شبکه یک - 24 فروردین 1401

روز ازل چه اتفاق افتاد؟ (10) (قرآن، انسان، خلقت، خلافت، هبوط)

بسم‌الله الرحمن الرحیم

چند جلسه است که داریم فقط روی همان آیه خلقت و خلافت و خلافت انسان در زمین بحث می‌کنیم. همین یک آیه که در سوره بقره همان اوایل قرآن است از ابعاد مختلف بخواهیم ارزش و کرامت و ظرفیت و استعدادهای انسان را بشناسیم واقعاً من خودم هرچه بیشتر تأمل می‌کنم می‌بینم که بیشتر احتیاج به بحث دارد یعنی بیش از 50 جلسه فقط می‌شود راجع به همین آیه بحث کرد و فقط به آن بُعدش که به انسان‌شناسی مربوط است که این نوع نگاه به انسان و این نوع تعریف از انسان چه آثاری دارد؟ هم به لحاظ معرفت‌شناسی ما اشاره‌ای کردیم که قدرت معرفتی انسان چقدر است؟ یعنی قدرت معرفتی انسان در تمام عالم در رأس فهرست است همه مخلوقات. این یکی از استفاده‌هایی که این‌جا می‌شد کرد این است که قدرت معرفتی و ظرفیت علمی انسان از فرشتگان هم بالاتر است با این که فرشتگان از جمله فرشته علم و معرفت یعنی حضرت جبرئیل که فرشته آگاهی است با همه مراتب آگاهی و الهام که در رأس آن وحی است همین فرشته‌ها را در روز ازل و خلقت آدم طبق این آیه، همان فرشته‌ها هم در برابر این انسان کامل و خلیفه‌الله به لحاظ معرفتی کم آوردند و این‌ها را توضیح دادیم که «الأسماء کلّها» یعنی همه حقایق عالم را و حتی اسماء و حقایق خود فرشته‌ها را خداوند به آدم تعلیم داد و آدم باید به فرشته‌ها اطلاع می‌داد گفتیم حتی نه تعلیم. به آ‌نها می‌گوید «إنباء» خبر داد. انباء غیر از «تعلیم» است. تعلیم یعنی وقتی شما تعلیم می‌کنی مخاطب عالم می‌شود علم پیدا می‌کند اما انباء یعنی خبر می‌دهی باخبر می‌شود اما خبر بودن غیر از عالم بودن است. یعنی نشان می‌دهد استعداد معرفتی در انسان بیش از فرشته‌هاست. این یکی از فواید در حوزه معرفت‌شناسی از این آیه است. در حوزه اراده، اخلاق، کرامت و... یعنی حداقل در 7 رشته از علوم انسانی مشهور امروز دنیا و حتی علوم اجتماعی فقط همین آیه بعضی نکات زیربنایی دارد.

حالا به چند نکته دیگر در این آیه اشاره می‌کنیم عرض کردم حداقل 50 جلسه فقط راجع به این آیه می‌شود بحث کرد و ده‌ها نکته در حوزه انسان‌شناسی فقط از همین مسئله و اشاره قرآن به آغاز خلقت انسان می‌شود استخراج و استفهام کرد و استنتاج کرد. یک بحثی که عمدتاً در نگاه مسیحی اصل آن درست بود اما با یک تحریفی و تغییراتی عرضه و ارائه شد و منشأ یک نوع انسان‌شناسی به اصطلاح دینی اما در واقع کلیسایی و مسیحی شد و بعد هم واکنش شدید مخالف در قالب اومانیزم غیر دینی و ضد دینی پیدا شد و یکی از نقاط حساسیت‌شان که ما انسان‌شناسی دینی را قبول نداریم همین تفسیر کلیسا و مسیحیت تحریف شده در مورد همین قضیه خلقت آدم و حوا و خروج از بهشت بود. چون آن‌ها در کتاب مقدس‌شان دارند ولی یک جاهایی با قرآن تفاوت دارد که من به چند نکته آن در جلسات قبل اشاره کردم. حالا یک بار دیگر از این زاویه نگاه می‌کنیم. آن مسئله، مسئله‌ای است که از آن به "گناه اولیه" تعبیر می‌شود یعنی به آدم و حوا گفته شد به این درخت نزدیک نشوید و از این میوه ممنوعه نخورید ولی آن‌ها رفتند خوردند، گناه کردند و باعث شد که آن‌ها را از بهشت بیرون کنند. به این کلیّت همه ادیان الهی اشاره کرده‌اند و از آن هم برداشت‌های مهم در حوزه اخلاق، فطرت، انسان‌شناسی، تعلیم و تربیت کردند و حتی آثار سیاسی داشت. مثلاً بعضی از آقایان کلیسا در قرون وسطی می‌گفتند که حتی داشتن دولت و حکومت، یکی از مجازات‌های آن گناه اولیه است! یعنی اصل دولت، قدرت، حکومت اساساً شرّ است منتها مجبوریم به این شرّ تن بدهیم و الا نظم اجتماعی نیست و هرج و مرج می‌شود! بعد می‌گوید این شرّ ضروری که اسم آن دولت و سیاست و حکومت است که چاره‌ای از آن نیست، چرا گرفتار این شرّ شدیم؟ برای این که به زمین آمدیم. چرا به زمین آمدیم؟ برای گناه آدم و حوّا. خب آن‌ها یک گناهی کردند ما به این‌جا آمدیم زندگی اجتماعی است و مجبوریم تن به حکومت بدهیم. حکومت‌ها هم که می‌آیند فلان... اصلاً تفکیک دین از سیاست، در واقع سکولاریزم سیاسی ریشه‌اش یک چنین نگاهی در حوزه خلقت و آفرینش انسان هم هست که بعداً جریان‌های دینی و ضد دینی در اروپا همین مبنا را گرفتند و روی آن سوار شدند ولی نتیجه عکس گرفتند یعنی این را قبول کردند که بله، دین و سیاست اصلاً به هم ربطی ندارد، دین مربوط به آسمان‌ها و بهشت است و سیاست مربوط به این‌جاست و این‌جا را هم که خودتان می‌گویید محصول گناه اولیه است و لذا سراغ آن نروید این تفکیک آیین دو شمشیر، تفکیک دو آتوریته مادی و آتوریته معنوی، تفکیک دنیا از معنویت، سیاست از معنویت، دین از سیاست، اخلاق از اقتصاد، دوتا عالم است؛ و تفاوت این نگاه در قرآن که می‌گوید این دوتا را نباید دوتا ببینید باید دنیا را مزرعه آخرت قرار بدهید یعنی طبیعت را مجرای رشد در ماوراءالطبیعه برای خودت قرار بدهی. اصلاً این اختلاف که آثار سیاسی دارد، آثار معرفت‌شناختی دارد. آثار تعلیم تربیتی، حتی در مسائل جنسیت زنانگی و مردانگی، در آن دیدگاه می‌گوید که حوّا هم‌دست شیطان بود! شیطان وارد بهشت شد و در آن باغ به شکل مار آمد با حوّا همدست شدند، شیطان و زن آمدند آدم و مرد را فریب دادند و وادار به معصیت کردند. در آن دیدگاه زن، همدست شیطان است و در واقع آدم، قربانی توطئه حوا و شیطان شده است. در بعضی از این منابع مسیحی و یهودی هم می‌گویند و خدا زن را از این جهت مجازات کرد و مجازات او هم این است که هر زنی که می‌خواهد بچه به دنیا بیاورد باید درد بکشد! در حالی که همین نگاه، در نگاه اسلامی و قرآنی و روایات ما، رنجی که زن در اثر زایمان و مادری می‌کشد این رنج، یک عبادت و سلوک است. پیامبر اکرم(ص) فرمودند اگر زن، هنگام مادری از دنیا برود شهید از دنیا رفته است همان‌طور رنجی که پدر و مرد برای تأمین معاش و زندگی و امنیت همسر و خانواده و بچه‌هایش می‌کشد آن هم جهاد است. زن و مرد با رنجی که تحمل می‌کنند و تلاشی که می‌کنند اتفاقاً مشغول تکامل و صعود هستند و دارند رشد معنوی و اخلاقی می‌کنند و دارند به سعادت خودشان نزدیک می‌شوند. شما تفاوت این دوتا نگاه را ببینید. یا مثلاً قرآن می‌فرماید: «فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیْطَانُ...» شیطان آمد هر دوی این‌ها را وسوسه کرد. در قرآن چنین تعبیری نداریم که شیطان و حوا با هم آمدند آدم را فریب دادند که حتماً این درخت یک چیز خوبی است که این‌ها می‌گویند نخور! یعنی خدا خوبی ما را نخواسته! آدم عصبانی شده و گفته بروید گم شوید!

اما ببینیم قرآن در این باب چه گفته است؟ حالا تفاسیر متفاوتی هست اما جهت‌گیری اصلی در تفسیر را ببینید. سه آیه در قرآن به این مسئله که مسئله هبوط است که چه شد آدم و حوا از بهشت رانده شدند و به زمین و زندگی مادی وارد شدند. سه‌تا آیه، گاهی از سه زاویه ما را به این مسئله توجه دادند که مورد بحث ما همان آیه‌ای است که از اول در سوره بقره شروع کردیم ولی این دوتا آیه هم، چون به این حادثه و به این اتفاق بزرگ اشاره دارند و در این انسان‌شناسی مؤثر است و پاسخ خیلی از شبهات ضد دینی و غیر دینی در حوزه انسان‌شناسی، سیاست، کلام، فلسفه، اخلاق، حقوق، هست. چون همه بحث‌ها از همین جاها شروع می‌شود. این که آدم و حوا چه حقوقی داشتند؟ چرا حق نزدیک شدن به آن درخت و چشیدن میوه آن درخت را نداشتند؟ آیا کمالی بود؟ یک ارزش بالایی بود که نباید این‌ها به آن می‌رسیدند؟ آیا پروژه خدا با این نافرمانی بهم خورد؟ اصلاً خدا پیش‌بینی نکرده بود که آدم و حوا نافرمانی می‌کنند؟ شیطان درست این‌ها را شناخته بود و خدا درست پیش‌بینی نکرده بود؟ یک فضیلتی در این میوه بود و به این دلیل خدا انسان را منع کرده بود و نخواسته بود که انسان به این فضیلت برسد؟ ببینید همه این‌ها در حوزه حقوق بشر، مفهوم فضیلت و رذیلت، سعادت و شقاوت، یعنی رشد و سقوط، یعنی اخلاق، ارزش و ضد ارزش تأثیر دارد. آثار سیاسی هم دارد. هبوط به زمین را چگونه تفسیر می‌کند. اصلاً این هبوط به زمین، یک نوع سقوط است یا یک نوع پروژه الهی بوده؟ حالا با این سؤالات یک مقداری دقت کنید چون ممکن است یک کسی بگوید این کرامت انسان همان اول با هبوط مخدوش شد. هبوط یعنی از بالا به پایین آمدن. خود همین با گناه اولی کرامتش مخدوش شد. خود همان گناه بود، نبود؟ تعبیر عصیان هم در قرآن آمده «عَصی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوی». اما این عصیان دقیقاً به چه معناست؟ ببینید اگر در این آیات دقت کنیم بنا به این تفسیری که بعضی از بزرگان کردند و در بعضی از روایات هست، تفسیری که به آن اشاره می‌کنیم کرامت و اهمیت انسان و پروژه خلق انسان با جعل خلافت که توضیح دادیم خلافت چیست، منافاتی نباید داشته باشد. یعنی ما نمی‌توانیم یک‌جوری قضیه هبوط را و عصیان آدم را تفسیر کنیم با آن اصل قضیه که مسئله جعل خلافت بود، اصلاً فلسفه خلقت انسان جعل خلیفه بود، از همان اول، ذاتاً در تعارض باشد. عرض کردیم آن‌جا نمی‌فرماید که من می‌خواهم انسان را خلق کنم بعد او را خلیفه خودم در زمین قرار بدهم! از همان اول می‌گوید من دارم در زمین خلیفه‌ای قرار می‌دهم. یعنی فلسفه خلقت انسان این است که خلیفه‌الله باشد. یعنی اگر ما انسان‌ها را نمی‌توانستیم و نتوانیم خلیفه‌الله باشیم و این استعداد در ما نباشد پس چرا باید خلق بشویم؟ این پرسش فرشته‌ها پرسش درستی بود که این چرا دارد خلق می‌شود؟ چون خشونت و فساد که معلوم نمی‌کند، وقتی وارد عالم طبیعت در زمین بشود هم اقتضاء عالم ماده درگیری و تزاحم است و هم این با آن میل بی‌پایانی که دارد که همه چیز را بی‌نهایت برای خودشان می‌خواهند، ته این، فساد و خشونت است. با وجود این گفت که نه، با وجود همه این‌ها این می‌تواند خلیفه‌الله باشد. اگر قرار است که این خلافت و کرامت با همان گناه اولی مخدوش شده باشد پس این فلسفه خلقت انسان که از اول، مشکل پیدا می‌کند. چطوری این را باید بفهمیم؟ وقتی این سه آیه قرآن که قضیه وسوسه شیطان در بهشت، آن درخت ممنوعه چیست و آدم و حوا به چه معنا و از چه تخلف کردند؟ آیا این گناه به همین معنایی که ما الآن گناه می‌کنیم است؟ ببینید یک آیه، همین آیه‌ای که ما چند روز است داریم راجع به آن بحث می‌کنیم. یک آیه‌ای در این قضیه بهشت آدم، بهشت اولیه هست که بهشت اولیه غیر از آن بهشتی است که انسان‌های صالح، مردان و زنان صالح بعد از این عالم در عالم برزخ بهشت برزخی دارند و بعد در قیامت وارد بهشت ابد می‌شوند آن مقام بهشتی را پیدا می‌کنند. این بهشت، غیر از آن بهشت است. این شباهت‌هایی دارد، اما نه کارکرد این بهشت آن است، چون آن بهشت بعد از ایمان و عمل صالح است. این بهشت قبل از ایمان و عمل صالح است. و کارکرد و خصوصیات آن هم فرق می‌کند. حتی این بحث مطرح شده و در بعضی از روایات هم هست که اصلاً این بهشتی که می‌گویند آدم و حوا در آن بودند این بهشت در زمین بود، یعنی یک عالمی بود بین عالم معنا و عالم طبیعت. انگار یک برزخ اولیه‌ای بوده، که آدم و حوا یک مرتبه از عالم ارواح، عالم عقول و عالم معنا بخواهند یک مرتبه وارد عالم طبیعت بشوی و جسم پیدا کنی و با بدن به عناصر خاکی بیایی، این انتقال، یک مرتبه نمی‌شده، انگار آن بهشت اولیه می‌دانید چیست؟ یک دوره آمادگی برای ورود به زمین است. پروژه اصلی این نبوده که آدم و حوا تا ابد در همان بهشت اولیه بمانند اصلاً قرار بر این نبوده است. چرا؟ برای این که قبل از خلقت آن دارد می‌فرماید «اِنّی جاعلٌ فی الآرض خلیفه» متوجه هستید؟ دارد می‌گوید من دارم در زمین خلیفه‌ای قرار می‌دهم. خب اگر در زمین خلیفه‌ای قرار می‌دهی، معنی‌اش این است که از اول قرار بوده آدم و حوا، انسان بیایند وارد زندگی زمینی بشوند. این اشتباه است که فکر کنیم خدا خواسته این‌ها به بهشت بروند و تا ابد در بهشت بمانند! منتها گفته شرط آن این است که از این میوه نخورید و به این درخت نزدیک نشوید، این‌ها تخلّف کردند، نزدیک شدند، گفته پس حالا که نزدیک شدید مجازات‌تان این است که بروید توی زندگی پر از مشکلات دنیا. این نیست. – دقت کنید این بهشت اولیه را درست بفهمیم. آن وقت معنی آن گناه و توبه را درست می‌فهمیم انسان‌شناسی‌مان را درست دقت کنیم – اگر قرار بر این بوده که آدم و حوا در بهشت بمانند بعد یک گناه و تخلفی کردند و به عنوان مجازات به این عالم سقوط داده شدند که ما الآن هستیم، پس چرا از اول خدا فرمود که «إنّی جاعلٌ فی‌الأرض خلیفه» می‌توانست بگوید «فی الجنّه خلیفه»! من می‌خواهم مثلاً خلیفه‌ای در جنّت داشته باشم. پس از اول این پروژه ارض و زمین و آمدن انسان در زمین، منتها به عنوان خلیفه مطرح بوده است. این یکی از نکاتی است که در نگاه مسیحی، یهودی، غرب و شرق و خیلی از نگاه‌های عوامانه داخلی بین خود ما از آن غفلت شده است. فکر می‌کنند خدا یک برنامه‌ای برای آدم و حوا داشته، آن برنامه بهم خورده، بالاخره در آن برنامه اختلال بوجود آمده، این‌ها به زمین آمدند و این زندگی زمینی به خاطر آن خطا و انحراف پدر و مادر ما بوجود آمده، و الا قرار نبوده که ما بیاییم! لذا بعضی‌ها می‌پرسند آقا آدم و حوا، پدر و مادر ما یک گناهی کردند چوبش را ما باید تا ابد تا نسل‌ها بخوریم؟! نه آقا، اصلاً بحث چوب خوردن نیست. به زمین آ‌مدن، منتها برای خلافت‌الله، نه برای زندگی مثل بقیه جانوران، فقط زندگی طبیعی باشد. این از اول، پروژه الهی است. این‌هایی که عرض می‌کنم فوق‌العاده مهم است نمی‌توانم فرصت نیست در آن دقت کنیم و اشاره کنیم که چه آثاری از آن تفسیر نادرست داشته و چه نتایج نادرستی از آن گرفته شده است. در انسان‌شناسی و در فروع آن در همه علوم انسانی. علوم انسانی سکولار و غیر دینی یا ضد دینی.

حالا آن دو آیه‌ای که در جای دیگر قرآن به همین قضیه به آن اشاره می‌کند را دقت کنید. یکی سوره اعراف است، که مفسرین ما این‌ها را کنار هم گذاشتند و بحث کردند و استنتاج‌های جالبی از آن بیرون می‌آید. در سوره اعراف می‌فرماید: «یَا آدَمُ» به آن‌ها خطاب کردیم که «اسْکُنْ أَنْتَ وَزَوْجُکَ الْجَنَّةَ»(اعراف/ 19)؛ تو و همسرت با هم ساکن بهشت می‌شوید. اولاً مفهوم زوجیت، همسر بودن، زن و مرد بودن، جفت بودن این از همان ازل مطرح است. یعنی انسان مذکّر و مؤنت؛ آدم و حوا، هر دو در این پروژه از همان اول دیده شدند و فلسفه خلقت هر دو یکی است. هر دو با هم از عالم ارواح و عالم معنا و عالم غیر مادی وارد این عالم شدند. خود همین یک نتیجه می‌دهد که انسان‌ها، مرد و زن، اصل‌شان و اصالت‌شان غیر مادی و فرامادی است. این یک نتیجه. این‌ها در انسان‌شناسی خیلی مهم است که چه نگاهی به انسان دارید؟ یک موجودی مادی می‌بینید یا یک موجود الهی، یک موجود از عالم عقول و عالم ارواح؟ زن و مرد، انسان در هر دو وجه زنانگی و مردانگی‌اش یک موجود نورانی معنوی عقلانی فراماده و غیر مادی است. بعد وارد عالم ماده شده است. کرامت و قداست انسان و حقوق انسان، حق‌الناس و... از همین جاها شروع و برداشت می‌شود.

مفهوم خطاب به انسان؛ «یا آدم اسْکُنْ أَنْتَ وَزَوْجُکَ...» خطاب به انسان، این خودش نکته خیلی مهمی است این که انسان ظرفیتی دارد که مستقیم مخاطب خدا قرار می‌گیرد این ظرفیت در همه موجودات نیست یعنی خداوند به همه اشیاء می‌گوید «کُن فیکون» اراده خدا همان و بودن آن‌ها به همان سبک همان، بدون هیچ اختیار و اراده‌ای. شعور دارند، اما نه در حد شعور انسانی دارند، واکنش انسانی ندارد از این سطح آگاهی محروم هستند، آزادی هم ندارند. آگاهی در این سطح و آزادی در سطح انسان ندارند. آن وقت این خطاب فقط به انسان شده است. خطاب مستقیم خداوند به انسان. این یک نکته دیگر.

مفهوم «اُسکُن» ساکن شو. سکونت. سکونت از ریشه «سَکَن» آرامش. این که به خانه مسکن می‌گویند برای این است که خانه باید محل آرامش باشد. امواج طوفانی مرد و زن، کار و گرفتاری این‌ها در خانه باید به ساحل آرامش برسدو آرام بگیرد. زن و مرد، با هم به آرامش برسند، خانه محل آرامش است. خب سکونت، سُکنی گزیدن و ساکن شدن و آرامش و آسایش روح انسان، اصلا فضیلت یک فضیلت بزرگ است، بهشت همین سکونت است. این دغدغه و اضطراب‌هایی که ما داریم آن‌جا نیست. قرآن به تعابیر مختلف می‌گوید شما این‌جا مدام گله دارید. ببینید ما اصلاً آگاهی نداریم که برای چه به این‌جا آمدیم و این‌جا کجاست؟ انسان‌شناسی ما مشکل دارد، ‌عوامانه است، جاهلانه است، احمقانه است، مشرکانه است،‌ غلط است. چون یقین نداریم صبر نداریم، نمی‌توانیم تحمل کنیم. خیلی چیزها را می‌خواهیم درحالی که لازم نیست؛ از خیلی چیزها بدمان می‌آید خوش‌مان نمی‌آید با این حساب که رنج دارد با این که آن‌ها برای ما لازم و مفید است. ما اهل صبر نیستیم چون آگاهی مطمئنی نداریم و چون ایمان و یقین نداریم صبر و تحمل نمی‌کنیم. این بی‌تابی و بی‌صبری در وجوه مختلف ما، ساحت‌های مختلف ما خودش را روشن می‌دهد. در درون ما به شکل استرس و اضطراب، غم و ترس و ناآرامی خودش را نشان می‌دهد. در خواب، یک‌جور استرس داریم، در بیداری یک‌جور استرس داریم. وحشت، غصه، حسادت، حرص، ترس، همه این‌ها چیست؟ همه این‌ها علائم ضعف من و نفس من است. چرا من ضعیفم؟ چون اصلاً نمی‌دانم که واقعاً نفع و ضرر من در چیست؟ و هنوز نمی‌فهمم و باور نکردم که همه چیز در اختیار خداوند است، نفع و ضرر من، حتی دست خودم نیست، دست هیچ کس نیست. هیچ کس و هیچ چیز مستقل از او نیست. او فقط هست، بقیه همه هیچ‌اند و هیچیم! و عالم محضر خداست نه این که ما در محضر خداییم! اصلاً عالم در محضر خدا نه، خودش محضر خداست؛ و همه، حتی خود من، هم وجودم، هم صفاتم، هم افعالم، همه چیز من، اختیار و آزادی من، همه در قدرت مطلق اوست، دست اوست، من برای او هستم «إنّا لله» ما برای اوییم. «إنّا لله» ما برای او هستیم «و إلیه راجعون» و برگردنده‌ایم. نمی‌گوید «نَرجِع» برمی‌گردیم بعداً، می‌گوید همین الآن «راجعون» هستیم، همین الآن در حال برگشت به سوی خداییم. همین الآن ما داریم به سمت آغوش آن مطلق می‌رویم و بعد از مرگ، می‌بینیم که کجا داریم می‌رویم. قرآن می‌فرماید بعد از مرگ به شما می‌گوییم که داشتید با خودت چه می‌کردی؟ می‌گوید این کارهایی را که می‌کردی مثل این که خبر نداری داری چه می‌کنی؟ هر کاری می‌کنی داری با خودت می‌کنی. آن وقت این‌جا اگر حرف انبیاء را گوش کردیم و عمل کردیم می‌فهمیم، و الا بعد آن‌جا می‌آیی و به تو نشان می‌دهیم که در این 60- 70 سال با خودت چه کردی! معنی کارهایی که می‌کردی چه بود! داشتی چه بلایی سر خودت می‌آوردی. فکر می‌کردی بیت‌المال برمی‌داری و زرنگ‌بازی درمی‌آوردی، هر عمل مثبتت به نفع خودت بود و هر عمل منفی‌ات هم به ضرر خودت بود. تو به هیچ کس جز خودت نفع و ضرر نرساندی. هر گلی زدی سر خودت زدی. آن‌جا به تو نشان می‌دهیم که داشتی چه می‌کردی! حالا در فرصت محدودی که در دنیا بودیم این‌ها را به ما می‌گوید.

خطاب به انسان، مفهوم سُکنی گزیدن، مفهوم زوجیت، این‌ها همه مفاهیم ازلی در حوزه انسان‌شناسی است. آرامش، زوجیت خطاب به انسان است «فَکُلَا مِنْ حَیْثُ شِئْتُمَا...» مفهوم «أکل» خوردن، بخورید از هرجا و هر چیزی که می‌خواهید. پس معلوم می‌شود در آن بهشت اولیه هم – شباهت آن را با زمین دارم عرض می‌کنم – مفهوم اکل و خوردن و میل و خواستن، نیاز به آرامش،‌ لذّت همه این‌ها هست. البته نوع و کمّ و کیف آن لزوماً مثل این که ما الآن در دنیا داریم نیست یک تفاوت‌هایی دارد چنان که در بهشت بعد هم همه این‌ها هست، یعنی هم در بهشت وعدة آشامیدنی‌های لذیذ، خوردنی‌های لذیذ، مفهوم زوجیت و لذّت جنسی، لذّت روحی، لذّت جسمی، همه این‌ها گفته شده منتها نوع آن، نوع دیگری است و بعد می‌فرماید این‌ها برای بهشتی‌های معمولی است که این چیزها را می‌خواهند،‌ عیبی هم ندارد. اگر کسی بخواهد من می‌خواهم این‌جا نماز بخوانم برای این که بعداً به بهشت بروم کیف کنم، این هم خیلی خوب است، او همّتش از کسی که می‌خواهد همین‌جا همه انرژی‌ها و استعدادهایش را فدای دنیا و عالم طبیعت که گذراست و نابود می‌شود، بکند، این احمق است او عاقل است. این موقتی تا نوک بینی‌اش را نگاه می‌کند او تا ابد نگاه می‌کند. اما منابع اسلامی می‌گوید ما شما را برای غذا و میوه و همسر بهشتی نیافریدیم! آن‌ها را هدف نگیرید، هدف شما خدا و ابدیت و بی‌نهایت است. این لذائذ بهشتی جزو اهداف شما نباشد اما جزو نتایج و آثار کار شما هست. یعنی این‌ها را هرچه که بخواهید به شما می‌دهند اما شأن شما از آن‌ها هم بالاتر است. انسان برتر و کامل، آن‌هایی هستند که فراتر از این‌ها را هدف گرفته‌اند، اصلاً خود خدا را و کمال مطلق را هدف گرفته‌اند. لذا حضرت امیر(ع) می‌فرماید که من به بهشت و جهنم که شک ندارم، پرده‌ها را کنار بزنند چیزی بر یقین من افزوده نمی‌شود من همین الآن هم به همه چیز صددرصد یقین دارم و می‌بینم. طرف به حضرت امیر(ع) می‌گوید تو چگونه به خدایی که نمی‌بینی ایمان و یقین داری؟ حضرت امیر(ع) می‌فرماید من خدایی را که نبینم قبول ندارم من خدایی را که می‌بینم قبول دارم منتها دیدن خدا، خدا که جسم و مادی نیست،‌ دیدن خدا با دو چشم سر که فقط اشیاء را می‌بیند نیست، بلکه دو چشم در قلب و روح و عقل انسان است، ما با آن دوتا خدا را صددرصد می‌بینم. بهشت و جهنم هم همین است. اما حتی اگر بهشت و جهنم هم نبود من باز هم همین‌طور که الآن زندگی می‌کنم می‌کردم. همین نماز، همین فداکاری، همین اخلاق، همین جهاد، چون هدف من فراتر از بهشت و جهنم است. هدف خود خداست. فرمود من برای خدا سجده می‌کنم چون شایسته سجده است و باید سجده کنم. حالا آن‌ها مقامات بالاترند، ولی ما را توی طویله بهشت هم راه بدهند ما قانع‌ایم. ولی بهشت هم سطوح دارد، همه بهشت مثل هم نیست. شهدا هم، همه یک‌جا و مثل هم نیستند. ایمان، عمل، اخلاص، رنج‌هایی که تحمل کردند، صبرشان، این‌ها همه آثارش فرق می‌کند با این که همه‌شان در سعادت هستند. همه راضی‌اند اما هر کسی به آن نعماتی که به خودش دادم راضی‌اند و بسا خبر ندارند که چه چیزهای دیگری هست که به آن دیگری دادم بخاطر این که هزینه بیشتری کرد او هم از وضع خودش راضی است تو هم از وضع خودت راضی هستی. وضع شما هم از بقیه خیلی بهتر است اما وضع او کجا وضع تو کجا؟ هردویتان هم بهشتی هستید. هر دو به سعادت رسیدید اما آن لذت و بهجت او کجا، لذت و بهجت تو کجا؟ آرامش او و آرامش تو. او با چه به آرامش می‌رسد تو با چی؟ ببینید مثال زدند، مثل به یک مهمانی دعوت می‌شویم یک آدم خیلی محترم خوب و بزرگی که همه دوستش دارند دعوت‌تان کرده، گفته شام این‌جا هستید یک باغی هم هست. مثال می‌زنم. آدم‌های خوب را هم فقط آن‌جا راه می‌دهند اما همه این آدم‌های خوب، بعضی‌ها که آن‌جا می‌آیند تمام حواس‌شان به سفره‌ای است که غذای بهترش کجاست که بخورد. عیبی هم ندارد برای آن‌ها تهیه شده. یکی حواسش توی باغ و درخت است، اما یک عده و اقلیتی هستند که تمام حواس‌شان به صاحبخانه است. اصلاً به خوردنی و آشامیدنی و آن لذت‌ها، نیست، آن لذت‌ها را هم می‌برند اما آن‌ها برایشان اهمیتی ندارد. مسئله اول آن‌ها نظر کردن و نگاه کردن توی چشم‌های صاحبخانه است که او به من نگاه کند می‌خواهد به او نزدیک بشود خب هردویشان مهمان این ضیافت هستند و دارند بهره می‌برند اما این کجا و آن‌کجاست؟ هدف او هم‌صحبتی با صاحبخانه است حواسش به این غذاها و امکانات بهشتی نیست بعضی‌ها هستند آدم‌های خوبی هستند بهشتی هم هستند سعادت هم می‌برند، لذت هم می‌برند، همه چیز هم دارند ولی به این سطوح آن راضی هستند چون سطح درک و معرفتش پایین‌تر از اوست. او چیزی را دارد می‌بیند که این نمی‌بیند با این که هر دو در سعادتند. اما آن‌هایی که در شقاوت هستند، بدبخت و جهنمی‌اند کسانی هستند که اصلاً به حد نصاب نرسیدند یعنی ما مدام داریم اینجا نیازهای بدن‌مان را رفع می‌کنیم. بدن ما نیاز ما را رفع نمی‌کند. معمولاً روح ما نوکر بدن‌مان است. یعنی فکر و حواس و خوشی و ناخوشی‌هایمان و انگیزه‌هایمان،‌ غصه‌ها و شادی‌هایمان همه‌اش برای همین نیازهای بدن‌مان است. می‌خواهیم بهتر بخوریم، بهتر بخوابیم، خانه بهتر، امکانات بهتر، همه به ما اشاره کنند، مشهور بشویم، رئیس بشویم، از بقیه بیشتر لذت ببریم و بخوریم، ما داریم مدام سرمایه‌گذاری می‌کنیم و سرمایه‌هایمان را هم خرج بدن و چهره‌مان می‌کنیم که چهره ما را بشناسند به ما احترام بگذارند، به من بیشتر پول و قدرت بدهند، برای من کف بزنند. من یعنی این بدن، برای این بدن کف بزنند و الا روح انسان که احتیاج به کف زدن و تشریفات و مسائل اعتباری و قراردادی ندارد. روح ما در عالم حقایق است نه در عالم اعتباریات و قراردادها. یعنی ما داریم خودمان را فدای پول، فدای زور، فدای شهرت، ما داریم خودمان را فدای خانه و آپارتمان و ماشین، طلا و جواهر می‌کنیم.

یک شاه بزرگ و یک سرمایه‌داری بودکه می‌خواست ادای مذهبی‌ها را دربیاورد، جنایت‌هایش را می‌کرد گاهی به مردم یک کمکی هم می‌کرد که وجاهت و آبروی دموکراتیک داشته باشد. بعد یک شب آمد بگوید که ما از معنویت هم بویی بردیم و اهل معنا هم هستیم به دیدن یک آدم عالِم سالک عارف و زاهدی رفت. آن آدم زاهد گفت من با ایشان کاری ندارم ولی اگر خودشان با من کاری دارند بیایند و الا من با صاحبان قدرت و ثروت کاری ندارم. شاه رفت خانه او. گفت یک مقدار من را موعظه کن. او گفت من موعظه‌ای ندارم خودت دنیا را نگاه کن، تمام دنیا موعظه است. قبرستان‌ها را نگاه کن، بیمارستان‌ها را نگاه کن، فراز و نشیب دنیا را نگاه کن، بالا پایین می‌آید پایین بالا می‌رود، سالم مریض می‌شود، مریض سالم می‌شود، می‌میرید، پولدار فقیر می‌شود فقیر پولدار می شود، همه این‌ها عبرت است، تمام در و دیوار دارند شما را موعظه می‌کنند شما گوش کن، احتیاج نیست کسی چیزی به شما بگوید. عقل‌تان را به کار بینداز! سراسر عالم موعظه است شما گوش موعظه شنیدن نداری، یعنی گوش روحت را درست کن. بعد این شاه به او گفت چه زندگی‌ای ساده‌ای داری، باریک‌الله، آفریبن بر تو که این‌قدر گذشت داری، از این همه لذائذ و کیف دنیا را کنار گذاشتید آمدید در چنین جایی با این وضعیت زندگی می‌کنید. او گفت اتفاقاً من باید به شما تبریک بگویم که شما چقدر گذشت دارید؟ گفت چطور؟ گفت شما ابدیت را رها کردی و بخاطر این که چند سالی این‌جا جلوی پایتان بلند شوند و به جای یک مرغ دوتا مرغ بخوری، از شما اطاعت کنند و بله قرآن به شما بگویند! تو ابدیت را رها کردی فدای سه – چهار سال کردی. اتفاقاً باید به تو گفت احسنت، تو فداکاری کردی. من که فداکاری نکردم من می‌خواهم ابدیت را داشته باشم یک چند سالی را می‌دهم، کار من که تعجب ندارد، من دارم طبیعی عمل می‌کنم تو داری غیر طبیعی عمل می‌کنی. به تو گفت باید گفت آفرین، عجب آدمی هستی، تو خیلی گذشت داری، من که از چیزی نگذشته‌ام، من می‌خواهم ابدیت را به دست بیاورم، تو چقدر گذشت داری که داری برای چند سال ابدیتت را می‌دهی.

وقتی این نگاه آمد، آن وقت صبر و تحمل می‌آید، تحمل همراه با رنج می‌آید. مثلاً وقتی ما روزه می‌گیریم یا نماز مستحبی می‌خوانیم، حجاب، جهاد، از اموال‌مان به دیگران بدهیم، خب این‌ها سخت است ولی می‌گوییم برای خداست، بخاطر خدا تحمل می‌کنیم. خدا «برای» ندارد، برای خدا یعنی برای خودت. اما بعد یک مرحله بالاتر که می‌رویم آن‌هایی که بالاترند از همین چیزهایی که ما رنج می‌بریم و صبر می‌کنیم تا پاداش ببریم از همین‌ها لذت می‌برند رنج نمی‌برند. یعنی ما می‌خواهیم به زور بلند شویم نماز بخوانیم یک عده‌ای هم هستند از نماز لذت می‌برند، شهوت نماز دارند. از روزه و عبادت لذت می‌برند، از خدمت به مردم لذت می‌برند. از این که خودش را برای دیگران به سختی بیندازد، جهاد، شهادت، همه این چیزهایی که ماها سخت‌مان است و فرار می‌کنیم، ولی آن‌ها هم که تن می‌دهند می‌گویند سخت است رنج می‌بریم ولی خب حالا تحمل کنیم عاقبتش بهتر است. این‌ها از همان هم رنج نمی‌برند. این‌ها ظرفیت‌های انسانی است. پس این مفهوم عدل در آن بهشت بوده «مِن حیثُ شئتُما» یعنی خواستن، میل، بوده و به رسمیت شناخته شده است. پس ببینید نه خواستن، نه سکونت، نه میل، نه اکل، نه زوجیت، هیچ کدام از این‌ها گناه نیست. چون در همان بهشت اولیه هم یک ورژن خاصی نه مثل این‌جا، از همه این‌ها بوده، حتی در بهشت بعد هم که بهشت دیگری است، وجود دارد. بهشت عقاید داریم، بهشت اعمال داریم، بهشت اخلاق داریم، همه این‌ها هست و آن هم با این تفاوت‌هایی دارد. ولی از این جهت شباهت دارد. بعد می‌فرماید فقط یک چیز گفتیم. گفتیم «لاتقربا هذه الشجره» به هردویشان هم گفتیم نه این که به آدم گفتیم به حوا نگفتیم. گفتیم این‌جا برای استفاده شماست، آرامش، لذت، زوجیت و... به این درخت خاص نزدیک نشوید. همین. چرا نزدیک نشوید؟ «فَتکونا مِنَ الظّالمین». به شما گفتم همه این‌ها برای شماها ولی به این یکی نزدیک نشوید. همه ما هم همین‌طوریم! مثلاً به ما می‌گویند کل این اتاق برای شما هر استفاده‌ای می‌خواهی بکن، فقط روی آن صندلی ننشین. یک مرتبه همه می‌گویند می‌شود روی آن صندلی بنشینیم خیال می‌کنند یک چیزی است! می‌فرماید «لاتَقْرَبا هَذه الشّجرة» به این درخت خاص نزدیک نشوید. حالا این درخت میوه ممنوعه چیست؟ در روایات بحث‌هایی شده و خود قرآن هم اشاراتی کرده است. چرا نزدیک نشویم؟ نه این که یک چیزی به نفع شماست، به نفع انسان است ولی خداوند ممنوع کرده است، حتی در بهشت. چون بعضی‌ها می‌گویند کلاً خداوند چه چیزهایی را حرام کرده؟ هرچه را که آدم دوست دارد خدا حرامش کرده! مثلاً می‌گوید شرع چیست؟ هر چیز دوست داری حرام است، هرچه دوست نداری واجب است! نه.می‌گوید از هرچه دوست داری و میل دارید «کُلَا مِنْ حَیْثُ شِئْتُمَا» همه چیز مشروع و حلال است از همه چیز استفاده کنید این‌جا هیچ چیز به ضرر شما نیست اما یک درختی است که به ضرر شماست، به ضرر خدا نیست، به ضرر ما نیست به ضرر شماست. خب اگر به این نزدیک شدید و میوه این درخت را تجربه کردید «فَتَکونا مِن الظّالمین» شما ظالم خواهید بود. ظلم کردید. پس آن چیزی را که خداوند از آن پرهیز داده ظلم است. نگفته به این درخت نزدیک نشوید این یک منافعی برای شما دارد که ما حسودی‌مان می‌شود نمی‌خواهیم شما داشته باشید! نه. نزدیک شدن به این درخت باعث ظلم می‌شود. حالا جالب است ظلم به چه کسی؟ در آیه دیگر توضیح می‌دهد ظلم به خودتان. چون آن موقع غیر از آدم و حوا آدمی نیست که این‌ها بخواهند به آن‌ها ظلم کنند. به چه کسی ظلم کردند؟ بعد می‌فرماید «فَتکونا مِن الظّالمین» اگر به این درخت نزدیک شوید و میوه آن را مصرف کنید شما جزو آن‌هایی خواهید شد که حقوق و حقی را رعایت نکرده‌اند. ظلم و بی‌عدالتی یعنی چه؟ یعنی خلاف عدالت. عدالت چه بود؟ یعنی رعایت حق. عدالت یعنی همه حقوق متقابل رعایت بشود. ظلم چیست؟ ظلم بی‌عدالتی و پا گذاشتن روی حق است. قرآن می‌فرماید به آن چیزی که گفتیم نزدیک نشو و آن را منع کردند ظلم بود. ظلم به چه کسی؟ کسی دیگری نبود که بخواهی به آن ظلم کنی، ظلم به خودتان. یعنی چه؟ یعنی یک حقی، حق خودتان را پایمال می‌کنید نه این که آن درخت یک حقی بود شما داشتید و ما شما را از آن حق محروم کردیم. اتفاقاً نزدیک شدن به آن درخت، مانع تحقق یک حق بزرگ شما بر خودتان بود. شما پا روی حق خودتان می‌گذارید. لذا عصیان، گناه و توبه، این‌جا حواس‌تان باشد که چطور است؟ ما در فقه و اصول فقه دوجور می‌گویند امر و نهی یا فرمانداری. می‌گویند مولوی یا ارشادی. مولوی یعنی یک وقت به عنوان مولا یا صاحب ولایت و صاحب اختیار به شما می‌گویند این کار را نکن، اگر این کار را بکنی مجازات خواهی شد. یک وقت به این معناست.

یک وقت امرونهی ارشادی است. یعنی مجازات تو همان نتیجه فوری‌ای است که از آن عمل خواهی دید. اگر به تو گفتیم این کار را نکن، معنی‌اش این نیست که یک مجازات بخاطر آن عمل خواهی شد، یک مجازات هم بخاطر نافرمانی و لجبازی. نه؛ این را امر و نهی ارشادی می‌گویند. مثال می‌زنند به نسخه پزشکی. نسخه پزشکی می‌گوید آقا این دارو را بخور، همه چیزها را هم بخور، فقط این دوتا غذا را نخور، مثلاً شیرینی‌جات نخور،‌ سرخ کردنی نخور، این «لا تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ» که به آدم و حوا می‌گویند به این درخت نزدیک نشوید، این از نوع نهی ارشادی بود نه مولوی. یعنی چه؟ مثل فرمان پزشک به مریضش. وقتی طبیب به مریضش که یک مریضی خاصی دارد بگوید تو همه چیز می‌توانی بخوری، همه جا می‌توانی بروی، مشکلی ندارد، فقط سرخ کردنی نخور، چربی کمتر بخور. بعد می‌گوید اگر بخوری «فَتَکُونَا مِنَ الظَّالِمِینَ» اگر این را که گفتم نخور بخوری ظلم کردی، به چه کسی ظلم کردی؟ به دکتر و پزشک؟ به بقیه مردم ظلم کردی؟ به چه کسی ظلم کردی؟ به خودت. مجازات آن چیست؟ آیا می‌گویند بعداً دادگاه احضارت می‌کنند، یا تو را می‌برند زندان برای این که به حرف پزشک گوش نکردی؟ نه، مجازات آن ادامه بیماری است، تشدید بیماری و درد و رنجی است که خواهی برد. آمپول‌های بیشتری که خواهی خورد. داروهای تلخی که باید به جای دو روز، مثلاً 3 ماه مصرف کنی. از خیلی از لذائذ و سعادت‌ها محروم می‌شوی. اولاً به یک معنا تمام امر و نهی‌های مولوی در واقع همین است اگر این‌جا به ما می‌گویند شراب نخور،‌ بی‌حجاب نباش، غیبت نکن، این مثل سیم خارداری است که کنار درّه کشیدند. این‌طور نیست که آن طرف سیم خاردار جاهای خوبی است ولی این‌ها سیم خاردار کشیدند که ما استفاده نکنیم! نخیر آقا، سیم خاردار کشیدند که ما سقوط نکنیم ولی ما زرنگی می‌کنیم سیم خاردار را قیچی می‌کنیم و از آن لا رد می‌شویم خیال می‌کنیم کلاه کسی را برداشتیم! نخیر آقا اگر رد شوی «فَتَکُونَا مِنَ الظَّالِمِینَ» با کله پایین می‌افتی. واجب و حرام؛ حرام یعنی این سیم خاردار جلوی درّه است نه سیم خاردار وسط باغ یا وسط خانه‌ات سیم خاردار بکشند که آقا برای چه این طرف خانه با آن طرف خانه چه فرقی دارد؟! آن‌جا فرق دارد آن طرفش درّه است. البته احکام الهی را می‌گویم و الا احکام بشری خیلی‌هایش همین‌طور است سیم دره را جمع می‌کنند می‌آیند وسط اتاقت سیم خاردار می‌کشند! یعنی امر و نهی‌های بشری خیلی‌هایش ایدئولوژی‌های بشری و مادی این‌طوری است. این هم یک نکته، که بشر و انسان به خاطر ظلمی که کرد از آن حیات راحت‌تر و بالاتر یک پله دیگر پایین افتاد. به چه کسی ظلم کرد؟ به خودش. آن معصیتی که می‌گویند «عَصی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوی» (توبه/ 121)؛ آدم، پروردگارش را معصیت کرد، آن به معنی گناهی که ماها می‌کنیم نیست. آن معصیت مثل معصیت بیمار از نسخه پزشک است. ارشادی است نه مولوی. مثل این که به بچه بگویند دستت را به آتش نزن، مثل این که یک بچه این‌جاست به او بگوییم این‌ها خوردنی است هرچه می‌خواهی بخور، آن هم عروسک هرچه می‌خواهی بازی کن، آن هم کارتن هرچه می‌خواهی ببین؛ به این دست نزنی این جیز است! این هم از قضا می‌رود به آن دست می‌زند. خب دست بزن چه می‌شود؟ اگر دست بزنی «فَتَکُونَا مِنَ الظَّالِمِینَ» به خودت ظلم می‌کنی. چطوری؟ دستت می‌سوزد. حالا وارد یک مرحله دیگر از زندگی می‌شوی که آن راحتی‌های مرحله قبل را دیگر نداری، دو ماه این دستت عفونت می‌کند باید آمپول بزنی و...، یک مرحله دیگر از زندگی را شروع می‌کنی. درست شد؟ پس این «فَتَکُونَا مِنَ الظَّالِمِینَ» میوه ممنوعه این است،‌ هرچه که بوده استفاده از آن، پا گذاشتن روی حق انسانیتِ انسان بوده است، ظلمی بوده که به خودمان کردیم.


هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha