شبکه چهار - 14 دی 1403

معناشناسی «تکامل اخلاقی» (ارزش‌ها چگونه معقول می‌شوند؟)

بزرگداشت مرحوم آیه الله مصباح، فیلسوف اخلاق و «منطق اخلاقی زیستن» - ۱۳۹۹

بسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیم

در تبیین نظریه آیت‌الله مصباح در جهت فلسفی کردن اخلاق یا توضیح مبانی فلسفی اخلاق اسلامی، نکاتی را عرض می‌کنم. ارتباط بُعد انسانی یک عمل ارادی با یک فعل جسمانی و فیزیکی از طریق اراده انسان و اراده فاعل صورت می‌گیرد. شخص فاعل و عامل، بسته به اینکه اراده اصلی او به چه چیزی تعلق گرفته، یعنی آزادانه و آگاهانه کدام را هدف خود قرار داده و بعد به دنبال ابزار و وسایل و مقدمات آن رفته که آن‌ها اهداف درجه ۲ و ۳ و ۴ و اهداف ابزاری هستند و اهداف مقدماتی یا متوسطه هستند.آن اراده اصلی، هدف اولیه که قرار است نتیجه کل آن مقدمات باشد، یعنی به لحاظ تصور فاعل و تصدیق او در ذهن و اراده او، اولین اراده و هدف اصلی و هدف اول است. به لحاظ تحقق خارجی باید آخر و نهایی باشد؛ یعنی نتیجه نهایی باید همان باشد. نتیجه نهایی که باعث انگیزه و اراده در شخص فاعل شده چیست و به کدام‌یک از مراتب نفس و کدام بُعد از ابعاد انسان و به کدام استعداد از استعدادهای انسان ارتباط دارد؟ به حیوانیت ما مربوط است، به غرایز ما، فقط به ادراکات حسی و تجربیات حسی ما محدود است، به همین نیازهای طبیعی مادی، یا قلمرو خیال و اهدافی است که ممکن است محسوس مادی نباشند اما، یعنی مثل ریاست، محبوبیت و حب غلبه و از این قبیل، یا اینکه نه، مربوط به سطح عالی و متعالی انسانیت انسان است که عبارت است از همین بُعد عقلی که به ارزش‌های اخلاقی معنا و قدسیت می‌بخشد. از اینجاست که تأثیر عمل معلوم می‌شود. ممکن است دو نفر در ظاهر یک عمل واحدی را انجام بدهند ولی دو انگیزه، یعنی دو هدف را اراده کرده باشند. ممکن است دو نفر با یک انگیزه دو عمل جداگانه و متفاوت را انجام داده باشند. ممکن است یک نفر با چند انگیزه، به شکل علی‌البدل یک عمل را انجام بدهد؛ یعنی یک عمل را یک روز با یک هدف و منظوری و روز دیگری یا لحظه دیگری همان عمل را با یک انگیزه و هدف و نیت و اراده دیگری انجام بدهد. همین‌طور یک عمل چندین انگیزه در طول هم دارد و می‌تواند داشته باشد و عملا هم دارد. یکی آن هدف اصلی که انگیزه اولیه است، در واقع ارزش یک عمل را تعیین و به آن ارزش می‌دهد یا ارزش او را می‌گیرد. میزان ارزش آن را تعیین می‌کند. این همان انگیزه اصلی است که انگیزه اولیه است که اول آن توسط فاعل تصور و تصدیق و اول آن اراده شده، آن اول و اصیل بوده، گرچه به لحاظ تحقق بیرونی و وقوع زمانی و تاریخی و خارجی، آن قاعدتاً نتیجه کل آن اهداف و مقدمات میانه و آخرین هدف می‌شود و بعد از همه اهداف میانی محقق می‌شود. آخرین هدف در تحقق خارجی و اولین هدف در تحقق ذهنی است و همان است که ابتدا هدف گرفته می‌شود و بعد دنبال ابزار و مقدمات آن می‌گردیم، آن است که ارزش عمل و ارزش عامل، انسان عامل را تعیین می‌کند. همان است که نفس ما اصالتاً اول به آن توجه کرده که دیگر بقیه کارهایی که کردیم، اداهایی که درآوردیم، انگیزه‌های بعدی که به وجود آمد، برای بوده که به او برسیم و در شعاع او پیدا شویم. همین اولیه که اصلی است، تعیین‌کننده است و این است که باعث شده نفس ما به یک عملی متوجه شود و بعد سراغ مقدمات آن برود. حالا به فعالیت سیاسی، علمی، دینی، اقتصادی، همه این‌ها را می‌کند برای این که از طریق این‌ها به آن هدف اصلی برسد. آن ‌وقت چون آن انگیزه اولیه، آن اراده اصلی است که هویت عمل ما می‌شود و به عمل ما هویت اخلاقی می‌دهد و شناسنامه عمل ما و شناسنامه خود ما می‌شود، چون اصالتاً دنبال آن بودیم. فرض کنید بنده می‌خواهم مشهور شوم، می‌خواهم محبوب شوم، می‌خواهم رای بیاورم یا می‌خواهم ثروتمند یا قدرتمند شوم. بعد می‌بینم در یک شرایطی، در یک موقعیتی از طریق مثلاً درس توحید، درس اخلاق می‌توانم این موقعیت را به دست بیاورم. به ‌خاطر آن هدف دنیوی، هدف حیوانی، سراغ یک عمل به ظاهر انسانی می‌آیم، یک عملی که خودش عمل صالح حساب می‌شود. اما من عامل، آدم صالحی نیستم. حالا اینکه بزرگان ما فرموده‌اند اگر درس توحید هم بدهید، درس اخلاق هم بدهید، تدریس قرآن کنید، درس فقه هم بدهید اما هدف اولیه و اصلی، انگیزه اصلی‌تان، اهداف و امیال حیوانی است، برتری‌طلبی است، کسب موقعیت‌های مادی یا حسی یا خیالی است، کل ارزش این عمل، همین درس توحید، یک ارزش تابع آن میل حیوانی است و یک فعل انسانی نیست. یک عمل عقلانی، یک عمل الهی نیست، یک عمل حیوانی و مادی است. ارزش آن در حد ارزش همان هدف اصلی است که این کارها را به‌خاطر آن داریم می‌کنیم. مثلاً می‌خواهیم سیر شویم، می‌خواهیم مشهور شویم، می‌خواهیم، هر چیزی دیگری که دون شان انسان است و آن‌ها باید ابزار انسان باشند نه انسان ابزار باشد و آن‌ها هدف. این تعلیم انبیا و بزرگان فلسفه اسلامی و اخلاق به ماست که تمام انگیزه‌هایی که در طول هم قرار می‌گیرند و اَشکال مختلف عمل، ارزش همه‌شان به همان انگیزه اصلی و اولیه که مورد توجه نفس من قرار گرفت برمی‌گردد و این‌ها همه دیگر ابزار و مقدمات او هستند و خودشان مستقلاً دیگر ارزش‌گذاری نمی‌شوند، چون همه برای آن هدف هستند. اگر فعل انسان، فعل اختیاری است، یعنی یک عملی از سر آزادی و آگاهی و هدف‌گیری صورت گرفته، آن قابل ارزش‌گذاری اخلاقی هست. اما ارزش اخلاقی آن به این بستگی دارد که آن فعل در اینکه انسان به هدف خلقت خود وبه کمال حقیقی که متناسب با شان انسان است برساند چه تأثیری می‌گذارد؛ یعنی او را، هر عملی که در خلیفة الله کردن انسان موثر باشد، به همان اندازه ارزش اخلاقی دارد. این جمله در این دیدگاه خیلی جمله مهم و کلیدی است. ما به چه معیاری به اعمال و افعال ارزش اخلاقی، نمره اخلاقی و نمره ارزشی می‌دهیم؟ به این معیار که چقدر به تکامل معنوی و عقلانی ما کمک کند یا مانع آن شود. به همین اندازه؛ یعنی هر عمل هرچه آن کمال و تکامل معنوی و عقلانی را بیشتر تامین بکند، ارزش اخلاقی بیشتری دارد. اگر نکند، ارزش اخلاقی ندارد. اگر بر ضد او عمل کند و ما را از این کمال عقب ببرد و دور کند، ارزش منفی پیدا می‌کند؛ یعنی ضد ارزش و غیر اخلاقی می‌شود. اگر هم هیچ اثری ندارد، در نقطه صفر است، ارزش صفر دارد؛ یعنی به لحاظ اخلاقی این عمل خنثی است. نه ما را کامل‌تر کرد نه ناقص‌تر. فقط فرصت ما را هدر داد و درجا زدیم. یعنی ضرر مستقلی دیگر هم به ما نزده باشد اما فرصت و وقت محدود ما را در این عالم برای تکامل از ما گرفته است.

