کجا بودیم؟ کجا هستیم؟ (قصه انقلاب و خطر آلزایمر در حافظه تاریخی نسل)
سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی _ دهه فجر ۹۵
بسم الله الرحمن الرحیم
ما در دهه فجر هستیم و دوستان فرمودند که در خصوص بعضی مفاهیم و مبانی و همینطور بستر تاریخیای که انقلاب اسلامی در آن تحقق یافت، گفتگو بشود. این قصه گذشته خواندن، برای درک مسئولیتهای آینده ما است؛ نه صرفاً یک اشاره به گذشته.
من میخواستم توضیح بدهم که ما کجا بودیم و کجا هستیم. ما امروز باید هم پیروزیها و هم شکستهای خودمان را، یعنی این انقلاب عظیم را، واقعبینانه و به درستی بدانیم و بشناسیم؛ پیروزیها را قدر بدانیم، شکر بگذاریم و حفظ کنیم. آن مواردی هم که ناکامیهایی در آنها وجود داشته است، باید به درستی درک بشود و در این یکی دو دهه آینده، این دیگر مسئولیت نسل دانشگاهی شماها است که دیگر کمکم بالیدهاید و به صحنه کار، زندگی، سیاست و فرهنگ وارد میشوید.
یک روزنامهنگار مشهور مصری به نام فهمی حسین وجود دارد که گرایش ناسیونالیستی عربی دارد، از جریانهای ناصری است و اساساً عرق مذهبی، دینی و اینها ندارد. او طرفدار انقلاب ما نیست، حتی مخالف جمهوری اسلامی است و مقالاتی در مخالفت با ایران در روزنامههای مصر، یعنی روزنامههای مشهور مصر، نوشته و مینویسد. به همین جهت، توضیح او از آنچه که در این سالهای بعد از انقلاب اتفاق افتاده است، موثقتر است؛ یعنی وقتی یک مخالف راجع به این انقلاب مینویسد، طبیعتاً حرف او پذیرفتنیتر است تا این که یک موافق بگوید، ولو منصفانه، که در افکار عمومی اینگونه برداشت میشود که او باید هم تعریف کند. ایشان در یک مقاله مفصلی، یک مقایسهای بین مصر و ایران میکند. میگوید من که با انقلاب ایران، جمهوری اسلامی، جنبش مذهبی و اینها مخالف هستم و آنها را قبول ندارم؛ و حتی در یک جای دیگری، در یک مقاله دیگری، ایران را یک قدرت جهانی تلقی میکند که میگوید نه فقط برای اسرائیل خطر دارد، بلکه برای دولتهای عربی هم خطرناک است؛ چون وضعیت منطقه را به کلی درهم ریخته است. ولی او در این مقاله یک اعتراف جالبی میکند. من عیناً این متن را برای شما میخوانم. او میگوید: «ما و ایرانیها در فضای بینالملل در یک سطح بودیم.» یعنی زمان شاه، ایرانِ شاه و مصرِ سادات، که هر دو هم رژیمهای آمریکایی، سرسپرده غرب و در خدمت منافع اسرائیل بودند، میگوید ما آن موقع در یک سطح بودیم. دوستان بدانند که مصر هم در واقع به لحاظ مدنی، تمدنی و تاریخی، مهمترین کشور عرب است؛ به لحاظ فرهنگسازی، قویترین کشور عرب است؛ حتی به لحاظ اسلامی، با این که ظاهراً مثلاً عربستان مدعی رهبری جهان اسلام در رابطه با حرمین شریفین و اینها است، اما در واقع، بزرگترین نویسندگان و علمای قرن اخیر در جهان عرب و جهان اهل سنت، اهل مصر و مصریها بودهاند. حتی روشنفکری لاییک، غیردینی و حتی روشنفکری به اصطلاح دینی، در جهان عرب معمولاً نقطه شروع آن مصر بوده است. جریانهای بنیادگرای اسلامی، به تعبیر غربیها، مثل اخوانیها و اینها، شروع آنها از مصر بوده است که بزرگترین سازمان عربی و غیرعربی و بزرگترین سازمان سنی مسلمان جهان است. آنها در بسیاری از کشورهای اسلامی تشکیلات و سازمان دارند و قویترین و تشکیلاتیترین گروه هستند. من میخواهم بگویم که مصر را دستکم نگیرید. اصلاً وقتی حکومت مصر به فلسطین خیانت کردند و با اسرائیل سازش کردند، مشکل اسرائیل حل شد. تا زمانی که انقلاب ما آغاز شد، این مشکل حل شده بود؛ چون سادات در قضیه کمپدیوید به فلسطین خیانت کرد و با اسرائیل ساخت. وقتی مصر تسلیم شد، انگار کل جهان عرب تسلیم شد؛ اهمیت مصر اینقدر است. و باز هم شما توجه بکنید که این کسانی که فلسطین را فروختند، اتفاقاً رژیمهای وابسته عرب بودند که خب همه از اول خائن بودند و همه به فلسطین خیانت کردند. در تمام دولتهای عربی، تنها دولتی که به فلسطین خیانت نکرد، دولت سوریه بود؛ بقیه همه خیانت کردند و آن را فروختند. مصر در زمان ناصر انقلابی بود و علیه اسرائیل و غرب موضع میگرفت. آنها خط سازش را از اطرافیان خود او شروع کردند؛ یعنی وقتی که ناصر رفت، اینها از قبل در برخی از اطرافیان جمال عبدالناصر، نفوذ کرده بودند؛ یکی از آنها همین انور سادات بود. من این را میخواهم شما بدانید که آنها معمولاً برای خیانت، میروند از بین انقلابیون، کسانی را که ضعیف، سست، فسادپذیر، بیانگیزه و سستعنصر هستند، پیدا میکنند و از طریق اینها خیانت خود را اعمال میکنند. سادات، یک افسر به اصطلاح ملی، انقلابی، از اطرافیان جمال عبدالناصر و ضداسرائیلی بود که در جنگ با اسرائیل حضور داشته است؛ همین آدم چند سال بعد میآید و پای خیانتنامه را امضاء میکند. یا خود حتی یاسر عرفات، رهبر سازمان آزادیبخش فلسطین، که خب مهمترین انقلابی عرب و فلسطینی و یک زمانی الگو بود، خودش هم یک جا میگوید: «من تحت تأثیر نواب صفوی سلاح برداشتم.» نواب صفوی از ایران به دانشگاه مصر، یعنی قاهره، آمده بود. «من آنجا دانشجوی مهندسی میخواندم. او یک نطق بسیار قوی به زبان عربی علیه اسرائیل کرد.» اسرائیل تازه همان موقع، همان ایام تشکیل شده بود و رژیم صهیونیستی فلسطین را اشغال کرده بود. «من بعد از جلسه رفتم پیش نواب تا از صحبت او تشکر کنم. او گفت: اهل کجایی؟ گفتم: فلسطین. گفت: در مصر چکار میکنی؟ گفتم دانشجوی مهندسی میخوانم. گفت: الان فلسطین مهندس کم دارد یا مجاهد؟ تو نشستی و به اینجا آمدهای و مهندسی میخوانی؟ تو که کشور نداری. کدام کشور؟ تو الان باید بروی بجنگی و جهاد کنی.» او میگوید: «همین باعث شد که من دانشگاه را رها کردم و رفتیم و این به تشکیل سازمان آزادیبخش فلسطین، یعنی ساف، و الفتح» منجر شد ولی چون بنیادهای فکری و دینی و نیت دینی و الهی ضعیف بود و بیشتر جنبههای قومیت عرب، چپ، ملیگرایی و این حرفها مطرح بود، حتی عرفات بعد از چند دهه که حتی الگوی انقلابیون عرب و فلسطین بود، تسلیم شد؛ یعنی او هم تسلیم شد؛ سادات هم همینطور. همین مصر و فلسطینیهایی که در خط مقدم مقاومت بودند، برای آنها این اتفاق افتاد. من اینها را گفتم که شما اهمیت مصر را بدانید.
حالا این روزنامهنگار میگوید: «ما و ایرانیها در فضای بینالملل در یک سطح بودیم. بعد از انقلاب ایران، ما و ایران دو راه را انتخاب کردیم: ایران راه مبارزه و مقاومت در برابر قدرتها و ابرقدرتها، به خصوص آمریکا را انتخاب کرد و ما مسیر سازش و وابستگی را. ما هر سال مزد خیانت خود به اعراب را از طرف آمریکا در قالب چهار میلیارد دلار در سال میگرفتیم.»
یعنی ما مصر را فروختیم، فلسطین را فروختیم، همه منابع را دادیم، و در عوض آمریکا، نه به خاطر این که مشکلات ما حل شود، بلکه برای این که ما مستعمره او شده بودیم. و جالب است که آنها تمام این پول را هم عمدتاً به ارتش مصر میدادند که زیر دست آمریکاییها و اسرائیلیها است؛ و اگر جای دیگری پولی میخواهد برود، باید از این طریق برود. ارتش باید قدرت غالب باشد که اگر یک وقتی هم حالا یک کسی مثل مُرسی آمد، که معمولاً هم ضعیفتر از این هم بودند، هستند و خواهند بود که یک انقلاب دینی و مردمی را به وجود بیاورند، و اگر به وجود آمد، آن را حفظ بکنند، و ما دیدیم که او چه کرد، آنها بتوانند با یک کودتا، چون ارتش منبع قدرت و ثروت اصلی و در دست آمریکا و صهیونیستها است، مسلط بشوند.
او میگوید: «ایرانیها خط مبارزه را پیش گرفتند و ما خط تسلیم را. ایرانیها از همان اول فشار سیاسی، اقتصادی، تحریم، جنگ داخلی، ترور و جنگ نابرابر هشت ساله را تجربه کردند. مشکلات زیادی برای آنها پیش آوردند، اما امروز در برابر ما چه چیزی قرار دارد؟ امروز ایران به یک قدرت جهانی تبدیل شده است که هیچ مشکلی در سطح منطقه، بلکه در جهان امروز، بدون جلب نظر و موافقت ایران امکان ندارد.» او میگوید اینها یک قدرت جهانی شدهاند و دیگر هیچکس نمیتواند هیچجا هیچ تصمیمی بگیرد مگر این که ایران هم با آن موافق باشد؛ ایران یکی از چهار قدرت اصلی جهان شده است. «کاندیداهای ریاست جمهوری آمریکا در هر دوره انتخابات، مکرر باید نام ایران را ببرند و موضع خود را در برابر ایران اعلام کنند. ایران یک مسئله اصلی برای آمریکا و جهان شده است. در همین انتخابات اخیر آمریکا، دو کاندیدای ریاست جمهوری آمریکا، هر یک بیش از شصتوچهار تا هفتاد بار کلمه ایران را در مناظرههای تلویزیونی تکرار کردند؛ یعنی ایران در سرنوشت آمریکا و ریاست جمهوری آن یک نقش اساسی دارد. دیگر این که ایرانیها در تمام علوم استراتژیک، از هستهای تا فضایی، نانو، شبیهسازی، پزشکی، مهندسی و غیره، جزء ده کشور برتر جهان شدهاند. آنها انتخابات آزاد دارند. آنها در صنایع موشکی، چهارمین قدرت جهان شدهاند. از نظر دقت و سرعت موشکهای آنها که نقطهزن است، احتمالاً آنها اولین کشور جهان هستند. در منطقه، ایران جزیره امن و ثبات است. ما علیرغم حمایت آمریکا و کمکهای سالانه، دغدغه تهیه یک وعده قرص نان برای اکثر مردم خود را داریم. مردم ما فقیر و گرسنه هستند.» بعد او میگوید: «چرا اینگونه شد؟» میگوید: «وقتی در مملکتی رهبر درست و حسابی نباشد، وضعیت آن مثل مصر میشود. وقتی در جامعهای وحدت نباشد، آن جامعه مثل عراق میشود. وقتی در کشور فرمانده استواری نباشد، آن کشور مثل پاکستان میشود. وقتی در کشوری به ظاهر مسلمان، رهبر و رئیس آن مملکت خودفروخته باشد، آن کشور مثل ترکیه میشود. اما وقتی در کشوری شیعه، رهبر آن به زمین و زمان باج ندهد، با همه فشارها، سلیقهها، تندرو و کُندروها، جنگ هشت ساله، سی سال تحریم اقتصادی و سیاسی، جایی برای نفس کشیدن هیچ دشمنی باقی نگذاشته باشد، خب آن وقت آن کشور میشود ایران. در میان حصاری از آتش که جنگهای منطقه که تمام منطقه را به آتش کشیده است، گرگهای زخمی از مرز ایران جلوتر نمیتوانند بروند و همه پشت مرزها زوزه میکشند؛ در حالی که همه کشورهای منطقه به خون و آتش کشیده شدهاند، اما کسی جرأت ندارد به خاک ایران چپ نگاه کند؛ حتی مگسهای آنها.» منظورش این پهپادها و اینها است؛ حتی هواپیماهای آنها.
من این را از این جهت عرض کردم که این یک کسی است که نه مذهبی است، نه طرفدار ایران، و مخالف است؛ او علیه ایران مقاله مینویسد و میگوید ایران هم مثل اسرائیل خطرناک است. او دارد راجع به ایران این تعبیر را به کار میبرد. این وضعیت فعلی ما از یک جهاتی است؛ یک نمونه است.
اما اتفاقاتی که پیشترها افتاد. من یک تاریخ سریع و مختصری از وضعیت ایران و منطقه خدمت شما عرض بکنم که این مهم است که ما بدانیم ایران چگونه به دام غرب افتاد و انگلیسها چگونه خون ایران، نفت ایران و همه چیز ایران را مکیدند و بعد آمریکاییها پیدایشان شد و چه اتفاقاتی در منطقه و در جهان افتاد.
حتی یک وقتی که انقلاب ایران شروع شد، این موشهدایان، نخستوزیر جلاد اسرائیل که مرد و یک چشم او همیشه بسته و کور بود، گفت: «یک زلزلهای با چند ریشتر اتفاق افتاد و هنوز خیلیها آن را نفهمیدند. مسئله ایران نیست؛ کل سرنوشت جهان عرب، جهان اسلام، منطقه و حتی اسرائیل با انقلاب ایران تغییر کرد.» و او زود فهمید. آمریکا، انگلیس و اسرائیل، همیشه بین شصت- هفتاد هزار، و گاهی تا صد هزار مستشار در ایران داشتند. هیچ اتفاقی در ایران نمیافتاد مگر با اجازه آمریکاییها، انگلیسها و اسرائیلیها، یعنی صهیونیستها. آنها اینگونه بر این کشور مسلط بودند؛ بر نفت آن، رسانههای آن، ارتش آن و دانشگاههای آن. رئیسهای دانشگاههای ایران، که آن موقع دانشگاه خیلی کمی بود، باید توسط سفارتخانهها تأیید میشدند؛ سهمیه بود. همان چند دانشگاهی که بود، هر کدام سهمیه یک سفارتخانه بود؛ رئیس دانشگاه را سفارتخانه باید تأیید میکرد. ببینید تا چه حد. تا آموزش ارتش، کنترل ارتش، تا آموزش شکنجه در ساواک. این شکنجههایی که در ساواک انجام میدادند، مثلاً سوزن زیر ناخن میکردند، ناخن را با انبر چطور بکشیم، چطور بدن را بسوزانیم که درد آن بماند، چطور پوست بدن را بکَنیم، چگونه موی اسب در آلت مرد فرو میکردند، چگونه آب جوش در مقعد طرف استعمال و تزریق میکردند، بچهها را تکهتکه میکردند و زندهزنده کباب میکردند. ما از زندانیهایی که آن موقع بودند، شنیدیم؛ چند نفر از بستگان ما در دهه 40 و 50 زندان بودند. یکی از آنها میگفت اصلاً ما بوی کباب شدن خودمان را میفهمیدیم. یعنی آنها آتش روشن میکردند، فرد را برهنه روی تخت آهنی میخواباندند و میبستند، یا روی صندلی آهنی. این آهن سرخ میشد و تو کباب میشدی. او گفت مثلاً یکی از بستگان ما میگفت که من یادم است بوی کباب شدن گوشت و بعد بیهوش شدم. بعد دیگر بدنم را احساس نمیکردم که این بدن من است؛ نمیفهمیدم. این ناخنها را، اینها را یکییکی میکشیدند؛ یا سوزن زیر ناخن میگذاشتند، بعد دست را روی دیوار میکوبیدند. خب اینها را همه را آمریکاییها آموزش میدادند؛ انگلیسها آموزش شکنجه میدادند. رؤسای شکنجهگاههای ساواک در آمریکا، اسرائیل و انگلیس میرفتند دوره میدیدند که چگونه شکنجه کنند. این ایران بوده است؛ تسلط صددرصد مطلق. آنها همه را سرکوب کردند.
یعنی شما ببینید از وقتی که رضاشاه مرحوم آیتالله مدرس را شهید کرد، یعنی مدرس را تبعید کردند و بعد در آنجا هم ایشان را مسموم کردند و باز خفهاش کردند و او با دهان روزه شهید شد، که بعد از قضایای مشروطه، باز ما چند حرکت داریم که علمای انقلابی در رأس آنها هستند. شهید مدرس؛ حالا ما با آن حرکتهای مسلحانه مثل میرزا کوچکخان جنگلی الان کاری نداریم. میرزا کوچک شاگرد آیتالله مدرس و روحانی مجتهد و معمم بود. او در جنگلهای شمال با خیانت کمونیستها و همراهی شوروی کمونیستها با انگلیسها و به دست عوامل رضاشاه، اینها شهید شدند. سر میرزا کوچک را بریدند و به میدان توپخانه تهران آوردند.
شیخ محمد خیابانی در آذربایجان، یک شیخ مجاهد روحانی بود که هم با کمونیستها، هم با دربار و هم با انگلیسها درگیر بود و شهید شد. من دیدم رهبری یک جایی خواندم که ایشان گفتند شیخ محمد خیابانی شوهرخاله ما در محله خامنه و همان منطقه، چیست در تبریز، ایشان گفت که او با آنها نسبت دارد. مشهد، یک کلنل محمدتقیخان پسیان، که این به آلمان رفته و آموزش دیده و آمده بود و اینها، گرایشهای ملی داشت. او فهمید که رضاشاه، انگلیسها و غربیها دارند میآیند، و در همین مشهد و خراسان یک قیام کرد که بعد با نیروهای نظامی خود به سمت تهران برود؛ که رضاشاه، انگلیسها و اینها آمدند و او را سرکوب کردند و کشتند. از خاطرات، من شنیدم که مثلاً پدربزرگ مرحوم ما، ایشان علیه دستگاه با آنها همکاری میکرده است.
ما با قضایای تنباکو، مشروطه و اینها که خب علمایی در آنها بودند، کاری نداریم. ما میآییم جلوتر. مدرس را که از سر راه برمیدارند، تقریباً انقلاب و علمای انقلابی را دیگر رضاشاه سرکوب کرده و یا کشته و یا تبعید کرده است. قضایای مسجد گوهرشاد و بحث حجاب که در اینجا پیش آمد، البته قبل از 17 دی و اعلام رسمی بیحجابی بود، ولی در رابطه با همین مسئله و مسائل از این قبیل بود که رضاشاه به دستور انگلیسها، دینستیزی را شروع کرده بود.
شما میدانید که رضاشاه اولاً آدم بیسوادی بود و سواد نداشت، معتاد بود و انگلیسها در اسناد خود میگویند او قمار میزند، دعوا میکند و یک آدم خرمغز خوبی است. پدر او هم قزاق و معتاد بود و از شدت اعتیاد کنار خیابان مرد! خود او هم سرباز قزاق بود؛ یک آدم اینجوری بود. شما تاریخ ایران را بشناسید؛ چون الان دارند از رضاشاه به عنوان پدر تجدد و مدرن شدن ایران و خدمات او به ایران یاد میکنند و میگویند بعد از او علم به ایران آمد و... . شما رضاشاه را ببینید که چه کسی بود. رضاشاه مسئول طویله یکی از سفارتخانهها بود. نفر دوم سوم آن سفارتخانه اروپایی، روی اسب، عکسش الان هست؛ او روی اسب نشسته و رضاشاه پشت ماتحت اسب، اینگونه دست به سینه ایستاده است. انگلیس این را شاه ما شاه ایران کرد؛ در حالی که چند صد آدم تحصیلکرده بودند که از زمان قاجار به اروپا میرفتند و درس میخواندند. خب اقلاً یکی از آنها را شاه میکردید. زنها همه بیحجاب بشوند تا پیشرفت کنند؛ اینجوری آمد.
این انگلیس با کودتا بر کشور ما مسلط شده بود؛ قاجار را به پهلوی تبدیل کرده بود و امثال مدرس و اینها را از سر راه برداشته بود. تا سال ۱۹۲۰ که جنگ با آلمانها و جنگ دوم است، آمریکا و انگلیسها میآیند و ایران را دوباره اشغال میکنند. یک وقت در جنگ اول، انگلیسها و روسها ایران را اشغال کردند و بین خودشان تقسیم کردند؛ روسیه تزاری، قبل از کمونیستها. در جنگ دوم، حالا روسیه شوروی کمونیستی، که انقلاب شده و کمونیستها آمدهاند، آنها و آمریکاییها و انگلیسها آمدهاند و ایران را کلاً اشغال کردهاند. ایران دو قسمت شد؛ یک بخش آن دست انگلیسیها و آمریکاییها افتاد و یک بخش هم دست شوروی و روسها، یعنی کمونیستها. حالا من همه آن اتفاقات را نمیخواهم بگویم. ایران اشغال شده و پسر رضاشاه را سر کار آوردهاند. این دیگر ایران را بطور کامل و مطلق تسلیم غرب کرده است و هر روز راجع به هر چیزی از غرب دستور میگیرد اصلاً؛ یعنی از خائنهای معمولی بود. جنایات و خیانتی که شاه، دربار و پهلوی کردند و اینها، اصلاً قابل بیان نیست و واقعاً شاید در فیلم هم نشود آنها را بیان کرد.
ایران بعد از اشغال، یک فضای هرج و مرج نسبی و یک شبهآزادی، که در واقع هرج و مرج است، پیدا کرد. اشغالگران میگویند در ایران اینگونه باشد تا اینها به خودشان مشغول باشند؛ ظاهر آن آزادی و باطن آن هرج و مرج است تا آنها یک کم خودشان همدیگر را بزنند و لت و پار کنند و ما هم همه را بشناسیم و از زیر آب بیرون بیایند. مذهبیها یک کمی آزادی پیدا کردند، کمونیستها آزادی پیدا کردند و آمدند و به اصطلاح فضا باز شد. ما هم آنها را شناسایی میکنیم، هم تا وقتی خودمان مستقر میشویم و جاهای اصلی را میگیریم، هم یک کمی اینها به جان هم بیفتند و خسته شوند و هرج و مرج شود تا در یک موقعیت خاصی، همه را لت و پار میکنیم و دوباره یک آدم از خودمان را که همین شاه باشد میآوریم. فعلاً یک شاه ضعیف کافی است تا ببینیم کی یک شاه قوی، دیکتاتور و سرکوبگر را باید آورد. این دوره حدود 10 – 12 سال طول میکشد. آخرش آنها میبینند که کنترل ایران دارد از دست آنها خارج میشود. مصدق، کاشانی، نواب و اینها سر کار آمدهاند. فدائیان اسلام آمدهاند. فدائیان اسلام سر قضیه ملی شدن نفت مطرح میشوند. اقلیت مجلس به رهبری مصدق و آیتالله کاشانی مردم را بسیج میکند. نواب هم یک گروه انقلابی پیشرو و پیشتاز تشکیل میدهد که در لحظات خاصی که دشمن به زور سلاح و سرکوب متوسل میشود، اینها پاتک کنند، ضد حمله کنند و شاخ و شمشیر دستگاه را بشکنند.
قضیه ملی شدن نفت مطرح میشود. رزمآرا از طرف شاه، انگلیسها، در صف مقدم میایستند که نگذارند نفت ملی بشود. فدائیان اسلام آنها را سرکوب میکنند و بازداشت اینها شروع میشود. فدائیان اسلام رزمآرا را در یک عملیات شهادتطلبانه میزنند؛ و تفاوت اینها با تروریست این بود: تروریستها، یعنی گروههای تروریستی چپ، مجاهدین منافق در ایران و در هر کشوری، آدمهای بیگناه را میکشند؛ بمب در خیابان میگذارند، علیه مردم و آدمهای بیگناه عملیات میکنند، یا آدمهای نیروهای رده پایین دستگاه را میکشند. مثلاً زمان شاه یک پاسبانی در خیابان رد میشد، آنها میرفتند چاقو میزدند و او را میکشتند. این عملیات انقلابی است. آنها بانک میزدند؛ گروههایی که در دهه پنجاه، آن 7- 8 سال آخر رژیم شاه، به حساب خودشان گروههای عملیاتی بودند، کار عملیاتی آنها اینجوری بود؛ مردم و آدمهای عادی و آدمهای بیگناه و آدمهای رده پایین را بکشند، جز دو- سه مورد که رده بالا را زدند. ولی فدائیان اسلام هیچ وقت علیه مردم، علیه بیگناهان و علیه ردههای پایین حکومت شاه هیچ عملیاتی نکردند. اینها چهار- پنج عملیات در حد نخستوزیر کردند؛ ورژنشان تا آن حد بود پایینتر نمیآمدند؛ و شخص شاه در برنامهشان بود. آنها میگفتند اینها امالفساد هستند.
آنها رزمآرا را زدند و نفت ملی شد. اگر کار فدائیان اسلام نبود، نفت ملی نمیشد. مصدق با همین عملیات فدائیان اسلام و با حمایت آیتالله کاشانی، دوباره به قدرت برگشت. دکتر مصدق به قدرت برگشت. سر قضیه تظاهرات سی تیر سال ۳۱ که قوام از کار کنار شد، دکتر مصدق نخستوزیر شد و شاه مجبور شد بعداً از ایران برود.
من یک خاطرهای هم اینجا بگویم. پدر ما در مشهد، جزء کل همین فعالیتها بود. ایشان هم با فدائیان اسلام، هم با گروهی که در مشهد آیتالله کاشانی با دکتر مصدق و اینها کار میکردند. ایشان میگفت وقتی که قوام سر کار آمد و سی تیر شد، قرار شد ما در خیابانهای مشهد بیاییم و سازماندهی شده بیاییم. چند نفر اول شعار بدهند، چون تمام مأمورها، حکومت نظامی، ارتش، پلیس و ساواک که آن موقع نبود، شهربانی و اینها بودند، چند نفر اول شعار بدهند، بعد دیگر بقیه شروع کنند که آنها نتوانند یک نفر را بگیرند؛ پخش شوند. ایشان میگفت ما جلو آمدیم، در همین نزدیکهای میدان شهدا، دیدیم کسی شعار نمیدهد. میگفت گفتم باید یک نفر بگوید. من چنان بلند چند بار گفتم: «یا مرگ یا مصدق»، که یک مرتبه دیدم این کشاله پایم سوخت. فکر کردم تیر خوردهام. گفتم شهید شدیم. بعد فهمیدم که این فتق من پاره شده است! از بس بلند علیه شاه و قوام گفتم «یا مرگ یا مصدق»، میگوید دیدم من خم شدم و دیگه نمیتوانم راست بایستم! گفت ما را از صحنه شهادت فراریام دادند و درگیری و تظاهرات راه افتاد.
دکتر شیبانی در شورای شهر تهران هست، آن موقع ایشان به مشهد تبعید بود؛ چون ایشان در دانشگاه تهران و پزشکی تهران، از مؤسسین اصلی انجمن اسلامی دانشگاه تهران بود. او را علیه دربار، سر قضیه اسرائیل و به نفع فلسطین، از دانشگاه تهران اخراج کردند، تبعید شد و به مشهد آمد. ایشان آن موقع مشهد بود. یک وقت ما با پدرمان و آقای شیبانی بودیم، آقای شیبانی به پدر ما گفت تو هنوز زندهای؟
دکتر مصدق دوباره نخستوزیر میشود، نفت ملی شده است و شاه رفته است. پیروزی نزدیک است. در این لحظه، انگلیس و آمریکا، اینها به یک جمعبندی میرسند که ما این ده- دوازده سالی که کاری به کار آنها نداشتیم، ایران را دوباره از دست میدهیم؛ باید یک کودتای ۲۸ مرداد اتفاق بیفتد. ایران تا قبل از کودتا، بیشتر حکومت دست انگلیسها است. از ۲۸ مرداد دیگر بیشتر آمریکایی میشود تا انگلیسی؛ آمریکا رئیس اول ایران میشود و انگلیس رئیس دوم میشود. آنها همکاری هم دارند، گاهی هم یک رقابتهای جزئی هم با هم سر منافع ایران دارند.
کاری که آنها انجام میدهند و به نتیجه میرسند این است که انقلابیون را به جان هم بیندازند. تا حالا همه مذهبی، ملی و همه با هم بودند، حالا یک مرتبه ملییون یک طرف و مذهبیها یک طرف. اطرافیان دکتر مصدق کسانی هستند، بعضیهایشان که اصلاً مذهبی نیستند و ضدمذهبی هستند؛ آنها توطئه میکنند. دستگاه در اطراف آقای کاشانی هم کسانی را نفوذ داده است. جوری میشود که در آخر این سه نفر که همیشه با هم بودند، از هم جدا میشوند. پدرم میگفت ما زمان دکتر مصدق مسئول انتخابات مشهد بودیم. دربار و شاه اینقدر تقلب و اینها کردند و بدون شناسنامه، قلابی، از روستاها چماقدار میآوردند، اصلاً یک بلبشویی در انتخابات مشهد شد. ما اینجا یک متنی را تهیه کردیم و برای مصدق نوشتیم که انتخابات مشهد کلاً تقلب است و باید باطل بشود. مصدق هم آن را باطل کرد؛ و اینها یک ضربهای خوردند. ایشان میگفت ما از این، از شاه و دربار شکست نخوردیم؛ از خودمان شکست خوردیم. کمکم ما دیدیم که مصدق علیه آقای کاشانی حرف میزند و آقای کاشانی علیه او حرف میزند.
خلاصه آمریکاییها و انگلیسیها این لابهلا آمدند و آن طرف هم کمونیستها و تودهایها که خیانت کردند و نقش مهمی در شکست نهضت نفت داشتند، میخواستند سهمیه شوروی به شوروی برسد. آنها میگفتند نفت آمریکا و انگلیس سهمی، شوروی چه میشود؟ ولی آنها این وسط کمک کردند که آمریکا در عمل کاملاً بر ایران مسلط شود. کودتای ۲۸ مرداد میشود. شاه که فرار کرده است، دوباره برمیگردد.
امام(ره) راجع به آن قضایا یک نگاه انتقادی دارد. امام زمان نهضت نفت، خب به عنوان یک عنصر مطرح در صحنه نبود؛ هم آن اعتبار اجتماعی را نداشت، هم واقعیت این است که امام، هم روی اهداف نهضت و هم روی اشخاص نهضت، یعنی بعضیهایشان، حرف داشت. او معتقد بود که این نمیتواند یک جنبش عمیق انقلابی و سرنوشتساز باشد؛ و این اشخاص نمیتوانند تا آخر بروند و این اهداف هم اهداف ضعیفی است. لذا من تقریباً ندیدم امام جایی از نهضت نفت، آن موقع صریح به میدان بیاید و اصلاً دفاع و سخنرانی نکرد.
خب، کاشانی و مصدق دستگیر و بازداشت میشوند و هر دو در همان بازداشت و یا در خانهشان، در یک وضعیت کاملاً بیتأثیر در جامعه، از دنیا میروند. نواب صفوی مخفی میشود. یکی دو سال بعد، البته اینها بعد از نواب از دنیا رفتند؛ زودتر از همه نواب بود که مخفی بود. او در خانه آیتالله طالقانی و بعضی جاهای دیگر مخفی بود. بالاخره آنها رد او را پیدا میکنند، او را میگیرند و یکی دو سال بعد از کودتا، نواب صفوی و فدائیان اسلام تیرباران و شهید میشوند. نواب موقع اعدام یک جمله عجیبی دارد؛ او به آن فرمانده تیراندازها، یعنی جوخه اعدام، رو میکند و میگوید: «ربع قرن نخواهد گذشت که پرچم اسلام همینجا بر خاک کوفته خواهد شد.» این خیلی عجیب است؛ و دقیقاً همینطور شد. نواب گفت: «بیست و پنج سال نخواهد شد الا این که این شاه سرنگون میشود.» حالا او بر چه اساسی این حرف را زد؟ چون او با آیتالله شاهآبادی، استاد امام، هم خیلی رفت و آمد داشت. آیا آیتالله شاهآبادی این را گفته بوده؟ آیا خودش چیزی دیده بود؟ و دقیقاً همان اتفاق افتاد. و اینها اولین نمونههایی بودند که موقع اعدام، جلوی جوخه اعدام لبخند میزدند و با صدای بلند تکبیر میگفتند و قبل از اعدام به هم تبریک گفتند که بالاخره شهادت نصیب ما شد. قبل از اینها اصلاً این رسمها نبود. آنها از بازداشت میترسیدند، چه برسد به جوخه اعدام. بعد از اینها این رسمها به وجود آمد.
اتفاق دیگری که میافتد این است که، بعد از کودتای ۲۸ مرداد به بعد، دیگر آمریکا ارباب اول و انگلیس ارباب دوم میشود و در ظرف ده سال، از سال ۳۲ که کودتا شده است تا سال ۴۲ که نهضت امام شروع شد و 15 خرداد اتفاق افتاد، در این ده سال، به اندازه کل آن پنجاه سالی که انگلیس نفت ایران را غارت کرد، یعنی پنجاه سال قبل از آن که انگلیس غارت کرد، در این ده سال آمریکاییها غارت کردند! ثروت ملی ایران پنجاه سال توسط انگلیسها و از ۲۸ مرداد تا انقلاب، به دست آمریکاییها، انگلیسها و گاهی فرانسویها، کلاً مکیده و غارت شد و به این دو سه کشور در اروپا و آمریکا رفت. اقتصاد ایران نابود شد. کشاورزی ایران که صادرکننده بود، واردکننده و متلاشی شد. فرهنگ ایران مورد تاخت و تاز قرار گرفت. فحشا، فاحشهخانه، شرابخانه، شرابخواری و قماربازی؛ خیلی کثافتکاریها. همین طوفانیانی که من در همین فیلم شاه دیدم که روزهای آخر درگیر بود که بعد من در یک جایی هم خواندم، امام به آقای خلخالی میگوید: «مواظب باش چند نفر در نروند. یکی از آنها طوفانیان است.» آقای خلخالی در خاطرات خود میگوید که من گفتم: «نه، خاطرجمع باشید، ما طوفانیان را یک جایی نگه داشتهایم و پنجتا پاسدار هم گذاشتهایم که مواظب او باشند.» بعد که من بیرون آمدم، خودم شک کردم. گفتم که بروم یک سری بزنم. من آنجا آمدم که با طوفانیان صحبت کنم، گفتند نیست، رفت. گفتم کجا رفت؟ این زندانی است. مگر زندانی میرود؟ گفت آمدند گفتند نه، ایشان باید برود کار دارد. او به لویزان رفته است. لویزان مرکز و یکی از مراکز اسناد ارتش بود که جنایتهای آمریکا و تسلط آن بر ارتش ایران، خیلی از سندها آنجا بود؛ که آنها چقدر از طریق ارتش، ایران را غارت کردند. میگوید من سریع به آنجا رفتم، دیدم جا تر است و بچه نیست! او مقدار زیادی از اسناد را برداشته و به اروپا فرار کرده است. حتی بختیار هم بازداشت شد، دولت بازرگان او را فراری داد. هویدا و نصیری را هم اینها میخواستند آزاد کنند. خلخالی گفت اگر ما اینها را اعدام نکنیم، اینها فردا مسئولین جمهوری اسلامی میشوند. حکم آنها هم اعدام بود. نصیری رئیس ساواک بود. او از کودتای ۲۸ مرداد تا انقلاب جنایت کرد. هویدا هم که طولانیترین دوران نخستوزیری را در زمان شاه داشت و تمام این جنایات در زمان او اتفاق افتاد. او بهایی هم بود و بسیار آدم پلیدی بود.
شما میدانید، همین طوفانیان بزرگترین کازینو و قمارخانه جهان را میخواست با کمک و نظر مستشارهای اسرائیلی و صهیونیستها در تهران بسازد. بهاییها، یهودیها و صهیونیستها، دو جای تهران را انتخاب کرده بودند که بزرگترین قمارخانهها و فاحشهخانههای اروپا را بسازند که دیگه انقلاب به آنها مجال نداد.
زاهدی آمده و این غارت تشدید شده است. آمریکا اعلام کرد حساسترین نقطه خاورمیانه برای ما ایران و اسرائیل است. ما همه جا را حاضر هستیم از دست بدهیم، این دو تا را نه. آنها تندتند قرارداد بر ایران تحمیل کردند؛ قراردادهای اقتصادی، نظامی و سیاسی؛ همهاش به ضرر ملت ایران و همهاش در جهت تثبیت دیکتاتوری آمریکا در منطقه و جهان بود.
سال چهل، دو – سهتا اتفاق مهم در ایران افتاد. ما داریم تاریخ را مرور میکنیم که ببینیم انقلاب چه کار عظیمی شد و چه تأثیری داشت. در سال 40، دو رهبر بزرگ دینی، سیاسی و روحانی از دنیا رفتند. اول سال، آیتالله بروجردی(رحمتاللهعلیه) که مرجع کل و رئیس حوزه قم و انسان بسیار شریفی بود، از دنیا رفت. تحلیل ایشان هم این بود که رضاشاه داشت ریشه حوزه را میکَند و حوزه ضعیف و روحانیت در ایران تازه پا گرفته است، الان وظیفه اصلی من حفظ حوزه است؛ اگر من با شاه، آمریکا و انگلیس مستقیم درگیر شوم، آنها میآیند و ریشه حوزه را میزنند و دیگر اصلاً همه چیز از بین میرود؛ من فعلاً باید این کار را بکنم. حالا تحلیل ایشان این بود.
آقای کاشانی هم که بزرگترین روحانی سیاسی در ایران بود. ایشان و پدر ایشان جزء علمای مجاهد حوزه عراق بودند که علیه انگلیسها در جهاد در عراق سلاح برداشتند و جنگیدند. آیتالله کاشانی مجاهد بود؛ اصلاً خودش و پدرش سلاح برداشتند. پدر او از علمای بزرگ شیعه در عراق بود. وقتی که انگلیس عراق را اشغال کرد، آنها با ارتش انگلیس میجنگیدند. آیتالله کاشانی به ایران آمد و فعالیتهایی کرد و زندانی شد.
شما باید ذهنیت تاریخی پیدا کنید. اگر یک نسلی ذهنیت تاریخی نداشته باشد و نفهمد چه بود و چه شد، این نمیتواند مسئولیت خود را درست بشناسد. بخشی از بصیرت اجتماعی و سیاسی، بصیرت تاریخی است؛ ما باید حافظه تاریخی داشته باشیم؛ وگرنه از همان سوراخها دوباره و دهباره گزیده میشویم. چطور همین الان هنوز یک کسانی هستند که میگویند آمریکا و انگلیس، آب از دهن آنها راه میافتد؟ برای این که آنها این جنایتها را نمیدانند، یا میخواهند شماها ندانید؛ یک دفعه اینطوری وانمود میکنند که آمریکا، انگلیس، اسرائیل داشتند زندگی خودشان را میکردند، اینجا یک عده آدمهای شورشی و روانی پیدا شدند و با همه دنیا دعوا دارند و الکی به جان آنها افتادهاند. مرگ بر این و مرگ بر آن! چقدر مرگ میگویید؟ یک کم هم بگویید زندگی! هی مرگ، مرگ! اینها روانی هستند، دوران آشتی با جهان رسیده است، شما چرا با جهان قهر هستید؟ آنها اینجوری وانمود میکنند. امام مگر با جهان قهر بود؟ امام با جهانخواران قهر بود؛ با سه چهار کشور. ما چه وقت به غیر از آمریکا، شوروی، انگلیس و اسرائیل، به کشور دیگری مرگ گفتیم؟ برای این که این چهار کشور، جهان را به خاک و خون کشیدند و غارت کردند، از جمله ایران را؛ یعنی مرگ بر فرعون، مرگ بر ظلم، مرگ بر دیکتاتوری، مرگ بر غارت. چون بعضیها اینجور اطلاعات را ندارند، عاشق آمریکا و انگلیس هستند؛ یا نمیدانند، یا برای آنها دیگر مهم نیست.
بعضیها ممکن است اینها را بدانند، اما اصلاً دیگر غیرتی برای آنها نمانده است بگوید خب حالا باشد. به من خوش بگذرد و منافع من تأمین بشود، باشد!
آیتالله کاشانی به زندان افتاد و یک مدتی به فلکالافلاک و اینها تبعید بود. در سال چهل، دو اتفاق افتاد که هم رژیم شاه و هم آمریکا و انگلیسها ترسیدند. آنها فکر میکردند تا آن موقع ریشه مذهب، آخوند سیاسی و همه را زدهاند؛ دیگر کار تمام شده است. اول سال 1340، آیتالله بروجردی از دنیا رفت. یک تشییع جنازه عجیبی برای آقای بروجردی در قم اتفاق افتاد که همه قدرتها و همه شوکه شدند. هیچ تبلیغات رسمی برای این صورت نگرفت؛ تبلیغات علیه او بود. برای اولین بار بعد از آن دینستیزی، روحانیتستیزی، حوزهستیزی رضاخان و این مدتی که گذشته، یک مرتبه از مشروطه تا آن موقع، چنین اتفاقی شاید در ایران نیفتاده بود؛ جمعیت بسیار عظیمی آقای بروجردی را تشییع جنازه کردند. این یک اتفاق بود. قبل از آن هم افتاده بود، چند سال قبل، که وقتی آیتالله کاشانی آمد، جمعیت عظیمی به استقبال آیتالله کاشانی رفتند و ایشان در تهران که آمد و نماینده شد و رأی اول را آورد و رفت، چون آن موقعها انتخابات هنوز یک مقدار، همان دوره هرج و مرج و آزادیهای نسبی بود. آن دوران بود که کاشانی، مصدق و اینها همه وارد مجلس شدند و آن اتفاقها افتاد.
آمریکا در اینجا به یک تحلیلی رسید؛ گفت ما ۲۸ مرداد زدیم و لت و پار کردیم، سرکوب کردیم، تیرباران کردیم و همه را کنار گذاشتیم. آمریکا و انگلیس بعد از این سرکوبها به این جمعبندی رسیدند که یک فضای قلابی و نسبی بدهیم، یک کمی فضا باز بشود، وگرنه مردم خشمگین میشوند و دوباره ممکن است اتفاقات تندی مثل 30 تیر بیفتد. آنها شریف امامی را برمیدارند. شریف امامی رسماً جزء پدران لژهای فراماسونری بود.
اصلاً شما این را بدانید که اغلب مقامات درجه بالای حکومت شاه، فراماسون بودند. این فراماسونری هم بعضیها فکر میکنند مال دوره مشروطه و قبل از آن بوده و تمام شده است؛ اینطوری نیست. همین الان، فراماسونری با همین اسم، در بعضی کشورهای دنیا کلاً حاکم است. مثلاً فرانسه، همین اخیراً من با بعضی دوستان فرانسوی صحبت بود میگفت در فرانسه امکان ندارد بدون اجازه فراماسونری، کسی به مقامات متوسط به بالا در دانشگاه، ارتش، حکومت، پارلمان و دولت برسد؛ امکان ندارد. آنها یک تشکیلاتی چند ده هزار نفری دارند که کل حکومت را حدود ده هزار تای آنها، هفت- هشت، ده هزار نفر دارند اداره میکنند؛ همه آنها فراماسون هستند. یعنی این که شما میگویید بعضیها فکر میکنند فراماسونری تمام شده است، نیست. در بعضی کشورها اسم آن عوض شده است. همین لژهای فراماسونری که در ایران بودند، از زمان آخر قاجار، مشروطه را منحرف کردند، عوامل انگلیس بودند، رژیم پهلوی را سر کار آوردند، همانها و تشکیلات آنها هنوز هم هستند؛ الان آنها با صهیونیستها، آمریکاییها، انگلیسها و همه اینها در داخل و خارج، تشکیلاتی که ساواک ایجاد کرد، عواملی که لانه جاسوسی آمریکا در ایران داشت، موساد داشت، اینها همه که نمردند، خیلیهایشان هنوز زندهاند.
من چند روز پیش در تلویزیون دیدم که با شکنجهگرهای ساواک دارند مصاحبه میکنند. من نمیدانم اینها در ایران هستند یا کجا هستند؛ خیلی جالب است. یکی از سرشکنجهگرها داشت توضیح میداد که آنها چطور شکنجه میکردند. او در تلویزیون خودمان مصاحبه کرده است. خب همه آنها اینجا هستند. من یک روز به یک کتابفروشی رفته بودم، یک شخصی آمد و صحبت میکند، یک چیزهایی از من انتقاد میکند و یک چیزهایی تعریف میکند. بعد من گفتم شما کجا هستید؟ بعد او خودش رسماً گفت من جزء نمایندههای مجلس زمان شاه بودم که همه با دستور شاه و بدون رأی میآمدند، و معاون وزیر شاه. میشدند! خب اینهایی که آن زمان در دستگاه شاه بودند، همهشان الان هستند؛ خودشان و بچههایشان هستند. اتفاقاً احتمالاً بعضیهایشان جزء مسئولین اینها هم باشند. چون ما بعضی رفقایی داشتیم که زمان جنگ و انقلاب، ما هیچ وقت اینها را نه در انقلاب دیدیم و نه در جنگ، اما آنها جزء مسئولین هم درآمدهاند. آنها نه در انقلاب میآمدند، هرچی ما میگفتیم تظاهرات، نمیآمدند؛ در جنگ هم هرچی ما میگفتیم، میگفتند نه حالا ما باشیم. آنها میخواستند برای آینده اسلام بمانند! این آینده اسلام هم هیچ وقت نرسید؛ نمیرسد هم! ولی اینها سال به سال چاقتر و همینطور هی محترمتر میشوند.
شریف امامی عضو فراماسونری بود. همین شریف امامی، کسی است که به عنوان آشتی ملی، چون پدر او نمیدانم روحانی بوده یا چه بوده، شاه وقتی که هویدا آموزگار را برداشت، شریف امامی را آورد که بیاید. او دولت آشتی ملی اعلام کرد، بعد همین آدم در 17 شهریور، چند هزار نفر را در خیابانهای تهران قتل عام کرد. قبل از سال چهل هم، بعد از ۲۸ مرداد، بعد از یک مدتی، این را نخستوزیر کرده بودند. این آدم مخصوص انگلیسها بود؛ که البته برای آمریکا هم نوکری میکرد. آن موقع این را برداشتند و به جای او علی امینی را که ظاهراً آمریکا به شاه گرا داده بود بگذارد، علی امینی را گذاشتند. علی امینی هم عضو همین جریان تشکیلات وابسته بود، منتهی بلد بود یک کمی روشنفکربازی درمیآورد. هم با علما و روحانیون همزبان بود و میگفت به آنها توهین نکنیم و آنها را تحریک نکنیم، هم یک اداهای ملیگرایی درمیآورد، جوری که یک مدتی شاه ترسید که نکند من را بردارند و علی امینی را به جای من بگذارند! شاه احساس کرد که آمریکا در مورد امینی نظر مثبت دارد. طبق این پروژه، امینی آمد و نخستوزیر شد. بعد هم آنها به جبهه ملی اجازه دادند یک میتینگی برگزار کرد. کنترل از دست آنها در رفت. دولت لایحه اصلاحات ارضی را همانجا تصویب کرد. آمریکا گفت آقا، تو یکسری رفرمهای ظاهری را شروع کن. مثلاً میخواهی زمینها را تقسیم کنی، که هدف ظاهری این کار، تقسیم زمینها بود، اما یکی از اهداف واقعی آنها نابود کردن کشاورزی ایران بود و همین کار را هم کردند. تولید کشاورزی، آن تتمهاش هم که مانده بود، تحت این عنوان نابود شد. البته یک کارهای نمایشی رفرمیستی هم صورت گرفت که بعضی از آن هم قابل دفاع است، اما وقتی اصل پروژه خیانت است، این ابزار است. میدانید مثل چیست؟ مثل سخنرانیهای قشنگ رئیسجمهورهای آمریکا است که جزئی از پروژه جنایت و قتل عام و جنگافروزی است. اینجوری بود.
حالا آقای کاشانی همین سال ۴۰ از دنیا رفته است، آقای بروجردی رفته است. آمریکا میگوید علی امینی سر کار بیاید و یکسری رفرمهایی را ظاهراً شروع کند. تا فضا یک کم باز میشود، بچههای دانشگاه تهران علیه شاه و حکومت شعار میدهند و سرکوب میشوند. سال ۴۱ بلافاصله شاه خودش به آمریکا میرود.
ببینید تحلیل منژ این است که آن موقع او به آمریکا رفت تا بگوید من خواهش میکنم علی امینی را در عرض من قرار ندهید، او را بالا نیاورید. من خودم نوکر شما هستم. هرچه شما بگویید، من صددرصد در خدمت شما هستم. بگذارید من عَلَم را به جای او بگذارم. او عَلَم را که وزیر دربارش، نوکر، رفیقش و همکلاسش است، نخستوزیر کرده است. همان موقع یا چند ماه بعد، رئیسجمهور آمریکا معاون خود را به ایران فرستاد و گفت برو از نزدیک یک بررسی کن ببین ایران تحت کنترل هست یا نیست؟
رفرم بعدی، لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی بود. این که بعد، قسم به قرآن حذف شود و این که بعد چه و چه، علائم نفوذ صریح آمریکا و اسلامستیزی با اسم رفرم و اصلاحات است. اینها اسم آن را اصلاحات و رفرم گذاشته بودند. این اعلام شد. امام و علما اینجا علیه شاه راجع به توطئهای که در پس انجمنهای ایالتی و ولایتی و این قبیل مسائل است، اعلامیه میدهند.
او قدم بعدی را در رفرم، اصلاحات شاه، انقلاب سفید شاه و ملت برمیدارد و اصول ششگانه انقلاب سفید خود را و اصلاحات و رفرم خود را اعلام میکند. همهاش ادای این بود که ما داریم در ایران اصلاحات به وجود میآوریم ما از آن دیکتاتوری رضاشاهی و کودتای ۲۸ مرداد فاصله گرفتیم. میخواهیم یک آزادی نسبی بدهیم. میخواهیم کشور را پیشرفته کنیم و رفرم و اینها.» این خط اصلاحات آمریکایی بود. امام علیه این رفراندوم قلابی اعلامیه میدهد. همان سال ۱. بازار تهران علیه شاه شلوغ میشود، بعد هم دانشگاه تهران دوباره علیه شاه، علیه رفراندوم شاه تظاهرات میکند. هم بازار تهران، هم دانشگاه تهران دوباره سرکوب میشوند. در همین سال است که عشایر فارس هم مسلحانه علیه حکومت سلاح برمیدارند و سرکوب میشوند. ما به سال ۴۲ میرسیم که حرکت علنی و عظیم امام شروع میشود. امام در شروع سال ۴۲ به خاطر خیانتهای شاه، اعلام عزای عمومی میکند. آن زمان هیچکس علیه شاه جرأت حرف زدن نداشت. کسی نمیتوانست به شاه بگوید شاه.
امام است که بلند میشود و میگوید: «آقای شاه، کاری نکن که بگویند ملت گوش تو را بگیرند و مثل پدرت از این مملکت بیرونت کنند.» کسی جرأت نمیکرد با او اینجوری حرف بزند. «من میخواهم تو عزت داشته باشی. من میخواهم ارتش ایران...»، بعداً گفت: «من میخواهم ارتش ایران عزت داشته باشند. ژنرال ارتش ایران جلوی یک گروهبان آمریکایی تعظیم نکند.»
کماندوهای شاه حمله میکنند. آمریکا به این نتیجه میرسد، ساواک شاه که آمریکا کمکم بعداً تشکیل داده بود، به این نتیجه میرسند که این آزادیبازی و اصلاحاتبازی فایده ندارد و جواب نمیدهد. آنها دستور سرکوب میدهند. حمله خشن به فیضیه قم، مدرسه طالبیه تبریز و بازداشت وسیع علمای انقلابی صورت میگیرد. کل کشور به هم میریزد. هزاران هزار جمعیت در تهران دیگر شعارهایشان «یا مرگ یا خمینی» و حرکت به سمت کاخ و «مرگ بر این سلطنت پهلوی» و کمکم «مرگ بر شاه» میشود و این برای اولین بار است که این شعارها داده میشود، مخصوصاً بعد از کودتای ۲۸ مرداد، که در این 10 سال نفسها در سینه حبس بود و اوضاع یکمرتبه به هم ریخت. مشهد، شیراز، قم، ورامین، کاشان، همهجا شلوغ شد. در همین مشهد ما یک مسجدی در پایین خیابان بود، یعنی از حرم مطهر به سمت پایین، به نام مسجد فیل وجود داشت. شهید هاشمینژاد همان موقع آنجا علیه شاه سخنرانی کرد. منافقین، مجاهدین خلق، شهید هاشمینژاد را بعد از انقلاب ترور کردند. او علیه شاه سخنرانی کرد و درگیری شد. آنها اعلامیه امام را به در و دیوار کنار مسجد زده بودند. این مأموران شهربانی میآیند و اعلامیهها را میکَنند. یک دو نفر اعتراض میکنند که چرا به مرجع تقلید، به امام اهانت میکنید؟ درگیری میشود و آنجا اینها اسلحه میکشند. یک نفر از مردم با کارد میزند و یکی از این مأموران شهربانی، افسر شهربانی را میکشد و یکی را هم مجروح میکند و تظاهرات مشهد هم برای این قضیه ۱۵ خرداد به خاک و خون کشیده میشود. ولی بیشترین کشتارها در تهران، در ورامین و یک مقداری در قم است.
و درگیری علما و امام با رژیم صریح شروع میشود. چند ماه بعد آنها میترسند و امام را تحت فشار مردم و مراجع از زندان بیرون میآورند و به قیطریه، به یک خانهای تحت کنترل میبرند. حتی شوروی کمونیستی به جای این که اینجا علیه آمریکا و شاه حرف بزند، رئیسجمهور شوروی (برژنف) به ایران برای دیدن شاه میآید! یعنی شرق و غرب از همان اول با هم علیه امام و انقلاب متحد بودند. آنها علمایی را در آذربایجان، در جاهای مختلف تهران، قم و اینها میگیرند و عَلَم در اثر ۱۵ خرداد مجبور میشود کنار برود.
من دوست دارم دوستان خاطرات عَلَم را بروند بخوانند. یک مختصر و گزیدهای از این خاطرات هم در یک کتابی که آقای ... چاپ کرده، وجود دارد که آن هم چیزهای جالبی دارد. شما شخصیت شاه را یک کم بیشتر دستتان میآید. اول میگفت شاه هر هفته یکی دو بار یک کلمه رمزی داشت که مثلاً «برویم استراحت». این یعنی بروند برایش خانم بیاورند. میگفت ما در طول سال یکی از برنامههایمان این بود که خانمهای قشنگ در ایران و خارج پیدا کنیم و آنها در صف آماده باشند که هفتهای یک بار، دو بار که شاه میخواهد خلوت کند، گاهی با سه چهار تای آنها، اینها همه آماده باشند. گاهی ما میرفتیم، شاه میگفت فلان خواننده خوشگل است، بروید او را بیاورید. فلان جا به اروپا رفتم، در تلویزیون فلان رقاص رقصید. حتی میگفت ما گاهی فاحشه از فرانسه، انگلیس، از اروپا، از آمریکا میآوردیم. یکی از چیزهای جالب خاطراتش این است که میگوید یکی از وظایف من به عنوان وزیر دربار، جور کردن اینجور موارد و مصرف مواد و نئشه شدن و اینجور کارها بود. یا شاه میخواست به باشگاه همجنسبازها در اروپا برود.
بیشتر مقامات اصلی رژیم شاه، بهاییها یا فراماسونها بودند. رئیس ساواک، آن پرویز ثابتی که تمام آن جنایتها و شکنجهها را میکرد، بهایی بود. خود هویدا، نخستوزیر ایران که طولانیترین دوران نخستوزیری را تا نزدیک انقلاب داشت، بهایی بود. چهار پنج شش تن از وزرا بهایی بودند. پزشک مخصوص شاه بهایی بود. معلم بچهاش، ولیعهد، بهایی بود. مقامات اصلی دست اینها و صهیونیستها بود. غارت کشور و جنایت کار آنها بود.
عَلَم کنار میرود. آمریکاییها و انگلیسیها حسنعلی منصور را نخستوزیر میکنند. آنها میخواهند به دست او بقیه پروژه را حالا پیش ببرند. از این به بعد باز با آزادیبازی نشد، دوباره با سرکوب پیش رفتند. آنها هزاران نفر را در ۱۵ خرداد کشتند. امام را بازداشت کردند. به دانشگاه تهران و فیضیه قم حمله کردند. گفتند اگر کسی نفس کشید، باید به دوران بعد از کودتای ۲۸ مرداد برگردیم. سال ۴۳ است. امام تا آزاد میشود و به قم میرود، خود شاه همان سال دوباره به آمریکا میرود تا دوباره دستور بگیرد که چه کار کند. او گفت یک کم پیچ را باز کردیم، اوضاع به هم ریخت. داشتیم سقوط میکردیم. چه کار کنیم؟ او از آمریکا برمیگردد کاپیتولاسیون را اعلام میکنند که از این به بعد آمریکاییها در ایران هر کاری کردند آزادند و هیچکس حق ندارد از آنها سؤال یا آنها را محاکمه کند. اینها ارباب مطلق ایران هستند. بلافاصله امام در قم دوباره علیه شاه و آمریکا و کاپیتولاسیون شروع به سخنرانی میکند. این دفعه آنها امام را میگیرند و به ترکیه تبعید میکنند. ۱۳ آبان امام تبعید میشود. اول بهمن، دو ماه و نیم بعد، حسنعلی منصور توسط مؤتلفه اسلامی اعدام انقلابی میشود. اینها ترور نیست، اینها اعدام انقلابی است. ترور، ایجاد رعب و وحشت در مردم و در بیگناهان است. اعدام انقلابی طبق حکم شرعی است. آدمی که مهدورالدم و مستحق اعدام است، او را میزنیم. مؤتلفه، حسنعلی منصور، نخستوزیر شاه را اعدام میکند. مؤتلفه از دل فدائیان اسلام بیرون آمدند. آنها نسل دوم فدائیان اسلام هستند. آنها این نخستوزیر را هم میزنند. بعد از او، هویدا را با نظر آمریکاییها و انگلیسیها نخستوزیر میکنند. این در اواخر سال ۴۳ اتفاق میافتد. اول سال ۴۴ که شاه چند ماه پیش تازه از آمریکا آمده، شاه هدف یک عملیات انقلابی قرار میگیرد و به دست رضا شمسآبادی مجروح میشود. رسانههای شاه گفتند او تودهای است، ولی بعد با اسناد معلوم شد که او یک بچه مسلمان است و روی عرق دینی و مذهبی، برای این که شاه ۱۵ خرداد را به وجود آورده و هزاران آدم را کشته است، به این کار دست زده است تیر به لب و صورت شاه خورد که بعد شاه آمد گفت من نذر کرده حضرت عباس بودم! شاه اینجور وقتها هم مذهبی میشد. شاه دوباره به آمریکا میرود و اعضای همان گروه مؤتلفه هم تیرباران و شهید میشوند. سال ۴۵ است. سال ۴۶ امام به نجف تبعید شده است. از نجف اعلامیههای امام ادامه دارد. سال ۴۶ امام یک اعلامیه تندی از حوزه نجف به حوزه قم میفرستد که: «علما، چرا بعد از سال ۴۲ فتیلهها را پایین کشیدید؟ قیام کنید.» این اعلامیه قیام و دعوت به شورش بود. جشن تاجگذاری شاه در آن سال اتفاق افتاده بود. جنگ ششروزه اعراب و اسرائیل بود که در آن اعراب با اسرائیل وارد جنگ شدند و ظرف شش روز ارتشهای عربی از اسرائیل شکست خوردند و اسرائیل بزرگتر شد.
حالا ببینید وقتی حزبالله، چند صد، چند هزار جوان مسلمان تحت تأثیر انقلاب اسلامی در جنگ ۳۳ روزه، یعنی در چهار جنگ پیدرپی اسرائیل را شکست دادند. آنها اسرائیل را شکست دادند و تا لب پرتگاه بردند. در آن جنگ، قویترین ارتشهای عرب با هم متحد شدند اما ظرف شش روز نتوانستند دوام بیاورند و از اسرائیل شکست خوردند. اسرائیل هم از چهار- پنج کشور سرزمین گرفت. جولان را از سوریه، کرانه غربی را از اردن، صحرای سینا را از مصر و بخشی را از لبنان گرفت و بزرگتر شد. کل جهان عرب در برابر اسرائیل ذلیل شد و ذلیل بود و عقده حقارت داشت. حزبالله ما و بعد هم جهاد اسلامی و حماس، برای نخستین بار در تاریخ این کار را کردند. ما اینجوری شدیم که هیئت دولت ما در زیرزمینها تشکیل جلسه میداد. صدها موشک از غزه و از جنوب لبنان به سر ما خورد. الان دیگر آنها در کوچه خیابانهای ما نیستند. ایران آن زمان را با ایران آن موقع مقایسه کنید.
همان سال ۴۵ دکتر مصدق از دنیا رفت که این هم یک خبر سیاسی بود. سال ۴۶ قضیه تختی پیش آمد. آن زمان میگفتند تختی خودکشی کرده است. هنوز هم بعضیها میگویند او خودکشی کرده است. ولی چرا باید خودکشی کند؟ او تنها کشتیگیر قهرمانی بود که قهرمان جهان و ایران شد و بعد در حالی که همه جلوی شاه و اشراف خم میشدند و پای آنها را میبوسیدند، وقتی شاه آمد، تختی فقط با شاه دست داد و خم هم نشد. بعد او به خانه آقای طالقانی رفت و آمد داشت. آیتالله طالقانی و این جریانها، اینها همه مجموعاً باعث شد که این اتفاق بیفتد. سال ۴۸ اسرائیل مسجدالاقصی را آتش زد. امام در قضایای فلسطین و اسرائیل از نجف صریح وارد شد. قبل از آن هم از ایران وارد شده بود، امام در سال ۴۱ در ایران اعلام کرد که اسرائیل باید از بین برود. ایشان در آن موقع گفت رئیسجمهور آمریکا منفورترین آدم در ایران است. آمریکا از انگلیس بدتر، انگلیس از آمریکا بدتر، شوروی از هر دوی آنها بدتر. نه شرقی، نه غربی. ایرانی اسلامی. مردم ایران و اسلام.
دوباره سال ۴۸، شاه دوباره به آمریکا میرود. او تقریباً هر سال برای دستور گرفتن از ارباب به آنجا میرفت. سال ۴۹ سرمایهدارهای آمریکایی برای غارت ایران به این کشور سرازیر میشوند و تند تند قرارداد میبستند. آیتالله سعیدی و بعضی شاگردان امام قیام میکنند. شهید آیتالله سعیدی اعلامیه میدهد که ایران را دارند غارت میکنند و همان سال ایشان بازداشت میشود و آیتالله سعیدی زیر شکنجه شهید میشود. خیلی آن موقع نقل شده که آیتالله سعیدی و آیتالله غفاری از قهرمانهای شکنجه تلقی میشدند. ایشان به این که سرمایهدارهای آمریکایی و کمپانیهای صهیونیستی و آمریکا به ایران آمدهاند و ایران را غارت میکنند، اعتراض میکند و اعلامیه میدهد. او پیش بعضی از علما میرود، بعضی امضا میکنند و بعضی امضا نمیکنند و میترسند و میبینند فایدهای ندارد و ایشان را میگیرند و او زیر شکنجه شهید میشود. اولین حرکت مسلحانه غیراسلامی اتفاق میافتد. گروه سیاهکَل در همین سال ۴۹ شکل میگیرد. سیاهکل به یک پاسگاه که چهار- پنج سرباز دهاتی بیچاره در آنجا بودند، حمله کردند، آنها را خلع سلاح کردند و کشتند. بعد هم همهشان گیر افتادند.
سال ۵۰ امام علیه جشنهای ۲۵۰۰ ساله باز موضع میگیرد و یک موج مبارزه راه میافتد ولی آن مراسم برگزار میشود. امام تند تند علیه شاه بیانیه میدهد. سال ۵۱ نیکسون، معاون رئیسجمهور آمریکا، به ایران میآید. همین قضیه، در سفر بعدیاش، قضیه آذر در همین زمانی بود که نیکسون معاون رئیسجمهور بود به ایران آمد. روز دانشجو یا روز ۱۶ آذر. او به دانشگاه تهران آمد تا چند ماه بعد از کودتای ۲۸ مرداد، به شاه جایزه بدهد که باریکالله! آنها این همه جنایت را کردند و همان روز ۱۶ آذر که این بچهها در دانشکده فنی دانشگاه تهران کشته شدند، فردایش آمدند به معاون رئیسجمهور آمریکا دکترای افتخاری در همان دانشگاه تهران دادند. اصلاً ۱۶ آذر یک روز ضدآمریکایی است. اگر کسانی حالا ۱۶ آذر را میخواهند به یک روز آمریکایی و ضدانقلاب امام تبدیل کنند، این خیانت است. اصلاً ۱۶ آذر روز مرگ بر آمریکا، علیه شاه و علیه آمریکا بود و به دستور مستقیم آمریکا اینها کشته و شهید شدند.
نیکسون به ایران میآید و دستور اعلام میکنند که خیل سلاحهای آمریکایی را به ایران بفرستید. آن سالی است که مراکز و فعالیتهای روشنفکری دینی و انقلابی دینی تعطیل میشود. حسینیه ارشاد آقای مطهری و دکتر شریعتی، مسجد الجواد آقای مفتح، مسجد هدایت آقای طالقانی، همه اینها را تعطیل میکنند و امام اعلامیه میدهد: «کمک به مجاهدان فلسطین واجب است. ما در کنار فلسطینیها با اسرائیل میجنگیم و همه باید متحد بشوند.»
سؤال: آیا احیای تمدن اسلامی که یکی از اهداف انقلاب اسلامی است تا حالا عملی شده؟
جواب استاد: احیای تمدن پروژهای نیست که یکمرتبه کلیدش را بزنند و بگویند عملی شد. تمدن مقولهای است که عرصههای علمی، صنعتی، اجتماعی، فرهنگی، اخلاقی، نظامی، رسانه و خانواده، همه اینها جزو آن قرار میگیرند. این یک پروژه ناگهانی نیست. باید اینجوری بپرسید: آیا احیای تمدن اسلامی آغاز شده است؟ بله، قطعاً آغاز شده است.
هشتگهای موضوعی