امام باقر ع؛ مکتب «دقت در عقیده»، «مقاومت در مبارزه»
میلاد امام باقر ع / نشست طرح ولایت دانشجو معلمان / سالگشت مرحوم آیه الله مصباح / 1403
بسم الله الرحمن الرحیم
نمیدانم الان نسل چندم این طرح ولایت آیتالله آقای مصباح رحمةاللهعلیه میشود. من به حسب اینکه دوستان انشاءالله معلمان نسل آینده خواهند بود، و مسئله اصلی تعلیم و تربیت، اصل این طرح ولایت یک پروژه تعلیم و تربیتی بود. فراتر از آن درسهای رسمی در دانشگاهها که توانست یک چند نسل بچههایی که به کتابهای رسمی درسی قناعت نداشتند و میخواستند بیشتر بدانند و فعالتر از بقیه باشند. در این بیست و سی سال یا بیشتر به سازماندهی و آموزش و تجهیز فکری این بچهها خیلی کمک کرد. خیلی از آن بچههای نسل قبل، الحمدلله مشغول تکثیر فکری و فرهنگی خودشان هستند. بعضی از آنها هم که مشغول کارهایی به تناسب رشته تحصیلی و زندگیشان شدهاند، خیلیهاشان، حالا نمیگویم همه ولی خیلیهاشان، بعضیهاشان را که من میشناسم هر کاری که دارند میکنند، در مسیر درست عمل میکنند. این طرح ولایت و اساساً پروژه تعلیم و تربیتی که مرحوم آقای مصباح از قبل از انقلاب که یک جوانی بود تا آخر عمر پیش گرفت، یک جور کادرسازی فرهنگی برای کشور بود. یک موقعی در برابر موج چپزدگی به خصوص قبل انقلاب و اوایل انقلاب، و یکی هم در برابر موج غربزدگی فکری و فرهنگی به خصوص در این دو سه دهه اخیر. به نیروهای مسلمان استدلال آموخت. این طرح ولایت، آن کتابهایی که میخوانید - همان پنج شش تا کتاب است - اینهاست. خیلی خلاصه و مختصر سرنخهای مهمی را در عرصه فلسفههای مضاف: فلسفه معرفت، فلسفه علم، فلسفه اخلاق، فلسفه حقوق، فلسفه سیاست در اختیار میگذارد. یعنی خیلی حرفهای اساسی و مبنایی است که به زبان ساده و مختصر آموزش داده میشود و خیلی ذهنها را مسلح میکند که در مباحث مختلف دینی، روشنفکری، فرهنگی و معرفتی خلع سلاح نشوید.
گاهی به چیزهای درستی معتقدیم ولی دلیل آن را نمیدانیم. آن حرف درست است ولی تو به چه دلیلی به آن معتقد شدهای؟ یکی از کارهای این سبک مطالعات و مباحث معرفتی و فرهنگی همین کتابها این است که شیوه استدلال را به شما بیاموزد و بدانیم ما به چه معتقد هستیم و چرا معتقد هستیم. چون خیلیها اجمالاً به یک چیزهایی عقیده دارند ولی اگر از آنها سوال کنی برای چه؟ و دقیقاً به چه معتقد هستی و چرا؟ نمیداند. این سبک بحث و مخصوصاً کارهای آقای آیتالله مصباح و مسیر ادامه آثار ایشان بعد از شهید مطهری، در تداوم آن خط، یک بستر عقلانی برای عقاید دینی نشان میدهد. یعنی وقتی بخوانیم، بفهمیم به چه معتقدیم، چرا معتقدیم؟ با اولین مواجهه با جریانهای دیگر، دست و پایت نلرزد. زبانت بند نیاید. خودت گیج نشوی. و وقتی میگویند چرا به این معتقد هستی؟ بدانی چرا و بتوانی استدلال کنی. با آن دیدگاه مخالف هستی، بدانی چرا. اگر عقاید دینی به شکل تفکر و استدلال در دسترس قرار گرفت، آن وقت انسان میداند در مسائل و مشکلات، هم مسائل نظری، هم مشکلات عملی چه مسیری درست است و چرا؟ کدام راه بیراهه است و چرا؟ فایده اینجور مطالعات این است که آگاهانه ایمان میآوری. نه تقلیدی ایمان ارثی نه. اسلام شناسنامهای نه. الان شما برای چه مسلمان هستید؟ برای اینکه در خانواده مسلمان به دنیا آمدهاید. برای چه شیعه اهلبیت هستید؟ برای اینکه در خانواده شیعه به دنیا آمدهاید. اگر شما سه هزار کیلومتر آنطرفتر بودید، الان ممکن بود بودایی باشید. هندو باشید. چهار هزارکیلومتر اینطرفتر به دنیا میآمدید، ممکن بود مسیحی باشید. آنطرفتر ممکن بود اصلاً بیدین باشید. این ایمان نمیگویم فایدهای ندارد. اما سرنوشتساز نیست. چون من و شما برای آن تلاش نکردهایم. ما برای آن استدلالی نداریم. ما نمیدانیم کجای آن درست است و چرا؟ نمیدانیم چرا این جهانبینی، این زاویه نگاه به زندگی و به مرگ معقولتر و درستتر است؟ وقتی ندانی، یک چند سال از سنتان که بگذرد، در مسائل مختلف، هم عینی و مادی زندگی، هم مسائل ذهنی بیفتید، کل این حرفهای مذهبی یادت میرود. میرویم مثل کفار زندگی میکنیم. خیلیهایمان اینجوری هستیم. مثل کفار داریم زندگی میکنیم فقط اداهای مذهبی درمیآوریم. سبک زندگی ما مثل بقیه دنیا است. فقط وسط آن یک زیارت امام رضا و یک جشن یا عزاء و از این کارها میکنیم. یک سرود میخوانیم!
ولی این بحث وقتی بدانیم چرا؟ یعنی فلسفه اصل دین چیست؟ فلسفه حیات چیست؟ انسان کیست؟ مرگ چیست؟ زندگی چیست؟ اصلاً اینجا کجاست؟ اینجا کجاست؟ ما اصلاً واقعاً خلق شدهایم؟ بعد برای چه میمیریم؟ آن وقت تصمیمهایی که اینجا میگیریم، چه تأثیری در ابدیت ما دارد؟ اینها را باید اجمالاً بدانیم. باید کتاب بخوانیم، مطالعه کنیم. یک چیزی به شما بگویم. مهندس روی چوب و آهن و سیمان کار میکند. پزشک روی گوشت و خون و استخوان کار میکند. اما آن کسی که مستقیم با انسان سروکار دارد، معلم است. شما با خود انسان سروکار دارید. مهندسی و پزشکی و صنعت و کشاورزی، همه اینها مقدمه است. در کشاورزی و دامداری غذا برای بدن درست میکنند. همه اینها هم لازم است. اما کدام یکی از اینها با خود انسان مستقیم سروکار دارد؟ شمای معلم. مخصوصاً با شاگردانتان هر چه سنشان کمتر باشد، بیشتر تربیتپذیرند. در دانشگاه تربیت تقریباً نیست، بیشتر تعلیم است، یک آموزشهایی میدهند. اما در مدرسه ابتدایی و دوران نوجوانی، دبیرستان، آنجاها تربیت بیشتر است. هر چه جلوتر میرود، سنها بالاتر میرود، تربیت کمتر است، تعلیم بیشتر است. شخصیت در همان دوران ابتدایی و دبیرستان شکل میگیرد. و معلم است که تربیت میکند. استاد دانشگاه نمیتواند تربیت بکند. تازه اگر خودش باتربیت باشد. امام باقر(ع) میفرمایند که: «بادِروا احداثَکُم بالحدیث». کودکان و نوجوانانتان را دریابید و به شتاب دریابید. «بادِروا» یعنی فرصت را از دست ندهید. جامعه فردا، کودکان امروزند. این آدمهای بزرگ و مسن که الان در جامعه میبینید، اینها اول انقلاب همه دانشآموز بودند. اینهایی که فردا شاگردهای شما در مدرسهها میشوند، ۳۰ سال دیگر کل ملت ایران همینها هستند. شما الان از این جامعه راضی هستید یا نه؟ این نسل محصول مدرسههای ۳۰ سال پیش است. شما نسل ۳۰ سال بعد را تربیت میکنید. میخواهید ملت ایران ۳۰ سال بعد چهجور ملتی باشد؟ منظم یا بینظم؟ باشخصیت یا بیشخصیت؟ پرکار یا تنبل؟ راستگو یا دروغگو؟ جدی یا غیر جدی؟ هر چه میخواهید ۳۰ سال دیگر ایران باشد، آن ایران فردا را شما در مدرسهها میسازید. شجاع یا ترسو؟ کمعقل یا عقلانی؟ دیندار یا بیدین؟ امانتدار یا خائن؟ هر چه که در مدرسهها زیر دست شماها تربیت بشوند، همینها ۳۰ سال دیگر ملت ایران هستند. امام باقر(ع) فرمودند: «بادروا احداثَکُم»، «احداث» یعنی جوانان، نوجوانان، و کودکان، یعنی نسل جدید را به شتاب دریابید. قبل از اینکه خوراک فاسد، فرهنگ فاسد لجن به خوردشان بدهند، قبل از اینکه لجنهای فکری و فرهنگی به خوردشان بدهند، آنها را دریابید. «بادِروا» بشتابید یعنی برنامه آموزشی و تربیتی داشته باشید برای نسل جدید، نسل بعدتان، برای فرزندانتان، برای کودکان و نوجوانان داشته باشید. این فرمان، فرمایش امام باقر(ع) است. یک برنامه ویژه آموزشی برای کودک و نوجوان و جوانانتان داشته باشید. شما برنامه نداشته باشید، دشمن برای آنها برنامه دارد. آنها برایشان برنامه میریزند لذا فرمودند: «بادروا» یعنی بدوید، بشتابید. این فرصت زمانی را از دست ندهید. گرایشهای غلط کمکم شکل میگیرد، بعد که میانسال میشود، نمیشود تغییر داد. الان بنده خصلتهای خوب یا بدی اگر دارم، تغییر دادن اینها خیلی سخت است. خیلی را میدانم خصلت خوبی نیست، ولی اصلاً جرأت نمیکنم بروم تغییرش بدهم. به خودم میگویم دیگر نمیشود. دیگر ۶۰ سالم شده و چند روز دیگر هم میمیریم، در این فاصله ما دیگر فرصت این را نداریم، اصلاً حالش دیگر نیست، اصلاً برای چه؟ ولی در جوانی و نوجوانی تغییرهای بزرگ اتفاق میافتد.
امام(ره) به جوانها میگفت که شما دعا کنید چون شما به خدا از ما پیرمردها نزدیکتر هستید. ما بیشتر از شما در دنیا بودیم، بیشتر گناه کردیم. بیشتر ظلم کردیم. ما از خدا دورتر هستیم. شما نوجوانان به خدا نزدیکتر هستید. امام میگفت شما دعا کنید و میگفت شما میتوانید خودتان را اصلاح کنید. سن ما بالا رفته، اصلاح خودمان سخت است. عادت کردیم، مثل یک درختی که دیگر شکل گرفته، تا نهال است، میشود به آن جهت داد. نهال کج را میشود راست کرد اما درخت کج را دیگر نمیشود به هیچ وجه به آسانی راست کرد.
لذا امام باقر(ع) فرمودند: «بادِروا و احداثَکُم». برای سن کودک و نوجوان و جوان برنامه ویژه تعلیم و تربیتی داشته باشید. مراقب فرهنگی که به خورد اینها داده میشود، باشید. چه فیلمهایی میبیند؟ چه نوع موسیقیای گوش میکند؟ چه کتابی میخواند؟ با چه کسی رفیق است؟ در چه محیطی است؟ چه فضای روانی و معرفتی است؟ مرزبانی کنید، فرمودند این مرزهای فرهنگی را جدی بگیرید. چون ما کسانی داریم به اسم روشنفکربازی، عملاً فکر لیبرال، فکر بیمنطق که حق و باطل برای آنها مساوی است. کسی میگوید: حق و باطل چیست؟ فرهنگ، هنر، همینطور کلی. خوب کدام هنر؟ کدام فرهنگ؟ فرهنگ و هنر به حق و باطل تقسیم میشود. درست و نادرست. همینطور کلاً فرهنگ، هنر. سینما، کلی. سینمای حق داریم، سینمای باطل داریم. سیاست، اقتصاد، اقتصاد حق داریم، اقتصاد باطل و ظالمانه داریم. یک فکری است که امام باقر(ع) میفرمایند: اصلاً اینها میگویند: به حق و باطل تقسیم نکن. همهشان با هم مساویاند. نه، مساوی نیست. سبک زندگیها با هم مساوی نیست. راست گفتن و دروغ گفتن مساوی نیست. فرمودند: خودتان را از دست خرافات دست و پاگیر که در رأس شرک و کفر است، اینها بزرگترین خرافات، نجات بدهید. گرایشهای غلط، اندیشههای غلط، مخصوصاً کودک و نوجوان و جوان که رنگپذیرند و خطرپذیرند، آسیبپذیرند، در خطر انواع مسلکهای غلط و درست قرار میگیرند، تجربه ندارد، اطلاعات و آگاهی ندارد، نمیتواند درست تفکیک و تشخیص بدهد. یک جواهر قلابی را، یک سنگ را به آن میدهند، طلا را از آن میگیرند. دیدید گاهی به بچهها میگوید دوتا شکلات به تو میدهم، بعد ۱۰ تا صد هزار تومانی از او میگیرد، دوتا شکلات میدهد، تازه خوشحال هم هست! فرمودند: مراقب باشید خرمهره به بچهها ندهند و مرواریدها را از آنها بگیرند. آگاهشان کنید، بعد خودشان تصمیم بگیرند کدام مسیر را بروند.
یک روایتی هم از پیامبر(ص) هست که خیلی جالب است. فرمودند: فرزندانتان و شاگردانتان را تربیت بکنید، آگاه بکنید، «عَلِّمُوهُم ثُمَّ دَعُوهُم». شما وظیفه را انجام بدهید، شاگردت و فرزندانتان را آموزش بدهید، آگاهشان بکنید. معیارها دستشان بیاید، بعد رهایشان کنید. به زور یقهاش نمیخواهد بگیری به بهشت ببرید. خودش باید برود. ولی قدرت تشخیص و اراده تصمیم را در او به وجود بیاور. اما دیگر تصمیم را خودش میگیرد، انتخاب میکند، دلش میخواهد برود جهنم میرود، دلش میخواهد برود بهشت میرود. تو به عنوان معلم و به عنوان پدر و مادر به وظیفه درست عمل کن،.
مسلکهای حق و باطل داریم. اینجوری نیست که همه مسلکها با هم مساوی هستند. عقاید درست و نادرست هست. جهانبینیهای مفید و مضر هست. واقعبینانه و غیرواقعبینانه است. راه صراط مستقیم کلمه معناداری است. همه صراطها مستقیم نیست. معنی صراط مستقیم، این است که صراطهای نامستقیم هم بر سر راه است. باید آموزش، تربیت، یعنی فرهنگسازی. قدرت تشخیص و انتخاب، اراده انتخاب درست را در تعلیم و تربیت منتقل کنیم. اما تصمیم را خود او باید بگیرد. به زور نمیتوانیم کسی را به تصمیمی برسانیم. امام باقر(ع) میفرمایند: اجازه ندهید از هر منبع و مرام آلودهای لقمههای روحی و فرهنگی آلوده وارد معده روح شما بشود. معده جسم ما معلوم است کجاست. دهان جسم، این دهان است، معده هم اینجاست، غذای جسم. معده روح کجاست؟ دهان روح کجاست؟ چشمها و گوشهایتان، اینها دهان روح هستند. معده روح کجاست؟ عقلتان و قلبتان.
امام باقر(ع) میفرمایند: این که خداوند در قرآن میفرماید: «فَلْینظُرِ الْإِنسَانُ إِلَى طَعَامِهِ»، انسان حتماً باید نگاه کند که چه دارد میخورد. انسان همهچیزخوار نیست، نباید باشد. انسان مثل خوک نباید باشد که همه چیز بخورد. فرمود قرآن میفرماید: همه چیزخوار نباشید. نگاه کن، بعد بخور. همه غذاها با هم مساوی نیست. حلال، حرام، نجس، پاک، مفید، مضر. بعد امام باقر(ع) میفرمایند: از غذای جسم مهمتر، غذای روح است. چطور شما اگر تو تاریکی مطلق یک غذایی جلویت بگذارند، نمیخوری، نمیتوانی. یعنی اصلاً یک یک عذاب است. یعنی کلاً تاریک مطلق، چشمانت را ببندند، یک چیزی جلویت بگذارند، بگویند بخور. میگویی من اول باید ببینم چیست، بعد بخورم و به چه نیتی بخورم. یعنی چی را دارم میخورم؟ آن وقت امام باقر(ع) میفرمایند: چطوری است که روی غذای جسم حساس هستید؟ چرا روی غذای روحتان حساس نیستید که چه دارد وارد شخصیت من میشود؟ این خیلی بحث مهمی است. خیلی هم به معلم مربوط است. فرمودند: طعام روح شما آن دانشی است، اطلاعاتی است که وارد میشود. اطلاعات درست است یا غلط است؟ شرک است؟ خرافات است؟ یا نه؟
نکته دوم؛ آماده بودن برای مشکلات است. این که بعضیها فکر میکنند ائمه ما، رهبران ما فقط در مسائل معنوی، اخلاقی و احیاناً علمی امام بودهاند. دیدید بعضیها میگویند: زمانی که امامهای معصوم بودند، پیامبرها بودند، امامها بودند، آنها این مشکلات نبوده آن زمان و اینها هم درگیر این مسائل نبودند و اینها، و میخواهند توجیه کنند که امروز ما وظایف سیاسی، اجتماعی، اقتصادی نداریم. آنها امام بودند و مسائل و مشکلات امامها با معجزه حل میشده است!. اینها مثل اینکه اصلاً تاریخ واقعی انبیاء و اولیاء خدا کاری ندارند. که قرآن میگوید پیامبری نیامد الّا اینکه مسخرهاش کردند. رهبر عدل و قسطی نیامد الّا اینکه او را زدند و فحشش دادند. این ائمه ما سیاسی نبودند؟ به عدالت اجتماعی کار نداشتند؟ زمان همین امام باقر(ع) چند بار ایشان بازداشت شدند؟ چند بار به ایشان توهین شد؟ چند بار خشونت و آخرش هم ایشان را به شهادت رساندند؟ عبدالملک مروان و جانشینان سفاک او، آن ولید، سلیمان، اینهایی که به اسم اسلام ابرقدرت جهان بودند و خلافت اسلامی بزرگترین حکومت جهان بود، حکومت اسلامی دست این آدمهای فاسد به عنوان رهبران جهان اسلام افتاد. به همه میگفتند باید به زور با ما بیعت کنید و هر کس نمیکرد، اعدام. باید منافع ما تامین شود و الّا... اصلاً یک جملهای خلیفه، حاکم در زمان امام باقر(ع) دارد، که به نیروی زیردستش میگوید: برو شهرهایی که طرفدار علی و اهلبیت هستند، این علویها، این عدالتخواهها، انقلابیون یا مردمی که با آنها اگر نیستند، با ما هم نیستند، بیطرف هستند، برو «اُدعُ النّاسَ اِلَی الْبَیعَةِ» بگو تسلیم ما باشند و ما را باید به رسمیت بشناسند. تمکین کنند. «فَمَنْ بِرَاسهِ هکذا»، هر کس سرش را اینجوری آورد بالا، «فَقُلْ بِسَیفِکَ هکذا». با شمشیر سرش را پایین بیاور. هر کس سرش را بالا میگیرد و میگوید نه، با شمشیر سرش را بزن و بیاید پایین که این این حکومتی بوده که امام باقر(ع) با آن درگیر بودهاند. ائمه سیاسی نبودند؟ کاری به سیاست نداشتند؟ برای چه همهشان شهید شدند؟ شیعه تنها مذهبی است که تمام رهبرانش را کشتهاند. از علی تا مهدی(عج)، همه یا شهید شدهاند حضرت مهدی هم انقلاب بزرگ جهان میکند و طبق بعضی روایات ایشان هم شهید میشود. این مذهب، سیاسی نیست؟ معنویات از سیاست جداست؟
"ابن ابیالحدید" که اهل سنت هم است، معتزلی است، شارح نهجالبلاغه امیرالمومنین(ع) است میگوید: در زمان این رژیم بنیامیه که نزدیک ۱ قرن کل جهان اسلام در کنترل اینها بود، اولاً هر نماز جمعه یا سخنرانی یا تریبون رسمی، باید علی را لعنت میکردند. ۱۰۰ سال، همان اول تاریخ اسلام، کسی اسم بچهاش را علی میگذاشت، میکشتند. کسی از علی و از عدالت علی حرف میزد، میکشتند. همینها بودند. به اسم حکومت اسلامی. حکومت اموی و بنیامیه. ابن ابیالحدید میگوید که هر جا پیروان علی و اهل بیت را پیدا میکردند، بدون معطلی میکشتند. اصلاً سوال هم نمیکردند. دست و پاهایشان را میبریدند، قطع میکردند. هر کس با امام باقر(ع) و امام صادق(ع) بود، دست و پایش را قطع میکردند. شکنجه میکردند. در چشمشان میل آهنین، میل سرخ میکشیدند، کورشون میکردند. چشمشان را از حدقه درمیآوردند. در بعضی شهرها که میرفتی، پیکر شهدای علوی، عدالتخواهها را به صلیب کشیده بودند که همه ببینند و بترسند. کسی با امام باقر(ع) قبل از آن به خصوص با امام سجاد(ع)، در خانه امام سجاد، امام، پدر امام باقر، رد میشد، دو تا کوچه آنطرفتر میگرفتند، اعدام میکردند. دست و پایشان را قطع میکردند، آویزان میکردند تا بمیرند، شهید بشوند. « طَرَدَهُمْ وَ شَرَّدَهُمْ عَنِ الْعِرَاقِ» در کل عراق شیعه را چنان تار و مار کردند که هیچکس آنجا نماند. این امامزادههایی که در ایران، میبینید هر جا میروید هستند، اکثر اینها مبارزین و مجاهدینی بودند که با حکومت درگیر و تحت تعقیب بودند. اینجا میآمدند، مفاهیم مکتب اهلبیت را نشر میدادند و به دست عوامل حکومت شهید میشدند.
امام باقر(ع) رهبر معنوی، علمی و در عین حال سیاسی است. حواستان باشد در تعلیم و تربیت هم نگذارید اینها را از هم تفکیک کنند. خود امام باقر توضیح میدهند در چه زمانهای ما کار کردیم. اینهایی که میگویند: ائمه سیاسی و شیعه و رهبران ما نبودند، بعد هم اینها معصوم و مشکل نداشتند بودند، یک بشکن میزدند، مشکلاتشان حل میشده!. شرایط زمان پیامبر اکرم(ص) و انبیاء و اهلبیت از شرایط الان خیلی سختتر بود. جابر جُعفی از یاران امام باقر(ع) میگوید خدمت ایشان بودیم، صحبت از حکومت رژیم بنیامیه شد. ایشان فرمودند: اینها کاری کردند، اینقدر دیکتاتوری و ظلم بود که اگر کسی در جلسه خصوصی با هشام (حاکم) مخالفت یا انتقاد میکرد، چند روز بعد جنازهاش را پیدا میکردند. میکشتند. اگر کسی از در خانه ما رد میشد، نگاه یا سلامی چیزی میکرد، برای او پرونده درست میشد. فرمودند این هشام ۲۰ سال بر امت اسلام حکومت و خلافت کرد. رهبران حکومت اسلامی مشروب میخوردند، زنا میکردند. به یکی از این خلفا که دارد مشروب میخورد، میگویند شما خلیفه مسلمین هستی، بعد هم به عنوان رهبر مسلمین برای امام جماعت میروید، چرا عرق میخوری؟ خلیفه میگوید آخه نمیدانی چقدر میچسبد! من برای اینکه حرام است که نمیخورم، برای اینکه خوشمزه است و بعدش خیلی حال میدهد میخورم! اینها رهبران اسلام بودند. بعد یکی از او میپرسد مگر شراب حرام نیست؟ میگوید اگر در دین محمد حرام شده، در دین عیسی حلال است. من به دین عیسی میخورم! در حالی که این هم دروغ است. شما میدانید در همین انجیل و تورات شراب حرام است. احکام خدا تغییری نکرده است. همین گوشت خوک در کتاب مقدس عهد عتیق و جدید، آنجا هم نجس و حرام است. حجاب در انجیل و تورات هم واجب است. اینها فقط برای قرآن نیست. روابط نامشروع در کتاب مقدس، قبل از قرآن، حکمهای سخت دارد تا اعدام. کسی از ایشان میپرسد وضعتان چهجوری است؟ امام باقر(ع) میفرمایند: شما از وضعیت ما خبر ندارید که چهجوری است؟ وضعیت ما با اینها مثل وضعیت بنیاسرائیل با فرعون است. که در خانهها میرفتند، پسران را که به دنیا میآمدند، میکشتند که یک وقت از بین اینها یک موسایی بیرون نیاید! امام باقر(ع) فرمودند وضع ما همین است. این چه سوالی است که شما میکنید؟ میگویند یک بار که من را بازداشت کردند و از مدینه به شام، دمشق، که مرکز بنیامیه در سوریه فعلی بود، بردند، در حضور خود من به پیامبر اکرم(ص) یک کسی، یک عرب سرمایهدار فاسدی فحش داد و توهین کرد. خلیفه هشام هم که به عنوان حاکم جهان اسلام آنجا بود، شنید. نه اینکه هیچ چیز به او نگفت بلکه یک لبخندکی هم زد. اینها پیامبر را چون عرب بود قبول داشتند، نه اینکه چون پیامبر بود! میگفتند باعث شد که عرب از ذلت به عزت برسد و الّا پیامبر که نیست! یعنی خلفا، حکومتهای به اسم اسلام بر جهان، پیامبر را پیامبر نمیدانستند، میگفتند هی میگوید خدا با من حرف زد. خلیفه میگوید خدا با تو حرف زد؟ هر روز یکی میآمد و میگفت: خدا به من این را گفته. مسخره میکرد. خلیفه اسلام داریم، ابرقدرت جهان بود آن موقع حکومت اسلامی. به یکی از اینها کبوتر مسجد میگفتند. همین عبدالملک ظاهراً. این تو مسجد دایم بود و قرآن میخواند، میگفتند هر جا پیدایش نمیکنید، این در مسجد است حتماً قرآن میخواند دارد. تا اینکه بابای او که حاکم، سلطان و خلیفه جهان اسلام بود، مُرد. این داشت در مسجد قرآن میخواند یکی آمد به او گفت: خوشخبری، بابایت مُرد. یعنی حکومت به تو رسید. این آقا گفت:ا ِه! قرآن را بست. گفت خداحافظ، من دیگر با شما کاری ندارم! «هذا فراقٌ بَینِی وَ بَینَک»، دیگر وقت خداحافظی است. قرآن را بست و تا آخر عمرش دیگر باز نکرد. خلیفه شد! اینها به اسم حکومت اسلامی بوداند. همین الان هم اگر به یکسری رو بدهید به اسم حکومت اسلامی همچین افرادی را سر کار میآورند که میگوید وحی، وحی نیست. اینها حرفهای ساختگی پیامبر است! خوب زمان خود انبیاء هم همین را میگفتند. اسمش را روشنفکری دینی میگذارند.
بعد از پیامبر اکرم، امام باقر(ع) فرمودند: پیامبر که از دنیا رفت، شروع کردند و نقل قول از پیامبر را ممنوع اعلام کردند. هیچکس حق ندارد بگوید و از پیامبر حدیث نقل کند قال رسولالله. البته ظاهراً یک استدلالکی میکردند برای این که میگفتند هر کسی یک چیزی میگوید، او میگوید پیامبر این را گفته، او میگوید پیامبر این را گفته، اختلاف میشود،. لذا هیچ کس حق ندارد چیزی از پیامبر نقل کند. قرآن که هست. بعد میگفتند در تفسیر خود قرآن اختلاف میشود. معنی این آیه چیست، مواردی که عین حکم در قرآن نیست، باید از اوصیای پیامبر بپرسیم، آنها چی؟ میگفتند حالا آنها مهم نیست. خوب حالا اگر در احادیث پیامبر اختلاف میشود، راهحل آن که تعطیل و ممنوع کردن آن نیست. بلکه راهحل آن حدیث تفکیک درست از غلط است و نظارت بر نشر حدیث است نه ممنوع کردن آن. چرا؟ چون اگر تفسیر پیامبر در کنار قرآن میآمد، مرز اسلامهای ساختگی و اسلام واقعی معلوم میشد. بعد آنجا میدیدند نمیتوانند قرآن و اهلبیت را از هم جدا بکنند. در کنار آن موج جعل حدیث راه انداختند. حدیثهای قلابی. این کارها مخصوصاً از زمان معاویه به بعد رایج شد. گفت هی میگویند پیامبر گفته، علی چه است، فاطمه چه است، حسن چه است، حسین چه است، این هم گفت حالا شما هم بسازید. حدیث هست که: «حسنٌ مِنِّی وَ اَنَا مِنْ حَسَنٍ، حُسَینٌ مِنِّی وَ اَنَا مِنْ حُسَینٍ» از پیامبر است که: حسن و حسین از من هستند و من هم از آنها. معاویه گفت: بسازید. قال رسولالله: «مُعَاوِیَةٌ مِنِّی وَ اَنَا مِنْ مُعَاوِیَةَ!» این حدیث الان هست. بعد هزار سال بعد، بلکه همان ۵۰ سال بعد، بلکه ۱ سال بعد، همه جا پخش میشد. پیامبر گفتند: حسن و حسین از من است و معاویه هم از من است. خب حالا بین خودشان اختلاف افتاده است! پیامبر در این قضیه بیطرف است. پیامبر بابابزرگ حسین و شوهر عمه یزید است. هر دوی آنها اهل بیت هستند! یک دعوای داخلی بین اهل بیتها و فامیلهای خودشان سر قدرت است! اینجوری شد.
علی اولین مسلمان و معاویه آخرین مسلمان است. بعد حضرت امیر(ع) میگوید کار ما به جایی رسیده که من را با معاویه مقایسه میکنند. که علی یا معاویه بهتر است؟ اینها ۲۰ سال با اسلام جنگیدند تا تسلیم شدند و من نخستین کسی بودم که سجده کردم، «اَنَا اَوَّلُ مَنْ سَجَدَ عَلَی الْاَرْضِ» بعد از پیامبر. آن وقت من را با اینهایی که مکه فتح شد، تسلیم شدند، باز هم دروغ میگویند و ایمان ندارند مقایسه میکنند! بعد کل جهان اسلام و حکومت اسلامی بعد علی دست معاویه میافتد. آن وقت برای منافع خودشان حدیث پشت حدیث جعل کردند.
پیامبر(ص) فرمودند: «قَدْ کَثُرَتْ عَلَیَّ الْکَذَابَةُ»، همین الان که هنوز زندهام، از قول من دروغ نقل و حدیث جعل میکنند دارند. هنوز من هستم، میگویند پیامبر این را گفته است! و بدانید بعد از اینکه من بروم، دروغهای بیشتری به من نسبت خواهند داد. به اهلبیت رجوع کنید آنها به شما میگویند کدام نقل قولها درست و کدام غلط است. اگر چیزی خلاف قرآن بود، دروغ است. اگر چیزی قطعاً خلاف عقل بود، من نگفتهام. و ببینید آنچه از ما نقل میکنند آیا اوصیای پیامبر، اهلبیت اینها را قبول میکنند یا نه؟ امام رضا(ع) که در محضر ایشان هستیم یکی از یاران ایشان میگوید من شهر به شهر میرفتم و احادیث جعلی و احادیث صحیح را از هم جدا میکردم، بعد یک دفتری، کتابی تهیه کردم که از نظر من این احادیث همهاش درست بود. خدمت حضرت رضا(ع) در مرو آوردم، گفتم آقا من میخواهم این را بین پیروان مکتب اهل بیت نشر کنم. شما یک نظری بفرمایید که آیا همه این احادیث را قبول دارید؟ میگوید امام رضا(ع) هر صفحهای که باز میکردند، روی چندتا حدیث خط کشیدند و گفتند: نه، این حرف برای ما نیست. ما چنین چیزی نگفتهایم. میگوید هر صفحه دو سه تا، چندتا حدیث را ایشان خط زدند. موقع حج بود بیتالمقدس و سوریه و شام، آن طرف، دست امویها، بنیامیه بود. مکه و مدینه دست زبیریها، آل زبیر بود. همان زمانهایی که مختار قیام کرد چند سال بعد کربلا. غرب جهان اسلام دست زبیریها بود، شرقش دست امویها بود، و اینها با هم درگیر بودند. حج شد، میگفتند هر کس بلند میشود از شرق اسلام به غرب، در مکه برای حج میرود، چون حکومت آنجا دست جریانهای زبیری است که مخالف بنیامیه بودند، تحت حکومت آنها که میروند آنجا، علیه رژیم بنیامیه شعار میدهند و حرف میزنند، و اینها آنجا به اصطلاح علیه ما تحریک میشوند. حدیث جعل کردند که پیامبر گفتند برای حج به مکه نروید، برای حج، هم میشود به مکه و هم به مسجدالاقصی بروید! چرا؟ برای اینکه مکه دست آنها است. همینجا، در بیتالمقدس که دست خودمان است، همینجا حاجی شوید! حدیث دروغ از پیامبر است. اینقدر از این احادیث که آنهایی که جملات پیامبر را خودشان شنیده بودند، صدها و صدها حدیث در سینههایشان ماند و بعد از آنها به قبرستانها رفت، حق نداشتند نقل کنند. یک هالهای از ابهام، یک ابر تاریک بر افکار عمومی. منابع دین تحریف و دستکاری بشود. نسل اول و دوم هم که از دنیا رفتند، از صحابه و تابعین، دیگر از نسل سوم به بعد نمیتواند تشخیص بدهد کسی که محور اسلام، علی است یا معاویه است؟ و تا همین الان ما داریم چوب این قضیه را میخوریم. زمان بنیامیه، طرف حاکم مدینه است. مست کرده، به محراب میرود که نماز صبح بخواند و نماز صبح را ۴ رکعت میخواند! اینها حکومت اسلامی بودند. بعد طرف هی به او میزند و میگوید آقا نماز صبح است. چرا ۴ رکعت میخوانید؟ گفت کم خواندم؟ من حالم الان خیلی خوب است. حال خوشی دارم، اگر کم است، بیشتر بخوانم! مست. امام جمعه از بس شراب خورده بود، میآمد توی محراب استفراغ میکرد. اصلاً پیامبر و دین را قبول نداشتند. بعد به اسم اسلام با کشورهای دیگر میجنگیدند. از اینطرف هم اهلبیت را میکشتند.
عرایضم را ختم کنم. اینکه نگذارند منابع اصلی دین به اطلاع برسد. سرچشمهها را آلوده کنند. بعد کسانی که خط حق و باطل را درست تفکیک میکنند نگذارند بیایند و بعد نگذارند اسلام ناب را از اسلام تقلّبی تفکیک کنند. این مسئله برای الان نیست. همان زمان، در زمان امام باقر(ع) میفرمایند: رژیم اموی نمیگذارد حرف بزنیم و قرآن تفسیر و احادیث پیامبر را نقل کنیم و خودشان هر روز از قول پیامبر چندتا حدیث جدید جعلی بین مردم پخش میکنند. همهاش هم در جهت تغییر و تحریف دین و در جهت بدنام کردن ما و متنفر کردن مردم از ماست. و این کارها تا اواخر بنیامیه بود که زمان همین عمر بن عبدالعزیز بود، اواخر دوره امام باقر، رژیم ضعیف شد که بعد در زمان امام صادق(ع)، ایرانیها، پیروان اهلبیت در خراسان قیام کردند و از همین خراسان رفتند و با شعارهای اهلبیتی رژیم بنیامیه را سرنگون کردند.. منتهی آنجا باز بنیعباس با شعارهای شیعی و اهلبیتی آمدند آنها و با یک کودتا گرفتند و همان خط بنیامیه را به شکل دیگری ادامه دادند.
مقصود این است که کسانی میگفتند «اِنَّکُمْ تُحَدِّثُونَ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ اَحَادِیثَ یَخْتَلِفُونَ فِیهَا» از پیامبر احادیثی نقل میکنید که مدام در آن اختلاف میشود. «لَا تُحَدِّثُوا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ شَیْئًا»، دیگر کسی حق ندارد از پیامبر حدیث نقل کند. حالا توجیه آنها این بود که اختلاف نشود یا دین تحریف نشود. ولی بعداً این خط ادامه پیدا کرد. بعداً گفتند که: هر حدیثی از پیامبر که آن زمان نقل نشده، دیگر هرکسی حق ندارد نقل کند. آن زمان هم یک تعداد محدودی بود. میگفتند خب راجع به احکام سوالاتی و مسائل مختلفی که در قرآن نیست پیش میآید. مصادیق آن است باید یک کسی بیاید بگوید باید که با معیار قرآن الان در این قضیه چه بکنیم؟ گفتند که نه، «مَنْ سَاَلَکُمْ فَقُولُوا بَیْنَنَا وَ بَیْنَکُمْ کِتَابُ اللَّهِ»، هر که سوالی، چیزی داشت، بگویید قرآن هست. « اِسْتَحِلُّوا حَلَالَهُ وَ حَرِّمُوا حَرَامَهُ»، حلال قرآن حلال و حرام قرآن حرام است. این حرفها درست است. اینکه در بحث بعضی احادیث و تفسیر آیات اختلاف میشد، از همان اول هم بود، طبیعی است. اما راهحل تفکیک درست از نادرست است، نه تعطیل آن. بستن دهان اوصیای پیامبر که روش تصحیح این مسئله نیست. همینطور بعدیها که «جَرِّدُوا الْقُرْآنَ»، فقط به قرآن بپردازید و «ااَقِلُّوا لرِّوَایَةَ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ»، نمیخواهد از پیامبر خیلی حدیث نقل کنید چون معلوم نیست کدامش چه میگوید، هر کسی یک چیزی میگوید. بعضی از صحابه درجه یک پیامبر، مثل ابن مسعود، مثل ابودُرداء، همان زمان بازداشت شدند حتی قبل از معاویه. زندان رفتند. گفتند چرا؟ گفتند برای که هی این طرف و آن طرف راه میافتید و میگویید قال رسولالله، قال رسولالله! یک عدهای هم با شما هم مخالف هستند بعد اختلاف و درگیری میشود، اصلاً قال رسولالله نگویید. میگوید اصلاً دورهای رسید که «کَانَ قَدْ اَخَافَ النَّاسَ فِی الْحَدِیثِ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ» نقل حدیث از پیامبر قاچاق شده بود! هر که میگفت قال رسولالله، با او برخورد میکردند. بنیامیه که آمدند یعنی از معاویه به بعد، این را بهانه کردند و گفتند پس هیچکس حق ندارد از پیامبر چیزی نقل کند که آخرش علیه ما بشود. خوب حالا این هم یکی از انحرافات فرهنگی، تهاجم فرهنگی آن موقع بود. همین الان هم همین مسائل هست. تحریف دین، تغییر منابع دین، بدعت در تفسیر دین، دین به قرائت من، دین به قرائت او، دین به قرائت تو و امکان داوری نیست. خب اینها همان است. همان زمان هم بود همه این مسائلی که امروز میبینید همهاش آن زمان هم بود. رسانهها و امکانات و ابزار نبود. اینترنت نبود، ولی همه این حرفها همان موقع بود. امام صادق(ع) میگویند: «قد اَوْلَئوا»، مثل اینکه ولع دارند به ما دروغ و تهمت بزنند. امام صادق(ع) تعبیر ولع را به کار میبرند. امام صادق(ع) میفرمایند: زمان پدرم، امام باقر، آنقدر راجع به ما دروغ گفتند، مثل اینکه در دروغ بافتن حریص هستند. از قول ما حرفهایی که ما نزدهایم نقل میکنند. حرفهایی که ما نزدیم تحریف میکنند. بنابراین این مسائل همین الان هم هست. آن زمان هم بود.
این طرح ولایت، انشاءالله اینجور مطالعات، ادامهاش، آثار آقای مطهری، آقای مصباح، آقای جوادی، آقای جعفری و دیگران و دیگران. اینها کمک میکند که این ملاکها دستشان بیاید و آن کلاههایی که آن موقع سر یک عده گذاشتند، حالا اینجا بعد هزار سالٰ باز سر ما و شما نگذارند. انشاءالله موفق باشید.
و السّلام علیکم و رحمةالله برکاته
هشتگهای موضوعی