دشنه در پهلو ی «علم»، از «فلسفه تحلیلی» تا «ساختار شکنی فایرابند»
هفته پژوهش - معضلات پژوهش در «روششناسی پژوهش» - ۱۴۰۳
بسم الله الرّحمن الرّحیم
هفته پژوهش است. بعضی یکی از خصلتهای مدرنیته را تغییر معنای پژوهش، کارکرد آن و شیوههای پژوهش شمردهاند بعضی حتی غلوگوییهای تبلیغاتی در این مورد کردند که قبلاً پژوهشی نبوده است، پژوهش کشف شده است و باید خود پژوهش را باید پژوهش کنید. قبلاً اسطورهها بودند و علم، عصر پایان اسطوره بود. چگونه این امر محسوس، با این معقولات رازآلود ارتباط پیدا میکند؟ بیاییم دایره پژوهش را مشخص کنیم و تعریف کنیم که چه چیزی علم است و چه چیزی غیرعلم؟ چه چیزی علمی است و چه چیزی علمی نیست؟ علم چیست؟ یکی از نقاط اصلی و دوراهیهای مهم و اساسی که مرز بین تعریف مادی از علم و تعریف شامل از علم و تعریف از پژوهش و متد پژوهش است، این است که چه اموری پژوهیدنی هستند؟ وقتیکه چیزی را در عالم طبیعت میبینیم و میشنویم، چه ماتریالیست باشیم و چه الهی، در این مورد با هم مشترک هستیم، آب در ۱۰۰ درجه میجوشد، بله. اما وقتی میگوییم این پدیدهها، مبدأیی غیرمادی دارند، تجلی و فروکاستهای از یک عالم فرامادی هستند، وقتی بخواهیم این محسوسات را معقول کنیم، اینجا دایره پژوهش و معیار پژوهش متفاوت میشوند و اینکه چه چیزی علم است و چه چیزی علم نیست؟ چه گزارهای علمی است و کدام غیرعلمی است؟ کدام امر معقول است؟ کدام پژوهش پذیرفتنی است و به نتیجه میرسد و نتیجهبخش است؟ کدام افعال را میتوان به طبیعت و کدام را میتوان به انسان نسبت داد؟ چرا آنها را میتوان به حقیقتی فراتر از انسان و طبیعت نسبت داد؟ یعنی اگر او بخواهد قوانین طبیعت را تغییر بدهد، قانونی دیگر را، که آن نیز اراده اوست، به جیران میاندازد، چرا باید بتواند و چرا نمیتواند؟ یعنی باید بتواند. باید به معنای دستور دادن به خداوند نیست. این باید، بایدِ کشفی است، داریم از این ضرورت واقعی پردهبرداری میکنیم، وقتی بحث پژوهش میشود، یک تصوری از این عالم (عالم طبیعت حداقل) وجود دارد که آن را به عنوان تابع علم صورتبندی میکند و غایت آن, انسان است و غایت عالم ماده مادی نیست، چنانکه مبدأ آن هم نمیتواند مادی باشد و این قانون در واقع اراده خداوند است که شامل قوانین طبیعی و فراطبیعی میشود و همین امر در تعریف علم و غیرعلم مؤثر بوده است. این دعوا در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم میلادی مطرح بوده، ولی در پایان قرن بیستم، جزمیت مادیای که ادعا میکرد پژوهش غیرتجربی اساساً پژوهش نیست همگی را پس گرفتند. ۱۰۰- ۱۲۰ سال پیش گفتید تمام کشفیات غیرتجربی اسطوره است و علم نیست. امروز گفتار غالب در خود این است که حتی علوم تجربی نیز اسطورهاند و اینها هم تحت تأثیر یک ذهنیتها، فرضیات، غایات، عقاید و حتی منافعی طراحی میشوند که خیلی محسوس نیستند که هیچ کدام آنها بشود قابل آزمایش و تجربه حسی نیستند، نه تحقیقپذیر به روش تجربی هستند و نه تجربی هستند و با تجربه احساس میشوند و نه با تجربه تأیید میشوند و نه با تجربه ابطال میشوند. ادعا این شد که طبیعت مستقل از هر علتی غیر از خودش هست و انسان نیز هدفی فراتر از این عالم طبیعت ندارد، دانشی بالاتر از دانش طبیعی و مادی معنا ندارد، هم در اصل وجودش و هم در شیوه کارکردش مستقل از غیرِ خود و غیر جسمش است و اسم این را انقلاب علمی گذاشتند. نام این را واقعبینی گذاشتند که علم و هدف و دانش و غرض انسان, همه اینها مقهور عالم طبیعت و معلول جسمانیات و مادیات خودش و محیط اطرافش هست. در واقع ادعا شد که ما روایت مکانیکی را که همین عالم طبیعت است ولاغیر و ما به لحاظ علمی چیزی غیر آن نمیبینیم و به رسمیت نمیشناسیم. ما تنها این روایت را میپذیریم و تنها فاعلیت و واقعیتی که از نظر ما قابل پژوهش و فهم است و میشود آن را علم نامید همین چیزهایی است که با ریاضیات فهمیده میشوند یا در آزمایشگاه بشود تجربه کرد؛ جهانی که فقط از اجرام متحرک مادی در زمان و مکان تشکیل شده است و ارکان آن، یکی واقعیت و علیت بین وقایع است و دستگاه ادراکی (ذهن) ماست. در جهانی که ما در آن زندگی میکنیم و به آن جهان واقع یا جهان خارج میگوییم فقط تنها خصوصیات و ویژگیهایی که دارد همین ویژگیهای ریاضی و طبیعی است و با سادهترین اجزای مؤلفههای قابل آزمایش صرفاً تشکیل شده، و دنبال علت و توضیح دیگری نباید بود و نمیشود هم بود. و این اجزاء و اجسام به لحاظ مکانیکی قابل تحقیق هستند و هرکدام که مقدم بر بعدی باشد را علت بعدی میدانیم، فقط همین. یعنی این نسبتی که ذهن ما با واقع دارد به دوآلیسم و دوگانگی ذهن دکارتی متجلی میشود و اینکه ادعا شود که انسان در نظام غایی طولی سطح او از طبیعت بالاتر است و غایت طبیعت است نه, این مسندهای خیالی و این مقامات رفیع را ما برای انسان قائل نیستیم انسان یک بستهای از همین جرم و جسم است و خودش هم فقط جزئی از طبیعت و مشمول طبیعت است و قرار نیست انسان نسبتی بالاتر از طبیعت به طبیعت داشته باشد. تمام جهان را که هنوز سر و ته آن را نمیشناسیم، ولی بعداً خواهیم فهمید یک کل محدود متناهی مادی است که سامان قشنگی هم دارد. روابط مکانیکی در آن، به درستی برقرار است و میشود محاسبه و پیشبینی کرد، اما این که جهان یک کلی است که مشمول یک نظم الهی قرار دارد و فلسفههای الهی آن رابطه طولی و تقدم و تاخری که بین انسان، خدا و طبیعت قائل هستند، نه. طبیعت، یک جوهر کمّی است که وجود مستقلی دارد. چطور میخواهیم این را اثبات کنیم که ظفیتی فراتر از این طبیعت دارد؟ اگر خداوند نامی برای مبدأ و مبادی باشد که خود او نیز جزئی از همین مبادی طبیعی باشد و ما ذهن خودمان چون مجبور است یک شروعی، یک اولی و یک نقطه مبدأیی را تصور کند به آن تن داده است، خوب این دیدگاهی است که بوده، و در این 100- ۱۲۰ سال اخیر سعی کردند آن را به عنوان علم مدرن تفسیر کنند و گفتمان حاکم هم شد آنچه که به آن فلسفه غرب میگویند معمولاً خودشان به دو شاخه تقسیم میکنند یکی فلسفه کانتینتال یا قارهای که در واقع اروپایی است و در واقع فلسفه آلمانی و فرانسوی است که یک مقدار گرایشات عقلگرا و درونگرا، ذهنی و به قول آن دسته دیگر بیشتر ایدهآلیستی است و یکی هم فلسفه تحلیلی است که بیشتر مسائل را در حوزه تحلیل زبان و ارتباط لفظ و معنا آورده است که اساساض یک لغزگوییها و مهملگوییهایی به نام عقل و شهود و درونگرایی در بخشی از اروپا هست. به نام فلسفه ظرفیت علم را کم محدود کردند و پایین آوردند و یک ادراکات و تجربیاتی فراتر از این محسوسات ادعا کردند به نام معقولات و مشهودات باطنی که ولو غیر دینی و ربطی هم به وحی و مسیحیت نداشته باشد و اساساً این دوتا نگاه است. این طرف آن هم جریانهای آنگلوساکسون که بیشتر مبدأ انگلیسی و بعد آمریکایی دارد البته این تقسیم به این معنا نیست که کل فیلسوفان تحلیلی انگلیسی و آمریکایی هستند و کل فیلسوفان عقلی – شهودی قارهای یا اروپایی یا آلمانی و فرانسوی هستند. نه شروع آن همه بنیانگذارانشان و نه همه معتقدان و مدرسان و مروجان این دیدگاهها لزوماً تابع این تقسیمبندی نبودند ما به این کاری نداریم که اسم آن چیست؟ فلسفه تحلیلی بیشتر در کشورهای انگلیسی زبان و این فلسفه بیشتر در اروپای مرکزی و آلمان و فرانسه هستند و هر کدام هم یک مزایا و یک نقاط ضعفی دارند و مجموع آن یک افراط و تفریطی در باب تعریف علم و پژوهش صورت گرفته که ما سعی میکنیم به بخشی از اشاره کنیم.
ببینید این تعریف از پژوهش که در این 100- 120 سال گذشته به عنوان معیار علم و علمی بودن که چه چیزی پژوهش علمی است چه گزارههایی علمی هستند و چه گزارههایی علمی نیستند ببینید از چه دایره محدودی اینها شروع کردند و بعد به چه محدوده مشکوکی پا گذاشتند و بعد کل حرفها پس گرفته شد و از آن جزمیت مادی که با جزمیتهای مسیحی و فلسفی و یونانی گفتند ما با آنها مبارزه میکنیم و آنها را کنار میگذاریم و خیلی از حرفهایی که آنها زدند علم نبوده و هرچه ما میگوییم علم است کمتر از صد سال این حرفها کهنه شد یعنی الآن این دیدگاههای پوزیتوییستی و متمایل به پوزیتویست که علم چیست که الهیات یک چیز است علم یک چیز است اینها حرفهای یک قرن پیش است و چقدر کهنه شد و امروز خیلی جریانهای قویای هستند جریانهای قوی به لحاظ گستره را عرض میکنم. که اصلاً این حرفها را قبول ندارند حتی مسخره میکنند وقتی میگویند پژوهش در بحث فلسفه علم که عبارت باشد از ارزیابی بین نظریهها و شیوههای تمیز و تفکیک علم از غیر علم یعنی مسئله دمارکیشین برای ما مهم است که چگونه بتوانیم اینها را از هم ارزیابی و تفکیک کنیم. همینطور جریانهای مختلفی که پی در پی آمد و مسائل دیگری که مطرح شد. verification بعد falsification، خب اینها هرکدام در یک شرایطی مطرح میشود و هرکدام به یک معنا عدول از یک مرتبه، رتبهبندی و یک معیار پژوهش قبلی است با اینکه همه ادعای تجربی بودن کردند. الا این که ما داریم علم را تعریف میکنیم. پوزیتیویستها گفتند بعد ابطالگراها که همه چیز با تجربه اثبات نمیشود و اگر بخواهیم فقط تجربه مادی را و آمار و اعداد ریاضی را معیار پژوهش بدانیم، بسیاری و شاید اغلب واقعیات این عالم قابل پژوهش علمی نباشند و خیلی از اینها خارج از دایره علم قرار میگیرند. بعد اینکه ابطالپذیری را معیار بگیریم، این هم ادعایش همین بود که ما یک معیار کلی و ابدی و ضروری برای علم پیدا کردیم که قدرت نسبی گزارههای علمی را میتوانیم ارزیابی کنیم. آنها معیار تحقیقپذیری را مطرح کردند و تأیید استقرایی را که پژوهش چیست و اینطرف، معیارشان را روی ابطالپذیری آوردند. این هم سوراخ داشت و سوراخهای متعددی پیدا کرد. ادعای این بود که اینها معیارهایی برای پژوهش و برای تعریف علم است که خصلت تاریخی ندارد، تاریخ مصرف ندارد و برای همیشه داریم مرز علم و غیر علم را تعیین میکنیم و داریم برایش معیار میدهیم. خب نتیجه چه شد؟ ادعا این بود که خیلی راحت ما میتوانیم تشخیص بدهیم که چه چیزی علم است و چه چیز علم نیست، کدام حرف علمی است کدام غیرعلمی است، این معیار کلیِ ابدی را ما ارائه کردیم، یک فرایندِ ظاهراً عقلانی تعریف شد که ادعا کردند با این میتوانیم به واقعیت برسیم. میتوانیم پژوهش علمی کنیم و این یک سبک از یک روش عقلانی و ذاتاً مطلوب و همیشه معتبر، و در هر موردی معتبر است، صحبت از عقلانیت علم مطرح شد. خب، چند دهه گذشت، این عقلانیت علم که خیلی هم متنتن و پر سروصدا بود «rationality of science» این اصلاً تابلوی اصلی در یک قرن گذشته بود که ما داریم خیلی راحت این مسئله را مطرح میکنیم. داریم خیلی واضح و قاطع صحبت میکنیم و اظهارنظر میکنیم. خب، کمکم افرادی آمدند که حالا راجع به امثال توماس کوهن، فایرابند و دیگران که بحث کردند این ساختارهایی که دارید برای پژوهش تعریف میکنید، اعتبار خودِ اینها از کجاست؟ خود اینها نه با روشهای خودتان قابلاثبات است و نه با هیچ روش دیگری. حتی روشهایی که شما قبول ندارید با روش خودتان هم قابل اثبات نیست، شما یک اسطوره جدیدی به اسم علم ساختهاید و این را مومیایی کردید و این عقلانیت علم، هم عقلانیتش زیر سؤال است هم علمش، آنطور قاطعی که شما گفتید که چطور انقلابهای علمی اتفاق میافتند و چه ساختاری دارند؟ و همان علمی که شما میگویید ما با تجربه اثبات یا تأیید یا ابطال میکنیم، خود آن علم یک فرایند تاریخی است. آن آزمونها و تحقیقهایی که شما میگویید، آن تلاش برای اثبات یا ابطال یا تأییدی که شما میگویید، خیلی مناقشه دارد و پیامدهای مهمی دارد و خود آنها با متد شما قابل اثبات نیست. یعنی با همان متد اصالت دادن به تجربه اعم از اثبات، تأیید یا ابطالپذیریِ تجربی، خود آن پژوهش با این تعریف شما قابل پژوهش نیست و به علم بودن هیچ علمی حتی با روش شما نمیشود، به علمی بودن روش شما با این روش نمیشود رسید و نه تنها در مسائل الهیات و علوم انسانی و علوم فرهنگی، حتی در علوم طبیعی و ریاضی، دانشمند کاملاً تابع شرایط و محیط و اهداف و غایات و عقاید، پیشفرضها و حتی منافع خودش است. اساساً حتی اگر طبیعت مستقلی از غیر طبیعت و ماورای طبیعت باشد، امکان علم مستقل به این طبیعت، یعنی علمی که تحتالشعاع هیچ امر دیگری به قول شما غیر علمی نباشد، امکان ندارد. یعنی خود علم را در چند دهه اخیر شروع کردند بیاییم خود این علم را و پژوهش را و این تجربه را اساساً بیاییم به لحاظ تاریخی، فلسفی و روانشناختی مورد بررسی قرار بدهیم و این کالبدِ مومیایی شده و این اسطوره مدرن را بیاییم تشریح کنیم و کالبد شکافی کنیم، آن وقت میبینیم که کمکم رسیدند به اینکه یک بحران جدی در مورد عقلانیت علم وجود دارد. نقادیهای اساسیای شروع شد. که خیلی خب، الهیات کنار، دین کنار، فلسفه کنار، اخلاق، هنر، ذوقیات، ادبیات، همه اینها را ما کنار میگذاریم، ما فقط میخواهیم ببینیم آنچه که با تجربه و ریاضیات قابل درک و صورتبندی است ما آن را علم میدانیم. خیلی خب. یک مومیایی جدیدی به اسم علم ساختهاید و حالا که آن را داریم میشکافیم میبینیم کاملاً یک فرایند تاریخی، قومیتی، اجتماعی، اقتصادی، روانشناختی، جامعهشناختی است. در واقع خودِ این کشف و پژوهش را باید دوباره کشف و پژوهش کنیم و آن وقت برسیم به آنچه که به جای عقلانیت علم در واقع بحران عقلانیت و شکسته شدن مرز علم و غیرعلم را چطور میتوانیم اثبات بکنیم؟ بحث پارادایمهای علمی مطرح شد و اینکه اینها با هم قیاس ناپذیرند، اصلاً امکان داوری وجود ندارد، مفهوم واقعی و غیر واقعی، علمی و غیر علمی، درست و نادرست، مطابق با واقع یا غیر مطابق با واقع، اینها را کنار گذاشتید، و عملاً سراغ نتایجی رفتید که از نظر شما ثمربخش است و این را ما باید برویم دوباره علم را مورد پژوهش قرار بدهیم، پژوهش را دوباره پژوهش کنیم، که اساساً چطور آن چیزی که به نام «rationality of science» مطرح کردید، آن rationality کجاست؟ خود او مشمول و زیرمجموعه science هست یا نیست؟ بعضی کلماتی که خوب در ۱۰۰ سال پیش هم فیلسوفان را ترسانده بود هم متألهین و متکلمین و فلاسفه، هم الهی هم مادی را زیر ضربه گذاشته بود. کسانی که ادعاهای عقلانی یا درونکاوی داشتند، هم جریانهای اگزیستانسیالیستی، هم جریانهای مارکسیستی، هم جریانهای الهیات مسیحی، پیروان فلسفههای یونانی، همه اینها را بهاصطلاح مرعوب کرد. از این طرف در دهههای اخیر شروع شد، structure of science revolution. چطور یک انقلاب علمی اتفاق میافتد؟ چطور یک مرتبه مسیر بعضی از علوم تغییر میکند؟ محکمات آن متشابهات میشود و متشابهات آن محکمات میشود. Against متد، یک عدهای هم باز در کشورها که معمولاً مترجمهای کم شخصیت هستند، خیلی زود مجذوب میشوند، زود مرعوب میشوند. بعضی از همانهایی که آن دیدگاه را داشتند، بعد یک مرتبه، چون اینها هم اصطلاحات خارجی داشت اینها هم یک مقداری ذائقههای آکادمیک رو ارضاع میکرد، یک مرتبه شروع کردند همین تعابیر را به کار بردند و مسئله نسبیت علم، علم معلوم نیست چیست یعنی جزمیت فلسفی و الهیاتی به نام مدرنیته، که آنها اسطورهاند، کنار گذاشتند، یک جزمیت مادی و اسطوره علم را ساختهاند. مومیایی کردند. خط قرمز، یک نوع اتوریته به اسم علم، که کسی جرأت نکند سؤال کند از این که به چه دلیل میگویید و ادعا کردید این علم است و آن علم نیست؟ ولی چون غربی و اروپایی بودند و با این ادبیات آکادمیک بحث کردند باز یک عده مرید مقلد اینطرف پیدا شدند به عنوان این جریان به اصطلاح سوم، تحت اینکه با همین اصطلاحات، با این کلمات که یک revolution در ساختار علم هست و ... بعد اینطرف بام افتادند که چون دیگر ما جزمیتهای علمی و مدرنِ تجربی را هم قبول نداریم، حالا از این به بعد بحث نسبیگرایی، شکاکیت، هیچ چیز قابل داوری نیست، اصلاً به هیچ وجه نباید گفت علمی یا غیر علمی است. فرقی مرزی بین فلسفه، علم، الهیات، حتی بلکه با خرافات ندارد و همه چیز به یک معنا خرافه است، همه چیز به یک معنا علم است، همه چیز تابع ذهنیت و شرایط و محیط و شخصیت دانشمند است حتی در آزمایشگاه. اینها حرفهای خیلی جالبی است. این افراط و تفریطی که در این حوزهها میبینید قابل واقعاً عبرت است که چرا یکبار از این طرف از اینطرف بام باید افتاد یک بار از آن طرف؟ یکبار اغراق در علم تجربی و پژوهش در امور طبیعی و مادی، پژوهش مادی در تاریخ، در طبیعت، در جامعه فقط به آن اکتفا کنیم؟ یک وقت از این طرف که کلاً پژوهشهای مادیِ تجربی و حتی آمار و ریاضیات و اینها را هم بطور مطلق زیر سؤال ببریم؟ این افراط و تفریط چرا؟ انواع و اقسام نظریات در باب اینکه عقلانیت یعنی چی؟ علمی بودن چیست؟ پژوهش معتبر کدام است؟ بعد یک مرتبه بحث از این شد که اصلاً ما یک نوع عقلانیت نداریم ما عقلانیتهای متعدد داریم! اصلاً حتی عقل اروپایی، عقل غربی، عقل شرقی، عقل فارسی، عقل عربی، عقل قرن هجدهم، عقل قرن بیستم، اینها یعنی فاتحه عقل را خواندن. اصلاً یکی از ضربات بزرگی که ابتدا به نام مدرنیّت، مدرنیته، و بعد به نام پست مدرن، در حوزه تعریف علم و معیار دادن برای پژوهش، به اعتبار پژوهشها داده شد، ملاحظه کنید انسان مدرنیته، اساساً یک انسان عقلانی نیست. یعنی "مارکس" میگوید که عقلانیتِ غیرطبقاتی ندارد. عقلانیت انسان، علمش، مذهبش، هنرش، رفتار اجتماعیاش همه اینها تابع ابزار تولید است. همه اینها طبقاتی و اقتصادی است. عقل انسان تابع شیوه تغذیه اوست. مارکسیستها انسان را موجود عقلانی نمیدانستند. انسان را موجود مختار هم نمیدانستند. انسان مجبور به جبر تاریخ است. لیبرالیستها انسان را موجود عقلانی میدانند. هم لیبرالیزم کلاسیک هم نئولیبرالها، هیچکدام. اینها بطور قاطع، لیبرالهای کلاسیک، پدران لیبرالیسم را ببینیم چی میگویند؟ میگویند انسان یک موجود غریزهگرا بطور اجباری است، یعنی هیوم گفت: عقل، کنیزِ غریزه و همه انتخابهای انسان مجبور به جبر لذّتاند، انسان موجود اصالت لذّتی است، مانند حیوانات است، فرقی با آنها ندارد. فرقش با حیوانات و تفاوت انسانهای توسعهیافته و غیرتوسعهیافته در این است که اینها بلدند عقل را به عنوان یک ابزار در خدمت غرائض و لذایذ خودشان بگیرند، آنها قادر نیستند یعنی تفاوت فقط در ابزارسازی، در عقل ابزاری است. فراتر از عقل ابزاری، عقلی وجود ندارد که شما بگویید او میتواند یا حق دارد غریزه را و رفتار غریزی انسان، رفتار طبیعی ما را ارزیابی کند، مدیریت کند، خب لیبرالیزم، انسان را موجودی مجبور به جبر غریزه میداند. یعنی این انسان نه مختار است و نه عقلانی است. عقل، کنیز غریزه است. عقل، مدیر و آقا و حاکم بر غریزه نمیتواند باشد. این حرفی که اینها میگویند عقلتان بر نفستان، بر غریزهتان حاکم باشد.، اصلاً امکان ندارد. این هم این دیدگاهها است.
لیبرالیزم و مارکسیزم میگوید انسان مجبور و مختار نیست. مجبور به غریزه و لذّت، لذّتطلبی است. بنابراین نه مختار است و نه عقلانی است. غریزی است. عقل در خدمت غریزه است. مارکسیست آن میگوید انسان موجودی مجبور است، نه مختار، بلکه مجبور به جبر تاریخ است و این جبر هم، یک جبر دیالکتیک مادّی است. این جبر، اقتصادی است. انسان، عقل همه ما، عقل طبقاتی است. لذا میگویند اصلاً آن علوم، علوم سرمایهداری است. اینها علوم پرولتاریایی و کارگری است. اینجوری تقسیم میکنند.
پوزیتویستها چه میگویند؟ شروع پوزیتویسم، با ترور عقلانیّت بود و اینکه ما غیر از همین تجربه و حس چیزی نداریم. عقلی که داوریهای اساسی و صورتبندیهای عقلانی و مبنایی بکند ما نداریم اساساً. پوزیتویسم، انسان را یک موجود عقلانی نمیداند؛ یک موجود حسی، تجربی و غریزی تعریف میکند. انسان را مختار نمیداند چون وقتی انسان عقلی فراتر از حس و تجربه ندارد، چطور میتواند اختیاری فراتر از غریزه داشته باشد؟ اصلاً امکان تشخیصی ندارد تا انتخاب کند. وقتی نمیتوانی تشخیص بدهی، چطور میتوانی انتخاب کنی؟ یعنی فراتر از غریزه نمیتوانی و با تجربه نمیتوانی چیزی را تشخیص بدهی، چطور میتوانی تصمیمی فراتر از آن بگیری؟ تصمیم، تابع تشخیص است. همینطور شما بقیهاش را نگاه کنید. فروید در فرویدیسم، انسان را مختار نمیداند؛ مجبور به جبر جنسیّت میداند. عقل هرکسی، تابع اُدیپ و تابع موقعیّت جنسیّتی اوست. حتّی دین را، دینداری و خداباوری را، ریشهاش را به همین مسائل برمیگردانند؛ به این نوع غرائز. انسان فروید هم انسانی نه عقلانی است و نه مختار، به این معنایی که در فلسفه الهی و در منابع توحیدی مطرح است. حالا بقیهشان هم همینطور.
در فاشیزم، انسان مجبور به جبر قدرت است. اراده، معطوف به قدرت است. حالا اصل این است که انسان یک موجود عقلانی هست و یک موجود مختار، انتخابگر است؛ تشخیص و تصمیمی فراتر از تجربه و حس و غریزه دارد یا ندارد؟ علم که هیچی، خود عالم، آن انسانی که عالم است، خود آن دانشمند، با این تعریف هم مدرن و بعد به شکل دیگری، باز پستمدرن، این اصلاً نمیتواند داوری کند. داوریهای او در مدرنیته، داوری عقلانی نیست؛ داوریهای غریزی است، حسی است. در پست مدرن هم اصلاً امکان داوری وجود ندارد. میگوید شما چه چیزی را با چه چیزی میسنجید؟ چرا میسنجید؟ چطور میسنجید؟ جریانهای متأخّر، صحبتشان سر این است که اصلاً چطور با چه مکانیزمی، با چه معیاری میگوییم کدام پژوهش علمی است، کدام نیست؟ یعنی درست در نقطه مقابل آن جریانهای پوزیتویست است. آن جریانهای تجربهگرا که برای یک قرن پیش است، این جریانها هم علم را... در واقع اینها افشاگری کردند که معیارهای مدرن، خودنقصکن و بیپایه است. پستمدرن، ادامه منطقی مدرنیته است. پستمدرنیته، اعتراف به عجز مدرنیته است و امکان علم با تعریف مدرن و جزمیّات مادّی و تجربی اساساً نیست. ببینید، چرا به اینجا رسیدند که امروز صحبت از این است که علم، یک اسطوره شده و تمام ابعاد زندگی فردی و اجتماعی افراد را گرفته است؟ تا به یک چیزی بگویند این علمی است. نه، این علمی نیست. مرعوب میشوند و تسلیم میشوند؛ فکر نمیکنند که یعنی چه که این علمی و آن غیرعلمی است. علم چیست؟ غیرعلم چیست؟ مناقشهای که بین عینیّت با نسبیگرایی مطرح شد. این مسئله است که سنّت و مدرنیته چیست و انواع و اقسام پارادوکسهایی که در این استدلالها و بحثها پیش میآمد و اینها الآن به عنوان سؤالات بیجواب مطرح شده است؛ یعنی پارادوکس روش، پارادوکس عقلانیّت، پارادوکس نسبیگرایی، مرزهای علم و غیر علم را برداشته است. همین فایرابند و توماس کوهن و امثال اینها، اصلاً مثالهای عجیب جالبی میآورند تحت عنوان این که برای ما روشن کن چه چیزی علم است و چه چیزی خرافه است. خیلی چیزهایی که شما ۵۰ سال پیش میگفتید علم و علمی قطعی است، لایزال است، لایزول است و...؛ چطور است که امروز خودت جرأت نمیکنی این گزارهها را تکرار کنی؟ حالا اینقدر از عقلانیّت، عقلانیّت علم و این مسائل... حالا عقلانیّت علم را روی میز، روی تخت کالبدشکافی بگذاریم، ببینیم تعریف عقلانیّت چیست و علم کدام است؟ چرا ابطالگراها از پوزیتویستها انشعاب کردند؟ گفتند آن نمیتواند عقلانیّت باشد و نمیتواند دایره علم و معیار را تعریف کند. چرا بعد، کی لاکاتوش و دیگران مطرح شدند، وارد صحنه شدند؟ اصلاً ببینیم عقلانیّت و علم را چطور تعریف کنیم. آخر قرن نوزده، اوّل قرن بیست، با شعار جهانبینی علمی که هر معمایی را بگویید ما در آزمایشگاه آن راحل میکنیم. اصلاً معمای حلنشدنی وجود ندارد و حلّی هم که ما میکنیم حلّ است؛ از آن حلها است. تا الآن این اختلافات برقرار است و متأسفانه به نوعی شکاکیّت منجر میشود. بر پایه روش بحث میکنید، بر پایه نوع رویکرد به مسئله بحث میکنید، بر پایه هدف پژوهش و علم، تفکیک میکنید. این روش تحلیل منطقی زبان و اینهایی که تحت عنوان معرفتشناسی فلسفه تحلیلی آمدهاند و بحثهایی که شما میگویید، اینها چه نسبتی با آنها دارد؟ از علم بهعنوان هدف واحد، هدف وحدتیافته، وقتی سخن گفته میشود، با این شعار، در یک مبارزه منفی ۱۱۰- ۱۲۰ سال پیش به سمت انهدام متافیزیک و نفی علم بودن الهیّات و فلسفه و... رفتید. این که در فلسفه بهعنوان آموزهی وحدت علم مطرح میشود، بعد آن نگاه تجربهگرای رادیکال و افراطی به مسئله و اینکه همه چیز را به یک نحوی تحویل و تقلیل میدهد و مهمترین گزارههای شناختشناسی را... در اینکه چطور اینها قابل پژوهش و قابل استنتاج هستند و مفهوم گزاره پایه چیست و وقتی از چیزی به نام فکت صحبت میکنید و بحث واقعیّت، دادهها، نوع گزارههایی که اصلاً شکل صورتبندی گزاره به نام گزاره علمی است، وقتی دادههای حسی را و دادههای نامحسوس، معقولاتی را توصیف میکنید، میخواهید توصیف حسی و تجربی بکنید و این دست و پایی که میزنید تا فیزیک را به شکل تبیین واقعگرای فیزیکی حتّی دادههای حسی را نمیتوانید درست به فرمول، به قانون علمی و تجربی تبدیل بکنیم. یک جابی که محسوس را به معقول تبدیل میکنیم، پلهای خرابشدهای پیدا شد. یک بحثی "کارناپ" در مانیفستی که در این مورد نوشت، میگوید اصلاً هدف ما از تلاش علمی و پژوهش چیست؟ ما میخواهیم به یک علم وحدتیافته برسیم، از این طریق که مواد تجربی را تحلیل منطقی کنیم. حالا چطور میخواهیم این کار را بکنیم؟ پوزیتویستها دو تا روش مطرح کردند: یکی تحلیل منطقی و یکی بحث تحقیقپذیری تجربی بود. در یک روش، معنای هر بیانی از علم باید تحویل و تبدیل بشود، به دادههایی که قابل بیان باشند، و در واقع بحث فروکاسته به مسئله لفظ و معنا میشود. یعنی صحبت از واقعیت و سطوح واقعیت نیست؛ بحث از حقیقت را هم رها میکنیم. صحبت از معنا را هم مستقل از لفظ نمیتوانیم بکنیم. فقط میآییم پایین در این حد که تحلیل منطقی یعنی کمکم به ارتباط لفظ و معناها برمیگردد، همین. یعنی پایینترین سطح دادهها به آن سطح قابل ارجاع است. حالا شما همه مفاهیم را همینطور میخواهید تحلیل کنید؟ یعنی در واقع بطور سیستماتیک، حقایق و مفاهیم را در این شیوه تقلیل میدهیم، برای اینکه بتوانیم در ذهنمان اینها را مقداری منظّم و مرتّب بکنیم، واقعیّات را فقط میتوانیم به این شکل به عنوان یک سیستم ببینیم. اتّفاقاً همین کلمات، خودش بعد مورد موشکافی قرار گرفت. یعنی وقتی که از پروتوکل سنتنز، وقتی در این سطح دنبال ضابطه برای مرزبندی بین علم و غیرعلم و پژوهش و غیرپژوهش هستید، وقتی از سنس دیتا و تکتک اینها، که چطور یک جمله را میشود و باید معنا کرد، این پروتوکل از کجا آمد و کجا اثبات شد؟ همه تکتک گزارههایی که به عنوان معیار برای غیر علمی دانستن الهیّات و اخلاق و فلسفه ذکر کردهاید، تکتک این گزارههای شما، خودش یا باید اثباتپذیر باشد یا ابطالپذیر باشد و نه اثباتپذیر است و نه ابطالپذیر، با آن شیوهای که خودتان تعریف کردهاید. چارچوبی که برای تحلیل منطقی تشکیل میدهید و اسم آن را جهانبینی علمی میگذارید، مفهوم پژوهش و آگاهی را آنقدر به پایینترین لایههای یک دستگاه معرفتی فشار دادهاید و یک تعریفی از تجربه و از کیفیّتهای روانی آن فردی که اسم او دانشمند است، تعریف کردهاید که وقتی تازه این فنر بالا میزند و به رتبههای بالا میرسد، تبدیل به یک موضوع در حوزه فیزیک میشود. حالا با این لایهها، علوم اجتماعی را چطور طبقهبندی کردهاید؟ چطور در حوزه علوم انسانی و طبیعی، علم فرهنگ وارد شدید؟ چطور به معقولات فراتجربه دست انداختهاید و آنها را با این چَنگِک گرفتار میکنید و حذف میکنید؟ این تحلیل منطقی که اسم آن را منطق علمی، جهانبینی علمی گذاشتهاید و میخواهد معرفت علمی را، همه آگاهیها را تحویل و تقلیل به دادههای حسی بدهد که ادعا میکنید هیچ عنصر شخصی و اَنَفسی و روانی در آنها دخالت ندارد و با هر سلیقهای، هر عقیدهای، هر انتظاری، هر امیدی و هر شرایطی که ادراککننده و آن دانشمند و پژوهشگر داشته باشد، حتماً همه به یک نتیجه میرسید، خود این زیر سؤال رفت و امروز پرسشها آنقدر رادیکال است که درون آن دستگاه، جوابی برای آن نیست.
این روش تحقیقپذیری که اسمش بعدها این شد (که خیلی هم کلمه گنده دهان پرکنی است) معنیاش همین بود که ما این روشی که برای تحقیقپذیری ادعا کردهایم در مورد همه واقعیّات صدق میکند و هر چه مشمول و مصداق این تعریف قرار نگیرد، اصلاً واقعیّت نیست. خود این گزاره، گزارهای بیمعنا است، با همان ملاکی که شما گزارهها را به بیمعنا و بامعنا تقسیم کردهاید. یک تعریفی را اول "وایزمن" به کار برد بعداً مبنایی برای بقیه اینها شد که هر گزاره و هر جملهای که میگویید و ادعا میکنید تحت چه شرایطی درست یا غلط است؟ باید بفهمیم که یک گزاره، اصلاً به چه معنا درست یا غلط است؛ علمی یا غیرعلمی است. کدام پژوهش علمی معتبر و به اعتبار علمی است و کدام نیست؟ جمله و گزارهای که به کار میبرید، فقط میتواند چیزی را بگوید که بر اساس این شیوه از تحقیقپذیری، مستقل باشد. در واقع گزاره، معنایی مستقل از روش خودش ندارد. اعتبار هر گزاره به روش تحقیق آن است. خیلی خب. حالا تا اینجا هنوز این ادعا دوپهلو است. این ادعا که گزارهای که به هیچ روشی تحقیق نشود و قابل تحقیق نباشد، آن گزاره مطلقاً بیمعنا است و هیچ معنایی ندارد.
بحث به بیان و زبان و لفظ و معنا رسید. در واقع به اینجا رسید که تحقیقپذیری که نمیتواند بینهایت باشد. ما در همه چیز که نمیتوانیم بگوییم باید آن را هم تجربه کنیم، آن را هم باید تجربه کنیم! نه، ما این سلسله را کجا قطع میکنیم؟ اینکه نمیتواند بینهایت باشد را کجا قطع میکنیم؟ به رابطه لفظ و معنا میرسیم. ما دیگر اینجا متوقّف میشویم. یعنی وقتی میگوییم گزارهای حاکی از واقعیّت است، یک پژوهش, واقعنماست، صحبت از کشف واقعیّت هست تا جایی است که بشود به دادههای حسی تکیه کرد. اگر نشود، دیگر این گزاره را معنادار نمیدانیم. ولو از نظر شما معنی دارد ولی چون با روش تجربی و استقرایی و این حرفها قابل اثبات نیست و قابل ابطال هم نیست، ما چگونه از یک گزاره شخصی به یک گزاره کلّی، از قضیه شخصیّه به یک قضیه حقیقیّه منتقل میشویم؟ چطور از محسوسات خودم، تحت شرایط خاص، یک معقول کلّی و قاعده و قانون را نتیجه میگیریم؟ چطور میفهمیم که یک نظریّه جهانشمول است و بر اساس آن هم گذشته را کلاً تبیین میکنیم و هم آینده را کلاً پیشبینی میکنیم؟ شما گفتی: «باور علمی، وقتی عقلانی است که بشود آن را تجربه کرد دادههای حسی؛ یا اثبات، یا تایید یا حداقل بشود آن را ابطال کرد. کدام پژوهش، عقلانی و علمی است؟ آنی که به یک علم برسیم. حالا بحث تناقض و بیتناقض بودن یک پژوهش هم نکتهای است که در دورههای متأخر، بخشی از فلسفه تحلیلی اصلاً میگویند تناقض هم گفتند، اشکالی ندارد. خیلی جالب است؛ یعنی حتّی انسجام، جدا از مبناگرایی، جدا از معناداری، جدا از بحث مطابقت با واقع در یک پژوهش، اصلاً مسئله انسجام هم ضرورت ندارد؛ - حالا فرصت نداریم تفسیر تناقض را الان بحث کنیم، انشاءالله اگر عمری بود، در جلسه دیگری بحث میکنیم - میگوید تناقض یک امری مطلق نیست. نه اصل تناقض، نه قبح تناقض و نه بطلان تناقض، اینها ذهنیاتی است که به آن عادت کردهاید؛ سیستمهایی است که در ذهن برای خودتان ساختهاید و خارج از این سیستم، اصلاً تناقض مشکلی ندارد. یعنی حتی کمکم سراغ بدیهیات فهم و ادراک رفتهاند، یعنی از جزمیات علمی و منطق صوری، کمکم به این رسیدهاند که اصلاً بدیهیّاتی وجود ندارد. هیچ نقطه شروع محکمی، نقطه رهایی و هیچ سنگ بنای محکمی برای پژوهشهای علمی وجود ندارد. از کجا به کجا رسیدی؟ از تحقیقپذیری و تحلیل منطقی به تحلیل زبانی رسیدی، که اصلاً بحث ما لفظ و معنا است. از آنجا به این رسیدید که چرا تناقض محال باشد؟ لذا از بس این حرفهای ابتدایی پوزیتویستها، مسخره بود از بین خود اینها انشعاباتی پیش آمد که چطور اصلاً بیاییم راجع به چیستی پژوهش، راجع به ماهیّت علم بحث کنیم و این که دلایل قوی وجود دارد که، تلاش ما در علم، ما در علم و پژوهش میخواهیم چه کار بکنیم؟ ما میخواهیم یک واقعیتی را تا جایی که زورمان برسد توصیف و مثلاً تبیین کنیم. میخواهیم به نظریههای تبیینی صادق برسیم. توجّه ما چرا دنبال پژوهش، پژوهش علمی و پژوهش فلسفی میرویم؟ ما دنبال واقعیّت و صدق هستیم و باید دنبال این مطابقت با واقع باشیم. این اصل را قبول میکنیم. اما آیا امکان دارد که ما به صدق و حقیقت و اثبات مطابقت با واقع برسیم؟ اینکه پوزیتویستها گفتند معیاری برای صدق وجود دارد و این معیاری که ما بحث میکنیم معیار ما است. یعنی در واقع معیار کشف واقع نیست؛ این یک روشی برای تصمیمگیری است، یا در همه موارد یا در یک مورد خاصی ما میخواهیم در یک جایی این گامها و این آزمونها تمام شود. یک جایی باید تصمیم بگیریم. آنجا بر اساس مبانی خودمان نمیتوانیم چیزی را اثبات یا ابطال بکنیم. معیار صدق یعنی الگوریتمی داشته باشیم که به ما کمک کند تا بتوانیم سریع و قاطع بگوییم که کدام گزاره ارزش علمی دارد؛ کدام پژوهش علمی است. ارزش صدق آن را تعیین بکنیم. اما واقعیت این است که ما معیاری برای این کار نداریم. ما به هیچ وجه نمیتوانیم توضیح بدهیم که یک پژوهش، علمی هست یا نیست؟ یک علمی که ادعا میکنیم علمی است بگوییم واقعاً مطابق واقع هست یا نیست؟ صدق هست یا نیست؟ یعنی وقتی معیار کلی برای صدق ندارید و در اغلب موارد هم، وقتی ریشهای و رادیکال وارد بحث پژوهش علمی، فلسفی میشویم، میبینیم همینطور است و ما نمیتوانیم به نظریههای صادق در خیلی جاها مطمئن باشیم که رسیدهایم؛ نمیتوانیم اثبات کنیم یا حتی نشان بدهیم که چرا این علمی یا غیرعلمی است؛ صادق است و مطابق واقع هست یا نه. تنها اتفاقی که میافتد و ممکن است بیفتد این است که ما بعضی نظریات را بر بعضی دیگر ترجیح بدهیم اما برهانی و استدلالی نداریم که چرا. میتوانیم بگوییم نه به دلایلی، بلکه به عللی است. دلیل نداریم اما علت داریم. این اظهارات را، این گزارهها را، این پژوهشها را بگوییم که انگار صادق است و اینها را در حکم صدق بپذیریم. اصلاً بحثهایی که "پوپر" و امثال اینها میکنند چیست؟ میخواهد این سوراخ را ببندد، سوراخ گشادتری از آن طرف باز میشود. این سوراخها بسته نمیشود. سوز دارد میآید. دنبال تطابق و انطباق با واقع نباشیم. در واقع اگر بخواهیم دقیق نگاه کنیم، طبق مبانی و ادعاهای خودمان، بعضی گزارهها، بخت یارشان بوده است و شانسی علم میشوند و اسم علم گرفتهاند. اگر سؤال بشود معیار شما کو؟ که این پژوهش مطابق واقع بود یا نه. کدام واقعیت را چطور اثبات میکنید؟ میگوید ما نمیتوانیم چیزی بگوییم. بنابراین هیچ مجموعه گزارهها و پژوهشها و اظهاراتی وجود ندارد که بشود با قطعیت به آنها ارزش صدق داد و گفت این قطعاً علم پزشکی است، قطعاً فیزیک و قطعاً شیمی است. این، نقض نخواهد شد. حتی راجع به این علوم این را میگوید، چه برسد به علوم انسانی و علوم اجتماعی که در آن دایره، همه چیز گفته شده است. همه چیز هم میشود از سیر تا پیاز گفت! پر از تناقض. میدانید که همه مباحث علوم انسانی و اجتماعی نه تجربی است و نه برهانی است بخشی از اینها بالاخره سلیقهای، ذوقی و ایدئولوژیک است که گفته شده است. ما هیچ کتابی در هیچ پژوهشی و در هیچ یک از رشتههای علوم انسانی و اجتماعی نداریم که به آن معنا که گفته شده، علمی باشد یا کاملاً علمی باشد. اغلب اینها، تابع و در ذیل و سایه یک پذیرفتههایی، منافع، عقاید، سلایق و شرایط مطرح میشود. این حرفی است که الآن دارند خود اینها این را میگویند؛ یعنی تبدیل به یک مقوله پذیرفتهشده شده است که ما به هیچ گزارهای در علوم انسانی و اجتماعی، که همه چیز هم آنجا میشود گفت (حالا در فیزیک و شیمی و پزشکی و مهندسی، این دایره اینقدر وسیع نیست، دایره پرتوپلاگویی اینقدر نیست که نتوانیم بگوییم چه چیزی پژوهش است و چه چیزی پژوهش نیست؟ اما در این عرصه "پوپر" بخصوص میگوید ما در این عرصه این مشکلات را داریم. یعنی دیدگاههایی که بعداً مطرح شد، میگوید باید اعتراف کنیم که هیچ مجموعه گزارهها و پژوهشها و اظهارات و تئوریهایی وجود ندارد که قاطع بتوانیم بگوییم صادق هستند و واقعاً علم هستند و بعد از صدق اینها، نتایجی بگیریم. هیچ سیستم و فرایند منسجم بسته قطعیای وجود ندارد که ما بتوانیم ادعا کنیم به یک شناخت قطعی رسیدهایم. و چون واقعگرا بودهایم و گزاره واقعنما را معیار قرار دادهایم، نباید خیلی سوگند بخوریم به این که به واقعیت وفادار بودهایم یا میتوانیم وفادار باشیم. ما باید اعتراف کنیم که نمیدانیم. این اعتراف، خیلی مهم است. البته در «نمیدانیم»ها هم اینها افراط کردهاند، همانطور که اول در میدانیمها و خواهیم دانستها افراط کردند و بعد دیدند که نمیشود و مأیوس شدند، حالا دارند در نمیدانمها افراط میکنند. این هم درست نیست، اینکه به هیچ حقیقتی، به هیچ وجه نمیشود دست یافت و همه چیز حدس و ابطال است و همه چیز، علم تا اطلاع ثانوی است و در هیچ موردی نمیشود علمی داشت، تا کمکم به این برسیم که اصلاً چرا تناقض محال است؟ اصلاً خودِ محال یعنی چه؟ اینها دیگر دررفتگی و از بند دررفتگی است. این که بگوییم ما بطور عقلانی، دلایلی برای این دیدگاه و عقیده داریم که نظریّهای، تقریباً میشود گفت، نزدیکتر به واقعیت یا صادقتر از نظریه دیگری است، حالا سؤال من این است: اگر شما گفتید امکان احراز و اثبات واقعیت و حقیقت نیست، از کجا ادعا میکنید که چه چیزی به واقعیت نزدیکتر یا دورتر است؟ یعنی شما اگر صدق را نسبی هم بکنید، بگویید گزارهها مطلقاً به صادق و غیرصادق تقسیم نمیشوند اما گزارهها به صادقتر و کمتر صادق تقسیم میشوند. این «تر»، این تفضیل را از کجا فهمیدهاید؟ مثلاً بنده اگر بدانم که مثلاً درِ ورودی اینجاست، میتوانم بگویم شما به در از من نزدیکتر هستید. اگر این را میدانید نزدیکتر و دورتر هستین، این تقرب نسبی به واقعیت را میتوانید بفهمید معنیاش این است که میدانیم در کجاست! اما اگر گفتیم نمیدانیم در کجاست، اما میتوانیم بپذیریم که چه کسی به در نزدیکتر و چه کسی دورتر است؟ چرا میتوانیم؟ از کجا میتوانیم بپذیریم؟ وقتی آن نقطه مشخص نیست، چطور تقرب را، چطور قرب و بعد به واقعیت را، به چه دلیلی (اصلاً نمیتوان حدس هم زد) بنابراین اگر درِ نسبیگرایی و شکاکیّت را باز کردید، این تا تهش میرود. به هیچ دلیلی نمیتوانید... به همان دلیلی که اول معیاری را نفی کردید، باید تا آخر آن را نفی کنید. به چه دلیلی؟ اصلاً وقتی به اینجا رسیدید، واقعاً ته این حرف همین میشود که آن آقای دیگر گفت تناقض محال است یعنی چه؟ و برای چه تناقض محال است؟ یعنی وقتی این را نمیفهمی، وقتی بدیهیّات را هم نقطه معتبر یک پژوهش نمیدانید، اصلاً برای چه پژوهش میکنید؟ هیچی. ما پژوهش میکنیم، نه برای درک واقعیات و نسبت بین واقعیات در این عالم. بحث علت، معلول و علیت، اصلاً همه اینها زیر سؤال میرود. وقتی هیچ مشکلی در تناقض نمیبینید، علیت را چطور قبول میکنید؟ بعضی از اینها اصلاً علیت را هم قبول نداشتند، از همان اول، از هیوم به بعد تا الان. میگوید علت و علیت چیست؟ اصلاً معقولات ثانویه فلسفی را با ذهن مادی و تجربیشان نمیفهمند؛ خودش هم نقض میشود.
حالا دیگر فرصت بیش از این نیست. من اجمالاً خواستم عرض کنم که اینهایی که میگویند فلان مسئله علمی است یا علمی نیست. این را میگفتند و ملاک آنها هم حس و تجربه و مادیات بود. چه چیزی واقعی است؟ و چه چیزی توهم است؟ واقعیت یعنی ماده. هر چه مادی نیست، توهم است، واقعیت نیست. همه تلاشهای علمی و ذهنی که بشر برای کشف امر غیر مادی میکند، همه اینها خزعبلات است و علم نیستند؛ اینها اسطوره هستند. حالا کمکم ادامه آنها، نسل بعدشان و شاگردان همانها توضیح میدهند این حرفهایی که شما گفتید، همینها هم اسطوره است؛ همین جزمیات مادی هم همه مشکوک است. اصلاً معیاری وجود ندارد. اگر معیار، آن چیزی است که شما گفتید، جریانهای پوزیتویست و نوپوزیتویست، اگر معیار تشخیص یک علم از غیرعلم و پژوهش معتبر از غیر معتبر آن است، با این معیار خود شما هم دارید اسطوره و خزعبلات میگویید. نمیتوانید چیزی را اثبات کنید. هر کس در همه علوم هر چه میگوید نظر شخصی خودش، تابع شرایط، احساسات، ادراکات، محیط، مقبولات و مشهورات دوره خودش است؛ معطوف به علایق و عقاید و سلایق خودش حرف میزند. حتی در علوم، در فیزیک، شیمی و ریاضیات، که انشاءالله مثالهای این را در جلسه بعدی - اگر عمری بود- عرض خواهم کرد که وقتی حتی دارید نظریهای هم در فیزیک میدهید، گرفتار همین مشکل هستید و لذا خیلی بحث نظر و نظریات نکنیم. بیشتر عملگرایانه و درحوزه عملی برویم و بر اساس سود و ضرر محسوس و هر چه فوریتر و هر چه شخصیتر، برویم مسئله علم را در آن حوزههای تعریف کنیم که حالا آنها هم نقاط مثبت و منفی دارند که اگر فرصتی بود، اشاره میکنیم. اینهایی که عرض کردم ادعاهای بنده و کشفیات بنده نیست؛ همه اینها در کتابها و مقالات آمده است و خیلیهایش ترجمه هم شده است. این سیر این منحنی صعود و نزول و زوال این دیدگاهها که «هر چه مادی نیست، واقعی نیست و هر چه تجربی نیست، علم نیست.» حالا به این رسیده است که اصلاً خودِ علم تجربی هم علمی نیست و ما در واقع به هیچچیزی علم نداریم! ما روی هوا هستیم! ولی باید سعی کنیم با گاز و ترمز، مثل کسی که از هواپیما در هوا پرتاب شده، در فضا معلق است، ما معلق هستیم و فقط میتوانیم با حرکاتی، با تنظیم چتر و دست و بال زدن، کمی تأثیرگذاری اجمالی مثلاً در سرعت و جهت و این قبیل مسائل داشته باشیم والّا بشر را کلاً پا در هوا کردند و همه علم را معلق کردهاند. نه آن وقتی که همه چیز را به معیار مادی تحکیم کردید، به علم و بشر خدمت کردهاید و نه حالا که دارید به این سمت میروید که ما هیچ نقطه محکمی نداریم، نه در علم و نه در فلسفه. نه فقط در دین و اخلاق و معنویات، بلکه حتّی در مادیترین مادیات هم. پژوهشی که بشود گفت علمی است و محصول آن علم است و مرز علم و غیرعلم را هم لگد زدید و دور انداختید. من نمیدانم ته سرنوشت بشر، واقعاً در این دیدگاههای فلسفه علم، واقعاً بشر دارد یک بیچاره کامل میشود.
والسلام علیکم و رحمةالله
هشتگهای موضوعی