نهضت در پی نهضت، از مشروطه و نفت تا اکنون و اینجا (راه دیگری نیست: نبرد با استعمار)
سالگرد کودتای ننگین آمریکایی، انگلیسی ۲۸ مرداد ۳۲ - نشست ("کودتاچیان نفتی" دیروز، "توطئه گران هستهای " امروز) - ۱۴۰۲
بسم الله الرحمن الرحیم
مقدمهای یکی- دو نکته در آن، در باب اهمیت مجلس است، مجلس خادم و مجلس خائن. مجلسهایی که دستنشانده و وابسته به استبداد و استعمار بودند و مجلس یا نمایندگانی که در طول تاریخ تشکیل مجلس، از مشروطه تا امروز، از صندلیهای مجلس ولو تک و تنها، یک سنگر دفاع از حقوق و شرف ملت ساختهاند. ریشههای این نهاد رسمی پارلمان به مشروطه برمیگردد. بنیاد یک مجلسی که عدلیه باشد، یعنی هم شارح عدالت اجتماعی و هم ضامن عدالت اجتماعی باشد، به نام عدلیه مطرح بود که هم جلوی ظلم حکومت و دربار و شاه و درباریان را در دوره قاجار بگیرد و هم جلوی نفوذ استعمار انگلیس و روس تزاری در ایران بایستد. یعنی در واقع، یک نهاد شرعی مردمی ایجاد شود که از ملت در برابر استبداد و استعمار دفاع کند.
جنبش مشروطه، یک جنبش دینی و مردمی بود. رهبرانش مراجع و علمای بزرگ در تهران و بعضی مناطق دیگر ایران و مرجعیت بودند. مراجع نجف، آیتالله آخوند خراسانی، صاحب کفایه، میرزای نائینی، آیتالله مازندرانی و دیگرانی. چهار- پنج نفر دیگر که تقریباً مراجع درجه یک نجف یا اکثریت آن مراجع بودند. از ابتدا تا آخر، اینها از مشروطه حمایت و از آن دفاع کردهاند. حتی وقتی استبداد صغیر در ایران آمد و مشروطه یک دوره تقریباً شکست خورد، باز اینها به میدان آمدند. رهبران داخل ایران هم در تهران و قم و تبریز و مشهد و اصفهان و شهرهای مختلف، باز بعضی علما بودند. اولین شهید مشروطه هم در همین بازار تهران، یک طلبه بود.
بنابراین، جنبش مشروطه که یکی از خواستهها و نتایج اصلی آن ایجاد مجلس شورا بود، هم رهبرانش دینی بودند و هم پایگاههایش مساجد بودند. اگر میخواستند تحصن کنند، در حضرت عبدالعظیم، تحصن بزرگتر در حضرت معصومه(س)، در قم تحصن میکردند و رهبران، همه علما و مراجع بودند که مردم را به صحنه آوردند. شعارها دینی بود. عدلیه که میگفتند، ریشههای روشن دینی داشت.
در این میان، یک دعوایی بین انگلیسی و روس، سر ایران بود. روسیه آن موقع، قبل از کمونیستها، رژیم سلطنتی تزارها بود. تزار همان سزار میشود و انگلیسیها که از آن طرف دنیا به این طرف آمده بودند، هند که کلا در اختیارشان بود و افغانستان و این مناطق را از این طرف از ایران جدا کرده بودند. از پایین هم جنوب، خلیج فارس و منطقه عمان را گرفته بودند، همانطور که تا زمان پهلوی که بحرین و چندین کشور دیگر را جدا کردند، گرفتند. چندین قطعه را زمان رضا شاه پهلوی که کلا انگلیسیها کل ایران را گرفتند و همه چیز دست آنها افتاد. رضاشاه را آوردند و آن موقع در روسیه انقلاب کمونیستی شد. حکومت تزار سرنگون و ارتش روسیه از ایران عقبنشینی کرد. بعداً در دورههای بعد، شوروی، کمونیستها، دوباره آمدند. بهانهشان این بود که چرا این انگلیسیها که از آن طرف دنیا آمدهاند، اینجا هستند. در قرن ۱۸ و ۱۹، انگلستان تقریباً بزرگترین قدرت جهان بود. ۴۵ کشور جهان را تحت سلطه داشتند و غارت میکردند و در آغاز قرن ۲۰ هم ایران را گرفتند. یعنی جنگ جهانی اول که بعدش هم کودتا کردند و رضاخان را آوردند. ایران و عراق و ترکیه و افغانستان را گرفتند. ما هم یکی از نوکران انگلیس شدیم.
قبل از این قضایا که جنگ جهانی شد، انگلستان نزدیک ۱۰ میلیون نفر از مردم ایران را، یعنی تقریباً نزدیک نصف ملت را، از گشنگی و بیماریهای مسری ناشی از مرگ و میر زیاد مردم، تقریباً قتلعام کرد. یک هولوکاست بزرگ که ارتش انگلستان، کل غلات و محصولات کشاورزی ایران را غارت کرد و برای سربازهای خودش در جنگ جهانی برد و ملت ایران، یک سوم ملت که قطعی است، همه قبول دارند، آمارهای مستندی است که نزدیک نصف ملت ایران، نزدیک ۹، ۱۰ میلیون نفر، کلا از گشنگی و بیماری مردند. از آن طرف هم در حکومت نفوذ کردند. همان موقع، نفت در ایران و عربستان و بحرین و این مناطق کشف شده بود و انگلیسیها کل اینها را گرفتند.
قضیه مشروطه در دورهای بود که هنوز روسیه تزاری بود و در دربار ایران، نفوذ روسها بیشتر از انگلیسیها بود. مخصوصاً زمان محمد شاه قاجار، علما و مردم علیه دربار و هم استبداد و هم استعمار انگلیسی و روس، قیام کردند. در این میان، جریانهایی به اصطلاح روشنفکر، در واقع جریانهای فراماسونری، تربیتشدههای انگلیسی و یک مقداری هم فرانسه و روسیه، تحت عنوان روشنفکر، متخصص، آمدند و سوار موج انقلاب مشروطه شدند. شعارهای آزادی، برابری، پیشرفت، سلطنت مشروطه و این حرفها مطرح شد و پارلمان اروپایی به جای عدلیه که نمایندگان ملت با هدف عدالت اجتماعی با استبداد و استعمار درمیافتند، مطرح شد. در این میان، یک دوگانگی به وجود آمد. بدنهی نهضت، مردم و علما، ضد استبداد، ضد استعمار بودند و شعارهای اسلامی میدادند، اما تیپهایی که هم در دربار قاجار بودند، ماسونی و وابسته و تربیتشدههای انگلیسی و فرانسه و روسها بودند، به عنوان روشنفکر بودند. یک عدهای هم که از خارج از کشور آمده بودند، جریان بابی و بهایی و جریانهای الحادی و کمونیستی را و جریانهای ماسونی، سرویسهای جاسوسی را سازماندهی کرده بودند. اینها همه توانستند یک گفتمان روشنفکری، تحت عنوان پارلمان و سیاست مدرن و از این حرفها، بسازند و متأسفانه چون آن موقع علما و مردم هنوز با پیچیدگیهای این شیاطین خیلی آشنا نبودند و خیلی به مراحل بعدی نهضت مشروطه فکر نکرده بودند، بعد هم این شعارها مطرح شد. خود علما هم دو دسته شدند. عدهای مثل شیخ فضلالله نوری که از رهبران مشروطه در تهران بود که خیلیها را خود ایشان برای مشروطهخواهی وارد نهضت کرده بود. بعد از مدتی این جرینهای ماسونی و انگلیسی و کمونیستی و بابیها و بهاییها را دید که همه اینها پرچم مشروطه و آزادی بالا بردند و هنوز هیچی نشده دارند به اسلام توهین میکنند و قرآن پاره میکنند و میگویند دوره ارتجاع گذشته و مذهب فلان است و اهانت میکنند و میخواهند سوار موج این نهضت بشوند و به جای نظام سلطنت قاجار، یا این را کلاً در اختیار خودشان بگیرند یا یک سلطنت دیگری به اسم سلطنت مشروطه درست کنند و حتی یک جاهایی هم شعارهای جمهوری ولی با اهداف ضد جمهوری، میخواهند کلاً ساختار کشور و حاکمیت را علناً و بطور قانونی و رسمی به سمت غرب و پشت به استقلال و دین مردم تغییر بدهند. اینجا علما دو دسته شدند یک عده از علما مثل مراجع نجف، بخشیشان، مثل آخوند خراسانی و میرزای نائینی، کمی خوشبین بودند، میگفتند: نه، اینها حالا این شعارها را میدهند. آزادی و دموکراسی، ولی منظورشان همین حرفها، در چارچوب اسلام است و ما مدیریت میکنیم، نمیگذاریم از چارچوب اسلام خارج شود. شیخ فضل الله نوری که نظرش کمکم برگشت، گفت من خودم اول گفتم مشروطه، ولی الان دارم میبینم، من در تهران هستم، شما در نجف هستید. شما از نزدیک نمیبینید اینجا چه خبر است. پرچم مشروطه را ما بلند کردیم، الان دارد دست نوکرهای انگلیسی و ماسونیها و جریانهای دینستیز میافتد که اگر قاجار فاسد و بد است که ما علیه آن قیام کردیم، اینها چند درجه بدتر و فاسدتر و خطرناکتر هستند، چون رژیم قاجار منافق و فاسد است اما علناً به دین توهین نمیکند. منافقانه، حفظ ظاهر میکنند. اینها اصلاً علناً به قرآن و دین، به اسم آزادیخواهی و روشنفکری و پارلمان، توهین میکنند. علما در واقع، کمکم سه دسته شدند. یک عدهای مثل مراجع نجف، تا آخر طرف مشروطه ایستادند. عدهای با اینها درگیر شدند، گفتند اینها از شاه هم بدتر هستند. یک عدهای هم سکوت کردند، گفتند ما دیگر نمیدانیم چی به چی هست گیج شدهایم! اولش روشن بود ولی الان دیگر معلوم نیست این مجلسی که میخواهد درست بشود چیست و... آن شرطی که یک شورای از فقها باید باشند و مراقب مصوبات باشند که اینجا هر چیزی را علیه اسلام و علیه ملت تصویب نکنند. با قانون، کشور را تحت سلطه استبداد و استعمار نبرید. شیخ فضل الله نوری نقش مهمی در این باب داشت. یکی از علمایی که در این قضیه، جزء این فقها و علمای درجه اول در مجلس بود، جناب مدرس بود. مدرس، استاد برجسته حوزه، در نجف، شاگرد میرزای شیرازی و شیخ فضل الله بود. آدم بسیار پاک، زاهد، مجتهد کامل، با تقوا، سادهزیست، روشنفکر و خیلی سیاسی و زرنگ بود و یکتنه در مجلس ایستاد. الان هم روز سالگرد مجلس را همان روز شهادت مدرس میگویند، چون واقعاً نماد یک نماینده واقعی در مجلس بود. چند دوره به عنوان فقیه در مجلس شرکت کرد. بعد دید اینجوری که ما بنشینیم و اینها تصویب کنند و ما بگوییم بله یا نه، فایده ندارد. خودش نماینده و نامزد شد و از تهران نماینده شد. در مجلس نماینده اول و رهبر فراکسیون اکثریت شد و در دورههایی هم ریاست مجلس را میکرد و تقریباً یکتنه سرنوشت کشور را در مجلس، در برابر استبداد و استعمار، هم زمان قاجار، هم علیه رضا شاه، حفظ میکرد.
متأسفانه نهضت مشروطه، چون جنگ جهانی هم شد و کشور قحطیزده و از بین رفت و انگلیسیها و روسها آمدند و ایران را بین خودشان تقسیم کردند، کشور از دست رفت. طبیعتاً انقلاب مشروطه هم هیچ شد. بعد از مشروطه، اوضاع از قبل هم بدتر شد. گشنگی، هرج و مرج، دیکتاتوری، کشور تحت اشغال، فقر، مرگ و میر وسیع و همه چیز ازهم پاشید. ۱۰- ۱۲ سال از قضایای مشروطه گذشته بود که جنگ جهانی تمام شد، انگلستان، رضاخان را سر کار آورد. رضا شاه آدم بیسواد، تریاکی، عرقخور و لات بود و اصلاً سواد هم نداشت. در قزاق، قزاقخانه روسها، نوکر افسرهای روس بود. هنوز وقتی روسهای تزاری در ایران بودند، ارتش ایران دست آنها بود. رسماً آنها آموزش میدادند. رضاخان از نوجوانی، اصطبل اسبها و الاغهای اینها را با داییاش تمیز میکرد. رضاخان زیر دست روسها، در پایینترین ردهها، تربیت شد. بعداً که روسها از ایران رفتند، مجبور شدند بروند و
حکومتشان سقوط کرد. انگلستان کل ایران را گرفت. چند نفر را از جمله این را در سپاه قزاق نشان کردند. گفتند اینها خوب سواری میدهند. به دست اینها، با همان سپاهی که قزاقها به دست روسها ساخته بودند، کودتا کردند. کشور را گرفتند. بعد آن سپاه قزاق را منحل کردند، ارتشی که با فرماندهی انگلیسی راه انداختند که زیر دست آنها رضاخان و مثال اینها بودند کشور را گرفتند. اول او را فرمانده کل قوا، بعد نخستوزیر کردند. بعد انگلیسیها گفتند ما میخواهیم او را رئیسجمهور کنیم. جمهوری کنیم. مدرس گفت شما حداقل آزادی را در این کشور رعایت نمیکنید. حالا میخواهید این کشور را به اسم جمهوری، جمهوری کنید؟ همان کاری که در ترکیه کردید. آتاتورک را آوردید. جمهوریت شما هم مثل سلطنتتان، دیکتاتوری است دروغ میگویید. بعد کمکم اینها مجلس را گرفتند. اول چون مجلس مشروطه کمی آزادتر بود و امثال مدرس میآمدند، از نوکرهای دربار و آدمهای رضا خان و نوکرهای انگلستان هم در مجلس بودند. یک نبردی در مجلس، بین جریان به رهبری امثال مدرس با آنها در گرفت. گاهی آنها قوی میشدند، گاهی اینها. گاهی رأی اینها را نمیخواندند. انگلیسیها تا جایی که میتوانستند تقلب میکردند که امثال مدرس به مجلس نیایند. گاهی نمیتوانستند، گاهی میتوانستند. کمکم مسلط شدند و یکییکی کسانی را که جلوی آنها ایستاده بودند، از سر راه برداشتند. از جمله مدرس را که حریفش نمیشدند و میدیدند از هیچکس نمیترسد. مدرس هم به شاه قاجار گفت و هم به رضاخان گفت خدا دو چیز به من داده است، به خاطر این است که از هیچکدامتان نمیترسم. یکی نداشتن و یکی نخواستن. خدا این دو تا را به من داده است و دو چیز به من نداده است: ترس و طمع. من هیچ چیز ندارم. هر چه به من رسیده است، به این طرف و آن طرف میدهم. خودم هیچ چیز برای خودم نگه نمیدارم. لباسم، یک لباس از پارچه کرباس وطنی است. غذا هم نان و ماست. با یک گاری از اصفهان به تهران آمدم، همان را دادم. مال من نیست. من هیچ چیز ندارم، جز کتابهایم. چندتا کتاب و زیلوئی که زیر من است و عبایی که روی دوش من است و لذا هیچکدامتان حریف من نمیشوید، چون شما حریف کسانی میشوید که چیزهایی دارند، میخواهند از دست ندهند و چیزهایی ندارند، میخواهند به دست بیاورند. من هر چه داشتهام، دادهام و چیزی ندارم که بخواهم بترسم از دست بدهم و هیچ چیز هم نمیخواهم به دست بیاورم. شما هم نمیتوانید مثل من زندگی کنید. یکی از بچههای نمایندگان مجلس آن موقع به مدرس گفت ما خیلی شما را دوست داریم. بابام هم خیلی به شما علاقه دارد خیلی هم دلش میخوهد مثل شما، قوی و محکم، از این حرفها بزند. گفت راست میگویی پدرت دلش میخواهد اما نمیتواند، چون بابای تو هم دزد است. آدم وقتی دزد است، نمیتواند محکم حرف بزند. من میتوانم ولی پدرت نمیتواند! یک وقتی خواستند تعدادی سگ از انگلستان بیاورند، سگهایی که بو میکشند و دزدگیر هستند، باز مدرس مخالفت کرد. رئیس مجلس گفت شما مشکلات را اصلاً نمیدانید. هر طرحی در مجلس میآید، اول به عنوان مخالف ثبتنام میکنید، بعد شروع میکنید به حرف زدن! الان سگ دزدگیر میخواهیم بیاوریم، کجایش بد است که میخواهید مخالفت کنید؟ مدرس گفت: من دلم برای شما میسوزد، این سگها بیایند، اول شماها را میگیرند. به نمایندگان مجلس و رئیس مجلس گفت اول شماها را میگیرند. یک وقت هم گفت در این مجلس، ما فقط یک مسلمان داریم، آن هم نماینده زرتشتیها است، چون او تا حالا نشنیدم که دروغ گفته باشد، دروغ نگفته، بقیه شما همهتان، کلاهبردار و دروغگو هستید. رضا خان، آدمهایش را دور و بر مجلس آورده بود، شعار میدادند مرگ بر مدرس، درود بر رضاخان. مدرس پای پنجره آمد، گفت مرگ بر رضا خان، درود بر خودم، درود بر مدرس. یعنی اینجوری بود. بعداً هم که کمکم تقلب میکردند، رأیهای ایشان را نمیخواندند. ایشان یک وقت گفت خب، آن چند هزار نفری که آن دفعه به من رأی دادند، فرض کنید همهشان مردهاند. آن رأیی که خودم به خودم دادم، آن کو؟ شما میگویید هیچ رأیی نیاوردی. آن یک رأی خودم کو؟
انگلستان خیلی از امثال مدرس عصبانی بود و به رضاخان هم دستور دادند و چند بار خواستند مدرس را ترور کنند. یک بار هم از سه طرف آیتالله مدرس را به گلوله بستند. جلوی همین بهارستان، مجلس، به گلوله بستند. ایشان دید تیراندازی میکنند، نشست، اثاثش را زیر عبایش گذاشته بود، عبایش را بالا برد ولی خودش نشسته بود، اینها میخواستند به بدن و سرش تیر بزنند، همه به عبایش خورده بود سوراخ شده بود. ایشان دو، سه تا تیر خورد و زنده ماند. رضاخان هم قبل از این که این ترور انجام بشود، برای این که بگوید ما در جریان نبودیم، به مازندران و آنجاها رفته بود و کمکم میزدند و حذف میکردند. کیف انگلیسی به بعضی نمایندگان میدادند. میخریدند و میترساندند. فراکسیون اکثریت مدرس را اقلیت کردند. یک عدهای را با تقلب وارد مجلس کردند. آنهایی را که در مجلس بودند و با مدرس بودند، یکی یکی یا خریدند، پول دادند یا ترساندند یا زدند و از سر راه برداشتند و با طرح انگلیسیها و رضا ان، کمکم دور و بر مدرس خلوت شد. یک عده کمی از نمایندگان در مجلس از مدرس حمایت میکردند. اکثراً دیگر طرف انگلیسیها و رضا شاه رفتند. یعنی از ترس یا از طمع، خودشان را با آن شرایط تطبیق دادند و شروع به ترور و ارعاب کردند. شاعر مشروطهخواه، عشقی را کشتند. مدرس خودش آمد، به همه گفت بروید در تشییع جنازهاش شرکت کنید و بگویید قاتلش رضاشاه و انگلیسیها هستند. ولی کمکم رعب و وحشت را همه جا حاکم کردند و مدرس با این ترور تقریباً بیش از دو ماه و خوردهای، بستری بود. رضاخان، نماینده فرمانده شهربانی را پیش مدرس فرستاد که بگوید عجب! چه کسی شما را ترور کرده است. خب، خدا را شکر، الحمدلله، زنده ماندید. چون مدرس پایگاه مردمی داشت. مدرس به رئیس شهربانی گفت برو به رضاخان بگو به کوری چشم بعضیها، مدرس هنوز زنده است. رضاخان همه را میزد. هر کسی را میدید توی گوشش میزد، فحشهای ناموسی میداد. میگفت بروید خانهاش را خراب کنند. فقط جلوی مدرس گاهی کم میآورد. یک وقت هم به مدرس گفت تو از جان من چه میخواهی؟ مدرس گفت میخواهم تو نباشی. چیز دیگری از تو نمیخواهم. فقط میخواهم تو نباشی چون تو ایران را فروختی. تو این انگلیسیها و اربابان خودت را بر ملت حاکم کردهای.
بعد از آن هم که از سال ۱۳۰۵ آمد، با همان حالش، در مجلس آمد و دیگر اقلیتش کرده بودند ولی همچنان نطق میکرد و درباره مسائل مختلف کشور اظهارنظر میکرد. با جزئیات، پیگیری میکرد. هر جا میشد، علیه انگلیسیها و رضاخان موضع میگرفت. حاج آقا نورالله اصفهانی از علما، علیه رضاخان قیام کرد، مدرس از او حمایت و در کنارش ایستاد و سر مسائل مختلف. بعد که دیگر مسلط شدند، در آخرین مجلسی که مدرس در آن بود و دیگر بعد از آن، کلا همه انتخاباتها ۱۰۰ درصد تقلبی و قلابی بود تا زمان انقلاب اسلامی، از ۱۳۰۴، ۵ تا ۱۳۵۷، یعنی بیش از ۵۰ و چند سال، هر مجلسی که زمان شاه بود، کلا قلابی بود. هیچ انتخاباتی نبود. لیست اسم را از دربار میدادند، میگفتند تو نماینده فلان و فلان جا هستی. چیزی به نام مجلس و انتخابات واقعی دیگر نبود. آن آخرین مجلسی که هنوز زمان رضاخان بود، یک اقلیتی، چند نفری، امثال مدرس، بودند، همان را هم تحمل نکرد و دستور داد انتخابات بعدی، حتی یک نفر مثل مدرس، اگر همه به آنها رأی دادند، رأیهایشان را نخوانند و اینها نباید بیایند. همه را ترساندند. رئیس کل شهربانی، سرتیپ درگاهی، ولی به «محمد چاقوکش» مشهور بود، چون رضاخان هر چه لات مثل خودش بود را در رأس مقامات نظامی و پلیس آورده بود. به او دستور داد به خانه مدرس برو، کتکش بزنند، فحشش بدهند، تحقیرش کن و به طرز زننده او را بگیر، با اردنگی بزنید و به منطقه خاف ببرید که در جنوب شرق خراسان، یک منطقه محروم و در بیابانها و کوهستانی بود که هیچکس آنجا نبود. یکی از جاهای بسیار دور و سخت و تنها بود و 9 سال مدرس را آنجا، در یک اتاق کاهگلی، با دو- سه تا مأمور، او را نگه داشتند، بدون اینکه هیچ امکاناتی برای زندگی داشته باشد و هیچکس حق ملاقات با او را نداشت حتی نزدیکترین افراد. مدرس چون زاهد و سادهزیست بود، تسلیم نشد. در تمام این 9 سال، اگر مدرس یک کلمه میگفت چشم، همکاری میکنم، خیلی به او امکانات میدادند. نگفت و بعد از 9 سال که رضاخان هی میگفت این پیر فلان هنوز زنده است و فحش میداد. میگفتند بله هنوز زنده است؟ دو- سه بار دستور داد او را آنجا بکشند. آن پاسبانهایی که آنجا بودند، گفتند ما جرأت نمیکنیم ایشان را بکشیم یک سید، روحانی. مردم همه او را دوست دارند. به اینجا آمده است، کسی او را نمیشناسند. الان همه کسانی که اینجا هستند، با اینکه ارتباطات قطع است، همه عاشق این آدم شدهاند. حتی برای مأمورهایش هم نان، آبدوغ خیار درست میکند، برای مأموران خودش هم درست میکند، میآورد، میدهد بخورند. مأمورها میگویند این مدرس برای ما هم چایی درست میکند میآورد و اصلاً انگار نه انگار که اینجا تبعیدگاه و زندان است. شبها مشغول عبادت است، روزها هم مشغول نوشتن و فکر یا کار میکند. یک باغچهای درست کرده و در بیابان چیزی میکارد، تا ۱۳۱۶ ایشان آنجا بود. رضاخان آنجا دستور میدهد او را به کاشمر ببرند و آنجا او را میکشند همین جایی که الآن مقبره مدرس هست. در ماه رمضان هم بود. به زور دم افطار برای او چایی میریزند که سم داشته و میگویند باید بخوری. به زور میدهند، میخورد. بعد مدرس به مأمورهایی که رضا خان از تهران برای کشتنش فرستاده بود که چندتا مأمور قسیالقلب خائن بودند، برگشت گفت ظاهرً سَم شما اثر نکرد. آنها گفتند رضاخان دستور داده که شما امروز دیگر نباید شب را ببینید. عمامهاش را دور گردنش پیچیدند، از دو طرف کشیدند و او را به شهادت رساندند. با عمامه خودش او را خفه کردند. آنجا میگفتند در همین فاصله، برای مردم مناطق محروم آبانبار ساخته بود. به خانههای اینها میرفت، احوالشان را میپرسید. کل پولی هم که وقتی شهید شد، گفتند کلا سی ریال مانده است. ۱۲ ریال خرج کفن و دفن اوست. بقیهاش را هم گفته است به همین دو، سه نفری که اینجا هستند بدهید و یک قرآن، یک عینک، یک عصا، یک سجاده نماز، یک پیراهن کرباس.
اینجور آدمی میتواند یک نفری، مجلس را جلوی اینها نگه دارد، حتی وقتی اقلیت بود. گفت من یک نفر هستم. یک وقت گفتند ارتشهای بیگانه التیماتوم دادهاند، گفتهاند به ایران حمله میکنیم و آن را میگیریم. باید این قرارداد و اعلامیه را امضا و تسلیم شوید. میآییم و میگیریم. مجلس از ترس داشت رأی میداد. مدرس رفت و گفت: چرا از ترس مرگ میخواهید خودکشی کنید؟ اینها دارند تهدید میکنند الان به ایران حمله میکنیم. خب، حمله کنند، همان کاری را که میخواهند بکنند، شما چرا به دست خودتان میخواهید انجام میدهید؟ بگویید خیلی خب، حمله کن. تو میخواهی ایران را بگیری، چرا ما امضا کنیم، تو بگیری؟ بیا و بگیر. چرا از ترس مرگ خودکشی میکنید؟ یک نفری نگذاشت این قرارداد امضا شود.
امام(ه) خیلی مرید مدرس بود. امام طلبه جوانی بود که از قم به تهران میرفت، موقعی که مدرس میخواست نطق کند، مینشست و به نطقهای مدرس گوش میکرد. مدرس هم به امام که آن موقع طلبه جوانی بود، خیلی ارادت و محبت داشت و میگفته این سید یک کاری میکند. این خیلی جالب است. بعدها که جنگ جهانی دوم شد و انگلیسیها و شوروی و آمریکا دوباره آمدند و ایران را گرفتند و اشغال کردند، چون رضاشاه طرف هیتلر رفته بود. رضا خان، جنگ جهانی. هیتلر (نازیها) داشت برنده میشد. رضاخان آمد ارباب عوض کند. اربابش انگلیسیها بودند. انگلیسها داشتند شکست میخوردند. هیتلر داشت برنده میشد. رضاخان زن و دوتا بچهاش را با هدیه پیش هیتلر فرستاد. فرشی که روی آن صلیب شکسته، علامت نازیها بود، صلیب شکسته آلمانیها، و فرش بافت شده در ایران. زنش و دو بچهاش، یکی از زنهایش را فرستاد، چون رضاخان پنج تا زن و 20- 30تا هم دوست دختر داشت. مجموعاً هر شهری میرفت یکی دوتا داشت. یکی از زنهایش با دوتا بچههایش، اشراف، پیش هیتلر میروند و رضاخان میگوید شما دارید برنده میشوید، اگر به ایران رسیدید، ما با شما مشکلی نداریم، ما در خدمت هستیم. هیتلر هم تشکر میکند و میگوید من خیلی خوشحالم که یک نظامی در ایران حاکم است و مثل ایشان پولدار نیستم که هدیهای اینجوری بدهم. عکس خودش را به عنوان هدیه میدهد. امضا میکند. میگوید یک عکس من با امضای من را به عنوان هدیه به رضا خان بدهید. انگلیسیها میفهمند که او طرف آلمانیها رفته است و آلمانیها را دارند به ایران میآورند. بعد که انگلیس و آمریکا و شوروی، روسیه کمونیستی، حمله کردند و ایران را گرفتند، انگلیسیها رضاخان را برداشتند و به جای او بچهاش آوردند. آن موقع که فضا کمی عوض شد، صحبت محاکمه و چقدر آدم محاکمه شده، آنجا گفتند رضا خان بیش از ۲۰ و چند هزار نفر را، از عشایر مختلف، آدمهای مختلف، کشته است، تا سر کار آمده است. یکیاش هم مدرس بوده است. آنجا چون فضا کمی باز شده بود، بعضی مأمورهای شهربانی را، و یک عدهای را گرفتند که یک دادگاهی تشکیل شد. یک سرپاس مختاری بود که از شکنجهگرهای شهربانی رضاخان بود. خیلیها را کشت. یک پزشک احمدی هم بود که هر کسی را میخواستند بکشند، یک آمپول هوا میزد و خیلیها را اینجوری کشت، از جمله پسر آیتالله خراساتی، صاحب کفایه را که در مشهد بود، سر قضیه مسجد گوهرشاد و کشف حجاب، علیه رضاخان ایستاد. او را هم گرفتند و با آمپول هوا کشتند و شهیدش کردند. خلاصه عدهای آنجا مطرح شدند که در این ماجرا نقش داشتهاند و بعد که رسید، میخواستند همین پایین چندتا از اینها را محاکمه کنند که به مردم بگویند حل شد! دیدند اینها همه میگویند رئیس شهربانی گفته، رئیس شهربانی هم گفت خود رضاخان به من دستور داده است. ایشان دو- سه بار دستور داد ما هم انجام ندادیم. هی کوتاهی کردیم. من را تهدید کرد. رضاخان گفت خودت را اعدام میکنم. باید بروی مدرس را بکشی. لذا ما تقصیری نداشتیم. من سرخود این کار را نکردم. شاه به من دستور داد.
این یک مورد که ببینید، مجلس، همان اولی که مجلس مشروطه بوده است، با همین مجلس، مشروطه را زمین زدند، با مجلسی که محصول مشروطه بود، با همان مجلس، انگلیس را بر ایران حاکم کردند، با همان مجلس، انگلستان رضاخان را سر کار آورد، با همان مجلس، رهبران مشروطه را، از شیخ فضلالله تا مدرس را اینها کشتند و اینجوری مسلط شدند.
یک نمونه دیگر که بخواهم خدمت شما بگویم. مجلس در دورهای بعد، یک وقت دیگر هم که فضا کمی باز و شل شده بود، نیروهای مردمی توانستند در دورهای وارد مجلس بشوند که آنها هم بعد سرکوب شدند و قضیه نهضت نفت. آنجا هم چون کشور دوباره اشغال شده بود، هر وقت کشور را اشغال میکردند، فضا را کمی باز میگذاشتند. یک هرج و مرج و آزادی ظاهری که هر کار میخواهید بکنید، ما کشور را داشته باشیم. عراق را دیدید؟ وقتی عراق را گرفتند، هفت، هشت، ۱۰ سالی ظاهراً آزادی بود. آزادیهایی که زمان صدام نبود. صدام عین رضاخان بود. اینها از او استفاده کردند. بعد که دیدند تاریخ مصرفش تمام شده است، او را برداشتند. بعد هفت، هشت، ۱۰ سالی در عراق ظاهراً آزادی بود. انتخابات، دموکراسی، احزاب، روزنامهها، برای اینکه اشغالگر میخواهد کشور منفجر نشود، یک شبه آزادی باشد، خودشان به جان هم بیفتند. اینها هم هی بمبگذاری، ترور، قحطی، گرسنگی، آب، برق، گرفتاری. تا بعد که خودشان خسته شدند، یک مرتبه یک کودتا، یک سرکوب، چند هزار نفری را بکشند، دیگر به طور کامل، ۱۰۰ سال دیگر، آن کشور را غارت کنند که خب در عراق انقلاب اسلامی و متحدین انقلاب نگذاشت این کار را بکند. در ایران هم از سال ۱۳۲۰ که کشور را در جنگ جهانی دوم گرفتند و پسر رضاخان را سر کار گذاشتند، تا ۱۳۳۲ که ۱۲ سال بعد که کودتای ۲۸ مرداد شد. کودتای اول، انگلیسیها رضاخان را سر کار آوردند. کودتای دوم چرا شد؟ چون کشور اشغال شده بود یک کمی فضا کمی باز شده بود، چون رضاخان خانمها را به زور بیحجاب میکرد. میزد. میکشت. مادر بزرگ من، خدا رحمتش کند، میگفت: ما سالها از خانه بیرون نیامده بودیم. خودمان را در خانه حبس کرده بودیم و خیلیها را کشتند. زدند. لت و پار کردند. سالها همه روحانیت را خلع لباس کردند. گفتند ما اصلاً آخوند نمیخواهیم. همه حوزهها و مدارس علمیه را تعطیل کردند. به مردها هم گفتند زنها باید بیحجاب باشند. به مردها هم گفتند از این کلاهها... جالب است اینقدر احمق بود که این کلاههایی که سربازهای ارتشهای غربی میپوشیدند، به مردها گفت همه باید از این کلاهها سرتان کنید. گفت کشور میخواهد پیشرفت کند. آنجا زنها بیحجاب هستند. باید بیحجاب شوید. از این کلاههای آنها هم بگذارید. میخواهیم پیشرفت کنیم! عزای امام حسین هم ممنوع شد. اول که میخواست بیاید، میخواست فریب بدهد. در هیئت عزاداری میآمد. رضاخان خودش پابرهنه سینه میزد. جلوی هیئت راه میافتاد. بعد که مسلط شد، انگلیسیها. کشف حجاب خانمها، تغییر لباس مردها. همه کارها، خطی بود که انگلیسیها میدادند. رضاخان عمل میکرد. آمدند الفبای ما را تغییر بدهند. خط و الفبایی را که الان دارید، تغییر بدهند، لاتین کنند. کاری که در ترکیه کردند و موفق شدند. اینجا لباسهای ما را کلا تغییر دادند. مبارزه با مذهب. عزای امام حسین، عاشورا، محرم، عزاداری، کلا ممنوع شد. مدتها ممنوع بود. یعنی یواشکی در خانه، در زیرزمین، عده خاصی، یواشکی، روز عاشورا، یک روضهای میخواندند. شب عاشورا، در خیابانهای مشهد و تهران کارناوال شادی راه انداخت! گفت میخواهیم مردم افسرده نشوند. اینقدر گریه نکنند. کارناوال شادی راه انداخت. شب عاشورا رقاصهها و فاحشهها و یک مشت لات و لوت و عرقخور در خیابانها رقصیدند! حرم امام رضا را در مشهد تعطیل کرد. گفت اینجا را به موزه تبدیل میکنیم! هفتهای دو روز، عصرها، دو ساعت، بلیت بخرید، هر کسی میخواهد بیاید معماریهایش را ببیند. یعنی اینجوری آمدند که بعد قیامها شروع شد و قیام مسجد گوهرشاد و مبارزات و مردم و علما و متدینین.
اما یک دوره هم، زمان نهضت نفت، آن هفت، هشت، ۱۰ سالی که کمی هرج و مرج بود و کشور تحت اشغال بود، جریانهای مذهبی و مردمی، بعد از رضاخان، دوباره رشد کردند. آمدند سر کار و اشغالگرها مجبور شدند یک انتخابات تقریباً آزاد برگزار کنند که بگویند ببینید، زمان رضاخان که خودمان او را آورده بودیم اما آزادی نبود. الان ببینید، انتخابات هست. تا انتخابات شد و مجلس را کمی آزاد کردند، مجلس دست نیروهای ملی، مذهبی و مردمی، آیتالله کاشانی، دکتر مصدق و امثال اینها افتاد و یک مرتبه دوباره مجلس، ضد استبداد و ضد استعمار شد و مجلس فشار آورد. آقای کاشانی و اینها، شاه را تحت فشار قرار دادند و او را مجبور کردند مصدق را نخستوزیر کند. یعنی عملاً مجلس و دولت را تا حدودی از رژیم گرفتند و نفت را ملی اعلام کردند. همه انگلیسیها از ایران بیرون ریختند. آنها هم ما را تحریم کردند. همین قضایایی که در هستهای شد، آن موقع سر قضیه نفت شد. بندرها را محاصره کردند. گفتند هیچکس حق ندارد نفت ایران را بخرد. حتی یک کشتی ایتالیایی که آمده بود نفت ببرد انگلیسیها آن را زدند. حالا الان را نگاه نکنید که ما کشتیهای انگلیسی و آمریکایی را میزنیم. یمنیها صبح پا میشوند، کمربندهایشان را میبندند، میگویند کشتی میزنیم و میآیند. روی کشتیها نشستهاند، دارند قلیان میکشند. یک کشتی دیگر را گرفتند مجلسهای عروسی را میروند آنجا میگیرند، چون خیلی شیک است. مثل باشگاه عروسی است. بعد از انقلاب اسلامی این کارها شد. یک کشتی انگلیسی را بگیری، ملوانهای انگلیسی گریه کنند، کوماندوهای آمریکایی شلوارهایشان را خیس کنند، گریه کنند. الان روزی ۱۰ تا موشک به پایگاههای آمریکا و انگلیس و اسرائیل در سوریه، عراق، در لبنان، در غزه و فلسطین میخورد. یک پخ میکردند همه تسلیم میشدند کسی جلوی اینها نمیایستاد. الآن را شما نگاه نکنید این اتفاقاتی که الآن دارد میافتد بیسابقه است. نمیخواهند بگویند ما داریم کشته میدهیم و هیچ غلطی هم نمیتوانیم بکنیم، آن زمانها اینجوری نبود هر کاری میخواستند، میکردند.
یک نمونه هم از آن زمان عرض کنم که آمدند به اسم مجلس، نگذارند نفت ملی شود. وقتی هم نفت را ملی کردند، مثل قراردادهای هستهای، دیدیدآمریکا و انگلیس و فرانسه با ما چه کار کردند؟ هیچ امتیازی به ما ندادند. هر چه امتیاز خواستند گرفتند. هیچ امتیازی هم ندادند. به تعهداتشان هم عمل نکردند. بعد هم ترامپ آن را پاره کرد. شبیه این کارها را زمان نهضت نفت کردند. آن موقع میگفتند: شما مگر میتوانید نفت صادر کنید؟ مگر میتوانید نفت استخراج کنید؟ حالا استخراج کنید، مگر شما پالایش نفت را بلد هستید؟ بعد اصلاً این کار را بکنید، مگر شما نفتکش دارید؟ بعد اصلاً چه کسی از شما نفت میخرد؟ بازار نفت دنیا دست ما است. بعد هم میگفتند اصلاً نفت کثیف است و بو میدهد. شما بیایید آنجا، لباسهایتان کثیف میشود، دستهایتان بو میگیرد، باز باید دستهایتان را بشویید. بگذارید این کارهای کثیف را ما انجام بدهیم. زمان پهلوی، حکومت ایران اصلاً نمیدانست چقدر نفت استخراج و صادر میشود. خبر نداشت. اینها همه دست انگلیسیها و آمریکاییها بود. آنها میگفتند: اینقدر نفت فروختهایم و اینقدر به اینها، نوکرهایشان، پهلوی و عواملشان، میدادند که بخورند و تقریباً چیزی به ملت نمیرسید. همان کاری که الان در عربستان و امارات و قطر و کویت و بحرین میکنند. الان همانجوری هستند. در اسناد لانه جاسوسی، آن موقع میگوید ایران گاو شیرده خوبی است. همین حرفهایی را که برای عربستان گفتند، آن موقع هم ایران، از آنها هم گاوتر بود. بیشتر شیر میداد. این انقلاب اسلامی، امام، معادلات را عوض کرد. مدرسها، کاشانیها، نوابها، شیخ فضلاللهها، آخوند خراساتیها و مصدقها، اینها همه خیلی سالها آمدند، تلاش کردند، شکست خوردند. همه یا شهید شدند یا زندانی یا تبعید یا ترور شدند. این اولین باری بود که در ایران بعد از یکی دو قرن شکست خوردند و الان هم دارند در منطقه شکست میخورند. تا حالا اینجوری نبوده است.
شما میبینید ۲۷,۰۰۰ نفر را که کودک هستند کشتهاند. این نهادهای بینالمللی مزخرفشان، این رسانههای مزخرف، سانسورچی دنیا، این مقامات پلشت و خبیث، حکومتهای جهان که ایستادهاند و نگاه میکنند، این خائنان حکومتهای عربی. تازه برای اولین بار در لاهه مطرح شد، با اینکه همه دارند میبینند در غزه چه کار میکنند. دیدید که آب و برق و هیچ چیز ندارند. از آب دریا برمیدارند. مثلاً شکر در آن میریزند، چه کار میکنند، کمی شیرین میشود، بتوانند بخورند. میگویند ما غذای حیوانات را داریم میخوریم که از گرسنگی نمیریم. همه دنیا دارند اینها را میبینند. قبلاً هم در فلسطین و جاهای دیگر همین کارها میشد منتهی فضای مجازی و ماهواره و تلویزیون نبود کسی نمیدید. قبلاً در همین فلسطین و جنایتهای دیگری که اینها کردهاند. الان همه دنیا دارند میبینند. در ۱۰۰ تا کشور تظاهرات علیه اسرائیل شد. تازه همینهایی که الان حاضر شدهاند، به خاطر فضای سنگین افکار عمومی، اسرائیل را محاکمه کنند، البته ما به همین هم راضی هستیم، چون تا حالا همین کار را هم نکرده بودند. این اولین بار است در دنیا که اسرائیل رسماً محکوم میشود، با اینکه این همه جنایت کرده است. اصلاً با خون متولد شده است، با جنایت. باز دیدید که حاضر نشدند. ترسیدند. در قطعنامه، همین شبه دادگاه، آنجا دیدید که نگفتند اسرائیل نسلکشی کرده است، با اینکه دیدند کرده است. نسلکشی چیست؟ هولوکاست همین است. گفتند امیدواریم اسرائیل تلاش کند که احیاناً نسلکشی نشود! تازه ما، همین حرفها را هم در تمام ۱۰۰ سال گذشته هیچکس نگفته است، از بس فشار سنگین بوده است، مجبور شدهاند همین را هم بگویند. آخرش هم نگفتند آتشبس کنند، جنگ را تمام کنند. میترسند. برای این که میدانند تمام این قوانین بینالمللی، بازی و دروغ است. سازمان ملل دروغ است، دادگاه لاهه دروغ است. سازمان حقوق بشر، سازمان انرژی اتمی، سازمان دفاع از حقوق زن، دفاع از کودکان، دفاع از خانواده، همهاش بازی و دروغ است، وگرنه، تمام کسانی که دارند این جنایتها را میکنند، خود اینها هستند. سازمان انرژی هستهای که نگذاریم بمب اتمی بیاید. همان موقع، این کاری که در هستهای کردند، همان موقع در قضیه نفت، آمدند به زبان خوش، از همین مصدق و مجلس و کاشانی قرارداد امضا بگیرند که خودتان به زبان خوش، با قرارداد، بدهید ما ببریم. اگر نه بعداً با کودتا و به زور همین کار را کردند. بانک جهانی بینالملل که برای آمریکا و دست صهیونیستها است، پیشنهادی داد به عنوان این که ما بیطرف هستیم. ما نه با انگلیسی هستیم، نه با ایرانی. بیطرف هستیم، میخواهیم شما را آشتی بدهیم، ارائه داد، شبیه چیزهای هستهای است که در دی ۱۳۳۰ است، یعنی یک سال و نیم مانده به کودتا، ارائه شد. در این مدت، یک سال و نیم، اینها حداقل یکی دو سال تلاش کردند نفت را برای انگلیس و آمریکا نگه دارند، ولو اسم ایران هم در آن باشد ولی با قوانین، به دست خودمان، ولی کاشانی و مصدق نداشتند. آنها میخواستند به زور عمل کنند. نواب صفوی، فدائیان اسلام، گفت اگر زور است، این طرف هم ما زور داریم. دوتا نخستوزیر و وزیر دربار پهلوی را زدند و همین باعث شد نفت ملی شود. این هم جالب است. همه پشت یک قرآن امضا کردند. هم جبهه ملیها، نمایندگان مصدق، هم گروههای مختلف، احزاب مختلف، ملی و مذهبی و بین مذهبی، همه امضا کردند که مانع اصلی جلوی ملی شدن نفت، حسنعلی منصور و کی و کی هست و اگر اینها را از سر راه برندارید، اینها اعدام نشوند، نفت ملی نمیشود و ایران همچنان تحت غارت استعمار میماند که آنجا فدائیان اسلام، نواب صفوی، به منصور اعلام کرد و به آن یکی دیگر میگوید از سر راه ملت کنار بروید. شما میخواهید ایران را نوکر انگلستان کنید. دارید نفت این ملت را به آنها میدهید. اگر نروید، ما شما را میزنیم و زدند. همین دو عملیات باعث شد نفت ملی شود. حالا که ملی شده است، آمدهاند از طریق دیپلماسی و بانک جهانی و قرارداد، به دست مجلس، علیه خودمان امضا بگیرند. در دی ۱۳۳۰، نمایندگان بانک، بینالملل "پرودم" و "ریبر"، به تهران آمدند. گفتند ما از طرف بانک جهانی آمدهایم و آمریکا هم که بیطرف است، نه با شما است، نه با انگلیس، میخواهد بین شما صلح برقرار کند. همان آمریکایی که یک سال بعد در ایران کودتا و کل ایران را گرفت. مذاکره کنید. رئیس اداره وام بانک بینالملل و مشاور بانک در امور نفت میآید. اینها جزو حقوقبگیرهای کمپانیهای نفتی آمریکا بودند. خودشان حقوقبگیر آنها بودند. سابقه طولانی در صنعت نفت آمریکا داشتند. از ۱۹۰۵، شرکت نفت تگزاس، پنج سال قبل از جنگ جهانی دوم، رئیس این شرکت بودند. یعنی خود اینها نوکرهای نفتی، کمپانیهای صهیونیستی نفتی، یهود، در آمریکا بودند. حالا اینها به عنوان نماینده بانک جهانی آمدهاند که ما بیطرف هستیم. میخواهیم بین ایران، دولت مصدق و مجلس، کاشانی و اینها، با انگلیسیها یک قرارداد عادلانه ببندیم. خواهش میکنم دقت کنید که چرا این را رد کردند. ببینید چهجوری کلاه برمیدارند. همین الان، ۱۰، ۲۰ سال دیگر، دوباره مواظب باشید کلاه شماها را اینطوری برندارند. در هستهای همین کار را میکردند و کردند. ۷۰ سال پیش در قضیه نفت همین کارها را کردند. ظاهرشان میگوید قانون، دموکراسی، پارلمان، گفتگو، مذاکره، جنتلمن، دیپلماسی! میگوید به دست خودت، هر چه ما میخواهیم، بده و امضا کن. اگر نه، بعد ما میزنیم، کودتا و جنگ میکنیم، ترور میکنیم. قاسم سلیمانی را میزنیم. اینها اینجوری هستند. میگوید نمایندگان بانک، نامه گارمر، معاون بانک جهانی را به مصدق تسلیم کردند. گفتند این نامه از طرف بانک جهانی و آمریکا است. ما بیطرف هستیم و میخواهیم بین شما مصالحه شود و به نخستوزیر، مصدق دادند. مصدق جوابش را داد. آن فرد به ایران جواب داد نوشت که ما نمیخواهیم صنعت نفت ایران را بطور دائم تحت کنترل خودمان بگیریم. ما میخواهیم دعوای شما با هم حل شود و در این میان، تنها سود بانک جهانی، بانک بینالملل، در نفت ایران این است که از ضرر اقتصادی جلوگیری کند، ضرر اقتصادی که اگر نفت ایران قطع شود اتفاق میافتد و ما آمدهایم اختلافات شما را حل کنیم، در حالی که خودشان با انگلیسیها، پشت پرده، داشتند کودتا را تدارک میدیدند. بانک وظیفه ندارد درباره این اختلافات قضاوت یا حکمیت کند. ما فقط پیشنهاد میدهیم. این هم میگوید که بعداً مسئولیتی را نپذیرید، میگوید ما فقط پیشنهاد میدهیم ولی هر چه میگوییم، شما باید به حرف کنید تا یک راهحل کلی پیدا کنیم. ما میخواهیم یک ترتیب موقت بدهیم که نفت ایران قطع نشود. یعنی ما به فکر این هستیم نفت شما به ما برسد. قطع نشود. به فکر شما نیستیم. بدون اینکه ضرری به انگلیسیها و ایرانیها وارد شود، جریان نفت مثل گذشته ادامه پیدا کند.
پیشنهادهای آن: یک) صنعت نفت تحت مدیریت هیئت بیطرف باشد. حالا هیئت بیطرف چه کسی است؟ همین کار را در مذاکرات هستهای هم با ما کردند که رهبری آخرش جلویشان ایستاد. یک هیئت بیطرف، صنعت نفت ایران را کنترل کند. بعد میگوید: آن هیئت بیطرف را بانک (ما) انتخاب میکنیم. ما میگوییم چه کسانی بیطرف هستند؟ همان آمریکاییها، کمپانیهای نفتی که در ایران کودتا کردند. ما باید اختیار داشته باشیم، یعنی بانک، همه کارمندان را برای اداره درست عملیات صنعت نفت، تشخیص بدهیم. هر که را ما تشخیص بدهیم استخدام و شود و هر که را تشخیص بدهیم معاف، یعنی اخراج، شود. استعفا بدهد. البته سیاست بانک جهانی، بانک بینالملل آمریکا، این است که کاملا بیطرفی را رعایت کنند. ما در عزل و نصبها رعایت میکنیم ولی باید اجازه داشته باشیم هر تعداد کارمند غیر ایرانی که تشخیص میدهیم استخدام کنیم. یعنی همه کارمندان آمریکایی، انگلیسی، هلندی، فرانسوی را به اینجا بیاوریم. به این ترتیب، هیئت مدیره و کارمندان فقط در برابر ما، یعنی بانک، مسئول هستند، نه در برابر ایران. یعنی میگوید خودتان بردارید و توی سر خودتان بزنید. اینجوری دارد قشنگ میگوید! دوم) باید به ما، به بانک، اختیارات کامل بدهید برای اجرای هر نوع اداره عملیات نفت که ما صلاح میدانیم.
سوم) خدمات ما و پیشنهاد ما و ترتیبات موقت، البته موقت است، هیچ لطمهای به ایران و انگلستان نمیزند. بانک تعهد میکند تا وقتی درآمدها کافی نشود، مخارجش را از طریق نفت ایران تأمین کند. یعنی در روز روشن در چشمانت نگاه میکنند و با وقاحت به تو میگوید که باید بردهی ما باشی. بعد میگویی نه. میگوید این تروریست است. اینها وحشی هستند و متمدن نیستند. بانک قراردادی برای صدور نفت و فروش آن، از طریق توزیع مستقر و موجود که کارشناسهایش صلاح بدانند، اقدام میکند.
چهارم) بند بعدی، وجوه حاصل از فروش نفت، بعد از این که ما همه هزینههایمان را برداشتیم، به این شکل تقسیم میکنیم. یک قسمت به ایران و بقیه بطور امانت پیش ما (بانک) میماند و سهم انگلیس هم باید با مذاکرات کارشناسی تعیین شود. یعنی الان نمیگوید انگلیس یک سهم، ایران یک سهم. میگوید: شما که یک سهم هستید، ایران. این که روشن است. ما هم که هزینههایمان را خودمان از نفت برمیداریم. چون انگلستان نفت را اینجا کشف کرده است، باید کارشناسی کنیم. سهم انگلیس خیلی بیشتر از شما میشود، آن وقت، بعداً تعیین میکنیم.
مصدق با مجلس و کاشانی جواب میدهند که شما (بانک) از طرف کدام دولت دارید با ما حرف میزنید؟ از طرف دولت آمریکا دارید حرف میزنید یا از طرف یک نهاد حقوقی؟ اگر کاری میکنید، باید مشخصاً بگویید چه خدمتی به ایران میکنید؟ خدماتتان باید مشخص شود و حقالزحمهتان باید منصفانه داده شود ولی ایران هیچ تعهدی غیر از حقالزحمه به این بانک و به شما نخواهد داد. مشخص شود حقالزحمه شما چقدر است؟ دارید کاری میکنید، میخواهید آشتی بدهید و یک مسئله حقوقی را حل کنید. حق دارید حقالزحمهتان را بگیرید اما این بقیه تعهدات چیست؟ بعد مینویسند این بندهایی که نوشتید، کارشناس تعیین کند، اینجوری باشد، تا این مدت باشد، تا هزینهها چه کار بشود، اینها همه حرفهای کلی و حرف مفت است. یعنی فردا ما نمیتوانیم بر اساس اینها یقه شما را بگیریم و محاکمه کنیم، چون شما میگویید علیالحساب بوده است. محاسباتش هنوز انجام نشده است. کارشناسان اینجوری هستند. بیطرفی. این کلمات که مشکل حقوقی را حل نمیکنند. چرا پیشنهاد بانک بینالمللی را قبول نمیکنیم؟ چون اولاً میگویید کارشناسان خارجی بیایند نظر بدهند. این کارشناسان چه کسانی هستند؟ بر چه اساسی نظر میدهند؟ اگر کارشناسهای آمریکایی، انگلیسی یا کسانی بودند، آمدند به نفع شما، یک نظر غیر منصفانه دادند، چی؟ یعنی چه؟ کدام کارشناسان؟ چه کسی اینها را انتخاب میکند؟ به چه کسی پاسخگو هستند؟ بعد شما در دوتا بند آن جا را باز گذاشتهاید تا دوباره کل انگلیسیها به ایران برگردند و همه نفت ایران را به عنوان کارشناس، تحت کنترل، دوباره بگیرند. سوم این که در طرز اداره موقت منابع نفتی، شما خودتان چه مسئولیتهایی دارید که مشخصاً باید جواب بدهید. آیا حق خلع ید ایران از نفت را دارید؟ این را هم مشخص نکردهاید. آیا سهم انگلستان به اندازه سهم ایران باید باشد؟ به چه دلیلی؟ آنها که میگویند خیلی بیشتر باید باشد! راجع به قیمت نفت خام که میخواهید حق خودتان را از آن بردارید، شما میگویید اگر قیمت هر بشکه نفت خام در خلیج فارس که ۱.۷۵ صدم دلار است، ۵۸ سنت برای خریدار کل، ۳۰ سنت برای هزینه تولید نفت خام، ۳۷ سنت به عنوان سپرده پیش بانک، تا بعداً رفع اختلافات بشود، بماند و فقط ۵۰ سنت، اگر تازه به ایران بدهید. ۵۰ سنت را در اقساط مختلف، میگویید میدهید ولی آن هم هیچ ضمانتی ندارد که به ما (به ایران) میدهید یا نمیدهید. راجع به قیمت نفت تصفیهشده، شما گفتهاید که هر بشکه آن موقع نزدیک دو دلار است. ۵۰ سنت، چقدر است؟ سه سنت، امکانات بیشترش باز برای انگلیس و برای بانک جهانی و برای آمریکا است. خلاصه الان موارد مختلف است. میگوید ما نمیتوانیم سر این قرارداد با شما توافق کنیم، چون هم طبق این قرارداد، دوباره کارشناسهای انگلیسی به ایران برمیگردند و دوم این که شما اینجا اصلاً تضمین نکردهاید نفت ایران ملی شده است. نفت باید ملی شده باشد. ما نفت را ملی اعلام کردهایم. شما دوباره اصلاً مسکوت گذاشتهاید. دوباره به خانه اول برگشتهایم.
ایران اعلام کرد که ما کارشناسان انگلیسی را حاضر هستیم نگه داریم به شرط این که مدیر و رئیسشان ایرانی باشد. بله بعضی ازکارها را شما بلد هستید ما بلد نیستیم. متخصصین شما را ما استخدام میکنیم. نه این که شما آنجا رئیس باشید ما را استخدام کنید! آنها گفتند نه شرکت نفت انگلیس به کسی اجازه نمیدهد، شما نه بلد هستید نه عرضه دارید، بعد هم ما هیچ جا زیر نظر شما نمیرویم. موضوع اشتغال کارشناسان انگلیسی در صنعت نفت جنوب به دنبال پیشنهاد بانک بینالمللی چی شد و یک مانع بود. میدانید اینجا در همین آبادان و مناطقی که برای چند هزار کارشناسان انگلیسی و اروپایی و آمریکایی ساخته بودند و تابلو زده بودند که ورود ایرانی و سگ ممنوع! حالا خودشان سگ و سگباز هستند سگهای ایرانی را هم قبول ندارند سگها باید خارجی باشند. ورود ایرانی و سگ ممنوع! کارشناسان انگلیسی و اروپایی را تند تند استخدام میکردند بهترین خانهها و امکانات را در ایران کنار پالایشگاه به آنها میدادند. کارگران ایرانی حتی نیمه متخصص ایرانی که از سطح متوسط نمیگذاشتند کسی بالا بیاید که چیزی را یاد بگیرد. اینها برایشان یا سوله میساختند یا خیمه و چادر که در بیابان باشند و کارهای حمالی و کارهای سخت را هم کارگرهای ایرانی انجام میدادند ولی هیچ جا هیچ مسئولیتی را به ایرانیها نمیدادند برای این که شما هیچ جا اصلاً نباید بفهمید که چطوری هست!
ایران به کارمندان و کارگران جنوب پیام داد. گفت شما کارتان را ادامه بدهید. انگلیسیها هم میتوانند بمانند، ولی با روش جدید. دولت ایران نمیخواهد حتی یک روز صنعت نفت تعطیل شود. ما حاضر هستیم از کارشناسان خارجی و حتی انگلیسی استفاده کنیم که صنعت نفت ایران را اداره کند و حقالزحمه خود را بطور کامل بگیرند، اما قراردادهایی که با شرکت سابق نفت، نفت انگلیس بود، آن مقدارش که عادلانه است، محفوظ است. آن مقدارش که عادلانه نیست، باید تغییر کند. بعد هم باید به کارگرهای ایرانی کمی بیشتر حقوق بدهید. به ایرانیها کف حقوق را میدهید و برای کارمندان اروپایی و انگلیسی و خارجی، بالاترین حقوق را میدهید. فاصله حقوقها، فاصلههای نجومی است. برای چی؟ در صورتی که همه کارها و حمّالی و زحمت آن را ایرانیها انجام میدهند. بعد هم، باید چندتا مهندسهای ایرانی را هم بپذیرید که بیایند کنار شما، در اتاق فرمان پالایشگاه یاد بگیرند. انگلستان اعلام کرد به هیچ وجه اجازه نمیدهیم یک ایرانی یا عرب یا هیچکس بالا بیاید. شما حداکثر شغلی که میتوانید داشته باشید، مثلاً سرکارگر یک بخشی باشید. امکان ندارد که ما اجازه بدهیم حتی یک ایرانی بیاید، مثلاً در اتاق فرمان پالایشگاه، ببیند چهجوری است و یاد بگیرد. این موضوع را به اطلاع شاه میرسانیم. شاه و وزیر دربار، شخصاً به سفیر انگلیس هدیه کنند. ما با دولت، ما با مصدق و کاشانی و مجلس کاری نداریم. طرف ما، شاه و وزیر دربار است. اگر شما با ما همکاری کردید، کردید، وگرنه رئیس ایران شاه است ما هرچه بگوییم شاه حرف ما را قبول دارد. او با ما است. اینها از این به بعد شروع کردند. غرامتی را که تا حالا صدمه زدهاید، باید بدهید. آنها گفتند شما باید غرامت بدهید. ما اینجا را راهانداختهایم. شما یک مدتی نگذاشتید بیاییم. ما خسارت دیدهایم. باید اینقدر خسارت بدهید. آنها گفتند ما بعداً خودمان خسارت را حساب میکنیم میگوییم ایران چقدر باید خسارت بدهد که آن موقع اینها قبول نکردند. بعد از یک سال که کودتا کردند و تمام شد و ایران را گرفتند و آمریکاییها و انگلیسیها نواب صفوی را اعدام کردند و مصدق و کاشانی را خانهنشین کردند و کشور را گرفتند. دوباره قراردادهای نفتی. آن وقت آنجا معلوم شد که اصلاً در تمام این مدت مذاکرات، آمریکا و انگلیس داشتند برنامه کودتا را میچیدند! هم مذاکره میکردند، از آن طرف هم کودتا را تدارک میدیدند و آن خسارتی که گفته بودند میگیریم، آن خسارت چندین برابر کل پولهایی بوده است که تا آن موقع برده بودند. یعنی یک بندی در قرارداد میگذارند که خسارت بعداً محاسبه خواهد شد همین! کاشانی و مصدق گفتند چه کسی محاسبه میکند؟ بر چه اساسی؟ چقدر است؟ چرا اصلاً؟ گفتند نه، اینها کار کارشناسی و تخصصی است. باید نصف بهای نفت خریداری را غرامت بدهید. باید با متخصصین خارجی که ما میگوییم، قرارداد ببندید. نفت را باید آنها اداره کنند و از این قبیل. حالا اینها چه کسانی هستند؟ به کمپانیهای سرمایهداری و آدمهای حکومت در ردههای بالای سازمان سیا و حکومتهای آنها وصل هستند.
هشتگهای موضوعی