قرآن، اکنون، اینجا (ماجرای ماست)
منطق قرآنی « چرا مقاومت ؟ »/ ۱۴۰۳
بسماللهالرحمنالرحیم
خدمت دوستان، برادران و خواهران عزیز سلام عرض میکنم. قرآن کریم، ماجرای از جمله بعضی درگیریها و جنگهایی که علیه اسلام و علیه مسلمین میشد، گاهی ریز بخشی از گفتگوها و حتی شبهاتی که علیه پیامبر مطرح میشد. شایعات، تهمتها، تحلیلهای دشمن، آثار آن در نیروهای خودی. طبقهبندی نیروهای جبهه حق که همه مثل هم نیستند. خطرات و تهدیدهای هم خط مقدم نبرد هم پشت جبهه و همه اینها را با مسئله توحید و شرک، عدل و ظلم ارتباط میدهد و صبغه معنوی در جهاد و مبارزات سیاسی و نظامی. تشویق به مراقبت از افکار عمومی. آموزش که چطور ضمن هدفگیری اخلاق و معنویت توحیدی فریب تاکتیکهای دشمن تاکتیکهای رسانهای، جنگ نرمش، تبلیغاتش و تاکتیکهای نظامیاش را نخورید. جنگ احزاب یا خندق بزرگترین حمله سراسری دشمنان داخلی و خارجی بود علیه پیامبر و مرکز حکومت اسلامی که مدینه بود. احزاب میگویند برای این که همه احزاب، همه حزبها و جناحها که خودشان با همدیگر سر دنیا اختلاف و دعوا داشتند اینجا برای اولین بار همه با هم ائتلاف و اتحاد کردند گفتند اختلافات داخلی ما سر قدرت و ثروت و تعصبات و اینها فعلاً به کنار. دشمن اصلی مشترک ما این است. این آدم و پیروان او که آدمهای مؤمن و محکم و از جان گذشتهاند و این را باید از سر راه برداریم. مدینه باید سقوط کند و این آدم یعنی پیامبر اکرم(ص) باید یا کشته بشود یا اسیرش کنیم و مجبورش کنیم حرفهایش را پس بگیرد. تحقیر بشود. یا اطرافش خلوت بشود. و آن مردمی که اطرافش هستند ولش کنند یا بترسند و فرار کنند یا به شک بیفتند و رها کنند.
حالا قرآن کریم به یکی دو اتفاقی که در جنگ احزاب افتاده اشاره میفرماید و میگوید ببینید که سبک درست یا غلط مواجهه با حوادث میدانی چگونه است؟ سپاه عظیم دشمن که بیش از ده هزار نیرو آمدند و مدینه را محاصره کردند و این بزرگترین لشکرکشی در تاریخ حجاز تا آن موقع بود. بتپرستها، مشرکین. یهودیان در پشت جبهه مدینه. رهبران یهود. مثل صهیونیستهای امروز. منافقین در پشت جبهه پیامبر، داخل مدینه. جنگ روانی، شایعات. این چه وضعی است! ما را به کشتن داد! بزرگترین حمله به ما دارد صورت میگیرد! و... ضمن این که جنگ احزاب در بعضی از منابع هم نقل شده که یک سرش هم به رومیها و امپراتوری روم برمیگشت که آنها هم میخواستند مدینه سقوط کند. یک عده هم آدمهای ضعیف و ضعیفالعقل که زود گیج میشوند. شک میکنند که اصلاً چه کسی راست میگوید و چه کسی راست نمیگوید؟ کدام مسیر درست است؟ اصلاً آیا خوب درست بود؟ ما جلوی اینها بایستیم؟ تحریکشان کردیم. آن ها را عصبانی کردیم. حالا به ما حمله کردند؟ آیا آن خبری که قبلاً به ما دادهاند راست بود؟ دروغ بود؟ اگر واقعاً ما بر حق هستیم؟ پس چرا شکست میخوریم؟ چرا به خطر افتادیم؟ اگر واقعاً پیامبر است چرا خدا دخالت نمیکند؟ مگر خدا نمیبیند ما الان چقدر مشکلات داریم؟ ضعیف العقل و بخشی هم ضعیف النفس. یعنی میفهمند چه کسی راست و ناراست حرف میزند و موضع میگیرد اما میترسند. از آنها هم بپرسی شما خدا و پیامبر را قبول داری؟ میگوید بله. اینها دشمن حقاند قبول داری؟ باید با ایشان درگیر شد؟ میگوید بله. میگوید خب، پس چی؟ هیچی. نمیشود. نمیتوانیم. بده برود. باید تسلیم شویم. ما در برابر اینها نمیتوانیم مقاومت کنیم. یک عده ضعیفالعقل قدرت تشخیص ندارند. اطلاعات مذهبی دارند بصیرت و شعور دینی ندارند. یک عده هم میفهمند. ضعیفالعقل نیستند. ضعیفالنفساند. میفهمد چی به چیست ولی حاضر نیست هزینه بگذارد. با یک تشر و تهدید دشمن میترسند. تا دشمن یک حملهای، تروری کاری میکند، وا میدهند. این تیپها را هم قرآن توضیح میدهد که اینها چه جور آدمهایی هستند و منافقین غیر از این تیپهایند. نفاق اینها عمدی نیست. نفاق یعنی شکاف بین ظاهر و باطن. واقعاً هم و قبل از بحران و خطر، خودشان هم فکر میکنند قبول دارند. منتهی در همین حد فعالیتهای مذهبی بیخطر و بیضرر. در این حد هستند. مراسم مذهبی یک زیارتی بروند، عزاداری بروند. کاری بکنند ولی خب اینها خطری ندارد، ضرری ندارد. خوب هم هست. اما وقتی احساس کند که نه این دینداری یک جایی هم باید اموالت را بدهی. موقعیت اجتماعیات به خطر میافتد. محبوبیت دیگر نخواهی داشت. دشمنهایت زیاد میشوند. اصلاً ممکن است تو را بکشند. جانت را بدهی. نمیتوانند تاب بیاورند. حالا اینها به معنی اصطلاحی نفاق، به این معنا منافق نیستند. اما همان ضعف را دارند. امام میگفت: مردم همه خدا را قبول دارند ولی به خدا اعتماد ندارند. یعنی از هر کی بپرسی خدا را قبول داری؟ میگوید بله. میگوید پس اگر قبول داری به این چه سبک زندگیای که ما میکنیم؟ خیلی به خدا اعتماد نکن. ما خدا در همین حد است که یک آرامبخشی، تسکینی، یک چیزی در این حد. اما این که واقعاً ما تحت نظر او هستیم، دارد میشنود، میبیند. فرمان داده، امر کرده، نهی کرده. بعد هزینهاش برود تا حد جنگ و این چیزها، خانههایمان را از دست بدهیم، زندگیمان ازهم بپاشد دیگر در این حدها نه. حالا به اینها اصطلاحاً منافق نمیگویند. اما اینها سیاهی لشکر دشمن در یک شرایطی واقع میشوند. یعنی از پشت جبهه فشار میآورند که آقا بس است مقاومت نکنید! منتهی چه کسانی اینها را تحریک و سازماندهی میکنند؟ شایعات و اینها را پخش میکنند؟ منافقین. منافقینی در مدینه بودند که اینها از اساس پیامبر را قبول نداشتند ولی چون پیامبر را همه مردم قبول داشتند و اسلام حاکم و پیروز شده بود نمیتوانستند صریح بگویند که ما همان عقاید قبل را داریم و ما همان آدمهای قبل انقلاب هستیم و نظام و سیستم قبل از انقلاب و بتپرستی و خرافات و شرک و فساد را قبول داریم! نه؛ تظاهر میکردند که ما مسلمان هستیم، ما هم انقلابی هستیم، ما هم مثل شما هستیم. در مراسم میآمدند. حتی بعضیهایشان جبهه هم میآمدند منتهی جاهای خطرناکش نمیرفتند. و به فتنه و توطئه شروع میکردند. پشت جبهه هی شایعه میکردند که اوضاع خراب است. بدبخت شدیم. بیچاره شدیم! اینها را قرآن اشاره میکند. الان میآیند حساب همهمان را میرسند. به رزمندهها هی توی خط پچ پچ میکردند. خب، شما الان آمدید اینجا اگر اینها از آن طرف حمله کنند و سراغ خانه و زن و بچهتان بروند چی؟ آی الان اینها میآیند 10 هزار آدم هستند مگر ما چقدر هستیم؟ پول دارند، اسلحه دارند. نفوذی پشت جبهه ما آدم دارند. همه جا دست اینها هست. قدرت جاسوسیشان، قدرت اطلاعاتی، قدرن نظامیشان. پولشان. اینها کجا ما کجا؟ اصلاً این جنگ عاقلانه است؟ پیامبر دارد همه ما را به کشتن میدهد. چرا مقاومت میکنیم؟ خب، ول کن. تسلیم شوید. تسلیم شویم نمیگویند شاید هم ما را نکشند، اقلاً که ما زنده میمانیم. این بحثها را هی شروع میکنند، حتی خانوادههای رزمندهها را میترساندند که چی نشستهاید اینجا؟ الان شوهرت، پسرت، پدرت آنجا معلوم نیست تا شب زنده میماند یا نمیماند؟ یتیم شدیم، بدبخت شدیم. بیوه شدید. بعد هم سراغ خودتان میآیند. اینها منافقین بودند که از اساس دشمن بودند ولی بین خودی و با چهرههایی که نه ما هم مسلمان هستیم ما هم قبول داریم. ما هم با آنها دشمن و مخالف هستیم. ولی خب عقلتان کجا رفت؟ مگر هر کسی بد است باید با او بجنگی؟ ما هم مثل شماییم. منتهی ما عاقل هستیم، شما سیاسی نیستید. به فکر مردم نیستید. ما به فکر مردم هستیم! همین الان اگر اینها حمله کنند توی شهر بیایند، چه بلایی سر مردم میآید؟ چرا مردم را به کشتن میدهید؟ چرا دست اینها بهانه میدهید که بیایند جنگ را بیندازند و بکشند؟ چرا تحریکشان میکنید؟ خب، جداگانه آنها دین خودشان ما دین خودمان. اصلاً به بحثهای سیاسی و جنگ چی کار داریم؟ ما نمازمان را در خانهمان یواشکی میخوانیم. خدا که میبیند، قبول دارد. هر کسی در خانه خودش، هر کسی اهل عبادت است خواست عبادت کند، نخواست نکند. چرا بحثها را سیاسی میکنید؟ چرا جنگ؟
ببینید این حرفها هم این الان دارد زده میشود. قرآن میفرماید اصلاً همیشه این تیپها هستند. اینها نفوذیان و منافقین هستند. تحلیلها، شایعات، شبهات. ارعاب، ترساندن مردم. دیدی فلان جا دشمن چه کار کرد؟ حالا بعد با شما چی کار میکند؟ دیدی آنها چقدر قویاند؟ ما کسی نیستیم. ما ضعیف هستیم. زندگی مردم چی میشود؟ الان جنگ راه بیفتد، به فکر بچههایی که یتیم میشوند هستید؟ این طفلکها چه گناهی کردهاند؟ میزنند تمام کارهایی که تا حالا کردیم، مزرعههایمان، خانههایمان، این همه زحمت کشیدیم، همه را الان میآیند میگیرند، آتش میزنند، نابود میکنند، میسوزانند. یعنی لحن، لحن دلسوزانه. حتی استفاده از ادبیات دینی و مذهبی. اینها همانهایی هستند که در مدینه مسجد ضرار ساختند. مسجدی ساختند که آن را پایگاه علیه اسلام و پیامبر کردند که آیه نازل شد و پیامبر فرمود بروید این مسجدشان را توی سرشان خراب کنید. آتش بزنید و آن را مستراح عمومی بکنید. مسجدی که پیامبر گفت آن را زبالهدان شهر بکنید. مسجد منافقین. ببینید این مسجد ظاهرش مسجد، به اسم مسجد راه انداختند ولی هدف آنها زدن اصل روح دین است.
حالا در این آیه دقت کنید: خداوند در آیه 22 سوره احزاب میفرماید دشمن که آمد جمع و نیروی عظیمی که تا آن موقع همچین نیرویی نیامده. همه با هماند. از یهودی تا بتپرست، یهودیها پشت جبهه در مدینه هستند. سه تا تیره یهودی هم پشت جبهه که اینها قبلاً با پیامبر تعهد کرده بودند که ما با شما دشمنی نمیکنیم. پیامبر میفرمود: خیلی خب، شما هم برادرهای ما هستید. یهودی هستید ولی شما هم جزو امت مایید. آزادی دین دارید. میخواهید مسلمان بشوید، میخواهید نشوید. ولی قوانین را رعایت کنید. با دشمنان ما همدست نباشید. و مثل بقیه مردم امنیتتان، امکاناتتان، حقوق شهروندیتان همهچیزتان محفوظ است. طبق دین خودتان هم عمل کنید ولی خیانت نکنید. مثل بقیه مردم هم زکات، پولدارهاتان زکات، مالیات بدهند، خراج بدهند که خرج شهر را، امکانات مردم را، محرومین و فقرا و اینها بکنیم اینها هم قبول کردند. آزادی کامل و احترام هم داشتند. پیامبر با اینها چون که یهودی بودند که نجنگید. برای این که خیانت کردند جنگید. سه جریان یهودی بودند که اینها در سه موقعیت از پشت خنجر زدند و خیانت کردند با این که پیامبر هوای آنها را داشت و در پناه مسلمین داشتند راحت زندگیشان را میکردند. پولدار هم بودند، نفوذ هم داشتند. اما تا میدید تو یک شرایطی یک مرتبه به بیرون و با دشمنان بیرون معلوم بود وصلاند. با منافقین داخلی وصلاند و اینها هم نقش دارند هم پول داشتند، سرمایههایشان را خرج علیه اسلام و جنگ روانی و فلان و اینها میکردند هم حفظ ظاهر میکردند. در ظاهر به پیامبر اکرم لبخند میزدند. در همان لحظه هم پول خرج میکردند. هم سازماندهی میکردند هم با بیرون مدینه ارتباط داشتند. یعنی با مکه با رهبران شرک با آنها دائم در ارتباط بودند با هم هماهنگ بودند. با منافقین داخلی که رهبرشان عبدالله ابن ابی در مدینه بود که صف اول نماز میآمد و پشت پرده هم دائم توطئه میکرد و با امپراتوری روم. ابرقدرت آن موقع در غرب. اینها همه با هم مرتبط بودند از داخل و خارج، پشت جبهه و بیرون توطئه میکردند. خب، حالا این توطئه به اینجا رسید که عظیمترین لشکر آمده مدینه را بگیرد. پیامبر اکرم(ص) مشورت میکنند چه کنیم؟ دشمن نیرویشان زیاد است. پیشنهادتان چیست؟ سبک جنگیدن با چه تاکتیکی؟ سلمان میگوید که ما در ایران اینجور مواقع که نیروی دشمن زیاد است و میخواهد شهر را بگیرد ما کانال (خندق) میکنیم. در جاهایی که نیروی دشمن ممکن است سریع بیاید خندق میکنیم و چند نقطه اینجا هست که اگر خندق بکنیم میشود جلوی هجوم آنها را گرفت. بقیه جاها مجبورند بروند روی سنگ و کوه و نخل و اینها نمیتوانند سریع بیایند ولی چند جا را میشود. پیامبر فرمودند این تاکتیک خوبی است. سلمان فارسی را فرمانده میدان کردند. فرمودند گروههای 10 نفری تشکیل بشوند. سرتیم، سرگروه داشته باشند به کندن کانال زمین شروع کنیم و سلمان نظارت کند، مشورت کند که چطوری بکنند. که وقتی هم نیروهای دشمن آمدند، جالب است آن گردن کلفتهایشان آمدند دیدند خندق است بعد یکیشان گفت که این کار ایرانیها است. این ایرانیها ترسو هستند اینها میآیند پشت گودال میکنند میروند پشت آن قایم میشوند. این سبک جنگ عربی نیست اینها از بیگانه خط گرفتند و سنت عربی نبوده اینجوری گودال بکنیم. خب بیا توی میدان مستقیم بجنگ. حالا نمیگفت که ما 13 هزار نیرو میخواهیم با چند صد تا رزمنده، چند یک دو هزار، سه هزار حداکثر. مردم معمولی آنهم رزمندههای مردمی بسیجیهای آن موقع بودند.
حالا جالب است در این جنگ دقت کنید این عظیمترین لشکرکشی، به جنگ هم منجر نشد. اینها مدینه را محاصره کردند. یک ماه و خوردهای در هفتهها - در روایات چند جور نقل شده- مدتی نسبتاً طولانی. شهر محاصره بود، تحریم بود. قحطی ایجاد میکنند که هیچ از بیرون شهر کسی نتواند به کمک اینها بیاید یا غذا و امکانات بیاورد. از داخل هم نتوانند فرار کنند. گفتند میخواهیم کل اسلام را، پیامبر را، رهبریشان را همه را اینجا یک مرتبه یک جا نابود کنیم. دو نوع موضعگیری و واکنش وجود داشت. دقت کنید همین الان هم همینطور است.یک عده از همین مردم مسلمانها گفتند که عجب! پس این شعارهایی که پیامبر میداد هی میگفت خدا با ماست. پیروزی نزدیک است. فرشتهها میآیند و آمدن و باز هم میآیند اینها باطلاند. باطل شکست میخورد. حق پیروز میشود. این حرفها چی بود؟ همهاش بازی بود؟ چهجوری ما حق هستیم اینها باطل هستند که این همه نیرو دارند، این همه امکانات دارند و ما را محاصره کردند و معلوم نیست ما امشب، شب را ببینیم، شب صبح را ببینیم. فردا خانوادههایمان را ببینیم یا نبینیم. این وعدهها چی بود هی به ما میداد؟ قرآن میگویدیک عدهای از مردم مسلمانها ضعیفترها گفتند که دیدی؟ این آدم یعنی پیامبر اکرم دیدی این و خداش خدا و پیامبرش ما را سر کار گذاشته بودند. بازیمان دادند. ما که داریم نابود میشویم که تمام شد. تا چند روز دیگر همه ما نابودیم. مدینه را با خاک یکسان میکنند. دیدید وعدههای خدا این دروغ بود؟ ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُورًا. خدا و این آدمی که از طرف، میگوید از طرف او آمده همه آن وعدهها و حرفهایشان غرور یعنی فریب بود. کلاه ما را برداشتند. ما را توی مخمصه انداختند. ما واقعاً فکر کردیم این پیامبر و این خدا در کار است. حالا آمدیم میبینیم ما را توی بنبست انداخته است! خودش هم سه روزه چیزی نخورده. سنگ بسته به شکمش از شدت درد گرسنگی و خودش هم آن وسط کلنگ میزند و خاک میکنند و اینها.یک عده دیوانه ما اینجا ایستادهایم داریم گودال میکنیم جون خودمان را هم نمیتوانیم حفظ بکنیم. به هوای این منتظر خدا هستیم. ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُورًا تمام وعدهها و حرفهایی که زد شعارهایی که داد همهاش بازی بود ما را فریب داد. ما را آورد دم تیغ. ما که قبلاً با مکه و با این قبایل اطراف و با یهودیها و با اینها ما که مشکلی نداشتیم که. هی آمد شعار شعار شعار وسط این همه دشمن گیر افتادیم. حالا باید بنشینیم ببینیم خدا میآید نمیآید چی کار کنیم. قرآن میفرماید یک عدهتان به همه چی شک کردید. تا یک کمی فشار آمد گفتید همهاش بازی بود. این آدم ما را فریب داد! اما یک عدهای دیگر، همان صحنه را دیدند. آنهایی که مؤمن واقعی بودند آیه 22 سوره احزاب. «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم لما رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزَابَ» آن مؤمنین واقعی که وقتی احزاب و دشمنان را، سپاه عظیم آنها را دیدند که دیدند اینها همه با هم هستند. پشت جبهه اینها با آنها هستند. یک عدهای بین خودمان هستند ولی با آنها هستند. یهودیها پشت جبهه توی مدینه با آنها هستند. همه قبایلی که با هم مشکل داشتند مشرکین و اینها همه با هم علیه ما دوست شدند. همه به میدان آمدند. شما میدانید در جنگ هشت ساله ما همه قدرتهای شرق و غرب با هم علیه ما کنار صدام بودند. یعنی آمریکا، شوروی، انگلیس، فرانسه، نمیدانم آلمان، چین همهشان اینها آن موقع با هم بودند و این کشورهای عربی، حکومتهای منطقه دهها میلیارد کمکش کردند. همان موقع هم یک عدهای میگفتند به امام که ما را با کل دنیا به جنگ انداختی. سر قضیه این جنگهای عراق و سوریه و اینها که بودند باز همین اتحاد صورت گرفت. همین الان در قضیه غزه و لبنان باز همینطور است. یعنی الان آمریکا، فرانسه، آلمان که اصلاً وابسته به اینها است و بقیهشان و بعضی رژیمهای منطقه، همه اینها الان کنار اسرائیل هستند. حماس و حزبالله، در یک جنگ جهانی دارند میجنگند. انصارالله و اینها، چند ده هزار جوان مومن، جلوی کل قدرتهای جهان ایستادند. نه جلوی اسرائیل نیست. اسرائیل خط مقدم استعمار غرب است. اینها دارند اینجوری میجنگند. اینها آخرین تجهیزات جاسوسی. آخرین سلاحها و بمبها و امکاناتشان را پای کار آوردند. تمام دنیا آمدند. «الکفر کله و الاسلام کله». همینطور است علناً. حالا یک عدهای الان همین صحنهها را میبینند دقیقاً عین همینها حرف میزنند. میگویند این شعارهای نمیدانم اسلام پیروز است نمیدانم نبرد حق و باطل و فلان و این فرمان خداست، جهاد کنید، مقاومت کنید، حق پیروز میشود، باطل نابود میشود این چرت و پرت چی است همه را ما خوب شد حالا زدند. 40 هزار مردم بیگناه را در غزه کشتند. دارند لبنان را بمباران میکنند. هنیه را زدند، سید حسن را زدند، قاسم سلیمانی را زدند. حالا خوب شد؟ خوردید بخوریم. با شاخ گاو در افتادیم. تقصیر خودتان است. آن زمان دقیقاً همین را گفتند. گفتند تقصیر اینها است که میگویند توحید و میگویند شرک و بتپرستی غلط است. ما با ظلم مخالفیم، ما با تبعیض نژادی مخالفیم، ما با زنده به گور کردن دختران و تبعیض جنسیتی مخالفیم. شما چی؟ به انبیا همه همین را میگفتند. به شعیب، به صالح، به نوح، به ابراهیم. آقا اینها بتپرستاند میخواهند بت بپرستند. به حضرت لوط میگفتند. آقا ملت خودشان میخواهند. به تو چه؟ تو حرفت را زدی شنیدند. میخواهند این کارها را ادامه بدهند. حتی زن حضرت لوط به حضرت لوط میگوید آقا چه کارشان داری خب هی گفتی، شنیدند. چرا هی پیله میکنی؟ هی دشمنتراشی میکنی؟ حالا خوب است بیایند بریزند خانهمان را آتش بزنند. یعنی زن حضرت لوط جلوی حضرت لوط ایستاد که چرا خب اینها خودشان میدانند میخواهند همینطوری باشند. شما گفتی بس است دیگر! چرا هی ادامه میدهی. به ابراهیم گفتند چرا تبر برمیداری بتهایشان را بشکنی؟ تقصیر موسی است که فرعون آن کارها را کرد. تقصیر ابراهیم است که نمرود او را در آتش انداخت. تقصیر پیامبر است که همه احزاب بزرگترین سپاه الان به مدینه حمله کردند. دیگر یک بار دو بار ما به حرف تو اعتماد کردیم. ما را به قتلگاه کشاندی. الان همه ما را بکشند زن و بچههایمان هم اسیر ببرند دارند میروند. که چی؟ که لا اله الا الله. خب تو دلت بگو. همه ما را بدبخت کردی. همانجا، همان صحنه، همان مشکلات را قرآن میفرماید یک عدهای دیگر بودند دیدند وَلَمَّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزَابَ اما آن مؤمنین واقعی وقتی همین وضعیت را، آن احزاب و آن قدرت دشمن را دیدند قَالُوا هَذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ. گفتند این همان صحنهای است که خدا و رسولش به ما وعده داده بودند. دیدی راست گفتند؟ آقا یک صحنه را دو نفر میبینند. آن میگوید دیدی دروغ گفت؟ آن یکی میگوید دیدی راست گفت؟ از همین جنگ احزاب که دارد شروع میشود دشمن با همه قوا دارد حمله میکند معلوم نیست تا فردا هستی یا نیستی یک عدهای گفتند دیدی این دروغ گفت. هم خودش هم خداش دروغگو بودند؟ همانجا کنارش سنگر بغلی یک عدهای آرام گفتند دیدید خدا و رسولش راست گفتند؟ به ما گفته بودند که این حرفها باعث میشود همه دشمن با هم متحد بشوند علیه شما. ولی شما شکست نخواهید خورد. شهید میدهید. شکست نمیخورید این پرچم پایین نمیآید و همین اتفاق افتاد. وقتی حضرت امیر رفت آن چند تا پهلوان اینها را زد اینها ترسیدند. قرآن میفرماید دیگر حتی همین باری که شما مطمئن بودید اینها دیگر کار شما را یکسره میکنند با جنگ حتی جنگ هم نشد. بدون جنگ و اینها هیچ دستاوردی به دست نیاوردند. اینها دنبال این بودند بیایند مدینه را غارت کنند گفتند چقدر برده بگیریم، کنیز بگیریم، غارت کنیم اینها. به این هواها آمده بودند با دست خالی برگشتند. مؤمنین گفتند دیدید وعده خدا و رسول راست بود؟ «وَصَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ» خدا راست گفت. سخنگوی خداوند پیامبر اکرم سخنگوی خدا راست گفت. «وَمَا زَادَهُمْ إِلَّا إِیمَانًا» خیلی عجیب است. هر چی این خطرها و مشکلات را بیشتر دیدند گفتند این همان جنگی است که خدا و پیامبر گفتند اتفاق خواهد افتاد. بزرگترین جنگ که سرنوشت را تعیین میکند و همین شکست احزاب دیگر بعد از او بود که سراشیبی سقوط دشمن سرعت گرفت. چون گفتند با این عظیمترین سپاهی که آمده هیچ غلطی نتوانستیم بکنیم. یک ماه دو ماه چقدر محاصرهشان کردیم. اینها حتی غذا نداشتند بخورند از گرسنگی داشتند میمردند ولی باز هم نتوانستیم. دیگر پس نمیتوانیم. گفتند همان صحنه خطر را دیدند گفتند همین صحنهای که شما دارید یک عده دارند میترسند و میگویند وای غلط کردیم پیامبر کلاهمان را برداشت شما چه جور مسلمانهایی هستید که در این شرایط به همهچی شک میکنید؟ اما یک عدهای در کنارشان گفتند این همان وعده بود. به ما گفتند یک نبرد بزرگی پیش خواهد آمد. آنجا یکسره خواهد شد کار و شما ضرر نخواهید کرد. آنها میخواهند ریشه تان را بزنند ولی نخواهند زد. خدا و رسولش راست گفتند. این نبرد با دشمن بدترین شرایط تا آن موقع بود ولی باعث شد ایمانشان اضافه شد. بدترین موقعیت. بزرگترین خطرها اما ایمانشان بیشتر شد. تازه جالب است آنهایی که میگفتند که خدا و پیامبر کلاه ما را برداشتند شعارهای الکی دادند ما را شیر کردند به میدان فرستادند. آنها خودشان توی خط نبودند. آنها توی شهر بودند توی مدینه پشت جبهه بودند. اینهایی که مستقیم دشمن را دیدند آنها شنیدند که دشمن هزاران فلان است گفتند آی تمام شد. اینهایی که توی خط بودند داشتند میجنگیدند خودشان هزینه میدادند اینها با چشمهایشان دشمن را دیدند، ایمان آنها بیشتر شد. اصلاً این قضیه را من وقتی بعضی آیات را میبینم انگار همین الان نازل شده. عین این قضایا را ما دیدیم و شنیدیم و داریم میبینیم و میشنویم. الان هم همینطور است، بعداً هم همینطور است. یک آیههایی که میخوانیم با صدای خوش، به به احسنت. اصلاً نمیفهمیم چی میگوید. دارد همین ماجرای ما را میگوید. همین الان هم همینجور است. چرا آنها میترسند؟ اینها نمیترسند و اینها آنها را شکست میدهند. قرآن میفرماید ایمان «لما رَأَ الْمُؤْمِنُونَ» اینها ایمان دارند، باور دارند. شوخی نمیکنند که بگویند این حرفها را فرضیه قرار دادیم. واقعاً به خداوند ایمان دارند. به این که خداوند ناظر است و ما داریم برای او، در مسیر او و به فرمان او حرکت میکنیم و خداوند نمیگذارد حق نابود بشود. این حرفها را باور دارند. همینطوری لفاظی نمیکنند. مؤمنین وقتی میبینند یعنی ایمان قدرت میآورد. شما یکی میبینید حماس به اسرائیل داخل فلسطین اشغالی حمله میکند اینها که نه قدرت نه ثروت نه امکانات نه تعداد هیچی ندارند. اینها که هواپیما و توپخانه و اینها را نداشتند این که حزبالله یکتنه جلوی همه اینها میایستد این ایمان است. و الا هزار برابر اینها شما موشک و سلاح داشته باش ایمان نداشته باش وا میدهی. میگوید آقا بده برود. تسلیم شوید.
دیگر این آیه چی دارد میگوید؟ آنهایی که میگفتند دشمن پدر ما را درآورد وعدههای خدا و پیامبر و این شعارها که ما پیروز میشویم، فلان میشویم اینها خودشان هزینه نمیدادند. در خط نبودند. پشت جبهه بودند. در مدینه بودند. دشمن را حتی آن سپاه دههزار نفری دشمن را خودشان ندیده بودند ولی یکجوری حرف میزدند که انگار دیدند و در خط مقدم هستند. دیدید بعضیها کاسه داغتر از آش هستند؟ آقا تو که اصلاً در یک عملیات نیامدی. اینها خودشان هزینه ندادند. دشمن هم ندیدند. نشستند پای ماهوارهها و فضای مجازی و اینها یک چیزهایی میبینند، میشنوند، میآیند بقیه را هم میترسانند. شما که از دور شما که اصلاً دور بودید. از دور میگفتید دیدی خدا و پیامبر دروغ گفت؟ همهاش کشک بود
یَحسَبُونَ الأَحزابَ لَم یَذهَبُوا. حالا جالب است، دشمن مأیوس شده و شکست را پذیرفته است، دارد عقبنشینی میکند بعد خبر میآید داخل شهر که خطر گذشت. بعد از کاری که علی و چند نفر کردند، دشمن این همه محاصره کرد ما را و تحریم و فشار، این همه هفتهها گذشت دشمن مأیوس شد و به این نتیجه رسید که نمیتواند از خندق عبور کند و داخل شهر بیاید. دارند میروند، دشمن دارد عقبنشینی میکند، حالا دقت کنید خود دشمن قبول کرده که شکست خورده، خود آنها میگویند که آقا ما بدجوری خوردیم. اینها ول نمیکنند، اینها داخل پشت جبهه میگویند که مگر میشود؟ امکان ندارد، نه بابا این هم یک تاکتیکی است، اینها دروغ میگویند مگر امکان دارد آنها شکست بخورند عقب بروند؟ خب خودشان میگویند ما داریم میرویم، میگوید نه ندارید میروید! شما همین آدمها را الان نمیبینید؟ همینها پای حرفهای دشمن نشستهاند همانها را هی میآیند میگویند بقیه را بترسانند، او دارد میرود. ببینید اینها آیه قرآن دارد سر جزئیات را توضیح میدهد «یحسبون الاحزاب لم یذهبوا» اینها در محاسباتشان اینطوری بود که امکان ندارد دشمن برود، اینها آمدند کار ما را، یک کار مدینه را یکسره کنند بدون این که به نتیجه برسند بروند. قرآن میفرماید خب رفتند، هیچ دستاوردی هم به دست نیاوردند جنگی هم نشد. آن جنگی که شما فکر میکردید بشود. باز میگویند نه، امکان ندارد آنها شکست بخورند. ولی مؤمنین دشمنی را که با چشم خودشان میدیدند در خط درگیر بودند نه مثل آنها پشت جبهه، اینها در خط درگیر بودند داشتند شهید میدادند. اینها میگفتند خدا و رسول راست گفت محکمتر میشدند و «ما زادهم الا ایمانا»، خیلی عجیب است یعنی تنها چیزی که در اینها اضافه شد و بیشتر شد ایمان بود نه شک نه ترس نه بیاعتمادی به خدا و رسولش، ایمانشان بیشتر شد به جای این که بترسند و شک کنند، گفتند «هذا ما وعدنا الله و رسوله» این آن وعدهای است که خدا و رسولش به ما دادند این جنگ بزرگترین نبرد حمله لشکرکشی دشمن اما شکستی نخواهد بود. دیگر این که از این کلمه «هذا» در این آیه چی میفهمیم؟ «هذا ما وعدنا الله» این آن چیزی است، یعنی چی؟ یعنی مؤمنین آنقدر به وعدههای خداوند ایمان دارند که هنوز ندیده، گویی دیدهاند. آنها هم آدمهای ضعیف یا منافقینی که طوری هستند که هر چی را که دیدهاند انگار ندیدهاند! خب شما این همه پیروزی را دیدی انگار ندیدی، دوباره هر بار که خطر میآید دوباره از صفر شروع میکنند همان حرفها را میزنند. ولی اینها که هنوز نتیجه جنگ معلوم نشده بود، برای چه میگویید که این وعده خدا است یعنی پیروزی است؟ هنوز که جنگ تمام نشده بود، هنوز که دشمن نرفته بود. چرا اینقدر قاطع میگویید؟ و بعد بزرگترین سپاه دشمن را تا آن موقع دارید میبینید، میگویند آها این همانی است که وعده دادهاند، معنیاش چیست؟ یعنی اینها منتظر بودند میدانستند این شعارها، این مقاومتها هزینه دارد. ببین الان ما و شما اینجا نشستهایم به ما گفتند یک کسی میآید یا چند نفر میآیند مثلاً این حرف را میزنند این کارها را میکنند یک عدهای هم وعده داده شده را باور نکردند یا اصلاً نشنیدهاند وقتی او همان اشخاص داخل میآیند اینهایی که شنیدهاند و باور کردند چی میگویند؟ میگویند آمد، همان که منتظرش بودیم آمد. یعنی اینها ایمان را از این خطرات تفکیک نمیکردند میدانستند اگر شما پای توحید و عدالت بایستید دشمن دارید. آن اسلامی که دشمن ندارد اسلام نیست. آن حقی که دشمن ندارد معنیاش این است که با باطل در نیفتاده است، اگر حق است با باطل در میافتد، خب در بیفتد باطل دشمن تو میشود، میآیند با تو میجنگند، میزنند، میکشند، تو را تحریم و ترور میکنند. اگر هیچ کاری با تو ندارد معنیاش این است که تو هم با آنها هیچ کاری نداشتی. یعنی حق نیستی، تو اگر حق باشی حق با باطل سازگار نیست حرف حق را بزن باطل به تو حمله میکند معلوم میشود تو طرفدار عدالت نیستی تسلیم ظلم شدی والا اگر عدالتخواه باشی و در جبهه عدالت باشی حتماً ستمگران با تو درگیر میشوند چون عدالت یعنی نفی ستم اگر از توحید گفتی مشرکین باید درگیر بشوند اگر با تو درگیر نمیشوند معلوم میشود شما نه از توحید حرف زدید نه از عدالت، سر خودت را به چهارتا مناسک مذهبی شخصی گرم کردی این واقعیت نیست.
قرآن میفرماید دین حقیقی دشمن دارد. همه انبیاء دشمن داشتند، با این که هیچکدام از انبیاء جنگی را شروع نکردند، پیامبر هم نکرد ولی اینها با همه انبیاء مبارزه کردند. قرآن میگوید هیچ پیامبری نیامده الا این که او را مسخره کردند، توهین میکردند که مثلاً او دیوانه است! مدام هر روز میآید میگوید خدا به من این را گفت آن را گفت! «بل هو شاعر» اگر پای پرچم توحید و عدالت بایستید مثل مور و ملخ سرتان میریزند و شما را تحریم میکنند، ترور میکنند، جنگ راه میاندازند، دروغ میگویند شما را ول نمیکنند یعنی هزینه دارد و اینها حتمی میدانستند.
قرآن میفرماید ایمان این است که وقتی خدا و پیامبر به شما چیزی گفتند هنوز اتفاق نیفتاده جوری باور کنید که انگار اتفاق افتاده است. وگرنه معنیاش این است که به خدا اعتماد ندارید وقتی میفرماید، خداوند میگوید «ان تنصر الله ینصرکم» اگر به خدا، در خط خدا حرکت کنید، خدا شما را یاری خواهد کرد ولو دشمن صد برابر شما باشد اگر این را اعتماد کردید به خدا مؤمن هستید، اگر اعتماد نکردید مسلمان هستید یعنی ظاهراً تسلیم شدید ولی ایمان ندارید. همان که امام(ره) میگفت همه خدا را قبول دارند ولی به او اعتماد ندارند. دیگر این که ما دنبال جنگ نیستیم اما از جنگ نترسید. قرآن میفرماید بسا که شما دنبال جنگ نبودید آنها دارند حمله میکنند حالا شما نگویید آی خطرناک است، از تسلیم شویم، نه، تسلیم نشوید. همین صحنهای که دشمن برای شما ایجاد میکند میزند، ترور میکند، تحریم میکند صدماتی به شما میزند، همین بستر رشد و ترقی شما میشود. این آیه میفرماید که همین خطر و تهدید را به فرصت تبدیل کنید. در جنگ شما صدها هزار انسان شریف مجاهد محکم و قوی تربیت شدند. بعضیشان شهید شدند، قرآن میفرماید «فمنهم من قضی نحبه» یک عدهای به آن پیمان خونینشان عمل کردند و بهشت رفتند، «ومنهم من ینتظر» و یک عدهای هنوز هستند و منتظر شهادت هستند. «و ما بدلو تبدیلا» و اینها خط عوض نمیکنند. نمیگویند دهه شصت آن شعارها را دادیم دهه نود بگوییم آن حرفها چرند بوده است! نه، در همان مسیر هستند. ریشهایشان سفید شد اما هنو همان آدم هستند. همین امثال این شهدای فرماندههایی که توی لبنان و سوریه شهید شدند. یک عدهای هم از آن طرف نه سوابق خوبی داشتند بعداً بریدند خیانت کردند، فاسد شدند، مادی شدند سابقه جهادی داشت بعداً دزد شد و به دشمن پناهنده شد، اینها هم بودند. یا حداقل گفت که اصلاً فایده ندارد ولش کن برویم دنبال زندگی شخصی و برویم پول در بیاوریم! به ما چه! نه غزه نه لبنان؛ بعد میگویند جانم فدای ایران، جای جایش میگویند نه غزه، نه لبنان، نه ایران چون وقتی ایران به خطر میافتد اینها به میدان نمیآیند. در جنگ هشت ساله با صدام هیچکدام اینها را ما ندیدیم به جبهه بیایند از ایران دفاع کنند! به نام ایران علیه بقیه حرف میزند، علیه فلسطین، لبنان اینها به ما چه؟ بعد خود ایران هم اگر یک وقتی به خطر بیفتد اینها به چاک میزنند. همینها در میروند اروپا میروند. آمریکا و جاهایشان را پول میدهند که سربازی نروند فرار میکنند همینها که میگویند جانم فدای ایران آنهایی دارند توی غزه و لبنان میجنگند که همین تیپ آدمها برای ایران جنگیدند نه شماها همان زنانی که و مادرانی که بچههایشان را همسرهایشان را توی جنگ هشت ساله فرستادند همانها الان شبیه آنها آن مادران و زنان در غزه و لبنان دارند فداکاری میکنند. نه تیپهای مثل شما.
این نتیجه را هم بگیریم قرآن میفرماید که در واقع این آیهها را که میخوانیم باید این نتیجه را بگیریم هر کس الان هر طوری هست اگر زمان پیغمبر هم بود همینطوری بود. چون بعضیها میگویند خب حالا که پیغمبر و امام معصوم و امام زمان و اینها نیست ما اینجوریایم ولی اگر آن زمان باشیم آنجوری میشویم، میگوید اینها هم همان اینها اند اگر در جنگ احزاب در مدینه بودند اگر در عاشورا در کربلا بودند همان کارهایی که الان دارند میکنند آن موقع هم همان کارها را میکردند یعنی اگر الان مثل منافقین حرف میزنند آن موقع هم همینطور بودند بعداً هم امام زمان بیاید اینهایی که هر کاری هر کس الان دارد میکند زمان امام زمان هم همین کار را میکند. این بهانه که معصوم امام معصوم نیست پیغمبر نیست ما آن زمان نبودیم «یا لیتنا کنا معکم»، کاش ما با شما بودیم. خب الان همان وقت است. اصلاً این «یا لیتنا کنا معکم» را قرآن یک جا به عنوان توبیخ میآورد میگوید اینهایی که علیه شما حرف میزدند وقتی شما پیروز میشوید میآیند میگویند «یا لیتنا کنا معکم» کاش ما هم با شما بودیم ما هم فیض الهی میبردیم! یعنی بازی در میآورد «ما زادهم الا ایمانا» آخه وقتی که خطر را بیشتر میشود چه چیزی بطور طبیعی در ما بیشتر میشود؟ ترس، تردید. هر چه که میبینیم تهدیدها جدیتر شد خطرها بیشتر شد دشمن عِده و عُدهاش بیشتر شد طبیعی غریزی اش این است که آدم بیشتر بترسد و مدام شک کند که نکند اصلاً همه اینها بازی بود؟ نکند حسابمان را برسند تمام شود.
قرآن کریم میفرماید همان جایی که یک تیپهایی با محاسبات مادی نتیجه میگیرند که خیلی اوضاع خراب است، بدبخت شدیم بیشتر میترسند و بقیه را میترسانند، یک چیز دیگری در مؤمنین رشد میکند ایمان و تسلیم ایمانشان به خداوند بیشتر میشود و تسلیمشان در برابر حق بیشتر میشود. یعنی هرچه خطرات بیشتر میشود اینها آدمهای بهتر و شریفتر و محکمتری میشوند، «ما زادهم الا ایمانا»، یعنی مؤمنتر میشوند. وقتی شرایط عادی است ایمانشان آنقدر نبود وقتی شرایط سخت میشود اینها مؤمنتر میشوند. و تسلیمتر در برابر وعدههای خداوند. اعتمادشان به خدا بیشتر میشود. یکی از شاخصهایی که آدم ببیند که مؤمن است یا نیست همین است که در لحظات سخت مشکلات اقتصادی، سیاسی، امنیتی، اجتماعی، مشکلاتی خطرات پیش میآید وقتی خطرات زیاد میشود بیایمانی و تردید ما زیاد میشود یا ایمان ما بیشتر میشود مؤمنتر میشوی؟ قرآن میگوید این یک مرزی است که بفهمید مؤمن هستید یا نیستید. به وعدههای خدا اعتماد دارید یا ندارید؟ که در لحظات سختی ایمانتان کمتر میشود یا بیشتر میشود؟ این هم یک شاخص؛ ببینید همین یک آیه چقدر حرف دارد و چقدر امروزی و هر روزی است.
و آخرین نکتهای که در این آیه عرض میکنم وقتی هم بعضی وعدههای الهی محقق میشود و شما پیروز میشوید باز بعد از پیروزی هم آدمها دو جور نتیجه میگیرند! خیلی عجیب است، این هم ما به چشم خودمان دیدهایم مؤمنین که صحنه را میبینند ایمانشان بیشتر میشود این تیپهایی که هم آدمهای ضعیف و مذبذب هستند، دو شخصیتی یا منافق هستند همینها حتی از پیروزی شما هم نتیجه بد میگیرد، نتیجه عکس میگیرد. حالا من یک مثال بزنم شما قضیه همین جنگ هشت ساله را دیدید، آخر کار صدام را هم دیدید با چه ذلتی اعدام شد. آخر کار امام(ره) را هم دیدید که بزرگترین تشییع جنازه تاریخ بشر را داشت. یک عدهای در جنگ میگفتند که این جنگ با صدام جنگ با کل دنیا است و امکان ندارد ما پیروز بشویم من یادم است همان دهه شصت، شعار جنگ جنگ تا پیروزی بود یک عدهای شروع کردند با مسخره میگفتند جنگ جنگ کو پیروزی؟ مسخره میکردند جنگ جنگ تا پیروزی. جوانهای مردم را به کشتن دادند. زمان شاه میگفتند امکان ندارد با شاه درگیر شویم میگفتند یعنی چی که خمینی میگوید شاه باید برود نظام سلطنت خلاف اسلام استبداد است. آخه یک حرف معقولی بزن که بشود. مگر آمریکا، انگلیس، مگر اینها میگذارند شاه را بردارند؟ جنگ گوشت با تانک! حتی بعضیها با ادبیات مذهبی به امام میگفتند جواب خون این جوانهای مردم که توی خیابانها با تانک و مسلسل شاه کشته میشوند جواب این خونها را چه کسی میدهد؟ توی جنگ با صدام که او حمله کرده ما دفاع کردیم میگفتند جواب خون این جوانهای مردم که توی جبههها توی بیابانها دارند کشته میشوند چه کسی میدهد؟ همه به آقای خمینی میگفتند امکان ندارد میگویید مرگ بر شوروی مگر میشود نصف دنیا دست کمونیستها است. مرگ بر شوروی خب شوروی سقوط کرد، امام(ره) گفت صدای شکسته شدن استخوانهایتان را دارم میشنوم، جای شما توی موزهها است، شوروی شکست خورد، صدام شکست خورد، منافقین که بزرگترین تروریسم تاریخ ایران بودند، هفده هزار نفر اینها توی ایران کشتند، بعد هم توی سپاه صدام رفتند. اینها هم مرگ بر منافقین، مرگ بر شوروی میگفتند. خب اینها هم شد که صدام هم اعدام شد، شاه هم که در رفت و مرد. اسرائیل میگفتند مرگ بر اسرائیل یعنی چی؟ اسرائیل را چه کسی میخواهد بردارد؟ خب اسرائیل را که چند هزارنفر از جوان و بچههای مسلمان لبنان و فلسطین، حزب الله و حماس، همینها خودشان از پسِ اسرائیل برمیآیند، الان آمریکا و انگلیس و فرانسه همه آنها کنار اسرائیل آمدند و الا اسرائیل همین یک سال تا حالا چند بار نابود شده بود. آنها آمدند جنگ جهانی است. هربار هر اتفاقی که افتاد مثلاً میگفت خب شما که میگفتید مرگ بر شاه حرف مفت است خب شاه سقوط کرد، حالا چی میگویید؟ این طرف میگفتند وعدههای خدا را دیدی؟ خدا آن وعده را داد که «ان تنصر الله ینصرکم» دیدی شاه رفت، دیدی شوروی رفت، دیدی صدام اعدام شد، اینها میگفتند که اصلاً چه ربطی به این دارد؟ اینها محاسبات معادلات مادی موجود است! میگفتند آمریکا خواسته شاه برود اگرنه نمیرفت. طبس حمله کردند توی طوفان گیر کردند اصلا ما نفهمیدیم اینها کی آمدند کی رفتند خودشان آمدند وسط بیابان طوفان شد خودشان زدند ترتیب همدیگر را دادند! و هلیکوپترشان به هواپیما خورد و آن سوخت و جنازهاش آمد. خودشان هم در رفتند. اصلا ما که خبر نداشتیم ما فردایش فهمیدیم. امام(ره) به کارتر و آمریکا گفت که چه کسی شما را توی طبس منهدم کرد؟ ما که اصلاً خبر نداشتیم شما آمدید خودتان آمدید خودتان مردید خودتان هم در رفتید امام گفت که خدا این کار را با شما کرد. گفت این شنهای طبس جندالله بودند مأمور خدا بودند آن طوفانی که شد کار خدا بود. همینها میگفتند، مگر طوفان نمیشود؟ همیشه آنجا گاهی طوفان میشود. طوفان کار خدا بود شنهای طبس گفتند لبیک خدا؟ لبیک خمینی؟ دیوانهاید؟ خرافاتی هستید؟ طوفان بود یک طوفان اتفاقی پیشبینی نشده بود پیش آمد! جندالله کجا بود؟ صدام چرا شکست خورد و اینطوری شد که همه دنیا پشت او بودند؟ بله تعارض منافع شد، بلوک شرق این را گفت بلوک غرب آن را گفت فلان! شاه چرا؟ شما که میگفتید شاه امکان ندارد سقوط کند همه میگفتند چپ و راست، مذهبی و غیر مذهبی، آخوند و روشنفکر، همه میگفتند امکان ندارد شاه برود خب رفت خدا کرد. نه بابا خدا چیست آمریکا خودش دید فایده ندارد شاه را برداشت. اسرائیل هم از اینها شکست خورد. یعنی وقتی هم که میبینند باز شروع میکنند به این که نه اینها نصرت الهی نبود اینجوری نبود.
یک وقتی نقل شده که در یکی از معرکهها آب نبود رزمندهها و اصحاب خشک، تشنه و احتیاج شدید به آب داشتند و بعد چندتا از اینها به شک افتادند که برو بابا این مدام میگوید که تمام عالم جندالله هستند، زمین و آسمان سربازهای خدا هستند و این زمین و دریا و آسمان هم، همرزمهای ما و در جبهه ما و توی گردانهای ما هستند آن وقت ما داریم از تشنگی میمیریم! نقل شده همان چند نفر آمدند به پیامبر گفتند که آقا شما اگر پیغمبر هستید خب دعا کنید یک ابری یا بارانی بیاید ما مردیم! پیامبر اکرم(ص) فرمودند که صبر کنید. اینها باز چند بار گفتند. یک جملهای از پیامر نقل شده که ایشان فرمودند اگر الان از خدا بخواهم که باران بیاید ابر بیاید بعد نمیگویید خودش آمد اتفاقی بود؟ بعد نمیگویید که عجب، شانس آورد، این الکی گفت اصلاً این ربطی به دعا نداشت. بعداً این را نمیگویید؟ یعنی الان شما به من میگویید دعا کن دعا هم بکنم باران هم بیاید همین را هم میگویید نخیر اینها شنهای طبس نبود، اینها دعای تو نبود، اینها معجزه نبود، خودش شده! یا هواشناسی را قبلاً رصد کردید که الان میخواهد باران بیاید یک ساعت قبلش گفتی فلان.
قرآن میفرماید وعدههای الهی جلوی چشم اینها محقق میشد که شما با اخلاص و قوی و محکم باشید عاقلانه مبارزه و جهاد بکنید خدا نمیگذارد شما شکست بخورید. مؤمنین این صحنهها را میدیدند مؤمنتر میشدند همین تیپها همین صحنهها را میدیدند میگفتند نه، این هم نخیر اینها کار خدا نبود خودشان ترسیدند، یک باد سرد عجیبی توی جنگ احزاب آمد که اینها اصلاً نمیتوانستند تحمل کنند. یکی از دلایلی هم که ول کردند رفتند آن بود. قرآن میفرماید این باد سرد را خدا فرستاد اینها پشت جبهه توی مدینه میگفتند که مگر خدا بیکار است هی بیاید باد بفرستد؟ خودش هوا اینجوری شد شانس آوردیم. قرآن میگوید آن باد و کل بادهای عالم را خدا میفرستد. هر اتفاقی که در زندگیتان دارد میافتد پشت آن خدا است. همین شب و روز که دارد میشود کار او و اراده او است. همین نفسی که داری میکشی اراده اوست. غذایی که میخوری سیر میشوی همه چیز اراده اوست. منتهی چون شعور نداری نمیفهمی اینها عادی است میگویی طبیعی است، خودش است، خودش دارد اینطوری میشود!. حالا یک معجزاتی یک حوادث خاصی هم برای شما اعمال میکند آنهایی که عقلشان کمتر است عقلشان به چشمشان است خب با چشمت ببین و الا کسی عقل داشته باشد اصلاً معجزه نیاز ندارد حرفها را گوش کن درست و غلطش را تشخیص بده بفهم. ولی وقتی که به لحاظ عقلی ناقصی، ناقص العقل هستی باید با چشمت ببینی تا باور کنی خب یکسری معجزاتی هم انبیاء به اذن الله کردند. از دل سنگ کوه، شتر بیرون آمد. عصای موسی مار شد. دریا خشک شد. عیسی مرده را به اذن الله زنده کند. این کارها را هم کردند برای آنهایی که عاقل هستند نیازی به این کارها هم نبود. ولی اینهایی که قدرت تعقل ندارند باید با چشم ببینند این معجزات لازم بود باز معجزه میشد میگفتند نه این اتفاقی بوده، شانس آوردیم! اصلاً این به آن ربطی نداشت! حالا همین صحنهای که توی پیروزی دشمن با آن سپاه عظیم بدون هیچ دستاوردی رفت جنگ بزرگی اصلاً نشد بزرگترین توطئه بزرگترین شکست را خورد همین صحنه را باز همین تیپها مریضها دیدند باز نگفتند که دیدی این وعدهای که خدا و پیغمبر داده بود راست شد؟ ما زود قضاوت کردیم. دیدی؟ اصلاً این عادی نبود چهجوری اینها شکست خوردند این را نگفتند! گفتند باید بنشینیم محاسبات بکنیم ببینیم چی شد اینها رفتند؟ یک برنامهای دیگر، بعد قرآن میگوید اینها توی شهر میگفتند نه، اینها نرفتند. مأمور میآمد میگفت من خودم دیدم دارند میروند، وسایلشان را جمع کردند دارند میروند. میگفتند نه اینها حتماً یک برنامهای دارند میروند دور میزنند از آن طرف دوباره برمیگردند! اینها میخواهند ما را فریب بدهند، امکان ندارد اینها شکست بخورند یعنی هر چی هم با چشم خود میبینید باز میگوید که نه نمیشود. بابا کردیم شد هی باز میگویید نمیشود؟ این همه اتفاقات افتاد.
خب ما نزدیک ۲۰ نکته در این یک آیه، از سوره احزاب خدمت شما عرض کردم که ببینید همین مسائل الان دارد تکرار میشود. همین دیدگاهها، همین تحلیلها، همین حب و بغضها، همین شایعات، همین که یک صحنه را میبینی، یک عدهای مؤمنتر میشوند یک عدهای بیدین میشوند. محاسبات مادی باید باشد اما در ذهن محاسبات معنوی اینها فقط محاسبات مادی میکنند، انگار خدا و فرشته و اینها دروغ است یا اینها تشریفات است حالا این بحث فقط جنگ و سیاست نیست.
آخرین نکتهای که عرض میکنم توی زندگی معمولی هم همین جوری است. مثلاً خدا میفرماید که در معاملات دروغ نگویید، کلاه هم را برندارید، گرانفروشی نکنید رزق شما میرسد زندگی شما تأمین میشود. اما ما باور نمیکنیم. میگوییم مگر میشود توی بازار دروغ نگویی؟ مگر میشود توی سیاست بروی دروغ نگویی؟ خب نابود میشوی شکست میخوری، خدا میگوید شکست نمیخوری کار اقتصادیات را درست انجام بده دروغ نگو، دروغ هم نگو، گرانفروش هم نکن ما نمیگذاریم تو به لحاظ اقتصادی شکست بخوری، گرسنه نمیمانی بلکه رزق تو بیشتر میشود. الان ببینید ما کم داریم آدمهایی که باور کنند که ما توی بازار هیچ دروغی نگوییم گرانفروشی هم نکنیم ولی زندگیمان قشنگ آبرومند بگذرد. میگوید حتماً ورشکست میشوی. اگر گرانفروشی، کلاهبرداری، دروغ، چک بیمحل، این کارها را نکنی حتماً ورشکست میشوی! این دقیقاً همان کفری است که قرآن میگوید که ما خودمان هم گرفتار آن هستیم. ما میگوییم بدون کلاهبرداری نمیشود موفق شد! خدا میگوید میشود که هم اینجا موفق شوی هم آخرت. ما میگوییم نمیشود! ما تو را قبول داریم به حرفهایت اعتماد نیست! با ریسمان خدا نمیشود توی چاه رفت! حرفهای خدا را باور نکنید. قرآن اینها را میگوید، میگوید شما اینجوری هستید در حالی که اگر عقلمان را به کار بیندازیم الان شما آن مغازه فروشندهای که راست میگوید و گرانفروشی نمیکند بیشتر مشتری خواهد داشت یا او که دروغ میگوید و کلاهبرداری میکند؟ یعنی خدا شما الآن توی بازار بخواهید یک کالایی را از پنج تا مغازه بخرید. یک مغازهای که میدانید همیشه راست میگوید و دروغ نمیگوید و گرانفروشی نمیکند. شما سراغ آن مغازه میروید یا سراغ آن مغازه که میبینید بارها کلاهتان را برداشته است؟ سراغ کدام میروید؟ خب حالا اصلاً خدا و فرشته و آخرت را ولش کن، همین فقط دنیا، ما هم چهل – پنجاه- شصت سال بیشتر نیستیم میمیریم بعد هم تمام است هیچی نیست. اگر حتی این هم باشد قرآن میگوید به فرمان خدا عمل کنید به نفعتان است. ببینید یک صحنه را دیدند او میگوید دیدی خدا راست گفت؟ او هم همین صحنه را میبیند میگوید دیدی دروغ گفت؟ این فقط توی جنگ نیست توی زندگی هم همین است. توی ازدواج هم همین است. توی بازار هم همین است. توی سیاست هم همین است.
والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته.
هشتگهای موضوعی