید که امام هادی(ع) برخی از آنها را در حصر و بازداشتگاه تکفیر کردند. خود امام هادی با این جریان افراطی شیعهنما را گرفت. پیام دادند که در تمام مناطق پخش کنید احمد بن محمد سیاری، فاسدالمذهب است، او پیش از این با ما بود، اکنون نیست. هر چه از قول ما میگوید اعتباری ندارد، منحرف است. فلانی هم همینطور، فلانی هم همینطور؛ ایشان نام چندین نفر را بردند. یکی از آنها همین آقای نصیری است که الآن میگویند علویها در سوریه و... پیروان نُصِیْری هستند. البته این خودشان و برخی رهبرانشان... زیرا برخی از رهبران آنها آمدند و عقایدی را گفتند و گفتند عقاید واقعی ما اینهاست. اینها به عقاید اسلامی شیعه نزدیک است، تفاوتی ندارد. اما یک عدهای از ما، به تدریج، زیر فشارها و قطع ارتباط و جاهطلبی و نفوذ و... منحرف شدند. اما الآن علویها دو دسته شدهاند، برخی میگویند چنانکه آنها میگویند علویها شیعه هستند با اندکی تفاوت. مسلمان هستند، قرآن و توحید را قبول دارند. اما چنان که برخی از آنها میگویند و در عمل برخی از آنها دیده میشود، اینها شیعیانی بودند که در طول قرنها دچار مشکل و از راه حق فاصله گرفتند. اما الآن هم «علی علی» گفتنشان پابرجاست، یعنی از علی و اهلبیت میگویند، اما نگاهشان، نگاه شیعی و اسلامی نیست، علت آن بیشتر دوری از امام است. یعنی اینها معاند و انحراف عمدی نیست بلکه بیشتر قصور است، یعنی نوعی تضعیف و تحت فشار بودن. امام هادی همین نصیری را هم تکفیر کرد. نامه نوشتند و فرمودند: اگر این آقا (نصیری) که پیش از این با ما بوده است و الآن این حرفها را میزند که خدا رفته است و امام هادی همه کارهای جهان را انجام میدهد، هر چه خلق میشود، امام هادی خلق میکند، چه کسی چه کار میکند یا وحی با اجازه امام هادی نازل میشده است، و این که تقدیر و سرنوشت همه، هر کس که تا آخر به دنیا بیاید، در دست امام هادی است! شما ببینید جوانی که در حصر است، چه چیزی از خود نشان داده است؟ گذشته از بحث رهبری و عصمت ایشان، ایشان باید نفوذ شخصیتی بسیاری داشته باشد، بدون ارتباط نزدیک، که اینگونه مورد توجه ارادت قرار گیرد. شما میبینید در دنیا بسیاری ادعای پیامبری میکردند. که کسی به آنها توجه نمیکرد، حتی خود پیامبران را هم دیوانه میخواندند. قرآن میگوید به پیامبران میگفتند اینها دیوانه و کلاهبردار هستند که میگویند خدا به من این را گفته، خدا آن را گفته است!
امام هادی چه شخصیتی داشته است که با اینکه خودش دائم خود را بنده خدا میخوانده است، میگویند خیر، تو خدایی. از آن سو، جوسازی شروع شده بود، همه به یکدیگر تهمت میزدند. سپس حکومت این وسط میگفت که خود امام هادی گفته، فلانی و فلانی و فلانی که از بزرگان شیعه هستند، اینها منحرف، کلاهبردار و دروغگو هستند، خائن هستند. خودشان که دارند میگویند. مگر اینها پیش از این از نزدیکان شماها نبودند؟ سپس اسم افراد دیگری را قاطی اینها پخش میکردند که بله، فلانی و فلانی... در صورتی که اینها افراد درستوحسابی بودند. یعنی واقعاً نمایندگان باب و رابطان امام بودند. دستگاههای حکومتی یا برخی از همان منحرفان، غالیان، از قول امام هادی(ع) پخش میکردند که فلانی، فلانی و فلانی منحرف هستند. امام هادی در بازداشتگاه نامه مینوشت و پخش میکرد، مثلاً برای مردم قم. یکی از نمایندگان ایشان، محمدبنعورمه، در قم نماینده بود. شایعه کردند که این هم از همان منحرفان است. او را از قم بیرون کردند! امام هادی در بازداشتگاه بودند در سامرا متوجه شدند نامه نوشتند، پنهانی خارج کردند، گفتند بروید به مردم قم بگویید ایشان از اینها نیست، ایشان نماینده من است. اشتباه گرفتید.
جمعبندی و نتیجه؛ میخواهم بگویم وقتی در زمان خود امام هادی(ع) این جریانها به وجود آمدند جای تعجب است که چرا الآن میلیونها میلیون، دهها میلیون علوی از اروپا تا ترکیه، تا سوریه، تا عراق، همه اینها، علوی هستند. پس از هزار و چندصدسال شما تعجب میکنید که آقا چرا این چیزها و از این عقاید و این حرفها بوده است؟ وقتی در زمان خود امام هادی و امام عسکری و امام زمان این اتفاقات افتاده، و در همان زمان برخی از نزدیکان ایشان حتی، خیانت کردند. امام هادی از درون بازداشتگاه میگفتند: فلانی فاسد و منحرف است. سپس فلانی را هم به اشتباه میگرفتند، امام میگفتند نه، این فلانی جزو اینها نیست. پس از هزار و چندصد سال معلوم است که این اتفاقات میافتد. الآن، علویهایی که الان نقش مهمی دارند، عرض کردم، یک چهارم، یک پنجم مردم ترکیه هستند. یک چهارم، یک پنجم مردم سوریه، در فلسطین هستند، در لبنان هستند، در اروپا میلیونها نفر از اینها تا قلب اروپا هستند.
الآن برخی از رهبرانشان گفتهاند در عقاید ما انحرافاتی به وجود آمده است، اما ما میگوییم علویها مسلماناند و اصول دین شما را قبول داریم و قرآن را کتاب خدا میدانیم، مخالف شرع نیستیم، نماز و روزه را قبول داریم، کسی را هم تکفیر نمیکنیم و... و احکام فقه شیعه را تا حدودی پذیرفتهاند. ما توحید، نبوت، معاد، عدل و امامت را قبول داریم، عقاید فقه شیعه را داریم، انسان را مختار میدانیم، نه مجبور و... یعنی اصلاحاتی کردهاند و سخنگویان رسمی پیدا کردهاند. بله، برخی از آنها این عقاید را داشتند و اکنون هم دارند، مثلاً معتقدند علی بن ابیطالب خداست که به زمین آمده است، مانند مسیح. یعنی اولوهیت در علی متجلی است. خدا و علی متحدند. برخی هم میگفتند شرع تمام شده است، چیزی نه واجب است نه حرام، همه چیز حلال است. شرع و شریعت نداریم، فقط معنویت کافی است. و آیات قرآن هم هیچکدام به معنای ظاهریاش نیست، همه معنای دیگری دارند که بزرگان ما میگویند. و قائل به تناسخ هستند که علی که رفته است، مثلاً دوباره در امام حسن(ع) حلول کرده است و... این عقاید حلول، تناسخ، شرک، وارد دیدگاههای برخی شد و متأسفانه اینها را به نام همه شیعه نوشتند. این را مخصوصاً کمی توضیح دادم زیرا یکی از اتهامات در سوریه این بود که میگفتند آنها علوی هستند و ایران هم طرفدار علویهاست و سنیهای که سوری هستند آنها سر کار نیایند! همین الان هم که آمدند درگیریها شروع شده است، اصلاً ایران به شیعه و سنی کاری ندارد، چه برسد به علوی. برای ایران و انقلاب اسلامی، سنی حماس و شیعه حزبالله تفاوتی ندارد. اصلاً ما به شیعه و سنی چه کار داریم؟ اینجا بحث عدل و ظلم است، بحث مستضعفین و مستکبرین است، بحث اسلام و استکبار است. ما نه به حزب بعث و نه به علوی بودنشان کاری نداشتیم.
برخی ایران را متهم کردند که این علویها هم ریشههای شیعی داشتند و ما میخواستیم که اینها بمانند، زیرا اینها خانوادههای علوی بودند، که این حرف بیهودهای بود، ما شیعیان با علویها یکی نیستیم. علویها ریشههای شیعی داشتند، بسیاری از کارها و حرفهایشان ربطی به تشیع نداشت.
در یک سال و اندی گذشته، با اینکه شهدای بزرگی تقدیم شدند، اما پیروزی بالای ۹۰ درصد به نفع جبهه مقاومت بود. یعنی اتفاقاتی افتاد که در ۱۰۰ سال گذشته اتفاق نیفتاده بود. از وقتی که اسرائیل تشکیل شده است، اینها اولین بار است که این اتفاقات دارد میافتد.
توجه داشته باشید در دورهای که داشتم عرض میکردم، هم پهلوی در ایران، آل سعود، این رژیمهای منطقه، شاه حسین، پادشاه اردن، مصر و جاهای دیگر، عراق، اینها همه حکومتهای دستنشانده انگلیس بودند، همان زمانی که عثمانی از هم پاشیده و ترکیه منهدم شده بود. آنها اشغال و سپس آدم خودشان، آتاتورک را، مصطفی کمال را که ضد دین، ضد حجاب و ضد همه چیز بود و الان قهرمان ملی ترکیه است، هنوز هم هست و حتی این حزب به اصطلاح اسلامگرای زیر سایه و عکس آتاتورک هنوز هم میگویند «ما وفاداریم». میگویند ما سکولار و اسلامگرا هستیم. آن وقت خلافت اسلامی را میخواهند، حتماً در عراق و سوریه باشد، در ترکیه لازم نیست، در عربستان نه، در اردن، در مصر، در قطر، امارات و... خلافت اسلامی نمیخواهند، فقط در عراق و سوریه که جبهه مقاومت بودند.
جریانهای مختلفی آنجا هستند که خودشان هم با یکدیگر مشکل دارند، اما برای گرفتن سوریه متحد بودند و پس از شاید ۳۰، ۴۰ سال تلاش، موفق شدند. اولین علت موفقیتشان این بود که ایران نیروهای خود را چند سال پیش از سوریه بیرون آورده بود، حزبالله، نیروهایش در سوریه دیگر نبودند و گروههای جهادی، عمدتاً توجهشان به مسئله اسرائیل و فلسطین معطوف بود. ضعفهای خود حکومت سوریه، اساساً حزب بعث سوریه هم یک حکومت سکولار با گرایش چپ سوسیالیستی و قومیتگرای عرب ناسیونالیستی بود. سه- چهارتا کشور عربی، پیش از انقلاب ما و در دهه اول انقلاب، کشورهای عربی انقلابی محسوب میشدند، یعنی اول جمال عبدالناصر، سپس دیگران، حافظ اسد، عراق، قذافی، پیش از او لیبی، اینها همه به عنوان اینکه حساب کار جمال عبدالناصر در مصر را کپی بزنند که افسران انقلابی کودتا کردند و رژیم سلطنت وابسته به انگلیس را سرنگون کردند. همین کار در عراق، سوریه، لیبی و... شد، همه اینها حکومتهای سلطنتی بودند که غربیها از جنگ جهانی اول و دوم به جا گذاشته بودند. اینها با سه- چهار کودتای انقلابی، این حکومتها را سرنگون کردند. اینها بیشتر گرایش به شوروی روسیه کمونیستی داشتند که جبهه مخالف غرب بود، سرمایهداری غرب بود اما کمونیست نبودند، علیه مذهب حرف نمیزدند، گاهی هم اجمالاً کارهای مذهبی میکردند، اما مذهبی نبودند. در حزب بعث عراق کودتا کردند و شاخه صدام را سر کار آوردند. آن شاخه دیگر بعثیها که با سوریها بهتر بود و ضد اسرائیلی بود قبلش چپهای آن طرفی، پیش از آن عبدالکریم قاسم، پیش از او کسی که عضو حزب بعث نبود، اما آنها علیه سلطنت انگلیسی عراق کودتا کرده بودند، منتهی با دو سه کودتای پشت سر هم، این افسران انقلابی بهاصطلاح چپ را از بین بردند و حکومت به دست احمد حسن البکر رسید. سپس انقلاب در ایران پیروز شد و صدام کودتا کرد و همان شعارهای آنها را میداد، اما علیه ما و علیه جبهه مقاومت و علیه ایران و علیه سوریه عمل میکرد. قذافی هم اول انقلابی بود، به ما کمک میکرد، ضد آمریکایی و ضد اسرائیلی بود. بعداً البته جاهطلب و مسائل شخصی داشت، از این جهات مانند صدام بود. اینها با هم رقابت داشتند که چه کسی، جمال عبدالناصر را مثلاً... بین خود اینها در عراق، لیبی، یمن، سوریه رقابت بود، قذافی آخرش دیگر برید و رسماً خیانت کرد، اسرائیل را به رسمیت شناخت. اول با صدام مخالف و با ما بود، سپس طرفدار صدام و با او شد، اول در جنگ به ما موشک میداد، گفته بود به شرطی که یک موشک هم به عربستان بزنید که اینها گفتند باشد حالا ببینیم ولی بعداً نزدند و موشکهایش را جمع کرد و رفت! آدمی که ضد اینها بود، ضد ما شد. برای صدام مجلس ختم گرفت، دخترش وکیل صدام شد. گفت «اسراطین» درست کنیم، هم اسرائیل باشد، هم فلسطین؛ و کارهای خلبازی! و هر چه آمریکاییها، انگلیسیها، فرانسویها و غربیها خواستند انجام داد. با اینکه اول خیلی انقلابی و تندرو بود، خود را رهبر انقلابی جهان عرب، ناسیونالیسم عربی و ضد صهیونیستی میدانست، اما آخر کار به ابتذال کشید و تسلیم شد و همه چیز را واگذار کرد و آخرش دیدید با او چه کردند. عراق هم صدام بود، در این وسط، مصر هم که پس از جمال عبدالناصر، آمریکاییها، انگلیسیها و اسرائیلیها آنجا را گرفتند و دوباره در آنجا مستقر شدند. سادات که از افسران نزدیک عبدالناصر بود و قبلاً با اسرائیل جنگیده بود، به این شرط سر کار آوردند که خیانت کند و کرد. اسرائیل را به رسمیت شناخت. دیگر هیچ کشور عربی علیه اسرائیل نبود، به جز سوریه. همه تسلیم شده بودند.
در مصر و در همه کشورهای عربی، جنبش ایجاد حکومت اسلامی تحت تأثیر انقلاب ما آغاز شد. یعنی در مصر، جوانها ۴۰ سال پیش به خیابانها ریختند. دانشجوها با عکس امام، میگفتند ما مانند ایران در مصر حکومت اسلامی میخواهیم، خالد اسلامبولی، سادات را که کشت، گفت ما میخواهیم کاری را که خمینی در ایران کرد، بکنیم. در تونس، دانشجوها با عکس امام بیرون آمدند. بورقیبه، رئیسجمهور سکولار دستنشانده فرانسه و غرب بود. عکس امام را جلوی دوربین آورد و گفت این آشوبهایی که در کشورهای مختلف از جمله در تونس رخ میدهد، اینها کار ایران و کار عجمها و فارسها و شیعه است. اینها میخواهند کشورهای عربی را به هم بریزند. همه جا به هم ریخت. در عراق جنبش مردم شروع شد و میگفتند اولین کشوری که حکومتش سقوط میکند، عراق است و به همین دلیل هم جنگ را شروع کردند که هم در داخل سرکوب کنند و هم بقیه همه از صدام حمایت کنند. زیرا کسی به اندازه او دیوانه نبود که جرأت کند با ایران درگیر شود. در پایان جنگ هم گفت من به نمایندگی از همه رژیمهای شما با ایران جنگیدم، حالا به من چند میلیارد به من پول قرض دادید، جنگ تمام شده، قرضهایتان را میخواهید؟ که دید چیزی از ایران به دست نیاورده است، منهدم شده است، نه پاسخی برای مردم خود و نه برای دنیا دارد. هیچی. که بعد دیگر یک مرتبه صدام انقلابی و مذهبی شد. روی پرچم عراق نوشت: «الله اکبر» و به عربستان، کویت و اسرائیل چند موشک زد. هشت سال به ما حمله میکرد، شکست خورد، حالا یک مرتبه انقلابی شد و گفت ما با ایران از این به بعد با هم هستیم! صد و خوردهای از هواپیماهایش را به اینجا فرستاد که آنها را نزنند. یک عده هم در ایران گفتند این هم مانند خالد بن ولید است که زمانی با اسلام جنگید، سپس به نفع اسلام شد! صدام، خالد بن ولید است، ما باید برویم با عراق و صدام متحد شویم و علیه آمریکا، عربستان بجنگیم. یعنی اینقدر ساده بودند و فکر میکردند. همه اینها یک بازی بود.
از همانجا، عدهای از افکار عمومی در جهان اسلام، از جمله عربها، واقعاً فکر کردند که صدام انقلابی شده است. زیرا میگفتند هیچ کشور عربی جرأت نمیکند به اسرائیل موشک بزند اما صدام زد. در حالی که تو هشت سال داشتی با جبهه مقاومت میجنگیدی، حالا که از این طرف مانده و از آن طرف رانده شدهای، آمریکا هم میخواستند او را پس از قضیه کویت بردارند، به او گفتند ما تا الآن به این دلیل تو را تحمل میکردیم که علیه ایران و علیه سوریه بودی، حالا که رم کردی که نه! آمدند او را بردارند دیدند عراق دارد بهم میریزد. بعد به این جمعبندی رسیدند – آن زمان جنگ اول خلیج فارس زمان بوش پدر - که نه، صدام حالا که ضعیف و تسلیم شده است، او را نگه داریم، زیرا اگر صدام سقوط کند، عراق به دست انقلاب اسلامی میافتد و نمیگذاریم این اتفاق بیفتد، که او را نگه داشتند و بعد از آن به کربلا، نجف آمد که مردم همه قیام کردند، هم کردها و هم شیعیان، که پس از آن، آمریکا چراغ سبز نشان داد و گفت باش، فعلاً با تو کاری نداریم، به شرطی که همکاری کنی، حمله کرد و قتلعامهای عظیمی کرد و ۱۰- ۱۲ سال دیگر صدام بود و باز ماهیت خود را آنجا نشان داد که من را نگه دارید و به من کمک کنید، من جلوی اینها را میگیرم، و الا انقلاب اینها کل منطقه را میگیرند، تمام این حکومتها در خطرند. همین که به ایران گفته بود بیایید با هم علیه آمریکا بجنگیم، باز به آمریکا گفت من را نگه دارید بگذارید بمانم، آنها هم گفتند ما میخواهیم تو را نگه داریم، اما این عراقیها نمیگذارند، آنها خطرناک هستند، ما چارهای نداریم که شما را به اینها تحویل بدهیم! زیرا آمریکا نمیخواست که اعدام شود.
نیروهای انقلاب اسلامی، شاگردان شهید صدر، صدام را کشتند و اعدامش کردند. تنها حکومت عربی که به فلسطین خیانت نکرده و تسلیم نشده، سوریه بوده است و به اسرائیل نچسبیده است.
نکته دیگر این که، سوریه از پیش از انقلاب، یکی از پناهگاههای مبارزان ایرانی بود، هم مذهبیها و هم کمونیستها در ایران، آنهایی که تحت تعقیب بودند، جایی که امنیت داشته باشند، به سوریه و لبنان میرفتند، آنجا با فلسطینیها آموزش چریکی میدیدند و به ایران بازمیگشتند تا با شاه مبارزه کنند. این هم یک نکته دیگر درباره سوریه.
پس، یکی تنها حکومت عربی که خیانت نکرده است و دوم اینکه از پیش از انقلاب به مبارزان کمک میکرده است، سوریه است. بقیه حکومتهای عربی همه با شاه و ساواک بودند، با سازمان سیا کار میکردند و با اسرائیل بودند.
نکته سوم، هنگامی که جنگ شد تنها حکومت عربی که از ابتدا تا انتها به ما کمک کرد، سوریه بود. بقیه، همه از صدام حمایت میکردند. عربستان، کویت، امارات، قطر، همه اینها میلیارد میلیارد پول به صدام میدادند که انقلاب ما را سرکوب کند، زیرا همه در خطر بودند. فقط لیبی، قذافی، چند سالی به ما کمک کرد که او هم به آن سو رفت. کسی که تا پایان، در تمام دوران جنگ با ما بود، سوریه بود. نفت عراق، صدام را قطع کرد، با اینکه هر دویشان حزب بعث بودند. در برابر آنها ایستاد. یک یدو بار درگیری بین عراق و سوریه پیش آمد، سپس صدام میگفت جنگ عرب و عجم است، جنگ قادسیه است. سوریه میگفت نه، ما هم عرب هستیم، جنگ عرب و عجم نیست، جنگ انقلاب و صهیونیزم و امپریالیزم است. ما موشک نداشتیم، فقط سوریه به ما موشک میداد و ما کلاً در جنگ فقط موشک میخوردیم، دائم به ما موشک میزدند، مردم شعار میدادند که موشک جواب موشک، ولی در واقع موشکی نداشتیم که بزنیم. فقط شعارش را میدادیم، ولی سوریه در این قضیه با ما کمک کرد.
همین شهید تهرانیمقدم، اول از همان طریق موشکها را گرفتند و مهندسی معکوس کردند تا کمکم خودشان بسازند، تا الان که از قدرتهای اول موشکی جهان شدهایم. اگر این موشکها نبود، به شما میگفتم که با ما چه میکردند. بدون کمک سوریه، این موشکهایی که هزار هزار در همین یکی دو سال پیش خورد، هنوز هم دارند میزنند، اصلاً امکان اینها نبود. آن موقع مردم عادی فقط با سنگ؛ اینها هم ترور، بمباران، تجاوز، تهدید و... در دست فلسطینیها سنگ بود و بعد سنگ جای خودش را به موشک داد، خب این کار انقلاب اسلامی بود. نقطه اتصال ما با لبنان و فلسطین فقط سوریه بود، بقیه که همه نوکران آمریکا و متحدان آنها و اسرائیل بودند. برخی علنی و شدید با ما مخالف بودند. فقط سوریه با ما بود. حزبالله تشکیل شد، حماس تشکیل شد، سلاح و موشک رفت، آموزش دادند و این جبهه مقاومت تشکیل شد.
پس اینکه ما چرا با سوریه بودیم؟ چرا دفاع میکردیم؟ که سوریه به دست جریانهای تکفیری و جریانهای آمریکایی و اسرائیلی نیفتد، علتش این بود. و الا نه از نظر ایدئولوژی، ما با سوریه قرابتی داشتیم. ما نه قومیتگرا و عرب و عجم داریم، نه چپ و راست را قبول داریم، نه حکومت سکولار را قبول داریم. لذا ایدئولوژی حزب بعث، چه حزب بعث عراق و چه حزب بعث سوریه، هیچ نسبتی با ایدئولوژی انقلاب اسلامی نداشت. هدف اصلی، حفظ حکومت سوریه و اسد به هیچ وجه نبوده.
آیا رژیم سوریه دموکراتیک و کاملاً مردمی بود؟ هیچ حکومت عربیای مردمی نبوده و نیست. تازه از بقیهشان، اگر بهتر نبودند، بدتر هم نبودند. بقیه، دموکراسی در کشورهای عربی، فرق جعبه صندوق رأی را با جعبه میوه نمیدانند. نمیدانند این جعبه با آن جعبه چه فرقی دارد، اصلاً در هیچ کدام اینها انتخابات معنایی ندارد. برخی از آنها هم چند انتخابات محدود تشریفاتی داشتند.
پس، آیا حکومت سوریه اسلامی بوده است؟ نه. کدام حکومت عربی اسلامی بوده است؟ همه دستنشانده، نوکر آمریکا یا انگلیس هستند. در آن زمان که شوروی، کمونیستی، روسیه، بود، آن زمان هم لیبی و یکی از یمنها، زیرا یمن شمالی و جنوبی بود، یکیشان متعلق به آمریکاییها و یکیشان دست شوروی بود. آن زمان یمن چپ، عراق، سوریه، لیبی و گاهی هم یک دو کشور دیگر واقعاً در بلوک شرق بودند و با روسها، کمونیستها، کار میکردند. شعار امام و انقلاب این بود: «نه شرقی، نه غربی». نمیگفت: «نه غرب، نه شرق». میگفت: «نه غربی، نه شرقی». نمیگفت غرب و شرق از بین بروند یا رابطهای نداشته باشیم، نه، اما ما نباید تحت سلطه غرب یا شرق باشیم. ما مستقل هستیم، اما باید با غرب و شرق رابطه درست داشته باشیم، رابطه نادرست، نه.
پس ما با سوریه نه از لحاظ ایدئولوژیک و نه از لحاظ مبنایی، مکتبی، مذهبی، دینی، هیچ اشتراکی نداشتیم. به چه دلایلی با اینها کار میکردیم؟ در ۱۰ سال گذشته، قبلاً اسرائیلیها میخواستند آن را سرنگون کنند، نمیتوانستند، در این ۱۲ سال اخیر هم، تحت عنوان بهار عربی، همه کشورهای دیگر را سرکوب کردند و اسلحه برنداشتند، اما سوریه و عراق، چون در جبهه مقاومت بودند، به سرعت انتقادات به خشونت مسلحانه و خرابکاری و تخریب و بعد هم داعش، سر بریدنها و... آمدند دو سوم عراق را گرفتند و داشتند میگرفتند، تمام شد اصلاً. حکومت سوریه ۱۲ سال پیش باید سرنگون میشد. یعنی سرنگون شد. این را به شما بگویم، تنها کشور عربی که هنوز تسلیم نشده بود، سوریه بود. اسرائیل هم بود. ناتو، آمریکا، انگلیس و همه اینها، در ۱۲، ۱۳ سالی که از وقتی که سوریه و عراق را گرفتند، کنار ریاستجمهوری، یعنی بشار اسد آمدند، آن موقع شهید سلیمانی گفت صدای تیراندازی و شعارهای تکفیریها به کوچه کناری دفتر رئیسجمهور رسیده بود، تمام شده بود. یعنی حتی ایشان گفته بود حکومت سوریه به دست آمریکاییها و همین تکفیریها و اینها میافتد، ما اگر بشود، سوریه را میخواهند تجزیه کنند، اگر بشود یک راه وصلی با لبنان و فلسطین داشته باشیم و اینجا را نگه داریم، باز هم خوب است و الّا سوریه را بطور کامل نمیشود نگه داشت. زیرا اینجا یک جنگ جهانی است و میلیاردها پول، شبکهها، سازماندهی و... میدانید، دهها هزار نیرو از خارج وارد سوریه شد. دهها هزار نیرو از ۸۰ کشور جهان آوردند. برخی از اینها مزدور بودند، برخی نیروهای اطلاعاتی و افسران ارتشهای کشورهای مختلف بودند. برخی هم جوانان مسلمانی بودند که فریب اینها را میخوردند، همینهایی که عملیاتهای انتحاری و خلافت اسلامی و از این حرفها میگفتند. به آنها گفته بودند آن طرف علویها هستند که مشرک و بیدین هستند، رافضیها هستند، شیعه و فارس هستند و این طرف هم آمریکا و اسرائیل و آمریکا هستند. ایران و شیعه، اینها با هم میخواهند ما سنیها و شما را از بین ببرند! برخی از آنها هم که در صحنه میجنگیدند فلان. برخی هم اصلاً نماز نمیخواندند، عرق میخوردند و اللهاکبر هم میگفتند! اما برخی نه، جوانان مسلمان بودند که در این مسیر میآیند و عوض ای که علیه اسرائیل و آمریکا عملیات استشهادی انجام دهند، علیه مسلمانان، علیه مردم، در مسجد، حسینه و... عملیات انتحاری میکردند. قربانیان وهابیت و قربانیان جوانان مسلمان بیبصیرت و نادانی که قربانی جنگ رسانهای دشمن شدند. همیشه از این تیپها بودند. یعنی میآمدند بچههای خانوادههای مذهبی را شکار میکردند و به این اسم که اسلام درست این است، و آن اسلام آخوندی است و آن اسلام فلان است و... گرایشهای چپی، مارکسیستی، و با این توجیهات، اینها را به جان هم میانداختند. چگونه ابن ملجم که سرباز علی بوده، عملیات انتحاری میکند و علی(ع) را میزند؟ میگویند یک دشمن اصلی اسلام علی است! این مسئله بوده و الآن هم هست. حالا اداهای اللکه اکبر و اسلام و... جلوی دوربینها دارند اما اکثرشان اصلاً اینکاره نیستند که دومن ریش گذاشتهاند و موهایشان تا اینجاست و اللهاکبر میگوید! تا سه ماه پیش با دوست دخترش در دیسکو عرقخوری میکرده، حالا آمده اینجا جهاد نکاح و رقص و... حالا میگوید اللهاکبر! برخی از جوانان مسلمان فریب خوردند. واقعاً نگاهشان به شیعه، به ایران، به منطقه و... بازی خوردند اطلاع ندارند و اگر بتوانیم با اینها دو جلسه صحبت کنیم، بسیاری از آنها این طرف میآیند. اما نمیشود، اینها را ایزوله کردند و نمیگذارند! اصلاً برخی از اینها را از بچگی اینگونه تربیت کردهاند. حتی رهبری هم گفته بودند با این افراد، با این جوانان مسلمان که فریب خوردهاند، تا میتوانید از اینها کشتار و تلفات نگیرید، دفاع کنید. اما آن جریانهایی که با دشمن رسمی هستند حساب آنها جداست. نگاههای برخی از آنها هم نادرست است. اینها مثلاً بنیامیه را اهلبیت میدانند! یک علتش هم این است که از همان اول سوریه به دست امویها فتح شد. یعنی در زمان خلیفه اول و دوم، همین معاویه، خالد بن ولید، برادر معاویه، عمرو عاص، اینها آنجا را گرفتند، با رومیها جنگیدند و این نگاهی که ما به اینها داریم که تا آخرین لحظه با پیامبر جنگیدند، سپس که شکست خوردند و مکه فتح شد، مجبور شدند و گفتند مسلمانیم، اما در واقع نبودند و همان قدرتطلبیهای پیش از اسلام را این دفعه به نام اسلام انجام دادند تا بالاخره کل خلافت و حکومت اسلامی را در زمان معاویه به دست گرفتند. این نگاه را آنها ندارند، آنها در ذهنشان این است که اسلام را همین عمرو عاص و معاویه به اینجا آوردهاند و لذا الآن هم بخشی از اینها بنیامیه را نماد اسلام میدانند. اسرائیل، کارهایی که پس از شکست خود در غزه و لبنان داشت که بزرگترین شکست تاریخی اینهاست، که نه آبرویی برایشان در دنیا باقی ماند، نه اقتصاد، نه اقتدار، نه نظامی، شکست کامل خوردند. یک مرتبه این خنجر از پشت آمد و سوریه به دست آنها افتاد. البته فعلاً؛ اینها ادامه پیدا نمیکند. در سوریه ماجراهایی در جریان است. ۷۲ مملکت آنجا هستند و دیدید اسرائیل ظرف دو هفته کل تانکها، هواپیماها و پایگاههای ارتش سوریه را، هزاران تانک و هواپیما را زد. دیروز فیلمی دیدم که زیرش نوشته بود بمب نیمههستهای بوده که در طرطوس زدند، زیرا همه چیز آنجا ذوب شده بود. آنها با خودشان میگویند این حساب و کتاب ندارد، یک مرتبه جبهه مقاومت آمد و سوریه را گرفت. این بار دیگر چیزی به نام ارتش سوریه نباشد که در 40- ۵۰ سال گذشته همیشه ما از تانکها، هواپیماها و موشکهای سوریه نگران بودهایم. دیگر اینها چیزی ندارند، حال هر که میخواهد، بیاید، دیگر آنجا ارتش و سلاح سنگینی وجود ندارد. اگر هم به دست کسانی که با اسرائیل دوست هستند، بیفتد که افتاده است، اسلحه میخواهند چه کار؟ اگر همان موقع هم این جریان اسلامگرا سر کار میآمدند، آنها که در صحنه نبودند، همین عربستان، قطر، امارات و... پشت پرده آمریکا، انگلیس، اینها سر کار میآمدند و سوریه، همان میشد که الآن شد. البته این موقتی است، اوضاع اینگونه نمیماند.
السلام علیکم و رحمة الله و برکاته
هشتگهای موضوعی