اصل دیگری که به ‌عنوان جمع‌بندی این نظریه اخلاقی قابل توجه است، این است که حالا که روشن شد ارزش هر عمل به تأثیر آن در کمال نفس و روح انسانی، ارتقای انسانیت در انسان بستگی دارد، بنابراین میزان ارزش هر عمل به نوع تأثیر و مقدار تأثیر آن در این هدف بستگی دارد. هدف نهایی چیست؟ آنچه از آن به کمال مطلق تعبیر می‌شود. نزدیک شدن به او، کامل‌تر شدن، یعنی نزدیک‌تر شدن به خداوند، تقرب به خداوند که این تقرب منشأ و معیار همه ارزش‌هاست. دور شدن از خدا، ضد تکامل و نقص است. نزدیک شدن به خدا تکامل است. عالی‌ترین ارزش و پست‌ترین ارزش و همین‌طور آن چیزی که ارزشی ندارد، نه منفی نه مثبت، و به لحاظ اخلاقی ارزش صفر و خنثی است. معیار همه این‌ها این شد که هر عمل آگاهانه و آزادانه‌ای که ما را به خداوند نزدیک‌تر کند، ارزش اخلاقی آن عمل بیشتر است. هرچه نکند، کمتر. اگر ما را از خداوند، از کمال مطلق دورتر کند، ضد ارزش است و ارزش منفی دارد. البته ایشان توضیح داده‌اند که منظور از نزدیک شدن و دور شدن از خدا و به خدا دقیقاً چیست. این قرب و بُعد، نزدیکی و دوری که نزدیکی و دوری مکانی و زمانی و این‌ها نیست که چون خداوند مکان و زمان و موقعیت خاص مادی ندارد. پس این نزدیک و دور شدن، یک نزدیک شدن و دور شدن مادی نیست بلکه معنوی است. به این معناست که هر عملی که صفات الهی را در ما بیشتر تقویت کند و اخلاق الهی را در ما تقویت کند، آن عمل ارزش اخلاقی بیشتری دارد و هر عملی که صفات رذیله، رذایل اخلاقی را در ما تقویت کند و سر ما را، سر انسان را به پایین و به ابعاد مادی خودش خم کند و او را در آن متوقف یا متوقل کند، به همان اندازه غیراخلاقی و ضد اخلاقی می‌شود.

