مغالطه در تعریفها (چهار محور تماس دین، علم و فلسفه)
وحدت حوزه و دانشگاه _ روز پژوهش _ ۱۳۹۵
خدمت برادران عزیز عرض سلام دارم.
دوستان زحمت کشیده بودند و مقدمات جلسه را فراهم کرده بودند. قبل از هر بحثی باید روشن شود که مخاطب ما دقیقاً چه تعریفی از علم و چه تعریفی از دین دارد؟ غالباً به خصوص در کشورهای ما که ۲۰، ۳۰ سال، ۴۰ سال تأخیر فاز در حوزه فلسفه علم دارند، هنوز خیلی از جریانهای علمگرای ما در عوالم گفتمان پوزیتیویستی متوقف ماندهاند؛ در حالی که فلسفه علم کلاً از این مرحله عبور کرده است. طرفداران پوزیتیویسم علمی در اقلیت هستند. بیشتر به سمت گفتمان پستمدرن در حوزه علم رفتهاند که علم مادی تجربی را که قبلاً آن را در برابر دین مطرح میکردند -دعوای علم و دین، یعنی علم و مسیحیت، یعنی Scince ساینس و بهطور خاص علوم تجربی طبیعی را در برابر آموزههای مسیحیت بهعنوان دعوای علم و دین مطرح میکردند الان دیگر شما در حلقههای حوزه فلسفه علم، چنین مباحثی را خیلی در اقلیت میبینید. الان نه تعریف ثابت مشخصی از دین و نه تعریف ثابت علمی از علم نداریم. از پوزیتیویسم کاملاً عقبنشینی شده و به سمت نسبیتانگاری، نسبیانگاری و نسبیتگرایی در حوزه علم عدول کردهاند. تعابیری به زبان و به قلم میآید که تا ۱۰۰ سال پیش تصور آن را هم نمیشد؛ مثلاً اینکه مرز قطعی مشخص آکادمیکی بین علم و غیر علم نیست و به کلی یقین منتفی است. مدرنیته گفت که یقین دینی، یقین متافیزیک، منتفی و محال است؛ ولی یقین علمی و تجربی ممکن است و این تنها علم معنیدار است. الان میگویند یقین علمی و تجربی هم محال است. اساساً یقین محال است. یعنی وقتی از حوزه معرفتشناسی به سمت نوعی شکاکیت رفتند، یعنی آنطرفتر از نسبیگرایی، و اینکه دیگر مرزی وجود ندارد که اینطرف آن علم و اینطرف غیر علم باشد، این از یک جهت کار دینداران را راحت میکند که دیگر لازم نیست مدام بیایند و دین خودشان را با محکمات روششناختی آنچه که علم دانسته میشود، منطبق کنند. معیار ثابت روششناختی و تجربیای وجود ندارد که تو باید خودت را با آن تطبیق بدهی تا بگویند دین تو علمی است و اگر با آن مخالف باشی، بگویند دین تو غیر علمی است. این نکته مثبت آن است. جزمیت علمی و شبهعلمی که همیشه یک شمشیر داموکلسی بالای سر دین و دینداران در دنیا بود، دوره این گذشت و شکست. این جزمیت شکست؛ اما از آن طرف یک ضرری دارد و آن این است که اینها فقط جزمیت مادی را بهعنوان پایه معرفتشناسی علم درهم نشکستهاند، بلکه هر نوع یقینی را منتفی دانستهاند؛ یعنی نه تنها یقین متافیزیک که پایه فرهنگ دینی است، بلکه یقین غیرمتافیزیک و حتی ضد متافیزیک هم محال است. عصر یقین گذشت و سپری شد. همانطور که نمیتوانی پایت را روی یک جای محکمی بگذاری و بگویی اینها گفتمان علمی مدرنیته است، نمیتوانی جای محکمی هم قرار بدهی و بگویی دینی است. یعنی نسبیگرایی که آمد، دیگر نه به علم به مفهوم خاصش رحم میکند و نه به دین. حالا این که شما چه نسبتی بین علم و دین در غرب قائل باشید، در هر دو صورت همین است. پس یکی مسئله تعریف علم است که عوض شد. در خود غرب به عنوان مرجع برای این دیدگاههای علمگرا مطرح میشد. تعریف علم عوض شد. در واقع علم دیگر علم نیست. و اما تعریف دین هم همیشه یک مشکلی در غرب داشت که بعد در مباحث آکادمیک جهان گسترش پیدا کرد. همه جا، هر جا میگویند علم و دین، این مشکل مطرح میشود که دین یعنی چه؟ دین به چه معنا است؟ یک وقت دین را به مفهوم آیین میگویی. اتفاقاً به همین معنا در قرآن به کار رفته است: «لَکُمْ دِینُکُمْ وَلِیَ دِینِ». یعنی شرک و بتپرستی هم دین است، به مفهوم آیین. توحید هم دین است. به این معنا، مکاتب ضد دین هم دین هستند. مارکسیسم هم دین است. دین چه نقشی در نظریهپردازی علمی دارد؟ علم که عرض کردم، یک دایره وسیعی از ابهامات به وجود آورد و امروز میگویند هیچکس نمیتواند از طرف علم سخن بگوید و معیار تعیین کند که چه چیزی علم است و چه چیزی علم نیست؛ چون دیگر ملاک نه تجربه است و نه اثباتپذیری تجربی است، نه تأییدپذیری تجربی است و نه ابطالپذیری تجربی است. اینها سه فاز تعریف تجربه بهعنوان معیار علم است. حالا صحبت از این است که اصلاً علم ممکن نیست، به هیچچیز، نه تنها به متافیزیک، بلکه به فیزیک عالم هم علم امکان ندارد. صحبت گفتمانها، اپیستمه، شناختهای مختلف، دستگاههای مختلف، زبانهای مختلف است. اصلاً همین تعبیر گفتمان از اینجا آمده است. گفتمان، گفتگو و اینها نیست که بنشینیم و با هم گفتمان کنیم. discours به معنی نوع خاصی از بیان یک مطلب است؛ یعنی یک منظومه فکری، یک سرمشق خاص، یک پارادایم است. دیگر صحبت درست و نادرست و حق و باطل و اینها را نکن. صحبت مفید و کمتر مفید و مضر میتوانی در حوزه علم بکنی؛ اما اینکه چه چیزی علم است و چه چیزی علم نیست، هیچ، به چه دلیل میگویی چه چیزی علم است و چه چیزی علم نیست؟ هم آنچه که فکر میکردیم علم است، بعد معلوم شد که چقدر یقینهای توخالی است و هم از آن طرف چیزهایی که پیشبینی میکردیم ضد علم یا غیرعلم باشند، بعد دیدیم که چقدر اینها آثار عینی در جامعه دارند و ما دیگر سرنخ را گم کردیم و اصلاً معیار نداریم. یعنی صحبت از این نیست که مصداق برای علم یا ضد علم نداریم. قبلاً به اینها میگفتند علوم فرهنگی؛ یعنی هرچه که به بُعد مادی جامعه و تمدن سروکار ندارد. بُعد مادی آن با مهندسی، معماری، پزشکی، فیزیک، شیمی و اینها مربوط است. یک بخش آن به فرهنگ -نه به تمدن- یعنی به نرمافزار تمدن که فرهنگ است، مربوط میشود. به اینها علوم فرهنگی میگفتند. در دورههای متأخر اسم آن علوم انسانی شد. از اواخر قرن ۱۹، تعبیر علوم انسانی به کار رفت. در جهان اسلام، تعبیر دیگری دارد و اصلاً در فرهنگ تمدنی جهان اسلام، اینها را از هم تفکیک نمیکردند که علوم یا انسانی هستند یا فلان. میگفتند در تمام علوم، نسبت آن با انسان سنجیده شود؛ همه علوم به یک معنا، یک بُعد انسانی هم دارند. یعنی شما در پزشکی که علم شناخت و معالجه بدن است، در عین حال مربوط به فرهنگ مواجهه با بدن است که شامل اخلاق پزشکی، فرهنگ، فقه پزشکی و اینها میشود. یعنی ما این تفکیک اینجوری را نمیکنیم. در مهندسی، فیزیک، شیمی، فیزیکدان هم باید در عین حال به متافیزیک توجه داشته باشد. فقط فیزیکدان نبود، فیزیک متافیزیکدان بود. به پزشکش هم حکیم میگفتند؛ چون پزشکی، کار با بدن انسان را از کار با روح انسان تفکیک نمیکرد. یعنی پزشک اسلامی یک معلم اخلاق هم بود. این تفکیک علوم انسانی یک طرف و علوم طبیعی یک طرف، علوم فرهنگی جدا، علوم مادی جدا، این تقسیم هم خودش یک تقسیم سکولار است که مبنای یک فرهنگ و تمدن شده است. حالا کاری ندارم. میخواهم بگویم مغالطهها شده است. تمام این بحثها، سیاست دینی، اقتصاد دینی، تمدن دینی، علوم انسانی دینی، خب دین به کدام معنا است؟ به یک معنا از دین؟ خیر. به یک تعریف از دین؟ میپرسند: «کدام دین؟» اگر به هر نظام فکری اعتقادی که یک جهانبینی، یک نوع انسانشناسی، یکسری اعمال و مناسک را به پیروانش توصیه میکند، دین با قطع نظر از این که ضد خدا باشد (آگوست کنت گفت به جای خداپرستی، انسانپرستی)، در بودیسم با یک مجموعهای از اخلاقیات و معنویات و توصیهها مواجه هستید، با یک نوع عرفانی مواجه هستید که تقریباً هیچوقت مشخصاً و صریح از خداوند سخن نمیگوید؛ گرچه خیلی از توصیههای اخلاقی معنوی آن مثل ادیان، دین ابراهیمی است. یک بخشیاش هم نیست. حالا آن چیزی که امروز از بودیسم مانده است، حتماً ترکیبی از توحید و شرک است. هم مفاهیم توحیدی در آن هست و هم مفاهیم شرکآمیز، چنانکه در بقیه ادیان هم هست. به این معنا، بودیسم هم میشود دین؛ اما اگر دین یک مجموعهای از افکار و عقاید و اخلاق و مناسک و اعمالی است که خدا مرکز و خدامحور است، حالا به این معنا، مسئله فرق میکند و پاسخ آن متفاوت خواهد بود. مغالطههای خاص و عام که معمولاً در اینجا صورت میگیرد، معنویت است. معنویت چیست؟ مشرکین هم معنوی هستند. ملحد نیستند. مشرک، نه بیدین و نه کافر، به معنی خاص کلمه، یعنی ملحد است. مشرک، معنوی و دیندار است. مشرک از ما خد اپرستتر است. او میگوید: «خدا به این خوبی، برای چه یک خدا باشد؟ خب هزاران خدا و میلیونها خدا باشد! این هم دین است. کدام معنویت را میگویی؟ معنویت پروتستان؟ معنویت کاتولیک؟ معنویت ارتودوکس؟ خود این سه تا با هم در جاهای متفاوتی هستند. معنویت کابالیزم را میگویی؟ یهود را میگویی؟ معنویت سرخپوستی، عرفانهای قطب شمال، عرفانهای آفریقایی، بودیزم، هندوئیزم، اینها همه معنویت هستند. اصلاً همین هندوها تمام جهان را معنوی میبینند، به حدی که میگویند هر چیزی خدایی دارد. خدایان هستند، ارباب انواع هستند. همان چیزهایی که ما به آنها فرشتگان میگوییم، آنها خدایان میگویند. اگر، چون حق بودن دین به چه معنا است؟ حقانی بودن آن در حوزه نظر، یعنی مطابقت با واقع، اعم از فیزیک و متافیزیک. اگر دینی حقمحور و حقیقتمحور است، یعنی چه؟ یعنی سند، دلالت، مقام صدور، مقام بیان، به لحاظ روششناسی، عملیات فهم، درست صورت گرفته باشد. یا توصیف میکنند یا توصیه. توصیف انسان و جهان و هستی و دنیا و آخرت و باطن و ظاهر، توصیف خدا، توصیف انسان، توصیف جهان، توصیف دنیا، توصیف آخرت، توصیف عدالت، توصیف معنویت و یکسری توصیههایی است، توصیههایی در حوزه دانستن، توصیههایی در حوزه توانستن (یعنی آن بُعد معرفتیِ این بُعد ارادی)، توصیههایی در مورد خواستن، اینکه چه چیزهایی را بخواهیم و چه چیزهایی را نخواهیم، ولی تابع مناطات نفس الامری است. اصلاً اینکه احکام الهی تابع مناطات نفس الامری است، یعنی چه؟ اگر همین را بپذیریم یا نپذیریم، نسبت دین با علم و با فلسفه کلاً عوض میشود. اگر احکام من تابع مناطات نفس الامری و مصالح و مفاسد واقعی در دنیا و آخرت نیست، اصلاً دیگر نه با علم و نه با فلسفه خط تماس پیدا نمیکند؛ لذا نه دعوایی پیش میآید چون علم و فلسفه ادعایشان این است که علم به مفهوم خاص تجربی، علم میگوید در حوزه طبیعیات کار دارم و فلسفه هم میگوید در حوزه ماوراءالطبیعه کار دارم و هر دو میگویند ما با نفس الامر سروکار داریم، یعنی با واقعیت عینی کار داریم، اگر دین بپذیرد که با نفس الامر کاری ندارد، پس یک سرگرمی، یک دغدغه مثبتی هم هست- میخواهد یک حس و حالی ایجاد کند، میخواهد آرامش بدهد و از این مباحث. اگر بپذیرد که با نفس الامر کاری ندارد، بنابراین نه با علم و نه با فلسفه دعوایی ندارد و نه لزوماً به لحاظ کارکرد مترادف و همجهت با آنها خواهد بود. هیچی. دو چیز بیربط به هم هستند. البته بیرون، در صحنه مؤسسات اجتماعی، مؤسسات علمی، مؤسسات فلسفی، مؤسسات دینی، میتوانند مجموعاً با هم همکاری بکنند یا نکنند. وحدت حوزه و دانشگاه اینجوری به این معنا است. فرض کنید محیط زیست آلوده است. ما از منظر فلسفی، از زاویه فلسفه محیط زیست، بحث میکنیم و به نفس الامر کار داریم. به لحاظ علمی، در علم و تکنولوژی هم راجع به بررسی منابع آلودگی محیط زیست و روش جبران آن، مطالعات علمی میکنیم و در حوزه تکنولوژی وارد عمل میشویم. دین چه کار باید بکند؟ نهاد دینی، مؤسسات دینی، آنها چه کار باید بکنند؟ آنها هم میتوانند با مردمی که هنوز دیندار هستند، صحبت کنند که کمک کنید تا محیط زیست را درست کنیم. آیا لزوماً آن روحانیون و متولیان و سخنگویان دین، از موضع دین، سخنی میگویند که به لحاظ علمی و فلسفی قابل اثبات است؟ نه؛ چون اصلاً دین با نفسالامر و با واقع کاری ندارد و نمیتواند داشته باشد. اصلاً کارش این نیست. دین اصلاً هیچ کاری با هیچ برهان و استدلالی ندارد. یک مفهوم غیربرهانی است. اگر به این معنا باشد، میتوان همکاری کرد. بگویند مثلاً کشیشها و روحانیون بیایند و به مردم بگویند مردم، خانهها و خیابانهایتان را کثیف نکنید. بگویند مثلاً خدا شما را دوست دارد. دل اینها هم به همین چیزها خوش است. شما از دین به عنوان یک ابزار برای تأثیرگذاری بر جامعه استفاده کردید که به لحاظ منویات غیر دینی هم مفید است. به این معنا، وحدت، همکاری، اشتراک میگویی. اینها بله، معنی دارند. چیز خیلی عمیقتری اینجا مطرح است. در اصل بُن معرفت باید روشن شود که دین چیست؟ اگر دین، حقانی و حقیقتمحور شد، دینی است که میفرماید: «لاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ»؛ در هیچ حوزهای از زندگی فردی و اجتماعی، بدون علم، حق نداری هیچ حرکتی انجام بدهی، دنبال هیچکس و هیچچیزی حق نداری راه بیفتی. یعنی برای من علم، معیار است؛ البته علم در هر موضوعی به حسب خودش معیار است. در حوزه طبیعیات به حسب خودش، در حوزه ماوراءالطبیعه به حسب خودش، در حوزه اخلاق و همه این جاها علم معنا دارد؛ منتهی طبیعتاً علم در هر حوزهای با روششناسی خودش معنا پیدا میکند. نمیگوییم در حوزه تجربیات، بنشین و تفلسف کن. تجربه، آزمایش میخواهد، نه تفلسف، البته آزمایش باید تکیه به یک تفلسفی داشته باشد. یا در حوزه نقل نمیگویند برو و تجربه کن! در حوزه نقل، نقلی که عقلاً معتبر است، نه هر نقلی، نقلی که اعتبارش عقلاً اثبات شده است. در حوزه نقل، شما باید به سراغ فهم متن و تفسیر متن بروید. این روش آن است، نه اینکه در آزمایشگاه بروید و بخواهید تجربه کنید. اگر علممحور هستید، اگر در حوزهای از زندگی، پشت سر هیچ کس و جریان و نظری راه نیفتید «لاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ»، اگر علم ندارید دنبال هیچ چیزی راه نیفتید و نه نظراً و نه عملاً آن را تصدیق نکنید که همهاش از علم، یقین، معرفت، آگاهی حرف میزند. هیچ دینی اینقدر از این مفاهیم علمی فلسفی صحبت نکرده است و حتی احکام عملی تعبدی من هم، بخشهایی از آن در جزئیات، فرافهم بشری است. مبنای آن معقول و اثبات میشود؛ اما دایره روشنگری آن، فراتر از توان تجربه یا عقل عموم بشر عادی است. حتی آنجایی هم که میگویند تعبدی است، همان هم تعقلی است، همانجا هم تابع مناطات نفس الامری است. اگر فقه و اخلاق آن، مناط نفس الامری است، اگر میگویم در حوزه اخلاق حریص نباش. به این دلیل است. برای هر توصیهای میتوانی «چرا» طرح کنی و بگویی: «چون» البته این «چون» آن را ممکن است بخشی را با تجربه، بخشی را با عقل و بخشی را هم به کمک وحی بفهمیم. با عقل و تجربه عادی بشر نمیفهمیم؛ ولی عمده آن قابل فهم است و همه آن قابل استدلال است؛ چون ممکن است چیزی قابل استدلال باشد؛ اما برای من قابل فهم نباشد. این مربوط به سطح درک عمومی بشر است.
هیچ نظریه علمی در حوزه طبیعیات (علم به معنی خاص) و هیچ نظریه فلسفی در حوزه معقولات وجود ندارد که به روش علمی و به روش فلسفی قابل اثبات باشد و با منطوق گزاره قطعی دینی منافات و تضاد داشته باشد. هیچ برهان فلسفی و آزمایش تجربیای وجود ندارد که با یک آیه قطعی الدلاله و یک حدیث قطعی الصدور و قطعی الدلاله، تناقض واقعی داشته باشد. آزمایش علمی، اعتبارش در حد خودش است، در حد ظن تجربی است؛ ولی فرض کنیم که به یقین هم برسد. حالا ما یک یقین علمی یا یک یقین فلسفی داریم که با یک یقین مذهبی تعارض پیدا میکند. در اینجا مسئله حوزه و وحدت حوزه و دانشگاه و مسئله علم و دین چه میشود؟ با آن تعریفهای غربی مسیحی، صد مشکل داریم، هم در تعریف آنها از علم و هم در تعریف آنها از دین. میگویی دین یعنی مجموعهای از عقاید و ارزشها و اخلاق و رفتارها و مناسک خدامحور و توحیدی که اصول آن از طرف خداوند نازل شده است و هدف مشخصی -هدف نهایی- هم برای دین تعریف شده است. بقیه اهداف هم اهداف واسطه هستند. حالا این یک مجموعه، معلوم شد که مبدأ آن چیست و غایت آن چیست. میگویی حالا با این مجموعه ما تعارض پیدا میکنیم. یقین دینی مذهبی فقط به مفهوم یقین نقلی نیست. این یکی از تفاوتهای ما با مسیحیت است. میگویند اگر یقین علمی عقلی پیدا شد، این یک یقین سکولار است. یقین مذهبی فقط از طریق فهم متن دین، تفسیر متن، حاصل میشود که اولاً کدام متن یقینآور است؟ یعنی چقدر از متون دینی نص قطعی قابل تردید هستند؟ چقدر آنها ظواهر هستند که بر اساس اصالت ظهور حچیت پیدا کردند؟ چقدر آنها اصلاً ظهور هم نیست بلکه مبهم است. مجمل است. و از این قبیل. عمومات دین، اطلاقات دین در آیات و روایت، مثلاً مسلمانان تابع مذهب اشعری هستند برای آنها این جمله معنی ندارد که دین تابع مناطات نفسالامری است بخصوص این که فرضا هم باشد تو از کجا میفهمی که مناط نفسالامری چیست؟ که این بخش دوم بخشی است که در معارف شیعه با تفصیل پرداخته شده که بله، حتی اگر مناطات نفسالامری باشند، در دین لزوماً به این معنا نیست که ما با عقل یا تجربه عادی بشری به همه آنها میتوانیم پی ببریم تا بفهمیم کجا با هم توافق و کجا تخالف دارند؟ بله درست است.ه، اما پذیرفتن این که، پذیرفتن اینکه این مناطات حقیقی و واقعی است هم در اصول دین، هم در فروع دین دخالت دارد. در اصول در مقام شناخت دین، در فروع در مقام عمل به دین. در هر دوی آن دخالت دارد. 1- دانش، ۲- بینش ۳- ارزش ۴- روش. در هر کدام از این چهار حوزه، ما باید روشن کنیم که دین ما را به چگونه یقینی نزدیک میکند یا میتواند برساند؟ دانش یعنی خداشناسی، جهانشناسی، انسانشناسی، هستیشناسی، فرجامشناسی، آخرتشناسی و بینش یعنی داشتن اطلاعات مذهبی کافی نیست. اینها باید در یک مجموعه منسجمی از بینش توحیدی جمع باشند. ممکن است شما یک عالمه خرده اطلاعات دینی داشته باشید اما اینها در یک دستگاه بینشی منسجم نشده باشند. همان چیزی که در روایات ما به آن بصیرت میگویند. چون ممکن است کسی عالم دینی باشد، علم دینی داشته باشد، اما بصیرت دینی نداشته باشد. ملا باشد هر آیه را تفسیر برایت بکند، توضیح بدهد، فقه بداند، اخلاق بداند ولی در ذهن او اینها هیچ وقت یک کاسه و منسجم نشده که یک بینش دینی و توحیدی نگاه کند. اطلاعات دینی دارد. این دو. سوم، ارزشها و چهارم روشها. اصلاً ساختن تمدن دینی به یک معنا، ساختن تمدنی به کمک روشهای علمی در جهت ارزشهای توحیدی و دینی است. این خیلی کار مهمی است.
امروز معنی اصلی وحدت حوزه و دانشگاه همین است. یعنی ساختن تمدن اسلامی معاصر. اولاً تمدن باشد. ثانیاً اسلامی باشد. ثالثاً معاصر باشد. ببینید الان ما تمدن نداریم. نزدیک یکی دو قرن است ما بیتمدن شدهایم. مدام کپی برمیداریم و تقلیدهای پراکنده میکنیم. از حوزه ابزار و تکنولوژی تا حوزه علوم، همهاش ترجمه است. بعد آنچه که میآید درست روی آن برنامه و پروژه نداریم. یک جوامعی که ۲۰۰- ۳۰۰ سال است تمدن دارند، همین امکاناتی که ما داریم، هم دارند، حالا یک کمی بیشتر. جور دیگری از آن استفاده میکنند. ما از همه اینها جور دیگری استفاده میکنیم. آنها عاقلانه، فعالانه، فاعلانه، ما منفعلانه. همان چیزی که مشکل آنها را حل میکند، برای ما دردسر درست میکند. این فرق تمدن داشتن و نداشتن است. حالا انقلاب اسلامی شروع تمدنسازی مجدد اسلامی است. این از این جهت.
دوم اسلامی بودن، دینی بودن به معنی عام و اسلامی بودن تمدن به معنی خاص اصلاً یعنی چه؟ این همان چیزی است که بخشیاش را جلسه قبل عرض کردم. بخشیاش را الان در یک فرصت کوتاه اشاره کردم.
سوم معاصر بودن است. دینی معاصر و دینی غیرمعاصر واقعاً فرقشان چیست؟ در ارزشهاست؟ در روشهاست؟ در حوزه دانش است؟ در حوزه بینش است؟ در همه اینها با درصدهای مختلفی هست. به چه معنا هست و به چه معنا نیست. این هم یک مسئله است. و حالا آن وقت اینجا میپرسند که آقا وقتی میگویند در حوزه نظریهپردازی علمی، دین چه نقشی دارد؟ چه دخالتی دارد؟ چقدر تأثیر دارد؟ میپرسیم اگر شما جزو آن جریانهایی هستید که معتقدید دین اساساً یک مجموعهای از دلبستگیها و عقاید و ایمانها و تعلقات است که اینها علمی نیست، عقلانی نیست. یعنی نه منشأ عقلی دارد، نه قابل اثبات عقلی است. اصلاً دین یعنی ایمان منهای عقل. عقلانیتی در آن نیست. برهانی ندارد. در هیچ چیز آن استدلالی نیست. نه در اصول و نه در فروع آن، نه اصل و نه فرع آن، هیچی. اگر تعریف شما از دین این تعریف است، حتماً دین هیچ دخالت مثبتی در حوزه علم ندارد. یعنی نهتنها مفید نیست بلکه مضر است چون جهل است. دینی که منشأ آن جهل است، چون بخشی از از جامعهشناسان دین معتقدند که اصلاً دین به خاطر جهل بشر به وجود آمد. بشر نمیتوانست اصلاً بفهمد جهان چیست، طبیعت چیست، قوانین آن چیست، من چه کسی هستم؟ چه کاره هستم؟ چهکار باید بکنم؟ هیچچیز نمیفهمید. خودش را راحت میکرد به این که یک خدایی هست که ما نمیتوانیم او را ببینیم. بعد هم که میمیریم تا آخر هستیم. البته این بقای هستی را هم به معنای مبتذل آن پایین آوردند. اصلاً شرک، توحید مبتذل شده است. یعنی تمام مناسک مشرکانه ریشههای توحیدی دارند. مثلاً خدا را قبول دارند. در باب ارتباط وحدت و کثرت و حادث و قدیم که خدا چگونه در عالم دخالت میکند، به مشکل برمیخورند. جوابش را ندارند. این وسط واسطه درست میشود. خدایان، ارباب انواع، بت. مشرکین نمیگفتند که این چوب خداست! مگر این چوب تو را خلق کرد؟ آخر بعضیها میگویند اینها عقلشان نمیرسید که خودشان اینها را درست میکردند بعد میگفتند اینها ما را خلق کردند؟ اصلاً این را نمیگفتند. مشرکین، بتپرستان هیچ وقت، نه آن موقع، نه الان که الان هم دو سه - میلیارد بتپرست ما در جهان داریم. از هند و چین و غرب بگیرید تا آفریقا، تا آمریکا. اگر مسیحیت هم که به عیسیپرستی و مسیحپرستی تبدیل شد، جلوی بت، جلوی مجسمه میایستند و از او چیزی میخواهند، این هم دخالت بکند که الان هنوز اکثر بشر بتپرست هستند! میگفتند که قطعاً عالم طبیعت یک ماورایی دارد. این جهان روی پای خودش نایستاده. این حرف درست مشرکین است، همان حرف دین است. بعد گفتند که خدا که همیشه هست و بوده، طبیعت که مدام تغییر میکند، ارتباط این دو تا چطوری برقرار میشود؟ ارتباط حادث و قدیم و ارتباط وحدت و کثرت؟ دیدند این ارتباط به یک واسطهای احتیاج دارد. این وسائط در فلسفههای قبل، به عنوان عقل اول، عقل دوم، عقول عشره و این حرفها مطرح میشد که این هم با تفسیر دینیاش هست، هم با تفسیر مادی، هر دو نوع تفسیر را داشته است. چنانکه وحدت وجود هم هفت- هشت تا قرائت دارد و دوتا تفسیر اصلی دارد. هم وحدت وجود ماتریالیستی داریم، هم وحدت وجود الهی داریم که بخشی از تفسیرهای اینها به سمت شرک میرود، بخشی را هم میشود تفسیر توحیدی از آن داشت. ارتباط این دوتا را نمیتوانستند برقرار کنند. بعد از آن طرف میگفتند خدایی که دیده نمیشود، من چطوری به او دل بدهم؟ بله، خدا دیده نمیشود، اما خدایان که هستند و ما برای خدا این پایین روی زمین یک نماد مادی محسوس درست میکنیم، برای اینکه خدا همیشه پیش چشم ما باشد. این طفلکها، بتپرستها، مشرکین اینها را میگفتند. میگفتند خدایی که نمیبینیم، ما برای او حضور ذهن نداریم، حضور قلب نداریم. بگذارید خدا جلوی چشم ما باشد. بعد من موجود مادی هستم، خب خدا هم باید مادی باشد که من بتوانم او را مادی کنم و یک تجلی مادی از او نشان بدهم. اصل حرف به یک معنا درست است و به همین دلیل خداوند کعبه را قرار داد. جهت قرار داد، قبله قرار داد. گفت درست است خدا، زمان و مکان و جهت ندارد. «أینما تولوا فثم وجه الله». اما شما که انسان هستید که هم زمان دارید، هم مکان دارید، هم جهت دارید. پشت و روی شما که یکی نیست. به خاطر اینکه تو در این عالم هستی، خدا گفت رو به کعبه، در این زمان خاص، این مکان خاص. نه اینکه خدا زمان و مکان دارد یا عبادت خدا زمان و مکان دارد یا جهت دارد. این را آنها نفهمیدند. شروع کردند به عبادت و پرستش و راز و نیاز و نذر پیش اینها که اینها شفیع بدون اذن الله هستند که این شرک میشود. این توحید منحرف شده است. شرک شد. معاد آن هم همینطور بود. اینها فهمیدند که انسان با مرگ نابود نمیشود، اما این را نفهمیدند، باور نکردند، اصلاً در واقع بتپرستها به یک معنا معنویون ماتریالیست هستند. همهچیز را ماتریالیزه میکنند. میگویند خدا را هم قبول داریم ولی باید او مادی بشود که من او را ببینم. قرآن میفرماید که گفت «أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً » خدایی که میگویی هست، من نمیگویم نیست، اما آشکارا به من او را نشان بده. من باید او را ببینم تا باورش کنم. میخواهد مذهب را ماتریالیزه بکند!
راجع به قیامت هم همین را گفتند. اینها پذیرفتند که با مرگ انسان تمام نمیشود، اما نتوانستند بفهمند که عالم دیگری غیر از عالم ماده است. لذا مردهها را که در قبر میگذاشتند، برایش غذا، اشیا، شمشیر، طلا، جواهر، پول، که اگر لازم شد گاهی همسرش را هم با او در قبر میگذاشتند که تنها نباشد. با خانم خودش باشد! الان هنوز هم در بخشهایی از هند هم این کار را میکنند. در جاهای خیلی دورش. خب اینها همان توحید، دین مبتذل شده، شرک شد. چه در توحیدش، چه در معادش. در حوزههای دیگرش هم همینطور شد.
من میخواهم عرض کنم اگر کسی گفت که دین از سنخ و در کنار اسطوره، جادو، سحر، خرافات، از این قبیل است که معمولاً در دینشناسیهای غربی همین است، این دین منبع معرفت نیست. در حوزه نظریهپردازی علم، نمیتواند علمی دخالت بکند. اما موضوع معرفت میتواند قرار بگیرد (موضوع علم). یعنی میشود به روش تجربی آمد روی این دین و آثارش و گذشتهاش و آیندهاش مطالعه کرد. دین میتواند موضوع علم قرار بگیرد، اما نمیتواند منبع یک علم قرار بگیرد. این فرق آن است. اینجا طبیعتاً شما بحث علم دین، علم سکولار، دین، علم، نمیتوانیم بگوییم، اصلاً معنی ندارد. با این معنا ندارد. چون ساختار این دین ضد علم است. غیردینی بلکه ضد علم است. هم منشأ آن علم ندارد، هم دفاع علمی از آن نشده، هم به دلایل علمی به وجود نیامده است. دین، تجسم جهل است. دین، تجسم خرافه است. دین، نتیجه جهل بشر یا عجز بشر است. مشکلاتی که بشر نمیتوانست حل کند، برای خودش خدا و فرشته و بهشت و... را درست کرد که به خودش تسلی بدهد و بتواند تحمل کند. اگر دین را ناشی از جهل بشر یا عجز بشر دانستی، خب بشر جاهل عاجز، به دین، خودش را نیازمند میبیند. اما به این معنی نیست که در علم دخالت داشته باشد و لذا بشر قادر عالم که دیگر نه عجز، نه جهل، طبیعتاً سر و کاری با دین ندارد. چه برسد که شما بیایی بگویی آقا تمدن دینی بیا بسازیم. علوم انسانی با رویکرد دینی، این حرفها چیست؟ آنوقت وحدت حوزه و دانشگاه همهاش قصه است!
روحانی، روحانیون به عنوان نماد فرهنگ دینی، پاسداران جهل هستند و پاسداران عجز بشر هستند. میخواهند جامعه را همیشه ضعیف و جاهل نگه دارند تا خودشان زندگیشان را بگذرانند. اینها اصلاً مزاحم تمدنسازی است. هم نهاد دین، هم متولیان دین. از کشیش تا روحانی ما. اینها مزاحم علم و تمدن هستند. به درد بشر جاهل عاجز میخورند. بشری که دنبال علم و قدرت، دانش و تکنولوژی است، یعنی چه وحدت با روحانیون یا وحدت با دین؟ یعنی وحدت با عجز؟ وحدت با جهل بشر؟ این یک نگاه است.
پوزیتیویستها یک چنین نگاهی به دین داشتند. کسانی که گرایشهای پوزیتیویستی داشتند، مثل امپریسیستها، یک چنین نگاهی دارند. ماتریالیستها (مادیون) میگویند دین اصلاً علم نیست و یک نوع آگاهی نیست. چرا دخالتش میدهید؟ برای علم مضر است. دین نه تنها علم بلکه به علم هم نمیتواند توصیه کند که «لا تقف ما لیس لک به علم»! و به هیچ دردی از دردهای مربوط به علم و تکنولوژی و تمدن نمیخورد. یک مزاحم است. تا یک وقتی گرفتارش بودیم، مجبور بودیم آن را تحمل کنیم. حالا بشر رشد علمی و تکنولوژی کرده است، تکنولوژی هم برای بشر قدرت میآورد و آورده است. علم هم برای بشر دانش آورده است. حالا بشر نادان ناتوان متدین شده بشر دانای توانایی که دیگر نیازی به دین ندارد. متولیان دین هم که تکلیفشان روشن است.
جمعبندی کنم؛ با این نگاه که دین یعنی یکسری عقاید بیدلیل، کلاً خود دین غیرعلمی است. چطور میتواند به علم کمک کند؟ چطور دین که غیرعلمی و ضد علم است، میتواند بگوییم علم دینی؟ یعنی علم ضد علم؟ تمدن دینی، تمدن بر پایه دانستن و توانستن است. یعنی علم و تکنولوژی است. تمدن دینی، دین بر پایه ندانستن و نتوانستن است. اصلاً تناقض دارد. اما با نگاه اسلامی اگر نگاه کردیم که دین مجموعهای از عقاید و ارزشها و رفتارهایی است که حق است. یعنی هم به لحاظ نفسالامری و توصیفی، نفسالامری است، منطبق بر حقیقت است، بیان حقیقت است. هم به لحاظ عملی و رفتاری، توصیه به عملی مناسب با حقیقت عالم و آدم است. یعنی برهان عقلی دارد. حتی نقلیات آن، چیزهایی که با نقل اثبات میکنیم، آنها هم پشتوانه عقلی دارد. اصل آن با عقل اثبات میشود. مثلاً متواترات که در حوزه نقل است، در منطق جزو بدیهیات میشمارند. با این که مبنای آن که جزو مستقلات عقلیه نیست ولی متواترات جزو بدیهیات شمرده میشود و یا هر چه که شبیه متواترات است. یعنی چیزهایی که شما قرینه قطعی برایش دارید. توضیح عقلی برایش دارید و ولو عقلی، خودش نقلی است نه عقلی. یعنی ما با برهان به آن نرسیدیم. با آیه قرآن به آن رسیدیم. ولی در عین حال او حکم بدیهی پیدا میکند. یعنی حتی ما برای نقلمان تفسیر عقلی داریم. بنابراین اصلاً دین یعنی عقلانیت. منتهی نه فقط عقل تجربی و مادی و عقل عادی بشری. اما سنخ آن سنخ عقلی است. نظری است. خارج از علم نیست. دین حق یعنی به تعبیر متفکران اسلامی، متکلمان اسلامی قدیم و جدید، یعنی عقاید و ارزشها و احکام عملیای که ما برای همه اینها یا مستقیم یا با واسطه برهان داریم. بنابراین سنخ عقاید دینی، سنخ عقل و فلسفه به معنی عام هست. البته فرا فلسفه بشری و فرا علم بشری در آن هم هست. اما سنخ آن این است. آن بخشی از مقولات فلسفی، یک بخشی از عقاید دینی، از سنخ مقولات فلسفی است. مثل اثبات توحید و معاد و وجود خدا و این مباحث. یک بخشی امور نقلی است که در حد یا متواتر یا نزدیک به متواتر برهان عقلی دارد که آن هم اعتبار عقلی، توضیح عقلی و برهان عقلی دارد. بنابراین نه عقلِیات دین، نه نقلیات دین، هیچکدام منافات و تعارضی با هیچ تجربه علمآور به اصطلاح علمی (Scince ) و نه هیچ برهان عقلی و به اصطلاح فلسفی، تعارض ندارد و حالا این که تعارض ندارد، کافی است؟ کافی نیست. آیا کمکی هم میکند؟ ممکن است بگوید تعارض ندارد ولی کمکی نمیکند. چرا کمک هم میکند که حالا دیگر فرصت نیست به آن بخش آن اشاره بکنیم. انشاءالله در یک فرصت دیگری اگر شد.
والسلام علیکم و رحمة الله برکاته
هشتگهای موضوعی