امام محمد جوادع در نگاه مخالفانش
میلاد امام محمدتقی جوادالائمه ع - 98
بسمالله الرحمن الرحیم
کرامت معنوی امام جواد(ع) و حالت ملکوتی امامت را چند نمونه نشان میدهند کسانی که شک دارند و حتی با مخالفت و دشمنی جلو میآیند. یکی این است که یکی از بنیعباس به نام محمدبنعلی هاشمی که از عباسیان است طرفدار اهل بیت(ع) است منتهی با تعریف خودش! و به امام جواد(ع) خیلی شک دارد معتقد است که این داماد خلیفه شده کاری میکند که خودش خلیفه بشود و کل حکومت را میگیرد! این نوجوان خیلی خطرناک است. این آدم نقل میکند آن شبی که مراسم ازدواج و عرسی بود صبح پیش امام جواد(ع) رفتم اولین کسی بود که فردای آن جشن پیش ایشان رفتم، شب من یک دوایی خورده بودم که آرامبخش بود، مدام تشنه بودم، این حرفها توی دلم بود، تا نشستم ایشان یک نگاهی به من کردند و گفتند برای ایشان آب بیاورید! آب را آوردند گفتم توی این آب این سمی نریخته باشند باز این را در دلم گفتم، وقتی که آب را آوردند ایشان یک نگاهی به من کرد و یک لبخندی زد و از آن آب برای خودش ریخت و کمی خورد و گفت سمی نیست ما مثل شماها نیستیم، خودش خورد و بعد به من گفت بفرما آب بخور. بعد از این قضایا با خودم گفتم به خدا قسم این چیزی که این رافضیها و شیعهها میگویند درست است هرچه در ذهن و دل من است ایشان میداند و آمدم بیرون برای بقیه تعریف کردم. شاید هم امام جواد(ع) عمداً این کار را کردند که این برود داخل خود بنیعباس پخش کند و بگوید که من که دشمن او هستم به او هم شک دارم ولی این را با چشم خودم دیدم، این از کجا فهمید که من تشنه هستم بعد از کجا فهمید من به او شک دارم؟ بعد دو بار بود اگر یک بار بود میگفتم اتفاقی است ولی دو – سه بار این کار انجام شد.
نمونه دیگر در یک جلسه دیگر یحییبناکثم با علمای حکومت و دربار میآیند که امام را خراب کنند و امام جواب اینها را میدهد جلسه که تمام میشود مأمون و بعضی از بزرگان بنیعباس نشستند به امام جواد(ع) نگاه میکنند که توی دلشان و توی نگاهشان این است که با تو چه کار کنیم؟ نوابغ و علمای درجه یک ما را اینطور له میکنید توی دل ما این بود، مأمون هم در جلسه بود. یک مرتبه ایشان این شعر را خواند که:
إن عادت العقرب عدنا له و کانت نعل له حاضره
خیلی شعر قشنگی است و یک طنزی هم در آن هست که من با کسی کاری ندارم این عقرب که آمدیم زدیم رفت اگر عقرب دوباره برگردد دوباره کفش آماده است! این کفشی که توی سر عقرب بزنم آماده است. امام جواد(ع) جلوی مأمون این شعر را خواند بعد از این که آن مناظره اینها خراب شدند. میدانید که امام رضا(ع) 55 ساله بودند که هنوز بچهای نداشتند بعد شیعه به ایشان میگفتند بعد از شما کیست؟ ایشان میفرمودند پسرم! میگفتند کدام پسرم؟ شما پسرت کجا بود؟ ایشان میگفت میآید. امام جواد(ع) آمد از یک خانم حکومت اشرافی و درباری نه، بلکه از یک خانم کنیز، ولی خانم اهل معنا و زن شریف، به حدی شد که بعضی شیعهها شک کردند و گفتند خط امامت تمام میشود، معلوم میشود امامت با موسیبنجعفر(ع) تمام شده و معلوم میشود که موسیبنجعفر غیبت کرده و شهید نشده، عصر غیبت موسیبنجعفر است او قائم است و برمیگردد! فرمودند که فرزندی خواهم داشت که پربرکتتر از او نیامده است. یا این تعبیر که در زیارت امام جواد(ع) هست که تو هادی امّت و رهبر امّت هستی، تو وارثی همه امامان حق هستی، تو گنج رحمت الهی هستی، تو سرچشمه حکمت هستی تو قائد و رهبری هستی که هرجا بروی با تو برکت میآید، تو شریک قرآنی و باید اطاعت بشوی. تو وصیّ خاص رسولالله هستی، تو الگو و معلم اخلاص و عبادت هستی. هرکس پرچمی برای بندگان خدا باشد خدایا این فرزند، این پسر علیبنموسی، ابنالرضا تمام خلق را به سوی تو فرا میخواند نه به سوی خودش و هیچ کس دیگری. فقط تو. او کسی است که پرچم بلندی در احتزاز درمیآورد که همه از دورترین راه ببینند و بدانند که حق کجاست. راه و بیراه را به همه نشان بدهد. او کسی است که کتاب تو را درست معنا و تفسیر میکند و حقیقت وحی را به بشر معرفی میکند. او کسی است که به فرمان تو حکومت میکند نه به فرمان کس دیگری. او ناصر دین توست، حجت تو بر خلق است، آیت توست، نور توست که تاریکیها را میشکافد و مسیر را روشن میکند. پیشوا و رهبری که هرکس بخواهد به خداوند نزدیک شود با او میتواند این مسیر را طی کند و اگر دست تو در دستش بگذاری تو را تا بهشت میبرد. این در زیارت امام جواد(ع) است که از خود اهل بیت(ع) رسیده و ابنطاووس نقل میکند. این که امام رضا(ع) فرمودند برای شیعیان ما برکتتر از این کودک که به دنیا خواهد آمد به دنیا نیامده و اوست که شما را حفظ میکند و در عصر حکومت و خلافت قدرت، حکومت میخواهد در افکار عمومی بخاطر این برای خودش اعتبار بگیرد ولی این هم متقابلاً از حکومت به نفع جبهه حق اقتدار میگیرد.
عرض کردم بعضی از بزرگان اهل سنت راجع به امام جواد(ع) بطور خاص تعابیر عجیبی دارند. در «الصواعق المحرقه» است، در «نورالابصار» است، در «کشف الغمه» و در «اعلامالوراء» است که میگوید در نوجوانی در علم و حلم و اخلاق و قدرت روحی و نفوذ در مردم در آن دوره هیچ کس در حد او نبود. چنان فضل و علمی از خود نشان داد و چنان اخلاق حسنهای که برای همه برهان روشن بود و هرکس حتی یک ملاقات با پسر رضا داشت شیفته او میشد حتی آنها که دشمن اهل بیت و دشمن او بودند. جاحز که معتزلی است و شیعه علی نیست در بصره زندگی میکرد آدم ملا و باسوادی بود کتابهایی نوشت و ایشان در زمان امام جواد(ع) بود ایشان خودش امام جواد(ع) را دیده است میگوید اگر بخواهم ده نفر را نام ببرم که اینها در علم، زهد، شجاعت – یکی یکی صفات را دقت کنید – علم، همه چیز میداند بعد از هزار سال نظریات جاحز همین الآن در حوزهها و دانشگاهها مطرح است، این آدم دارد راجع به امام جواد(ع) میگوید. میگوید 1) در علم رده یک است. 2) در زهد، به شدت سادهزیست است و ذرهای اشرافیت در زندگیاش نیست. 3) شجاعت؛ میگوید از هیچ کس نمیترسد. نه از حکومت و نه از هیچ کس. خیلی آرام است. بخشنده است، پول توی دستش دوام نمیآورد هرچه دستش میآید که خیلی هم میآید فوری بین فقرا و محرومین و مردم توزیع میکند هرکس مشکل دارد ایشان میرود حل میکند. 4) پاک؛ جاحز میگوید من در تمام این دوران نه دیدم نه شنیدم که کسی بگوید این آقا گناه کرده! دروغ گفته و خلاف اخلاق انجام داده است. صددرصد پاک بود. من اگر بخواهم صددرصد از طالبیون نام ببرم که بعضیهایشان مثل علی و حسن خلیفه بودند برخیشان خلیفه نبودند ولی نامزد خلافت بودند، جاحز میگوید ایشان نامزد خلافت بوده یعنی امام جواد در همین دوران در سن نوجوانیاش در حدّ رقیب شماره یک خلیفه مطرح بوده است. میگوید هریک متصل به دیگری تا ده تن. میگوید اگر بخواهم ده نفر را از نسل پیامبر نام ببرم که اینها در این صفات درجه یک بودند و الآن این محمد یعنی امام جواد(ع) که فرزند علیبنموسی است آن ده تن حسنبنعلیبن – حسن یعنی امام حسن عسگری، چون زمان ایشان هم این جاحز بوده است – امام حسن عسگری. علی (امام هادی)، محمد (امام جواد)، علی (امام رضا)؛ همینطور اهل بیت را میگوید تا حسینبنعلی میرساند میگوید همینهایی که ائمه شیعه هستند میگوید من اگر بخواهم ده تن را نام ببرم که در این صفات درجه یک هستند همین دهتا هستند که شیعه رافضیها میگویند امامان ما هستند، چنین نسب شریف و والایی در هیچ خاندان عجم و عرب نیست الا این که برای این خاندان است. این چه نسلی است؟ پدر و فرزند همه یکی از یکی پاکتر، همه عالم، همه زاهد، همه مجاهد، همه شجاع. این را جاحز میگوید.
یا محمودبنوهیب بغدادی از علمای بزرگ حنفی است میگوید امام جواد(ع) وارث علم و فضل پدر بود و در کمالات انسانی از تمام دوران خودش برتر بود.
نمونه دیگر وقتی که گفتند امام(ع) از مدینه به بغداد بیایند که در آن موقع ایشان 15- 16 سال هستند جمعیت بغداد جشن ملی، کل حکومت و ملت به استقبال ایشان رفتند. این تنها مراسمی است که هم حکومتیها و هم مخالفان حکومت همه با هم آمدند. – این خیلی جالب است – میگوید این نفوذ محمدبنعلی (امام جواد(ع)) اگر میخواهید بدانید این است که وقتی این نوجوان 15- 16 ساله از مدینه به بغداد وارد شد که مأمون او را آورد تنها جلسه و تنها میتینگی بود که تمام گروههایی که هیچ کدام همدیگر را قبول نداشتند و با هم دشمن بودند همه به استقبال این آمدند، حکومت و ضد حکومت! شیعه و ضد شیعه! حتی گروههای مختلفی که بعضیها مسلمان نبودند. میگوید تمام خیابانهای بغداد که آن روز بزرگترین شهر جهان بود، پایتخت بنیعباس بود مملو از جمعیت بود تمام شهر تعطیل شد و همه به استقبال این نوجوان آمدند که پسر پیامبر دارد میآید. کسی که دارد این حدیث را نقل میکند دقت کنید ایشان شیعه زیدی است یعنی تا امام سجاد(ع) را قبول دارد و میگوید اینها جنگ مسلحانه نکردند حکومت مأمون دارد او را به بغداد میآورد. میگوید یک دفعه دیدم شهر غیر عادی شد! صبح از مسافرخانه بیرون آمدم دیدم همه توی خیابانها میدوند، حرف و سروصداست، همه جا بهم ریخته و هم میدویدند از چند نفر پرسیدم گفتند ابنالرضا، ابنالرضا دارد میدارد پسر امام رضا دارد میآید گفتم این هم یکی مثل اینها ساخت و پاخت کردند، گفتم این چیه که مدام میگویند ابنالرضا میگویند یک جوانی است میگوید گفتم بروم ببینم او کیست، میگوید با کراهت رفتم و هرچه به سمت ورودی شهر میروم ترافیک جمعیتی است قفل شده و دیگر نمیتوانم جلو بروم. دیدم مردم هرجا ارتفاع و بلندی است آن بالا میروند بالای ستون، درخت، ساختمانها، تپه همه بالا میروند که ببینند من هم نزدیک مسیر رفتم کنار خیابان و کنار جاده که او میآید من ببینم کیست که اینقدر همه آمدند انقلابی و ضد انقلابی همه به استقبال ایشان آمدند و میگویند ابنالرضا، ابنالرضا! گفتم غیر عادی است باید ببینم این کیست که آمده؟ یک مرتبه دیدم یک نوجوانی است سوار بر قاطری! حتی نه اسب. و خیلی معمولی دارد میآید گفتم خدا لعنت کند اینها را که این بچه و نوجوان را میگویند امام ماست این رابط ما با خداست، این عالم مطلق است و... میگوید داشتم توی دلم این حرفها را میزدم و میگفتم دنبال این بچه راه افتادند! او که آمد با کینه به او نگاه کردم یک مرتبه ایستاد برگشت به من رو کرد و گفت سلام، قاسمبنعبدالرحمن! اسم من را گفت! گفتم یعنی چه؟ توی مدینه، من اینجا چطوری من را میشناسد؟ ما اصلاً ارتباطی با هم نداشتیم. «قاسم بن عبدالرحمن أَ بَشَرًا مِنَّا وَاحِدًا نَتَّبِعُهُ إِنَّا إِذًا لَفِی ضَلَالٍ وَسُعُرٍ» حرفی که مشرکین راجع به پیامبران میگفتند که آیا یک بشر معمولی مثل ما دنبال این راه بیفتیم؟ أَ بَشَرًا مِنَّا وَاحِدًا؛ یک بشر معمولی مثل خود ما نَتَّبِعُهُ؟ دنبال این راه بیفتیم؟ إِذًا لَفِی ضَلَالٍ وَسُعُرٍ؛ ما اگر دنبال چنین کسی راه بیفتیم که بدبختی است، این پیامبر است؟! چرا؟ چون مثل بقیه راه میرفت و مثل بقیه سوار اسب و الاغ میشد و غذا میخورد میگفند این پیامبر است؟ خدا با این حرف زده؟! میگوید ایشان ایستاد برگشت من را با نام صدا کرد و این آیه آیه 24 سوره قمر را برای من خواند. میگوید من یک لحظه تکان خوردم گفتم بخدا این جادوگر است، با خودم گفتم این جادوگر است، تا این را گفتم ایشان داشت حرکت میکرد دوباره برگشت نگاه کرد و این آیه را خواند «أَ أُلْقِیَ الذِّکْرُ عَلَیْهِ مِنْ بَیْنِنا بَلْ هُوَ کَذَّابٌ أَشِرٌ» (قمر/ 25)؛ آیا بین همه ما باین وحی شده است؟ باز این آیه قرآن است که راجع به پیامبران است. این همه آدم حسابی است به تو وحی شده است؟ نه؛ دروغگو و کذّابی! کلاهبردار هستی و برتریطلب و جاهطلبی. میگوید برگشت این آیه دوم را برای من خواند که من میدانم تو داری راجع به من چه فکر میکنی؟ تو همان حرف را راجع به من داری میزنی که مشرکین راجع به پیامبران گفتند. میگوید این را که گفت حالت من به کلی منقلب شد و میخواهم گریه کنم و آنجا فهمیدم که این امام است، و اگر با من هزار ساعت کسی بحث میکرد من متقاعد نمیشدم ولی خدا به خود من نشان داد من چطور میتوانم این را نفی کنم؟ مجلس عروسی که مأمون گرفته، دقت کنید از این عروسی معمولیها نبوده که شما فکر کنید، کل ارتش وارد عمل شدند، که یک مجلس عروسی که کل بغداد تالار عروسیشان است میگوید در مجلس خاص و بزرگان و مسئولین و علما که بودند – فقط یک نمونهاش – سه سینی نقرهای بود که در آن گلولههایی آمیخته از مُشک و زعفران بود و در میان هر گلوله برگه کاغذی کوچک بود روی هر کدام یک رقیمی نوشته بود مثلاً 400 سکه، 300 سکه، هدیههای گران یا 500 هکتار زمین، این شاباش عروسی دختر مأمون اینطوری بوده که در دنیا چنین عروسیای نبوده است بعد میگوید این گلولهها را در مجلس خواص همینطوری بپاشید و پرت کنید هر گلولهای گیر هرکسی آمد آن سکهها و آن زمین برای او. شاباش اینطوری! او مالک میشود. بعد کیسههای طلا را آوردند و اینها را بین فرماندهان ارتش خود توزیع کرد. بعد گفت حالا بروید کل فقرای شهر را تا چند وعده شکم سیر از این مجلس به آنها بدهید. یک گرسنه نباید در بغداد بماند همه فقرا را باید غذا بدهید. به همه گداها در بغداد صدقه بدهید. در هیچ کدام از این فعالیتها امام جواد(ع) شرکت نکرده است. صدتا کنیز رقاص زیبا نیمه عریان میآمدند میرقصیدند. سور و بساط بوده، جشن بوده، امام جواد(ع) توی این مجلس نمیآیند بعد میگویند بعضی از کنیزها جلوی ایشان بروند یک ادای احترامی بکنند. زیباترین کنیزان و رقاصان آمدند جلوی ایشان، ایشان آن موقع هنوز نوجوانی بودند، میگویند تا جلوی ایشان رفتند ایشان سرشان را پایین انداختند و یک لحظه به بالا نگاه نکرد. نه به این کاخها نه به این آدمها، نه به این کنیزها و رقاصها و مطربها، آن پیرمرد هم عرض کردم هنرمندانی میآوردند از این سلبریتیهای مشهور آن موقع که برای هر ساعت اجرای برنامه هزار سکه میدادند! و این فقط جلسات مقامات درجه یک میآمد یا سرمایهداران خیلی بزرگ. اداهایی که درمیآورد شعرهایی که میخواند، طرز حرف زدنش هم جوک بود هم موسیقی و مسخره بازی بود بعد با تار صدای انواع حیوانات را درمیآورد، این آمد جلوی امام جواد(ع) نشست و گفت با اجازه فرزند پیامبر، با اجازه داماد خلیفه، تا به زدن شروع کرد، امام جواد(ع) سرشان پایین بود و یک کم به مسخره بازی شروع کردند صدای خر درآوردند یک لحظه ایشان سرش را بلند کرد و گفت ریشدراز! مردک! خدا دیگر نیست؟ از خدا نمیترسی؟ میگوید این بچه و نوجوان چنان سرش را بالا آورد و چنان به من نگاه کرد که من شوک شدم این تار از دست من افتاد این گیتار و سهتار از دست من افتاد و طوری دستم درد گرفت و این درد تا آخر بود و دیگر درست نمیتوانستم تار بزنم! همیشه درد داشتم.
نمونه دیگر یکی از شیعیان از مدینه به دیدن ایشان در بغداد میآید که آقایمان آنجا رفته ازدواج کرده نکند چون سنشان کم است آنجا کاخنشین بشود؟ یک وقت ایشان را دلبند این مسائل بکنند میگوید توی ذهنم این مسائل بود که بروم ایشان را از نزدیک ببینم که چه خبر است؟ آمدم دیدم عجب کاخ و عجب امکاناتی! گفتم که اگر خطا نکنم این آقازاده و این آقا دیگر به مدینه برنمیگردد. این امکانات و زندگی که در دنیا تک است، ایشان برگردد به مدینه توی خانه جدشان در یک خانه گِلی زندگی کند؟! میگوید توی ذهنم این بود تا وارد شدم و سلام کردم دیدم که ایشان ناراحت شدند که تو چرا راجع به من اینطوری فکر میکنی؟ میگوید برگشت گفت حسین، نان جو و نمک نیمکوب در حرم رسولالله کجا، بریز و بپاش اینجا کجا؟ آنجا را با اینجا مقایسه میکنی؟ میگوید من توی ذهنم بود که ایشان این حرف را زد بعد هم امام جواد(ع) میگوید من باید برگردم ایشان نمیمانم، برگشتم به مکه رفتم حج را انجام دادم و به مدینه میروم و دیگر نمیآیم و دخترخانم شما اگر اینطور زندگی را مایل هستند با من بیایند.
مأمون آخر عمرش یک سفارشی دارد چون میداند بعد از او نوبت معتصم است میگوید من به هر دلیلی مردم یا کشته شدم چون مأمون هم خیلی عمر نکرد تقریباً در میانسالی از دنیا رفت، گفت اگر قدرت دست تو رسید اگر اهل آخرت هستی مراقب این جوان باش، اگر اهل دنیا هم هستی مراقب این باش. چه دنیا و چه آخرت، چه ضد اینها هستی چه با اینها هستی، این را بدان که اینها آدمهای معمولی نیستند اینها دنبال ثروت و دنیا نیستند، این که در ذهنت هست که اینها دارند برای دنیای ما نقشه میکشند اینها اینطوری نیستند ولی در عین حال فرض کنید اینطوری هست من دارم به تو میگویم اگر میخواهی حکومت تو سقوط نکند با امام جواد درنیفت، ریشه تو را میزنند. این هم نقل شده که یک وصیتی است که مأمون به برادرش معصتم کرده و از دنیا مأمون میرود و معتصم که میآید فوری به او اعلام میکنند که خطر درجه اول داماد خلیفه است! و در مدینه است، تنها چیزی که ندارد ظاهر حکومت و تشریفات است واقعیت حکومت، مدینه است. این را سریع احضار کن اینجا بیاور یا تسلیم تو بشود صددرصد همکاری کند حتی مثل پدرش هم نه، کامل و علنی، یا اینجا بیاور و از سر راه او را بردار. اگر این بماند تو نمیمانی. بعد از مأمون دقیقاً شروع کردند دور و بری او این حرفها را زدند در حالی که مأمون میگفت سازش کن، مدارا کن، تحمل کن. احترام سوری بگذار ولی کنترل هم بکن! این تصمیم گرفت دوباره بیاورد و دستور داد آقا شما باید به بغداد بیایید خیلی دلم تنگ شده، مأمون هم که رفت، حالا ما در خدمت شما باشیم، شما فامیل ما هستید، هم از نظر اهل بیت هر دوی ما اهل بیت هستیم هم شما داماد اخوی ما هستید و ایشان را برای بار دوم معتصم به بغداد میکشاند. این که امام جواد(ع) چه مدت در بغداد بودند چند هفته گفتند، چند ماه گفتند، ولی اجمالاً در این دوران، ایشان در بغداد فاصلهاش را با خلافت حفظ میکند و در عین حال بهانه دست خلیفه نمیدهد. در این فاصله، معتصم یک نقشهای میکشد ابنابیداود قاضی بغداد و دستگاه قضایی با فقهای حکومت جمع هستند بحث میشود که یک کسی چند بار دزدی کرده حالا او را گرفتند ما بالاخره این حکم قطع دست را باید اجرا کنیم همینطوری که نباید بگوییم قطع کنید یا نکنید، خب حالا میخواهیم اجرا کنیم معتصم خلیفه میپرسد که میگوید ما دست دزد را از کجا قطع کنیم؟ - جالب است این نشان میدهد که اینها اصلاً اجرا نمیکردند – خیلی از اینها را اصلاً اجرا نمیکردند لذا این موقع خیلی عجیب است یعنی زمان مأمون هم انگار اجرا نمیشده، زمان معتصم این دارد از فقهاء میپرسد که خب این دست است از کجا باید قطع شود؟ فقهای حکومت دوجور نظر میدهد یکی میگوید که این دزد چند بار دزدی کرده الآن هم اقرار کرده باید حد بر آنها جاری شود فقها را آوردند امام جواد را هم آوردند آنجا نشسته، خلیفه معتصم میپرسد، آن فقیه حکومت میگوید که از اینجا (مچ، از بند دست) میگوید چرا به چه دلیل؟ میگوید مگر قرآن نمیگوید «فامسحوا بوجوهکم و ایدیکم منه» موقع تیمم صورتتان و دستهایتان را به خاک بزنید، خب ما موقع تیمم کل کف دست را روی خاک میزنیم پس یک نظر دوم پیش میآید و یکی دیگر از فقهای بزرگ میگوید که نه از مرفق (آرنج) چون «أیدیکم إلی المرافق» در وضو؛ مگر نمیفرماید که دستتان را از آرنج بشویید، پس دست تا اینجاست، خب ما یک دست در قرآن داریم در مورد تیمم تا اینجاست، یک دست در وضو داریم تا اینجاست، برای تیمم و وضو، آنها میگویند قطعی هم باید از اینجاها باشد، خلیفه معتصم برمیگردد به امام جواد(ع) میگوید که ابوجعفر نظر شما چیست؟ ایشان میداند که یک بازی است! اولاً که خودتان رئیس دزدها هستید. چون یک مورد زمان مأمون هست که یک دزدی را پیش امام رضا(ع) میآورند و میگویند آقا ما میخواهیم احکامالله را اجرا کنیم، دزد است، حد الهی را چه کار کنیم؟ میخواهیم دستش را قطع کنیم. امام رضا(ع) میگوید بنده قرار نبود در مسائل حکومت شما دخالت کنم، اگر بخواهم دخالت کنم خیلی چیزهای اساسیتر مشکل دارد، من در حکومت نیستم به من چه! گفت نه آقا بالاخره اینطوری است. دزد آن پایین گفت آقا دست من را قطع کن به شرط این که دست همه دزدها را قطع کنید. هرکس بیشتر دزدی کرده اول قطع بشود. بعد مأمون جلوی امام رضا(ع) مقدسبازی درآورد و گفت آقا بفرمایید الآن ما چه کار کنیم؟ امام رضا(ع) فرمودند این سؤال کرد اول جواب ایشان را بده تا من جواب شما را بدهم! دزد گفت من از یک نفر دزدیدم شما که دارید از کل ملت میدزدید. این اتفاق یک بار بین مأمون و امام رضا(ع) افتاده است حالا معتصم از امام جواد(ع) جلوی جمع میخواهد بگوید که ایشان هم جزو فقهای حکومت شدند، ما ایشان را آوردیم و جزو ما هستند. امام جواد(ع) میفرماید من عذرخواهی میکنم من را معذور کنید میدانید که من در جلسات شماها حاضر نمیشوم به من ربطی ندارد. گفت نه آقا حتماً حکم شرعی است ما که نباید خلاف کنیم شما بفرمایید. امام جواد(ع) دوباره فرمودند اجازه بدهید من در این باب نظری ندهم من نظری ندارم. سه بار میگوید، و آخرش میگوید شما را به خدا و جدتان قسم میدهم که باید بگویید. ایشان میگوید حالا که من را به خدا سوگند دادی من بگویم که این دوتا فقهای بزرگوار هر دو اشتباه گفتند اگر سند قرآنی میخواهید قرآن میفرماید که «إنّ مساجد لله» موقع سجده هفت جای بدن باید روی خاک باشد، اینها برای خداست، اینها حد هم نباید روی آن اجرا بشود، پیشانی، و کف دستان، زانوهاست اینها سجدهگاه از خداست نباید طوری کنی که فردا نتواند سجده کند، بنابراین اگر ایشان دزد است و واقعاً هم باید دستش قطع بشود – با دوتا اگر- شما باید انگشتان را قطع کنید کف دست را نباید قطع کنید. یعنی نه از آرنج دست دزد قطع شود و نه از مچ. باید این انگشتان را فقط بزنید، کف دست باید بماند. اگر به قرآن استناد میکنید این استناد درست است نه این دوتا. معتصم (خلیفه) جلوی جمع میگوید خب این نظر از همه درستتر ایشان راست میگویند. شما برداشتید به آیه وضو و تیمم استناد کردید ایشان میگوید صریح آیه قرآن میگوید که مساجد و محل سجده را نباید قطع کنید باید بتواند سجده کند. این اعضای هفتگانه، فقط 4تا انگشت را قطع کنید. گفت آقا خیلی ممنون خیلی لطف کردید اگر شما نبودید ما چه کار میکردیم؟ این قضیه و جلسه تمام شد. ابنابیداود که قاضی بغداد و پایتخت است و در اینها ملا است از شدت عصبانیت میلرزید دو – سه روز قهر کرد که نظر یک بچه را بر من مقدم کردی؟ بعد هم ملاحظه آبروی خودت را نمیکنی؟ که جلوی تو برداشت ما را خراب کرد. این قضیه ثبت شد که رئیس قضائیه کلشان عالم بزرگ حکومت، و رئیس دستگاه قوه قضائیه بغداد پایتخت خلافت، اینها نمیدانند احکام اسلام و حدود الهی چیست ولی این نوجوان میداند. میگوید سه روز گفتم اگر حال من را پرسیدند بگویید من مریض هستم. بعد از سه روز دیدم که من باید بروم تذکر بدهم یعنی همان اشتباه مأمون در برابر پدرش را تو داری در مورد این میکنی. آمدم پیش خلیفه گفتم که میدانم ممکن است جنابعالی ناراحت بشوی اما بر من واجب است که امیرالمؤمنین را امر به معروف کنم! نقد و نصیحت و خیرخواهی برای ائمه مسلمین واجب است من آمدم شما را نقد کنم. گفت برای چی؟ گفت جنابعالی امیرالمؤمنین در عالیترین مجلس حکومتیتان، کل علما و بزرگان و فقهای حکومتی و همه وزیر و وکیلها و ژنرالها نشستهاند جلوی همه اینها سؤال قضایی مطرح میکنی حکم مسائل را از من میپرسی من جواب میدهم، از فلانی میپرسی جواب میدهد باز میروی از این میپرسی و نظر این را بر ما مقدم میداری؟ اصلاً فرض کنیم نظر او درست، بر چه اساسی او را بر ما مقدم میکنی؟ فرض کنیم نظرش درست است این کار جنابعالی چه ضربه بزرگی به حیثیت و مشروعیت ما و هم خودت و هم حکومت است؟ اصلاً آبرویی برای ما ماند؟ که بگویند این نوجوان قرآن و سنت و فقه را از همه اینها بیشتر میفهمد و اینها هنوز نمیدانند که حدود الهی چیست. فرماندهان لشکرت، دبیرانت، وزرایت، همه اینها را شنیدند حتی نگهبانها پشت در داشتند گوش میکردند نیروهای گاردت پشت در داشتند گوش میکردند بین همه پچ پچ افتاده و دارد توی شهر پخش میشود که امام جواد(ع) چقدر قدرت اجتماعی داشته است. میگوید سخن کسی را قبول کردی که نیمی از امّت، نصف مردم به امامت او معتقدند و او را رهبر و خلیفه واقعی میدانند. نصف مردم در جهان اسلام و در بغداد پایتخت دارند میگویند این ابنالرضا هم عالم است و هم حق خلافت دارد، جلوی همه اینها آن نصفه دیگر را هم زدی خراب کردی. اینقدر ور ور توی گوش خلیفه کردند که آیا این کار درست میباشد؟ اینقدر گفتم که خلیفه رنگش عوض شد، سفید شد، سرخ شد و کمکم دیدم عصبانی شد و به او شوک وارد شد، برگشت گفت من حواسم نبود! میگوید من در این جلسه کارم را کردم 4 روز نگذشت که گفتند بیایید جنازه ابنالرضا را تحویل بگیرید! این یکی از آخرین جلساتی است که نقل شده است. که میگوید به لحاظ علمی و اجتماعی و سیاسی نصف مردم با ایشان بودند، آن نصف دیگر را هم تحویل این دادی. یعنی خلافت دست شما نمیماند چنان که علم و اخلاق و معنویت، این جوان 25 ساله یک جوان 25 ساله نیست این از کل امپراطوری رم قویتر است چون آنها در برابر شما شکست میخورند این تمام شما را دارد شکست میدهد. این آخرین جلسهای ظاهراً بوده که با امام جواد(ع) داشتند و طرز مسموم شدنشان هم این بود که خلیفه شخصاً مدیریت کرد. طبق یک نقل گفتند از طریق امّفضل اقدام کرده همان دختر مأمون. و طبق یک نقل دیگری میگوید که معتصم خودش با یکی از بالاترین ردههای حکومت پروژه را اجرا کرد و گفت فقط بین من و تو میماند و لحظه به لحظه به من گزارش میدهی، میروی از ایشان به منزلت دعوت میکنی، من نمیدانم چطوری ولی یک جوری او را به خانهات بیاور و آنجا این زهر را به او بده. که قویترین زهر است، و چند بار ترور سمی خواستند بکنند نتوانستند، زهرهایی درست میکردند که با تماس دست طرف مسموم میشد و دو روز بعد شهید میشد. راجع به امام رضا(ع) میدانید که گفتند طبق یک نقل این است که در تک تک انگورها تزریق کردند! در هر دانه حبه انگور این سم را تزریق کردند که هر کدام از اینها را ایشان بخورد این سم وارد بدنشان شود. حالا بعضیها راجع به آب انار گفتند، بالاخره شما در روز چند بار مجبور هستی یک چیزی بخوری. همه جا هم نفوذ دارند، این تماس دست یا خوردن، بعد از 5 سال، 10 سال، صدتا توطئه بالاخره یکیاش اثر میکند نمیشود که جلوی آن را گرفت، همین الآن هم این شیوه، شیوه قویای است. میدانید یکی از کارهایی که آمریکاییها میکنند هرکس را در زندان میاندازند بعد آزاد میکنند بعد دو ماه بعد میبینید سرطان گرفت! یک ماه بعد میبینید سرطان گرفت. الآن هم این شیوهها بهترین شیوههای ترور است که هیچ کس هم نتواند ثابت کند که چه کسی کشت؟! میگوید من رفتم ایشان را دعوت کردم من نسبت به امام جواد(ع) و امام رضا(ع) همیشه مثبتتر برخورد میکردم که یعنی من با شما هستم و جزو اینها نیستم. معتصم به من گفت تو برو ایشان را دعوت کن. من دعوت کردم ایشان پوزش خواست و گفت من نمیتوانم بیایم، گرفتارم. دوبار – سه بار، گفتم آقا من شما را دعوت میکنم آقا شما تشریف بیاورید من فقط میخواهم لباسهایم را زیر پای شما بگذارم پای مبارکتان را بگذارید از روی لباسهای من رد بشوید این لباسها متبرک بشوید، یک چند دقیقهای هم اگر تشریف داشته باشید یک لبی تر کنید ممنون هستم بعد از آنجا خدمت خلیفه برویم چون خلیفه منتظر جنابعالی است. بالاخره تا این زهر وارد بدن میشود میگوید امام جواد(ع) با این که آثار فیزیکیاش معلوم نبود ولی ایشان تا فهمید که این زهر وارد بدنشان شده ولی هنوز اثر نکرده، یک مرتبه دیدم امام جواد(ع) وسط صحبت بلند شدند و یک نگاهی به من کردند و من از این نگاه همه چیز را فهمیدم! به من یک نگاهی کرد و گفت من باید بروم. گفتم آقا تشریف داشته باشید، گفت من از این لحظه به بعد در خانه شما نباشم برای شما بهتر است. یعنی تو مأمور هستی به تو دستور دادند من بروم به نفع توست چون همه میفهمند که من را مسموم کردی. ایشان رفت و صبح گفتند که بیایید جنازه ایشان را بردارید. این هم قضیه شهادت امام جواد(ع) در سن 25 سالگی است. وضعیت سیاسی و جناحها و جریانهای دیگری که همان لحظه فعال بودند اگر عمری باشد توضیح میدهم. وضعیتی که با امام رضا(ع) شروع شد و با امام جواد(ع) تمام شد! این درست تبیین و جمعبندی بشود چون بعد از امام جواد(ع) دوباره مرحله سرکوب شروع میشود. البته در آن هم تعارفات هست ولی خشونت شروع میشود. یعنی مقطعی که از امام هادی(ع) شروع میشود در زمان امام عسگری(ع) اوج میگیرد بازداشت میشوند و در زندان در پادگان شهید میشوند حضرت مهدی(عج) تولدشان مخفی است و قرار میگذارند که جز عده خیلی محدود و خواص اصلاً هیچ کس نباید بداند که ایشان متولد شده و نباید ایشان را ببیند. منتهی برای این که این مراحل سه امام آخر را بدانیم دو – سه جلسه یک توضیحاتی راجع به این مسائل عرض کنم تا به آن مرحله برسیم.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
هشتگهای موضوعی