بنابراین اگر میزان تأثیر عمل در تکامل نفس، معیار اخلاقی بودن عمل است، حتماً باید آن نقطه وصل فاعل و فعل، عامل و عمل را ببینیم چیست و کجاست. آن نقطه وصل، اراده انسان است؛ اینکه چه چیزی را و چرا اراده می‌کند؟ و این همان چیزی است که در اصطلاح ادبیات دینی ما به نام نیت یا انگیزه و هدف اصلی تعبیر می‌شود. نیت است که یک عمل را اخلاقی یا ضد اخلاقی می‌کند. این یک بُعد آن است. یک بُعد هم این است که آیا با هر نیت و انگیزه‌ای، با هر اراده‌ای و با هر هدفی می‌شود هر عملی انجام داد؟ نه. هر نیت با یک یا یکسری از افعال خاصی سنخیت و تناسب دارد و با بعضی از اعمال کاملا تخالف و تعارض دارد. به عبارت دیگر این‌طور نیست که نیت عامل که به فعل او ارزش اخلاقی می‌دهد و حسن و قبح فاعلی ایجاد می‌کند، آن تأثیر تامه دارد و نسبت به هر فعل و عملی لااقتضا باشد و حسن فاعلی و حسن فعلی ربطی به هم ندارند. نه. با هر نیتی نمی‌شود هر عملی کرد. شکل عمل، حجم عمل، مقدارش، کمیتش، کیفیتش، زمانش، مکانش، همه این‌ها حتماً با آن اراده اصلی، هدف‌گیری اصلی، آن نیت و انگیزه یک تناسبی دارد و به همان اندازه و به همان دلیل واجد ارزش اخلاقی می‌شود؛ یعنی به همان شکل، همان آن فعل می‌تواند واجد یک ارزش اخلاقی شود. اگر همان عمل با یک شکل دیگری انجام شود، فاقد ارزش اخلاقی می‌شود. مثلا اگر قصد بنده خدمت به خلق است برای خدا و بی‌ریا، می‌خواهم به یک انسان محروم کمک کنم، همین را به چند شکل می‌شود انجام داد. هر دویش کمک کردن است. یک پول، مالی را به او می‌دهید اما به چه شیوه، در چه زمان، کمیتش، کیفیتش، نوعش، ادبیاتش، این‌ها همه فرق می‌کند. اگر با «منّ و اذی» به تعبیر قرآن، یعنی منت گذاشتن، تحقیر کردن و آزار دادن طرف، توهین به او باشد، این هم انفاق هست اما ارزش اخلاقی ندارد. این انفاقی که خدا خواسته نیست، ایثار نیست. این حقه‌بازی است. اما اگر این کار با شیوه دیگری انجام شود، ارزش اخلاقی پیدا می‌کند. پس ارتباط ارزش اخلاقی با انگیزه و نیت این‌جوری روشن می‌شود که حالا هم فعل و هم فاعل باید هر دو حسن باشند؛ یعنی فعل، عمل صالح باشد، کار درستی باشد. جنایت و خیانت و تجاوز به دیگران نباشد و فاعل هم فاعل حسن و درستی باشد؛ یعنی حُسن فعل و حُسن فاعل هر دو باشد. عملی که با لیاقت و کمال انسان مناسب و متناسب باشد. آن عمل نباید ضد کمال انسان و در جهت عکس انسانیت باشد. از این طرف فاعل هم باید، فاعل فعل اخلاقی هم باید آن فعل و عمل را با انگیزه و هدف انسانی و الهی، هدف عقلانی انجام داده باشد تا این کمال این فعل به این نفس برسد. چون آن عمل خودش عمل صالحی است ولی چه زمانی در کمال من موثر است؟ وقتی که من هم آن فعل را با انگیزه صالح و با نیت درست انجام بدهم. آن عمل از طریق اراده من به من وصل و من را کامل یا ناقص می‌کند. بنابراین این نوع اراده و انگیزه من که نقطه وصل فعل و فاعل است، آن هم باید درست باشد. هدف، نیت، انگیزه باید درست باشد تا کمالی که در آن فعل هست به این فاعل برسد و نفس آن کامل شود والا من به دیگری کمک می‌کنم، فایده این عمل به آن شخص می‌رسد اما در من و به من کمالی ایجاد نمی‌کند و من را رشد نمی‌دهد و ممکن است منافع دنیوی محدودی داشته باشم، کلاه مردم را برداریم اما عملاً به من چیزی نرسید. من کامل‌تر نشدم. این است که هر دو شرط لازم است؛ یعنی، عرض شود که به تعبیری که علمای اخلاق دارند، حْسن و قبح در هم فعل و هم فاعل مهم است و این دوتا باید با هم ترکیب شوند تا ارزش اخلاقی، محصول این ازدواج فعل و فاعل باشد. فعل خوب، فاعل خوب. از اینجاست که ارزش اخلاقی با این ترکیب متولد می‌شود؛ یعنی هم صلاحیت فعل، فعل صالح، عمل صالح بما هو عمل، بما هو فعل جدا از فاعل؛ و هم صلاحیت فعل از جهت انگیزه فاعل، که به صلاحیت فاعل برمی‌گردد. این دوتا باید با هم باشند.

خلاصه به زبان ساده، من باید با نیت خوب یک عمل خوب با هدف‌گیری خوب انجام بدهم، این دوتا خوب که باشد، روی همدیگر این عمل ارزش اخلاقی پیدا می‌کند. چرا؟ چون نفس من را کامل و کامل‌تر می‌کند و من به خداوند نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوم. بنابراین اگر یک عملی، عمل صالح و خوبی است و حُسن فعلی دارد اما فاعل آن فعل را به نیت نادرست و بدی و انگیزه‌ای که مناسب شأن انسان و در جهت کمال انسان نیست انجام بدهد، حُسن فعلی و قبح فاعلی است. بنابراین فعل چون خودش حُسن دارد، برای دیگران فواید اجتماعی‌اش را دارد، مشکل آن‌ها را مثلا حل می‌کند. اما چون قبح فاعلی دارد، برای فاعل، آن عمل خیر برای خود تو خیر نیست، برای دیگران خیر هست چون عمل، عمل خوبی است اما برای تو خیر نیست. چون تو را کامل و کامل‌تر نمی‌کند، برای تو کمالی ایجاد نکرده است و تو را رشد نداده است. و بالعکس حالا از آن طرف، انگیزه درست الهی، انسانی، عقلانی، حُسن فاعلی باشد اما فعل نادرست، فعل غلط باشد، سوراخ دعا را گم کردی! هدف‌تان خدمت و خیر است اما صدمه زدی. شر رساندی. یک عمل فاسدی را انجام دادی. مثلاً فرض کنید با هدف عدالت‌خواهی بروی دزدی کنی! و از این قبیل. یا اصلاً نه، اصلاً عملی انجام ندهی؛ یعنی فاعل، فاعل خوبی است، انگیزه، انگیزه خوبی است، همیشه خیرخواه است اما از آن خیرخواهانی که هیچ‌ وقت عمل نمی‌کنند. از آن عدالت‌خواهانی که هیچ ‌وقت اقدام و عمل صالحی نمی‌کنند؛ یعنی هیچ عملی انجام نشود یا با نیت صالح و درست، عمل فاسد و غیرصالح انجام شود! این دوتا هم برای انسان کمالی ایجاد نمی‌کنند، بلکه ضرر هم می‌زنند. پس نیت خوب بدون عمل فایده‌ای ندارد. نیت خوب با عمل بد فایده‌ای ندارد. نیت بد با عمل خوب فایده ندارد؛ منظور این است که فایده اصلی ندارد؛ یعنی انسان را کامل و کامل‌تر نمی‌کند. عمل صالح، عامل و انسان صالح، نیت صالح، این دوتا باید با هم ترکیب شوند تا انسان را واقعا کامل کنند و رشد بدهند و کامل‌ترش بکنند و به تعبیر دینی به خداوند او را نزدیک‌تر بکنند. بی‌عملی هم بنابراین، ولو آدم خوبی باشد ولی بی‌عمل، رشد نمی‌کند. هر کمالی با هر فعلی سازگار نیست. کمال با فعلی که هم‌سنخ آن کمال و آن رشد باشد سازگار است، آن را اقتضاء می‌کند و آن را می‌طلبد.

اگر یک عمل هست که عمل صالح نیست؛ یعنی حسن فعلی ندارد، این عمل فاسد با نیت صالح و با فاعل صالح سازگار نیست، قابل جمع نیست. آدم درست، آدم خیرخواه که به دیگران نباید شر برساند و نمی‌رساند، مگر حالا استثنائا در مواردی اشتباه و خطا کند. آن خطا حسابش جداست. اما اگر یک عمل، فعل، فعل اخلاقی است و آگاهانه و بدون اشتباه، درست صورت بگیرد، ابتدا باید آن عامل، حسن فاعلی، هدف درستی داشته باشد و بعد باید حسن فعلی هم باشد؛ یعنی با عمل درستی این باطن درست را بروز بدهد و آن ‌وقت این تکامل‌بخش می‌شود. این ارزش اخلاقی پیدا می‌کند و انسان را به خداوند نزدیک می‌کند.

نکته دیگری که در این جمع‌بندی از این تبیین از فلسفه اخلاق آمده، این است که هرکدام از ارزش‌ها یک نصابی دارند. ما ممکن است اشراف نداشته باشیم و نمره و تأثیر تک‌تک ارزش‌ها را جداجدا در رشد و تکامل خودمان ندانیم. ما از کجا می‌دانیم همه تک‌تک افعال ما کدام‌شان در کدامیک از ابعاد و شئون انسان، چه فردی چه اجتماعی تأثیر دارد و چقدر تأثیر دارد؟ ما هیچ فرمول دقیق قطعی که همه ارزش‌ها در یک جدولی باشند و ما بفهمیم کدام ارزش چقدر تأثیر دارد در چه جهتی، ما نداریم و هرچه هم بیندیشیم عقل ما به آن نمی‌رسد، چون اصلا به همه ابعاد مسئله اشراف نداریم. به یک بخش‌هایی از آن داریم. همان مقدار هم عقل حجت و کمک است. اما برای جزئیات آن ما، عقل ما به کمک وحی احتیاج دارد و لذا حسن و قبح افعال و اعمال و اینکه چه اعمالی می‌توانند مناسب شما را رشد بدهند اگر هدف و انگیزه درستی داشته باشید، کدام اعمال حتی انگیزه درست هم داشته باشید تو را به رشد نمی‌رسانند و در جهت عکس تکامل تو هستند، کدام خوردنی‌ها، کدام آشامیدنی‌ها، کدام پوشیدنی‌ها، کدام رفتن‌ها و نرفتن‌ها، کدام گفتن‌ها، کدام کردن‌ها، کدام اعمال، این‌هاست که ما باید از طریق وحی، از طریق دین خدا، کتاب و سنت به دست بیاوریم که به کمک ما بیاید. البته اینجا آن حرف اشاعره را نمی‌زنیم که قبل از اینکه دین بگوید هیچ عملی نه خوب است نه بد است. نمی‌گوییم حسن و قبح واقعی و نفس‌الامری اعمال وجود ندارد و تابع قرارداد است، حالا یا قرارداد شرعی و شارع یا هر قرارداد دیگری. این را نمی‌گوییم. در مقام ثبوت، اعمال چه شریعت به ما بگوید چه نگوید، چه ما بفهمیم چه نفهمیم، اعمال و افعال بی‌جهت و خنثی نیستند. در واقع هر عملی در نفس ما یک اثری دارد. اما به لحاظ اثبات نه ثبوت، ما چون به میزان و نوع تأثیر این‌ها اشراف و اطلاع نداریم و راه اطلاع یافتن هم نداریم، عقلاً محتاج هستیم که به ما کمک بشود و این کمک از طریق وحی شده است. آن ‌وقت وحی، کتاب و سنت می‌آید برای ما توضیح می‌دهد که بین چه عملی با چه اثری چه رابطه واقعی و نفس‌الامری در ابدیت و آخرت هست؟ یعنی بین فعل و نتیجه‌ آن، بین عمل و تأثیر عمل در ما و در شخصیت ما یک رابطه واقعی و رابطه علّی و سببی است، اما بیان آن توسط دین صورت می‌گیرد.

بنابراین وحی و دین، این که چه عملی چه ارزشی دارد، یعنی در تکامل نفس ما برای ابدیت و در تقرب به خداوند چه تأثیری دارد، می‌آید معیارها و مصادیق را به ما کمک می‌کند که بشناسیم. ولی باز ما هستیم که باید با همین عقل بشناسیم. اما این نور می‌افکند و روشن می‌کند. بعد دارد یک رابطه واقعی را بیان می‌کند. همان‌طور که رابطه جوشیدن آب در ۱۰۰ درجه، حرارت ۱۰۰ درجه و نتیجه جوشش آب را ما با تجربه و با علوم تجربی باید به دست بیاوریم، مثلاً رابطه عمل "الف" و تأثیر "ب" را که چه عملی در نفس ما چه تأثیری دارد و ما را کامل یا ساقط می‌کند، عقل ما آن را هم در مقام اثبات و کشف، از طریق وحی و دین می‌فهمد و کشف می‌کند،. ولی آن رابطه واقعی است. همان‌طور که اگر ما به آن گزاره تجربی علم پیدا نکنیم ولی آن یک واقعیتی است و واقعاً آب در ۱۰۰ درجه می‌جوشد چه ما بفهمیم چه نفهمیم، اینجا هم همین‌طور است. این عمل "الف" اثر "ب" را دارد، عمل "ج" اثر "د" را دارد، چه ما بفهمیم چه نفهمیم. آن‌ وقت وحی می‌آید به عقل ما کمک می‌کند که ما بفهمیم که آقا یک بُعد آن هدف‌گیری و نیت توست که از این عمل یا آن عمل دنبال چه هستی. یک بُعد آن هم این است که آیا خود آن عمل، اعمال هرکدام چه ظرفیتی و چه اثری دارند؟ آن عمل مثل ماشینی است که شما پشت آن می‌نشینید. دوتا بحث است. شما با چه انگیزه‌ای پشت رول نشستی و رانندگی می‌کنی؟ این بُعد فاعلی آن است. دوم اینکه اصلا آن ماشین صلاحیت دارد؟ اصلا ماشین خراب است یا درست است؟ ماشین به کدام سمت دارد می‌رود؟ سوار کدام ماشین شدی؟ این به حسن و قبح فعل و فعلی برمی‌گردد. به عبارت دیگر رابطه هر فعل و عمل با اثر و نتیجه آن، یعنی تأثیر آن در انسان، در رشد یا سقوط انسان، قراردادی و جعلی نیست. این محصول حتی شریعت و وحی در مقام ثبوت نیست، بلکه در مقام کشف، در مقام اثبات است که ما بدون کمک وحی به آن رابطه واقعی عمل و نتیجه و تأثیر هر عمل در سرنوشت انسان بسیار مشکل یا با تردید می‌رسیم و رسیدن به مواردش هم اصلا محال است. نمی‌دانیم. باید خداوند به ما بگوید و گفته است.

اینجا روشن شود که چون اینجا از دو طرف یک مغالطه می‌شود. یکی تفکر خب اشعری است که می‌گوید اصلا چیزی به نام حسن و قبح واقعی تا قبل از جعل الهی و شارع وجود ندارد؛ یعنی تا قبل از اینکه خدا امر و نهی بکند، اصلا هیچ عملی هیچ اثری ندارد، نه خوب است نه بد است، نه مفید است نه مضر است. حسن و قبحی وجود ندارد. این حرف را ما قبول نداریم. یک حرف هم حرف جریان مقابل است که از آن طرف افراط می‌کند و می‌گوید اصلا حسن و قبح و تأثیر، نوع و کمّ و کیف تأثیر هر عمل در سعادت انسان، رشد انسان، تحقق انسانیت انسان به وحی و شرع هم نیازی ندارد. همه‌اش را خودمان با عقل و تجربه به دست می‌آوریم. این هم حرف کاملا نادرستی است و هیچ استدلالی پشت آن نیست که این انکار ضرورت بعثت انبیا و بی‌نیازی به دین و وحی است. اما آنچه که اینجا گفته شد، بر اساس مبنای تفکر اهل‌بیت(علیهم‌السلام) است و آن این بود که ما دوتا مقام داریم. یکی مقام واقع که واقعیت چیست. آنجا حرف اشعری نادرست است و این حرف درست است که هر عملی در رشد یا سقوط انسان اثری دارد.

اما مرحله دوم: ما از کجا بفهمیم چه عملی در رشد و سقوط انسان چه تأثیری دارد؟ اینجا بخشی از آن را با عقل می‌شود فهمید. بخشی‌اش را به سختی و با تردید می‌شود فهمید. بخشی را هم نمی‌شود فهمید. لذا برای درک این رابطه، نه برای ایجاد این رابطه، برای درک این رابطه، همان‌طور که در مفاهیم تجربی، ما به علم تجربی احتیاج داریم؛ یعنی تجربه کنیم تا بفهمیم، اینجا به علم وحیانی احتیاج داریم. یعنی مخاطب خداوند از طریق رسولانش قرار بگیریم و به ما در این قضیه کمک کند تا روشن شود.

بنابراین می‌بینید که اینکه هر عمل ارادی، هر فعل انسانی در تکامل انسان، در سعادت ما چه تأثیر مثبت یا منفی دارد، بسیار طیف گسترده و وسیع و متنوعی است و هم قالب عمل، هم خود فعل مهم است و هم محتوای عمل که نیت فاعل باشد. این دوتا با هم هر دو تأثیر دارند. اگر یک عملی به لحاظ خودش، عمل بما هو عمل، قبیح و حرام نیست، یعنی با قالب‌های شرعی مخالف نیست، یعنی آن عمل ذاتاً برای تکامل انسان ضرر ندارد، از آن طرف فاعل و عامل هم هدف‌گیری درست و حسن انجام داده باشند. فعل و فاعل هر دو خوب هستند. یعنی داری به مردم یک خدمت اجتماعی می‌کنی. هدف‌تان هم خدا و خدمت به خلق است. هدف‌تان یارگیری و رای جمع کردن و فریب افکار عمومی و مشهور و محبوب شدن و سلبریتی شدن و رئیس شدن و پولدار شدن و این چیزها نباشد. هدف‌تان دشمنی با حق و اولیاء حق نباشد که از یک طریق یک عمل مثبت می‌خواهی افکار عمومی را بازی بدهی و بر این‌ها به یک هدف توحیدی و الهی و یک هدف مقدس و بزرگی حمله کنی. با اعمال صالح برخورد ابزاری باشد. دنبال منافع مثلا شهوی و مادی خودم نباشم. انگیزه من مثلاً فراحیوانی باشد. اگر یک انسانی باشد که عمل او عمل صالح خدمت به مردم است، گسترش علم است، عدالت است، مبارزه با استبداد و استعمار، مبارزه با فقر، با جهل و... است و دارد به مردم یک خدمتی می‌کند. انگیزه و هدف او هم ضد دین و ضد خدا نیست. دشمنی با حق نیست. اصلاً کاری ندارد، بی‌طرف است، اصلاً به این قضیه توجهی ندارد. انگیزه او هم حیوانی و مادی نیست. نمی‌خواهد مثلا رئیس بقیه شود، مشهور شود، به پول، جان و مال و ناموس مردم نظر ندارد. واقعاً یک انگیزه‌ای دارد که حیوانی نیست اما الهی هم نیست. فرض کنید می‌گوید برای ارضای وجدان خودم، از باب انگیزه‌های عاطفی، انسان‌دوستی، دلسوزی برای مظلوم و محروم و از این قبیل است. اما به خدا و آخرت هم ایمان ندارد. یعنی یا کافر است یا مشرک است. اما ظالم نیست. فاسد و مفسد نیست. خادم مردم است و با حق عنادی هم ندارد. دارد عمل خیر انجام می‌دهد. بخشش دارد و خدا و آخرتی در کار نیست؛ یعنی انگیزه‌اش انگیزه الهی نیست. هدف او تقرب به خدا و تکامل معنوی و این‌ها، با آن تفسیر دینی و قرآنی نیست. اما دارد به مردم خدمت می‌کند. این عمل به لحاظ اخلاقی با این تفسیری که ما اینجا کردیم چه حکمی دارد؟ چون اینجادر این نظریه اخلاق گفته شد که معیار اخلاقی بودن عمل، میزان اثر آن در قرب و بعد به خداوند است؛ و چون این قرب و بعد مادی نیست، معنوی است، کاملا به اراده انسان بستگی دارد که آیا خدا را، کمال مطلق را اراده کرده یا نکرده است. کسی که به خدا و آخرت مومن نیست و مثلا مادی است، اما مبارز راه آزادی و عدالت و کار خیر و خدمت به محرومین است. اینکه خدا و تقرب به خدا و آن کمال را هدف نگرفته، چون اصلا نمی‌داند، نمی‌شناسد یا حتی قبول ندارد ولی البته نه از سر عناد، جاهل است، قبول ندارد. این عمل او آیا یک عمل اخلاقی است یا یک عمل ضد اخلاقی است؟

پاسخی که اینجا داده می‌شود بر اساس همین معیارهایی که گفته شد، این است که این عمل نه به آن معنا ضد ارزش است، نه به این معنا ارزشمند است. ارزش دارد حتما چون فعل، فعل صالح است، نیت و انگیزه هم انگیزه ظالمانه و مفسدانه نیست. ولو این که الهی هم نیست. این بی‌ارزش نیست. ارزشش هم به حد نصاب ارزش اخلاقی نزدیک می‌شود، چرا؟ ولی به آن نمی‌رسد. چرا نمی‌رسد؟ چون این عمل برای تو کمال و قرب به خداوند ایجاد نمی‌کند. چرا نمی‌کند؟ چون تو اصلاً آن را اراده نکردی. نیت تو این نبوده و اصلا قبول نداری. وقتی فاعل، نفس فاعل، در اراده یک عمل، خداوند را و آن کمال مطلق، کمال الهی را، هدف‌گیری نکرده، قصد او نزدیک شدن به آن نور مطلق نیست و هدف او این نیست که از او بهره‌مند شود، این طبیعی است که یک کمال ثابت متنابهی برای نفس ایجاد نمی‌کند، چون تو اصلا دنبال آن نبودی. چیزی که شما نخواستی و دنبال آن نبودی، اصلا قبولش نداشتی و به آن فکر نکردی، آن را هدف نگرفتی، آن نتیجه کار تو هم نخواهد بود. این از این جهت.

اما از این جهت که تفاوت آن با افراد فاسد و مفسد و ظالم چیست؟ دارد بالاخره خدمت می‌کند. تفاوت آن این است که این نفس خیلی به نصاب نزدیک شده؛ یعنی چون لجاجت و بدخواهی و خودخواهی و حیوان‌صفتی در آن ضعیف است و نیست یا به حد اقل ضعیف است، این خیلی نزدیک و آماده و مستعد می‌شود برای کمال الهی. برای نزدیک شدن به حق. برای بهره‌مند شدن از آن. این هست. یعنی برخلاف کسانی که عملشان هم عمل صالح نیست و فاسد و مفسد است، ظلم و گناه و فحشاست، او اصلا نه بالقوه نه بالفعل استعدادش را دارد. اما این چرا، این خیلی به مرز نزدیک شده، چون عناد ندارد. این با کمترین بهانه‌ای، بخششی، امکانی می‌تواند از یک بخشی و سطحی از رحمت الهی، حتما برخوردار شود و لذا ما در قرآن و سنت داریم که این فضایل اخلاقی را حتی اگر در یک آدم کافر و مشرک باشد، آن فضیلت را رذیلت نشمردند. آن را فضیلت دانستند و تحسین کردند. یک آدم مشرک، مادی است، کافر است. البته عناد ندارد، لجباز نیست، بی‌اطلاع است، ولی اهل سخاوت است. یا کریم است. یا شجاع است. بزدل و ترسو نیست. اهل تملق نیست، بی‌شخصیت نیست. این‌ها یک صفات فاضله است. این‌ها فضیلت اخلاقی است. اسلام این فضیلت را قبول دارد و تایید و تحسین می‌کند. اما آن شرک و کفر را تایید نمی‌کند. این چون مشرک و کافر است، به حد نصاب از آن مفهوم قرب و کمال و نجات نمی‌رسد. اما چون عادل است و ظالم نیست، کافر عادل و خادم خلق است، این روایاتی داریم که این‌ها ولو کافر و مشرک‌ هستند، اما این‌ها در قیامت اهل جهنم نیستند و عذاب نخواهند شد. گرچه به آن سعادت ابد و مقامات بهشتی دینداری مومنین صالح نخواهند رسید، اما این‌ها اهل شقاوت نیستند و به مرز سعادت هم نزدیک اند و خداوند می‌فرماید که ما این‌ها را در عوالم بعد از مرگ و قبل از قیامت، دوران عالم برزخ، به نحوی آن کمبودشان را جبران می‌کنیم، آن‌هایی که مریض نیستند. در آن فاصله، بر این تیپ آدم‌ها اموری خواهد گذشت که خودشان را آماده فضل الهی و رحمت الهی بشوند و می‌شوند. در باب کسانی که کافرند اما آدم صالح و خدمت‌گزار است که عدالت چطوری در مورد این‌ها رعایت می‌شود؟

ببینید، این تبیین یک تبیینی است که تقریباً مزیت تمام مکاتب اخلاقی دیگر را در مواردی مثل این مورد دارد و بیش از آن‌ها، اما نقاط ضعف و مشکلات آن‌ها را ندارد. مبنای آن هم جهان‌بینی اسلامی است، خداشناسی و انسان‌شناسی اسلامی است و تمام عقاید اسلامی، رد پا و اثرشان در این نظریه اخلاقی هست و دیده می‌شود، چون اگر نسبت‌شان با این معلوم نباشد که این دیدگاه، این نوع تفسیر از ارزش اخلاقی، زیر سوال می‌رود. ولی این فلسفه اخلاق با عقاید و جهان‌بینی، خداشناسی، معادشناسی، انسان‌شناسی، با همه آن‌ها کاملاً یک ارتباط و انسجام منطقی دارد و یک منطق روشنی دارد.

نکته دیگر در این جمع‌بندی، همان تعریف کمال نهایی بود که قرآن می‌فرماید که «تقرب الی الله». تقرب هم حالا آن حرف که بعضی از عرفا و صوفیان با تفسیرهای نادرست می‌زنند که «وصول الی الله» یا «اتحاد مع الله»، این‌ها نه، نیست. اما «سلوک الی الله»، «تقرب الی الله» چرا، با قرآن و سنت کاملا سازگار هست. یعنی چه نزدیک شدن به خدا، دور شدن از خدا؟ که می‌گویید این معنای تکامل یا سقوط است؟ اولاً که خداوند چون زمان و مکان ندارد، انسان با خداوند رابطه زمانی و مکانی ندارد. چون جسم نیست. پس این نزدیک و دوری به خدا و از خدا، زمان و مکان و ماده و مادی نیست. از آن طرف بگوییم پس یعنی مجازاً داریم می‌گوییم، یعنی یک اعتبار قراردادی تشریفاتی است. اصلا حقیقت ندارد. چرا حقیقت دارد. پس دور شدن از خدا و نزدیک شدن به خدا یک امر واقعی است که تکامل و سقوط انسان را معنا می‌کند و اعتباری و مجازی نیست. اما زمانی و مکانی هم نیست، مادی هم نیست. پس چیست؟ اینجا توضیح می‌دهند که این یک واقعیت است. فرض نیست و تکوینی و عینی است. در ذهن نیست. یک تعبیر زبانی نیست. یعنی این قراردادی نیست که ما بگوییم قرارداد کردیم که چه کسی با چه عملی چقدر به خدا نزدیک شد، نزدیک است یا دور شد و دور است. اگر آن باشد که باز همین اخلاق کاملا قراردادی می‌شود. حتی اخلاق اسلامی هم قراردادی می‌شود. نه. اینجا یک قرب و بعد واقعی تکوینی است. یک رابطه واقعی وجودی و تکوینی بین انسان و خداوند است. اگر این رابطه را هم درست نشناسیم باز مفهوم ارزش اخلاقی و فعل اخلاقی و عمل صالح باز درست دانسته نمی‌شود، چون اینجا نقطه‌ای است که ماده را به معنا تبدیل می‌کند. این رابطه تکوینی بین انسان و خدا چه نوع رابطه‌ای است؟ یک رابطه‌ای خداوند با همه موجودات عالم، هر چه که هست دارد. رابطه‌ای که حالا در فلسفه از آن به صدور و علیت تعبیر می‌کنند. یک رابطه تکوینی و قهری است که تمام موجودات و وجودات عالم، نه فقط انسان، همه، معلول و صادره از ناحیه خداوند و مخلوق خداوند هستند و خداوند هم به همه این‌ها احاطه دارد، احاطه وجودی و علمی دارد و به این معنا که اصلا هیچ‌کس و هیچ‌چیزی از خدا دور، خدا از او دور نیست. خداوند از هیچ‌چیز و هیچ‌کس دور نیست. به انسان هم می‌فرماید: «از حبل الورید»، «به تو نزدیک‌ترم.» این فقط به انسان نیست. به همه انسان‌ها، خوب و بد، فاسد و صالح، خداوند از حبل الورید نزدیک‌تر است. بلکه به همه موجودات عالم همین‌طور است. این یک رابطه است.

این رابطه‌ای که در حوزه اخلاق، قرب و بعد به خداوند می‌گویند که به تکامل مربوط است، این آن نیست. چون این عمل اولا اختیاری نیست. تکوینی است. ثانیا مخصوص انسان نیست؛ چه رسد که مخصوص انسان‌های خوب و اخلاقی و صالح باشد. در مورد همه موجودات است. این اصلا اکتسابی و اختیاری هم نیست و لذا این قرب، یک قرب است که بُعد ندارد. اینجا هیچ‌ چیز از خدا بعید نیست، فقط قریب است و این قرب تکوینی است و این قرب وجودی است و اما ملاک ارزش اخلاقی برای فعل انسان و تعالی و رشد و سقوط انسان نیست. بعضی‌ها ممکن است تصور بکنند که این رابطه‌ای که می‌گوییم به خدا نزدیک یا دور می‌شویم، یک رابطه علمی و معرفتی است. در این دیدگاه تبیین می‌شود، توضیح داده می‌شود که نه، آن هم نیست. یعنی یا حداقل محدود به آن نیست. چون اساساً یک بحثی است که دیدگاه‌های مشائی و ارسطویی در جهان اسلام و غیر او دارند و آن اینکه خود علم را به تنهایی، مستقلاً یک علم حصولی، همین مفاهیم ذهنی را، که هر که بیشتر بخواند و بداند، انگار کامل‌تر است، خود این را معیار کمال می‌دانند. یعنی هر که علم و معرفتش، علم ذهنی‌اش به خدا بیشتر باشد، یعنی گزاره‌های درست‌تر و بیشتری از خداوند در ذهنش دارد و برای آن استدلال دارد، این به خدا نزدیک‌تر است. هر که مثلا فیلسوف‌تر است، متکلم‌تر است، عرفان نظری بیشتر خوانده، این به خدا نزدیک‌تر است. در این دیدگاه یک نکته مثبت هست اما با آیات، با کتاب و سنت سازگار نیست و هم می‌توان علیه آن استدلال عقلی کرد، هم خلاف این آیات و روایاتی داریم که می‌گوید صرف این مفاهیم ذهنی حصولی، این‌ها انسان را به تنهایی کامل نمی‌کند. این‌ها کمال نیست. نسبت به جاهل، آن‌هایی که نمی‌دانند، کمال نسبی هست، اما کمال واقعی و قطعی و نهایی انسان نیست. ولی مقدمه کمال هست. صرف دانستن و حفظ کردن مفاهیم، خودش به تنهایی کمال مطلق نیست به این معنا که انسان را به حقیقت و به خدا نزدیک‌تر نمی‌کند. یک چیز دیگری باید این وسط باشد که بعد از این دانستن اتفاق بیفتد که انسان را کامل می‌کند.

بنابراین مفهوم نزدیک شدن به خداوند و قصد قربت به خدا، قربت به خدا، تقرب الهی را، که معیار تکامل انسان و معیار ارزش‌گذاری اخلاقی روی افعال ارادی انسان است، به لحاظ فلسفی و عقلی این‌جوری تحلیل کردند که با کتاب و سنت هم مطابق باشد. به این شکل که روح انسان‌ها، روح من و شما، نفس ما، با هر عملی که انجام می‌دهیم، هر عمل ارادی؛ یعنی با آزادی و آگاهی انجام می‌دهیم، رابطه ما با خداوند، رابطه وجودی و تکوینی ‌ما یا قوی‌تر می‌شود یا ضعیف‌تر.

این توضیح حکمای اسلامی و به خصوص در این نظریه و تبیین فلسفی از اخلاق، تبیین الهی و فلسفی از ارزش‌های اخلاقی که میزان تأثیر هر عمل و هر نیت و انگیزه در دوری یا نزدیکی به خداوند که کمال مطلق است معیار شد و هر عمل با هر انگیزه، به یک میزان تکامل‌بخش است به همان میزان که انسان را به خداوند نزدیک کند. عرض شد که این نزدیک و دوری، که قطعا نزدیکی و دوری مادی و زمانی و مکانی که نیست چون خداوند مادی نیست. آیا منظور از دوری و نزدیکی، یعنی ارتباط با خداوند، همین ارتباطی است که خداوند با همه وجودات و موجودات عالم، همه چیز و همه کس و همه عوالم دارد؟ نه، این نیست به دلیل اینکه در این رابطه اولا بُعدی وجود ندارد و فقط قرب است و آن خداوند، نه فقط به انسان از رگ گردن نزدیک‌تر است، به همه عالم و عوالم از خودشان به آن‌ها نزدیک‌تر است. اولاً تکوینی آن است، عمومی است، مخصوص انسان نیست؛ چه رسد که مخصوص انسان صالح باشد. ثانیاً اختیاری و اکتسابی نیست، دستاورد ما نیست. موقعیتی است که ما در آن هستیم، بدانیم یا ندانیم. پس مراد این هم نیست. یک نظریه هم که عرض کردیم این بود که هر که عالم‌تر و دانشمندتر است، به خداوند نزدیک‌تر است. آیا مراد از این قرب و بعد، قرب و بعد علمی است؟ به این معنا که شناخت هر کس که از عالم بیشتر است، از آدم بیشتر است؛ نه، اصلاً هرکس شناخت ذهنی‌اش، شناخت فلسفی و عرفان نظری و کلامی و بحث ذهنی، محفوظات، از خداوند بیشتر است، مثلا اطلاعات بیشتری در خزانه ذهنی‌اش جمع کرده، او به خدا نزدیک‌تر و کامل‌تر و انسان‌تر است و اعمال او ارزش بیشتری دارد، آیا مراد این است؟ این هم نیست. چون آگاهی ذهنی و حصولی و این که هر کسی تعداد گزاره‌های بیشتر و حتی درست‌تری، نسبت به خداوند بداند، چه رسد به این که نسبت به غیر عالم و آدم و انسان و طبیعت، این لزوماً کامل‌تر و انسان‌تر نیست. این‌طور نیست که هرکس دانشمندتر است، انسان‌تر و بافضیلت‌تر است، کامل‌تر است و به خدا نزدیک‌تر است. چه دانش حوزوی، چه دانشگاهی، چه هر دانش و تخصص و مهارت دیگری. چه موضوع آن انسان و انسان‌شناسی و علوم انسانی باشد، چه موضوع آن علوم طبیعی و طبیعت‌شناسی باشد، چه حتی موضوع آن دین و علومی که حول و حوش متن منابع دین شکل می‌گیرد باشد. همه این‌ها، یعنی این‌طور نیست که هرکس در رشته‌هایی از علوم انسانی و علوم اجتماعی یا علوم طبیعی، تجربی، ریاضی و فنون و صنایع یا علوم حوزوی، فقه، اصول، فلسفه، کلام، عرفان نظری، هر کس دانشمندتر است، به خدا نزدیک‌تر است. نه، این نیست. دلیلی نداریم برای این. اما این‌ها نسبت به کسانی که نادان و جاهل‌اند و این اطلاعات را ندارند، بله. به‌طور نسبی کامل‌ترند. یک کمال نسبی است اما اما این کمال نسبی در آن کمال اصلی و حقیقی تأثیری ندارد. بسا دانشمندان دانشگاه و حوزه که جهنمی باشند و دور از انسانیت باشند ولی محفوظات دارند؛ و بسا کسانی که ممکن است درس رسمی و اطلاعات حصولی خیلی نداشته باشند، اما به لحاظ معرفة الله، معرفت شهودی و ایمان و یقین در آن‌ها قوی‌تر باشد و انسان‌های انسان‌تر و کامل‌تری باشند. این البته به معنای انکار شأن و منزلت و اهمیت علم و همین علوم، همین علوم تجربی، علوم انسانی و علوم حوزوی نیست. شأن این‌ها به‌ هیچ ‌وجه پایین نیست. این‌ها فوق‌العاده مهم هستند و راه ورود به آگاهی از حقایق بسیاری هستند در باب خداوند و در باب عالم و آدم، انسان و جهان، و لازم و مفید هستند، کافی نیست. به این معنا که صرف یک رابطه ذهنی، آگاهی‌های علمی به مفهوم معلومات و محفوظات، معرفت حقیقی نیست، انسان را کامل‌تر و به خدا نزدیک‌تر نمی‌کند. صرف مفاهیم ذهنی، کمال نیست. کمال حقیقی، کمال مطلق نیست. لزوماً انسان را به خداوند نزدیک‌تر نمی‌کند. بلکه گاهی این‌ها حجاب می‌شود. خود این‌ها حجاب نورانی می‌شود و انسان را از حق و از خداوند دورتر هم می‌کنند، ولی نسبت به جاهلان و آن‌هایی که این درس‌ها را نخوانده‌اند یک کمال نسبی است.

پس دقیقاً این قرب و بُعد به خداوند یعنی چه؟ که هم به‌لحاظ عقلی فلسفی ما بفهمیم و هم با آنچه که در کتاب و سنت و در وحی به‌ عنوان «قربة الی الله»، «تقرب الی الله»، نزدیک شدن به او ذکر شده مطابق باشد.

دوستان و رفقا به این تعابیر توجه کنند به فهم منطقی‌تر و روشن‌تر مسئله کمک می‌کند. یک گزاره بسیار کلیدی و مهم در این باب این است. با مقدمات تا الان به اینجا رسیدیم، و این نکته مهمی برای تبیین مفهوم کمال انسان و قرب و بُعد آن به خداوند است و آن این که روح انسان، نفس ما، با هر عملی که انجام می‌دهیم، عمل ارادی، یعنی ما تصمیم می‌گیریم، می‌فهمیم، تصور و تصدیق داریم، آگاهی و آزادی و یک عملی را با انتخاب خودمان انجام می‌دهیم، با هر عملی که ما، عمل انتخابی که می‌کنیم، ما به خداوند نزدیک‌تر یا از خداوند دورتر می‌شویم. یعنی رابطه ما با خداوند یا قوی‌تر می‌شود یا ضعیف‌تر. رابطه وجودی ما با خداوند قوی‌تر و ضعیف‌تر می‌شود. این قوی و ضعیف شدن یک تعبیر مجازی نیست. اعتباری و قراردادی نیست، حقیقی است. تکوینی است، واقعی است، عینی است. منتهی برخلاف آن رابطه تکوینی خلق و آفرینش، این از آن نوع نیست. این اختیاری است و با عمل ارادی و انتخاب و با توجه و اراده انسان به وجود می‌آید. یعنی خدا درهرحال به ما نزدیک است. ولی ما از او دوریم. ما با تصمیم و عمل آگاهانه و آزادانه خودمان حالا یا به او نزدیک می‌شویم یا از او دور می‌شویم و این دیگر جبری و تکوینی و قهری نیست. مربوط به خالق و مخلوق نیست. بحث خلقت نیست، تکوین نیست. این رابطه‌ای است که هرچه ما در این رابطه انسان با خداوند، با نور مطلق، کمال مطلق، جمال مطلق، قدرت مطلق، رحمت مطلق، حکمت مطلق، عدل مطلق، هر چه رابطه وجودی ما با او قوی‌تر و بیشتر شود، ما کامل‌تر و انسان‌تر و الهی‌تر می‌شویم و هرچه انسان، نفس انسان کامل‌تر شود، اتفاقاً با آن توضیحی که گفتیم، نسبت لذت و کمال که نسبت واقعی و تکوینی است، لذائذ انسان هم عالی‌تر و لطیف‌تر و هم جدی‌تر، واقعی‌تر، باقی‌تر و بیشتر می‌شود. بهجت حقیقی و ذاتی به وجود می‌آید. چرا؟ چون کمال و سعادت، در واقع دو تعبیر از یک چیز هستند و نسبت آن‌ها با لذت، یک نسبت واقعی است. چون آنجا ما باید اول فلسفه لذت را هم درست بدانیم. فلسفه لذت، فلسفه کمال، این‌ها را بدانیم تا بتوانیم مفهوم اخلاق و فلسفه اخلاق را درست بدانیم.



نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha