شبکه چهار - 4 اسفند 1402

مردم‌سالاری، حزب و انتخابات (وسیله برای کدام هدف؟!)

در آستانه انتخاباتی دیگر _ بحث تطبیقی در علوم سیاسی _ ۱۳۹۸

بسم‌الله الرحمن الرحیم

دوستان، موضوع بحث را مجلس و انتخابات فرمودند. من به بعضی مبانی و مؤلفه‌های مشروعیت‌بخش، تعیین‌کننده یا سلب مشروعیت‌کننده اشاره خواهم کرد. شفاف‌سازی و پرده‌برداری هرچه بیشتر، هم اهمیت آن را و هم اثرگذاری آن را برای ما واضح‌تر می‌کند یعنی می‌فهمیم که الان مصادیق آن را چطور باید پیدا کرد. یعنی حساسیت‌ها راجع به اشخاص و افراد و جناح‌ها، احزاب و گروه‌ها، و نوع حساسیت راجع به مجلس‌ها، دولت‌ها و گروه‌های مختلف و اشخاص مختلف را ما بر چه اساسی در ذهن طبقه‌بندی می‌کنیم؟ بر چه اساسی می‌گوییم چه مسئله‌ای، چه ملاکی مهم است، کدام مهم‌تر و اهم است؟ در حوزه مباحث امور پابلیک، امر عمومی، جمهوری، انتخابات، حاکمیت اصلاً خوب و بد را چگونه طبقه‌بندی می‌کنیم؟

بعضی آیات و روایات معمولاً تفسیر شخصی از آن‌ها رایج است. مثلاً راجع به اخلاق، راجع به سبک زندگی، راجع به مسئولیت‌ها، در همان حدود معاملات فردی، مسائل شخصی و حداکثر خانوادگی، توجه ندارند که این شروع ماجراست. حتی همان چیزی که راجع به اخلاق خصوصی می‌گویند، یک بُعد آن فردی است و همان یک بُعد، اخلاق جمعی دارد. اصلاً شما دقت بفرمایید که یک مرز مهمی که به اصطلاح برای مدرنیته سیاسی، فلسفه سیاسی سکولار غرب از جمله با فلسفه سیاسی دینی شمرده‌اند و روی آن خیلی تأکید داشتند، یکی‌اش همین بوده است. یعنی از ماکیاولی و دیگران، هابز و بقیه که این‌ها پدران سیاست مدرن هستند که بعد از مثلاً یکی دو قرن، از دل این حرف‌ها، نظام پارلمانی و انتخابات و این‌ها، دموکراسی بیرون آمد، گرچه آن‌ها نه لیبرال بودند، نه دموکرات، ولی شیرازه اصلی آن، آنجا طراحی شد. مثلاً ماکیاولی تعبیر جمهوری شهریار را به کار می‌برد، و خودش با این که جزو ایدئولوگ‌های سلطنت‌ها و یک وقت هم باز آن‌طرفی است، هی برای دو طرف به حسب پولی که به او می‌دادند و بادی که می‌وزیده نظریه‌پردازی کرده است! جالب است هم به نفع جمهوری نظریه‌پردازی دارد، هم به نفع سلطنتی مطلق نظریه دارد.

یکی از حضار: ولی دین هم داشته؟

پاسخ استاد: این‌ها آن موقع ضد دین حرف نمی‌زدند، چون فضای اروپا مذهبی بود و همه‌شان جرأت نمی‌کردند صریح نه بگویند! حتی کسانی که بعداً پدران ماتریالیسم فلسفی شدند، می‌گفتند ماتریالیست نیستیم. اصلاً پدران لیبرالیسم ملحد نبودند. می‌گفتند که ما خدای خالق را قبول داریم. حتی سعی کردند برهان بیاورند. آن‌ها آتئیست، ضد خداباوری نبودند. اما دئیسم یعنی خدا هست، قبول می‌کنیم یک چیزی به اسم خدا خلق کرده، بالاخره این عالم با این عظمت، با این پیچیدگی نمی‌تواند همین‌طوری مثلاً باشد. اما خدایی که در سبک زندگی و سبک مدیریت و سبک حکومت و این‌ها دخالت نکند. یعنی ما خالق را قبول داریم، شارع را، قانون‌گذار را قبول نداریم. این که این خدا پیغمبر فرستاده، احکام فرستاده و بعد بخواهد راجع به مسائل سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، حاکمیتی حرفی زده باشد، نه اصلاً ضرورت داشته حرفی بزند، اصلاً نباید هم حرف می‌زده. اصلاً حرفی هم نزده. خدا حرف نمی‌زند. دین منهای نبوت و انبیاء، خدای منهای شریعت. او عالم را ساخته، کوک کرده و دیگه رفته است. خود این عالم کوک شده و دارد می‌رود. ولی دیگر نظام پارلمانی‌تان این‌جوری باشد، نه آن‌جوری، به آن سمت برود، نه این سمت، خانواده‌تان بر این اساس باشد، نه آن اساس. نه، این‌ها نیست. حالا لائیسیته فرانسوی اعلان جنگ به مذهب و کلیسا هم داد. بعد هم که کمونیست‌ها بلشویک‌ها آمدند که دیگر شمشیر را صریح از رو علیه هم سرمایه‌داری و هم مذهب، دین، هر دو بستند. بعد دیکتاتوری دولتی به وجود آوردند و فقر عمومی به اسم سوسیالیسم. این‌ها هم که می‌گفتند خدا هست ولی خدایی که تماشاچی است، خدای میزبان نیست، مهمان ماست و خدا مدیون ماست که ما اسم او را می‌آوریم، نه این که ما مدیون او باشیم. عبودیت، اطاعت، تقرب، این‌ها نه. اما اگر خدا، اسم خدا، یاد خدا، در این حد که حالا به افرادی آرامشی بدهد، حالا هر کسی هر خدا با هر نوع دیدگاهی، این عیب ندارد، مزاحم نیست. به این معنا می‌بینید رهبران سرمایه‌داری به کلیسا می‌روند، کلیسا می‌سازند، کشیش دست‌پرورده دارند. همانی که در جهان اسلام هم امام(ره) می‌گفت اسلام آمریکایی، تشیع لندنی، الان می‌گویند. آن‌ها با این چیزها به این معنا مشکلی ندارند یعنی نظام لیبرال سرمایه‌داری ضد مذهب نیستند بلکه مذهب باید در خدمت سرمایه‌داری باشد، در خدمت لذایذ باشد. این‌ها را قبول دارند.

خب از همین‌جا توجه داشته باشید، این فیلسوفان اولیه آن نمی‌گفتند ما خود دین و ضد مسیحیت و ضد دین و ضد خدا هستیم. بعضی‌هایشان که می‌گفتند ما اصلاً مسیحی هم هستیم، کلیسا هم داشتند و می‌رفتند. اصلاً بعضی از این‌ها سابقه کشیشی دارند و بعضی‌هایشان هم به کلیسا نمی‌رفتند ولی می‌گفتند ما مسیح، خدا را قبول داریم، ما مسیحی هستیم، مؤمن هستیم مثلاً با کلیسا مشکل داریم. ولی واقعیت این بود که بخش مهمی از آن‌ها به ‌تدریج هرچه جلوتر رفت حرف‌هایشان شفاف‌تر شد.

خب در برابر افراط نظام پاپیستی و کلیسا، مسیحیت قرون وسطی، نظام افراطی از این طرف، تفریط از این طرف که دین‌ستیزی، حذف معنویت، اخلاق، شریعت‌ستیزی در حوزه ثروت و قدرت، مثلاً سیاست و اقتصاد، حکومت، این‌ها. حالا دقت کنید، شروع سیاست مدرن، فلسفه سیاسی سکولار که اولاً به سمت سلطنت مشروطه رفت و بعد به سمت جمهوریت رفت، با این که شما می‌دانید اکثر کشورهای اروپای شمالی و غربی که کشورهای پیشرفته توسعه‌یافته و سرمایه‌داری حساب می‌شوند، نظام اکثر آن‌ها هنوز شاهنشاهی است حتی جمهوری نیستند. آن‌ها سلطنتی‌اند. یعنی انگلیس که جمهوری نیست، سلطنتی است. همین‌طور فنلاند، هلند، سوئد، دانمارک، همه این‌ها سلطنتی‌اند و مثلاً سلطنت مشروطه می‌گویند. هیچ‌کدام جمهوری نیستند. آن‌ها به بقیه می‌گویند جمهوری و فلان. انتخابات در چارچوب سلطنت است. انگلیس که اصلاً مهد و پدر لیبرالیسم است. این‌ها می‌گویند اصلاً نظریه‌های لیبرالیسم کلاسیک از جان لاک، جان استوارت میل و دیگران. همه این‌ها از انگلیس رفت، بعد به فرانسه و دائرة‌المعارف فرانسه و انقلاب فرانسه رفت که از مشروطه عبور کرد و به سمت جمهوریت رفت. در واقع ریشه‌های همه این‌ها انگلیسی بود. اولین جمهوری‌هایی هم که در فرانسه و آمریکا تشکیل می‌شود، ایدئولوگ‌های همه این‌ها انگلیسی و لیبرال هستند و همه آن‌ها هم ادعای دینی دارند. هیچ‌کدام نمی‌گویند ما ضد دین هستیم. گاهی بخشی از آن‌ها می‌گفتند. اتفاقاً وقتی به فرانسه آمد و لائیسیته شد، می‌گفت لائیسیته هستیم اما سکولاریسم می‌گوید ما دین‌ستیز نیستیم. وقتی انقلاب فرانسه پیروز شده که آخرین شاه را با روده‌های آخرین کشیش به دار بکشیم! و اتفاقاً این انقلاب که می‌گویند پدر دموکراسی و لیبرالیزم و جمهوریت در غرب و دنیاست، یکی از خشن‌ترین جریان‌ها بود. این‌ها ده‌ها هزار نفر را ظرف کمتر از یک سال در خیابان‌های پاریس و جاهای دیگر با گیوتین سرشان را قطع کردند. آن‌ها هزاران نفر از ضد انقلابیون فرانسه را سوار کشتی کردند و به وسط آب می‌بردند و زنده زنده به دریا می‌ریختند! که این‌ها پدران مدارای لیبرالیزم و جمهوری و هستند این‌ها این‌جوری بودند.

خب حالا حواستان باشد شروع این سیاست مدرن، با تفکیک اخلاق از سیاست بود، نه حتی فقط دین از سیاست. این تعبیر ماکیاولی و هابز که، هابز که اصلاً می‌گوید اخلاق و ارزش‌ها تابع دولت مدرن است، نه این که دولت تابع ارزش‌های حالا مذهبی یا اخلاقی باشد. لویاتان، دولت مطلقه قراردادی، او تعیین می‌کند که در عرصه عمومی چه خوب است و چه بد؟ یعنی او کلاً اخلاق را دولتی کرد، نه این که دولت را اخلاقی کند. ماکیاولی هم که قبل از او صریح‌تر می‌گوید، حتی از جمهوری حرف می‌زند، جرأت نمی‌کند بگوید در حکومت و پارلمان و سیاست و انتخابات، اخلاق حرف مفت است. او این را روشنفکری‌اش می‌کند. می‌گوید ما دو جور اخلاق داریم: یک اخلاق در سیاست و یک اخلاق شخصی. این چیزهایی که به اسم اخلاق تا حالا به شما گفتند که حسود نباش، گذشت داشته باش، دروغ نگو، وفادار باش، خیانت نکن، این اخلاق پیرزن‌هاست و در مسائل شخصی است. برای منافع خودت اگر لازم است کردی، کردی، نکردی هم نکردی! ولی در عرصه عمومی این‌ها مبنای حکومت کردن نیست. حکومت ارزشی یعنی چه؟ دولت اخلاقی یعنی چه؟ دولت راستگو یعنی چه؟ اصلاً راست و دروغ چیست؟ فقط یک چیز مطرح است. وقتی هم نامزد می‌شوی و رأی بیاوری، می‌روی پروتکل، قرارداد اجتماعی، دموکراسی، انتخابات، تعهداتی، شعارهایی، وعده‌هایی یا قانون اساسی می‌نویسی، هیچ‌کدام این‌ها مقدس نیست. آن چیزی که واقعاً معیار است، منافع توست. چه‌ جوری کسب قدرت کنی و اگر قدرت دست توست، چه‌ جوری حفظ قدرت کنی. اخلاق حکومتی این است. اینجا خوب و بد معنای دیگری دارد.

در واقع فارسی این حرف یعنی چه؟ یعنی حکومت، دولت، مجلس، پارلمان، انتخابات، دموکراسی، جمهوریت یا مشروطه، این‌ها اصلاً تابع اخلاق و ارزش‌ها نباید باشند. حوزه ارزش‌ها جداست، اینجا حوزه دانش است، فن است، تکنیک است. چه کار کنم به قدرت می‌رسیم، در انتخابات برنده می‌شویم یا اصلاً بدون انتخابات کودتا می‌کنیم ولی مردم را ساکت و آرام می‌کنیم، راضی‌شان می‌کنیم. و از این قبیل.

لذا این‌ها گفتند در عرصه عمومی و سیاست و همین‌طور اقتصاد، انتخابات، حکومت، مدرنیته سیاسی با ماکیاولیسم شروع شده است که گفت دروغ بگو و وانمود کن که راست می‌گویی. فقط وقتی راست بگو که به نفع تو باشد. دشمنانت را بکش و اگر می‌توانی، دوستانت را نیز. چون دوستان هم دشمنان بالقوه هستند فردا ممکن است رقیب تو بشوند. پیمان امضاء کن و بگو وفادار می‌مانم، اما واقعاً لازم نیست به یک تکه کاغذ وفادار بمانی. تو باید به قدرت، به پیروزی وفادار بمانی. ببینید این‌ها را صریح گفته‌ است. اصلاً ده فرمان ماکیاولی در برابر ده فرمان انبیاء، حضرت موسی(ع) است!

بعداً اشاره می‌کنم، ببینید در قرآن و نهج‌البلاغه و روایات اهل بیت(ع)، نگاه به سیاست، به قدرت، به ثروت، چه نگاه انسانی، اخلاقی و متعهدانه و صادقانه است، این اصلاً مدرنیته سیاسی با کذب و نفاق شروع شده است چون اصلاً هدف انسانیت و رشد و سلوک و تکامل و این‌ها نیست. سیاست ربطی به عبادت ندارد. در تفکر دینی، همه ‌چیز انتخابات هم یک امر عبادی سیاسی تلقی می‌شود. مدیریتش، علمش، بهداشت، امنیت، روابط بین‌الملل، همه‌اش عبادی سیاسی است. یعنی جنبه وجه‌اللهی آن در نظر است و در ذیل آن جنبه وجه‌الناسی و خدمت به خلق برای خدا. یعنی تو اصلاً در تفکر دینی هیچ امر سیاسی، فعل سیاسی، فعل اقتصادی، فعل هنری و رسانه‌ای نداری مگر این که یک سر آن به لحاظ مبدأ و غایت و هدف، خدا باشد و یک سر آن به لحاظ موضوع و مخدوم، خلق باشد و این وسط این‌ها برای تو بهانه رشد هستند. تو می‌خواهی خودت رشد کنی. قرار نیست تو قدرت و ثروت و این‌ها را برای شخص خودت و منافع آن برای خودت هدف‌گیری کنی.

خب حالا ببینید از همین‌جا تفاوت‌ها شروع می‌شود. انتخابات اسلامی با انتخابات سکولار متفاوت است، چه چپ و چه راست آن. مشترکاتی دارد، مردم مسئولین و مدیران را انتخاب کنند. اسلام هم می‌گوید انتخاب کنند. یک عده‌ای می‌گویند در صدر اسلام که صندوق رأی و انتخابات و پارلمان نبوده. به این شکل نبوده، ولی همه این مضامین بوده و همیشه بوده. الان چه ‌جوری است که رؤسای احزاب لیست می‌دهند و پیروان آن‌ها رأی می‌دهند با این که آن‌ها را نمی‌شناسند؟ این طبیعی هم هست، نمی‌خواهم بگویم بد است یا خوب است، این اصلاً طبیعی است. آن زمان هم رئیس قبیله با هرکس بیعت می‌کرد، معمولاً کل قبیله بیعت می‌کردند. چطور الان از توی صندوق رأی همه‌جا هم آدم‌های صالح ممکن است بیایند و هم آدم‌های فاسد. هم صادق و هم کاذب. آن زمان هم هم با یزید بیعت می‌شد و هم با حسین. بیعت این‌جوری نیست. دخالت بیعت در مشروعیت از منظر فقه سیاسی شیعه با نقش بیعت در مشروعیت در جریان‌های دیگر، در همان موقع در صدر اسلام و نقش آرای عمومی و صندوق رأی در مقوله مشروعیت، یک شباهتی دارد و یک تفاوتی دارد که الان نمی‌خواهیم وارد آن قضیه بشویم. ما بنا را بر این می‌گذاریم که برای دوستان روشن است.

یک عده‌ای می‌گفتند آقا مگر در صدر اسلام صندوق رأی بوده؟ این را از کجا امام آورده؟ این‌ها را آورده، این انتخابات این‌ها که حرف‌های غربی و مجلس و پارلمان و صندوق رأی و انتخابات و احزاب و این‌ها که غربی و اروپایی است. شکل این، شکل غربی هم نیست، این یک شکل عقلایی است. اصلاً سیره عقلا در فقه ما به عنوان یک معیار همیشه مطرح بوده است. اگر واجبی را حرام نکند و حرام را حلال نکند، مشروع است. اگر در مسیر اهداف اسلام مؤثر و مفید باشد، به همان اندازه مشروع است. مثلاً در مسائل حکومت، مقوله رضا الناس، رضا العامه، جدی است، کافی نیست، ولی لازم هست. اصلاً یکی از اعتراضاتی که حضرت امیر(,) به خلیفه کردند، این بود که حالا غیر از بعضی رانت‌خواری‌ها و فامیل‌بازی‌هایی که داشت رایج می‌شد و شد، یکی از نقدهایی که حضرت امیر به ایشان می‌کند این است که حالا جدا از این بعضی رانت‌خواری‌ها و پارتی‌بازی‌ها و این‌ها که خلاف سیره پیغمبر و خلاف اسلام است، چرا عمل می‌شود؟ حضرت امیر می‌گفتند اموال عمومی برای خلیفه نیست. مال‌الله که می‌گفت مال‌الله، من هم خلیفه‌ام دیگه. بعداً ابوذر هم همین تعبیر را دارد، مال‌الله یعنی مال‌الناس. خدا که مال نمی‌خواهد که. مال‌الله، این اموال برای خداست، یعنی باید تابع فرامین الهی و طبق فرمان خدا مصرف بشود. یعنی برای من و تو نیست. به لحاظ مصرف، این‌ها مال‌الناس است، اموال مردم است، بیت‌المال است.

غیر از آن، این نقد را هم کردند که شما چرا بعضی جاها کسانی را مسئول گذاشتی که آن منطقه از آن‌ها ناراضی‌اند؟ آن‌ها هی نامه می‌نویسند و اعتراض می‌کنند که آقا ما از این بدمان می‌آید، از قیافه‌اش بدمان می‌آید، با مردم بد حرف می‌زند، بداخلاق است. خب چرا او را برنمی‌داری؟ یک آدمی را بگذار که صالح باشد، او هم مثل همین، با عرضه باشد، ولی مردم او را دوست داشته باشند، با مردم مؤدب و متواضع باشد. ببینید پس این‌ها دخالت دارد. (رضا الناس).

اما تفاوت ما با آن دیدگاه این است که یک) در دیدگاه دموکراسی‌های غیراسلامی، رضایت مردم به شکل فریب مردم هم ممکن است بیاید. یعنی عوام‌فریبی کنی، کلاه مردم را برداری و آن‌ها را راضی کنی. در فرهنگ اسلامی تو نمی‌توانی به مردم دروغ بگویی، با خیانت و دروغ و کلاه‌برداری آن‌ها را راضی کنی و ساکت‌شان کنی. یعنی شما می‌توانید یک کسی را فریب بدهی و راضی‌اش کنی. چطور به یک بچه می‌گویند این پول‌هایت را بده، بیا به جایش یک بیسکویت، دو تا بیسکویت به تو می‌دهم! در حالی که مثلاً ۱۰۰ هزار تومان از او گرفتی، یک شکلات به او دادی. راضی هم هست. او راضی شد و از تو تشکر هم می‌کند. آنجا آن رضایت به این شکل هم آمد، در اسلام شما حق نداری، حتی اگر او راضی هم بشود با ظلم و دروغ و خیانت، حق نداری او را فریب بدهی. این فریب است، رضایت نیست. یکی از تفاوت‌ها مثلاً اینجاست.

تفاوت دیگر این است که در آن دیدگاه، رضایت مردم وسیله است، نه هدف. وسیله است برای چه؟ برای این که از طریق رأی مردم به قدرت برسی. یعنی ظاهر آن مردم‌سالاری است، اما باطن آن مردم‌سواری است. در نگاه اسلامی، رضایت مردم، اولاً از مسیر درست است و از طریقی که به حقوق‌شان برسند. شما ممکن است یک وقتی یک جامعه‌ای را با گناه راضی کنی. بگویی می‌خواهید گناه بکنید؟ بگویند بله. شما هم بگویی خب گناه بکنید، ولی در عوض از من راضی باشید! اصلاً بی‌حجابی آزاد، شراب‌خواری آزاد، فساد آزاد. می‌گویی این مسئله شخصی است، این‌ها هم حق‌الناس است، این‌ها اخلاق عمومی است، عرصه عمومی است، عرصه خصوصی نیست. تو در خانه و در اتاقش هرکس هر گناهی می‌خواهد بکند، بکند. ما حق تجسس نداریم. می‌خواهد به جهنم برود، خب برود. به جهنم که می‌خواهی به جهنم بروی. ولی تو بیا در عرصه عمومی، شراب‌خواری، بی‌حجابی، فحشا، گناه، اینجا دیگه اینجا حریم خصوصی نیست، خیابان که حریم خصوصی نیست، اینجا حریم عمومی است و حق‌الناس است.

دقت کنید. شما مردم را باید از این جهت راضی کنی که به حقوق‌شان برسند. تو با ظلم و گناه که نمی‌توانی آن‌ها را راضی کنی، آن‌ها را فریب هم نباید بدهی. به ایشان هم بگو حقوق‌تان این‌هاست و وظایف شما هم این‌هاست. از اینجا به بعد هم حقوق شما نیست، حدود است، حق دیگران است، حق‌الناس است، حق‌الله است. بنده هم همین‌طور است. مثلاً به من هم که رأی دادید آمدم، من هم حقوق و اختیارات حکومتی دارم، اختیارات شخصی ندارم که به نفع خودم استفاده کنم، باید به نفع شما استفاده کنم و به اندازه‌ای که اختیارات دارم، مسئول هستم باید جوابگو باشم. اینجا باید به مردم جواب بدهم و در آخرت هم باید به خداوند جواب بدهم. اینجا کلاه‌تان را بردارم، آنجا نمی‌شود کلاه خدا را برداشت، چون اصلاً خدا کلاه ندارد. خب تفاوت‌های دیگر هم دارد.

حالا بیاییم سر مسئله پارلمان. ما اینجا پس رضایت ناس، کسب رأی مردم در انتخابات اسلامی مثل مجلس، ریاست جمهوری، شوراها و... از چه جهت معنادار می‌شود؟ از این جهت که یک بخشی از مسائل حکومتی و اجتماعی است که حق‌الناس است و خداوند اختیار آن را به عهده خود مردم گذاشته است. یا حقوق خصوصی مردم است، یا به تعبیر بعضی اصولیون ما، منطقة‌الفراغ است، یعنی منطقه و حوزه‌ای است که خداوند حکم ایجابی یا تحریمی برایر آن تعیین نکرده، مباح است، منطقه آزاد است. گفته است به سلیقه خودتان، به سبک خودتان، هر قراردادی گذاشتید. انواع قراردادها و پروتکل‌های اقتصادی، سیاسی، داخل کشور، بین‌المللی، خداوند راه آن را باز گذاشته و فرموده فقط قراردادها نباید خلاف عدالت، خلاف اسلام و خلاف شریعت باشد و الا در این چارچوب، میلیارد نوع قرارداد می‌تواند باشد. یکی‌اش این قراردادی است که الان در قانون اساسی ما هست که مثلاً هر چهار سال، چهار سال انتخابات کنیم و افرادی به مجلس بروند و فلان این‌ها. و الا دارالشورا به این معنا که این نخبگان هر جامعه‌ای که مقبولیت اجتماعی دارند، بنشینند و مطالعه کنند و تصمیم بگیرند، این همیشه بوده، همیشه بوده، در همه جوامع و قدیمی‌ترین جوامع هم این‌جوری بوده. همیشه در هر سبک زندگی، حتی زندگی‌های قبیله‌ای شما بروید نگاه کنید می‌بینید، یک عده ریش‌سفید دارند که بقیه در قبیله حرف آن‌ها را قبول دارند. آن‌ها پیش بقیه محترم‌ هستند، معتبر هستند، پیروانی دارند، پایگاه دارند، پایگاه مردمی دارند و مثلاً قدرت تصمیم‌گیری دارند، عقل آن‌ها بیشتر است، تجربه‌ آن‌ها بیشتر است. معمولاً در این قبایل، حتی قدیمی‌ترین و ابتدایی‌ترین قبایل هم یک همچین مسئله‌ای رعایت می‌شود. همه که در حکومت نمی‌آیند مساوی نظر بدهند! در حکومت ولو متعلق به قبیله. البته این مسیر در خیلی جاها بر اساس ظلم و شرک پیش می‌رود. یک جایی هم ممکن است بر اساس درستی پیش برود.

حالا به مسئله احزاب، جناح‌ها، انتخابات، از جمله در مجلس و پارلمان می‌پردازم. آنجا هم یک تفاوت آن را بگویم. اگر این تفاوت را مدنظر نداشته باشید، ممکن است بعداً پاسخ سؤالات مصداقی و سیاسی روز را نتوانید درست بدهید که اصلاً صلاحیت، احراز صلاحیت چیست؟ ائتلاف، چه نوع ائتلاف‌هایی باید در انتخابات‌ها باشد؟ چه نوع ائتلاف‌هایی نباید باشد؟ اصلح مهم است؟ صالح مهم است؟ مقبولیت یعنی چه؟ مشروعیت یعنی چه؟ اگر این‌ها حل بشود، آن‌ها را راحت می‌توانید بفهمید. اگر این‌ها از مبنا حل نشود، در میانه راه گیج می‌شوید. قدرت‌زده می‌شوید، سیاست‌زده می‌شوید، یا سیاست‌گریز می‌شوید. دچار افراط و تفریط می‌شویم. یکی از نکات این است.

این تقسیم‌بندی‌هایی که از اروپا یکی دو قرن پیش ساخته شد و امروز به خاطر سیطره این‌ها در این یک قرن اخیر بر نظام‌های دانشگاهی و رسانه‌ای جهان، نظام سرمایه‌داری لیبرال که آن را جهانی کردند و همه طبقه‌بندی‌ها را در همه جوامع متأسفانه بر اساس این ملاک‌ها می‌سنجند؛ با این که این ملاک‌ها نه جامع است، نه مانع. نمی‌خواهم بگویم کلاً غلط است. جامع نیست، یعنی طبقه‌بندی برای دربرگرفتن همه مسائل کافی نیست. مانع نیست، یعنی خیلی چیزهای دیگر هم در مسائل جریان‌های سیاسی اجتماعی دخالت دارد که در این تقسیم‌بندی اصلاً دیده نمی‌شود. اصلاً قد این تقسیم‌بندی به آن نمی‌رسد. همه ‌چیز را در آن نمی‌شود جا داد، ولی عملاً به همان دلیلی که عرض کردم، شده است. مثلاً تقسیم به چپ و راست، تقسیم به اصلاح‌طلب و محافظه‌کار، مثلاً تقسیم به رادیکال و محافظه‌کار. کنسرواتیست و فلان. رادیکالیست، کنسرواتیست. تقسیم به لیبرال و سوسیالیست. این تقسیمات، من نمی‌گویم از اساس کلاً غلط است. عرض می‌کنم این‌ها نه جامع است، نه مانع. بخش‌هایی از این تقسیمات کاملاً محلی است؛ مربوط به همین اروپای قرن نوزدهم و بیستم بوده است. اینجا شباهت‌هایی دارد. صدق نمی‌کند، قابل تطبیق نیست. بخش‌هایی از آن چرا عمومی‌تر است.

یک وقت داریم راجع به روش‌شناسی جریان‌ها تقسیم‌بندی می‌شود. مثلاً تقسیم می‌شوند به افراطی و میانه‌رو، اعتدال، معتدل، از این تقسیم‌ها. یا چپ و راست. اولاً معیار این‌ها چیست؟ هرکس هرجا هست، به این طرفی‌های خودش می‌گوید این‌ها چپ هستند. اگر تندرو باشد، می‌گوید چپ افراطی هستند. به این طرفی‌های خودش می‌گوید راست هستند، آن‌ها راست افراطی هستند، رادیکال هستند. به پشت‌سری‌هایش می‌گوید مرتجع هستند. به جلویی‌ها می‌گوید افراطی هستند. چرا؟ چون این مرکز عالم است! من مرکز عالم هستم. تو چیستی؟ من نه افراطی‌ام، نه تفریطی‌ام، من نه چپم، نه راستم، من نه محافظه‌کار، من آن خوبه هستم! خب تو این را می‌گویی، آن بغلی هم که همین را می‌گوید. او برای تو راست است، تو هم برای او چپی. او برای تو افراطی است، تو برای او محافظه‌کار هستی! خب الآن شما را چه ‌کار بکنیم؟ این معیار کدام مشکل را حل می‌کند؟ این کلید است، بله. این کلید از آن کلیدهاست که به همه قفل‌ها می‌خورد ولی هیچ قفلی را هم باز نمی‌کند!. این از آن کلیدهاست.

اولاً معیار تو چیست؟ بر اساس کدام ارزش‌گذاری حد وسط تعریف می‌کنی؟ تعادل، عدل تعریف می‌کنی؟ آن را بگذار روی میز بحث کن. هیچی. بر اساس منافع خودت. هرکسی بر اساس منافع خودش، دیگران را طبقه‌بندی می‌کند. این افراطی است. از تو ملایم‌تر حرف می‌زند، این متحجر است یا مثلاً محافظه‌کار است.

پس یک وقت دارید راجع به روش‌شناسی بحث می‌کنید. خشونت، مدارا. روش‌ها باید خشن باشد یا توأم با مدارا باشد؟ شعارها اگر آن‌جوری باشد، عرض شود متعادل است. اگر بخواهی سریع و خشن به شعارهای چپ برسی، افراطی هستی. اگر بخواهی سریع و خشن به شعارهای راست برسی، راست افراطی می‌شوی، چپ افراطی می‌شوی. همین‌جور سریع - خشن، سریع‌تر و خشن‌تر. یعنی آن کسی که می‌خواهد برنامه چپش یا برنامه راستش سریع‌تر و خشن‌تر اجرا بشود، او مثلاً رادیکال می‌شود. خودش به خودش انقلابی می‌گوید، آن‌ها و بقیه به او رادیکال و افراطی می‌گویند. حالا این که کی به کی چه می‌گوید، این چه‌ جوری می‌تواند، وقتی که معیار تئوریک واضحی ندارد، نقطه ثابت پرگار وجود ندارد، این پرگار را هرکسی هرجایی می‌تواند بگذارد و بچرخاند، هی شعاعش را کم و زیاد کند.

بنابراین یک پرسش‌هایی اینجا مطرح است که در کار حزبی، جناحی، انتخابات، پارلمان و از این قبیل مباحث، و هرچه که در ذیل دموکراسی به اصطلاح مردم‌سالاری قرار می‌گیرد باید به آن توجه داشته باشید. مثلاً یکی این است که معمولاً می‌گویند حزب، احزاب در اروپا این‌جوری به وجود آمد که بعد بقیه جاها مطرح شد. حالا خیلی جاها احزاب قلابی هستند، حزب واقعی نیست، انتخابات‌هایشان واقعی نیست، اغلب جاها. ولی آنجاهایی که اجمالاً هست، بحث این است که حزب و نحوه ورود آن به انتخابات برای ریاست جمهوری‌ها، برای مجلس‌ها، مدیریت شهر و روستا، شوراهای شهر و روستا و این‌ها بر چه اساسی است؟ می‌گویند تعریف حزب این است، اصلاً در آنجا این‌جوری تعریف شد که به لحاظ اجتماعی، اقتصادی و از این قبیل، یک افرادی، گروه‌هایی که منافع مشترک دارند و می‌توانند و می‌خواهند کار جمعی با هم بکنند، کار تشکیلاتی بکنند و هدفشان هم تحصیل قدرت است، و صریح هم می‌گویند هدف ما تحصیل قدرت است، این می‌شود حزب. حالا همین‌جا دو سه تا تفاوت پیدا می‌شود. یک) اجتماع یک گروه خاص برای منافع مشترک خودشان، و با هدف کسب قدرت و حفظ و توسعه قدرت. حکم اسلامی این چیست؟ در نظام حزبی انتخاباتی اسلامی، این چه‌جوری تفسیر باید بشود؟ چه‌ جوری باید تعریف بشود؟ در فعالیت سیاسی حزبی انتخاباتی سؤال دارد. یک) شما می‌خواهی بروی پارلمان قانون بگذاری، اصلاً خاستگاه قانون از نظر تو چیست؟ منشأ قانون چیست؟ مبنای قانون‌گذاری، مبنای این مشارکت، این مشاوره چیست؟ متفاوت است. شما با چه تعریفی از فلسفه قانون و قانون‌گذاری دارید مثلاً به پارلمان می‌روید؟ با چه تعریفی از دولت داری می‌روی قوه مجریه را در اختیار بگیری؟ میلیاردها، هزاران میلیارد پول مردم، جان و مال و ناموس و آبروی مردم، می‌روی برای مردم تصمیم بگیری. طرف می‌گوید من مسلمانم، مذهبی‌ام. اسلام شخصی یعنی خودت شخصاً نماز می‌خوانی، حج می‌روی، زیارت می‌روی، خیلی خب کافی نیست. نگاهت به قانون، به دولت، به اموال عمومی، به حقوق عمومی چه نگاهی است؟

دوم) این که، هم دهه هفتاد که این دموکراسی‌بازی‌های غربی و جامعه مدنی و این حرف‌ها، لیبرالیسم سیاسی و اقتصادی و اجتماعی سه‌تایش به عنوان دوران بعد از امام و جنگ، اوایل دهه هفتاد یک‌جور، اواخر دهه هفتاد یک‌جور خشن‌تر و سیاسی‌تر مطرح شد، این بود که بعضی‌ها گفتند یعنی چه می‌گویید در اسلام سیاست برای قدرت نیست؟ اصلاً قدرت نباشد، اصلاً برای چه وارد سیاست می‌شوید؟ چرا خجالت می‌کشید؟ چرا پنهان‌کاری می‌کنید؟ چرا شرمنده هستید؟ اصلاً بله، ما به انتخابات می‌آییم، حزب تشکیل می‌دهیم برای این که به قدرت برسیم. اگر قدرت نمی‌خواهی، اصلاً برای چه توی انتخابات می‌آیی؟ پارلمان، دولت، این‌ها مراکز قدرت هستند. شما می‌گویید قدرت برای ما هدف نیست ولی در انتخابات می‌آیید، در مبارزه همه‌کار هم می‌کنید. نه آقا، هدف قدرت است. حالا همین خودش دو- سه تا اشکال دارد، حداقل در آن دو- سه تا ابهام هست. یکی این برای قدرت که مبارزه می‌کنی، مبارزه برای قدرت، قدرت برای چیست؟ این‌هایی که می‌گویند هدف قدرت و قدرت‌طلبی و قدرت‌پرستی نیست، منظور این است که قدرت وسیله است. نه این که قدرت اهمیتی ندارد. اگر قدرت را بگویی اهمیت ندارد، اصلاً ما به سیاست دخالت نباید بکنیم. چون قدرت مهم است، چون ثروت مهم است، اسلام نظام اقتصادی و نظام سیاسی دارد. یعنی نسبت به قدرت و ثروت حساس است. که دست چه کسانی است؟ چگونه به دست می‌آورند؟ چه‌جور آدم‌هایی هستند؟ چه برنامه‌ای دارند؟ به چه شیوه‌ای به دست می‌آورند؟ به چه شیوه‌ای قدرت و ثروت را تولید می‌کنند؟ به چه شیوه‌ای توزیع می‌کنند؟ به چه شیوه‌ای مصرف می‌کنند؟ چون اثر دارد. منتهی بحث اختلاف ما این نیست. اختلاف این است که حتی شما هم به قدرت اصالت نمی‌دهید. شما هم قدرت را برای منافع خودتان می‌خواهید و الا خود قدرت اگر هیچ منافعی نیاورد که خودش هدف نیست.

پس چه ما چه شما، قدرت هدف نهایی نیست، وسیله است. قدرت برای منافع خودتان وسیله است، تعریف ما از قدرت این است، قدرت وسیله است برای تأمین حقوق مادی و معنوی مردم. حقوق خود ما چیست؟ منافع ما چیست؟ منافع ما هم مثل بقیه مردم. دقت کردید؟ تفاوت تعریف از قدرت، تفاوت، تفاوت در تعریف قانون و فلسفه قانون، هدف قدرت. لذا یک جاهایی هم در روش قدرت‌ورزی و قدرت‌یابی، روش کسب قدرت و روش مصرف قدرت تفاوت پیش می‌آید. در این دیدگاه سکولار و مادی، چرا نشود مردم را فریب داد؟ چرا نشود دروغ گفت؟ چرا نشود توجیه کرد؟ چرا نشود خیانت کرد؟ اصلاً مگر ارزش‌ها ملاک هستند اینجا؟ خودت می‌گویی ما، حزب یعنی ما یک عده خاصی برای منافع مشترک خودمان دور هم جمع می‌شویم و این هم تفاوت باز سوم یا چهارم در این محور، که عیبی ندارد یک عده خاصی، یک گروهی، صنفی تشکیل بدهند برای منافع مشترک خودشان. عیبی ندارد. مثلاً بگویند آقا ما صنف فلان صنف، دور هم جمع می‌شویم یک تشکل صنفی برای این که منافع ما حفظ شود. این اشکالی ندارد. به شرطی که یک) علیه منافع دیگران و حقوق دیگران اعمال نشود، عدالت رعایت بشود در هدف، و دو) در روش. یعنی به شرطی که خلاصه منافع آن گروه خاصی که در آن حزب و جناح هستند، هدف گرفتند، این در چارچوب ارزش‌های اسلامی و عدالت باشد. نه ظلم به دیگران، نه سوء استفاده از قدرت. دوم) این کف حق‌طلبی است که فقط به فکر حق خودت یا منافع خودتان باشید. کسی که به لحاظ اسلامی وارد عرصه سیاست می‌شود، این نباید، چون می‌خواهد بر بقیه مردم مسلط بشود، برای آن‌ها تصمیم‌گیری کند، تصمیم‌سازی کند، به یک معنا یک سطحی از ولایت بر جامعه را وارد می‌شود، این باید دلسوز همه مردم باشد، نه دلسوز خودش و یک گروه خاص، حزب خاصی که اصلاً ما بگوییم منافع آن‌ها هم مشترک مشروع هم هست. ولی منافع همه مردم را تعقیب نمی‌کنید. ممکن است کسی بگوید ما فقط دنبال منافع و حقوق فلان صنف یا فلان شهر یا فلان طبقه یا فلان جنسیت هستیم. عیبی ندارد اگر ضوابط را رعایت کنی. ولی این نمی‌تواند یک هدف نهایی باشد برای یک جریانی که می‌خواهد در تصمیم‌گیری برای کل جامعه شرکت کند. یعنی در دولت و مجلس برود.

در نگاه اسلامی باید به فکر منافع، اولاً مشروع، منافع تقسیم می‌شوند به مشروع و نامشروع. صرف این که منافع مشترک هستند کافی نیست باید مشروع باشد. و بعد این منافع، هرچه مشترک‌تر برای مردم. یعنی شما باید، کسی که در حکومت، در سه قوه، یا هر نهادی می‌رود به همان اندازه باید حساس باشد و در مورد حقوق و منافع مشروع مشترک همه مردم احساس مسئولیت کند نه این که بگوید حالا حقوق ما تأمین شد، کافی است دیگر، حقوق دیگران تأمین نشد برای ما مهم نیست. این گفتم با یک شرط اشکالی ندارد، ولی این نمی‌تواند هدف یک سیاست‌کار، خواستم بگویم "سیاست‌مدار" دیدم ما در هر عرصه‌ای وارد می‌شویم سیاست، اقتصاد، فعال اقتصادی، و... باید حق‌مدار باشیم. سیاست مدار ما نیست. ضمن این که می‌دانید سیاست در لسان اسلامی به این معنای سیاستی که الان در فارسی به کار می‌برند نیست. این‌ها الان به معنای پلتیک و در روابط بین‌الملل، دیپلماسی می‌گویند. سیاست در ادبیات اسلامی، چه عربی چه فارسی، سیاست به معنای تربیت است. می‌گویند فلانی فرزندش را سیاست کرد، یعنی ادب کرد، تربیت کرد؛ و لذا سیاست که از تربیت جدا نیست، نمی‌تواند فقط فن کسب و حفظ قدرت به هر شیوه و با هر هدفی باشد.

در نگاه اسلامی، شما نمی‌توانید بگویید اخلاق سیاسی اجتماعی عمومی، اخلاق حکومت غیر از اخلاق شخصی است. بله، حریم خصوصی و عمومی یکی نیست. اما این‌جوری نیست که اخلاق در این حریم، ضد اخلاق باشد، در آن حریم دیگر هیچ اهمیتی ندارد. حتی حسادت، حرص، سخاوت، که این‌ها اخلاق شخصی مطرح می‌شود، همه این صفات را می‌شود به حکومت هم نسبت داد. لذا حضرت امیر(ع) به مالک می‌گویند مشاورینی که ترسو هستند را برای خودت انتخاب نکن. این ترس یک رذیلت شخصی است، می‌ترسد، شجاع نیست، ولی در سیاست‌گذاری‌اش دخالت می‌دهد. نگذار طمع‌کار و حریص در حکومت بیاید یا جزء حلقه خاصت قرار ندهد. آدم‌های بخیل را که اصلاً نگران دیگران نیستند، این‌ها را در رده‌های تصمیم‌گیری و تصمیم‌سازی، حتی به عنوان مشاور نیاور. این هم یک مسئله است.

تلاش برای تحصیل قدرت جایز است؟ بله. تحصیل قدرت، یک، به چه شیوه‌ای؟ دو، با چه هدفی؟ اگر این دو تا سؤال را جواب بدهد، آن‌وقت به شما می‌گوییم کدام نوع فعالیت سیاسی، حزبی، انتخاباتی درست است، کدام نوع آن غلط است. هدف خداست، خدمت به خلق است، ضمن این که تأمین حقوق و منافع مشروع خودت هم هست. یا هدف خودت و منافع خودت است، خدا و خلق هر دو بازی و وسیله است.

نکته دیگر این که معمولاً می‌گویند در انتخابات‌ها همیشه طبیعی است، دو گروه هستند. یک عده مدافع وضع موجود هستند. پوزیشنی که هست. چون منافعشان در آن است. سر کار هستند. یک عده‌ای هم همیشه اپوزیسیون می‌شوند، مخالف وضع موجود می‌شوند. حالا اپوزیسیون نظام. بعضی‌ها جالب است، اینجا می‌گویند اپوزیسیون نظام باید بیاید در انتخابات داخل نظام! این خیلی جالب است. هیچ‌جای دنیا اصلاً همچین چیزی نه شده، نه منطقی است، اصلاً خلاف قانون است. هیچ کشوری کسانی را که می‌گویند ما قانون اساسی‌تان را قبول نداریم، مبانی را قبول نداریم، یا نمی‌گویند ولی هی عملاً درگیر می‌شوند، اجازه نمی‌دهند این‌ها بیایند در انتخاباتشان شرکت کنند. مگر الان کسی که مثلاً در آمریکا، در فرانسه، در ایتالیا بگوید آقا ما اصلاً قانون اساسی‌تان را قبول نداریم، ما نظام را قبول نداریم ولی می‌خواهیم بیاییم در انتخابات! مگر اجازه می‌دهند؟ مگر کمونیست‌ها می‌گذاشتند طرفدار سرمایه‌داری یا یک مثلاً آدم مذهبی بیاید رئیس‌جمهور کشور کمونیستی بشود و اصلاً در انتخابات شرکت کند؟ اصلاً به آن صورت انتخاباتی نداشتند. مگر در نظام لیبرال سرمایه‌داری می‌گذارند یک کسی که مخالف ارزش‌های لیبرالیستی است، یا مثلاً کمونیست است این بیاید و رئیس‌جمهورشان بشود؟ اصلاً بیاید در انتخابات شرکت کند؟ بله، این سوسیالیستی که می‌بینید در نظام‌هایشان دارند، این‌ها سوسیالیست آمریکایی هستند. مثلاً الان این "سندرز" در آمریکا رهبر سوسیالیست‌ها و چپ‌های آمریکاست. حرف‌هایش هم انسانی‌تر است و معمولاً هم، هم چپ‌های آمریکا (سندرز) و هم چپ‌های انگلیس، حزب کارگر، آن که رئیس حزب کارگر است ولی هی نمی‌گذارند کاری بکند. ولی این‌ها خیز گربه طلب کادون است! دقت می‌کنید؟ سوسیالیسم آن‌ها هم ضد امپریالیست و ضد سرمایه‌داری و این حرف‌ها به آن صورت نیست. در همین حد است. مثلاً همان سندرز که رهبر چپ‌ها و سوسیالیست‌های آمریکاست، که اگر او بیاید امثال این رئیس‌جمهور فعلی آمریکا می‌گویند آمریکا کمونیستی می‌شود، خودش سرمایه‌دار است. یعنی خودش الان اموالش را اعلام کرده، حداقل دو - سه میلیون دلار ثروت دارد. این مثلاً رهبر سوسیالیست‌های چپ آن‌هاست. لذا آن‌ها کمونیست نیستند. آن‌ها نمی‌گذارند که کمونیست بیاید. بعد به شما، یک کسی می‌گوید آقا ما اصل قانون اساسی را قبول نداریم، ما ولایت فقیه را قبول نداریم، ما اصلاً اسلام را قبول نداریم، ولی می‌خواهیم در انتخابات بیاییم ، می‌خواهیم رئیس‌جمهور همین کشور بشویم. می‌خواهیم برویم در مجلس‌تان خلاف اسلام قانون بگذرانیم! خب حرف‌تان منطقی نیست. هم تناقض است، هم غیرقانونی است، هم غیرعقلایی. هیچ‌ جای دنیا چنین چیزی نیست. خیلی جالب است اینجا باید باشد!

شما در غرب گفتید ایدئولوژی ما لیبرالیسم است. لیبرالیسم یعنی آزادی پوشش، آزادی هر نوع عقیده، آزادی در سبک زندگی. می‌خواهی همجنس‌باز باش، می‌خواهی ازدواج کن، می‌خواهی نکنی. اصلاً این‌ها ربطی ندارد. به سیاست و قدرت کاری نداشته باش، هر کاری دلت می‌خواهد بکن. اصلاً لخت مادرزاد برو، ولی قبل از آن اجازه بگیر که ترافیک بهم نخورد! یک وقتی در یکی از این کشورهای اروپایی بودیم، داشتیم از هتل به دانشگاه می‌رفتیم یک سمیناری بود. یک مرتبه در خیابان دیدم 500- 600 تا مرد و زن لخت مادرزاد. هم می‌خواستم نگاه کنم چون تا حالا همچین چیزی ندیده بودم، هم خب خلاف شرع بود که نمی‌شد نگاه کرد. در یک تناقضی گیر کرده بودم چه‌کار کنم. دو- سه بار زیرچشمی نگاه کردم که ببینم درست دارم می‌بینم. گفتند هایدپارک در لندن، آزادی کامل است. هرکسی آنجا می‌خواهد برود اصلاً فحش بدهد به ملکه، به هرچی می‌خواهی. اینجا ما این‌جوری هستیم. کلاه‌برداری‌ها. بیرون حق نداری. ولی آنج. من رفتم هایدپارک را دیدم. جلسه‌ای داشتیم، آنجا هم سمیناری بود. رفتم گفتم این هایدپارک برویم از نزدیک ببینیم. می‌گویند هرکس هر کاری می‌خواهد بکند، دو- سه تا قانون را باید رعایت بکنی که با همان‌ها مهارشان می‌کنند. حالا مثلاً من رفتم آنجا، دیدم یک بخش آن آفتاب است، چون آنجا همیشه هوا ابری است، آفتاب که می‌آید همه لخت می‌شوند. اصلاً بیچاره‌ها آفتاب نمی‌بینند. در هایدپارک دیدم جمع زیادی زن و مرد لخت مادرزاد زیر آفتاب خوابیدند. آزاد هستی. این طرف یک دیوانه خُل‌مَدَنگی بالای یک کرسی رفته بود، داشت خودش برای خودش سخنرانی می‌کرد. هرچی هم می‌خواست می‌گفت. اصلاً خل بود. آن طرف یک حزب محیط سبز، محیط زیست، سبزهای فلان. آن طرف یک چیزی و... تقریباً ده- بیست- سی جا هرکدام از چند نفر تا چند صد نفر دورشان جمع بودند. هیچ ‌کس هم به کسی کار نداشت. نه رسانه دارند، نه روزنامه‌ای، نه تلویزیون، نه رادیو، نه هیچی که کنترل می‌شود. ولی ظاهر آن این است که کاملاً آزادی است. حالا ملکه پشت صحنه ایستاده، رژیم سلطنتی است. آداب و رسوم قرون وسطایی را هنوز رعایت می‌کنند. آن کلاه‌گیس‌ها را سرش می‌گذارند با عصا و اداها، لباس‌های آن موقع. خودشان هم مسخره می‌کنند ولی باز ولش نمی‌کنند. ملکه مقدس. ظاهراً می‌گویند ملکه تشریفاتی است، نقشی ندارد. دروغ می‌گویند. می‌دانید استرالیا و کانادا هنوز مستعمره کامل انگلیس هستند. رؤسای این‌ها به امر ملکه قابل عزل هستند. یعنی دو تا از کانادا و استرالیا، دو تا از این کشورهای مطرح غربی، این‌ها کلاً تحت فرمان شخص ملکه هستند. او می‌تواند رئیس جمهور آن‌ها را، می‌تواند مقامات آن‌ها را حذف کند. او می‌تواند پارلمان آن‌ها را ابطال کند. او می‌تواند پارلمان خود انگلیس را کاملاً، ولی پشت صحنه هیچی نمی‌گویند. آن‌ها سر و صدا نمی‌کنند. در همین قضیه برگزیت که انگلیس می‌خواست جدا شود، خب مجلس یک‌صدا اکثر قوی‌شان یک نظر داشتند، نظر نخست‌وزیر این دولت و ملکه به آمریکا است که این‌ها می‌خواهند از اروپا به آمریکا بچسبند. خب اکثریت رأی داد، به دستور ملکه مجلس را تقریباً نیمه‌منحل و تعطیل کرد. یعنی گفتند همه شما هم بگویید وتو. درحالی‌که همچین اختیاری در قانون اساسی مثلاً برای ولی فقیه ما تعریف نشده. البته ایشان طبق مصالح عمومی چنین اختیاری دارد. ولی آنجا رسماً عمل می‌کنند. جنگ و صلح بدون اجازه ملکه امکان ندارد. همین BBC رادیویی که شاید 80- 90 سال است در دنیا تداوم هوشمندانه سیاست خارجی آن‌هاست. رسانه حرامزاده که می‌گویند واقعاً این‌ها هستند. آن‌ها چنان حق و باطل را مخلوط بکنند که دقیقاً فضای خاکستری، گرگ و میش که چه‌جوری راست و دروغ مخلوط بشود، عوام‌فریبی، همین BBC بودجه و پولش را از حکومت می‌گیرد ولی همه‌جا می‌گوید ما غیردولتی هستیم! ظاهراً هم یک جاهایی مواضعش یک تفاوت‌هایی می‌گیرد، روشنفکربازی، ادا. زمام اختیار و بودجه BBC کلاً دست خود ملکه است. ولی به رو نمی‌آورد.

حالا کسی می‌تواند برود در انتخابات انگلیس بگوید که ما نظام سلطنت آن‌ها را قبول ندارم، من ملکه را قبول ندارم. اصلاً انگلیس که قانون اساسی ندارد. این جالب است. آن‌ها اصلاً قانون اساسی ندارند. ولیکن من این ارزش‌های نظام لیبرالیسم را قبول ندارم، من سرمایه‌داری را قبول ندارم، ولی من می‌خواهم بیایم نخست‌وزیر شوم. اصلاً مگر آن‌ها می‌گذارند تو بیایی در احزاب رقابت کنی، انتخابات کنی؟ قدرت بین دو تا حزب در انگلیس، بین دو تا حزب هم در آمریکا دارد دست به دست می‌شود. در آمریکا هم دو تا حزب، دو تا فراکسیون یک حزب هستند، نه دو تا حزب. آن‌ها دو تا فراکسیون حزب سرمایه‌دار هستند. این‌جوری است. رئیس‌جمهورها مترسک هستند، رئیس کنگره‌ها، سناتورها، حاکمان ایالت‌ها که معمولاً از توی این‌ها بعد نامزدهای ریاست‌جمهوری و انتخابات بیرون می‌آید، صحنه نمایش قشنگ عوام‌فریبانه و قوی است. تعیین‌کننده پول و کمپانی‌های سرمایه‌داری است. یکی از خط قرمزهایشان صهیونیسم است، اسرائیل است، یکی منافع سرمایه‌داری است، و... بقیه بازی و بازیچه است. هروقت هم یک کسی را می‌آورند بالا می‌گذارند.

می‌خواهم این را عرض کنم که معمولاً دعوا، آن‌ها دیگر در اصل نظام‌شان که با هم بحث نمی‌کنند. در انتخابات‌ها یک کسی بیاید بگوید ما قانون اساسی آمریکا را قبول نداریم، باید آن اصلاح بشود، تغییر کند. اصلاً مگر همچین حرفی را می‌زنند؟ شما بروید ببینید رقابت‌ها و دعواهایشان با این که این‌ همه به هم فحش می‌دهند، ولی دعواهایشان ببینید سر چیست. آن یکی می‌گوید که ما بیمه پزشکی بهداشت را در این ایالت‌ها این‌جوری کنیم، آن می‌گوید ما بیمه را آن‌جوری کنیم. آن می‌گوید سقط جنین در آن ایالت‌ها آزاد است، اینجا ممنوع است، ما اینجا آزاد می‌کنیم، آن می‌گوید نه ما آنجا را ممنوع می‌کنیم. دعوا در این حد است. تازه مهم‌ترین مسئله‌شان که بحث خارج جنگ بود و اوباما آمد ادعا کرد، دموکرات‌بازی که من گوانتانامو را می‌بندم، ما جنگ‌ها را تمام می‌کنیم که بوش کرد، ما ارتش‌مان را برمی‌گردانیم، اتفاقی که افتاد هیچ‌کدام از این‌ها نبود. حتی تجاوزها و اشغال‌ها و لشکرکشی‌های جدید شد، گوانتانامو و شکنجه‌هایشان هم باقی ماند، آن‌ها بدتر هم کردند. درست است؟ این یارو که آمده، این اصلاً شعارش این بود که آمریکا خودش بدبخت است، بندرها، فرودگاه‌های ما، پل‌های ما همه فرسوده، پوسیده، کهنه است، زیرساخت‌های ما خراب شده، ما میلیاردها دلار پول باید بیاییم خرج کنیم دوباره بسازیم، بیمارستان‌های ما کهنه شده، همه‌چیز. ما در چهل سال پیش یک کشور مدرن بودیم، دیگر ما الان نیستیم. آن‌ها به جای آن هی میلیارد میلیارد پول برمی‌دارند می‌برند در عراق و سوریه و کجا و کجا خرج می‌کنند. من که بیایم کل این جنگ‌ها را تعطیل می‌کنم، اصلاً شعارش این بود. من نیروهایمان را از عراق و سوریه و کجا و این‌ها برمی‌گردانم و من این پول‌ها را خرج آمریکا می‌کنم. او چه‌کار کرد؟ مگر این‌ها سیاست‌گذارند؟ این‌ها عوام‌فریب هستند. سیاست‌ها، کمپانی صهیونیستی سرمایه‌داری که هم اسلحه‌سازی دست این‌هاست، هم رسانه, هم تبلیغات و... طبیعتاً آن‌ها دارند تصمیم می‌گیرند. لذا می‌بینید او جنگ‌های بیشتری هم راه انداخت، آن‌ها وحشی‌تر هم شدند.

پس از نظم موجود اگر آن‌ها در انتخابات‌های کشورهای سرمایه‌داری لیبرال رقابت می‌کنند، دعوا سر منافع باند حاکم و باند رقیبش است. هر دو هم از یک سنخ هستند. یکسری سرمایه‌دار آن‌طرف، یکسری سرمایه‌دار این‌طرف. قدرت پنهان، دموکراسی روی صحنه، جلوی صحنه، اگر گفتید پشت صحنه چیست؟ بله تئوکراسی نیست، ولی دموکراسی هم نیست. الیگارشی است. پشت صحنه دموکراسی غرب، الیگارشی است. یعنی همان طبقه اقلیت سرمایه‌دار. منتهی این‌ها هوشمند هستند. یعنی رد صلاحیت‌های آن‌ها هزار بار از ما بیشتر است. ولی آن‌ها مثل ما نیستند. سر و صدای ما زیاد است، آخرش هم به مجلس، و به دولت هم می‌رود، همه‌جا می‌رود. ما فقط سر و صدا خیلی می‌کنیم. آن‌ها اصلاً چیزی به نام، با این روش شورای نگهبان و این‌ها که اِعمال نمی‌کنند ولی آن‌ها صد تا مؤلفه دارند که حتی یک نفر نمی‌تواند از این هفت‌خوان عبور کند بیاید. ولی در ظاهر هم می‌گوید ما اصلاً کاری نکردیم. ولی یک نفر خارج از این دو حزب و این دو تا مافیا که در واقع یکی هستند، سر کار نمی‌آید. اصلاً امکانش نیست.

خب حالا گفتم حزب خودبه‌خود وجودش یعنی یک عده‌ای برای حفظ یا کسب، برای حفظ منافع موجود خودشان دفاع می‌کنند از وضع موجود، آن‌هایی که سر کار هستند. یک عده‌ای که می‌خواهند باز سر کار بیایند، آن‌ها می‌شوند اپوزیسیون، نه اپوزیسیون نظام، اپوزیسیون آن فراکسیون اکثریت در مجلس یا اپوزیسیون دولتی که هست. اینجا نامزدهای ریاست‌جمهوری ‌ما در مناظره‌ها می‌آیند از بیخ همه ‌چیز را می‌زنند! تهمت می‌زنند، آن‌ها نظام را به لجن می‌کشند برای این که رأی بیاورند. راست و دروغ ما این انتخابات اخیر که این نامزدها داشتند صحبت می‌کردند، تازه حالا بهتر شده بود، با آن تجربه 88 دیدند دعوا شد، اینجا مثلاً آن‌ها ملایم‌تر شده بودند ولی باز هم شما اتهامات را دیدید و این که کسی هم جوابی نداد. این بچه ما رأی‌اولی بود، داشت این‌ها را گوش می‌کرد، او گفت که ما زنگ بزنیم 110 برود، صدا و سیما بگوید این چند تا دزد آنجا هستند، همه‌شان را بگیرند. چون این‌جور که دارند این‌ها می‌گویند، این می‌گوید تو خانه‌ات دزدی است. آن می‌گوید تو هم فلان‌جا دزدی کردی. حالا اصلاً راست و دروغ آن هم اصلاً معلوم نیست. ولی مردم دارند می‌شنوند، می‌گویند عجب! بعد هم انتخابات تمام می‌شود، یکی رأی می‌آورد، یکی نمی‌آورد، دیگر هیچ‌ کس هم پیگیری نمی‌کند. این حرف‌ها اگر دروغ بود، این آقا باید مجازات شود. اگر راست بود، آن یکی دیگر باید مجازات شود. این یعنی چه؟ این هم روش‌های آمریکایی و غربی است، که بدون مدرک بگو که رأی را بیاوری. بعد هم هرچی شد!

خب حالا یک عده‌ای برای حفظ منافع موجود مشترک خودشان، یک عده‌ای برای کسب منافع و که از آن محروم هستند، دور هم جمع بشوند، موافق و مخالف وضع موجود، آن‌ها اعتراض دارند به نحوه تقسیم امکانات و توزیع منابع و فرصت‌های اجتماعی، آن‌ها هم دفاع می‌کنند از آن نحوه تقسیمی که الان هست. این در دنیا کل انتخابات، دموکراسی همه بر این اساس است. یک عده معترض هستند که آقا سهم ما باید بیشتر بشود، یک عده فلان. باز هر دو طرف به فکر منافع مشترک خودشان هستند. ولی هر دو طرف می‌گویند مردم، مردم، مردم، مردم. مردم هم در وسط بازی می‌کنند. جلوی صحنه دموکراسی، پشت صحنه الیگارشی. درگیری بین مدافعان وضع موجود و مخالفان وضع موجود. دعوا سر توزیع مجدد ثروت و قدرت. اما سؤال نمی‌شود که توزیع مجدد بر چه اساسی؟ تعریف مجدد؟ عدالت؟ یا منفعت؟ منفعت، منافع نامشروع یا مشروع؟ منفعت شما یا منافع کل مردم؟

ببینید، همین سه تا سؤالی که الان من پرسیدم، سه تفاوت اصلی بین مردم‌سالاری دینی و دموکراسی غربی است. این تفاوتش است. چه سوسیال‌دموکراسی، چه لیبرال‌دموکراسی. حالا جالب است اینجا می‌گوید دموکراسی دینی یعنی چه؟ جمهوری اسلامی یعنی چه؟ جمهوری یا هست یا نیست. دموکراسی یا هست یا نیست. دینی‌اش چیست؟ غیردینی‌اش چیست؟ چطور شما می‌گویی لیبرال- ‌دموکراسی، یعنی دموکراسی در چارچوب لیبرالیسم. آن هم می‌گوید سوسیال- ‌دموکراسی، یعنی من این دموکراسی را در چارچوب سوسیالیسم قبول دارم، نه دموکراسی لیبرال را. فاشیست‌ها هم می‌گفتند دموکراسی. شما می‌دانید فاشیست‌ها هم با دموکراسی آمدند. هیتلر رأی اکثریت آورد که سر کار آمد. او کودتا که نکرد. چنان ‌که این رئیس‌جمهورهای آمریکا و مقامات انگلیس و نخست‌وزیر انگلیس و نخست‌وزیر اسرائیل و این‌ها هم که دارند با رأی و دموکراسی می‌آیند.

پس از توی این هم پلیدترین سیستم‌ها، هم سیستم پاک و درست می‌تواند بیرون بیاید. این بستگی به این دارد که آن دموکراسی در چه چارچوبی است. حالا او می‌گوید لیبرال‌- دموکراسی، بله. سوسیال‌- دموکراسی می‌شود. اما اسلامی- ‌دموکراسی که تو می‌گویی، نه آقا یعنی چه مگر اسلامی می‌شود؟ چطور لیبرالی آن می‌شود؟ تو دموکراسی را قبول داری یا لیبرالیسم را؟ اگر آن‌ها تعارض پیدا کرد، یعنی اکثریت گفتند یک ارزش غیرلیبرال. لیبرالیسم می‌گوید لیبرالیسم خط قرمز است. او این‌جور وقت‌ها در نظام لیبرال- ‌دموکراسی چه‌کار می‌کند؟ این‌ها می‌گویند لیبرالیسم، دموکراسی را وتو می‌کند! یعنی اولویت با ارزش‌های لیبرال و سرمایه‌داری است.

سوسیالیست‌ها، چپ‌ها، کمونیست‌ها، انتخابات‌های نیم‌بند برگزار می‌کردند، انتخابات واقعی هیچ‌ وقت نبود. ولی شعار آن‌هادیکتاتوری پرولتاریا بود. طبقه کارگر صنعتی. آن‌ها اصلاً کلمه دیکتاتوری را با این صفت با افتخار می‌گفتند. آن‌ها می‌گفتند ما دموکراسی بورژوایی و سرمایه‌داری و پرولتاریا را قبول نداریم. خب آن‌ها دموکراسی را به ارزش‌های چپ محدود کردند.

اگر بین دموکراسی و سوسیالیسم اختلاف شد، یعنی اکثریت یک مردم گفتند آقا ما می‌خواهیم مالکیت خصوصی بزرگ باشد. سوسیالیسم می‌گوید مالکیت خصوصی بزرگ نباید باشد، دولتی باید بشود. اینجا چه‌کار می‌کردند؟ طرف دموکراسی و اکثریت را می‌گیرند یا طرف سوسیالیسم را؟ طرف سوسیالیسم و کمونیسم. مگر این که دیگه اسم آن شعار و ایدئولوژی‌تان باشد ولی خودش نباشد. مثلاً بعضی‌ها می‌گویند در چین الان یک همچین اتفاقی افتاده. پرچم کمونیست و داس و چکش هست، حزب کمونیست حاکم است، رئیس حزب کمونیست رئیس چین است. ولی ارزش‌های مارکسیستی و مائوئیستی اصلاً دیگه در اجتماع و اقتصاد به آن صورت رعایت نمی‌شود.

خب حالا آن بحث دیگر است. تو خودت مبانی‌ات را کنار گذاشتی عیب ندارد. ولی وقتی ما مردم‌سالاری، انتخابات، پارلمان، جمهوریت در چارچوب اسلام می‌گوییم. اگر در چارچوب لیبرالیسم معنا دارد، در چارچوب اسلام برای چه مشکل پیش می‌آید؟ آقا بین جمهوریت و اسلام تعارض است. نه، تعارض نیست. اگر یک جایی تعارض بود چی؟ اگر یک جایی در لیبرال‌دموکراسی تعارض بود چی؟ همان کاری که تو می‌کنی، همان کار را ما می‌کنیم. منتهی ما دلیل داریم. چون ما برای مشروعیت مبانی الهی هم قائل هستیم. ارزش‌های توحیدی است. شما که برای مشروعیت، غیر از دموکراسی مبنایی قائل نیستید، اتفاقاً شما باید همیشه تابع اکثریت باشید. یعنی شما که می‌گویی ایدئولوژی‌تان‌ تابع... اصلاً همه ‌چیز قراردادی است. همه ‌چیز پروتکل است، قرارداد اجتماعی است. ما که نمی‌گوییم همه ‌چیز قرارداد است. ما که نمی‌گوییم کل مبانی اخلاق قراردادی است، مبانی عدالت. ما که این حرف‌ها را نمی‌زنیم. ما می‌گوییم دموکراسی باید اخلاقی و دینی و عادلانه باشد. نه این که دین دموکراتیک بشود، اخلاق دموکراتیک بشود. اگر اخلاق دموکراتیک بشود، دموکراسی مشروعیت خود را از کجا می‌آورد؟ اما بگو اخلاق، دین. من به تو می‌گویم مشروعیتش را از کجا می‌آورد. مشروعیت این‌ها ماقبل دموکراسی است. تابع رأی عمومی نیست. برهان دارد. لذا ما می‌گوییم دموکراسی در چارچوب احکام خداوند، ما برای آن طبق مبانی اسلامی توضیح فلسفی داریم.

ولی شما که می‌گویید دموکراسی در چارچوب ارزش‌های لیبرالیستی و منافع سرمایه‌داری و طبقاتی، شما توجیهی طبق مبنای خودتان ندارید. چون مبنای شما این است که همه‌ چیز قراردادی است. خب دموکراسی، اکثریت قرارداد است. اسلام می‌گوید قرارداد، انتخابات، اکثریت، قوانین، همه این قراردادها اگر در چارچوب این مبانی توحیدی باشد، خلاف عدالت و شریعت نباشد، اشکال ندارد. «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ». فرمان خداوند در قرآن است. هر قراردادی که شما امضا می‌کنید، باید پای آن بایستید. یک چیزی عقلایی است ولی در شرع نبوده. باشد. شما تعهد داده‌اید. گفتی من چهار سال مجلس می‌روم، من در ریاست‌جمهوری می‌روم، من در شورا می‌روم، شورای شهر و روستا می‌روم، نماینده شما، در چارچوب قانون اساسی، با این وعده‌های قانونی، با این اختیارات من این کارها را انجام می‌دهم. از این لحظه به بعد توافق شد، عقد شد، مردم به تو رأی دادند، دیگر این‌ها برای تو حکم شرعی است. دیگر فقط یک حکم عرفی نیست. تکلیف شرعی هم هست. به ‌شرطی که خلاف اسلام نباشد.

خب این هم یک نکته. تفاوت‌ها را دارم عرض می‌کنم.

یکی هم بحث این است که پس توزیع مجدد ثروت و قدرت بر چه اساسی؟ بر اساس عدالت یا منافع شما؟ و یکی دیگر هم احزاب در غرب همان‌طور که خودشان می‌گویند همه‌شان غالباً برای تأمین منافع گروه خاص، گروه مشترک، معمولاً طبقات، طبقه خاص هستند. مثلاً برای طبقه کارگر، احزاب چپ سوسیالیستی درست می‌شد. برای طبقه صاحب‌سرمایه و کارخانه‌دارها و آن‌ها، مثلاً احزاب محافظه‌کار یا لیبرال مثلاً می‌آمدند.

آن ‌وقت در نگاه اسلامی، شما دنبال منافع حتی مشروع یک طبقه خاص به هر قیمت نمی‌توانی باشی. تو باید حقوق و کرامت بقیه را حفظ کنی. گستره منافع و مصالحی که تو به‌ عنوان منافع مشترک موکلین خودت داری پیگیری می‌کنی، بله قرارداد گذاشتی من می‌روم مجلس، من می‌خواهم این مشکل مثلاً کارمندها، کارگرها، کشاورزها را حل کنم. تو بر این اساس قول دادی، رفتی. تو حتماً باید آنجا که رفتی، به فکر حقوق این طبقات خاصی که اسم آن‌ها را بردی، باید باشی. تو باید حتی اهتمام بیشتری هم داشته باشی. چون بر اساس این وعده تو به تو رأی دادند. «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ». به این قرارداد عمل کن. اما در چارچوب اسلام. مثلاً نروی حقوق و منافع یک صنف را به ضرر یک صنف دیگر تأمین کنی! تو بخواهی روستای شهرستان خودت را آباد کنی با خوردن حق یک شهرستان دیگر. این‌جوری نمی‌شود.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته



هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha