شبکه چهار - 24 فروردین 1403

به چه و که بخندیم؟ (1) ( "طنز" در "هنر اسلامی" ؛ نسبت نقد، تخیل و اخلاق)

سالروز "هنر اسلامی" / طنز، "هوش شیرین" و "تلخی خلاق" / 1402

بسم‌الله الرحمن الرحیم

خدمت خواهران و برادران عزیز سلام عرض می کنم و توفیقی است که خدمت شما برسیم و راجع به یکی از مسائلی که مفهوماً و مصداقاً هم مورد سوء فهم قرار داشته و هم مورد سوء تفاهم و هم مورد سوء استفاده و البته در هر سه مورد وجه درستی هم داشته یا می­تواند داشته باشد.

ما در این تقریباً 100 سال اخیر در عرصه های رسانه و هنر، به تبع عرصه های دیگری، جزو عقب مانده ها قرار گرفتیم و توی سری خوردیم و هنر غالباً در استخدام دشمنان حق و دشمنان دین قرار گرفته بود بخصوص ما از مشروطه به بعد ترسیدیم صورت مسئله را پاک کردیم و توی لاک خودمان رفتیم با این احساس که این عرصه در تصرف جبهه مقابل یا جبهه های متعددی است که ما را مبنائاً قبول ندارند. سینما، رمان، کاریکاتور و بحث طنز. طنز و هجو و هجو بد و هجو خوب، اینها را واگذار کردیم. در حالی که اولین طنزپردازان بزرگ تاریخ ایران، متفکران بزرگ اسلامی بودند. طنزهای سعدی، مولوی، سنایی، فردوسی، و دیگران در اوج تکنیک هنری و فنی و کاملاً طنز و اسلامی. یعنی نه طنز غیر اخلاقی و ضد اخلاقی و نه طنز توهین به اشخاص حقیقی. شخص بماهو شخص. بلکه کاملاً جهت گیری های محتوایی بود. باسواد بودند، چندبُعدی بودند و معمولاً هم متعهدانه بحث می کردند. گاهی هم الفاظی رکیک به نظر می آیند و حتی گاهی رکیک هستند. شما می بینید معلمان بزرگ اخلاق و تعلیم و تربیت که چیزهای بسیاری به ما می آموزند و می آموختند و به تاریخ ادبیات و فرهنگ ما از این کلمات هم استفاده میکنند یعنی از نمونه هایی که الآن در ذهن بنده هست و شما هم بعضی هایش را می دانید کلماتی که مولوی به کار می برد کلماتی که گاهی سعدی به کار برده است، کلماتی دوپهلویی که حافظ به کار می برده، حتی سنایی غزنوی و دیگران. ولی می بینیم که درست هدف گیری کرده اند. حالا این که حکم شرعی یا اخلاقی این کلمه، این قصیه یا این طنز چیست آن بحث دیگری است اما آن مقام بحث فقهی و علم اخلاق است که ذره بین می اندازیم و معمولاً طبیعتاً در لسان رهبران دین به کار نرفته اما هدف، همان هدف است یعنی واقعاً افرادی را مسخره می کردند که شایسته مسخره شدن هستند. مسخره کردن در همه آداب و عقاید و دیدگاه ها بوده و هست. مسئله این است که چه چیزی را دارید مسخره می کنید؟ طنز؟ کمدی؟ لطیفه؟ لطایف الطوائف، اینها همیشه هست و بوده، اما چه چیزی را مسخره می کنید؟ چه کسی را مسخره می کنید؟ چرا مسخره می کنید و چطوری مسخره می کنید؟ این سه – چهار سوال است که مرز بین هجو و طنز و لطیفه گویی و مسخره کردن درست و غلط روشن می شود. شما قرآن را ملاحظه بفرمایید از یک طرف حساس است راجع به حریم شخصیتی انسانها «ویلٌ لکلَ همزه لمزه» وای بر هر عیب جوی طعنه زننده، اینهایی که می گردند عیب ها و ضعف های آدم ها را می بینند و شروع می کنند به دست انداختن و مسخره کردن. وای بر کسانی که انسانها و دیگران را مسخره می کنند. مثل مگس می گردند و زخم و عفونت و مدفوع پیدا می کنند روی آن می نشینند. قرآن می فرماید وای بر شما. «لاتسخر قومٌ قوماً» هیچ قومیت و مردمی حق ندارند هیچ مردم دیگری را مسخره کنند. مسخره کردن یک نژاد، یک قومیت، مسخره کردن جنسیت. مثلاً مردها یا زن ها را مسخره کنید، مسخره کردن رنگ پوست، مسخره کردن قد کوته یا بلند. مثلاً با یک کسی مخالف هستیم دماغ او کج است دماغ او را دست بیندازید. با دماغ او کاری نداریم با خودش کار داریم. چون دماغش که کار خودش نیست. دارید یک کس دیگری را مسخره می کنید ولی به نام این! آن کاری که خودش کرده چیست؟ از یک طرف مقدس ترین نقطه در زمین کعبه است. بزرگترین گناه اهانت به کعبه است. اما حیثیت و کرامت یک انسان، حرمت و ارزش و آبروی یک آدم، از ارزش کعبه بالاتر است. چقدر ما در بحث های اخلاقی، آیات، روایات، رهبران و بزرگان ما توصیه کردند که توهین به افراد، تحقیر آن ها، مسخره کردن، خط قرمز است. غیبت یعنی ترور شخصیت یک انسانی که نیست تا از خودش دفاع کند. در غیاب غیبت، یعنی در غیاب یک انسان علیه او حرف زدن و کسی از او دفاع نمی کند. قرآن می گود مرده خوری! مرده خور هم بی شخصیت است و هم شجاع نیست و به جان یک لاشه افتاده است! انسانی که نیست تا از خودش دفاع کند. قرآن می فرماید به چه حقی به او اتهام می زنی و مسخره اش می کنی؟ بعد می گوید آن کسی که گوش می کند مثل آن کسی است که دارد می گوید چون همکاری شما دوتاست باعث می شود که این پروژه پیش برود. اگر شما بلند شوی و گوش نکنی دلیلی ندارد او علیه یک انسان دیگری حرف بزند. بنابراین شخصیت و کرامت انسان خیلی در قرآن و حدیث بحث شده است از حرمت شان و مسخره کردن افراد حرام است پشت سر افراد حرف زدن را قرآن خیلی گارد و موضع بسته و جدی می گیرد. تهمت زدن، افتراء، حتی سوء ظن به افراد، یک چیزی دیدی ولی این حرف یا این کار دوپهلو است قران می فرماید اگر تفسیر بد را در مورد او بکنید مومن نیستید باید تفسیر خوب را بکنید و بگویید حتماً منظور او این بوده است. خب از یک طرف منظور این هاست.

از طرف دیگر، قرآن 3- 4 بار به افرادی می گوید الاغ، می گوید سگ! جالب است که خطاب بیشتر آن هم به دانشمندان است. دوستان مستحضر هستند من میخواهم یک وجه قرآنی برای آن بیاورم برای این که یکی به بلعم باعورا که عالم دینی مستجاب الدعوه بود از اوج عرفان سقوط کرد و پایین آمد که قرآن می گوید «اخلد الی الارض» برای همیشه به زمین چسبید. فکر کرد که اینجا جایی است که ارزش هدف گیری دارد اینجا را هدف گرفت و سقوط کرد. افراد را تشبیه می کند به سگی که در هرحالت زبانش بیرون افتاده و مدام له له می زند. تشبیه کرد به الاغی که بار آن کتاب است. اینها هم طنز و نقد است. یعنی خود خدای متعال طنز و نقد که البته توهین هم هست ولی توهینی که مشروع است و درست است. به عالم دین یا به یک دانشمندی می گوید تو مثل یک عالمی هستی که کتاب بار توست! باسوادی ولی سوادت جدا از خودت هست اینها را داری حمل می کنی. تو حافظه­ای، یک هارد و حافظه­ای. بار کتاب داری. حقیقت این معارف را تو نفهمیدی. یک کسانی که خیلی سروصدا می کنند و خیلی گردن کلفتی میکنند می فرماید حواستان هست که «إن اکرالاصوات لصوت الحمیر؟» می دانید که صدای الاغ از شماها بلند است خیلی صدایت را بلندتر نکن آن وقت صدای الاغ از تو بلندتر است و بدترین صدا هم هست برای شماها. عرفا با صدای الاغ هم عشق می کنند ولی همه که عارف نیستند. تعبیر سگ به کار می برد. تعبیر الاغ به کار می برد. در روایات اهل بیت(ع) هم ما تعبیر طنزآلود کم نداریم. کسانی را با این که قرآن می گوید مسخره کردن آدم ها حرام است خودشان هم می گویند و به هیچ وجه هم اجازه نمی دادند کسی در حضور آنها کسی را مسخره کند. بخاطر قومیت و زبان و رنگ و قدش، فقر و ثروتش، بخاطر جنسیت و بخاطر دیدگاه های معمولی. اما در عین حال می فرمودند که کفر و ظلم را مسخره کنید. هیبت اینها را بشکنید. و خودشان از این تعابیر به کار بردند. شعر و مسئله طنز اثر دارد. مثلاً عبید زاکانی. شاعر قزوینی برای قرن 7 و 8. خب ایشان حالا موش و گربه اش را دیدید؟ آنجا مودبانه هم هست ولی شعرهایی دارد طنزهایی است که خیلی دقیق است و خیلی زیبا و درست است ولی کلمات چیز هم توی آن دارد. ولی همین عُبید آدم ملایی بوده، آدم بی سواد الکی خوش که به این و آن فحاشی کند و هرچه به دهانش و قلمش بیاید نبوده است. عبید را معمولاً به این چیزها می شناسند و دستگاه های حکومتی هم می دانستند که ارزش او زیاد است و این شعرهایش که بیرون می آید بخشی از افکار عمومی را هرجا بخواهد با خودش می برد. و لذا این آدم خط و ادب و فن دبیری و چندین علم و دانش را عبید مسلط بود. یک آدم الکی خوشی نبود که همینطوری یک قلمی دستش بگیرد و چرت و پرت بگوید و چندین دانش از دانش های زمان و زبان و ادب عربی و فارسی را ایشان می دانست.

حالا جالب است که ما در ادبیات خودمان در همه قالب ها طنز داریم. حتی غزل. غزل طنز خیلی جالب است. قطعه های مهم شعر فارسی برای مطایبه، گاهی برای تمسخر، نیشخند زدن. غالباً می خواستند ریاکاران را افشا کنند یا صاحبان قدرت را و حکومت ها و دربارهای فاسد را افشا کنند. با لبخند زخم بزن! خنده تلخ! طنز انتقادی یعنی من نمی خواهم به تو بهانه بدهم بلکه دارم با تو شوخی می کنم ولی با شوخی پدرت را درمی آورم این خنجر شوخی است ولی تا دسته این خنجر را فرو می کنم نه با عصبانیت، بلکه می خواهم یک کاری کنم که تو عصبانی بشوی. من با لبخند تو راعصبانی می کنم. با انواع و اقسام شعرهای تازه ای که با مطایبه، با هزل ابداع می شد و افراد مختلفی هم هستند. سوزنی، سمرقندی و عبید و دیگران، صاحب لطائف الطوائف و دیگران، اگر نگاه کنید به نظرم 90 درصد لطایف­شان همین الان هم لطیفه است. حالا بعضی لطیفه ها هست که دیگر لطیفه نیست همین الان هم به لحاظ تاریخی نه، به لجاظ جغرافیایی همینطور است یک جوک هایی هست که همه جای دنیا می خندند مخصوصاً این جوک های جنسی یا جوک های قومیتی که یک شهر یا یک قوم یک شهر یا قومی را مسخره می کند. این همه جا هست. جوک های خوبی هم هست جوک های اخلاقی، لطیفه های اخلاقی، طنز اخلاقی، آن هم همه جای دنیا تعجب می کنند و می خندند. یک لطیفه هایی هم هست که وقتی برای یک کسان دیگری تعریف می کنید نمی فهمند که تو لطیفه گفتی باید به آن ها بگویی این لطیفه بود بخند! یعنی باید به او اطلاع بدهی که این لطیفه بود. از این موارد هم ما در تاریخ طنزمان داریم ولی غالباً طنزها زنده اند. کمتر بین طنزنویسان بزرگ بوده اند که اغلب اینها فقیه بودند اخلاقی بودند مفسر بود و در عین حال ادیب بود و در عین حال طنز می گفت و می نویشت. بیشتر هم در شکل شعر بود. ما شعر طنزمان خیلی بیشتر از نثر طنز است. چون خودش تلطیف می کند خود شعر از نثر لطیف تر است تلطیف می کند اگر محتوایش اینطور باشد هم همینطور.

طنز اسلامی از دور می گوید که آنجا خطاست، آنجا عیب است. آنجا یک پدیده اخلاقی است که غیر اخلاقی است. این حرف را باید مسخره کنند، این کار و این جریان باید مسخره بشود چون مسخره هست. چیزی که مسخره است باید مسخره اش کنیم. چیزی که مسخره نیست نباید مسخره کنیم. خب در صدر اسلام هم آن جبهه آن طرف، بنی امیه و بنی عباس قبل از آن مشرکین، طناز داشتند و می نشستند شعرهای طنز مسخره، هجویه، توهین، فحش، در قالب ادبی خیلی قوی، تکنیک هنری آن خیلی قوی بود محتوای آن کثیف بود. این طرف هم در مقابل آن ها، پیامبر و اهل بیت و جبهه حق شاعرانی داشتند که اینها هم شعر حماسی می گفتند و هم شعر طنز می گفتند. آن طرف را دست می انداختند.

داشتم بحث عید را می کردم. نمی دانم دوستان «موش و گربه» را دیدند یا نه؟ نزدیک صد بیت است داستان یک گربه فریبکاری است که از کرمان آمده، ریاکار و مزوّر است. ایشان یک گریه فریبکار کرمانی را می گوید که یک گربه مزوری است که قبلاً غلط هایی کرده ولی می گوید من توبه کردم و دیگر گربه خوبی هستم و یکی یکی موش ها را می خورد! و بعد هم جنگ موش ها و گربه ها راه می افتد. موش ها ظاهراً پیروز می شوند ولی باز با همین کلاهبرداری ها دوباره گربه ها برنده می شوند. در قالب همین موش و گربه، بیش از صد انتقاد کرده، طنز نقد هم مسائل اجتماعی و هم سیاسی کرده است. چندتا رباعی در این باب دارد و آن فالنامه وحوش و طیور را دارد که 60تا رباعی، باز طنزهای قشنگی آنجا هست. علاوه بر آن، باز شعرهایی دارد که فقط اینطوری نیستند که ژورنالیست های بی سواد و فحاش باشند. نزدیک 3 هزار بیت شعر است چه قصیده، چه ترکیب بند، ترجیع بند، غزل دارد، قطعه دارد، رباعی دارد و یک مثنوی طولانی هم بحث عشاق دارد. یا صاحب لطائف الطوائف که شاید از مهمترین طنزهای مفصل قدیمی است که در ادبیات فارسی مانده برای فخرالدین علی صفی. این یک بُعد.

یک بُعد از این طرف که حکومت های فاسد و یا خود شاعران و هنرمندان فاسد این ها کسانی هستند که بو می کشند که کجا به نفع شان است؟ یعنی ممکن است امروز علیه شما طنز بگویند فردا به نفع شما و علیه آن طرف طنز بگویند. قرآن کریم هم دیدید که چه تعبیری می کند راجع به این تیپ های هنرمند اینطوری. می فرماید که شاعر سمبل همه هنرمندان است، چون ریشه همه هنرها شعر است. یعنی هر هنرمندی در هر رشته دارد در همان موضوع شاعرانه به یک مسئله ای نگاه می کند. یعنی خطاط شاعر است دارد شاعرانه به خط نگاه می کند. فیلمساز و کارگردان، رمان نویس، نقاش، هر کس هر کار هنری می کند این در واقع مرکزش یک روح شاعرانه است. شاعر هرچه را می بیند یک چیزی پشت آن می بیند بقیه نمی بینند. طنزنویس کسی است که هرچه جلوی او بگذارید 5تا چیز می بیند نه یک چیز.

از یک طرف، افراد همین طنز را برای پول به کار بردند. شما دیدید بعضی از سلبریتی ها – برای الآن نیست همیشه همینطور بوده است – ما شاعرانی داشتیم که بهترین شعرها را برای پیامبر و برای غدیر گفتند همان ها بعد از یک مدت که یک چیزهایی می خواستند به آن نرسیدند یا دلایل دیگری. علیه خدا و پیامبر شعر گفتند و همه انبیاء را مسخره کردند. یعنی نگاه می کند که الآن با چه چیزی لج است؟ با چه کسی لج است؟ نان آن کجاست؟ اصلاً مسئله­شان حقیقت نیست که این حرف درست بود یا غلط بود؟ قرآن راجع بهاین تیپ ها می فرماید که این شاعر و هنرمند، شاعر به معنی هنرمند، «فی کل وادٍ» این تیپ شاعر و هنرمند چیزهایی می گویند که خودشان به آن عمل نکردند و نمی کنند. وقتی شعر و هنر و فیلمش را می بینید می گویید این کیست؟ نقش حافظ را بازی می کند فکر می کند الآن عارف شده! نقش رستم را بازی می کند خیال می کند الآن رستم است. بیرون می آید تا یک پخ کنی می ترسد. نقش شهدا را بازی می کند و بعد ادای شهدا را در می آورد. عرق می خورد و بعد شهید هم هست! هنر تو این بود که یکی دو ساعت ادای آن­ها را درآوردی و پولش را هم گرفتی بعد یک مرتبه توی صحنه اجتماعی می آید شروع می کند انگار این در او حلول کرده، این انگار همان است. شروع می کند نصیحت کردن، بحث کردن. بابا تو دو ساعت دیگر می خواهی مواد بزنی! تو داشتی ادای او را در می آوردی، خوب هم ادا درآوردی احسنت هنرمند بودی پولت را هم گرفتی. مثلاً طرف ادای مولوی را دربیاورد مولوی که هزاران بیت گفته و اینها را همینطور می گفته و آنها می نوشتند یک چشمه جوشان فیض الهی. مگر تو اینطوری هستی؟ تو نقش آن را بازی کردی؟

قرآن می فرماید که یک تیپ هنرمند و شاعران هستند که طنز هم جزو آنها می شود. همه هنرها. اینها اولاً «... فِی کُلِّ وادٍ یَهِیمُونَ...» (شعراء/ 225)؛ وارد هر مسئله ای می شوند و راجع به هر چیزی حرف می زنند راجع به هر چیزی هم حرف مفت می زنند! یعنی اصلاً حق برایش مهم نیست. اصلاً موضعی ندارد به چیزی عقیده ندارد می گوید و حرف هایی می زند که هیچ وقت خودش عمل نکرده و نمی کند. حالا ما از این تیپ ها آن موقع هم داشتیم. مثلاً در دوره قاجار و اوایل پهلوی، بعد از مشروطه طنزنویسی به روش جدید خیلی رایج شد طنزهای انتقادی، سیاسی و غیر سیاسی. خب شما شاعرانی دارید که هم شاه را مسخره کردند کنار مومنین و انقلابیون بودند. علیه رضاخان شعر گفته بعد که رضاخان مسلط شده شعر در مدح رضاخان گفته است! شعر علیه حجاب گفته که رضاخان کار خوبی کرد که دارد کشف حجاب می کند کشور پیشرفت می کند! افراد مختلفی هستند خیلی از تیپ هایی که به عنوان روشنفکران و شاعران آن دوران مطرح هستند اینها زندگی نامه های خوبی ندارند. این علی دشتی که یک آدم ملایی هم بود نویسنده، قوی و باسواد. این اول شاعر منتقد و طنزنویس علیه دربار بود بعد خودش طنزنویس دربار شد. بعد شد مسئول رئیس اداره سانسور رضاخانی (دربار) که تنظیم می کرد که کسانی که شعر می گویند یک موقع علیه انگلیس و علیه رضاخان نگویند. بعد شما اگر بروید روزنامه ها و مجلات آن زمان را بگیرید نامگذاری های زشت روی افراد، می گوید کسانی که – امثال علی دشتی – که اگر روانشناسانه به این نوع طنزنویسان و هنرمندان نگاه کنید آدمهای ناتوان پستی هستند که از توانایی دیگران اینها رنج می برند! عقده ای است! طنز اینطوری، یک کسی در یک کاری موفق است عقده ای هستی او را مسخره می کنی، به او توهین می کنی، خراش کنی، اسم های زشت بگذاری و مسخره اش کنی. ما یک عالمه طنز داریم در آن دوران که ذره ای تقوا و جوانمردی در آن نیست. بی شرمانه است. طنزهای بسیار زشت. وقیح است. از دربار یا از سفارت های خارجی پول می گرفتند یا خودشان دنبال این مسائل بودند. بدترین توهین ها را به اشخاص صالح و شریف می کردند. طنز علیه مدرس، طنز علیه کاشانی، مسخره کردن این ها، کاریکاتورهایی که می کشیدند. کاریکاتور آیت الله کاشانی را می کشید که حامله شده و انگلیس او را حامله کرده است. سگی را گرفته بودند و در گردن سگ یک تابلویی را کشیده بودند که روی آن نوشته بودند کاشانی! تصاویر طنز، کاریکاتور، کاریکلماتور، همه اینها تهمت و افتراء، نقشه های بد. شما ببینید چقدر جوک بود که الحمدلله حالا دارد کم می شود بیشتر لطیفه هایی که در دوران بچگی من یادم هست بود هنوز هم بود ولی دارد کم می شود. لطیفه علیه شهرها. مثلاً یک ترکه بود فلان، یک عربه بود فلان، و... یا علیه شهرها مثلاً یک رشتیه بود فلان، یک اصفهانیه بود، یک قزوینی بود فلان. یعنی یک عالمه مسخرگی و جوک برای ایجاد کینه علیه مردم بعضی از شهرها و علیه مردمی که قومیت شان اینها بود. کُرد و ترک و فارس و بلوچ و عرب همه علیه همدیگر جوک بگویند و مسخره بازی کنند. البته باید ببینی وقتی می خواهی جوک بگویی به قومیت آن طرف چه کار داری؟! بگو یک کسی. اصلاً آن کار که به او ربطی ندارد در همه قومیت ها آدم خل هست. همه قومیت ها آدم های خل دارند آدم های وحشی دارند و آدم هم دارند. حالا بعضی ها ریشه یابی کرده بودند و گفته بودند شهرهایی که بیشتر علیه آن ها جوک ساختند اینها دقیقاً کسانی بودند که علیه دربار و حکومت پهلوی و علیه اشغالگران یعنی علیه انگلیسها و بلشویک ها و روس های کمونیست بیشتر مقاومت می کردند. بیشترین جوک ها را علیه اینها گفتند. من این را تحقیق نکردم ولی ایشان می گفت من این را تحقیق کردم. این یکی از نقشه های استعماری است که یکی از بزرگترین ابزار آنها طنز است. طنز برای ایجاد تفرقه. طنز برای توهین به نژادها. طنز برای مسخره کردن ارزشها، غیبت و تمسخر و عیب جویی. مسخره کردن لهجه ها؛ ولی از آن طرف هجوهایی دارید که هم مشروع هستند هم اخلاقی هستند و هم درست هستند. حتی هجو است اما هجو اخلاقی و پسندیده است هجو عادلانه است هجو علیه طاغوت ها و فاسدین و دشمنان بشریت و دشمنان خلق است. آنها ایجاد وحشت و رعب می کنند تو زورت نمی رسد با آنها درگیر بشوی. جو رعب را باید با طنز بشکنید. دیکتاتوری درست می کنند که همه از آن طرف به این طرف فحش بدهند ولی این طرف، حتی یک نفر هم حق ندارد به آنها جواب دهد. ولی آنها هزارتا فحش می دهند خب این هم یک نوع دیکتاتوری است. دیکتاتوری روشنفکری است. با طنز این دیوار را بشکن. روی سرش خراب کن و شاعرانی تربیت می کردند مثلاً آن زمان شاه می خواست که بگوید همه چیز گل و بلبل است و منظور از گل و بلبل هم شراب و فحشا بود. این حرف های دینی را رها کنید خوش باشید! فاحشه خانه ها، عرق فروشی ها، مواد مخدر. کارهایی که زمان شاه تشویق می کردند. جناب ناصرخسرو شعرهای هزل و هجو و طنز دارد و خیلی هم قشنگ می گوید. می دانید خودش هم از شیعیان انقلابی بود مبارز بود و الآن هم در غزنه در افغانستان در بدرافشان دفن است. ایشان یک دوره به مصر رفت با فاطمیون آموزش و درگیری با همین جریان شیعیان اسماعیلی داشت و بعد شعرهای خیلی قشنگ می گوید و یک جا هم می گوید من حاضر نیستم این مروارید کلمات دری و فارسی را خرج خوک ها کنم. این کلمات، مقدس هستند. من این شعر و طنز و ادبیات و این قدرت هنری را من فقط در قدرت خدا و به نفع خلق به کار می برم بعد یک جاهایی هم در جوانی اش گاهی هنوز خیلی انقلابی و حزب اللهی نشده بود از این شعرهای هجو و عزل از علیه بعضی از اشخاص به کار برده بود و بعد گفت این از اشتباهات دوره ای بود که هنرمند و جوان بودم قلمم زیبا بود و در شب شعرها همه دنبال این بودند که من باشم من آنجا یک جوانی و گاهی اشتباهاتی کردم ولی الان می گویم که: مکن فحش و دروغ و هزل پیشه مزن بر پای خود زنهار تیشه

دیگر تعهد کردم هرگز بخاطر منافع شخصی ام علیه هیچ کس شعر نگویم. از این به بعد برای حقیقت و حق شعر می گویم نه برای خودم. نیش قلم، نیش زبان، کجا باید ضربه بزند. یک دوره­ای هم طنزنویسان گفتند که دوره شر گذشت. ایهاالناس روز بی شرمی است نوبت شوخی و کماآذرمی است.

این ها شرم و آذرم را قورت دادند ما هم باید علیه این­ها شرم و حیا را کنار بگذاریم. هزل و طنز؛ اینها آبرو ندارند که ما بخواهیم... نمونه هایی از آن ها را آورده بودم که چون فرصت نیست نمی خوانم. از زمان قاجار و بخصوص مشروطه به بعد، میخواهم بگویم هنرمند و طنزنویس دو- سه جور هستند. تکنیک آنها ممکن است همه قوی باشد هنرمندان قوی ای باشند کلمات تأثیرگذار داشته باشند اما جهت گیری هایشان انسانی و ضد انسانی است. ناصرالدین شاه سه تا طناز، طنزنویس خیلی قوی داشت که هنرمند است بعضی از آثارشان هست که خیلی خنده دار و جالب است. واقعاً خیلی ظریف است. می گفت یک کاشانی بود یک خراسانی بود و یکی دیگر، می گفت اینها را می آورد اینها جلوی شاه می نشستند و به همدیگر تیکه می انداختند. یکی از تفریحات شاه این بود. سه تا هنرمند با قلم های قوی طنز بنشینند همدیگر را با شعر مسخره کنند این هم غش غش می خندید. همدیگر را بی آبرو می کردند. آقای محیط طباطبایی بود آدم محققی هم بود – من یادداشت او را هم آوردم – یک جا می گوید این دلقک های فلک زده که عنوان ادیب و شاعر و طناز هم داشتند غلامان زرخریدی بودند که در برابر هم شاه و دربار و هم در برابر اربابان آنها می ایستادند و برای خوشامد آنها ممدوح خودشان ناسزا و فحش می دادند سیل دشنام و ناسزا در قالب شعر. چنان زبردست بودند، چنان خلاق بودند در این که چطوری بدتر فحش بدهیم و چطوری این را مسخره کنیم که تا دو – سه روز نتواند سر بردارد که ناصرالدین شاه قاه قاه می خندید. بعد این دیگری را دست می انداخت شاه می گفت دیدی چه گفت؟ حالا جواب او را بده ببینم که چه جواب می دهی؟ باز او یک چیز دیگری می گفت. دوران مشروطه هم یک عالمه روزنامه و شبنامه و طنز و لطیفه آمد بخشی شان علیه دربار و استبداد بود و بخشی اش هم علیه دین بود. یک عالمه روزنامه و مجله آمد که هر روز دین و آخوندها و حجاب و حکم شرع را مسخره می کردند. یکی از چیزهایی که شیخ فضل الله نوری را که خودشان از رهبران و پیشگامان مشروطه بودند آنها اول شعار مشروطه در تهران دادند بعد بقیه آمدند بعد خودشان پشیمان شدند و گفتند ما مشروطه گفتیم یعنی این که استبداد نباشد نه این که این کارها باشد. آمدند قرآن پاره می کنند، توهین می کنند، دین و احکام شرع را به اسم انتقاد از دربار مسخره می کنند! ما هم مخالف هستیم ما که قبل از شما بودیم شما آمدید علیه اسلام شعر می گویید و از این قبیل. بعضی عرفای بزرگ داریم که طنزهای قشنگ گفته اند. ما این را به عنوان عارف می شناسیم هرچه از او شعر و نثر است فقط عرفانی و اخلاقی است اما گاهی می بینید که طنز سیاسی دارد. جناب شیخ نجم الدین کبری را همه شنیدید که شاعر و عارف بزرگ قرن 7 است که سلاح و شمشیر برداشت با مغول ها هم جنگید. از این عرفای رزمنده بود. می گوید زمانی که این­ها آمدند با مغول ها همکاری کردند و تسلیم شدند و عامل و جیره خوار اینها شدند. کسانی که آن موقع قدرت و ثروت داشتند معمولاً به آنها خواجه می گفتند. خواجگان. شعر علیه آنها می گوید. یک عارفی که یک بحث رساله دارد که نباید غیبت کسی را بکنید حتی توی ذهن تان. اینها وقتی که سر کار بودند به مردم محل نمی گذاشتند بعد که عزل می شدند خیلی مردمی می شدند مهربان می شدند! دیدید از این طور آدم ها. طرف تا رئیس است اصلاً محل نمی گذارد وقتی که او را بر میدارند اینقدر مردمی، متواضع، مودب و نقدپذیر می شود. یک وقتی یکی دوتا از این آقایانی که کاره ای بودند بعد که آن ها را برداشتند ماها را می دیدند خیلی احترام می کردند. به آنها گفتم ببین من بدشانس هستم شماها وقتی یک کاره­ای هستید جواب سوال نمی دهید حالا که هیچ کاره اید همه تان خیلی مودب شدید و دو – سه بار به من زنگ زدید! آن موقع که یک کاره ای بودید و رئیس بودید هرچه به شما زنگ می زدند جواب نمی دهید. حالا ببینید شیخ نجم الدین عارف بزرگ چه می گوید؟ می گوید خواجگان در زمان معزولی همه شبلی و بایزید شوند. وقتی که سر کار نیستند همه شان عارف و اخلاقی و مودب و متواضع می شوند. باز چون بر سر عمل آیند بدتر از شمر و از یزید شوند. وقتی یک کاره ای می شوید دوباره همان شمر و یزید می شوید یادتان می رود. سنایی و عطار اینها بزرگان عرفان ایران و جهان هستند. واقعاً ما در جهان چنین عرفایی نداریم. ما 7- 8تا کشور داریم که ادبیات فاخر دارند مربوط به هزارسال و بیشتر در حوزه عرفان و اخلاق شعرهای قوی گفته اند. 7- 8تا ملت بیشتر نیستند. در ادبیات ایران سرآمد اغلب همه اینها اگر نباشد از اغلب اینها قوی تر هستند. همین شاعرهای بزرگ دنیا. در عین حال همین سنایی، عطار، سعدی، در منظومه های شعرهایشان راجع به ابلهان صحبت می کنند ابله کیست و به چه معنا؟ خالکوبی شیر و نمونه های مشهور دیگر. ما در قالب مثنوی، طنز داریم. مثنوی معمولاً برای قصه های طولانی به کار می رود. مثنوی از قرن 3 و 4 تقریباً در زبان فارسی مطرح است ولی هم نظامی و هم سنایی و هم مولوی که اینها بهترین مثنوی سرایان ما هستند مثنوی هایی دارند کاملاً طنزآمیز است. نقد مشخص اخلاق اجتماعی، انحرافات در سبک زندگی، صاحبان قدرت و ثروت، نقد آدم ها، نقد ملاها - با این که خودش ملاست- نقد ثروتمندان، مسخره کردن این ها، یعنی در همه قالب های شعری ما شعر طنز داریم. طنز در واقع به تعبیر یکی از شعرای قرن ها قبل ما ذهنش دقیق تر و چشمش تیزتر است. چیزهایی که بقیه نگاه می کنند اما نمی بینند هنرمند ندیده می بیند. بقیه یک چیز می بینند هنرمند از جمله طنزنویس در همان یک چیز ده تا چیز دیگر هم می بیند. آن بقیه اصلاً آنها را نمی فهمند و نمی بینند نمی توانند بین اینها ارتباط برقرار کنند و وقتی که شرایط اختناق و فشار زیاد است چه فشار روشنفکری و چه فشار متحجرانه طنز بیشتر گل می کند چون در قالب طنز و شوخی حرف هایی می توانی بزنی که اگر جدی بگویی برایت هزینه دارد ولی به لحن شوخی بگویی بعد هم بگویی من شوخی کردم یک مقداری میدان مانور به شما می دهد. می گویند کسی که طنز می نویسد مثل کسی است که نطق ندارد انگار زبان ندارد و از نطق محروم است نمی تواند حرف بزند. با چشم و نگاه و سر و گردن و ادا و اطوار حرف می زند. حرکاتی که نشان بدهد من نمی توانم با زبانم حرف بزنم با یک زبان دیگری دارم همین ها را می گویم. به همین دلیل، گوش ها موقع طنز تیزتر می شود چون وقتی کسی سریع حرف می زند می گویند خب فهمیدیم چه گفتی ولی کسی که طنز می گوید می گویند دقت کنیم ببینیم منظورش چیست. وقتی پوشیده می گویید زبان پوشیده گو گوش­ها را تیزتر می کند. بعد گاهی اوقات مردم با گوش هایشان می بینند. اگر این وسط استعداد داشته باشی کلماتی که معنای دیگری دارند یک معانی می­دهند که خود کلماتی که برای آن معانی جعل و قرارداد شده اند آن معانی را نمی دهند. در طنز شما می توانید معانی کلمات را عوض کنید و کلاً قراردادها کنار می رود. شما یک کلمه دیگری می گویید اما همه یک چیز دیگری می فهمند. آن چیزی که تو می خواهی می فهمند نه آن چیزی که کلمه است. این کلمه یک ظرفی است که با این ظرف، یک مفهوم دیگری را گفتید ولی اگر به شما بگویند چه گفتی؟ می گویی من این را گفتم! من چیزی نگفتم! در حالی که هم خودت می دانی و هم او می داند که تو ده تا چیز دیگر گفتی. این طنز می شود. طنز پیچیدگی می خواهد، هوشیاری می خواهد، البته هدف و تعهد و اخلاق هم می خواهد. طنز یعنی بدون زبان حرف زدن. این هنر مهمی است. طنز یعنی چیزی نگو ولی همه چیز را بگو! طنز یعنی زبان رسمی از پسِ گفتن این حرف برنمی آید باید از زبان غیر رسمی استفاده کنی.



هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha