شبکه یک - 9 آذر 1403

«گذشته‌ای» که «آینده» را ساخت («مجلس», مصاف خدمت‌ و خیانت‌)

شهادت آیت الله سید حسن مدرس / روز مجلس/ ۱۴۰۲

بسم الله الرحمن الرحیم

محضر سروران عزیزم، برادران و خواهران عرض سلام دارم.

از میان اکثریتی که می‌توانستند اهل جهاد باشند، ولی نبودند و نشدند، خداوند یک عده‌ای را انتخاب کرد و به آنها این توفیق را داد که در راه او خطر و ریسک کنند، جان، سلامتی، خانواده و همه‌چیز خود را کف دست بگیرند و فداکاری کنند. خداوند اعمال برخی را پذیرفت و آنها را به محضر خود برد و به بخش ویژه بهشت منتقل کرد. خداوند می‌فرماید: «عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ». همه، رزق الهی دارند. کسی جز خدا رزق‌دهنده‌ای ندارد، نه در این دنیا و نه در آخرت. ولی گروهی «عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» هستند؛ یعنی بر سر سفره ویژه خدا می‌نشینند. به بخش ویژه‌ای می‌روند که سایر بهشتیان را نیز به آنجا راه نمی‌دهند. جایگاه خاصی است. بخشی از بهشت است که مخصوص شهداست. خداوند می‌فرماید که شهدا میان تمام بهشتیان، جایگاه ویژه‌ای دارند. همه رزق الهی دارند. اینان «عِنْدَ رَبِّهِمْ» هستند؛ یعنی در محضر پروردگار خود، در محضر خدای شهیدان، روزی ویژه دارند. سخن بسیار مهمی است. در آیه‌ای دیگر می‌فرماید: کسانی که برای شهادت رفتند، اما مشیت الهی بر شهادت آنها قرار نگرفت و قرار بر این شد که در دنیا بمانند، اما بتوانند همان راه را ادامه دهند. «مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلْنَا تَبْدِیلًا». برخی «من قضی نحبه» یک عده‌ای شهید شدند و به بهشت برزخ رفتند و هم بهشت ابد. «وَمِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ». برخی از ایشان شهید نشدند، اما منتظر شهادت هستند. از شهادت ناامید نیستند. «وَمَا بَدَّلْنَا تَبْدِیلًا»، اما راه خود را تغییر ندادند. پیر شدند، ریش‌شان سفید شد، اما قلب‌شان همان قلبی است که در دهه ۶۰ در سینه‌شان می‌تپید. هنوز همان قلب می‌تپد. جسم‌شان ضعیف‌تر شده، اما روح‌شان ضعیف نشده است. اگر به سن حبیب‌بن‌مظاهر هم برسند، همچون علی‌اکبر می‌جنگند. همین برادر ما که اکنون صحبت می‌کرد، من دو- سه بار صحبت‌های ایشان را از تلویزیون شنیده‌ام. این طرز فکر، این روحیه، دقیقا همان روحیه است. مطلب جالبی را تعریف کرد. ایشان گفتند در همین جنگ جهانی که در سوریه و عراق بود و آنها به فضل خدا شکست خوردند، خودشان هم اقرار کردند. رئیس جمهور آمریکا گفت که ما هفت تریلیون دلار، هفت هزار میلیارد دلار در عراق و سوریه و... خرج کردیم، اما شکست خوردیم. معنایش این است که ممکن است افرادی تا دم در بهشت بروند، قبلاً از شهدای زنده هم بوده باشند، اما بعداً مسیر خود را عوض کنند؛ یعنی جزو کسانی باشند که مشمول «بَدَّلْنَا تَبْدِیلًا» شده‌اند. تغییر کرده‌اند. افرادی را سراغ داشتیم که در زمان جنگ تا دم در بهشت رفتند. ولی همین الان در جهنم هستند و از در آن رد شده است. افرادی هم بودند که مدتی نماز نمی‌خواندند، اما بعداً به راه راست آمدند و شهید شدند. از دم در جهنم به بهشت رفتند. قرآن می‌فرماید گروهی داشتند شهید می‌شدند اما خدا نخواست. «وَمَا بَدَّلْنَا تَبْدِیلًا وَمِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ» منتظر شهادت هستند اما خط عوض نکردند. و اگر به مرگ طبیعی هم بمیرند، شهید محسوب می‌شوند. «وَلَوْ عَلَی فِرَاشٍ». در روایت نیز آمده است که اگر در بستر خواب نیز از دنیا برود، ولی در راه حق مبارزه کرده باشد، شهید است. بنیاد شهید او را به عنوان شهید قبول نکند، ولی خداوند او را می‌پذیرد. این نکته بسیار مهمی است. همچنین، ابعاد جهانی و بین‌المللی جهاد نیز مطرح است. این آیه کریمه، آیه ۷۵ سوره نساء، می‌فرماید: شما در مدینه مستقر شدید و دشمن را شکست دادید و دیگر امیدی به پیروزی بر شما ندارد. برخی از شما می‌گویید: «مکه دیگر به ما چه ربطی دارد؟ سایر مناطق، قبایل و... به ما چه مربوط است؟ چرا خود را به دردسر بیندازیم؟ چرا به خاطر آنها شهید بدهیم؟ چرا دشمن‌تراشی کنیم؟ قرآن کریم این افراد را سرزنش می‌کند و می‌فرماید با کدام استدلال اینگونه قضاوت می‌کنید؟ «لَا تُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَالْمُسْتَضْعَفِینَ». چرا در راه خدا و مستضعفان نمی‌جنگید؟ در حالی که مستضعفانی از مردان، زنان و کودکان «مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاءِ وَالْوِلْدَانِ»، خانواده‌هایی که می‌گویند: «ٱلَّذِینَ یَقُولُونَ َبَّنَا»، بدون هیچ دفاع و قدرتی، تنها در چنگال ظالمان و دشمنان گرفتار شده‌اند و به درگاه خداوند دعا می‌کنند: «رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْ هَذِهِ الْقَرْیَةِ الظَّالِمِ أَهْلُهَا». خدایا ما به تنهایی نمی‌توانیم از خودمان دفاع کنیم، ما به تنهایی نه اسلحه داریم نه نیرو داریم دارند ما را نابود و غارت می‌کنند. ما را از این جامعه و از این تمدن فاسد و از این موقعیت که این همه ستم می‌شود و قدرت در دست ستمگران و مفسدان است، نجات بده. از خدا یاری می‌طلبند؛ زیرا در دنیا دیگر به کسی امیدی ندارند. «وَاجْعَلْ لَنَا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا». خدایا، از جانب خودت تو به داد ما برس. از سوی خودت رهبر و سرپرستی برای ما تعیین فرما. اولیایی، ولی‌ای برای ما بفرست و ما را یاری کن. «وَاجْعَلْ لَنَا مِنْ لَدُنْکَ نَصِیرًا». خدایا، ما را یاری فرما. هیچ کس به ما کمک نمی‌کند و ما نیز خودمان نمی‌توانیم از پس آنها بربیاییم. مدینه بدون جنگ فتح شد و شما در آن مستقر شدید و دشمن جرأت حمله به شما را ندارد. حال چرا فکر می‌کنید کار تمام شده است؟ شما باید مکه را نیز آزاد کنید. مستضعفان آنجا کمک می‌خواهند. باید به یاری آنها بشتابید. باید به سراغ سایر مناطق، قبایل و شهرهای دیگر بروید و مردم را آزاد کنید. آنها زیر دست و پای دشمن، دارند له می‌شوند. دشمنان، خانه‌هایشان را ویران می‌کنند و به جان، مال و ناموسشان تعرض می‌کنند و آنها نمی‌توانند از خود دفاع کنند، نمی‌توانند بجنگند. سلاح ندارند. آموزش ندیده‌اند و سازماندهی نشده‌اند. قرآن کریم می‌فرماید: شما با چه منطقی نشسته‌اید و تماشا می‌کنید و می‌گویید که با ظالمان دنیا هیچ تنشی ایجاد نکنیم؟ اکنون که خودمان در جایگاه خود مستقر شده‌ایم دیگران به درک! قرآن آن‌ها را توبیخ می‌کند که شما با چه حقی چنین استدلالی می‌کنید؟ شما خودتان را نجات دادید. دیگران به درک؟ به ما چه مربوط است؟ غیرت دینی، انقلابی و تعهد انسانی نسبت به سایرین ندارید؟ مردم فلسطین، غزه و...، اینها زیر ستم، ناله می‌کنند، شکنجه و غارت می‌شوند، کمک می‌خواهند و استغاثه می‌کنند، سازمان‌های بین‌المللی آنها را مسخره و تحقیر می‌کنند، دروغ می‌گویند و فریب می‌دهند. «ما لکم؟» شما را چه شده که نشسته‌اید و نظاره می‌کنید و می‌گویید به ما چه؟ این یعنی مجاهد، مأموریت‌های جهانی دارد، نه فقط ملی، ناسیونالیستی، قبیله‌ای و قومیتی. دشمن و استکبار جهانی عمل می‌کند.. صهیونیزم جهانی عمل می‌کند. ضداستکبار نیز باید جهانی عمل کند. وقتی کفر جهانی عمل می‌کند، جبهه ایمان نیز باید جهانی عمل کند و در مقابل این استغاثه‌ها بی‌تفاوت نباشد. این، فرمان صریح قرآن است و می‌گوید یکی از اهداف جهاد اسلامی، جهاد جهانی و بین‌المللی است و هدف آن هم در حد توان، آزادی مستضعفین جهان از سلطه استکبار جهانی است. و این که «فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَالْمُسْتَضْعَفِینَ». مستضعفان در کنار خداوند قرار دارند. نمی‌توانید بگویید که من در راه خدا کار می‌کنم، اما به مستضعفین جهان کاری ندارم. دینداری، خداپرستی و خدامحوری را نمی‌توان از کمک به مستضعفین جهان جدا دانست. از طرف دیگر، نمی‌توان گفت که ما ضداستکبار هستیم و طرفدار مستضعفان جهان هستیم، اما به الله کاری نداریم. یعنی مبارزات ضدامپریالیستی، مبارزاتی غیرمعنوی و غیردینی باشد از نوع چپ و راست سکولار، ملی‌گرایانه، ناسیونالیستی، مارکسیستی و از این قبیل، خیر. «سَبِیلِ اللَّهِ»، راه خدا و «الْمُسْتَضْعَفِینَ»، کمک به مستضعفین ایران، منطقه و جهان در حد توان است. اسلام، مرز نمی‌شناسد. مرزهای قومیتی، نژادی، طبقاتی، قبیله‌ای، زبانی و جنسیتی را نمی‌شناسد؛ زیرا مخاطب اسلام، انسان است و هدف آن، نجات و رستگاری انسان است. انسان با هر قومیت، نژاد و ملیتی، انسان است. تمام این هفت، هشت میلیارد انسان روی زمین، همه انسان و بنده خدا هستند و مستضعف و تحت ستم قرار دارند. تحت ستم چهار، پنج قدرت فاسد هستند و نکته دیگر این است که این آیه ضمناً دستور می‌دهد که شما، خطاب به مسلمانان و مؤمنان، می‌گوید شما باید از نظر جهادی و نظامی آنقدر قوی باشید که بتوانید به محرومان و مستضعفان کمک کنید یا مستقیماً در کنار آنها بایستید و آنها را یاری و تقویت کنید تا بتوانند از خود دفاع کنند. قوی و مقتدر باشید. اگر مسلمان نیستید، اگر انسان باوجدانی هستید، باز هم از شما می‌پرسم که چگونه می‌توانید این زنان و کودکان را ببینید؟ این خانواده‌ها و ملت‌ها را می‌بینید که دسته دسته زیر آوار می‌مانند؟ نمی‌دانم دیدید یا خیر که آنها آب ندارند. از دریا آب شور برمی‌دارند، اگر شکر پیدا کنند در آن می‌ریزند تا بوانند کمی از آن بنوشند و از تشنگی نمیرند. دیشب در اخبار دیدم که غذای حیوانات را تبدیل به نان‌هایی می‌کنند که قابل خوردن نیست، اما آنها برای زنده ماندن، آنها را می‌خورند. ۸۰ درصد مردم غزه بی‌خانمان هستند. آنها می‌خواهند که از غزه بیرون رانده شوند تا دیگر فلسطینی‌ای در آنجا نباشد و اینها شهید می‌شوند و می‌گویند ما نمی‌رویم. همین‌جا ما را بکشید. دائما جمعیت از شمال غزه به جنوب و از جنوب غزه به شمال مهاجرت می‌کنند. مردم یمن که اکنون باید گفت شریف‌ترین مردم عرب هستند و مایه افتخار عرب و اسلام شده‌اند، فقیرترین، اما شریف‌ترین مردم هستند که یک تار موی این یمنی‌های پابرهنه و گرسنه از تمام عرب‌های سرمایه‌دار نفتی منطقه باارزش‌تر است. همه آنها علنا به اسرائیل کمک می‌کنند. غذا، نفت، گاز و امکانات به اسرائیل می‌فرستند. عده‌ای از آنها نیز سیاست دوگانه دارند. ظاهراً گاهی علیه اسرائیل سخن می‌گویند، اما در باطن به آنها کمک می‌کنند. این وضعیتی است که اکنون نیز وجود دارد و قرآن کریم می‌فرماید: آیا شما مسلمان نیستید؟ انسان هستید؟ آیا این مردان، زنان و کودکانی را که بی‌پناه ماندند و از خدا طلب یاری می‌طلبند و می‌گویند خدایا، ما تنها مانده‌ایم. ما فراموش شده‌ایم و هیچکس به ما کمک نمی‌کند. خدایا ما از تو یاری می‌جوییم. ما ولیّ و نصیر می‌خواهیم. کسانی را که ما را یاری کنند، به درستی هدایت و فرماندهی کنند و کسی و کسانی که واقعاً ما را یاری دهند، نه این که فقط شعار دهند و حرف‌های بیهوده بزنند و هیچ کمکی نکنند. «مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا. مِنْ لَدُنْکَ». این رهبری از سوی تو باشد. نصرت و یاری از جانب تو باشد. این بحثی است که اکنون جهاد عملاً وارد مرحله‌ای شده است که در تاریخ بی‌سابقه بوده است. اکنون تمام منطقه از دست دشمن خارج شده است. این، بسیار حائز اهمیت است. آنها هر روز به پایگاه‌های آمریکا و اسرائیل و کشتی‌های انگلیسی حمله می‌کنند. از یمن، عراق، سوریه، غزه و لبنان می‌زنند. اینها بسیار مهم است. ما در ۱۵۰ سال اخیر هرگز اینقدر قوی و مؤثر نبوده‌ایم. خداوند، عزت و قدرتی به ما عطا فرموده است که آنها می‌دانند همه اینها از برکت انقلاب اسلامی است. اما می‌ترسند که آشکارا آن را بیان کنند. دیروز گفتند که ۴۰- ۵۰ نفر در پایگاه آمریکایی‌ها در مرز اردن تلفات داده‌اند و همه آنها دچار ضربه مغزی شده‌اند. نمی‌دانم چطوریه که همه‌شان ضربه مغزی می‌شوند.دوباره گفتند ۵۰ نفر ضربه مغزی شده‌اند. مانند فیلم‌های سینمایی آنهاست که هر چه به آمریکایی‌ها شلیک می‌کنند، آنها نمی‌میرند. مثلاً ۴۰ تیر به یک آمریکایی شلیک می‌کنی، نمی‌میرد، ولی او به تنهایی ۱۰۰ نفر را می‌کشد و می‌خورد و قورت می‌دهد. اینها در فیلم‌هاست. در واقعیت، برعکس است. آنها از ترس، در شلوار خود ادرار می‌کند و از ترس پوشک می‌پوشد. شهید قاسم سلیمانی می‌گفت که ما فیلم‌هایی از درون آنها داریم که هنوز درگیری به آنها نرسیده بود، شلوار خود را خیس می‌کردند. بیشتر آنها گریه می‌کنند. آنها در فیلم‌های هالیوودی، بسیار قوی و شجاع هستند. آنها در خارج، ارتش این‌ها ارتش جنگ زمینی نیست آنها می‌ترسند و نمی‌توانند بجنگند. این‌ها افکار عمومی دنیا را ترسانده‌اند و با موشک و بمباران و این حرف‌ها رجز می‌خوانند. قدرت جنگیدن با ما را، از سنخ آن جنگ هشت ساله را ندارند. انگیزه ندارند. جرأت ندارند. مزدور هستند و برای پول آمده‌اند. هیچ کدام‌شان برای عقیده نیامده‌اند و این انقلاب همچنان مجاهد است و ادامه دارد و نهضت‌های آزادی‌بخش در جهان هنوز دارند از امام و شهدا و انقلاب اسلامی الهام می‌گیرند.

و اما، یکی دو نکته درباره مجلس، بطور خاص، اهمیت مجلس. ببینید، مجلس از زمان مشروطه که تشکیل شد، پیش از انقلاب اسلامی، در دو مقطع، یک مقداری انتخابات و انتخابکی در دو دوره برگزار شد. چون فضا یک مقداری بازتر بود یا هرج و مرج بود، دیکتاتوری حاکم شل گرفت یا مجبور شده بود شل بگیرد. در همان دو مقطع، عده‌ای افراد صالح و مصلح وارد مجلس شدند و ضرباتی هم به استبداد حاکم، ابتدا قاجار و سپس پهلوی، و هم به استعمارگران، بطور خاص انگلیسی‌ها، وارد کردند.

دو سند از آن دو مقطع برای شما ارائه می‌کنم تا ببینیم که حتی در دورانی که حکومت و قدرت در دست دشمن بود، ولی اگر انسان‌های شایسته وارد مجلس شوند، حتی در یک مجلسی که تحت کنترل استبداد و استعمار است، ولی می‌توانند ضربات محکمی به دشمن وارد کنند ولی اگر افراد فاسد، چه از نظر اقتصادی، چه از نظر اعتقادی، چه از نظر سیاسی، چه از نظر مالی و چه از نظر اخلاقی، وارد مجلس شوند، چه خیانت‌های بزرگی می‌توانند انجام دهند. در واقع آنچه عرض می‌کنم باید خدمات و خیانت‌های مجلس گفت. خدمات یک مجلس شریف و مردمی و خیانت‌های مجلس‌های ساختگی و قلابی و دست‌نشانده. در زمان پهلوی، هم در زمان رضاخان و هم در زمان محمدرضا، ظاهراً مجلس وجود داشت، اما در واقعیت مجلسی در کار نبود. مجلس مزدوران بود. مجلسی که فهرست نمایندگان آن را سفارت‌های آمریکا و انگلیس تأیید می‌کردند و آنها تعیین می‌کردند که چه کسی نماینده کجا باشد و هیچ انتخابات واقعی برگزار نمی‌شد. هیچ انتخاباتی وجود نداشت، اما نام آن بود که انتخابات هست, مجلس هست و در یکی دو دوره، فضا را کمی باز گذاشته بودند و در مجلس، در آن زمان، حرف‌هایی شبیه به حرف‌های انقلابی و دموکراتیک زده می‌شد؛ از جمله در زمان انقلاب. به یاد دارید در سال ۱۳۵۷ که انقلاب فراگیر شده بود و حکومت ضعیف شده بود و کم کم شاه نیز می‌خواست فرار کند، فضای مجلس کمی بازتر شده بود. بعضی از حرف‌هایی که در بیرون، علیه حکومت گفته می‌شد، البته بسیار ملایم بود و به آن هم آب بسته بودند در مجلس نیز توسط عده‌ای مطرح می‌شد، به طوری که برخی که متوجه نبودند، تعجب می‌کردند و می‌گفتند عجب! در مجلس شاه، این حرف‌ها را می‌زنند؟ حتی خود شاه نیز در اواخر حکومت، انقلابی شده بود و گفت صدای انقلاب شما را شنیده‌ام. دیکتاتوری و فساد وجود دارد و من قول می‌دهم که آنها را اصلاح کنم. اما این سخنان را زمانی گفت که هزاران نفر را کشته بودند و درگیری‌های زیادی رخ داده بود. متوجه شد که دیگر کاری از پیش نمی‌برد. در اواخر حکومت، حتی مأموران ساواک نیز انقلابی شده بودند و خود شاه نیز اصلاح‌طلب شده بود. در مجلس نیز چنین حرف‌هایی زده می‌شد. اما در دو دوره پیش از انقلاب اسلامی، می‌خواهم دو سند را برای شما عرض کنم تا ببینیم که حتی در آن زمان که بیشتر نمایندگان مجلس، دست‌نشانده و مزدور بودند و وابسته به حکومت دیکتاتوری بودند، به خصوص حکومت پهلوی، آنها را بدون انتخابات واقعی و با تقلب وارد مجلس می‌کردند و می‌گفتند این از کجا و از کجا رأی آورده‌! اما باز هم اگر چند نماینده شایسته در مجلس حضور داشتند، همین افراد، اوضاع را تغییر می‌دادند.

سند اول، مربوط به دوران مجلس مشروطه، پس از مشروطه و نقش جناب مدرس -رضوان‌الله‌علیه- در مجلس است. من در میان علمای مبارزین پیش از انقلاب، کسی را به اندازه مدرس به یاد نمی‌آورم که امام به او ارادت داشت و شخصیت امام، تحت تأثیر شخصیت مدرس بود. امام، طلبه جوانی بودند. در آن زمان که معمولا آخوندها سیاسی نبودند و بسیاری از آنها به این موضوع افتخار می‌کردند، یک طلبه جوان می‌گفت من از قم به تهران می‌رفتم تا زمانی که مدرس در مجلس نطق می‌کرد، می‌رفتم نطق‌های مدرس را گوش کنم. یک آخوند ملای مجتهد باهوش سیاسی، باتقوا، زاهد، ساده‌زیست و شجاع. چون فرزند یکی از نمایندگان مجلس نزد مدرس آمد و به او گفت در خانه ما همه طرفدار شما هستند از جمله پدرم که او نیز نماینده است، طرفدار شما هستیم و او بسیار آرزو دارد که مانند شما باشد. شما بسیار شجاع هستید. به کجا وابسته‌اید؟ هیچ خط قرمزی ندارید. چه کسی یا چه چیزی از شما حمایت می‌کند؟ چگونه از گفتن این سخنان نمی‌ترسید؟ از چه کسی تضمین گرفته‌اید؟ چه کسی حامی شماست؟ مدرس گفته بود درست می‌گویی، پدرت نیز می‌خواهد مانند من باشد، اما نمی‌تواند؛ زیرا پدر تو دزد است! وقتی کسی دزد باشد، نمی‌تواند شجاع باشد. من به هیچ کجا وصل نیستم. من نه چیزی می‌خواهم که به دنبال به دست آوردن آن باشم و نه چیزی دارم که از دست دادن آن بترسم. من به شاه نیز گفتم: خداوند دو چیز را به من نداده است: ترس و طمع. وقتی نمی‌ترسم و طمعی هم ندارم، نه از جانم و نه از مالم می‌ترسم. من وظیفه خود را در نظر می‌گیرم و نگاه می‌کنم خدا چه می‌خواهد همان را انجام می‌دهم. همه شما می‌ترسید اما من می‌گویم. یک بار در مجلس می‌خواستند رأی‌گیری کنند که ۱۰۰ قلاده سگ تربیت‌شده انگلیسی وارد کنند تا بو بکشند حالا آن زمان مواد مخدر خیلی زیاد نبود. شاید دزدگیر بوده است. مدرس در آنجا نیز مخالفت کرد. همه در فراکسیون‌ها موافقت می‌کردند، اما مدرس مخالفت می‌کرد. رئیس مجلس به او گفت: «شما انگار مرض دارید. هر طرحی که می‌آید، پیش از همه مخالفت می‌کنید. ما تا به حال ندیده‌ایم که شما بگویید موافقم. پیش از آنکه طرح مطرح شود، وقت می‌گیرید. هنوز نمی‌دانیم قرار است چه بگوییم. به عنوان مخالف، وقت می‌گیرید. به مدرس می‌گوید شما با هر موضوعی که پیش می‌آید باید مخالفت کنید؟ ما می‌خواهیم چند سگ از خارج بیاوریم تا جلوی دزدها را بگیرند، با این هم مخالفت می‌کنید؟ مدرس گفته بود من به خاطر شماها مخالفت می‌کنم، چون این سگ‌ها که بیایند، اول شماها را می‌گیرند! من ملاحظه شما را می‌کنم. چون شنیده‌ام این سگ‌ها دزدگیر هستند بیایند همه شما را اول می‌گیرند. شما همگی دزد هستید. یک بار هم گفته بود من در تمام این مجلس، فقط یک مسلمان می‌شناسم و او هم نماینده زرتشتیان است! زیرا او دروغ نمی‌گوید ولی همه شما دروغ می‌گویید. این نماینده زرتشتیان، دروغ نمی‌گوید. او تنها مسلمانی است که من در این مجلس می‌شناسم. بقیه شما، جیره‌خوار رضاخان و سفارت انگلیس و ... هستید از آنها یا پول می‌گیرید یا پرونده‌ای از شما دارند. یک گندی زدید می‌ترسید آبرویتان برود. سیدحسن مدرس از قبل از کودتای انگلیسی رضاخان، می‌دانست که انگلیس و دیگران دارند برای این است که او را روی کار بیاورید.

قبل از کودتا، در آخرین انتخابات، ایشان رأی بالایی از مردم تهران آورد. می‌دانید ایشان عضو شورای نگهبان بود؟ شورای نگهبان به همین معنایی که اکنون وجود دارد، تشکیل شده بود از طرف مراجع نجف. ایشان به عنوان یک مجتهد قطعی، جزء آن شورا بود. ایشان از شاگردان درجه یک میرزای شیرازی بود و از اساتید میرزا کوچک‌خان جنگلی است که از نهضت جنگل هم حمایت می‌کرد. به نظرم از شاگردان شیخ فضل‌الله نوری نیز در نجف بوده است. مدتی عضو شورای نگهبان هم بود. بعد می‌گوید که احساس می‌کند این‌ها تشریفاتی است و عملاً نمی‌خواهند کاری انجام دهند. بعد می‌آید، این دفعه به عنوان نماینده مردم، به مجلس می‌آید. می‌گوید اگر به این عنوان بیایم، دستم بازتر است و می‌توانم وارد همه مسائل شوم، مستقیما با این‌ها برخورد و اظهارنظر کنم. از جمله در این انتخابات پیش از کودتا، رأی می‌آورد. پس از کودتا که می‌شود، سید ضیاء طباطبایی که عامل انگلیسی‌هاست، ظاهرش هم روشنفکر و روزنامه‌نگار و از این قبیل است، ایشان را دستگیر می‌کنند و همان چند ماهی که او بر سر کار است، مدرس در زندان، در قزوین، تبعید شده، است. و مجلس چهارم که قبل از کودتا، انتخابات شده بود، مجلس چهارم مشروطه، بعداً که سید ضیاء را با رضاخان با هم اصطکاک پیدا می‌کنند. انگلیسی‌ها به سید ضیاء می‌گویند کنار برو. ما الآن به دنبال زور و قدرت هستیم و یک الاغ قدرتمندی می‌خواهیم که هر چه به او می‌گوییم، انجام دهد و او رضاخان است. شما کنار برو، رضاخان باید باشد. حالا پس از سقوط سید ضیاء، مجلس افتتاح می‌شود و مدرس، نماینده مردم تهران، به مجلس می‌آید و رهبر جناح اکثریت در مجلس، فراکسیون اکثریت می‌شود و وقتی رئیس مجلس حضور ندارد، چون نماینده اول مجلس است با بیشترین رأی، گاهی رئیس مجلس می‌شود، به عنوان نایب‌رئیس، ولی گاهی رئیس مجلس است. ببینید، یک مدرس به مجلس آمده است، به تنهایی هم در مقابل این نماینده‌های فاسد و نفوذی می‌ایستد، نماینده‌های دست‌نشانده انگلیس و نوکرهای رضاخان و این‌ها، هم برخی نماینده‌هایی که آدم‌های خوبی‌اند، افکار خوبی دارند، اما جرأت ندارند. می‌فهمند چه چیزی درست و چه چیزی غلط است. دلشان هم می‌خواهد، مثل همان که مدرس گفت پدرت درست می‌گوید، دلش می‌خواهد مثل من حرف بزند، منتهی می‌ترسد. چون چیزی می‌خواهد. من نه چیزی دارم، نه چیزی می‌خواهم. غذای من نان و ماست است. لباس من هم از کرباس وطنی است. من چیزی ندارم و نمی‌خواهم داشته باشم که بترسم یا طمع کنم و بخواهند این‌ها را از من بگیرند. بیایند بگیرند. ولی شماها این‌طوری نیستید. راست می‌گویید حرف‌های مرا قبول دارید، ولی حاضر نیستید در مجلس پای این حرف‌ها بایستید. تنها کسی که در برابر این فراکسیون انگلیسی‌ها و در مقابل رضاخان ایستاد و کم‌کم شد رهبر مخالفین دیکتاتور رضاخان که آن موقع وزیر جنگ بود، فرمانده کل قوا بود، اختیاراتش زیاد بود، همه از او می‌ترسیدند. فقط مدرس بود که محکم در برابر او ایستاد و از همان اوایل پس از کودتا، محکم ایستاد و می‌گفت این آدم از بیخ منحرف و خطرناک است، به مشکلات و حقوق مردم کاری ندارد، به وظایف قانونی‌اش عمل نمی‌کند و دارد سوء استفاده شخصی می‌کند، از بیرون دستور می‌گیرد و دارند گام به گام او را تقویت می‌کنند. در مجلس نیز نماینده‌ها را یا ترسانده‌اند یا خریده‌اند و می‌خواهند رضاخان را حاکم کشور کنند، ابتدا اگر شد به اسم جمهوری و جمهوری‌خواهی که بازی است. جمهوری‌ای که رئیس جمهورش این آدم دیکتاتور بی‌سواد تریاکی و آدمکش، دست‌نشانده انگلیسی‌ها است آن جمهوری هم جمهوری نیست دروغ می‌گویند. سلطنت هم که آمدند، سلطنت باشد، ولی سلطنت قاجار را برچینند و پهلوی شود. سلطنت نیمه‌وابسته ضعیف قاجار بشود سلطنت تمام‌وابسته پهلوی. وزارت جنگ را هم که به او دادند، فرمانده کل قوا شد و مدرس حتی در مقابل جمهوری‌خواهی رضاخان در مجلس ایستاد. چون می‌گوید این بهانه است. ما با جمهوری مشکلی نداریم، به شرط آنکه جمهوری اسلامی باشد، اما این‌ها، جمهوری‌شان هم دروغ است. یک اقلیت کوچکی هستند و از این قبیل. کم‌کم آن فراکسیون اکثریت، مدام آب رفت و ضعیف شد. عده‌ای دیگر از آن نماینده‌ها ترسیدند. تعدادی را خریدند. همان کیف انگلیسی را که درست کرده بودند، تک تک به نماینده‌ها دادند آن اکثریتی که رهبرشان مدرس بود، در همان مجلس، کم‌کم به اقلیت تبدیل شدند. یعنی نماینده‌ها را یکی یکی، دوتا دوتا از فراکسیون مدرس بیرون کشیدند، یا خریدند یا ترساندند. در مجلس پنجم که باز هم جناب مدرس حضور داشت، مدرس در مقابل اعتبارنامه نماینده‌های عامل رضاخان، یکی یکی ایستاد، مفصل نطق می‌کرد و می‌گفت من با اعتبارنامه این، به این دلایل، مخالفت می‌کنم. این‌ها را تصویب و تأیید نکنید. رأی این‌ها نیز مشکوک است. اگر هم واقعاً رأیی داشته باشند، این‌ها که وارد مجلس می‌شوند، علیه این ملت می‌خواهند اقدام کنند. این‌ها نوکران انگلیس یا رضاخان هستند. یعنی همه کنار می‌کشیدند، مدرس جلو می‌آمد، در مجلس می‌گفت که اکنون که به هر شکلی این‌ها را دارند وارد مجلس می‌کنند، این‌ها را ناکام بگذارید. این‌ها عوامل رضاخان هستند. این‌ها، عوامل انگلیس هستند. اعتبارنامه‌های این‌ها را رد کنید و جمهوری‌خواهی‌شان هم دروغ است. می‌خواهند تمام حکومت را با شعارهای روشنفکری به دست بگیرند. تقریبا، مدرس، یک تنه در برابر انگلیس و رضاخان ایستاده بود. یک نفر آدم تنها و بقیه که در کنارش بودند دائما محافظه‌کار و ملاحظه‌کار بودند که تا حدی حرف‌های خوب بزنیم که خیلی ضرری برای ما نداشته باشد و کم‌کم طوری شد که رضاخان یکی از افراد خود را به مجلس فرستاد که یک نطق توهین‌آمیزی علیه مدرس کرد و در مجلس توی گوش مدرس زد. چنان سیلی زد که عمامه آیت‌الله مدرس از سرش افتاد، ولی تهران و برخی شهرها به هم ریخت. همچون کبریتی که در انبار زده باشند، یک انفجاری ایجاد شد، چنان که جمعیت به سمت مجلس برای تحصن و اعتراض آمدند، که چه کسی به مدرس سیلی زده است؟ کسبه از بازار و جاهای دیگر آمدند و همین سیلی‌ای که به مدرس زدند، در شکست پروژه جمهوری‌بازی قلابی این‌ها و انگلیسی‌ها نقش داشت، چون این‌ها می‌خواستند ایران را، همانطور که ترکیه را با روی کار آوردن آتاتورک، به اسم جمهوری، پس از خلافت عثمانی، می‌خواستند همین بازی را در ایران اجرا کنند. حالا جالب است که این سیلی‌ای که مدرس خورد، در واقع به تمام انگلیسی‌ها و پروژه رضاخان خورد. حالا شعری را هم برخی شاعران سروده‌اند، نام آن را «جمهوری‌نامه» گذاشته‌اند یعنی ملک‌الشعرای بهار شعری در این باب سروده است و می‌گوید این سیلی‌ای که به مدرس زدند، نفهمیدند که این سیلی را به خودشان زده‌اند. بخشی از آن شعر را می‌خوانم:

از آن سیلی ولایت در صدا شد دکاکین بسته و غوغا به پا شد

به روز شنبه مجلس کربلا شد به دولت روی اهل شهر واشد

آمد در میان خلق سردار (یعنی رضاخان) برای ضرب و شتم و زجر و کشتار

دریغ از راه دور و رنج بسیار قشونی خلق را با نیزه راندند

نیروهای مسلح رضاخان آمدند مردم را که آمده بودند اعتراض کنند از کنار مجلس کنار بزنند.

را به جای خود ننشانند (مردم) و... به جای گل مردم به سوی او آجر پراکندند

نشاید کرد با افکار پیکار بباید خواست از مخلوق زنهار

دریغ از راه دور و رنج بسیار و....

یا شاعر دیگری می‌گوید:

شد مسخره جمهوری از آقای تدیّن شد مملکت آشفته از غوغای تدیّن

آواز جماعت، هلا آواز خداداد آن سیلی بی‌پیر عجب خوب صدا داد

یعنی یک سیلی به مدرس زدید، پدر خودتان را درآوردید. شما خیال کردید ملت مرده‌اند؟ و از این قبیل. حالا جالب است که تا آن فرد به مدرس سیلی زد، همان جا، یکی از نماینده‌ها، از طرفداران مدرس، آمد یک کشیده و سیلی محکم‌تری به گوش همان فرد زد. محکم‌تر از سیلی‌ای که آن شخص به مدرس زد. همین دوتا سیلی تهران و تمام کشور را بهم ریخت و هزاران هزار نفر به سمت مسجد بازار تهران (مسجد شاه) که اکنون مسجد امام است، آمدند و مشخص شد که اسم مدرس، ملت را به صحنه کشاند. این مجلس چنین نقشی را ایفا کرد و این سیلی‌ای که خورد و این مقاومت ملی که ایجاد شد، ترکیب مجلس، فراکسیون‌بندی مجلس را هم به هم ریخت. میان مخالفان مدرس اختلاف افتاد. عده‌ای از آن‌ها دیدند مردم با مدرس هستند، به سمت مدرس آمدند و گفتند ما با این توهینی که به مدرس شد، موافق نیستیم. یعنی این فشار باعث شد که میان خود آن‌ها اختلاف بیفتد و عملاً آن‌ها از اکثریت افتادند و نتوانستند آرای‌شان به حد نصاب برسند، و در رأی‌گیری مجلس، آن‌ها شکست خوردند. یعنی با این که این‌ها مدرس را به اقلیت تبدیل کرده بودند، اما با این مقاومت، این مظلومیت و مظلوم‌نمایی، که واقعی بود، پیروز شدند. این یک نمونه است. شما ببینید یک آدمی حسابی در مجلس چگونه می‌تواند یک اقلیت را اکثریت کند و حتی با سیلی خوردن، اوضاع را تغییر دهد و بتواند دشمن را عقب براند و پروژه رضاخان و انگلیسی‌ها را شکست دهد و بی‌آبرویشان کند، تا جایی که رضاخان بعدا مجبور شد از نخست‌وزیری کناره‌گیری کند. البته این هم یک بازی بود و پس از مدتی موقت، عوامل رضاخان با کمک انگلیسی‌ها آمدند و دوباره او را نخست‌وزیر کردند که بیایید، رضاخان می‌خواهد با مدرس و مجلس آشتی کند و نقل شده است که در مجلس گفته‌اند رضاخان می‌خواهد بیاید از دل شما دربیاورد و دوباره او را نخست‌وزیر کنید و آشتی کنید. نماینده‌های دست‌نشانده رضاخان، دوباره افرادی را خریدند و گفتند که مسأله حل می‌شود، رأی اعتماد می‌دهند. حالا این سند را هم عرض کنم، در همین رابطه، جالب است. یکی از نماینده‌های مجلس می‌گوید مدرس به من گفت که فهمیده‌اید آقایان برخی نماینده‌ها چه بلایی سر من آورده‌اند؟ در مجلس دیروز مرا دزدیدند که در جلسه خصوصی تصمیم‌گیری درباره رضاخان، حضور نداشته باشم و می‌دانستند اگر من نباشم و مخالفت نکنم، دوباره این شخص را نخست‌وزیر می‌کنند و همین کار را کردند. یعنی مدرس را دزدیدند که در آن جلسه حضور نداشته باشد. یعنی می‌گفتند که حضور یا عدم حضور همین یک نفر در نخست‌وزیر شدن دوباره رضاخان تأثیر دارد. می‌گوید من اکنون فراکسیون اقلیت مجلس پنجم شدم، اما در مقابل این‌ها خواهم ایستاد و علیه او سندسازی‌های جعلی کردند. تهمت و دروغ علیه مدرس شروع شد که رشوه می‌گیرد و پشت پرده فلان است. حتی می‌گفتند مدرس انگلیسی است! و فشار مردمی به گونه‌ای شد که رضاخان به خدعه و ریاکاری، فریب افکار عمومی شروع کرد. یک مرتبه رضاخان مذهبی شد. به هیئت‌های عزاداری می‌آمد و این که بله، من اگر نخست‌وزیر شوم و اگر چه بشوم و دوباره، مشروب‌فروشی‌ها را می‌بندم، فاحشه‌خانه‌ها را تعطیل می‌کنم، عرق‌خوری را ممنوع می‌کنم و به هیئت‌های عزاداری می‌آمد. حتی نقل شده است که پابرهنه به خودش جلوی هیئت گِل مالید که ما قزاق‌ها اگر، قزاق در کربلا بودیم، حسین‌بن‌علی تنها نبودی. اگر ما قزاق‌ها آن موقع بودیم، در کربلا حاضر می‌شدیم، نمی‌گذاشتیم حسین تنها بماند. این چون در مقابل مدرس و امثال او محدود شده بود، مجبور بود تظاهر به مذهب کند. بعد، میرزاده عشقی را که شاعری مخالف بود، ترورش کردند. با این که عشقی، یک دوره‌ای هم شعرهای غرب‌گرا و حتی یک جاهایی طرفداری از رضاخان و مخالفت با حجاب بود، ولی مدرس با او صحبت کرد و او را به جبهه مخالف رضاخان کشاند و این‌ها عشقی را که ترورش کردند، کشته شد. حتی نقل شده است که مدرس به شاگردانش گفت به تشییع جنازه عشقی بروید. یعنی عشقی را که خیلی عشقی بود، به این صف آورد و در تشییع جنازه او شرکت کرد. نطق مفصلی علیه حکومت کرد و گفت عشقی را هم رضاخان و انگلیسی‌ها کشته‌اند. و چندین روزنامه را علیه انگلیس و رضاخان تحریک کرد و آنها آمدند این روزنامه‌ها را بستند. ضمن این که دولت را استیضاح کرد و روزی که رضاخان به مجلس آمد که دوباره رأی اعتماد بگیرد، طرفداران و هواداران خود را آورده بود و این‌ها شعار می‌دادند «زنده باد سردار سپه، مرگ بر مدرس». طرفداران مدرس، نماینده‌ها می‌ترسیدند. گفته بودند هر کدام از ما اگر شعار بدهیم، می‌گویند این‌ها چه کسانی هستند؟ بعد می‌آیند حساب ما را می‌رسند. چون قدرت، ارتش و همه چیز در دست آنهاست. مدرس یک نفر است، او را می‌گیرند و بعد پدر ما را درمی‌آورند. این‌ها ترسیدند که از مدرس دفاع کنند. مدرس خودش، یک‌نفره رفت و ایستاد و گفت: «درود بر من، مرگ بر رضاخان». خودش گفت: «زنده باد مدرس، مرده باد رضاخان.» و نظر جمعیت یک مرتبه عوض شد و جمعیت هم شروع به شعار دادن کرد و بعد هم به آنهایی که می‌گفتند مرگ بر مدرس، گفت به شما پول می‌دهند که علیه من شعار دهید. اگر من بمیرم، دیگر کسی به شما پول نمی‌دهد که بیایید بگویید مرگ بر مدرس! به نفع شماست که من باشم و شما هم جیره‌خوار باشید و به شما پول بدهند و مدام بیایید علیه من شعار دهید! رضاخان که دید می‌گویند درود بر مدرس، مرگ بر رضاخان، عصبانی شد و با صدای بلند آمد و حمله کرد که خودش مدرس را با مشت کتک بزند. همه از رضاخان می‌ترسیدند، به جز مدرس. آمد خیلی محکم بزند، حتی یقه مدرس را گرفت که او را به دیوار بکوبد، که یکی از نماینده‌های طرفدار مدرس، انگشت خود را در دهان رضاخان انداخت و می‌کشید که او مدرس را ول کند. نقل شده است که رضاخان هم انگشت آن نماینده را چنان گاز گرفت که خون افتاد. یعنی درگیری و دعوای این‌طوری بود؛ و پس از آن، رضاخان گفت هر کدام از این‌هایی که کنار مدرس هستند، از مجلس که بیرون آمدند آن‌ها را کتک بزنید. دست و پایشان را بشکنید و دوره حرف زدن دیگر گذشت. پدر این مدرس را هم باید دربیاوریم. یکی از وزرایش که نقل شده است که با دست به مدرس اشاره می‌کند و به یکی از وزرای خودش که طرفدار مدرس بوده، می‌گوید آقا به مدرس که نباید کتک بزنید، مردم علیه ما می‌شوند. او برگشت به مدرس گفت تو محکوم به اعدامی. به وزیرش هم گفت تو را هم باید اعدام کنند. یعنی هر که نگذارد مدرس را بزنیم، باید اعدام شود و هر که با آنها بود، کتکش زدند. در این حال، مدرس ایستاد که رضاخان را استیضاح کند و نطقی کرد که دوباره پس از آنکه رضاخان آمد مدرس را کتک بزند، رضاخان برگشت به مدرس گفت سید، تو چه می‌خواهی از جان من؟ مدرس گفت می‌خواهم تو نباشی. من چیزی نمی‌خواهم، فقط می‌خواهم تو نباشی. برای این که تو هم ضد جمهور مردمی و هم ضد اسلام هستی. یعنی این گونه محکم ایستاده است. بعد می‌آید به چاپلوسی مدرس شروع می‌کند که آقا سوء تفاهم شده است. حتی رضاخان به خانه مدرس می‌آید که شما کمک کن، بگذار من دوباره فرمانده کل قوا و نخست‌وزیر شوم. من هم هرچه که شما بگویید، همکاری می‌کنم و... باز مدرس در صحن علنی مجلس اعتراض می‌کند و می‌گوید اگر همه شما هم به نفع رضاخان رأی دهید، این رأی و این اکثریت، خلاف قانون اساسی است و خلاف اسلام است و نمی‌توانید یک چنین آدم فاسدی را رئیس این مملکت کنید. او به مصالح شما کاری ندارد. او به فرمان انگلیسی‌ها کار دارد. یک اقلیت کوچکی را گذاشتند به مجلس ششم بیایند و مدرس، باز رئیس آن فراکسیون مبارز شد که اقلیت بود، چون در انتخابات تقلب شده بود و نمی‌گذاشتند نماینده‌های واقعی وارد شوند. در همان جلسات اول، مدرس گفت هر نماینده‌ای که از رضاخان حمایت می‌کند، ما به اعتبارنامه‌اش اعتراض می‌کنیم. باید بیاید ثابت کند که واقعاً بدون تقلب رأی گرفته و آمده است! و به شدت این‌ها را ترساند. در جلسات مختلف، صریحاً علیه نظامی‌ها، علیه رضاخان، علیه تقلب این‌ها در انتخابات، حرف زد تا این که ایشان را در خیابان ترورش کردند. چند بار ترورش کرده بودند، تیر به او نخورده بود. شنیدید که ایشان داشت می‌آمد می‌گوید یک مرتبه دیدم از سه طرف دارند به من تیراندازی می‌کنند. اصفهانی زرنگ هم بود می‌گوید من نشستم، این عصایم را روی عبایم گذاشتم، عبایم را بالا بردم که این‌ها فکر می‌کردند سر من آن بالاست. بیشتر تیرها را زدند و عبای مرا سوراخ کردند، در حالی که من خودم آن پایین بودم! ولی چندتا تیر به مدرس می‌خورد. ایشان شهید نمی‌شود، مجروح می‌شود. بعد رضاخان افراد خود را به عیادت ایشان می‌فرستد و یکی از طرف رضاخان می‌آید و می‌گوید سردار فرمودند که چه کمکی می‌توانم بکنم؟ خدا شما را حفظ کرد، نجات داد. حالا خودش آن‌ها را فرستاده بودند که مدرس را بکشند. جناب سردار رضاخان فرمودند که از شما بپرسیم؛ ایشان را جلوی مسجد در همین سپهسالار ترور کردند و به ایشان پیام دادند و حتی به بیمارستان شهربانی آمدند که دوباره می‌خواستند مدرس را بکشند که کار را تمام کنند. مجلس را از چنگ این‌ها خارج کنند. مدرس به آن آقا گفت از قول من به سردار بگویید که به کوری چشم برخی‌ها، مدرس زنده است. از این که احوال مرا پرسیدید، بسیار ممنونم. و در عین حال، طرفداران ایشان را از بیمارستان شهربانی که متعلق به دولت بود، برداشتند و به بیمارستان دیگری بردند و گفتند این‌ها در بیمارستان هم می‌آیند می‌کشند. خود رضاخان آن موقع به مازندران رفته بود که بگوید من اصلاً در تهران نبودم و در جریان نبوده‌ام.

شما ملاحظه کنید، من یکی دو نمونه را در آن دوران عرض کردم. یک نمونه دیگر هم در زمان نهضت نفت است که باز آنجا، حضور کسانی مثل آیت‌الله کاشانی و مصدق در مجلس، که چون کشور در آن ده، دوازده سال اشغال شده بود، آزادی که وجود نداشت، هرج و مرج بود. باز آنجا، همین کسانی که به رهبری آیت‌الله کاشانی و دکتر مصدق وارد مجلس شده بودند، نقش مهمی داشتند. کمر پهلوی و کمر انگلیسی‌ها را شکستند. کل انگلیسی‌ها را به خاطر مسأله نفت از کشور بیرون کردند. آن‌ها ایران را تحریم کردند. بنادر ما را محاصره کردند و گفتند نمی‌گذاریم یک قطره نفت بفروشید. همان کاری را که در مسأله هسته‌ای کردند، آن موقع با مسأله نفت کردند. باز یک اقلیتی که در مجلس بودند، همین‌ها توانستند در مقابل این‌ها بایستند. حالا آن را اگر بخواهم بگویم، خسته می‌شوید و نمی‌خواهم خسته‌تان کنم.

بنابراین جمع‌بندی عرایضم این است که مجلس و انتخابات مجلس فوق‌العاده مهم است. حتی پیش از انقلاب هم با وجود انتخابات قلابی، یک مجلس نیم‌بندی که در دو مقطع پیش آمد، یکی پس از مشروطه، همان اوایل، یک مدرس و چند نفر دیگر نگذاشتند این‌ها کاری بکنند تا این که آمدند مدرس را گرفتند و زندان و تبعید و در تبعید او را کشتند و چند نفر دیگر را نیز ترور و بازداشت کردند و در زمان مصدق و نفت هم که کودتای ۲۸ مرداد کردند. نواب را تیرباران کردند، مصدق و کاشانی را نیز گرفتند و حصر خانگی و بازداشت‌شان کردند. در آن دو دوره، یک اقلیتی در دوتا مجلس در برابر این‌ها ایستادند و ضربات محکمی زدند. از آن طرف، خطر مجلس فاسد. قراردادهای خائنانه‌ای که این کشور را بیچاره کرد، اواخر قاجار، پس از مشروطه و به خصوص در زمان پهلوی، همه این‌ها ظاهراً قانونی بود. یعنی با رأی به اصطلاح مجلس این کار را کردند. این تفاوت مجلس درست با مجلس فاسد و نقش انتخابات است.

نوشته‌اند ده دقیقه از وقت شما باقی است. ما ده دقیقه را هم به شما بخشیدیم.

والسلام علیکم و رحمة الله.



هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha